فهرست کتاب


ترجمه امالی شیخ صدوق

شیخ صدوق مرحوم آیة الله محمد باقرکمره‏ای‏‏‏

مجلس شصت و هشتم روز جمعه ده روز از جمادی الاولی سال 368 مانده

1- امام صادق (ع) فرمود:
خواب آسایش تن است و سخن کردن آسایش روح و خاموشی آسایش خرد.
2- فرمود:
هر که از دل پند دهی ندارد و خود دار نیست و همنشین رهبری ندارد دشمن را بر گردن خود سوار کرده.
3- امام هفتم فرمود:
عیال مرد اسیران اویند هر که خدا باو نعمت داده بر اسیران خود توسعه دهد و اگر نکند بسا باشد آن نعمت از دستش برود.
4- امام باقر (ع) فرمود:
هر که مال از چهار راه بدست آرد در چهار چیز از او قبول نیست! هر که مال از اختلاس یا ربا یا خیانت در امانت یا دزدی بدست آرد در ادای زکاة و نه در صدقه و نه حج و نه عمره پذیرفته نباشد، فرمود خدای عز و جل مال حرام را در حج و عمره نپذیرد.
5- امام رضا (ع) فرمود:
هر که بفقیر مسلمانی سلام دهد بر خلاف سلام خود بر توانگران در قیامت خدا را ملاقات کند که بر او خشمناک است.
6- امام رضا بسند خود از جدش که فرمود:
سلمان ابو ذر را بمنزلش دعوت کرد و دو قرص نان نزد او آورد و ابو ذر آنها را زیر و رو میکرد سلمان گفت برای چه آنها را زیر و رو میکنی گفت میترسم پخته نباشند سلمان سخت در خشم شد و گفت چه دلیری که این نانها را باز میرسی بخدا آبی در آن کار کرده که فرشتگان از زیر عرش آوردند و آن را بباد سپردند و بادش با بر ریخته و ابرش بزمین باریده و بدستیاری رعد و فرشتگان بجای خود رسیده و زمین و چوب و آهن و بهائم و آتش و هیزم و نمک و آنچه نتوان برشمرد در آن کار کرده تو از کجا حق شکر آن توانی؟ ابو ذر گفت بخدا باز گردم و آمرزش جویم از آنچه کردم و در نزد تو معذرت جویم از آنچه بد داشتی.
7- امام صادق (ع) فرمود:
هر که در صبح صدقه ای دهد خدا نحسی آن روز را از او بگرداند.
8- امام باقر (ع) فرمود:
پیغمبر بیماری شد که به گردید فاطمه سیده زنان با حسن و حسین (ع) از او عیادت کردند حسن را بدست راست و حسین را بدست چپ و خود در وسط می آمد تا بمنزل عایشه وارد شدند و حسن سمت راست پیغمبر نشست و حسین سمت چپش و هر کدام آن قسمت از تن رسول خدا را که دسترش داشتند و شکن گرفتند و پیغمبر بیدار نشد، فاطمه گفت عزیزانم جد شما بیهوش است اکنون برگردید و او را وانهید، بهوش آید و نزد او مراجعت کنید، گفتند اکنون ما برنمیگردیم حسن روی بازوی راست پیغمبر خوابید و حسین روی بازوی چپش و خواب رفتند و پیش از پیغمبر بیدار شدند و مادرشان فاطمه پس از خوابیدن آنها بمنزل برگشته بود، بعایشه گفتند مادر ما چه شد؟ گفت چون شما خوابیدید بمنزل خود برگشت آنها هم در شب تار و تیره پر رعد و برقی که آسمان بشدت می بارید بیرون آمدند و نوری از آنها درخشید و حسن در آن نور با دست راست خود دست چپ حسین را گرفت و رفتند و با هم صحبت کردند تا به باغ بنی نجار رسیدند و نمیدانستند کجا میروند حسن بحسین گفت ما سرگردانیم و نمیدانیم کجا میرویم و باید در این وقت بخوابیم تا صبح شود حسین گفت برادر اختیار با تو است و هر کاری خواهی بکن همدیگر در آغوش کشیدند و خوابیدند پیغمبر از خواب خود برخاست و آنها را در منزل فاطمه خواست در آنجا نبودند و آنها را گم کرد و برپا خاست و گفت معبودا سیدا مولای من این دو فرزندم از گرسنگی بیرون رفتند تو وکیل منی برای آنها نوری در برابر پیغمبر تتق کشید و در آن نور رفت تا بباغ بنی نجار رسید و دید در آغوش هم خوابیدند و آسمان بالای سر آنها ابر دارد چون طبقی و بشدتی می بارد که هرگز مردم ندیدند ولی خدا در آن محلی که خوابیدند آنها را از باران حفظ کرده و قطره ای بر آنها نمیچکد و ماری گرد آنها است که مویش چون نی است و دو پر دارد یکی را بر حسن روپوش کرده و یکی را بر حسین، چون چشم پیغمبر ب آنها افتاد آن مار خود را کناری کشید و می گفت خدایا من تو را گواه میگیرم و فرشتگانت را که این دو فرزندان پیغمبر تواند و من آنها را برای تو حفظ کردم و سالم بتو تحویل دادم پیغمبر ب آن مار فرمود تو از چه کسانی؟ گفت من فرستاده جنم بسوی تو، فرمود کدام جن؟ گفت جنیان نصیبین عده ای از بنی ملیح ما یک آیه از قرآن را فراموش کردیم و مرا خدمت شما فرستادند که بیاموزم و چون اینجا رسیدم شنیدم کسی ندا میکند ای مار این دو تن فرزندان رسول خدایند آنها را از آفات و از عاهات و از بدیهای شبانه روز حفظ کن من آنها را حفظ کردم و صحیح و سالم بشما تحویل دادم آن مار آیه را برگرفت و برگشت پیغمبر حسن را بر دوش راست نهاد و حسین را بر دوش چپ و می آمد که جمعی از اصحاب باو رسیدند و یکی از آنها گفت یا رسول اللَّه پدر و مادرم قربانت یکی از دو فرزندت را بمن ده تا بارت سبک شود، فرمود برو خدا سخنت را شنید و مقامت را شناخت علی با آن حضرت بر خورد و گفت یا رسول اللَّه پدر و مادرم قربانت یکی از دو فرزند خودم و خودت را بده تا بار شما را سبک کنم پیغمبر رو بحسن کرد و فرمود بشانه پدرت میروی؟ عرضکرد یا جدا شانه شما بهتر است رو بحسین کرد و باو هم چنین فرمود و او هم همین جواب را داد آنها را بمنزل فاطمه آورد و او چند دانه خرما برایشان ذخیره کرده بود نزد آنها آورد خوردند و شاد شدند، پیغمبر فرمود اکنون برخیزید و کشتی بگیرید بر خاستند کشتی گرفتند و فاطمه برای کاری بیرون رفت وقتی وارد شد شنید پیغمبر میفرماید ای حسن بر حسین سخت بگیر و او را بزمین بزن عرضکرد پدر جان وا عجبا او را بر این تشجیع میکنی؟ بزرگ را به کوچک تشجیع میکنی؟ فرمود دختر جان نمی پسندی بگویم حسن بر حسین سخت بگیر و او را بزمین بزن با اینکه این حبیبم جبرئیل است که میگوید ای حسین بر حسن سخت بگیر و او را بزمین بزن.
9- امیر المؤمنین (ع) فرمود:
همیشه حال مردم خوبست تا با هم تفاوت دارند و چون برابر شوند هلاکند (عبد العظیم حسنی راوی حدیث از امام رضا (ع) میگوید) باو عرضکردم بیفزا فرمود پدرم از جدم از پدرانش روایت کردند که امیر المؤمنین (ع) فرمود اگر براز هم آگاه میشدید همدیگر را بخاک نمی سپردید گوید گفتم برایم بیفزا یا ابن رسول اللَّه فرمود پدرم از جدم از پدرانش باز گفت که امیر
المؤمنین (ع) فرمود شما نمی توانید همه مردم را بمال خود خوشنود کنید پس آنها را بخوشروئی و خوش برخوردی خشنود دارید که من از رسول خدا (ص) شنیدم میفرمود مال شما بهمه مردم رسانیست پس اخلاق خود را ب آنها برسانید گوید گفتم یا ابن رسول اللَّه بیفزا برایم فرمود پدرم از جدم از پدرانش برایم باز گفت که امیر المؤمنین فرمود هر که از زمانه گله کند گله او بدرازا کشد، گفتم برایم بیفزا یا ابن رسول اللَّه فرمود پدرم از جدم از پدرانش برایم باز گفت که امیر المؤمنین (ع) فرمود همنشینی بدان باعث بدگمانی بنیکانست، گوید گفتم یا ابن رسول اللَّه برایم بیفزا فرمود پدرم از جدم از پدرانش باز گفت بمن که امیر المؤمنین (ع) فرمود چه بد توشه ایست برای معاد ستم بر عباد گوید گفتم یا ابن
رسول اللَّه برایم بیفزا فرمود پدرم از جدم از پدرانش برایم باز گفت که امیر المؤمنین (ع) فرمود ارزش هر مردی کاریست که در آن استاد باشد گفتم یا ابن رسول اللَّه برایم بیفزا فرمود پدرم از جدم از پدرانش باز گفت که امیر المؤمنین (ع) فرمود مرد زیر زبانش پنهانست- و امام رضا در جواب او بهمین سند احادیث زیر را هم از امیر المؤمنین (ع) بیان کرده است.
1- مردی که اندازه خود را بداند هلاک نشود.
2- تدبیر پیش از کار تو را از پشیمانی آسوده دارد،
3- هر که بزمانه پشت دهد بزمین میخورد.
4- خود رأی خویش را در خطر اندازد.
5- کمی عیال هم یکی از دو وسعت است.
6- هر که را خود بینی بر سر آید نابود گردد.
7- هر که بداند جای گزین دارد عطا بخش است.
8- هر که بعافیت زیر دستش خشنود است از بالا دست خود سالم ماند- در اینجا حضرت عبد العظیم عرضکرد مرا بس است.

مجلس شصت و نهم جمعه هفت روز از جمادی الاولی سال 368 مانده

1- امام صادق (ع) فرمود:
چون شبانه رسول خدا (ص) را به بیت المقدس بردند جبرئیلش با براق بدان جا رساند و محراب پیغمبران را باو نمود و در آنها نماز خواند و او را برگردانید، رسول خدا (ص) در برگشت بکاروان قریش برخورد که آبی در ظرف داشته و شتری گم کرده بودند و بدنبالش میگشتند، رسول خدا از آن آب نوشید و باقی را ریخت صبح که شد رسول خدا (ص) بقریش اعلام کرد که دی خدا مرا ببیت المقدس برد و آثار پیغمبران را بمن نمود و در فلان جا بکاروان قریش برخوردم شتری گم کرده بودند از آبشان نوشیدم و باقی را بزمین ریختم ابو جهل گفت خوب فرصتی بدست شما آمده او را از شماره ستونها و قندیلهای مسجد بپرسید، گفتند ای محمد در اینجا کسی هست که بمسجد بیت المقدس رفته بما بگو چند ستون و چند قندیل دارد و چند محراب، جبرئیل آمد و صورت بیت المقدس را برابر او گرفت او همه را برایشان وصف کرد چون ب آنها گزارش دادند گفتند بماند تا کاروان بیاید و از آنچه گفتی بپرسیم رسول خدا فرمود نشانه راستی من اینست که کاروان در هنگام برآمدن آفتاب بر شما نمایان شود و جلو آنها شتر سپیدی باشد فردا همه پیشواز رفتند و گردنه را زیر نظر داشتند و میگفتند هم اکنون خورشید بر می آید در همین میان کاروان نمایان شد با بر آمدن قرص خورشید و جلو آنها شتر سپیدی بود و از آنها راجع ب آنچه رسول خدا (ص) خبر داده بود پرسیدند گفتند این شده است در فلانجا شتری از ما گم شد و آبی نهاده بودیم و صبح آب ما ریخته بود، این معجزه جز مزید سرکشی آنها فایده نداشت.
2- جبرئیل برای رسول خدا مرکبی آورد:
کوچکتر از استر و بزرگتر از خر، دو پایش بلندتر از دو دستش بود و هر گامش باندازه مد بصر بود چون پیغمبر خواست بر او سوار شود سرباز زد جبرئیل باو گفت این محمد است و او فرو شد تا بزمین چسبید و حضرت بر او سوار شد در سرازیری دستها بلند می کرد و پاها را کوتاه می نمود و در سر بالائی بعکس می نمود و در تاریکی شب بر کاروان بار داری رسید و شتران از آواز پر براق رم کردند مردی که دنبال کاروان بود بر چاکرش فریاد زد که جلو کاروان بود که ای فلانی شترها رم کردند و فلان شتر بار خود را انداخت و دستش شکست آن کاروان از ابو سفیان بود و رفتند تا بهموار بلقاء رسیدند پیغمبر گفت جبرئیل من تشنه ام جبرئیل جام آبی باو داد و نوشید و رفت و بجمعی گذشت که از گردنهای خود بقلابهای آتشین آویزان بودند، فرمود جبرئیل اینها کیانند؟ گفت آنها که خدا از حلال بی نیازشان نموده و باز هم دنبال حرام میروند سپس بر جمعی گذشت که سیخ آهنین بپوستشان فرو میکردند، فرمود جبرئیل اینها کیانند؟ فرمود اینها کسانیند که بحرامی پرده بکارت زنانی را بردارند سپس بمردی گذشت که پشته هیزمی را بر می داشت و نمی توانست و باز بر آن می افزود، فرمود این کیست ای جبرئیل؟
عرضکرد این قرضداری است که می خواهد پرداخت کند و نمی تواند و باز بر آن اضافه می کند از آنجا گذشت و چون بکوه شرقی بیت المقدس گذشت باد گرمی یافت و جنجالی شنید، فرمود ای جبرئیل این باد و جنجال که می شنوم چیست؟ گفت این دوزخ است پیغمبر فرمود بخدا پناه از دوزخ و از راستش باد خوشی و آوازی شنید و فرمود این نسیم خنک و آواز چیست؟ جواب داد این بهشت است فرمود از خداخواهان بهشتم و پیشرفت تا بدروازه بیت المقدس رسید که هرقل در آن بود و هر شب درهایش را می بستند و کلیدهایش را نزد او می آوردند تا زیر سرش نهد و آن شب در بسته نشد و دستور داد پاسبانان آن را دو برابر کنند رسول خدا ببیت المقدس وارد شد و جبرئیل آمد و صخره را برداشت و از زیرش سه قدح بیرون آمد یکی شیر و دیگری عسل و سومی نوشابه می جبرئیل شیر را ب آن حضرت داد نوشید و عسل را داد نوشید و می را داد و ننوشید و فرمود سیراب شدم جبرئیل گفت اگر از آن می نوشیدی امتت گمراه می شدند و از تو جدا می گردیدند رسول خدا در بیت المقدس بهفتاد پیغمبر امامت کرد و فرشته ای با جبرئیل بزمین فرو شده بود که هرگز گام بر خاک ننهاده و همه کلیدهای گنجینه های زمین را با خود داشت گفت ای محمد پروردگارت تو را سلام میرساند و میفرماید اینها کلیدهای خزائن زمین است و اگر خواهی پیغمبری پادشاه باش جبرئیل باو اشاره کرد که تواضع پیشه کن و آن حضرت فرمود من پیغمبری بنده ام سپس بسوی آسمان بالا رفت و چون بدر آسمان رسید جبرئیل گشودن در را خواست، گفتند این کیست؟ گفت محمد است و گفتند چه خوش آمد وارد شد و بهر فرشته ای رسید بر او سلام دادند و برای او و شیعیان مقربان او دعا کردند به پیره مردی رسید که زیر درختی نشسته و گرد او کودکانی بودند پرسید جبرئیل این کیست؟ گفت پدرت ابراهیم است فرمود این کودکان کیانند گرد او؟ گفت کودکان مؤمنین باشند که ب آنها خوراک می دهد گذشت و بشیخی رسید که بر کرسی نشسته و چون براست خود نظر می کند میخندد و شاد است و چون بچپ خود می نگرد غمنده شود و گرید گفت جبرئیل این کیست؟ گفت پدرت آدم است که چون می بیند اولادش وارد بهشت می شوند می خندد و شاد است و چون بیند کسی بدوزخ میرود از اولادش غمنده و گریانست از آن گذشت و بفرشته ای رسید که بر کرسی نشسته و بر او سلام کرد ولی آن خوشروئی فرشتگان دیگر را از خود نشان نداد فرمود جبرئیل من بهر کدام فرشته ها رسیدم آنچه میخواستم دیدم جز این یکی این فرشته کیست! گفت این مالک دوزخبان است هلا او خوشخوتر خوشروتر فرشتگان بود و چون دوزخبان شد در آن سری کشید و دید خدا برای دوزخیان چه آماده کرده، دیگر خنده بلبش نیامده است و سپس گذشت و رفت تا آنجا رسید که پنجاه رکعت نماز بر او فرض شد و آمد تا بموسی (ع) برخورد موسی باو گفت ای محمد چند رکعت نماز بر امتت واجب شد؟ گفت پنجاه رکعت گفت برگرد و از پروردگارت درخواست کن ب آنها تخفیف دهد، برگشت و باز بموسی عبور کرد و باز پرسید نماز واجب امتت چند نماز شد؟ گفت چنان و چنین گفت برگرد و تخفیف بگیر من در بنی اسرائیل پیغمبر بودم و کمتر از آن را توانائی داشتند و چند بار بخدا مراجعت کرد و تخفیف گرفت تا به پنج نماز رسید و باز بموسی گذشت و از او پرسید چند نماز بر امتت واجب شد؟ فرمود پنج نماز، گفت برگرد و تخفیف بخواه برای امتت.
فرمود از بس در این باره به پروردگار خود مراجعه کردم شرمم می آید از آنجا گذشت بابراهیم خلیل الرحمن برخورد و از دنبالش فریاد کرد ای محمد بامتت از من سلام برسان و ب آن ها خبر بده که بهشت آب خوشگوار و خاک خوشبوئی دارد و در آن سرزمینهائی است سپید که در آنها سبحان اللَّه و الحمد للَّه و لا اله الا اللَّه و لا حول و لا قوة الا باللَّه کشت می شود و بامتت بگو بسیار از این نهال در آنها بکارند سپس گذشت تا بکاروانی رسید که شتر سپیدی جلو آنها بود و بمکه آمد و باهلش خبر داد که بمعراج رفته در مکه جمعی از قریش بودند که ببیت المقدس رفته بودند و آنها را باوضاع آن خبر داد و فرمود نشانه من اینست که الساعه با برآمدن آفتاب کاروان میرسد و شتر سپیدی جلو آنها است آنها نگاه کردند و کاروان نمایان شد ب آنها گفت به ابو سفیان عبور کرده و شترانش در نیمه شب رم کردند و بغلامش که جلو کاروان بود فریاد زد فلانی براستی شتران رم کردند و فلانه شتر بارش را انداخت و دستش شکست و از او راجع باین خبر پرسیدند و او تصدیق کرد.
3- زهری گوید خدمت امام زین العابدین بودم و یکی از اصحابش نزد آن حضرت آمد و امام باو فرمود:
ای مرد چه وضعی داری؟ عرضکرد یا ابن رسول اللَّه من امروز چهار صد اشرفی قرض بی محل دارم و نان خوار سنگینی که چیزی ندارم برای آنها ببرم امام بسختی گریست، عرضکردم چرا گریه میکنی؟ فرمود گریه برای مصائب و محنتهای بزرگست، گفتند راست است، فرمود چه محنت و مصیبت بر مؤمن آزاد از این سخت تر که برادر خود را محتاج بیند و نتواند باو کمک کند او را ندار بیند و نتواند علاج آن کند گفت مجلس بهم خورد و یکی از مخالفان که بر امام طعن میزد گفت از اینها عجبست که یک بار ادعا کند آسمان و زمین و هر چیزی فرمانبر آنها است و خدا هر خواست آن ها را اجابت کند و بار دیگر اعتراف به درماندگی نمایند نسبت باصلاح حال مخصوصان خود، اینخبر ب آن مرد گرفتار رسید و آمد نزد امام عرضکرد یا ابن رسول اللَّه از فلانی بمن خبر رسیده که چنین و چنان گفته و این گفته او از گرفتاری خودم بر من سخت تر است.
فرمود خدا اجازه رفع گرفتاریت را داده ای فلانه افطاری و سحری مرا بیاور دو قرص نان آورد امام ب آن مرد فرمود اینها را بگیر جز آنها چیزی نداریم که خدا بوسیله آنها از تو رفع گرفتاری کند و مال بسیاری بتو رساند آن مرد آن دو قرص نان را گرفت و ببازار رفت و نمیدانست چه کند و در اندیشه قرض سنگین و بدی وضع عیالش بود و شیطان باو وسوسه میکرد که این دو قرص نان کی بحوائج تو رسایند به ماهی فروشی رسید که ماهی او کساد شده بود، باو گفت این ماهی تو کساد است این قرص نان من هم کساد است میل داری این ماهی کسادت را باین قرص نان کساد من بدهی؟ گفت آری ماهی را باو داد و قرص نان او را گرفت و باز بمرد نمکفروشی که نمک او را نمیخریدند برخورد و باو گفت این نمک ناخرید خود را بمن میدهی و این قرص نان را بگیری گفت آری نمک را از او گرفت و با ماهی آورد و گفت این ماهی را با آن نمک اصلاح میکنم و چون شکم ماهی را شکافت دو لؤلؤ فاخر در آن یافت و خدا را حمد گفت در این میان که شاد بود در خانه او را زدند آمد ببیند پشت در خانه کیست دید صاحب ماهی و نمک هر دو آمدند و هر کدام میگویند ای بنده خدا ما و عیال ما هر چه کوشش کردیم دندان ما باین قرص نان تو کار نکرد و گمان کردیم که تو از بدحالی این نان را میخوری و آن را بتو برگرداندیم و آنچه هم بتو دادیم بر تو حلال کردیم آن دو قرص نان را گرفت چون آن دو کس برگشتند باز در خانه او را زدند و فرستاده امام بود که وارد شد گفت امام میفرماید خدا بتو گشایش داد، طعام ما را باز ده که جز ما کسی آن را نخورد.
آن مرد آن دو لؤلؤ را ببهای بسیاری فروخت و قرضش را ادا کرد و وضع زندگیش خوب شد و یکی از مخالفین گفت ببین تفاوت تا کجا است در عین حالی که علی بن الحسین توانا برفع فقر خود نیست او را باین ثروت بسیار رسانید و این چگونه می شود و چگونه کسی که از رفع فقر خود ناتوانست باین ثروت بیکران تواناست امام فرمود قریش هم به پیغمبر همین اعتراض را داشتند میگفتند چگونه در یک شب از مکه ببیت المقدس میرود و برمیگردد کسی که نمی تواند از مکه تا مدینه را جز دوازده روز برود که موقع مهاجرت او چنین بود سپس علی بن الحسین (ع) فرمود اینها بامر خدا نادانند و بامر اولیاء خدا نسبت باو براستی مقامات درک نشود جز بتسلیم بامر خدای عز و جل و ترک پیشنهاد بر حضرت او و رضا بتدبیر او اولیاء خدا بر محنتها و ناگواریهائی صبر کنند که دیگران نتوانند و خدا در عوض همه مطالب آنها را برآورد و در عین حال جز آنچه خدا خواهد نخواهند.

مجلس هفتادم سه شنبه سه روز از جمادی الاولی 368 مانده

1- امام صادق (ع) فرمود:
دعا کردن مرد برای برادر دینی در پشت سر او روزی را فراوان نماید و بدی را بگرداند.
2- ابراهیم بن هاشم گوید:
عبد اللَّه بن جندب را در موقف عرفات دیدم و از وضع او بهتری
ندیدم همیشه دست ب آسمان داشت و اشکش بر دو گونه اش روان بود تا بزمین میرسید چون مردم برگشتند گفتم ای ابا محمد بهتر از وضع تو در موقف ندیدم گفت بخدا جز برای برادرانم دعا نکردم برای آنکه أبو الحسن موسی بن جعفر بمن خبر داد که هر که پشت سر برای برادرش دعا کند از عرش ندا رسد برای تو بهر دعائی صد هزار چندانست و اگر برای خود دعا کنم ندانم مستجاب شود یا نه.
3- رسول خدا (ص) فرمود:
هیچ مرد و زن مؤمن از اول روزگار تا روز قیامت نباشد جر آنکه شفیع آن کسی باشند که در دعایش بگوید
اللهم اغفر للمؤمنین و المؤمنات
، بنده ای باشد که روز قیامت دستور دهند بدوزخش برند او را بسوی دوزخ بکشند و همه مرد و زن مؤمن گویند خدایا اینست که برای ما دعا می کرد ما را در باره او شفیع کن خدا شفاعت آنها بپذیرد و او نجات یابد.
4- امام صادق (ع) فرمود:
هر که دعای بر چهل مؤمن را بر خود مقدم دارد دعای خودش مستجاب شود.
5- حسین بن خالد صیرفی گوید:
بامام رضا گفتم مردی استنجا کند و نقش انگشترش لا اله الا اللَّه است فرمود بد دارم برایش، گفتم قربانت مگر رسول خدا و هر یک از پدرانت انگشتر بدست چنین کاری نمیکردند؟ فرمود چرا ولی آنها انگشترشان را بدست راست داشتند از خدا بپرهیزید و خود را بپائید، گفتم نقش خاتم امیر المؤمنین چه بود؟ فرمود چرا از آنها که پیش از او بودند نپرسیدی؟ گفتم اکنون میپرسم، فرمود نقش خاتم آدم لا اله الا اللَّه محمد رسول اللَّه بود که با خود از بهشت آورده بود و نوح چون بر کشتی سوار شد خدا باو وحی کرد ای نوح اگر از غرق میترسی هزار بار مرا تهلیل گو و نجات بجو من تو را و هر که با تو ایمان آورده نجات دهم فرمود چون نوح و همراهانش بر کشتی نشستند و بادبان بالا کردند باد تندی وزید و نوح از غرق ترسید و از سرعت باد نتوانست هزار بار لا اله الا اللَّه گوید و بزبان سریانی گفت هلولیا هزار بار هزار بار ای کشتی برجا باش گوید بادبان استوار شد و کشتی براه خود ادامه داد نوح گفت سخنی که بوسیله اش خدا مرا از غرق ایمن داشت سزاست که از من جدا نباشد و در خاتم خود نقش کرد لا اله الا اللَّه الف مرة یا رب اصلحنی ، فرمود چون ابراهیم را در کفه منجنیق نهادند جبرئیل خشم کرد خدا باو وحی کرد ای جبرئیل چرا خشم کردی؟ عرضکرد برای خلیل تو که در روی زمین جز او کسی تو را نپرستد و دشمن خودت و او را بر او مسلط کردی خدا باو وحی کرد خاموش باش بنده ای چون تو شتاب دارد که از فوت بترسد ولی من هر آن بخواهم بنده خود را نجات دهم جبرئیل خوشدل شد رو بابراهیم کرد و گفت حاجتی نداری؟ فرمود بتو نه در اینجا خدا خاتمی فرستاد که شش حرف در آن نقش بود، لا اله الا اللَّه محمد رسول اللَّه، لا حول و لا قوة الا باللَّه فوضت امری الی اللَّه اسندت ظهری الی اللَّه، حسبی اللَّه ، خدا باو وحی کرد که آن را در انگشت کن که من آتش را بر تو سرد و سلامت سازم، نقش خاتم موسی دو حرف بود که از تورات باز گرفته بود صبر کن اجر بر، راستگو نجات جو، فرمود نقش خاتم سلیمان (ع) سبحان من الجم الجن بکلماته، نقش خاتم عیسی دو حرف بود که از انجیل در آورده بود خوشا بر بنده ای که از او یاد خدا شود و بدا بر بنده ای که از او خدا از یاد برود، نقش خاتم محمد (ص) لا اله الا اللَّه محمد رسول اللَّه ، نقش خاتم امیر المؤمنین (ع) الملک للَّه، نقش خاتم حسن (ع) العزة للَّه ، نقش خاتم حسین (ع) ان اللَّه بالغ امره ، علی بن الحسین (ع) انگشتر پدر بدست میکرد و محمد بن علی (ع) خاتم حسین (ع) بدست مینمود و نقش خاتم جعفر بن محمد (ع) اللَّه ولی و عصمتی من خلقه بود، نقش خاتم موسی بن جعفر (ع) حسبی اللَّه بود، حسین بن خالد گفت أبو الحسن الرضا دست خود را دراز کرد و خاتم پدر در انگشتش بود و نقش آن را بمن نمود.
6- زید بن علی گوید:
از پدرم پرسیدم که جد ما رسول اللَّه را بمعراج بردند و خدا باو پنجاه نماز تکلیف کرده چرا برای امتش تخفیف نخواست تا موسی بن عمران باو گفت برگرد و از پروردگارت تخفیف بخواه که امتت توان آن ندارند، فرمود ای پسر جان رسول خدا بالای سخن خدا سخن نمیگفت و هر چه باو دستور میداد باو مراجعه نمیکرد ولی چون موسی این درخواست را از او کرد و شفیع امتش شد روا نبود شفاعت برادرش را رد کند و نزد خدا برگشت و تخفیف خواست تا به پنج نماز رسید.
گوید گفتم پدر جان چرا با درخواست موسی از پنج نماز تخفیف نخواست؟ فرمود پسر جان خواست که امتش با این پنج نماز ثواب پنجاه نماز را ببرند برای آنکه خدا (سوره انعام- 162) فرمود هر که حسنه ای آورد ده برابر اجر برد، ندانی که چون بزمین آمد جبرئیل باو نازل شد و گفت ای محمد پروردگارت بتو سلام رساند و میفرماید همان پنج به پنجاه است گفته من عوض نشود و من به بندگان ستم نکنم گوید گفتم پدر جان مگر این نیست خدا را مکانی نیست؟ گفت آری برتر است از آن گفتم پس چه معنی دارد گفته موسی که بپروردگارت برگرد؟ فرمود همان معنی که گفتار ابراهیم دارد که گفت من بسوی پروردگارم میروم او مرا رهبری میکند و گفته موسی را دارد که شتاب کردم بسوی تو پروردگارا تا خشنود شوی و همان معنی که گفته خدا دارد (الذاریات- 50) بسوی خدا گریزید (یعنی حج کنید) ای پسر جان براستی کعبه خانه خداست هر که حج خانه کند قصد خدا کرده مساجد خانه های خدایند هر که بدانها شتابد بسوی خدا شتافته و قصد او کرده نماز گذار تا در نماز است برابر خدا ایستاده اهل موقف عرفات برابر خدا ایستاده اند خدای تبارک و تعالی در آسمانهای خود بقعه ها دارد هر که بیکی از آنها بالا رود بسوی خدا بالا رفته، نمیشنوی گفته خدای عز و جل را که میفرماید ملائکه دوزخ بسوی او بالا روند و خدا در داستان عیسی میفرماید بلکه خدا او را بسوی خود بالا برد و میفرماید سخنهای خوب بسوی او بالا روند و کار شایسته را بالا برد
7- عبد السلام بن صالح هروی گوید:
بامام رضا (ع) گفتم یا ابن رسول اللَّه چه فرمائی در حدیثی که اهل حدیث روایت کنند که مؤمنان پروردگار خود را در منازل بهشتی خودشان زیارت کنند؟
فرمود ای ابا صلت براستی خدای تبارک و تعالی پیغمبر خود را بر همه خلقش برتری داد از انبیاء و ملائکه و طاعتش را طاعت خود مقرر کرد و متابعتش را متابعت خود و زیارتش را زیارت خود در دنیا و آخرت فرمود (نساء- 80) هر که رسول را اطاعت کند خدا را اطاعت کرده و فرمود (فتح- 10) براستی کسانی که با تو بیعت کنند همانا با خدا بیعت کرده اند دست خدا بالای دست آنها است، پیغمبر هم فرمود هر که مرا در زندگی یا پس از مرگ زیارت کند خدای جل جلاله را زیارت کرده درجه پیغمبر در بهشت بالاترین درجه است هر که او را در درجه بهشتی او را زیارت کند خدا را زیارت کرده گوید باو گفتم یا ابن رسول اللَّه چه معنی دارد آن خبری که روایت کرده اند ثواب لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ نظر بروی خداست؟
فرمود ای ابا صلت هر که خدا را بروئی چون چهره ها وصف کند کافر است مقصود از وجه خدا پیغمبران و حجج اویند که بوسیله آنها بسوی خدا روند و دین و معرفت او، خدا فرموده (الرحمن 26- 27) هر که بر روی زمین است فنا شود و وجه پروردگارت بماند و خدا فرمود (انبیاء آیه آخر) هر چیزی فانی است جز روی او، نظر بانبیاء خدا و رسولان و حجج او در درجاتشان ثواب بزرگی برای مؤمنان دارد در روز قیامت و پیغمبر فرمود هر که دشمن دارد اهل بیت مرا و خاندانم را روز قیامت مرا نبیند و من او را نبینم و فرمود در میان شما کسانیست که پس از جدای من مرا نبینند ای ابا صلت براستی خدای تبارک و تعالی بمکان وصف نشود و بدیده و وهم درک نشود گفت باو عرضکردم یا ابن رسول اللَّه بمن خبر ده از بهشت و دوزخ که امروزه خلق شده اند؟ فرمود آری رسول خدا (ص) در بهشت وارد شد و دوزخ را هم دید هنگام معراج خود، باو عرض کردم جمعی معتقدند که امروز مقدرند و مخلوق نیستند فرمود آنها از ما نیستند و ما هم از آنها نیستیم هر که منکر وجود فعلی بهشت و دوزخ است پیغمبر و ما را تکذیب کرده و از اهل ولایت ما نیست و در آتش دوزخ مخلد است خدا فرموده (الرحمن 43- 44) اینست دوزخی که مجرمان آن را دروغ میشمردند میان آن و حمیم داغ میگردند.
پیغمبر فرمود چون مرا ب آسمان بردند جبرئیل دست مرا گرفت و ببهشت برد و از خرمایش بمن داد و خوردم و در صلب من نطفه شد و چون بزمین آمدم با خدیجه مواقعه کردم و بفاطمه آبستن شد و فاطمه حوراء انسیه است و هر گاه مشتاق بوی بهشت شوم فاطمه دخترم را میبویم
8- امام صادق (ع) فرمود:
مردی خدمت رسول خدا (ص) آمد و عرض کرد یا رسول اللَّه من
مشتاق جهادم و در آن نشاط دارم فرمود در راه خدا جهاد کن که اگر کشته شوی زنده ای و نزد خدا روزی خوری و اگر بمیری اجرت با خداست و اگر برگردی از گناهان بیرون شدی چون روزی که مادرت تو را زاده است گفت یا رسول اللَّه من پدر و مادر پیری دارم که معتقدند با من انس دارند و رفتن مرا خوش ندارند، رسول خدا (ص) فرمود با پدر و مادرت باش بدان که جانم بدست او است انس آنها بتو یک شبانه روز بهتر است از جهاد یک سال
9- حنان بن سدیر از پدرش که بامام باقر عرضکرد:
فرزند بجای پدر مجازات شود؟ فرمود مجازاتی برای او ندارد مگر در دو چیز یکی آنکه پدرش بنده باشد او را بخرد و آزاد کند یا قرض داشته باشد و از او پرداخت کند
10- امام چهارم به عبید اللَّه بن عباس بن علی نگاهی کرد و اشک چشمش را گرفت و فرمود:
روزی برسول خدا سخت تر از روز احد نگذشت که عمویش حمزه در آن کشته شد و بعد از آن موته است که عموزاده اش جعفر بن ابی طالب کشته شد سپس فرمود روزی چون روز تو نباشد ای حسین سی هزار مرد که گمان میکردند از این امتند دور او را گرفتند و هر کدام بکشتن او بخدا تقرب میجست و او خدا را ب آنها یادآور میشد و پند نمیگرفتند تا او را بستم و ظلم و عدوان کشتند.
سپس فرمود خدا عمویم عباس را رحمت کند که جانبازی کرد و خود را فدای برادر کرد تا دو دستش قطع شد و خدا در عوض باو دو بال داد که بدانها با فرشتگان در بهشت میپرد چنانچه بجعفر بن ابی طالب عطا کرد و برای عباس نزد خدای تبارک و تعالی مقامی است که در قیامت همه شهداء و اولین و آخرین بدان رشک برند الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ و صلی اللَّه علی خیر خلقه محمد و اهلبیته الطاهرین و حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ