فهرست کتاب


ترجمه امالی شیخ صدوق

شیخ صدوق مرحوم آیة الله محمد باقرکمره‏ای‏‏‏

مجلس چهل و یکم روز جمعه چهاردهم صفر 368

1- عبد الرحمن بن قاسم گوید:
ما یک روز نزد رسول خدا (ص) بودیم فرمود من دیشب عجایبی دیدم عرضکردم یا رسول اللَّه چه دیدی؟ برای ما نقل کن قربانت جان ما و اهل و اولاد ما، فرمود مردی از امتم را دیدم که ملک الموت آمده بود جانش را بگیرد و احسان به پدر و مادر آمد و او را بازداشت، مردی از امتم را دیدم که عذاب قبر بر او چنگال گشوده وضویش آمد و آن را بازداشت، مردی از امتم را دیدم که شیاطین گردش را گرفته بودند ذکر خدای عز و جل آمد از میان آنها نجاتش داد، مردی از امتم را دیدم که فرشته های عذاب دوره اش کرده بودند و نمازش آمد و جلو آنها را گرفت، مردی از امتم را دیدم که از تشنگی له له میزد و بهر حوضی میرسید ممنوع میشد، روزه ماه رمضانش آمد و او را سیراب کرد، مردی از امتم را دیدم که بهر حلقه ای از انبیاء نزدیک میشد او را میراندند و غسل جنابتش آمد دست او را گرفت و پهلوی منش نشانید، مردی از امتم را دیدم که از شش جهت در تاریکی فرو بود حج و عمره اش آمدند و او را از تاریکی در آوردند و بروشنی رسانیدند، مردی از امتم را دیدم که با مؤمنان سخن میکرد و با او سخن نمیکردند و صله رحمش آمد و گفت ای گروه مؤمنان با او سخن کنید که او صله رحم میکرد مؤمنان با او سخن کردند و دست دادند و با آنها همراه شد، مردی از امتم را دیدم که دست و روی خود را سپر شراره آتش کرده بود، صدقه اش آمد سرپوش سر و سپر روی او شد، مردی از امتم را دیدم که ماموران دوزخ او را از هر سو درگرفته بودند و امر بمعروف و نهی از منکرش آمدند و او را از دست آنها رها کردند و بملائکه رحمت سپردند، مردی از امتم را دیدم که بزانو در آمده و میان او و رحمت خدا پرده ایست حسن خلقش آمد و او را وارد رحمت خدا کرد، مردی از امتم را دیدم که نامه عملش از سمت چپ روان بود خوف او از خدا آمد و نامه عملش را گرفت و بدست راستش داد، مردی از امتم را دیدم که میزانش سبک بود و بسیاری از نمازها را خوانده بود آمد و میزانش را سنگین کرد، مردی از امتم را دیدم که بر پرتگاه دوزخ بود و امید او بخدا آمد و او را نجات داد، مردی از امتم را دیدم در آتش سرازیر بود اشکها که از خوف خدا ریخته بود آمدند او را در آوردند، مردی از امتم را دیدم چون شاخه خرما در برابر باد سخت بر صراط میلرزید خوش گمانی او بخدا آمد و او را آرام کرد و از صراط گذشت، مردی از امتم را دیدم روی صراط گاهی سینه میکشید و گاهی سر دست میرفت و گاهی آویزان میشد صلواتی که بر من فرستاده بود آمد و او را بر پا داشت و از صراط گذشت، مردی از امتم را دیدم که بدرهای بهشت میرفت و بهر دری میرسید بروی او بسته میشد شهادت او بیگانگی خدا از روی راستی آمد و درهای بهشت را بروی او گشود.
2- عماره گوید بامام صادق عرضکردم:
مرا از وفات موسی بن عمران آگاه کن فرمود چون مرگش رسید و عمرش تمام شد و خوراکش برید ملک الموت نزد او آمد و گفت درود بر تو ای کلیم خدا، موسی گفت بر تو درود تو کیستی؟ گفت من ملک الموتم، گفت برای چه آمدی؟ گفت آمدم جانت را بگیرم موسی گفت از کجا جانم را میگیری؟ گفت از دهانت، گفت چطور؟ من با آن یا خدای عز و جل سخن گفتم، گفت از دو دستت گفت چطور؟ من با آنها حمل تورات کردم، گفت از دو پایت گفت چطور؟ من آنها را بر طور سینا نهادم گفت از دو چشمت، گفت چطور من آنها را بامید بسوی پروردگار گشودم، گفت از دو گوشت فرمود من با آنها کلام خدا را شنیدم، خدای تبارک و تعالی بملک الموت وحی کرد جانش را مستان تا خودش درخواست کند ملک الموت برگشت و حضرت موسی تا خدا خواست در دنیا ماند و یوشع بن نون را خواست و باو وصیت کرد و سفارش کرد کار خود را مکتوم دارد و برای پس از خود وصی بر گمارد و از قوم خود کناره کرد و نهان شد در زمان غیبت خود بمردی گذشت که گوری میکند گفت میخواهی بتو کمک دهم آن مرد گفت آری او را کمک کرد تا گور ساخته و لحد پرداخته شد و موسی بن عمران در آن خوابید تا گور را امتحان کند و پرده از چشمش برداشته شد و جای خود را در بهشت دید عرضکرد خدایا مرا بسوی خود قبض روح کن ملک الموت جانش را همان جا گرفت و در همان گور بخاکش سپرد و آنکه گور را میکند فرشته ای بود که بصورت آدمی در آمده و آن در بیابان تپه بود یک هاتفی از آسمان آواز داد که موسی کلیم اللَّه مرد و کدام کس است که نمیرد پدرم از جدم از پدرش برایم بازگفت که محل قبر موسی را از رسول خدا (ص) پرسیدند که کجا است؟ فرمود کنار شاهراه نزد تل ریگ سرخ.
3- رسول خدا (ص) فرمود:
مادر حضرت سلیمان بن داود باو گفت پسر جانم مبادا در شب پریخوابی که که پرخوابی شب مرد را روز قیامت فقیر میدارد.
4- مردی برسول خدا (ص) عرضکرد:
زود پیر شدی، فرمود سور هود، واقعه و مرسلات عرفا و عم یتسائلون مرا پیر کردند.
5- جبرئیل نزد پیغمبر آمد و عرضکرد:
ای محمد هر چه خواهی زنده باش که آخر میمیری هر که را خواهی دوست دار که از او جدا میشوی هر چه خواهی بکن که پاداش آن بینی و بدان که شرافت مرد عبادت او است در شب و عزت او به بی نیازی او است از مردم.
6- رسول خدا (ص) فرمود:
اشراف امتم حاملان قرآن و شب خیزان باشند.
7- محمد بن قیس گفت:
شیوه پیغمبر بود که چون از سفری باز میگشت اول بفاطمه وارد میشد و مدید مدتی نزد او میماند، بسفری رفت و فاطمه در غیاب او دو دست بند نقره و گلوبند و دو گوشواره و پرده دری ساخت که پذیرائی پدر و شوهرش باشد چون رسول خدا (ص) برگشت و داخل خانه فاطمه (ع) شد یارانش در خانه ماندند و ندانستند بمانند یا بروند چون بسیار مکث میکرد از خانه فاطمه رسول خدا فورا بیرون آمد و خشم در روی او عیان بود و نزد منبر نشست و فاطمه حس کرد که این عمل رسول خدا (ص) بخاطر دستبند و گلوبند و گوشواره ها و پرده است آنها را از خود برآورد و پرده را از در کند و نزد رسول خدا (ص) فرستاده خود گفت بگو دخترت بتو سلام میرساند و خواهش دارد اینها را در راه خدا صرف کنید چون فرستاده نزد رسول خدا (ص) آمد فرمود چنین کرد سه بار فرمود پدرش قربانش دنیا از محمد و آل محمد نیست، اگر دنیا پیش خدا باندازه بال پشه ای ارزش داشت شربتی از آب آن بکافری نمیداد سپس برخاست و نزد فاطمه (ع) رفت.
8- اسحق بن راهویه گوید:
چون أبو الحسن الرضا (ع) به نیشابور آمد و خواست از آنجا نزد مأمون کوچ کند اصحاب حدیث جمع شدند و باو عرضکردند یا ابن رسول اللَّه از نزد ما میروی و حدیثی نمیفرمائی که ما از شما استفاده کنیم حضرت در هودج نشسته بود سر خود بیرون آورد و فرمود شنیدم از پدرم موسی بن جعفر میگفت شنیدم از پدرم جعفر بن محمد میگفت شنیدم از پدرم محمد بن علی میگفت شنیدم از پدرم علی بن الحسین میگفت شنیدم از پدرم حسین بن علی میگفت شنیدم از پدرم امیر المؤمنین علی بن ابی طالب میگفت شنیدم از رسول خدا (ص) میگفت شنیدم از جبرئیل میگفت شنیدم از خدای عز و جل میفرماید لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ حصن منست و هر که در حصن من در آید از عذابم در امانست چون راحله براه افتاد و گذشت فریاد کرد بما که با شروط آن و من هم از شروط آنم.
9- پیغمبر از جبرئیل از میکائیل از اسرافیل از لوح از قلم گفته است که:
خدای تبارک و تعالی میفرماید ولایت علی بن ابی طالب حصن من است و هر که در حصن من در آید از دوزخ من در امانست.
10- رسول خدا (ص) فرمود:
من و علی از یک نور آفریده شدیم.
11- از پیغمبر (ص) که فرمود:
خدای عز و جل یک صد و بیست و چهار هزار پیغمبر آفرید و من گرامی ترین آنهایم نزد خدا و نبالم و آفرید یک صد و بیست و چهار هزار وصی و علی گرامی تر و برتر آنها است نزد خدا.
شیخ بزرگوار صدوق این حدیث را بسند دیگر نقل کرده است.

مجلس چهل و دوم دوازده شب از صفر سال 368 مانده

1- امام صادق میفرمود:
بر آوردن حاجت مؤمن بهتر است از هزار حج مقبول با همه اعمالش و از آزاد کردن هزار بنده برای خدا و از تقدیم هزار اسب زین و مهار کرده در راه خدا.
2- امام صادق فرمود:
زمستان بهار مؤمن است، شبش بلند است و کمک عبادتست، روزش کوتاه است و کمک روزه است.
3- زید بن علی فرمود:
هر که بزیارت قبر حسین (ع) آید با معرفت بحقش خدا گناهان گذشته و آینده او را بیامرزد.
4- عتبة بن بجاد عابد گفت:
چون اسماعیل بن جعفر بن محمد مرد و ما از جنازه او فارغ شدیم امام صادق نشست و ما گردش نشستیم آن حضرت سر بزیر داشت و سر برداشت و فرمود ای مردم این دنیا خانه جدائی و خانه پیچیدگی و کجی است نه خانه استقامت با اینکه جدائی از هم الفتها جگرسوزی است بی چاره و دلگدازیست بی برگشت مردم بر یک دیگر برتری دارند در خوب عزا داشتن و درست اندیشه کردن هر که داغ برادر نبیند برادرش داغ او بیند، هر که فرزندش پیش مرگش نشود او پیش مرگ وی شود و سپس باین شعر ابی خراش هذلی مثل زد که در نوحه برادرش گفته:
گمان مدار که عهدش زیاد خود بردم - و لیک صبر چو من ای امیم (نام معشوق اوست) نیک بود
5- مردی خدمت رسول خدا (ص) آمد چون که جامه اش کهنه بود دوازده درهم ب آن حضرت داد، حضرت فرمود:
ای علی این پولها را بگیر و جامه برایم بخر تا بپوشم علی گوید ببازار رفتم و پیراهنی به دوازده درهم خریدم و نزد رسول خدا (ص) آوردم باو نگاه کرد و فرمود جامه دیگری نزد من دوست تر از آنست بنظر تو صاحبش آن را پس میگیرد، گفتم نمیدانم فرمود برو ببین من آمدم نزد صاحبش و گفتم رسول خدا (ص) آن را خوش ندارد و جامه ارزانتری میخواهد آن را پس گرفت و پول را داد و نزد رسول خدا (ص) آوردم و با من ببازار آمد تا پیراهنی بخرد دید یک کنیزی میان راه نشسته گریه میکند باو فرمود چرا گریه میکنی گفت یا رسول اللَّه کسانم چهار درهم بمن دادند که حوائجی برای آنها بخرم و آن را گم کردم و جرأت ندارم برگردم حضرت چهار درهم از آن را باو داد و فرمود برگرد نزد کسانت رسول خدا ببازار رفت و پیراهنی خرید بچهار درهم و پوشید و حمد خدا کرد و بر گشت مرد برهنه ای را دید که میگفت هر که مرا بپوشاند خدا جامه های بهشت باو پوشد رسول خدا (ص) پیراهنی که خریده بود در آورد و ببر آن سائل کرد و به بازار برگشت و با آن چهار درهم باقی پیراهن دیگر خرید و پوشید و حمد خدا کرد و بمنزلش برمیگشت دید همان کنیزک بر سر راه نشسته گریه میکند رسول خدا (ص) فرمود چرا نزد کسانت نمیروی؟ عرضکرد یا رسول اللَّه دیر کردم و میترسم بزنندم فرمود جلو من برو و مرا بکسان خود راهنمائی کن رسول خدا آمد بر در خانه آنها ایستاد و گفت ای اهل خانه سلام علیکم جواب نداند تا بار سوم گفتند بر تو سلام ای رسول خدا و رحمت و برکات او فرمود چرا بار اول و دوم جواب مرا ندادید؟ گفتند از بار اول شنیدیم ولی خواستیم بیفزائید، رسول خدا فرمود این کنیزک دیر کرده است برای شما از او مؤاخذه مکنید، گفتند یا رسول اللَّه بخاطر آمدن شما آزاد است، رسول خدا (ص) فرمود من دوازده درهمی با برکت تر از این ندیدم که دو عریان را پوشانید و بنده ای را هم آزاد کرد.
6- امام صادق (ع) فرمود:
چون بنده ای نیمه شب برابر پروردگار جل جلاله بپاخیزد و چهار رکعت نماز در دل شب تار بخواند و پس از آن سجده شکر کند و صد بار ما شاء اللَّه گوید خدا از فراز او را فریاد کشد بنده ام تا چند گوئی ما شاء اللَّه منم پروردگارت خواست با منست برآمدن حاجت تو را خواسته ام هر چه خواهی از من درخواست کن.
7- نزد امام صادق (ع) مذاکره شومی را کردند فرمود:
شومی در سه چیز است در زن و در مرکب و خانه و اما شومی زن مهر سنگین و ناسپاسی شوهر است و شومی مرکب بد خلقی او و چموشی و بدی خانه تنگی حیاط و بدی همسایه هایش و بسیاری چشمها در آن (یعنی چشم انداز آن بسیار باشد).
8- حسن بن جهم گوید:
بحضرت رضا عرضکردم قربانت اندازه توکل چیست؟ گفت اینست که با توجه بخدا از احدی نترسی گوید عرضکردم اندازه تواضع چیست؟ گفت اینست که بمردم بدهی آنچه را دوست داری بتو بدهند گوید عرض کردم دوست دارم بدانم من بنظر شما چیستم؟ فرمود ببین من در نظر تو چیستم؟
9- امیر المؤمنین (ع) میفرمود:
اصل انسان درون و خرد و دین او است و مردانگیش باندازه همت او است و روزگار دست بدست میگردد و مردم تا ب آدم مانند همند.
10- ابی بصیر گوید بامام صادق (ع) عرض کردم:
آل محمد کیانند؟ فرمود نژاد او گفتم اهل بیتش کیانند؟ فرمود ائمه و اوصیاء، گفتم عترتش کیانند؟ گفت اصحاب عباء، گفتم امتش کیانند؟ فرمود مؤمنانی که تصدیق کردند بدان چه از طرف خدای عز و جل آورده و متمسکند به ثقلین که خدا دستور تمسک ب آنها را داده که کتاب خدا و عترتند همان اهل بیتش که خدا پلیدی را از آنها برده و بخوبی پاکشان کرده و آن دو خلیفه بر امتند پس از رسول خدا (ص).
11- اسید بن صفوان صاحب رسول خدا (ص) گوید:
روزی که امیر المؤمنین از دنیا رفت سراسر کوفه را گریه از جا کند و چون روزی که رسول خدا (ص) وفات کرد مردم همه بیخود و هراسان بودند و مردی گریان و شتابان آمد إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ گفت و این نطق را ایراد کرد که امروز ز خلافت نبوت منقطع شد و آمد بر در آن خانه ای که امیر المؤمنین بود ایستاد و گفت، درود بر تو ای أبو الحسن در اسلام از همه پیش بودی و در ایمان مخلصتر و در یقین سخت تر و از خدای عز و جل ترسان تر و رنجبرتر و نسبت برسول خدا (ص) نگاهدارتر و بر اصحابش امین تر و در مناقب از همه برتر و در سوابق درخشان تر و بلند درجه تر و به رسول خدا نزدیکتر و در روش و خلق و سیماء و کردار بدو مانندتر و در منزلت شریف تر و نزد او گرامیتر خدا تو را از اسلام و از رسول اسلام و از مسلمانان پاداش نیک دهد و تو نیرومند بودی آنجا که اصحابش ناتوان بودند و بمیدان میرفتی آنجا که برجا میماندند و قیام میکردی آنجا که سستی میکردند و به راه رسول خدا چسبیدی آنجا که دیگران کج دلی کردند تو خلیفه بر حق و بی منازع و بی همتای اوئی برغم منافقان و خشم کافران و بد آمد حسودان و کینه ورزی فاسقان تا قیام بکار کردی گاهی کک سست شدند و سخن کردی گاهی کک در ماندند و بنور حق پیش رفتی گاهی کک توقف کردند و پیروی تو کردند تا ره یافتند، تو از همه نرم آوازتر و سرفرازتر و کم سخنتر و درست گفتارتر و پرنظرتر و دلدارتر و سخت یقین تر و خوش کردارتر و بامور شناساتر بودی تو بخدا اول مدافع دین بودی گاهی کک از هم پاشیدند و آخرین مدافع وقتی که شل میشدند، تو پدر مهربان مؤمنان بودی گاهی کک زمامدار آنها شدی و بر دوش گرفتی مسئولیتی که از آن ناتوان بودند و حفظ کردی آنچه را ضایع کردند و بخاطر سپردی آنچه را اهمال کردند و دامن همت بکمر زدی گاهی کک اجتماع کردند و سربلندی کردی وقتی زبونی کردند و شکیبا بودی وقتی شروع بکار کردند و تو بمقصد رسیدی گاهی کک در راه ماندند و بوسیله تو رسیدند ب آنچه گمان نمیبردند برای کافران عذابی آشکار بودی و برای مؤمنان باران رحمت و فرا پریدی بخدا تا کنگره ناپیدای آن و کامجو شدی ببخشش آن و سوابق آن را محرز کردی و فضائل آن را در بردی دلیلت نارسا نبود و دلت کج نشد و بینائیت ناتوان نگردید و دلت نترسید و خیانت نکردی چون کوهی بودی که گردبادش نجنباند و طوفانش از جا نکند و بودی چنانچه پیغمبر فرمود ناتوان در تن و نیرومند در امر خدا و متواضع در باره خود و بزرگ بدرگاه خدای عز و جل و والا در زمین و سرور در نظر مؤمنین برای احدی جای اشاره و بدگوئی در تو نبود و نه طمع در تو و نه مسامحه کاری، ناتوان خوار نزد تو توانا و عزیز بود تا حقش را بگیری و توانای عزیز نزد تو خوار و ناتوان بود تا حق را از او بگیری خویش و بیگانه از نظر عدالت در پیش تو برابر بودند شیوه ات درستی و راستی و نرمی و گفته ات حکم و حتم و دستورت طبق حکم و حزم و رأیت دانش و عزم بود تو کفر را از بن کندی و راه تا پاک و سختی هموار شد و آتش خاموش گردید، دین بتو استوار شد و اسلام بتو نیرومند گردید و هم مؤمنان، بسیار پیش رفتی و جا گیران خود را در رنج فراوان انداختی تو والاتر از گریه و مصیبت تو در آسمان بزرگ و برای مردم پشت شکن است إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ.
راضی هستیم بقضای خدا و تسلیم امر اوئیم بخدا مسلمانان داغدار چون تو هرگز نشوند برای مؤمنان پناهگاه و دژی بودی و نسبت بکفار سختی و خشم، خدا تو را به پیغمبرش برساند و ما را از از مزد عزاداری تو محروم نکند و پس از تو گمراه نسازد، همه مردم خاموش بودند تا سخنش به پایان رسید و گریست و اصحاب رسول خدا را گریانید سپس ناپدید شد و او را جستند و نیافتند.
12- جابر بن عبد اللَّه گفت:
روز بدر و حنین فرشتگان خورسند شدند که علی (ع) قشون کفر را از برابر پیغمبر راند و شکست داد هر که به دیدار علی خرسند نباشد بر او باد لعنت خدا.
13- علی (ع) فرمود:
همیشه هر گاه از رسول خدا (ص) پرسش میکردم جواب میداد و چون خاموش بودم آغاز سخن میکرد با من.
14- حفص بن غیاث در نقل حدیث از امام صادق میگفت:
بهترین جعفرها، جعفر بن محمد برایم باز گفت.
15- رسول خدا (ص) فرمود:
براستی خدای تبارک و تعالی مردمی را مبعوث کند که چهره ای از نور دارند و بر کرسی نورند و جامه نور در بردارند و در سایه عرشند چون انبیاءند و انبیاء نیستند، چون شهیدانند و شهدا نیستند، مردی گفت یا رسول اللَّه من از آنهایم؟ فرمود نه، دیگری گفت یا رسول اللَّه من از آنهایم؟ فرمود نه عرض شد آنها کیانند یا رسول اللَّه، آن حضرت دست بر سر علی (ع) نهاد و فرمود اینست و شیعیانش.

مجلس چهل و سوم روز جمعه نه روز از سفر 368 مانده

1- امام صادق (ع) فرمود:
حکیمی هفتصد فرسنگ دنبال حکیم دیگر رفت برای هفت کلمه و چون باو رسید گفت ای فلانی چه چیز از آسمان بلندتر و از زمین پهناورتر و از دریا غنی تر و از سنگ سخت تر و از آتش سوزان تر و از زمهریر سردتر و از کوههای بلند سنگین تر است؟ گفت ای مرد حق از آسمان بلندتر است و عدالت از زمین پهناورتر است و نفس متکی بر خود از دریا غنی تر است و دل کافر از سنگ سخت تر و حریص طمع کار از آتش سوزان تر و نومیدی از رحمت خدای عز و جل از زمهریر سردتر و بهتان بر بیگناه از کوههای بلند سنگین تر است.
2- امام صادق (ع) فرمود:
هر که متصدی یکی از کارهای مردم شود و عدالت کند و در خانه اش را باز کند و پرده را بالا زند و در کارهای مردم نظر کند بر خدای عز و جل حق است که روز قیامت دل ترسانش را آرام کند و او را ببهشت برد.
3- امام صادق (ع) فرمود:
چون خدای عز و جل خیر رعیت خواهد سلطانی مهربان ب آنها عطا کند و وزیر عادلی برای او مقرر میدارد.
4- امام صادق (ع) فرمود:
امانت را پس بدهید گرچه بکشنده حسین (ع) باشد.
5- امام صادق (ع) فرمود:
از خدا بپرهیزید و هر کس بشما امانتی داد باو رد کنید و اگر قاتل امیر المؤمنین مرا امانتی سپارد باو رد کنم.
6- امام چهارم بشیعیان خود میفرمود:
بر شما باد بادای امانت، سوگند ب آن که محمد را بحق بپیغمبری مبعوث کرده اگر قاتل پدرم حسین همان شمشیری که با آن پدر مرا کشته بمن امانت سپارد آن را به وی رد کنم.
7- ابن عباس گوید:
چون قحطی ب آل یعقوب رسید پسرهای خود را جمع کرد گفت بمن خبر رسیده که در مصر گندم خوبی میفروشند و صاحبش مرد خوبی است و مردم را معطل نمیکند بروید از او گندمی بخرید که بشما احسان خواهد کرد ان شاء اللَّه بار بستند و بمصر رفتند و بیوسف (ع) وارد شدند آنها را شناخت و وی را نشناختند ب آنها گفت شما کیانید؟ گفتند فرزندان یعقوب بن اسحق بن خلیل الرحمن ساکن کوه کنعان، یوسف گفت سه پشت شما پیغمبر است و خود شما سبکسر و بی وقار و نترس شاید جاسوس بعضی ملوک باشید که بکشور من آمدید؟ گفتند پادشاها ما نه جاسوسیم و نه نظامی و اگر پدر ما را میشناختی بخاطر او ما را گرامی میداشتی زیرا او پیغمبر و پیغمبر زاده است و غمناکست گفت با اینکه پیغمبر و پیغمبر زاده است چرا غمناکست با اینکه بهشت میرود و شما فرزندانی را مینگرد با این عدد و توانائی شاید غم او از سبکسری و نادانی و دروغ و نیرنگ و مکر شما باشد؟ گفتند پادشاها ما نه سبکسریم و نه نادان و غمش از ما نیست پسر کوچکتری از ما بنام یوسف داشت با ما بشکار آمد و گرگ او را خورد و از آن تاریخ افسرده و غمناک است، فرمود شما همه از یک پدرید گفتند پدر ما همه یکی است ولی مادران متعدد داریم، فرمود چرا پدر شما همه را فرستاد و یکی را نگهداشت که با او انس گیرد و استراحت کند؟ گفتند چنین کرده است کوچکتر از ما را نگه داشته است، فرمود چرا او را از میان شما اختیار کرده؟ گفتند چون بعد از یوسف او محبوبترین فرزندانش میباشد، یوسف فرمود من هم یکی از شما را نگه می دارم شما نزد پدر برگردید و سلام مرا باو برسانید و بگوئید آن پسر خود را که میگوئید نگهداشته برای من فرستد تا بمن از سبب غم او و شتاب در پیری او و از سبب گریه و رفتن دید او خبر دهد چون چنین گفت میان خود قرعه زدند بنام شمعون در آمد دستور داد او را بازداشت کردند و چون او را وداع کردند گفت ای برادرها ملاحظه کنید چه گرفتاری شدم و بپدرم از جانب من سلام برسانید او را وداع کردند و بشام برگشتند و بر یعقوب وارد شدند و سلام سستی دادند، به آنها گفت فرزندانم چرا سست سلام میدهید و آواز محبوبم شمعون را نمیشنوم گفتند پدر جان ما از نزد بزرگترین پادشاهی آمدیم که مردم مانند او را در علم و حکمت و خشوع و سکینه و وقار ندیدند و اگر برای تو مانندی باشد او است ولی ما خاندان برای بلا خلق شدیم پادشاه ما را متهم کرد و اظهار داشت ما را تصدیق نکند تا ابن یامین را بعنوان ایلچی نزد او بفرستی تا باو از سبب غم و سرعت پیری و گریه و رفتن دید تو خبر دهد یعقوب پنداشت این هم نیرنگی است فرمود بد شیوه ای دارید بهر سو میروید یکی از شما گم می شود من او را با شما نمیفرستم چون بارهای خود را گشودند دیدند کالائی که بمصر بردند ب آنها برگشته خشنود نزد پدر آمدند و گفتند ملکی بمانند او نیست برای پرهیز از گناه کالای ما را بمارد کرده و این کالای ما است که بما برگشته ما برای خاندان خود خواربار می آوریم و برادر خود را نگهداری میکنیم و یک بار شتر اضافه میستانیم این اندکی است که آوردیم.
یعقوب فرمود شما میدانید پس از یوسف ابن یامین محبوبتر شما است نزد من و انس و آرام من از همه شما باو است او را نفرستم با شما تا پیمان الهی بمن دهید که او را با خود بیاورید جز آنکه همه گرفتار شوید یهودا ضمانت او را کرد و بمصر نزد یوسف برگشتند، فرمود پیغام مرا رساندید؟
گفتند آری جواب آن را با این پسرک آوردیم هر چه خواهی از او بپرس فرمود چه پیغامی از پدرت برایم داری؟ گفت مرا فرستاده بتو سلام برسانم و میگوید فرستادی از من بپرسی چرا غمنده ام و زود پیر شدم و گریه و رفتن دیدم از چیست بدان که سخت تر غم و ترس از کسیست که بیشتر بیاد قیامت است و من بیاد قیامت زود پیر شدم و گریه و رفتن دید من از فراق محبوبم یوسف است و بمن خبر دادند که تو از غم من غمینی و توجه بکار من داری خدا بتو پاداش و ثواب دهد تو بهترین خشنودی مرا در ارسال پسرم ابن یامین بدان که پس از یوسف محبوبتر اولاد منست که باو انس دارم تنهائی خود را باو جبران کنم و زودتر خوارباری برای عیالم بفرست چون چنین گفت یوسف را گریه گرفت و نتوانست خودداری کند برخاست و باندرون رفت و ساعتی گریست و نزد آنها آمد و دستور داد غذا برای آنها آوردند و گفت هر برادری پهلوی برادر مادری خود نشیند ابن یامین تنها ماند و باو گفت تو چرا ننشینی گفت من برادر مادری ندارم، گفت تو از مادرت برادر نداشتی؟ گفت چرا فرمود چه شد؟ گفت اینها گمان دارند که گرگ او را خورده گفت چه اندازه در غم اوئی؟ گفت پس از او دوازده پسر بمن روزی شده که نام همه را از نام او بازگرفتم فرمود پس از او زنان را در آغوش گرفتی و بوی فرزندان شنیدی؟ گفت من پدر نیکی دارم که فرمود زن بگیر شاید خدای عز و جل از تو نسلی آورد که زمین را با تسبیح خود سنگین سازد.
یوسف فرمود بیا سر سفره من بنشین، برادران گفتند خدا یوسف را تا آنجا برتری داد که برادر او همسفره و جلیس پادشاه شد یوسف دستور داد پیمانه خزانه شاهی را دربار ابن یامین نهادند و چون بار بستند و کوچ کردند جارچی فریاد کرد ای کاروان شما دزدید رو باو کردند و گفتند چه از شما گم شده؟ گفتند پیمانه پادشاه و هر که بیاورد یک بار شتر باو داده شود و من متعهد آنم، گفتند بخدا شما میدانید که ما نیامدیم در زمین فساد کنیم و دزد نیستیم قانون در نزد آنها این بود که دزد را بنده کنند نه دستش را ببرند پرسیدند جزای آن دزد چیست؟ اگر شما دروغگو باشید، گفتند جزای هر که پیمانه دربارش درآید اینست که خود او را بگیرند ما ستمکاران را چنین مجازات کنیم، شروع ببازرسی بارهای برادران کردند و آن را از بار ابن یامین درآوردند و وی را بازداشت کردند برادران ابن یامین که دیدند پیمانه از بار او درآمد گفتند اگر دزدی کرد برادر او هم در پیش دزدی کرده یوسف این اظهار را در نهاد خود نهفت و اظهاری نکرد و ب آنها گفت موقعیت شما بدتر از اینهاست و خدا داناتر است بدان چه وصف کند، گفتند ای عزیز او پدر پیری دارد یکی از ماها را بجای او بگیر ما تو را خوشرفتار می بینیم، گفت پناه بخدا که ما کسی را بگیریم جز آنکه مال خود را نزد او یافتیم، در این هنگام خود ما از ستمکارانیم، چون از او نومید شدند جلسه خصوصی ترتیب داده و بزرگ آنها گفت نمیدانید پدر از شما پیمان گرفته بگواهی خدا که ابن یامین را بر گردانید و بیشتر هم با یوسف چه تقصیری کردید من از این زمین نروم تا پدرم اجازه دهد یا خدا حکمی کند برایم که بهترین حاکمانست شما نزد پدر برگردید و بگوئید پسرت دزدی کرد و ما گواهی ندهیم جز بدان چه دانیم و حافظ غیب نبودیم بپرس از شهری که در آن بودیم و از کاروانی که با آن آمدیم و محققا ما راستگوئیم چون نزد پدر برگشتند و چنین گفتند فرمود محققا پسرم دزدی نمیکند و نفس شما است که کاری ناشایست را در نظر شما جلوه داد و من شکیبائی نیک خود را دنبال کنم امید است خدا همه را با هم نزد من آورد براستی او دانا و حکیمست سپس دستور داد پسرانش آماده برای مصر شوند، بمصر رفتند نزد یوسف و نامه محبت آمیزی از یعقوب برایش بردند که در آن خواسته بود فرزندانش را باو برگرداند.
چون چشم یوسف بنامه او افتاد گریه اش گرفت و نتوانست خودداری کند و برخاست باندرون رفت و ساعتی گریست و بیرون آمد اولاد یعقوب گفتند ایا عزیز بما و خاندان ما سختی رسیده و کالای اندکی آوردیم تو کیل تمامی بما بده و بما تصدق کن براستی خدا نیکوکاران را پاداش دهد، یوسف گفت میدانید با یوسف و برادرش چه کردید وقتی نادان بودید، گفتند گویا تو خود یوسفی؟ گفت ها من یوسفم و این برادر منست محققا خدا بما منت نهاده هر که تقوی و صبر پیشه کند خدا اجر محسنان را ضایع نسازد، گفتند بخدا که خدا تو را بر ما برگزید و ما خطاکار بودیم فرمود باکی بر شما نیست امروز خدا شما را بیامرزد و او ارحم الراحمین است، سپس دستور داد نزد یعقوب برگردند و گفت این پیراهن مرا هم ببرید بروی او افکنید تا بینا شود و همه خاندان خود را نزد من آورید جبرئیل بیعقوب نازل شد و گفت بتو دعائی نیاموزم که خدا دیده ترا برگرداند و فرزند ترا بتو برگرداند؟ گفت چرا گفت همان را بگو که پدرت آدم گفت و خدا توبه اش پذیرفت، نوح گفت کشتی او بر جودی استوار شد و از غرق نجات یافت و پدرت ابراهیم خلیل الرحمن وقتی در آتشش افکندند گفت و خدا آن را بر او سرد و سالم ساخت، یعقوب گفت جبرئیل آن چیست؟ گفت بگو پروردگارا از تو خواهم بحق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین که یوسف و ابن یامین مرا باهم بیاوری و چشمم را بمن برگردانی هنوز دعای یعقوب تمام نشده بود که بشیر آمد و پیراهن یوسف را بر او افکند و بینائی او برگشت و به آنها گفت بشما نگفتم من از جانب خدا چیزی میدانم که شما نمیدانید گفتند پدر جان برای ما آمرزش گناهان ما را بخواه که ما خطاکاریم فرمود محققا از پروردگار خود برای شما آمرزش جویم که او آمرزنده و مهربانست.
در خبری از امام صادق است که برای استغفار آنها منتظر سحر شد- یعقوب بمصر آمد و یوسف از او استقبال کرد و خواست باحترام او پیاده شود و ابهت شاهی مانعش شد و پیاده نشد جبرئیل باو نازل شد و گفت ای یوسف خدای عز و جل میفرماید چرا جلو بنده صالحم پیاده نشدی بواسطه مقامی که داری دستت را بگشا آن را گشود و نوری از میان انگشتانش بیرون شد گفت ای جبرئیل این چه بود؟
گفت برای آن بود که از پشت تو هرگز پیغمبری برنیاید برای آنچه با یعقوب کردی و پیاده نشدی یوسف- گفت همه آسوده وارد مصر شوید و پدر و مادرش را بر سر تخت برآورد و همه برابرش رو بر خاک نهادند و بپدر گفت پدر جان این بود تاویل خواب که پیشینم که خدا آن را برجا نمود تا اینکه گفت خدایا مرا مسلمان بمیران و بنیکان برسان.
در خبری از امام صادق (ع) روایت شده که یوسف دوازده ساله بود که بزندان رفت و در آنجا هجده سال ماند و پس از آن هم هشتاد سال زیست و این صد و ده سال شد و در این روز بعد از جلسه حدیث دیگری ذکر شد که مسیب بن نجیبه از علی (ع) روایت کرده که ب آن حضرت عرض شد که احوال اصحاب محمد را برای ما بازگو، بگو ابو ذر چگونه بود، فرمود دانش آموخت و آن را در انبان کرد و سرش را محکم بست گفتند حذیفه چطور؟ فرمود نام منافقان را فرا گرفت، گفتند عمار یاسر را بگو، فرمود تا استخوان گردن پر از ایمان بود و فراموش میکرد ولی چون بیادش می آوردند یاد آور میشد، از عبد اللَّه بن مسعود پرسیدند، فرمود قرآن را خوب خوانده بود و نزد او نازل شده بود گفتند از سلمان فارسی بازگو، گفت دانش اول و آخر را آموخت و دریائی بود که تمام نمیشد و از ما خانواده است گفتند از خودت بازگو، فرمود من هر گاه میپرسیدم بمن میداند و هر گاه خاموش بودم با من آغاز سخن میشد.