فهرست کتاب


ترجمه امالی شیخ صدوق

شیخ صدوق مرحوم آیة الله محمد باقرکمره‏ای‏‏‏

مجلس چهل و دوم دوازده شب از صفر سال 368 مانده

1- امام صادق میفرمود:
بر آوردن حاجت مؤمن بهتر است از هزار حج مقبول با همه اعمالش و از آزاد کردن هزار بنده برای خدا و از تقدیم هزار اسب زین و مهار کرده در راه خدا.
2- امام صادق فرمود:
زمستان بهار مؤمن است، شبش بلند است و کمک عبادتست، روزش کوتاه است و کمک روزه است.
3- زید بن علی فرمود:
هر که بزیارت قبر حسین (ع) آید با معرفت بحقش خدا گناهان گذشته و آینده او را بیامرزد.
4- عتبة بن بجاد عابد گفت:
چون اسماعیل بن جعفر بن محمد مرد و ما از جنازه او فارغ شدیم امام صادق نشست و ما گردش نشستیم آن حضرت سر بزیر داشت و سر برداشت و فرمود ای مردم این دنیا خانه جدائی و خانه پیچیدگی و کجی است نه خانه استقامت با اینکه جدائی از هم الفتها جگرسوزی است بی چاره و دلگدازیست بی برگشت مردم بر یک دیگر برتری دارند در خوب عزا داشتن و درست اندیشه کردن هر که داغ برادر نبیند برادرش داغ او بیند، هر که فرزندش پیش مرگش نشود او پیش مرگ وی شود و سپس باین شعر ابی خراش هذلی مثل زد که در نوحه برادرش گفته:
گمان مدار که عهدش زیاد خود بردم - و لیک صبر چو من ای امیم (نام معشوق اوست) نیک بود
5- مردی خدمت رسول خدا (ص) آمد چون که جامه اش کهنه بود دوازده درهم ب آن حضرت داد، حضرت فرمود:
ای علی این پولها را بگیر و جامه برایم بخر تا بپوشم علی گوید ببازار رفتم و پیراهنی به دوازده درهم خریدم و نزد رسول خدا (ص) آوردم باو نگاه کرد و فرمود جامه دیگری نزد من دوست تر از آنست بنظر تو صاحبش آن را پس میگیرد، گفتم نمیدانم فرمود برو ببین من آمدم نزد صاحبش و گفتم رسول خدا (ص) آن را خوش ندارد و جامه ارزانتری میخواهد آن را پس گرفت و پول را داد و نزد رسول خدا (ص) آوردم و با من ببازار آمد تا پیراهنی بخرد دید یک کنیزی میان راه نشسته گریه میکند باو فرمود چرا گریه میکنی گفت یا رسول اللَّه کسانم چهار درهم بمن دادند که حوائجی برای آنها بخرم و آن را گم کردم و جرأت ندارم برگردم حضرت چهار درهم از آن را باو داد و فرمود برگرد نزد کسانت رسول خدا ببازار رفت و پیراهنی خرید بچهار درهم و پوشید و حمد خدا کرد و بر گشت مرد برهنه ای را دید که میگفت هر که مرا بپوشاند خدا جامه های بهشت باو پوشد رسول خدا (ص) پیراهنی که خریده بود در آورد و ببر آن سائل کرد و به بازار برگشت و با آن چهار درهم باقی پیراهن دیگر خرید و پوشید و حمد خدا کرد و بمنزلش برمیگشت دید همان کنیزک بر سر راه نشسته گریه میکند رسول خدا (ص) فرمود چرا نزد کسانت نمیروی؟ عرضکرد یا رسول اللَّه دیر کردم و میترسم بزنندم فرمود جلو من برو و مرا بکسان خود راهنمائی کن رسول خدا آمد بر در خانه آنها ایستاد و گفت ای اهل خانه سلام علیکم جواب نداند تا بار سوم گفتند بر تو سلام ای رسول خدا و رحمت و برکات او فرمود چرا بار اول و دوم جواب مرا ندادید؟ گفتند از بار اول شنیدیم ولی خواستیم بیفزائید، رسول خدا فرمود این کنیزک دیر کرده است برای شما از او مؤاخذه مکنید، گفتند یا رسول اللَّه بخاطر آمدن شما آزاد است، رسول خدا (ص) فرمود من دوازده درهمی با برکت تر از این ندیدم که دو عریان را پوشانید و بنده ای را هم آزاد کرد.
6- امام صادق (ع) فرمود:
چون بنده ای نیمه شب برابر پروردگار جل جلاله بپاخیزد و چهار رکعت نماز در دل شب تار بخواند و پس از آن سجده شکر کند و صد بار ما شاء اللَّه گوید خدا از فراز او را فریاد کشد بنده ام تا چند گوئی ما شاء اللَّه منم پروردگارت خواست با منست برآمدن حاجت تو را خواسته ام هر چه خواهی از من درخواست کن.
7- نزد امام صادق (ع) مذاکره شومی را کردند فرمود:
شومی در سه چیز است در زن و در مرکب و خانه و اما شومی زن مهر سنگین و ناسپاسی شوهر است و شومی مرکب بد خلقی او و چموشی و بدی خانه تنگی حیاط و بدی همسایه هایش و بسیاری چشمها در آن (یعنی چشم انداز آن بسیار باشد).
8- حسن بن جهم گوید:
بحضرت رضا عرضکردم قربانت اندازه توکل چیست؟ گفت اینست که با توجه بخدا از احدی نترسی گوید عرضکردم اندازه تواضع چیست؟ گفت اینست که بمردم بدهی آنچه را دوست داری بتو بدهند گوید عرض کردم دوست دارم بدانم من بنظر شما چیستم؟ فرمود ببین من در نظر تو چیستم؟
9- امیر المؤمنین (ع) میفرمود:
اصل انسان درون و خرد و دین او است و مردانگیش باندازه همت او است و روزگار دست بدست میگردد و مردم تا ب آدم مانند همند.
10- ابی بصیر گوید بامام صادق (ع) عرض کردم:
آل محمد کیانند؟ فرمود نژاد او گفتم اهل بیتش کیانند؟ فرمود ائمه و اوصیاء، گفتم عترتش کیانند؟ گفت اصحاب عباء، گفتم امتش کیانند؟ فرمود مؤمنانی که تصدیق کردند بدان چه از طرف خدای عز و جل آورده و متمسکند به ثقلین که خدا دستور تمسک ب آنها را داده که کتاب خدا و عترتند همان اهل بیتش که خدا پلیدی را از آنها برده و بخوبی پاکشان کرده و آن دو خلیفه بر امتند پس از رسول خدا (ص).
11- اسید بن صفوان صاحب رسول خدا (ص) گوید:
روزی که امیر المؤمنین از دنیا رفت سراسر کوفه را گریه از جا کند و چون روزی که رسول خدا (ص) وفات کرد مردم همه بیخود و هراسان بودند و مردی گریان و شتابان آمد إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ گفت و این نطق را ایراد کرد که امروز ز خلافت نبوت منقطع شد و آمد بر در آن خانه ای که امیر المؤمنین بود ایستاد و گفت، درود بر تو ای أبو الحسن در اسلام از همه پیش بودی و در ایمان مخلصتر و در یقین سخت تر و از خدای عز و جل ترسان تر و رنجبرتر و نسبت برسول خدا (ص) نگاهدارتر و بر اصحابش امین تر و در مناقب از همه برتر و در سوابق درخشان تر و بلند درجه تر و به رسول خدا نزدیکتر و در روش و خلق و سیماء و کردار بدو مانندتر و در منزلت شریف تر و نزد او گرامیتر خدا تو را از اسلام و از رسول اسلام و از مسلمانان پاداش نیک دهد و تو نیرومند بودی آنجا که اصحابش ناتوان بودند و بمیدان میرفتی آنجا که برجا میماندند و قیام میکردی آنجا که سستی میکردند و به راه رسول خدا چسبیدی آنجا که دیگران کج دلی کردند تو خلیفه بر حق و بی منازع و بی همتای اوئی برغم منافقان و خشم کافران و بد آمد حسودان و کینه ورزی فاسقان تا قیام بکار کردی گاهی کک سست شدند و سخن کردی گاهی کک در ماندند و بنور حق پیش رفتی گاهی کک توقف کردند و پیروی تو کردند تا ره یافتند، تو از همه نرم آوازتر و سرفرازتر و کم سخنتر و درست گفتارتر و پرنظرتر و دلدارتر و سخت یقین تر و خوش کردارتر و بامور شناساتر بودی تو بخدا اول مدافع دین بودی گاهی کک از هم پاشیدند و آخرین مدافع وقتی که شل میشدند، تو پدر مهربان مؤمنان بودی گاهی کک زمامدار آنها شدی و بر دوش گرفتی مسئولیتی که از آن ناتوان بودند و حفظ کردی آنچه را ضایع کردند و بخاطر سپردی آنچه را اهمال کردند و دامن همت بکمر زدی گاهی کک اجتماع کردند و سربلندی کردی وقتی زبونی کردند و شکیبا بودی وقتی شروع بکار کردند و تو بمقصد رسیدی گاهی کک در راه ماندند و بوسیله تو رسیدند ب آنچه گمان نمیبردند برای کافران عذابی آشکار بودی و برای مؤمنان باران رحمت و فرا پریدی بخدا تا کنگره ناپیدای آن و کامجو شدی ببخشش آن و سوابق آن را محرز کردی و فضائل آن را در بردی دلیلت نارسا نبود و دلت کج نشد و بینائیت ناتوان نگردید و دلت نترسید و خیانت نکردی چون کوهی بودی که گردبادش نجنباند و طوفانش از جا نکند و بودی چنانچه پیغمبر فرمود ناتوان در تن و نیرومند در امر خدا و متواضع در باره خود و بزرگ بدرگاه خدای عز و جل و والا در زمین و سرور در نظر مؤمنین برای احدی جای اشاره و بدگوئی در تو نبود و نه طمع در تو و نه مسامحه کاری، ناتوان خوار نزد تو توانا و عزیز بود تا حقش را بگیری و توانای عزیز نزد تو خوار و ناتوان بود تا حق را از او بگیری خویش و بیگانه از نظر عدالت در پیش تو برابر بودند شیوه ات درستی و راستی و نرمی و گفته ات حکم و حتم و دستورت طبق حکم و حزم و رأیت دانش و عزم بود تو کفر را از بن کندی و راه تا پاک و سختی هموار شد و آتش خاموش گردید، دین بتو استوار شد و اسلام بتو نیرومند گردید و هم مؤمنان، بسیار پیش رفتی و جا گیران خود را در رنج فراوان انداختی تو والاتر از گریه و مصیبت تو در آسمان بزرگ و برای مردم پشت شکن است إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ.
راضی هستیم بقضای خدا و تسلیم امر اوئیم بخدا مسلمانان داغدار چون تو هرگز نشوند برای مؤمنان پناهگاه و دژی بودی و نسبت بکفار سختی و خشم، خدا تو را به پیغمبرش برساند و ما را از از مزد عزاداری تو محروم نکند و پس از تو گمراه نسازد، همه مردم خاموش بودند تا سخنش به پایان رسید و گریست و اصحاب رسول خدا را گریانید سپس ناپدید شد و او را جستند و نیافتند.
12- جابر بن عبد اللَّه گفت:
روز بدر و حنین فرشتگان خورسند شدند که علی (ع) قشون کفر را از برابر پیغمبر راند و شکست داد هر که به دیدار علی خرسند نباشد بر او باد لعنت خدا.
13- علی (ع) فرمود:
همیشه هر گاه از رسول خدا (ص) پرسش میکردم جواب میداد و چون خاموش بودم آغاز سخن میکرد با من.
14- حفص بن غیاث در نقل حدیث از امام صادق میگفت:
بهترین جعفرها، جعفر بن محمد برایم باز گفت.
15- رسول خدا (ص) فرمود:
براستی خدای تبارک و تعالی مردمی را مبعوث کند که چهره ای از نور دارند و بر کرسی نورند و جامه نور در بردارند و در سایه عرشند چون انبیاءند و انبیاء نیستند، چون شهیدانند و شهدا نیستند، مردی گفت یا رسول اللَّه من از آنهایم؟ فرمود نه، دیگری گفت یا رسول اللَّه من از آنهایم؟ فرمود نه عرض شد آنها کیانند یا رسول اللَّه، آن حضرت دست بر سر علی (ع) نهاد و فرمود اینست و شیعیانش.

مجلس چهل و سوم روز جمعه نه روز از سفر 368 مانده

1- امام صادق (ع) فرمود:
حکیمی هفتصد فرسنگ دنبال حکیم دیگر رفت برای هفت کلمه و چون باو رسید گفت ای فلانی چه چیز از آسمان بلندتر و از زمین پهناورتر و از دریا غنی تر و از سنگ سخت تر و از آتش سوزان تر و از زمهریر سردتر و از کوههای بلند سنگین تر است؟ گفت ای مرد حق از آسمان بلندتر است و عدالت از زمین پهناورتر است و نفس متکی بر خود از دریا غنی تر است و دل کافر از سنگ سخت تر و حریص طمع کار از آتش سوزان تر و نومیدی از رحمت خدای عز و جل از زمهریر سردتر و بهتان بر بیگناه از کوههای بلند سنگین تر است.
2- امام صادق (ع) فرمود:
هر که متصدی یکی از کارهای مردم شود و عدالت کند و در خانه اش را باز کند و پرده را بالا زند و در کارهای مردم نظر کند بر خدای عز و جل حق است که روز قیامت دل ترسانش را آرام کند و او را ببهشت برد.
3- امام صادق (ع) فرمود:
چون خدای عز و جل خیر رعیت خواهد سلطانی مهربان ب آنها عطا کند و وزیر عادلی برای او مقرر میدارد.
4- امام صادق (ع) فرمود:
امانت را پس بدهید گرچه بکشنده حسین (ع) باشد.
5- امام صادق (ع) فرمود:
از خدا بپرهیزید و هر کس بشما امانتی داد باو رد کنید و اگر قاتل امیر المؤمنین مرا امانتی سپارد باو رد کنم.
6- امام چهارم بشیعیان خود میفرمود:
بر شما باد بادای امانت، سوگند ب آن که محمد را بحق بپیغمبری مبعوث کرده اگر قاتل پدرم حسین همان شمشیری که با آن پدر مرا کشته بمن امانت سپارد آن را به وی رد کنم.
7- ابن عباس گوید:
چون قحطی ب آل یعقوب رسید پسرهای خود را جمع کرد گفت بمن خبر رسیده که در مصر گندم خوبی میفروشند و صاحبش مرد خوبی است و مردم را معطل نمیکند بروید از او گندمی بخرید که بشما احسان خواهد کرد ان شاء اللَّه بار بستند و بمصر رفتند و بیوسف (ع) وارد شدند آنها را شناخت و وی را نشناختند ب آنها گفت شما کیانید؟ گفتند فرزندان یعقوب بن اسحق بن خلیل الرحمن ساکن کوه کنعان، یوسف گفت سه پشت شما پیغمبر است و خود شما سبکسر و بی وقار و نترس شاید جاسوس بعضی ملوک باشید که بکشور من آمدید؟ گفتند پادشاها ما نه جاسوسیم و نه نظامی و اگر پدر ما را میشناختی بخاطر او ما را گرامی میداشتی زیرا او پیغمبر و پیغمبر زاده است و غمناکست گفت با اینکه پیغمبر و پیغمبر زاده است چرا غمناکست با اینکه بهشت میرود و شما فرزندانی را مینگرد با این عدد و توانائی شاید غم او از سبکسری و نادانی و دروغ و نیرنگ و مکر شما باشد؟ گفتند پادشاها ما نه سبکسریم و نه نادان و غمش از ما نیست پسر کوچکتری از ما بنام یوسف داشت با ما بشکار آمد و گرگ او را خورد و از آن تاریخ افسرده و غمناک است، فرمود شما همه از یک پدرید گفتند پدر ما همه یکی است ولی مادران متعدد داریم، فرمود چرا پدر شما همه را فرستاد و یکی را نگهداشت که با او انس گیرد و استراحت کند؟ گفتند چنین کرده است کوچکتر از ما را نگه داشته است، فرمود چرا او را از میان شما اختیار کرده؟ گفتند چون بعد از یوسف او محبوبترین فرزندانش میباشد، یوسف فرمود من هم یکی از شما را نگه می دارم شما نزد پدر برگردید و سلام مرا باو برسانید و بگوئید آن پسر خود را که میگوئید نگهداشته برای من فرستد تا بمن از سبب غم او و شتاب در پیری او و از سبب گریه و رفتن دید او خبر دهد چون چنین گفت میان خود قرعه زدند بنام شمعون در آمد دستور داد او را بازداشت کردند و چون او را وداع کردند گفت ای برادرها ملاحظه کنید چه گرفتاری شدم و بپدرم از جانب من سلام برسانید او را وداع کردند و بشام برگشتند و بر یعقوب وارد شدند و سلام سستی دادند، به آنها گفت فرزندانم چرا سست سلام میدهید و آواز محبوبم شمعون را نمیشنوم گفتند پدر جان ما از نزد بزرگترین پادشاهی آمدیم که مردم مانند او را در علم و حکمت و خشوع و سکینه و وقار ندیدند و اگر برای تو مانندی باشد او است ولی ما خاندان برای بلا خلق شدیم پادشاه ما را متهم کرد و اظهار داشت ما را تصدیق نکند تا ابن یامین را بعنوان ایلچی نزد او بفرستی تا باو از سبب غم و سرعت پیری و گریه و رفتن دید تو خبر دهد یعقوب پنداشت این هم نیرنگی است فرمود بد شیوه ای دارید بهر سو میروید یکی از شما گم می شود من او را با شما نمیفرستم چون بارهای خود را گشودند دیدند کالائی که بمصر بردند ب آنها برگشته خشنود نزد پدر آمدند و گفتند ملکی بمانند او نیست برای پرهیز از گناه کالای ما را بمارد کرده و این کالای ما است که بما برگشته ما برای خاندان خود خواربار می آوریم و برادر خود را نگهداری میکنیم و یک بار شتر اضافه میستانیم این اندکی است که آوردیم.
یعقوب فرمود شما میدانید پس از یوسف ابن یامین محبوبتر شما است نزد من و انس و آرام من از همه شما باو است او را نفرستم با شما تا پیمان الهی بمن دهید که او را با خود بیاورید جز آنکه همه گرفتار شوید یهودا ضمانت او را کرد و بمصر نزد یوسف برگشتند، فرمود پیغام مرا رساندید؟
گفتند آری جواب آن را با این پسرک آوردیم هر چه خواهی از او بپرس فرمود چه پیغامی از پدرت برایم داری؟ گفت مرا فرستاده بتو سلام برسانم و میگوید فرستادی از من بپرسی چرا غمنده ام و زود پیر شدم و گریه و رفتن دیدم از چیست بدان که سخت تر غم و ترس از کسیست که بیشتر بیاد قیامت است و من بیاد قیامت زود پیر شدم و گریه و رفتن دید من از فراق محبوبم یوسف است و بمن خبر دادند که تو از غم من غمینی و توجه بکار من داری خدا بتو پاداش و ثواب دهد تو بهترین خشنودی مرا در ارسال پسرم ابن یامین بدان که پس از یوسف محبوبتر اولاد منست که باو انس دارم تنهائی خود را باو جبران کنم و زودتر خوارباری برای عیالم بفرست چون چنین گفت یوسف را گریه گرفت و نتوانست خودداری کند برخاست و باندرون رفت و ساعتی گریست و نزد آنها آمد و دستور داد غذا برای آنها آوردند و گفت هر برادری پهلوی برادر مادری خود نشیند ابن یامین تنها ماند و باو گفت تو چرا ننشینی گفت من برادر مادری ندارم، گفت تو از مادرت برادر نداشتی؟ گفت چرا فرمود چه شد؟ گفت اینها گمان دارند که گرگ او را خورده گفت چه اندازه در غم اوئی؟ گفت پس از او دوازده پسر بمن روزی شده که نام همه را از نام او بازگرفتم فرمود پس از او زنان را در آغوش گرفتی و بوی فرزندان شنیدی؟ گفت من پدر نیکی دارم که فرمود زن بگیر شاید خدای عز و جل از تو نسلی آورد که زمین را با تسبیح خود سنگین سازد.
یوسف فرمود بیا سر سفره من بنشین، برادران گفتند خدا یوسف را تا آنجا برتری داد که برادر او همسفره و جلیس پادشاه شد یوسف دستور داد پیمانه خزانه شاهی را دربار ابن یامین نهادند و چون بار بستند و کوچ کردند جارچی فریاد کرد ای کاروان شما دزدید رو باو کردند و گفتند چه از شما گم شده؟ گفتند پیمانه پادشاه و هر که بیاورد یک بار شتر باو داده شود و من متعهد آنم، گفتند بخدا شما میدانید که ما نیامدیم در زمین فساد کنیم و دزد نیستیم قانون در نزد آنها این بود که دزد را بنده کنند نه دستش را ببرند پرسیدند جزای آن دزد چیست؟ اگر شما دروغگو باشید، گفتند جزای هر که پیمانه دربارش درآید اینست که خود او را بگیرند ما ستمکاران را چنین مجازات کنیم، شروع ببازرسی بارهای برادران کردند و آن را از بار ابن یامین درآوردند و وی را بازداشت کردند برادران ابن یامین که دیدند پیمانه از بار او درآمد گفتند اگر دزدی کرد برادر او هم در پیش دزدی کرده یوسف این اظهار را در نهاد خود نهفت و اظهاری نکرد و ب آنها گفت موقعیت شما بدتر از اینهاست و خدا داناتر است بدان چه وصف کند، گفتند ای عزیز او پدر پیری دارد یکی از ماها را بجای او بگیر ما تو را خوشرفتار می بینیم، گفت پناه بخدا که ما کسی را بگیریم جز آنکه مال خود را نزد او یافتیم، در این هنگام خود ما از ستمکارانیم، چون از او نومید شدند جلسه خصوصی ترتیب داده و بزرگ آنها گفت نمیدانید پدر از شما پیمان گرفته بگواهی خدا که ابن یامین را بر گردانید و بیشتر هم با یوسف چه تقصیری کردید من از این زمین نروم تا پدرم اجازه دهد یا خدا حکمی کند برایم که بهترین حاکمانست شما نزد پدر برگردید و بگوئید پسرت دزدی کرد و ما گواهی ندهیم جز بدان چه دانیم و حافظ غیب نبودیم بپرس از شهری که در آن بودیم و از کاروانی که با آن آمدیم و محققا ما راستگوئیم چون نزد پدر برگشتند و چنین گفتند فرمود محققا پسرم دزدی نمیکند و نفس شما است که کاری ناشایست را در نظر شما جلوه داد و من شکیبائی نیک خود را دنبال کنم امید است خدا همه را با هم نزد من آورد براستی او دانا و حکیمست سپس دستور داد پسرانش آماده برای مصر شوند، بمصر رفتند نزد یوسف و نامه محبت آمیزی از یعقوب برایش بردند که در آن خواسته بود فرزندانش را باو برگرداند.
چون چشم یوسف بنامه او افتاد گریه اش گرفت و نتوانست خودداری کند و برخاست باندرون رفت و ساعتی گریست و بیرون آمد اولاد یعقوب گفتند ایا عزیز بما و خاندان ما سختی رسیده و کالای اندکی آوردیم تو کیل تمامی بما بده و بما تصدق کن براستی خدا نیکوکاران را پاداش دهد، یوسف گفت میدانید با یوسف و برادرش چه کردید وقتی نادان بودید، گفتند گویا تو خود یوسفی؟ گفت ها من یوسفم و این برادر منست محققا خدا بما منت نهاده هر که تقوی و صبر پیشه کند خدا اجر محسنان را ضایع نسازد، گفتند بخدا که خدا تو را بر ما برگزید و ما خطاکار بودیم فرمود باکی بر شما نیست امروز خدا شما را بیامرزد و او ارحم الراحمین است، سپس دستور داد نزد یعقوب برگردند و گفت این پیراهن مرا هم ببرید بروی او افکنید تا بینا شود و همه خاندان خود را نزد من آورید جبرئیل بیعقوب نازل شد و گفت بتو دعائی نیاموزم که خدا دیده ترا برگرداند و فرزند ترا بتو برگرداند؟ گفت چرا گفت همان را بگو که پدرت آدم گفت و خدا توبه اش پذیرفت، نوح گفت کشتی او بر جودی استوار شد و از غرق نجات یافت و پدرت ابراهیم خلیل الرحمن وقتی در آتشش افکندند گفت و خدا آن را بر او سرد و سالم ساخت، یعقوب گفت جبرئیل آن چیست؟ گفت بگو پروردگارا از تو خواهم بحق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین که یوسف و ابن یامین مرا باهم بیاوری و چشمم را بمن برگردانی هنوز دعای یعقوب تمام نشده بود که بشیر آمد و پیراهن یوسف را بر او افکند و بینائی او برگشت و به آنها گفت بشما نگفتم من از جانب خدا چیزی میدانم که شما نمیدانید گفتند پدر جان برای ما آمرزش گناهان ما را بخواه که ما خطاکاریم فرمود محققا از پروردگار خود برای شما آمرزش جویم که او آمرزنده و مهربانست.
در خبری از امام صادق است که برای استغفار آنها منتظر سحر شد- یعقوب بمصر آمد و یوسف از او استقبال کرد و خواست باحترام او پیاده شود و ابهت شاهی مانعش شد و پیاده نشد جبرئیل باو نازل شد و گفت ای یوسف خدای عز و جل میفرماید چرا جلو بنده صالحم پیاده نشدی بواسطه مقامی که داری دستت را بگشا آن را گشود و نوری از میان انگشتانش بیرون شد گفت ای جبرئیل این چه بود؟
گفت برای آن بود که از پشت تو هرگز پیغمبری برنیاید برای آنچه با یعقوب کردی و پیاده نشدی یوسف- گفت همه آسوده وارد مصر شوید و پدر و مادرش را بر سر تخت برآورد و همه برابرش رو بر خاک نهادند و بپدر گفت پدر جان این بود تاویل خواب که پیشینم که خدا آن را برجا نمود تا اینکه گفت خدایا مرا مسلمان بمیران و بنیکان برسان.
در خبری از امام صادق (ع) روایت شده که یوسف دوازده ساله بود که بزندان رفت و در آنجا هجده سال ماند و پس از آن هم هشتاد سال زیست و این صد و ده سال شد و در این روز بعد از جلسه حدیث دیگری ذکر شد که مسیب بن نجیبه از علی (ع) روایت کرده که ب آن حضرت عرض شد که احوال اصحاب محمد را برای ما بازگو، بگو ابو ذر چگونه بود، فرمود دانش آموخت و آن را در انبان کرد و سرش را محکم بست گفتند حذیفه چطور؟ فرمود نام منافقان را فرا گرفت، گفتند عمار یاسر را بگو، فرمود تا استخوان گردن پر از ایمان بود و فراموش میکرد ولی چون بیادش می آوردند یاد آور میشد، از عبد اللَّه بن مسعود پرسیدند، فرمود قرآن را خوب خوانده بود و نزد او نازل شده بود گفتند از سلمان فارسی بازگو، گفت دانش اول و آخر را آموخت و دریائی بود که تمام نمیشد و از ما خانواده است گفتند از خودت بازگو، فرمود من هر گاه میپرسیدم بمن میداند و هر گاه خاموش بودم با من آغاز سخن میشد.

مجلس چهلم و چهارم روز سه شنبه 5 روز از صفر سال 368 مانده

1- امام باقر (ع) میفرمود:
چه اندازه حسنات پس از سیئات خوبست و چه اندازه سیئات پس از حسنات زشت است.
2- امام باقر (ع) فرمود:
ستم سه گونه است ستمی که خدا می آمرزد و ستمی که خدا نیامرزد و ستمی که وانگذارد، آنکه خدا نیامرزد شرک بخداست و آنکه بیامرزد ستم بر نفس است و آنکه وانگذارد حق بندگانست بر یک دیگر، فرمود آنچه مظلوم از دین ظالم بستاند بیشتر از آنست که ظالم از دنیای مظلوم میستاند.
3- امام باقر (ع) فرمود:
بمردی ای فلانی با توانگران منشین زیرا بنده خدا معتقد است که خدا باو نعمت داده و از بر آنها برنخیزد مگر آنکه این عقیده از او سلب شده.
4- امام باقر (ع) در تفسیر قول خدا قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً فرمود:
بمردم بهتر آنچه را بگوئید که دوست دارید بشما گویند زیرا خدای عز و جل لعن کننده دشنام گو و طعنه زن بر مؤمنان را دشمن دارد آنکه فحش دهد و هرزگی گوید و پر توقع و پر اصرار است و دوست دارد شرمگین و بردبار و عفیف و آبرومند را.
5- امام باقر (ع) فرمود:
کارهای خوب از مرگهای بد نگهداری کند و هر خوش رفتاری صدقه است و اهل خوش رفتاری در دنیا خوش رفتاران در آخرتند و زشتکاران دنیا زشتکاران آخرتند اول کسی که ببهشت رود خوش رفتارهایند و اول کسی که بدوزخ رود بدکارانند.
6- امام باقر (ع) فرمود:
در تورات ضمن آنچه خدای عز و جل با موسی بن عمران راز گفته نوشته است ای موسی از من در نهان کار خود بترس تا تورا نسبت بعیوبت حفظ کنم، در خلوت و هنگام مسرت خود بیاد من باش تا در هنگام غفلت تو تو را یاد کنم، از هر که تو را بر او اختیار دادم خشم خود را ملاحظه کن تا خشمم را از تو بازدارم، سر نهان مرا در درون خود حفظ کن و در آشکارت با دشمن من و خودت از خلق مدارا کن و مرا نزد آنها در معرض دشنام میاور باظهار سر نهانم تا با دشمن خودت و دشمنم در دشنام بر من شریک باشی.
7- اصبغ بن نباته گوید:
امیر المؤمنین (ع) در سجودش میگفت ای آقایم با تو راز گویم چنانچه بنده ذلیل با مولای خود راز گوید و از تو خواستارم بمانند کسی که میداند تو عطا میکنی و از آنچه نزد تو است کم نیاید و از تو آمرزشجویم مانند کسی که جز تو گناه را نیامرزد و بتو توکل دارم چون کسی که میداند تو بر هر چیز توانائی. 8- امام صادق (ع) فرمود هر که بعد از نماز عصر هفتاد بار استغفار کند خدا در آن روز هفتصد گناه او را بیامرزد و اگر نداشته باشد گناه پدرش را بیامرزد و اگر نه گناه مادرش را و اگر او هم نداشته باشد گناه برادرش را و اگر او هم نداشته باشد گناه خواهرش را و اگر او هم ندارد از خویشان نزدیکتر را بترتیب.
9- جابر گوید بامام باقر (ع) عرض کردم:
مردمی باشند که چون آیه قرآنی بیاد آنها آری یا از آن بازگوئی برای آنها از خود بیخود میشوند تا آنجا که بنظر می آید اگر دو دست و دو پای آنها را ببرند خبردار نمیشوند، فرمود سبحان اللَّه این حالت از شیطانست بدان دستور ندارند همانا اثر قرآن نرمی و رقت قلب و اشک و ترس است.
10- امام صادق (ع) فرمود:
هر که نمازهای واجب را در اول وقت بخواند و درست ادا کند فرشته آن را پاک و درخشان ب آسمان رساند و آن نماز فریاد زند خدا نگهت دارد چنانچه نگهم داشتی و تو را بخدا سپارم چنانچه مرا سپردی بفرشته ای کریم و هر که بی عذری بی وقت آن را بخواند و درست ادا کند فرشته آن را سیاه و تاریک بالا برد و آن نماز فریاد کشد خدا ضایعت کند چنانچه ضایعم کردی و رعایتت نکند چنانچه رعایتم نکردی سپس امام صادق (ع) فرمود چون بنده برابر خدا ایستد اول پرسش او از نمازهای واجب و از زکاة واجب و از روزه واجب و از حج واجب و از ولایت ما خاندانست و اگر معترف به ولایت ما خاندان باشد و بر آن عقیده بمیرد نماز و روزه و زکاة و حج او پذیرفته است و اگر برابر خدا اعتراف به ولایت ما نکند خدا چیزی از اعمال او نپذیرد بهمین سند امام صادق (ع) فرمود چون نماز واجبی میخوانی در وقت بخوان و با آن وداع کن که گویا که میترسی بدان برنگردی و دیده بجای سجده ات بینداز، اگر بدانی کسی طرف راست یا چپ تو است خوب نماز میخوانی بدان که تو برابر کسی هستی که تو را می بیند و او را نمیبینی.
11- امام صادق از پدرش در تفسیر (سوره هل اتی آیه 7):
وفا میکنند بنذر، فرمود حسن و حسین که کودک بودند بیمار شدند رسول خدا (ص) با دو مرد بعیادت آنها آمد یکی از آنها گفت ای أبو الحسن اگر برای دو فرزندت نذری میکردی خدا آنها را شفا میداد فرمود سه روز بشکرانه خدا روزه میدارم و فاطمه (ع) هم چنین گفت و حسن و حسین هم گفتند ما هم سه روز روزه میداریم و کنیزشان فضه هم چنین نذری کرد خدا جامه عافیت ببر آنها نمود صبح نیت روزه داشتند و طعامی نداشتند علی (ع) نزد همسایه یهودی خود شمعون که شغل پشم داشت رفت و فرمود میتوانی مقداری پشم بمن بدهی که دختر محمد برایت بریسد و سه صاع جو در عوض آن بدهی گفت آری: مقداری پشم با جو ب آن حضرت داد و او بفاطمه خبر داد و قبول کرد و اطاعت نمود و یکسوم پشم را رشت و یک صاع جو را برداشت آسیا کرد و خمیر کرد و پنج قرص نان از آن پخت برای هر تن قرصی علی نماز مغرب را با پیغمبر خواند و بمنزل آمد و سفره گستردند و هر پنج نشستند افطار کنند اول لقمه را که علی (ع) برداشت مسکینی بدر خانه ایستاد و گفت درود بر شما ای اهل بیت محمد من مسکینی از مساکین مسلمانم مرا اطعام کنید از آنچه میخورید خدا از طعام بهشت بشما بخوراند لقمه را از دست نهاد و فرمود:
فاطمه ای صاحب مجد و یقین - ای دخت خیر الناس کل اجمعین
بر در نبینی بینوا یک مسکین - ایستاده می نالد زار و غمین
دارد شکایت با خدا آن کمین - هر که کند خیر بگردد سمین
موعد او هست بهشت برین - کرده خدایش به بخیلان حرام
صاحب بخل است مدامی حزین - آتش دوزخ بردش در سجین - نوش حمیم است و همی با غسلین
فاطمه رو بعلی (ع) کرد و گفت:
ای ابن عم امر تو سمع و طاعت - مرا نه پستی است و نی ملامت
تو را خوراک از خرد و براعت - مرا امید است از این مجاعت
پیوست با نیکان و با جماعت - روم بفردوس ابا شفاعت
و هر چه در سفره بود برداشت و بمسکین داد و گرسنه خوابیدند و جز آب نچشیدند و سپس ثلث دوم پشم را برداشت و رشت و صاعی از جو بر گرفت و آسیا کرد و خمیر کرد و پخت و پنج قرص نان فراهم کرد و برای هر سری قرصی و علی (ع) نماز مغرب را با پیغمبر خواند و بمنزل آمد و چون سفره گستردند و پنج تن نشستند و علی اول لقمه برگرفت یتیم مسلمانی بر در خانه ایستاد و گفت درود بر شما خانواده محمد، من یتیم مسلمانیم از آنچه خود میخورید بمن بدهید خدا بشما از خوراک بهشت عطا کند علی لقمه از دست نهاد و فرمود:
فاطمه دخت سید کریمان - دخت پیمبری نه از لئیمان
باشد بخیل دائم از ذمیمان - میکشدش ب آتشی چه سوزان - مینوشد از صدید و از حمیمان
فاطمه رو باو کرد و میفرمود:
میدهمش بیباک من عطا را - برمی گزینم بر همه خدا را
شب را گرسنه باشند این دو شبل ما را - کشته شود کوچکترش فکارا
در کربلا ربوده گردد زارا - بر قاتلش صد وای و صد خسارا
دوزخ کشد او را بته ز نارا - پندش بود سنگین تر از نصاری
سپس هر چه در سفره بود به آن یتیم داد، قسمت سوم پشم را رشت و آخرین صاع جو را آسیاب کرد و خمیر نمود و پنج قرص دیگر برای هر سری قرصی از آن پخت علی نماز مغرب را با پیغمبر خواند و بمنزل آمد و سفره گستردند و اول لقمه را که علی برگرفت اسیری از مشرکان از در خانه آواز داد ای خاندان محمد ما را اسیر کنید و در بند نمائید و خوراک ندهید، علی (ع) لقمه را از دست بر زمین نهاد و فرمود:
فاطمه ای دخت نبی احمد - دخت نبی سید مسدد
آمد اسیری بر درت بی مسند - در بند ناتوانیش مقید
دارد شکایت از مجاعه بیحد - اطعام امروزت بیابی در غد
نزد خدای واحد موحد - زارع درو کند هر آنچه کارد - بده تو مگذار که گردد فاسد
فاطمه میفرمود:
زان جو نمانده است غیر صاعم - که نان کند دو دست و هم ذراعم
شبلان من گرسنه در کنارم - وامگذارشان خدای کردگارم
که بابشان در خیر شد پناهم - با دست نیرومند او براهم
نه معجزم بسر نه بر کف آهم - بجز عبا که بافته ام بصاعی
هر چه در سفره بود برگرفتند و به آن اسیر دادند و همه گرسنه خوابیدند و صبح را روزه نبودند و چیز خوردنی هم نداشتند.
شعیب در حدیث خود گوید علی حسن و حسین را نزد رسول خدا (ص) آورد و چون جوجه از گرسنگی میلرزیدند چون پیغمبر آنها را باین حال دید فرمود ای أبو الحسن بسختی مرا بد آید آنچه بر شما بنظر آید برو نزد دخترم فاطمه، برویم، و همه نزد فاطمه آمدند و او در محرابش بود و از گرسنگی شکمش به پشتش چسبیده بود و چشمهایش بگودی رفته بود چون رسول خدا (ص) او را دید در آغوشش کشید و گفت بخدا استغاثه کنم که شما سه روز است باین حالید، جبرئیل فرود آمد و گفت ای محمد بگیر آنچه را خدا برای خاندانت آماده کرده است، فرمود چه بگیرم؟ گفت هَلْ أَتی عَلَی الْإِنْسانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ- گذشته است بر انسان دورانی که بیاد نبوده تا رسید باینجا که إِنَّ هذا کانَ لَکُمْ جَزاءً وَ کانَ سَعْیُکُمْ مَشْکُوراً- اینست پاداش شما و کوشش شما مورد قدردانی است- حسن بن مهران در حدیث خود گفته پیغمبر از جا جست و بمنزل فاطمه رفت و فکاری آنها را دید و آنها را جمع کرد و بر سر آنها خم شد و میگریست و میفرمود شما از سه روز در این وضع بودید و من متوجه نبودم جبرئیل این آیات را آورد (هل اتی- 5) به راستی خوش کرداران از جامی نوشند که ممزوج از کافور است، از چشمه ای که بندگان خدا از آن نوشند و بخوبی آن را بجوش آرند، فرمود این چشمه ایست در خانه پیغمبر که روان شود تا خانه انبیاء و مؤمنین، وفا کند بنذر مقصود علی و فاطمه و حسن و حسین و کنیز آنها است و بترسند از روزی که شر آن پرانست یعنی عبوس و زشت چهره است و بخورانند خوراک را با فرط نیاز بدان یعنی با اشتهای ب آن و آن را ایثار کنند بمسکینی از مساکین مسلمان و یتیمی از مسلمانها و اسیری از اسرای مشرکان و چون به آنها بخورانند بگویند همانا اطعام کنیم شما را برای خدا نخواهیم از شما پاداش و نه قدردانی، گفت بخدا این جمله را برای آنها بزبان نیاوردند ولی در دل گرفتند و خدا از آن خبر داد گویند عوضی از شما نخواهیم و قدردانی بذکر ثنا توقع نداریم تنها برای خدا بشما اطعام کردیم و ثواب او خواهیم خدای تعالی فرمود آنها را خدا از شر این روز بر کنار داشت و از خرمی چهره و شادی دل برخوردار کرد برای شکیبائی آنان عوض بهشت داد که در آن ساکن شوند و فرش حریر که بگسترانند و بپوشند و بر تختها تکیه کنند مقصود از اریکه تختی است که بر آن حجله باشد نه آفتاب سوزانی در آن بینند و نه سرمای زمهریری.
ابن عباس گوید در این میان که اهل بهشت در آن آرمیدند تابشی از خورشید بینند که بهشت را درخشان کند گویند پروردگارا تو در قرآن گفتی که در آن آفتاب نبینند خدای جل اسمه جبرئیل را نزد آنها فرستد و اعلام کند که این درخشانی از خورشید نیست ولی علی و فاطمه خندیدند و بهشت از نور خنده شان درخشان شد و سوره هل اتی تا آیه کانَ سَعْیُهُمْ مَشْکُوراً تلاش شما قدردانی شده در باره آنها نازل شده