فهرست کتاب


ترجمه امالی شیخ صدوق

شیخ صدوق مرحوم آیة الله محمد باقرکمره‏ای‏‏‏

مجلس چهل و سوم روز جمعه نه روز از سفر 368 مانده

1- امام صادق (ع) فرمود:
حکیمی هفتصد فرسنگ دنبال حکیم دیگر رفت برای هفت کلمه و چون باو رسید گفت ای فلانی چه چیز از آسمان بلندتر و از زمین پهناورتر و از دریا غنی تر و از سنگ سخت تر و از آتش سوزان تر و از زمهریر سردتر و از کوههای بلند سنگین تر است؟ گفت ای مرد حق از آسمان بلندتر است و عدالت از زمین پهناورتر است و نفس متکی بر خود از دریا غنی تر است و دل کافر از سنگ سخت تر و حریص طمع کار از آتش سوزان تر و نومیدی از رحمت خدای عز و جل از زمهریر سردتر و بهتان بر بیگناه از کوههای بلند سنگین تر است.
2- امام صادق (ع) فرمود:
هر که متصدی یکی از کارهای مردم شود و عدالت کند و در خانه اش را باز کند و پرده را بالا زند و در کارهای مردم نظر کند بر خدای عز و جل حق است که روز قیامت دل ترسانش را آرام کند و او را ببهشت برد.
3- امام صادق (ع) فرمود:
چون خدای عز و جل خیر رعیت خواهد سلطانی مهربان ب آنها عطا کند و وزیر عادلی برای او مقرر میدارد.
4- امام صادق (ع) فرمود:
امانت را پس بدهید گرچه بکشنده حسین (ع) باشد.
5- امام صادق (ع) فرمود:
از خدا بپرهیزید و هر کس بشما امانتی داد باو رد کنید و اگر قاتل امیر المؤمنین مرا امانتی سپارد باو رد کنم.
6- امام چهارم بشیعیان خود میفرمود:
بر شما باد بادای امانت، سوگند ب آن که محمد را بحق بپیغمبری مبعوث کرده اگر قاتل پدرم حسین همان شمشیری که با آن پدر مرا کشته بمن امانت سپارد آن را به وی رد کنم.
7- ابن عباس گوید:
چون قحطی ب آل یعقوب رسید پسرهای خود را جمع کرد گفت بمن خبر رسیده که در مصر گندم خوبی میفروشند و صاحبش مرد خوبی است و مردم را معطل نمیکند بروید از او گندمی بخرید که بشما احسان خواهد کرد ان شاء اللَّه بار بستند و بمصر رفتند و بیوسف (ع) وارد شدند آنها را شناخت و وی را نشناختند ب آنها گفت شما کیانید؟ گفتند فرزندان یعقوب بن اسحق بن خلیل الرحمن ساکن کوه کنعان، یوسف گفت سه پشت شما پیغمبر است و خود شما سبکسر و بی وقار و نترس شاید جاسوس بعضی ملوک باشید که بکشور من آمدید؟ گفتند پادشاها ما نه جاسوسیم و نه نظامی و اگر پدر ما را میشناختی بخاطر او ما را گرامی میداشتی زیرا او پیغمبر و پیغمبر زاده است و غمناکست گفت با اینکه پیغمبر و پیغمبر زاده است چرا غمناکست با اینکه بهشت میرود و شما فرزندانی را مینگرد با این عدد و توانائی شاید غم او از سبکسری و نادانی و دروغ و نیرنگ و مکر شما باشد؟ گفتند پادشاها ما نه سبکسریم و نه نادان و غمش از ما نیست پسر کوچکتری از ما بنام یوسف داشت با ما بشکار آمد و گرگ او را خورد و از آن تاریخ افسرده و غمناک است، فرمود شما همه از یک پدرید گفتند پدر ما همه یکی است ولی مادران متعدد داریم، فرمود چرا پدر شما همه را فرستاد و یکی را نگهداشت که با او انس گیرد و استراحت کند؟ گفتند چنین کرده است کوچکتر از ما را نگه داشته است، فرمود چرا او را از میان شما اختیار کرده؟ گفتند چون بعد از یوسف او محبوبترین فرزندانش میباشد، یوسف فرمود من هم یکی از شما را نگه می دارم شما نزد پدر برگردید و سلام مرا باو برسانید و بگوئید آن پسر خود را که میگوئید نگهداشته برای من فرستد تا بمن از سبب غم او و شتاب در پیری او و از سبب گریه و رفتن دید او خبر دهد چون چنین گفت میان خود قرعه زدند بنام شمعون در آمد دستور داد او را بازداشت کردند و چون او را وداع کردند گفت ای برادرها ملاحظه کنید چه گرفتاری شدم و بپدرم از جانب من سلام برسانید او را وداع کردند و بشام برگشتند و بر یعقوب وارد شدند و سلام سستی دادند، به آنها گفت فرزندانم چرا سست سلام میدهید و آواز محبوبم شمعون را نمیشنوم گفتند پدر جان ما از نزد بزرگترین پادشاهی آمدیم که مردم مانند او را در علم و حکمت و خشوع و سکینه و وقار ندیدند و اگر برای تو مانندی باشد او است ولی ما خاندان برای بلا خلق شدیم پادشاه ما را متهم کرد و اظهار داشت ما را تصدیق نکند تا ابن یامین را بعنوان ایلچی نزد او بفرستی تا باو از سبب غم و سرعت پیری و گریه و رفتن دید تو خبر دهد یعقوب پنداشت این هم نیرنگی است فرمود بد شیوه ای دارید بهر سو میروید یکی از شما گم می شود من او را با شما نمیفرستم چون بارهای خود را گشودند دیدند کالائی که بمصر بردند ب آنها برگشته خشنود نزد پدر آمدند و گفتند ملکی بمانند او نیست برای پرهیز از گناه کالای ما را بمارد کرده و این کالای ما است که بما برگشته ما برای خاندان خود خواربار می آوریم و برادر خود را نگهداری میکنیم و یک بار شتر اضافه میستانیم این اندکی است که آوردیم.
یعقوب فرمود شما میدانید پس از یوسف ابن یامین محبوبتر شما است نزد من و انس و آرام من از همه شما باو است او را نفرستم با شما تا پیمان الهی بمن دهید که او را با خود بیاورید جز آنکه همه گرفتار شوید یهودا ضمانت او را کرد و بمصر نزد یوسف برگشتند، فرمود پیغام مرا رساندید؟
گفتند آری جواب آن را با این پسرک آوردیم هر چه خواهی از او بپرس فرمود چه پیغامی از پدرت برایم داری؟ گفت مرا فرستاده بتو سلام برسانم و میگوید فرستادی از من بپرسی چرا غمنده ام و زود پیر شدم و گریه و رفتن دیدم از چیست بدان که سخت تر غم و ترس از کسیست که بیشتر بیاد قیامت است و من بیاد قیامت زود پیر شدم و گریه و رفتن دید من از فراق محبوبم یوسف است و بمن خبر دادند که تو از غم من غمینی و توجه بکار من داری خدا بتو پاداش و ثواب دهد تو بهترین خشنودی مرا در ارسال پسرم ابن یامین بدان که پس از یوسف محبوبتر اولاد منست که باو انس دارم تنهائی خود را باو جبران کنم و زودتر خوارباری برای عیالم بفرست چون چنین گفت یوسف را گریه گرفت و نتوانست خودداری کند برخاست و باندرون رفت و ساعتی گریست و نزد آنها آمد و دستور داد غذا برای آنها آوردند و گفت هر برادری پهلوی برادر مادری خود نشیند ابن یامین تنها ماند و باو گفت تو چرا ننشینی گفت من برادر مادری ندارم، گفت تو از مادرت برادر نداشتی؟ گفت چرا فرمود چه شد؟ گفت اینها گمان دارند که گرگ او را خورده گفت چه اندازه در غم اوئی؟ گفت پس از او دوازده پسر بمن روزی شده که نام همه را از نام او بازگرفتم فرمود پس از او زنان را در آغوش گرفتی و بوی فرزندان شنیدی؟ گفت من پدر نیکی دارم که فرمود زن بگیر شاید خدای عز و جل از تو نسلی آورد که زمین را با تسبیح خود سنگین سازد.
یوسف فرمود بیا سر سفره من بنشین، برادران گفتند خدا یوسف را تا آنجا برتری داد که برادر او همسفره و جلیس پادشاه شد یوسف دستور داد پیمانه خزانه شاهی را دربار ابن یامین نهادند و چون بار بستند و کوچ کردند جارچی فریاد کرد ای کاروان شما دزدید رو باو کردند و گفتند چه از شما گم شده؟ گفتند پیمانه پادشاه و هر که بیاورد یک بار شتر باو داده شود و من متعهد آنم، گفتند بخدا شما میدانید که ما نیامدیم در زمین فساد کنیم و دزد نیستیم قانون در نزد آنها این بود که دزد را بنده کنند نه دستش را ببرند پرسیدند جزای آن دزد چیست؟ اگر شما دروغگو باشید، گفتند جزای هر که پیمانه دربارش درآید اینست که خود او را بگیرند ما ستمکاران را چنین مجازات کنیم، شروع ببازرسی بارهای برادران کردند و آن را از بار ابن یامین درآوردند و وی را بازداشت کردند برادران ابن یامین که دیدند پیمانه از بار او درآمد گفتند اگر دزدی کرد برادر او هم در پیش دزدی کرده یوسف این اظهار را در نهاد خود نهفت و اظهاری نکرد و ب آنها گفت موقعیت شما بدتر از اینهاست و خدا داناتر است بدان چه وصف کند، گفتند ای عزیز او پدر پیری دارد یکی از ماها را بجای او بگیر ما تو را خوشرفتار می بینیم، گفت پناه بخدا که ما کسی را بگیریم جز آنکه مال خود را نزد او یافتیم، در این هنگام خود ما از ستمکارانیم، چون از او نومید شدند جلسه خصوصی ترتیب داده و بزرگ آنها گفت نمیدانید پدر از شما پیمان گرفته بگواهی خدا که ابن یامین را بر گردانید و بیشتر هم با یوسف چه تقصیری کردید من از این زمین نروم تا پدرم اجازه دهد یا خدا حکمی کند برایم که بهترین حاکمانست شما نزد پدر برگردید و بگوئید پسرت دزدی کرد و ما گواهی ندهیم جز بدان چه دانیم و حافظ غیب نبودیم بپرس از شهری که در آن بودیم و از کاروانی که با آن آمدیم و محققا ما راستگوئیم چون نزد پدر برگشتند و چنین گفتند فرمود محققا پسرم دزدی نمیکند و نفس شما است که کاری ناشایست را در نظر شما جلوه داد و من شکیبائی نیک خود را دنبال کنم امید است خدا همه را با هم نزد من آورد براستی او دانا و حکیمست سپس دستور داد پسرانش آماده برای مصر شوند، بمصر رفتند نزد یوسف و نامه محبت آمیزی از یعقوب برایش بردند که در آن خواسته بود فرزندانش را باو برگرداند.
چون چشم یوسف بنامه او افتاد گریه اش گرفت و نتوانست خودداری کند و برخاست باندرون رفت و ساعتی گریست و بیرون آمد اولاد یعقوب گفتند ایا عزیز بما و خاندان ما سختی رسیده و کالای اندکی آوردیم تو کیل تمامی بما بده و بما تصدق کن براستی خدا نیکوکاران را پاداش دهد، یوسف گفت میدانید با یوسف و برادرش چه کردید وقتی نادان بودید، گفتند گویا تو خود یوسفی؟ گفت ها من یوسفم و این برادر منست محققا خدا بما منت نهاده هر که تقوی و صبر پیشه کند خدا اجر محسنان را ضایع نسازد، گفتند بخدا که خدا تو را بر ما برگزید و ما خطاکار بودیم فرمود باکی بر شما نیست امروز خدا شما را بیامرزد و او ارحم الراحمین است، سپس دستور داد نزد یعقوب برگردند و گفت این پیراهن مرا هم ببرید بروی او افکنید تا بینا شود و همه خاندان خود را نزد من آورید جبرئیل بیعقوب نازل شد و گفت بتو دعائی نیاموزم که خدا دیده ترا برگرداند و فرزند ترا بتو برگرداند؟ گفت چرا گفت همان را بگو که پدرت آدم گفت و خدا توبه اش پذیرفت، نوح گفت کشتی او بر جودی استوار شد و از غرق نجات یافت و پدرت ابراهیم خلیل الرحمن وقتی در آتشش افکندند گفت و خدا آن را بر او سرد و سالم ساخت، یعقوب گفت جبرئیل آن چیست؟ گفت بگو پروردگارا از تو خواهم بحق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین که یوسف و ابن یامین مرا باهم بیاوری و چشمم را بمن برگردانی هنوز دعای یعقوب تمام نشده بود که بشیر آمد و پیراهن یوسف را بر او افکند و بینائی او برگشت و به آنها گفت بشما نگفتم من از جانب خدا چیزی میدانم که شما نمیدانید گفتند پدر جان برای ما آمرزش گناهان ما را بخواه که ما خطاکاریم فرمود محققا از پروردگار خود برای شما آمرزش جویم که او آمرزنده و مهربانست.
در خبری از امام صادق است که برای استغفار آنها منتظر سحر شد- یعقوب بمصر آمد و یوسف از او استقبال کرد و خواست باحترام او پیاده شود و ابهت شاهی مانعش شد و پیاده نشد جبرئیل باو نازل شد و گفت ای یوسف خدای عز و جل میفرماید چرا جلو بنده صالحم پیاده نشدی بواسطه مقامی که داری دستت را بگشا آن را گشود و نوری از میان انگشتانش بیرون شد گفت ای جبرئیل این چه بود؟
گفت برای آن بود که از پشت تو هرگز پیغمبری برنیاید برای آنچه با یعقوب کردی و پیاده نشدی یوسف- گفت همه آسوده وارد مصر شوید و پدر و مادرش را بر سر تخت برآورد و همه برابرش رو بر خاک نهادند و بپدر گفت پدر جان این بود تاویل خواب که پیشینم که خدا آن را برجا نمود تا اینکه گفت خدایا مرا مسلمان بمیران و بنیکان برسان.
در خبری از امام صادق (ع) روایت شده که یوسف دوازده ساله بود که بزندان رفت و در آنجا هجده سال ماند و پس از آن هم هشتاد سال زیست و این صد و ده سال شد و در این روز بعد از جلسه حدیث دیگری ذکر شد که مسیب بن نجیبه از علی (ع) روایت کرده که ب آن حضرت عرض شد که احوال اصحاب محمد را برای ما بازگو، بگو ابو ذر چگونه بود، فرمود دانش آموخت و آن را در انبان کرد و سرش را محکم بست گفتند حذیفه چطور؟ فرمود نام منافقان را فرا گرفت، گفتند عمار یاسر را بگو، فرمود تا استخوان گردن پر از ایمان بود و فراموش میکرد ولی چون بیادش می آوردند یاد آور میشد، از عبد اللَّه بن مسعود پرسیدند، فرمود قرآن را خوب خوانده بود و نزد او نازل شده بود گفتند از سلمان فارسی بازگو، گفت دانش اول و آخر را آموخت و دریائی بود که تمام نمیشد و از ما خانواده است گفتند از خودت بازگو، فرمود من هر گاه میپرسیدم بمن میداند و هر گاه خاموش بودم با من آغاز سخن میشد.

مجلس چهلم و چهارم روز سه شنبه 5 روز از صفر سال 368 مانده

1- امام باقر (ع) میفرمود:
چه اندازه حسنات پس از سیئات خوبست و چه اندازه سیئات پس از حسنات زشت است.
2- امام باقر (ع) فرمود:
ستم سه گونه است ستمی که خدا می آمرزد و ستمی که خدا نیامرزد و ستمی که وانگذارد، آنکه خدا نیامرزد شرک بخداست و آنکه بیامرزد ستم بر نفس است و آنکه وانگذارد حق بندگانست بر یک دیگر، فرمود آنچه مظلوم از دین ظالم بستاند بیشتر از آنست که ظالم از دنیای مظلوم میستاند.
3- امام باقر (ع) فرمود:
بمردی ای فلانی با توانگران منشین زیرا بنده خدا معتقد است که خدا باو نعمت داده و از بر آنها برنخیزد مگر آنکه این عقیده از او سلب شده.
4- امام باقر (ع) در تفسیر قول خدا قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً فرمود:
بمردم بهتر آنچه را بگوئید که دوست دارید بشما گویند زیرا خدای عز و جل لعن کننده دشنام گو و طعنه زن بر مؤمنان را دشمن دارد آنکه فحش دهد و هرزگی گوید و پر توقع و پر اصرار است و دوست دارد شرمگین و بردبار و عفیف و آبرومند را.
5- امام باقر (ع) فرمود:
کارهای خوب از مرگهای بد نگهداری کند و هر خوش رفتاری صدقه است و اهل خوش رفتاری در دنیا خوش رفتاران در آخرتند و زشتکاران دنیا زشتکاران آخرتند اول کسی که ببهشت رود خوش رفتارهایند و اول کسی که بدوزخ رود بدکارانند.
6- امام باقر (ع) فرمود:
در تورات ضمن آنچه خدای عز و جل با موسی بن عمران راز گفته نوشته است ای موسی از من در نهان کار خود بترس تا تورا نسبت بعیوبت حفظ کنم، در خلوت و هنگام مسرت خود بیاد من باش تا در هنگام غفلت تو تو را یاد کنم، از هر که تو را بر او اختیار دادم خشم خود را ملاحظه کن تا خشمم را از تو بازدارم، سر نهان مرا در درون خود حفظ کن و در آشکارت با دشمن من و خودت از خلق مدارا کن و مرا نزد آنها در معرض دشنام میاور باظهار سر نهانم تا با دشمن خودت و دشمنم در دشنام بر من شریک باشی.
7- اصبغ بن نباته گوید:
امیر المؤمنین (ع) در سجودش میگفت ای آقایم با تو راز گویم چنانچه بنده ذلیل با مولای خود راز گوید و از تو خواستارم بمانند کسی که میداند تو عطا میکنی و از آنچه نزد تو است کم نیاید و از تو آمرزشجویم مانند کسی که جز تو گناه را نیامرزد و بتو توکل دارم چون کسی که میداند تو بر هر چیز توانائی. 8- امام صادق (ع) فرمود هر که بعد از نماز عصر هفتاد بار استغفار کند خدا در آن روز هفتصد گناه او را بیامرزد و اگر نداشته باشد گناه پدرش را بیامرزد و اگر نه گناه مادرش را و اگر او هم نداشته باشد گناه برادرش را و اگر او هم نداشته باشد گناه خواهرش را و اگر او هم ندارد از خویشان نزدیکتر را بترتیب.
9- جابر گوید بامام باقر (ع) عرض کردم:
مردمی باشند که چون آیه قرآنی بیاد آنها آری یا از آن بازگوئی برای آنها از خود بیخود میشوند تا آنجا که بنظر می آید اگر دو دست و دو پای آنها را ببرند خبردار نمیشوند، فرمود سبحان اللَّه این حالت از شیطانست بدان دستور ندارند همانا اثر قرآن نرمی و رقت قلب و اشک و ترس است.
10- امام صادق (ع) فرمود:
هر که نمازهای واجب را در اول وقت بخواند و درست ادا کند فرشته آن را پاک و درخشان ب آسمان رساند و آن نماز فریاد زند خدا نگهت دارد چنانچه نگهم داشتی و تو را بخدا سپارم چنانچه مرا سپردی بفرشته ای کریم و هر که بی عذری بی وقت آن را بخواند و درست ادا کند فرشته آن را سیاه و تاریک بالا برد و آن نماز فریاد کشد خدا ضایعت کند چنانچه ضایعم کردی و رعایتت نکند چنانچه رعایتم نکردی سپس امام صادق (ع) فرمود چون بنده برابر خدا ایستد اول پرسش او از نمازهای واجب و از زکاة واجب و از روزه واجب و از حج واجب و از ولایت ما خاندانست و اگر معترف به ولایت ما خاندان باشد و بر آن عقیده بمیرد نماز و روزه و زکاة و حج او پذیرفته است و اگر برابر خدا اعتراف به ولایت ما نکند خدا چیزی از اعمال او نپذیرد بهمین سند امام صادق (ع) فرمود چون نماز واجبی میخوانی در وقت بخوان و با آن وداع کن که گویا که میترسی بدان برنگردی و دیده بجای سجده ات بینداز، اگر بدانی کسی طرف راست یا چپ تو است خوب نماز میخوانی بدان که تو برابر کسی هستی که تو را می بیند و او را نمیبینی.
11- امام صادق از پدرش در تفسیر (سوره هل اتی آیه 7):
وفا میکنند بنذر، فرمود حسن و حسین که کودک بودند بیمار شدند رسول خدا (ص) با دو مرد بعیادت آنها آمد یکی از آنها گفت ای أبو الحسن اگر برای دو فرزندت نذری میکردی خدا آنها را شفا میداد فرمود سه روز بشکرانه خدا روزه میدارم و فاطمه (ع) هم چنین گفت و حسن و حسین هم گفتند ما هم سه روز روزه میداریم و کنیزشان فضه هم چنین نذری کرد خدا جامه عافیت ببر آنها نمود صبح نیت روزه داشتند و طعامی نداشتند علی (ع) نزد همسایه یهودی خود شمعون که شغل پشم داشت رفت و فرمود میتوانی مقداری پشم بمن بدهی که دختر محمد برایت بریسد و سه صاع جو در عوض آن بدهی گفت آری: مقداری پشم با جو ب آن حضرت داد و او بفاطمه خبر داد و قبول کرد و اطاعت نمود و یکسوم پشم را رشت و یک صاع جو را برداشت آسیا کرد و خمیر کرد و پنج قرص نان از آن پخت برای هر تن قرصی علی نماز مغرب را با پیغمبر خواند و بمنزل آمد و سفره گستردند و هر پنج نشستند افطار کنند اول لقمه را که علی (ع) برداشت مسکینی بدر خانه ایستاد و گفت درود بر شما ای اهل بیت محمد من مسکینی از مساکین مسلمانم مرا اطعام کنید از آنچه میخورید خدا از طعام بهشت بشما بخوراند لقمه را از دست نهاد و فرمود:
فاطمه ای صاحب مجد و یقین - ای دخت خیر الناس کل اجمعین
بر در نبینی بینوا یک مسکین - ایستاده می نالد زار و غمین
دارد شکایت با خدا آن کمین - هر که کند خیر بگردد سمین
موعد او هست بهشت برین - کرده خدایش به بخیلان حرام
صاحب بخل است مدامی حزین - آتش دوزخ بردش در سجین - نوش حمیم است و همی با غسلین
فاطمه رو بعلی (ع) کرد و گفت:
ای ابن عم امر تو سمع و طاعت - مرا نه پستی است و نی ملامت
تو را خوراک از خرد و براعت - مرا امید است از این مجاعت
پیوست با نیکان و با جماعت - روم بفردوس ابا شفاعت
و هر چه در سفره بود برداشت و بمسکین داد و گرسنه خوابیدند و جز آب نچشیدند و سپس ثلث دوم پشم را برداشت و رشت و صاعی از جو بر گرفت و آسیا کرد و خمیر کرد و پخت و پنج قرص نان فراهم کرد و برای هر سری قرصی و علی (ع) نماز مغرب را با پیغمبر خواند و بمنزل آمد و چون سفره گستردند و پنج تن نشستند و علی اول لقمه برگرفت یتیم مسلمانی بر در خانه ایستاد و گفت درود بر شما خانواده محمد، من یتیم مسلمانیم از آنچه خود میخورید بمن بدهید خدا بشما از خوراک بهشت عطا کند علی لقمه از دست نهاد و فرمود:
فاطمه دخت سید کریمان - دخت پیمبری نه از لئیمان
باشد بخیل دائم از ذمیمان - میکشدش ب آتشی چه سوزان - مینوشد از صدید و از حمیمان
فاطمه رو باو کرد و میفرمود:
میدهمش بیباک من عطا را - برمی گزینم بر همه خدا را
شب را گرسنه باشند این دو شبل ما را - کشته شود کوچکترش فکارا
در کربلا ربوده گردد زارا - بر قاتلش صد وای و صد خسارا
دوزخ کشد او را بته ز نارا - پندش بود سنگین تر از نصاری
سپس هر چه در سفره بود به آن یتیم داد، قسمت سوم پشم را رشت و آخرین صاع جو را آسیاب کرد و خمیر نمود و پنج قرص دیگر برای هر سری قرصی از آن پخت علی نماز مغرب را با پیغمبر خواند و بمنزل آمد و سفره گستردند و اول لقمه را که علی برگرفت اسیری از مشرکان از در خانه آواز داد ای خاندان محمد ما را اسیر کنید و در بند نمائید و خوراک ندهید، علی (ع) لقمه را از دست بر زمین نهاد و فرمود:
فاطمه ای دخت نبی احمد - دخت نبی سید مسدد
آمد اسیری بر درت بی مسند - در بند ناتوانیش مقید
دارد شکایت از مجاعه بیحد - اطعام امروزت بیابی در غد
نزد خدای واحد موحد - زارع درو کند هر آنچه کارد - بده تو مگذار که گردد فاسد
فاطمه میفرمود:
زان جو نمانده است غیر صاعم - که نان کند دو دست و هم ذراعم
شبلان من گرسنه در کنارم - وامگذارشان خدای کردگارم
که بابشان در خیر شد پناهم - با دست نیرومند او براهم
نه معجزم بسر نه بر کف آهم - بجز عبا که بافته ام بصاعی
هر چه در سفره بود برگرفتند و به آن اسیر دادند و همه گرسنه خوابیدند و صبح را روزه نبودند و چیز خوردنی هم نداشتند.
شعیب در حدیث خود گوید علی حسن و حسین را نزد رسول خدا (ص) آورد و چون جوجه از گرسنگی میلرزیدند چون پیغمبر آنها را باین حال دید فرمود ای أبو الحسن بسختی مرا بد آید آنچه بر شما بنظر آید برو نزد دخترم فاطمه، برویم، و همه نزد فاطمه آمدند و او در محرابش بود و از گرسنگی شکمش به پشتش چسبیده بود و چشمهایش بگودی رفته بود چون رسول خدا (ص) او را دید در آغوشش کشید و گفت بخدا استغاثه کنم که شما سه روز است باین حالید، جبرئیل فرود آمد و گفت ای محمد بگیر آنچه را خدا برای خاندانت آماده کرده است، فرمود چه بگیرم؟ گفت هَلْ أَتی عَلَی الْإِنْسانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ- گذشته است بر انسان دورانی که بیاد نبوده تا رسید باینجا که إِنَّ هذا کانَ لَکُمْ جَزاءً وَ کانَ سَعْیُکُمْ مَشْکُوراً- اینست پاداش شما و کوشش شما مورد قدردانی است- حسن بن مهران در حدیث خود گفته پیغمبر از جا جست و بمنزل فاطمه رفت و فکاری آنها را دید و آنها را جمع کرد و بر سر آنها خم شد و میگریست و میفرمود شما از سه روز در این وضع بودید و من متوجه نبودم جبرئیل این آیات را آورد (هل اتی- 5) به راستی خوش کرداران از جامی نوشند که ممزوج از کافور است، از چشمه ای که بندگان خدا از آن نوشند و بخوبی آن را بجوش آرند، فرمود این چشمه ایست در خانه پیغمبر که روان شود تا خانه انبیاء و مؤمنین، وفا کند بنذر مقصود علی و فاطمه و حسن و حسین و کنیز آنها است و بترسند از روزی که شر آن پرانست یعنی عبوس و زشت چهره است و بخورانند خوراک را با فرط نیاز بدان یعنی با اشتهای ب آن و آن را ایثار کنند بمسکینی از مساکین مسلمان و یتیمی از مسلمانها و اسیری از اسرای مشرکان و چون به آنها بخورانند بگویند همانا اطعام کنیم شما را برای خدا نخواهیم از شما پاداش و نه قدردانی، گفت بخدا این جمله را برای آنها بزبان نیاوردند ولی در دل گرفتند و خدا از آن خبر داد گویند عوضی از شما نخواهیم و قدردانی بذکر ثنا توقع نداریم تنها برای خدا بشما اطعام کردیم و ثواب او خواهیم خدای تعالی فرمود آنها را خدا از شر این روز بر کنار داشت و از خرمی چهره و شادی دل برخوردار کرد برای شکیبائی آنان عوض بهشت داد که در آن ساکن شوند و فرش حریر که بگسترانند و بپوشند و بر تختها تکیه کنند مقصود از اریکه تختی است که بر آن حجله باشد نه آفتاب سوزانی در آن بینند و نه سرمای زمهریری.
ابن عباس گوید در این میان که اهل بهشت در آن آرمیدند تابشی از خورشید بینند که بهشت را درخشان کند گویند پروردگارا تو در قرآن گفتی که در آن آفتاب نبینند خدای جل اسمه جبرئیل را نزد آنها فرستد و اعلام کند که این درخشانی از خورشید نیست ولی علی و فاطمه خندیدند و بهشت از نور خنده شان درخشان شد و سوره هل اتی تا آیه کانَ سَعْیُهُمْ مَشْکُوراً تلاش شما قدردانی شده در باره آنها نازل شده

مجلس چهل و پنجم روز جمه دو شب از صفر 368 مانده

1- ابو طالب از عبد المطلب باز گفت که:
در این میانه که در حجر اسماعیل بخواب بودم خوابی دیدم که بهراس انداختم نزد کاهنه قریش رفتم یک روپوش خز در برداشتم و گیسوانم روی شانه هایم ریخته بود چون بمن نظر کرد و آشفتگی مرا دید خود را آماده کرد و من آن روز سید قوم خود بودم گفت چه شده که سید عرب رنگ پریده است آیا از ناگواریهای روزگار بدو رخ داده؟ گفتم آری من امشب در حجر خوابیدم و خواب دیدم که درختی از پشتم روئید که سرش به آسمان رسید و شاخه هایش در مشرق و مغرب برآمد و نوری از آن برتافت که هفتاد برابر نور خورشید بود و دیدم عرب و عجم در برابر آن بخاک افتادند و هر روز بر بزرگی آن میافزود و جمعی از قریش آهنگ بریدن آن داشتند و چون بدان نزدیک میشدند جوانی از همه مردم خوش روتر و پاک جامه تر آنها را میگرفت و پشتشان را میشکست و چشمان را در می آورد و دست برداشتم تا شاخه ای از آن برگیرم و جوان بمن بانک زد دست بدار که تو را از آن بهره ای نیست گفتم بهره از کیست و درخت از من است گفت بهره از اینها است که بدان در آویختند و باز بدان برگردد من از خواب هراسان بر خاستم و رنگم پریده بود، دیدم رنگ آن کاهنه پرید و گفت اگر راست گوئی از پشت تو فرزندی آید که مالک شرق و غرب گردد و در میان مردم پیغمبری کند، از این تعبیر غم از دلم رفت ای ابو طالب بنگر شاید آن تو باشی ابو طالب پس از بعثت پیغمبر این حدیث میگفت و میفرمود آن درخت بخدا ابو القاسم امین است.
2- عباس بن عبد المطلب باز گفت که:
چون عبد اللَّه برای عبد المطلب زاده شد در چهره اش نوری بود که میدرخشید چون نور خورشید پدرم گفت این فرزند را مقام خواهد بود، گوید در خواب دیدم که از سوراخ بینی او پرنده سفیدی درآمد و پرید تا بمشرق و مغرب رسید و سپس بر گشت و بر خانه کعبه افتاد و همه قریش برایش بخاک افتادند و در این میان که مردم باو نظر میکردند نوری شد میان مشرق و مغرب کشید و بدانها رسید چون بیدار شدم و از کاهنه بنی مخزوم پرسش کردم گفت ای عباس اگر خوابت راست باشد از پشت او فرزندی در آید که اهل مشرق و مغرب پیرو او گردند، پدرم گفت وضع عبد اللَّه مورد اهمیت من بود تا با آمنه که زیباترین زنان قریش بود تزویج کرد و چون عبد اللَّه مرد و آمنه رسول خدا را در آورد آمدم و آن نور را در میان دو دیده او دیدم میدرخشید و در رویش تفرس کردم از آن بوی مشک یافتم و در من اثر کرد تا یک قطعه مشک شدم از بوی خوش آن و آمنه برایم گفت که چون درد زائیدن مرا گرفت و کارم سخت شد غوغا و سخنی شنیدم که مانند سخن آدمیان نبود و پرچمی از سندس دیدم بر تیره ای از یاقوت میان آسمان و زمین زده اند و نوری از سرش تتق کشید تا ب آسمان رسید و کاخهای شام را دیدم که گویا، مشعله ای از آتش است و نور میدهد و در اطراف خود از پرنده های قطاة امر بزرگی دیدم که پرهای خود را گرد من پراکنده اند و دیدم شعیره اسدیه بر من گذشت و گفت ای آمنه کاهنان و بت ها از دست پسر تو چه میکشند و مردی جوانی دیدم که از همه مردم بلندتر و سفیدتر و خوش لباس تر بود و بگمانم عبد المطلب بود نزد من آمد و او را از من گرفت و آب دهان بدهانش انداخت و طشتی از طلا داشت که زمردنشان بود و شانه ای از طلا و شکم او را شکافت و دلش را بیرون آورد و شکافت و نقطه سیاهی از آن برآورد و دور انداخت سپس دستمالی از حریر سبز بدر آورد و گشود و در آن گرد سفیدی بود و دلش را از آن پر کرد و بجای خودش گذاشت و دست بر شکمش کشید و او را بزبان آورد و نفهمیدم آن کودک چه گفت جز آنکه آن مرد گفت در امان و نگهداری و پرستاری خدا من دلت را از ایمان و حلم و علم و یقین و خرد و شجاعت انباشتم توئی خیر البشر خوشا بر کسی که پیرویت کند و وای بر کسی که مخالف تو گردد سپس بسته دیگری از حریر سفید برآورد و گشود و در آن خاتمی بود و بکتف او مهر نهاد و گفت خدا بمن دستور داده است که بتو از روح القدس بدمم در او دمید و پیراهنی بر او پوشید و گفت این امان تو است از آفات دنیا، ای عباس اینها است که من بچشم خود دیدم عباس گفت من آن روز خواندن میتوانستم جامه اش را بالا زدم دیدم مهر نبوت میان دو شانه او است و وضع را نهان داشتم و این حدیث از یادم رفت و تا روزی که مسلمان شدم بیادم نیامد تا رسول خدا «ص» خودش آن را بیاد من آورد.
3- امام صادق (ع) از قول پدرش فرمود:
دعا را در پنج موضع غنیمت شمارید هنگام خواندن قرآن، وقت اذان، هنگام نزول باران و گاه برخورد دو صف لشکر برای شهادت و گاه نفرین ستمدیده که تا عرش پرده جلو آن نیست
4- رسول خدا (ص) فرمود:
دعای چهار کس رد ندارد و درهای آسمان برابر آن گشاده است تا بعرش رسد دعای پدر برای فرزندش و دعای ستمکشیده بر ستمکاراش و عمره کننده تا برگردد و روزه دار تا افطار کند.
5- علی (ع) میفرمود:
هیچ گرفتاری شایسته تر بدعا نیست هر چه هم بزرگ باشد گرفتاریش از با عافیتی که ایمن از گرفتاری نیست.
6- چون رسول خدا میوه تازه میدید:
میبوسید و بر دو دیده و لب مینهاد و میفرمود خدایا چنانچه نو بارش را در عافیت بما نمودی آخرش را هم با عافیت بما بنما.
7- مالک جهنی گوید:
گلی بامام صادق (ع) تقدیم داشتم گرفت و بوئید و بر دو دیده نهاد و فرمود هر که گلی را گیرد و بوید بر دیده گان نهد و گوید اللهم صلی علی محمد و آل محمد بر زمین نرسد تا آمرزیده گردد.
8- علی (ع) فرمود:
رسول خدا (ص) بمن آموخت که چون جامه نوی پوشم گویم حمد خدا را که زیوری بر من پوشانید و چیزی که در میان مردم مایه تجمل باشد خدایا آن را جامه برکت کن که در آن رضای تو جویم و ب آبادی مساجدت پویم، زیرا هر که چنین کند آن را نپوشد تا آمرزیده شود.
9- امام صادق میفرمود:
هر که هنگام شنیدن اذان صبح گوید خدایا از تو خواهم ب آمدن روزت و رفتن شبت و حضور نمازت و آوازهای دعا بدرگاهت که توبه مرا پذیری زیرا تو پر توبه پذیری و مهربانی و هنگام شنیدن اذان مغرب آن را گوید و در آن شبانه روز بمیرد تائب است.
10- امام صادق (ع) فرمود:
هر که جامه نو برد و سی و شش بار إِنَّا أَنْزَلْناهُ، بخواند و چون بکلمه تَنَزَّلُ الْمَلائِکَةُ برسد آب کمی بر آن جامه بباشد و دو رکعت نماز در آن بخواند و بدرگاه پروردگارش دعا کند و در دعایش گوید حمد خدا را که بمن روزی کرد آنچه را با آن میان مردم آراسته باشم و عورتم بپوشانم و در آن برای پروردگارم نماز بخوانم و حمد خدا کند همیشه در وسعت باشد تا آن جامه کهنه گردد.
11- امام صادق از پدرانش فرمود:
که پیغمبر فرمود هر که یهودی یا ترسا یا گبر یا نامسلمانان دیگر که بیند گوید حمد خدا را که مرا بتو باسلام برتری داد که دینم باشد و با قرآن که کتابم باشد و با محمد (ص) که پیغمبرم باشد و با علی که امامم باشد و با مؤمنان که برادرانم باشند و با کعبه که قبله ام باشد خدا هرگز میان او و آن نامسلمان در دوزخ جمع نکند.
12- امام صادق (ع) فرمود:
هر که ب آفت زده یا عضو بریده یا گرفتاری که نظر کند در دل خود بدون آنکه باو شنواند سه بار گوید حمد خدا را که مرا عافیت داده از آنچه تو را بدان گرفتار کرده و اگر میخواست با من هم چنین میکرد هرگز آن بلا بدو نرسد
13- رسول خدا (ص) بمسجد در آمد و بناگاه مردم بر گرد مردی در آمده بودند فرمود:
این چیست؟
گفتند علامه است، فرمود علامه کدامست؟ گفتند داناترین مردم بانساب عرب و حوادث و ایام دوران جاهلیت و باشعار و عربیت، پیغمبر فرمود این دانشی است که زیان ندارد نادانیش و سودی ندهد دانستن آن.
14- امام صادق (ع) فرمود:
اسلام بر پنج ستون سازمان شده بر نماز بر زکاة بر روزه و حج و ولایت امیر مؤمنان و امامان از فرزندانش.
15- رسول خدا (ص) فرمود:
ایمان اعتراف بزبان و معرفت بدل و عمل با اعضاء است.
16- رسول خدا (ص) فرمود:
اسلام برهنه است جامه آن شرم و زیورش وفا و مردانگیش کار شایسته و ستونش ورع است هر چیزی بنیادی دارد و بنیاد اسلام دوستی ما خاندانست.
18- مردی حضور رسول خدا (ص) آمد و عرضکرد:
یا رسول اللَّه هر که بگوید لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ مؤمن است؟ فرمود دشمنی ما بیهود و نصاری میرساند شما ببهشت نروید تا مرا دوست دارید و دروغ گوید کسی که معتقد است مرا دوست داشته این را یعنی علی را دشمن دارد.
18- رسول خدا (ص) بعلی بن ابی طالب (ع) فرمود:
ای علی من شهر دانشم و تو در آنی و بشهر نیابند جز از درش دروغگوید کسی که معتقد است مرا دوست داشته و تو را دشمن دارد زیرا تو از منی و من از تو، گوشتت گوشت منست و خونت خون من روحت روح منست و درونت درون من و آشکارت آشکار من، تو امام امت منی و خلیفه من پس از من خوشبخت است آنکه فرمانت برد و بدبخت آنکه نافرمانیت کند سودمند آنکه دوستت دارد و زیانمند آنکه دشمنت دارد کامیابست آنکه ملازم تو است و هلاک است آنکه از تو جداست مثل تو و امامان پس از تو چون کشتی نوح است و هر که بر آن سوار شد نجات یافت و هر که واافتاد غرق شد و نمونه شما چون ستارگانست هر گاه ستاره نهان شود ستاره ای عیان گردد تا بروز قیامت.