فهرست کتاب


ترجمه امالی شیخ صدوق

شیخ صدوق مرحوم آیة الله محمد باقرکمره‏ای‏‏‏

مجلس شصت و هفتم سه شنبه چهارده شب از جمادی الاولی مانده درسال 368

1- بحسن بصری خبر رسید که کسی گمان برده است که او علی (ع) را کم میشمارد روزی میان اصحابش برخاست و گفت:
قصد داشتم در خانه را بروی خود ببندم و تا آخر عمر از خانه ام بیرون نیایم بمن خبر رسیده که یکی از شماها مرا متهم کردید علی (ع) را کم میشمارم او بهترین مردم است پس از پیغمبر ما و انیس و جلیس او است موقع گرفتاری از او رفع گرفتاری میکرد او است کشنده هم نبردان روز جنگ مردی از شما جدا شده که قرآن را بکمال میدانست و علم وافر داشت و شجاعت بیمانند که در طاعت پروردگارش بکار بست، بر سختیهای نبرد شکیبا بود در هنگام خوشی و بدی شکرگزار بکتاب پروردگارش عمل کرد و برای پیغمبرش خیر خواه بود عموزاده و برادرش بود با او برادری کرد نه با دیگر اصحابش و رازش را باو سپرد و در خرد سالی برایش جهاد کرد و در بزرگی بهمراهش نبرد نمود پهلوانان را میکشت و با یکه سواران مبارزه میکرد برای رواج دین خدا تا جنگ پایان یافت متمسک بسفارش پیغمبرش بود و کسی او را از آن باز نمیداشت و مخالفی بر او چیره نمیشد پیغمبر با کمال رضایت از او درگذشت، دانشمندتر مسلمانان و با فهم تر آنان بود و در اسلام بر همه سبقت داشت، در مناقبش همانند نداشت و در فضائل هم آهنگی خود را از شهوات باز گرفت و برای خدا در اوقات غفلت کار کرد و هنگام سرما طهارت کامل انجام داد و در نماز برای خدا خاشع بود و خود را از لذات باز گرفت و دامن همت خوش اخلاقی بکمر زد و نیاکان بزرگوار داشت پیرو روشهای پیغمبرش بود و آثار ولی خود را دنبال کرد چگونه من در باره اش چیزی گویم که هلاکم کند و کسی را نمیشناسم که سخنی در باره او ببدی تواند گفت ما را آزار مدهید و از راه هلاکت بر کنار باشید.
2- اعمش گوید:
منصور دوانیقی نیمه شب مرا خواست اندیشناک برخاستم و با خود گفتم مرا در این ساعت نخواهد جز برای پرسش از فضائل علی (ع) و اگر باو اطلاع دهم مرا خواهد کشت گوید وصیت کردم و کفن پوشیدم و نزد او رفتم و عمرو بن عبید را نزد او دیدم و از دیدار او اندکی خوشدل شدم سپس گفت نزدیک آی نزدیک او رفتم تا زانو بزانویش رسیدم و بوی کافور از من استشمام کرد و گفت باید راست بگوئی و گر نه بدارت میزنم گفتم چه کاری دارید یا امیر المؤمنین؟ گفت چرا حنوط بر خود زدی؟ گفتم فرستاده ات نیمه شب آمد و گفت امیر المؤمنین تو را خواسته، گفتم بسا باشد او در این ساعت فضائل علی را از من بپرسد و شاید من باو خبر دهم و مرا بکشد وصیت کردم و کفن پوشیدم گوید تکیه داده بود برخاست نشست و گفت لا حول و لا قوة الا باللَّه تو را بخدا ای سلیمان چند حدیث در فضائل علی (ع) داری؟ گفتم یا امیر المؤمنین اندکی، گفت چند؟ گفتم ده هزار حدیث و بیشتر گفت ای سلیمان من یک حدیث در فضائل علی (ع) برایت بگویم که هر چه در فضل او شنیدی فراموش کنی گوید گفتم ای امیر المؤمنین بفرمائید گفت آری من از بنی امیه گریزان بودم و در شهرها می گردیدم و بذکر فضائل علی بمردم نزدیک میشدم و بمن خوراک و توشه میدادند تا ببلاد شام رسیدم با یک عبای پاره که جز آن جامه ای نداشتم اقامه نماز را شنیدم و من گرسنه بودم بمسجد رفتم نماز بخوانم و در دل داشتم که از مردم شامی بخواهم چون امام سلام نماز گفت دو کودک بمسجد آمدند و امام متوجه آنها شد و گفت مرحبا بشما و هم نام شما جوانی پهلویم نشسته بود باو گفتم ای جوان این دو کودک چه نسبتی با شیخ دارند گفت او جد آنها است و در این شهر جز این شیخ دوستدار علی نیست از این رو نام یکی از این دو را حسن نهاده و دیگری را حسین، من از شادی برخاستم و ب آن شیخ گفتم، میخواهی حدیثی بگویم که چشمت روشن شود؟ گفت اگر چشمم را روشن کنی چشمت را روشن کنم گفتم پدرم از پدرش از جدش بمن باز گفت که ما نزد رسول خدا (ص) نشسته بودم و فاطمه (ع) گریان آمد پیغمبر فرمود فاطمه، چرا گریه میکنی؟ عرضکرد پدر جان حسن و حسین بیرون رفتند و نمیدانم کجا شب می گذرانند، فرمود فاطمه گریه مکن خدائی که آنها را آفریده از تو ب آنها مهربانتر است و دو دست خود را برداشت و عرضکرد خدایا اگر در صحرا با دریایند آنها را حفظ کن و سالم بدار جبرئیل از آسمان فرود آمد و عرضکرد ای محمد خدایت سلام میرساند و میفرماید برای آنها اندوهناک و غمنده مباش زیرا آنها در دنیا فاضلند و در آخرت فاضل و پدرشان از آنها افضل است آنها در حظیره بنی نجار بخوابند و خدا فرشته ای بر آنها گمارده پیغمبر و اصحابش خوشدل برخاستند و بحظیره بنی نجار رفتند و دیدند حسن حسین را در آغوش دارد و فرشته ای یک بال خود را زیر آنها فرش کرده و بال دیگر را بروی آنها انداخته، پیغمبر پیاپی آنها را بوسید تا بیدار شدند چون بیدار شدند پیغمبر حسن را بدوش گرفت و جبرئیل حسین (ع) را برداشت و از حظیره بیرون آمد و میگفت بخدا شما را شرافتمند کنم چنانچه خدای عز و جل شما را شرافتمند کرد ابو بکر باو عرضکرد یکی از دو کودک را بمن بده تا بارت سبک کنم فرمود ای ابا بکر چه خوب بارکشان و چه خوب دو تن سواری باشند و پدرشان بهتر از آنها است از آنجا آمدند تا در مسجد و فرمود ای بلال مردم را گرد آور نزد من جارچی رسول خدا (ص) در مدینه جار کشید و مردم نزد رسول خدا جمع شدند در مسجد آن حضرت بر دو قدم ایستاد و فرمود ای مردم شما را آگاه نکنم بر بهترین مردم از نظر جد و جده؟ گفتند چرا یا رسول اللَّه فرمود حسن و حسین هستند که جدشان محمد است و جده شان خدیجه دختر خویلد، ای مردم شما را دلالت نکنم بر بهتر مردم از نظر پدر و مادر گفتند چرا یا رسول اللَّه، فرمود حسن و حسین اند که پدرشان علی است دوست دارد خدا و رسول را و دوستش دارند خدا و رسولش و مادرشان فاطمه دختر رسول خدا است، ای گروه مردم شما را دلالت نکنم بر بهتر مردم از نظر عمو و عمه ها چرا یا رسول اللَّه، فرمود حسن و حسین اند که عموشان جعفر بن ابی طالب پرنده در بهشت است با فرشتگان و عمه شان ام هانی دختر ابی طالب است، ای گروه مردم شما را دلالت نکنم بر بهترین مردم از نظر دائی و خاله چرا یا رسول اللَّه، فرمود حسن و حسین اند که دائیشان قاسم پسر رسول خدا و خاله شان زینب دختر رسول خدا است سپس با دست اشاره کرد که همچنین خدا ما را محشور کند و فرمود خدایا تو میدانی که حسن و حسین در بهشتند و جد و جده شان در بهشتند پدر و مادرشان در بهشتند، عمه و عمه شان در بهشتند، خاله و خاله شان در بهشتند خدایا تو میدانی هر که دوستشان دارد در بهشت است و هر که دشمنشان دارد در دوزخ است، گوید چون این حدیث را برای شیخ گفتم گفت تو کیستی ای جوان؟ گفتم از اهل کوفه ام، گفت عربی یا مولا؟ گفتم عربم گفت تو که چنین حدیثی می گوئی باید این عبا را بپوشی عبای خود را در برم کرد و بر استر خود سوارم نمود که آن را بصد اشرفی فروختم و گفت ای جوان چشمم را روشن کردی بخدا چشمت را روشن کنم و تو را بجوانی دلالت کنم که امروز چشمت را روشن کند گفتم دلالت کن، گفت من دو برادر دارم یکی پیشنماز است و دیگری مؤذن آنکه پیشنماز است از نوزادی دوست علی است و آن مؤذن از نوزادی دشمن علی است، گفتم مرا راهنمائی کن دستم را گرفت و مرا بدر خانه آن پیشنماز آورد مردی بیرون شد و گفت من این عبا و استر را میشناسم بخدا فلانی آنها را بتو نداده جز برای آنکه دوست خدا و رسولی یک حدیث از فضائل علی بن ابی طالب برایم باز گو گفتم پدرم از پدرش از جدش برایم روایت کرده که گفت ما نزد رسول خدا (ص) نشسته بودیم و فاطمه (ع) گریان آمد، رسول خدا (ص) فرمود فاطمه چرا گریه میکنی؟ گفت پدر جان زنان قریش مرا سرزنش کنند و گویند پدرت ترا به پیچیزی داده که مالی ندارد، فرمود گریه مکن بخدا من تو را باو تزویج نکردم تا خدا تو را در بالای عرش باو تزویج کرد و جبرئیل و میکائیل را گواه گرفت خدا اهل دنیا را بازرسی کرد و از همه مردم پدرت را برگزید و پیغمبرش نمود و بار دوم بازرسی کرد و از همه مردم علی را برگزید و تو را باو تزویج کرد و او را وصی نمود، علی از همه مردم دلدارتر و با حلم تر و باسخاوت تر و از همه در اسلام پیشقدم تر و دانشمندتر است حسن و حسین دو پسر اویند و آن دو سید جوانان اهل بهشتند و نامشان در تورات شبر و شبیر است و نزد خدا گرامیند ای فاطمه گریه مکن بخدا چون روز قیامت شود پدرت دو حله ببر کند و علی دو حله، لواء حمد بدست منست و آن را بعلی دهم برای آنکه نزد خدا گرامی است، ای فاطمه گریه مکن که چون من نزد رب العالمین دعوت شوم علی با من آید چون من شفاعت کنم علی همراهم شفاعت کند، ای فاطمه گریه مکن در قیامت منادی خدا ندا کند در سختیهای آن روز که ای محمد امروز جد تو چه خوب جدیست جدت ابراهیم خلیل الرحمن است برادرت چه خوب برادریست علی بن ابی طالب است، ای فاطمه علی در حمل کلیدهای بهشت با من کمک کند و شیعیانش هم آن فائزان روز قیامت باشند و فردا در بهشتند، چون چنین گفتم گفت ای پسر جان تو از کجائی؟ گفتم اهل کوفه ام، گفت عربی یا وابسته؟ گفتم عربم، گفت سی جامه ببرم کرد و ده هزار درهم بمن داد و گفت ای جوان چشمم را روشن کردی، و من بتو حاجتی دارم گفتم برآورده است ان شاء اللَّه گفت فردا بمسجد آل فلان بیا تا برادرم که دشمن علی است ببینی گوید آن شب بر من دراز گذشت و صبح آمدم ب آن مسجد یکه گفته بود و در صف نماز ایستادم و در کنارم جوانی عمامه بر سر بود و برکوع رفت و عمامه اش از سرش افتاد و دیدم سرش و رویش چون خوک است و نفهمیدم در نمازش چه می گفت تا امام سلام داد و باو گفتم وای بر تو چه حالی است که بتو می بینم؟ گریست و گفت باین خانه که مینگری بیا رفتم و گفت من مؤذن آل فلان بودم هر صبح میان اذان و اقامه هزار بار علی (ع) را لعن میکردم و هر روز جمعه چهار هزار بار، از منزلم بیرون آمدم و بخانه ام رفتم و بر این دکه که مینگری پشت دادم و در خواب بهشت را دیدم که در آنم و رسول خدا و علی در آن شادند حسن سمت راست پیغمبر بود و حسین سمت چپش و جامی در برابرش، فرمود ای حسن مرا بنوشان جامی ب آن حضرت داد و پس از آن فرمود این جمع را هم بنوشان و آنها هم نوشیدند و گویا فرمود باین همه که تکیه بدکه داده بنوشان حسن (ع) ب آن حضرت فرمود ای جد من بمن دستور میدهی که او را هم آب دهم با اینکه پدرم را هر روز میان اذان و اقامه هزار بار لعن میکند و امروز چهار هزار بار لعن کرده پیغمبر نزد من آمد و فرمود تو را چیست؟ که علی را لعن میکنی علی از منست علی را دشنام میدهی و علی از منست و دیدم گویا برویم تف کرد و پائی بمن زد و فرمود برخیز خدا نعمتی که بتو داده دیگر گون کند از خواب بیدار شدم و سر و رویم چون خنزیر شده بود، سپس ابو جعفر منصور بمن گفت این دو حدیث را داشتی؟ گفتم نه گفت ای سلیمان حب علی ایمانست و بغض او نفاق است بخدا او را دوست ندارد جز مؤمن و او را دشمن ندارد جز منافق گوید گفتم یا امیر المؤمنین بمن امان بده گفت در امانی گفتم در قاتل حسین (ع) چه گوئی؟ گفت بدوزخ رود و در دوزخ است گفتم همچنین هر که فرزندان رسول خدا را بکشد بسوی دوزخ و در دوزخ است، گفت ای سلیمان ملک عقیم است بیرون شو و آنچه شنیدی باز گو.

مجلس شصت و هشتم روز جمعه ده روز از جمادی الاولی سال 368 مانده

1- امام صادق (ع) فرمود:
خواب آسایش تن است و سخن کردن آسایش روح و خاموشی آسایش خرد.
2- فرمود:
هر که از دل پند دهی ندارد و خود دار نیست و همنشین رهبری ندارد دشمن را بر گردن خود سوار کرده.
3- امام هفتم فرمود:
عیال مرد اسیران اویند هر که خدا باو نعمت داده بر اسیران خود توسعه دهد و اگر نکند بسا باشد آن نعمت از دستش برود.
4- امام باقر (ع) فرمود:
هر که مال از چهار راه بدست آرد در چهار چیز از او قبول نیست! هر که مال از اختلاس یا ربا یا خیانت در امانت یا دزدی بدست آرد در ادای زکاة و نه در صدقه و نه حج و نه عمره پذیرفته نباشد، فرمود خدای عز و جل مال حرام را در حج و عمره نپذیرد.
5- امام رضا (ع) فرمود:
هر که بفقیر مسلمانی سلام دهد بر خلاف سلام خود بر توانگران در قیامت خدا را ملاقات کند که بر او خشمناک است.
6- امام رضا بسند خود از جدش که فرمود:
سلمان ابو ذر را بمنزلش دعوت کرد و دو قرص نان نزد او آورد و ابو ذر آنها را زیر و رو میکرد سلمان گفت برای چه آنها را زیر و رو میکنی گفت میترسم پخته نباشند سلمان سخت در خشم شد و گفت چه دلیری که این نانها را باز میرسی بخدا آبی در آن کار کرده که فرشتگان از زیر عرش آوردند و آن را بباد سپردند و بادش با بر ریخته و ابرش بزمین باریده و بدستیاری رعد و فرشتگان بجای خود رسیده و زمین و چوب و آهن و بهائم و آتش و هیزم و نمک و آنچه نتوان برشمرد در آن کار کرده تو از کجا حق شکر آن توانی؟ ابو ذر گفت بخدا باز گردم و آمرزش جویم از آنچه کردم و در نزد تو معذرت جویم از آنچه بد داشتی.
7- امام صادق (ع) فرمود:
هر که در صبح صدقه ای دهد خدا نحسی آن روز را از او بگرداند.
8- امام باقر (ع) فرمود:
پیغمبر بیماری شد که به گردید فاطمه سیده زنان با حسن و حسین (ع) از او عیادت کردند حسن را بدست راست و حسین را بدست چپ و خود در وسط می آمد تا بمنزل عایشه وارد شدند و حسن سمت راست پیغمبر نشست و حسین سمت چپش و هر کدام آن قسمت از تن رسول خدا را که دسترش داشتند و شکن گرفتند و پیغمبر بیدار نشد، فاطمه گفت عزیزانم جد شما بیهوش است اکنون برگردید و او را وانهید، بهوش آید و نزد او مراجعت کنید، گفتند اکنون ما برنمیگردیم حسن روی بازوی راست پیغمبر خوابید و حسین روی بازوی چپش و خواب رفتند و پیش از پیغمبر بیدار شدند و مادرشان فاطمه پس از خوابیدن آنها بمنزل برگشته بود، بعایشه گفتند مادر ما چه شد؟ گفت چون شما خوابیدید بمنزل خود برگشت آنها هم در شب تار و تیره پر رعد و برقی که آسمان بشدت می بارید بیرون آمدند و نوری از آنها درخشید و حسن در آن نور با دست راست خود دست چپ حسین را گرفت و رفتند و با هم صحبت کردند تا به باغ بنی نجار رسیدند و نمیدانستند کجا میروند حسن بحسین گفت ما سرگردانیم و نمیدانیم کجا میرویم و باید در این وقت بخوابیم تا صبح شود حسین گفت برادر اختیار با تو است و هر کاری خواهی بکن همدیگر در آغوش کشیدند و خوابیدند پیغمبر از خواب خود برخاست و آنها را در منزل فاطمه خواست در آنجا نبودند و آنها را گم کرد و برپا خاست و گفت معبودا سیدا مولای من این دو فرزندم از گرسنگی بیرون رفتند تو وکیل منی برای آنها نوری در برابر پیغمبر تتق کشید و در آن نور رفت تا بباغ بنی نجار رسید و دید در آغوش هم خوابیدند و آسمان بالای سر آنها ابر دارد چون طبقی و بشدتی می بارد که هرگز مردم ندیدند ولی خدا در آن محلی که خوابیدند آنها را از باران حفظ کرده و قطره ای بر آنها نمیچکد و ماری گرد آنها است که مویش چون نی است و دو پر دارد یکی را بر حسن روپوش کرده و یکی را بر حسین، چون چشم پیغمبر ب آنها افتاد آن مار خود را کناری کشید و می گفت خدایا من تو را گواه میگیرم و فرشتگانت را که این دو فرزندان پیغمبر تواند و من آنها را برای تو حفظ کردم و سالم بتو تحویل دادم پیغمبر ب آن مار فرمود تو از چه کسانی؟ گفت من فرستاده جنم بسوی تو، فرمود کدام جن؟ گفت جنیان نصیبین عده ای از بنی ملیح ما یک آیه از قرآن را فراموش کردیم و مرا خدمت شما فرستادند که بیاموزم و چون اینجا رسیدم شنیدم کسی ندا میکند ای مار این دو تن فرزندان رسول خدایند آنها را از آفات و از عاهات و از بدیهای شبانه روز حفظ کن من آنها را حفظ کردم و صحیح و سالم بشما تحویل دادم آن مار آیه را برگرفت و برگشت پیغمبر حسن را بر دوش راست نهاد و حسین را بر دوش چپ و می آمد که جمعی از اصحاب باو رسیدند و یکی از آنها گفت یا رسول اللَّه پدر و مادرم قربانت یکی از دو فرزندت را بمن ده تا بارت سبک شود، فرمود برو خدا سخنت را شنید و مقامت را شناخت علی با آن حضرت بر خورد و گفت یا رسول اللَّه پدر و مادرم قربانت یکی از دو فرزند خودم و خودت را بده تا بار شما را سبک کنم پیغمبر رو بحسن کرد و فرمود بشانه پدرت میروی؟ عرضکرد یا جدا شانه شما بهتر است رو بحسین کرد و باو هم چنین فرمود و او هم همین جواب را داد آنها را بمنزل فاطمه آورد و او چند دانه خرما برایشان ذخیره کرده بود نزد آنها آورد خوردند و شاد شدند، پیغمبر فرمود اکنون برخیزید و کشتی بگیرید بر خاستند کشتی گرفتند و فاطمه برای کاری بیرون رفت وقتی وارد شد شنید پیغمبر میفرماید ای حسن بر حسین سخت بگیر و او را بزمین بزن عرضکرد پدر جان وا عجبا او را بر این تشجیع میکنی؟ بزرگ را به کوچک تشجیع میکنی؟ فرمود دختر جان نمی پسندی بگویم حسن بر حسین سخت بگیر و او را بزمین بزن با اینکه این حبیبم جبرئیل است که میگوید ای حسین بر حسن سخت بگیر و او را بزمین بزن.
9- امیر المؤمنین (ع) فرمود:
همیشه حال مردم خوبست تا با هم تفاوت دارند و چون برابر شوند هلاکند (عبد العظیم حسنی راوی حدیث از امام رضا (ع) میگوید) باو عرضکردم بیفزا فرمود پدرم از جدم از پدرانش روایت کردند که امیر المؤمنین (ع) فرمود اگر براز هم آگاه میشدید همدیگر را بخاک نمی سپردید گوید گفتم برایم بیفزا یا ابن رسول اللَّه فرمود پدرم از جدم از پدرانش باز گفت که امیر
المؤمنین (ع) فرمود شما نمی توانید همه مردم را بمال خود خوشنود کنید پس آنها را بخوشروئی و خوش برخوردی خشنود دارید که من از رسول خدا (ص) شنیدم میفرمود مال شما بهمه مردم رسانیست پس اخلاق خود را ب آنها برسانید گوید گفتم یا ابن رسول اللَّه بیفزا برایم فرمود پدرم از جدم از پدرانش برایم باز گفت که امیر المؤمنین فرمود هر که از زمانه گله کند گله او بدرازا کشد، گفتم برایم بیفزا یا ابن رسول اللَّه فرمود پدرم از جدم از پدرانش برایم باز گفت که امیر المؤمنین (ع) فرمود همنشینی بدان باعث بدگمانی بنیکانست، گوید گفتم یا ابن رسول اللَّه برایم بیفزا فرمود پدرم از جدم از پدرانش باز گفت بمن که امیر المؤمنین (ع) فرمود چه بد توشه ایست برای معاد ستم بر عباد گوید گفتم یا ابن
رسول اللَّه برایم بیفزا فرمود پدرم از جدم از پدرانش برایم باز گفت که امیر المؤمنین (ع) فرمود ارزش هر مردی کاریست که در آن استاد باشد گفتم یا ابن رسول اللَّه برایم بیفزا فرمود پدرم از جدم از پدرانش باز گفت که امیر المؤمنین (ع) فرمود مرد زیر زبانش پنهانست- و امام رضا در جواب او بهمین سند احادیث زیر را هم از امیر المؤمنین (ع) بیان کرده است.
1- مردی که اندازه خود را بداند هلاک نشود.
2- تدبیر پیش از کار تو را از پشیمانی آسوده دارد،
3- هر که بزمانه پشت دهد بزمین میخورد.
4- خود رأی خویش را در خطر اندازد.
5- کمی عیال هم یکی از دو وسعت است.
6- هر که را خود بینی بر سر آید نابود گردد.
7- هر که بداند جای گزین دارد عطا بخش است.
8- هر که بعافیت زیر دستش خشنود است از بالا دست خود سالم ماند- در اینجا حضرت عبد العظیم عرضکرد مرا بس است.

مجلس شصت و نهم جمعه هفت روز از جمادی الاولی سال 368 مانده

1- امام صادق (ع) فرمود:
چون شبانه رسول خدا (ص) را به بیت المقدس بردند جبرئیلش با براق بدان جا رساند و محراب پیغمبران را باو نمود و در آنها نماز خواند و او را برگردانید، رسول خدا (ص) در برگشت بکاروان قریش برخورد که آبی در ظرف داشته و شتری گم کرده بودند و بدنبالش میگشتند، رسول خدا از آن آب نوشید و باقی را ریخت صبح که شد رسول خدا (ص) بقریش اعلام کرد که دی خدا مرا ببیت المقدس برد و آثار پیغمبران را بمن نمود و در فلان جا بکاروان قریش برخوردم شتری گم کرده بودند از آبشان نوشیدم و باقی را بزمین ریختم ابو جهل گفت خوب فرصتی بدست شما آمده او را از شماره ستونها و قندیلهای مسجد بپرسید، گفتند ای محمد در اینجا کسی هست که بمسجد بیت المقدس رفته بما بگو چند ستون و چند قندیل دارد و چند محراب، جبرئیل آمد و صورت بیت المقدس را برابر او گرفت او همه را برایشان وصف کرد چون ب آنها گزارش دادند گفتند بماند تا کاروان بیاید و از آنچه گفتی بپرسیم رسول خدا فرمود نشانه راستی من اینست که کاروان در هنگام برآمدن آفتاب بر شما نمایان شود و جلو آنها شتر سپیدی باشد فردا همه پیشواز رفتند و گردنه را زیر نظر داشتند و میگفتند هم اکنون خورشید بر می آید در همین میان کاروان نمایان شد با بر آمدن قرص خورشید و جلو آنها شتر سپیدی بود و از آنها راجع ب آنچه رسول خدا (ص) خبر داده بود پرسیدند گفتند این شده است در فلانجا شتری از ما گم شد و آبی نهاده بودیم و صبح آب ما ریخته بود، این معجزه جز مزید سرکشی آنها فایده نداشت.
2- جبرئیل برای رسول خدا مرکبی آورد:
کوچکتر از استر و بزرگتر از خر، دو پایش بلندتر از دو دستش بود و هر گامش باندازه مد بصر بود چون پیغمبر خواست بر او سوار شود سرباز زد جبرئیل باو گفت این محمد است و او فرو شد تا بزمین چسبید و حضرت بر او سوار شد در سرازیری دستها بلند می کرد و پاها را کوتاه می نمود و در سر بالائی بعکس می نمود و در تاریکی شب بر کاروان بار داری رسید و شتران از آواز پر براق رم کردند مردی که دنبال کاروان بود بر چاکرش فریاد زد که جلو کاروان بود که ای فلانی شترها رم کردند و فلان شتر بار خود را انداخت و دستش شکست آن کاروان از ابو سفیان بود و رفتند تا بهموار بلقاء رسیدند پیغمبر گفت جبرئیل من تشنه ام جبرئیل جام آبی باو داد و نوشید و رفت و بجمعی گذشت که از گردنهای خود بقلابهای آتشین آویزان بودند، فرمود جبرئیل اینها کیانند؟ گفت آنها که خدا از حلال بی نیازشان نموده و باز هم دنبال حرام میروند سپس بر جمعی گذشت که سیخ آهنین بپوستشان فرو میکردند، فرمود جبرئیل اینها کیانند؟ فرمود اینها کسانیند که بحرامی پرده بکارت زنانی را بردارند سپس بمردی گذشت که پشته هیزمی را بر می داشت و نمی توانست و باز بر آن می افزود، فرمود این کیست ای جبرئیل؟
عرضکرد این قرضداری است که می خواهد پرداخت کند و نمی تواند و باز بر آن اضافه می کند از آنجا گذشت و چون بکوه شرقی بیت المقدس گذشت باد گرمی یافت و جنجالی شنید، فرمود ای جبرئیل این باد و جنجال که می شنوم چیست؟ گفت این دوزخ است پیغمبر فرمود بخدا پناه از دوزخ و از راستش باد خوشی و آوازی شنید و فرمود این نسیم خنک و آواز چیست؟ جواب داد این بهشت است فرمود از خداخواهان بهشتم و پیشرفت تا بدروازه بیت المقدس رسید که هرقل در آن بود و هر شب درهایش را می بستند و کلیدهایش را نزد او می آوردند تا زیر سرش نهد و آن شب در بسته نشد و دستور داد پاسبانان آن را دو برابر کنند رسول خدا ببیت المقدس وارد شد و جبرئیل آمد و صخره را برداشت و از زیرش سه قدح بیرون آمد یکی شیر و دیگری عسل و سومی نوشابه می جبرئیل شیر را ب آن حضرت داد نوشید و عسل را داد نوشید و می را داد و ننوشید و فرمود سیراب شدم جبرئیل گفت اگر از آن می نوشیدی امتت گمراه می شدند و از تو جدا می گردیدند رسول خدا در بیت المقدس بهفتاد پیغمبر امامت کرد و فرشته ای با جبرئیل بزمین فرو شده بود که هرگز گام بر خاک ننهاده و همه کلیدهای گنجینه های زمین را با خود داشت گفت ای محمد پروردگارت تو را سلام میرساند و میفرماید اینها کلیدهای خزائن زمین است و اگر خواهی پیغمبری پادشاه باش جبرئیل باو اشاره کرد که تواضع پیشه کن و آن حضرت فرمود من پیغمبری بنده ام سپس بسوی آسمان بالا رفت و چون بدر آسمان رسید جبرئیل گشودن در را خواست، گفتند این کیست؟ گفت محمد است و گفتند چه خوش آمد وارد شد و بهر فرشته ای رسید بر او سلام دادند و برای او و شیعیان مقربان او دعا کردند به پیره مردی رسید که زیر درختی نشسته و گرد او کودکانی بودند پرسید جبرئیل این کیست؟ گفت پدرت ابراهیم است فرمود این کودکان کیانند گرد او؟ گفت کودکان مؤمنین باشند که ب آنها خوراک می دهد گذشت و بشیخی رسید که بر کرسی نشسته و چون براست خود نظر می کند میخندد و شاد است و چون بچپ خود می نگرد غمنده شود و گرید گفت جبرئیل این کیست؟ گفت پدرت آدم است که چون می بیند اولادش وارد بهشت می شوند می خندد و شاد است و چون بیند کسی بدوزخ میرود از اولادش غمنده و گریانست از آن گذشت و بفرشته ای رسید که بر کرسی نشسته و بر او سلام کرد ولی آن خوشروئی فرشتگان دیگر را از خود نشان نداد فرمود جبرئیل من بهر کدام فرشته ها رسیدم آنچه میخواستم دیدم جز این یکی این فرشته کیست! گفت این مالک دوزخبان است هلا او خوشخوتر خوشروتر فرشتگان بود و چون دوزخبان شد در آن سری کشید و دید خدا برای دوزخیان چه آماده کرده، دیگر خنده بلبش نیامده است و سپس گذشت و رفت تا آنجا رسید که پنجاه رکعت نماز بر او فرض شد و آمد تا بموسی (ع) برخورد موسی باو گفت ای محمد چند رکعت نماز بر امتت واجب شد؟ گفت پنجاه رکعت گفت برگرد و از پروردگارت درخواست کن ب آنها تخفیف دهد، برگشت و باز بموسی عبور کرد و باز پرسید نماز واجب امتت چند نماز شد؟ گفت چنان و چنین گفت برگرد و تخفیف بگیر من در بنی اسرائیل پیغمبر بودم و کمتر از آن را توانائی داشتند و چند بار بخدا مراجعت کرد و تخفیف گرفت تا به پنج نماز رسید و باز بموسی گذشت و از او پرسید چند نماز بر امتت واجب شد؟ فرمود پنج نماز، گفت برگرد و تخفیف بخواه برای امتت.
فرمود از بس در این باره به پروردگار خود مراجعه کردم شرمم می آید از آنجا گذشت بابراهیم خلیل الرحمن برخورد و از دنبالش فریاد کرد ای محمد بامتت از من سلام برسان و ب آن ها خبر بده که بهشت آب خوشگوار و خاک خوشبوئی دارد و در آن سرزمینهائی است سپید که در آنها سبحان اللَّه و الحمد للَّه و لا اله الا اللَّه و لا حول و لا قوة الا باللَّه کشت می شود و بامتت بگو بسیار از این نهال در آنها بکارند سپس گذشت تا بکاروانی رسید که شتر سپیدی جلو آنها بود و بمکه آمد و باهلش خبر داد که بمعراج رفته در مکه جمعی از قریش بودند که ببیت المقدس رفته بودند و آنها را باوضاع آن خبر داد و فرمود نشانه من اینست که الساعه با برآمدن آفتاب کاروان میرسد و شتر سپیدی جلو آنها است آنها نگاه کردند و کاروان نمایان شد ب آنها گفت به ابو سفیان عبور کرده و شترانش در نیمه شب رم کردند و بغلامش که جلو کاروان بود فریاد زد فلانی براستی شتران رم کردند و فلانه شتر بارش را انداخت و دستش شکست و از او راجع باین خبر پرسیدند و او تصدیق کرد.
3- زهری گوید خدمت امام زین العابدین بودم و یکی از اصحابش نزد آن حضرت آمد و امام باو فرمود:
ای مرد چه وضعی داری؟ عرضکرد یا ابن رسول اللَّه من امروز چهار صد اشرفی قرض بی محل دارم و نان خوار سنگینی که چیزی ندارم برای آنها ببرم امام بسختی گریست، عرضکردم چرا گریه میکنی؟ فرمود گریه برای مصائب و محنتهای بزرگست، گفتند راست است، فرمود چه محنت و مصیبت بر مؤمن آزاد از این سخت تر که برادر خود را محتاج بیند و نتواند باو کمک کند او را ندار بیند و نتواند علاج آن کند گفت مجلس بهم خورد و یکی از مخالفان که بر امام طعن میزد گفت از اینها عجبست که یک بار ادعا کند آسمان و زمین و هر چیزی فرمانبر آنها است و خدا هر خواست آن ها را اجابت کند و بار دیگر اعتراف به درماندگی نمایند نسبت باصلاح حال مخصوصان خود، اینخبر ب آن مرد گرفتار رسید و آمد نزد امام عرضکرد یا ابن رسول اللَّه از فلانی بمن خبر رسیده که چنین و چنان گفته و این گفته او از گرفتاری خودم بر من سخت تر است.
فرمود خدا اجازه رفع گرفتاریت را داده ای فلانه افطاری و سحری مرا بیاور دو قرص نان آورد امام ب آن مرد فرمود اینها را بگیر جز آنها چیزی نداریم که خدا بوسیله آنها از تو رفع گرفتاری کند و مال بسیاری بتو رساند آن مرد آن دو قرص نان را گرفت و ببازار رفت و نمیدانست چه کند و در اندیشه قرض سنگین و بدی وضع عیالش بود و شیطان باو وسوسه میکرد که این دو قرص نان کی بحوائج تو رسایند به ماهی فروشی رسید که ماهی او کساد شده بود، باو گفت این ماهی تو کساد است این قرص نان من هم کساد است میل داری این ماهی کسادت را باین قرص نان کساد من بدهی؟ گفت آری ماهی را باو داد و قرص نان او را گرفت و باز بمرد نمکفروشی که نمک او را نمیخریدند برخورد و باو گفت این نمک ناخرید خود را بمن میدهی و این قرص نان را بگیری گفت آری نمک را از او گرفت و با ماهی آورد و گفت این ماهی را با آن نمک اصلاح میکنم و چون شکم ماهی را شکافت دو لؤلؤ فاخر در آن یافت و خدا را حمد گفت در این میان که شاد بود در خانه او را زدند آمد ببیند پشت در خانه کیست دید صاحب ماهی و نمک هر دو آمدند و هر کدام میگویند ای بنده خدا ما و عیال ما هر چه کوشش کردیم دندان ما باین قرص نان تو کار نکرد و گمان کردیم که تو از بدحالی این نان را میخوری و آن را بتو برگرداندیم و آنچه هم بتو دادیم بر تو حلال کردیم آن دو قرص نان را گرفت چون آن دو کس برگشتند باز در خانه او را زدند و فرستاده امام بود که وارد شد گفت امام میفرماید خدا بتو گشایش داد، طعام ما را باز ده که جز ما کسی آن را نخورد.
آن مرد آن دو لؤلؤ را ببهای بسیاری فروخت و قرضش را ادا کرد و وضع زندگیش خوب شد و یکی از مخالفین گفت ببین تفاوت تا کجا است در عین حالی که علی بن الحسین توانا برفع فقر خود نیست او را باین ثروت بسیار رسانید و این چگونه می شود و چگونه کسی که از رفع فقر خود ناتوانست باین ثروت بیکران تواناست امام فرمود قریش هم به پیغمبر همین اعتراض را داشتند میگفتند چگونه در یک شب از مکه ببیت المقدس میرود و برمیگردد کسی که نمی تواند از مکه تا مدینه را جز دوازده روز برود که موقع مهاجرت او چنین بود سپس علی بن الحسین (ع) فرمود اینها بامر خدا نادانند و بامر اولیاء خدا نسبت باو براستی مقامات درک نشود جز بتسلیم بامر خدای عز و جل و ترک پیشنهاد بر حضرت او و رضا بتدبیر او اولیاء خدا بر محنتها و ناگواریهائی صبر کنند که دیگران نتوانند و خدا در عوض همه مطالب آنها را برآورد و در عین حال جز آنچه خدا خواهد نخواهند.