فهرست کتاب


ترجمه امالی شیخ صدوق

شیخ صدوق مرحوم آیة الله محمد باقرکمره‏ای‏‏‏

مجلس چهلم روز سه شنبه شب یازدهم صفر سال 368

1- علی بن ابی طالب (ع) فرمود:
پیغمبر مرا خواست و بیمن فرستاد تا میان آنها اصلاح کنم گفتم یا رسول اللَّه آنها مردم بسیاری هستند و پیره مردانی دارند و من جوانی نورسم فرمود ای علی چون بر گردنه افیق بر آمدی ب آواز بلند فریاد کن ای شجر ای کلوخ ای خاک محمد رسول خدا شما را درود میدهد فرمود رفتم و چون بر آن گردنه بر آمدم و سرازیر یمن شدم دیدم همه رو آورده اند بسوی من با نیزه های افراشته و پیکان زده و کمان بر دوش و تیغهای برهنه ب آواز بلند پیغام پیغمبر را به شجر و کلوخ و خاک رساندم شجری و کلوخی و خاکی نماند مگر آنکه هم آواز فریاد کشیدند بر محمد رسول خدا (ص) و بر تو درود، همه آن مردم پریشان شدند و دلها و زانوهایشان لرزید اسلحه از دستشان افتاد و شتابان نزد من آمدند و میان آنها اصلاح کردم و برگشتم.
2- علی (ع) فرمود یهود نزد زنی یهودیه بنام عبده آمدند و گفتند:
تو میدانی که محمد پشت بنی اسرائیل را شکسته و یهودیت را ویران کرده همه اشراف یهود این زهر را آماده کردند بنرخ گرانی و مزد شایانی بتو میدهند که این گوسفند را با آن زهرناک کنی و باو بخورانی عبده آن گوسپند را بریان کرد و همه رؤسای بنی اسرائیل را بخانه خود دعوت کرد و نزد رسول خدا (ص) آمد و گفت یا محمد تو خود میدانی چه مرا بایست است همه رؤسای یهود بمنزل من آمدند و تو هم با یارانت مرا سرافراز کن، رسول خدا همراه علی و ابو دجانه و ابو ایوب و سهل بن حنیف و جمعی از مهاجرین بمنزل او آمدند و چون وارد شدند و گوسفند بریان را آوردند یهودان بینی های خود را با پشم بستند و بپای ایستادند و بعصاهای خود تکیه زدند رسول خدا (ص) فرمود بنشینید گفتند چون پیغمبری بدیدن ما آید ما بخود اجازه نشستن نمیدهیم و بد داریم که نفس ما باو برسد و او را آزار دهد دروغ گفتند و بینی خود را از ترس نفوذ بخار زهر بسته بودند، چون گوسفند را خدمت رسول خدا (ص) گذاشتند شانه مسموم آن بسخن در آمد و گفت دست باز دار ای محمد مرا مخور من مسموم رسول خدا (ص) عبده را خواست و فرمود برای چه مرتکب این عمل شدی؟ گفت با خود گفتم اگر پیغمبر است باو زیانی نرسد و اگر دروغگو و یا جادوگر است قوم خود را از دست او راحت کرده ام جبرئیل فرود شد و گفت خدا سلامت میرساند و میفرماید بگو بنام خدا آن نامی که هر مؤمنی او را بدان مینامد و هر مؤمنی بدان عزیز است و بنور او که آسمانها و زمین بدان تابنده شده و بتوانائی او که هر جبار عنید برای آن خاضعست و هر شیطان متمرد برایش سربزیر است از شر زهر و جادو و هر بدی بنام خدای والا و ملک و یکتائی که جز او معبود حقی نیست و فرو فرستاد یا از قرآن آنچه برای مؤمنان شفاء و رحمت است و نیفزاید ستمکاران را جز زیان پیغمبر آن را گفت و بیاران خود هم تلقین کرد و گفتند و فرمودند همه بخورید و سپس دستور داد حجامت کردند.
3- حارث اعور گوید:
در این میان که با امیر المؤمنین علی (ع) در حیره میرفتیم یک دیرانی ناقوس میزد علی (ع) فرمود ای حارث میدانی این ناقوس چه میگوید؟ گفتم خدا و رسول و پسر عمش داناترند، فرمود آن مثل دنیا و ویرانی آن را مینوازد و میگوید لا اله الا اللَّه حقا حقا صدقا صدقا براستی دنیا ما را فریب داد، سرگرم کرد؟ دل ما را ربود، ما را گمراه کرد، ای پسر دنیا آرام آرام، ای پسر دنیا بکوب بکوب ای پسر دنیا جمع کند جمع کن دنیا فانی شود قرن بقرن، روزی از عمر ما نگذرد جز آنکه رکنی از ماست گردد، ضایع کردیم خانه پاینده را و وطن گرفتیم خانه فانی را نمیدانیم چه تقصیری کردیم در آن جز وقتی بمیریم، حارث گفت یا امیر المؤمنین خود نصاری این را میدانند؟ فرمود اگر میدانستند مسیح را در برابر خدا پرستش نمیکردند گوید من نزد دیرانی رفتم و گفتم تو را بحق مسیح چنانچه مینواختی ناقوس را بنواز گوید او نواخت و من کلمه بکلمه گفتم تا رسید بجمله آخر گفت بحق پیغمبرتان قسم کی شما را باین خبر داده؟ گفتم این مردیکه دیروز با من بود، گفت میان او و پیغمبر خویشی است، گفتم پسر عم او است گفت بحق پیغمبرتان آن را از پیغمبر شما شنیده؟ گفتم آری، مسلمان شد و گفت بخدا من در تورات خواندم که در پایان انبیاء پیغمبری باشد که آنچه ناقوس گوید تفسیر کند.
4- انس گوید:
من با دو مرد دیگر از اصحابش در شب بسیار تاریکی خدمت رسول خدا (ص) بودیم رسول خدا (ص) فرمود بدر خانه علی بروید در خانه علی آمدیم و سبک در را زدیم علی (ع) با ازاری از صوف و ردائی مانندش شمشیر رسول خدا را در دست داشت و بیرون آمد و فرمود تازه ایست؟ گفتم خیر است رسول خدا (ص) بما دستور داد آمدیم و خود او هم دنبال است رسول خدا هم رسید و فرمود ای علی گفت لبیک فرمود آنچه را دیشب برایت پیش آمد باصحابم خبر بده عرضکرد یا رسول اللَّه شرم دارم فرمود خدا را از حق شرم نیاید علی گفت یا رسول اللَّه دیشب جنب شدم از فاطمه دختر رسول خدا (ص) و آب خواستم در خانه که غسل کنم آب نبود حسن را از طرفی فرستادم و حسین را از طرفی و دیر کردند من بپشت خوابیده بودم که هاتفی از تاریکی خانه آواز داد برخیز ای علی این سطل آب را بگیر و غسل کن دیدم سطل پر آب است و حوله ای از سندس بر آنست سطل را برداشتم غسل کردم و با آن حوله خود را خشک کردم و آن را روی سطل انداختم سطل بهوا برخاست و از آن جرعه ای چکید بفرق سرم رسید و دلم از آن خنک شد پیغمبر فرمود به به ای پسر ابی طالب صبح کردی و جبرئیل خادم تو بود و آن آب از نهر کوثر بود و سطل و مندیل از بهشت بود سه بار فرمود جبرئیل بمن چنین خبر داد.
5- رسول خدا فرمود:
برادرت را آشکارا شماتت مکن تا خدا باو رحم آورد و تو را مبتلا کند.
6- ابو ذر گوید:
گفتم یا رسول اللَّه مردی برای خود کار کند و مردم او را دوست دارند فرمود این مژده نزدیک و فوری مؤمنانست.
7- رسول خدا (ص) فرمود:
صلاح اول این امت بزهد و یقین است و هلاک آخرشان به بخل و آرزو.
8- اصبغ بن نباته گوید:
در این میان که روزی در مسجد کوفه که گرد امیر المؤمنین (ع) بودیم فرمود ای اهل کوفه خدا بشما بخششی داده که باحدی نداده نماز خانه شما را فضیلت داده آن خانه آدم و خانه نوح و خانه ادریس و نمازخانه ابراهیم خلیل و برادرش خضر و نمازخانه منست این مسجد شما یکی از چهار مسجدیست که خدا برگزیده برای اهل آن گویا می بینم در روز قیامت دو جامه در بر دارد شبیه محرم و برای اهل خود و هر که در آن نماز خوانده شفاعت کند و شفاعتش رد نشود روزگاری نگذرد که حجر الاسود را در آن نصب کنند و زمانی بر آن درآید که مهدی از فرزندانم در آن نماز بخواند و نمازخانه هر مؤمنی است، در روی زمین مؤمنی نباشد جز در آن درآید یا دلش در هوای آن باشد او را ترک نکنید و با نماز در آن بخدا تقرب جوئید و رغبت کنید در قضای حوائج خودتان اگر مردم میدانستند چه برکتی در آنست از اقطار زمین بدان می آمدند گرچه با سر دست روی برف باشد،
9- علی بن ابی طالب فرمود:
خرد زنان از جمال آنها است و جمال مردان در خرد آنها.
10- علی (ع) در تفسیر قول خدای عز و جل (سوره قصص 77):
فراموش مکن بهره خود را از دنیا فرمود فراموش مکن تندرستی خود و توانائی و فراغت و جوانی و نشاط خود را که طلب آخرت کنی.
11- علی بن ابی طالب (ع) فرمود:
رسول خدا (ص) دست حسن و حسین (ع) را گرفت و فرمود هر که این دو و پدر و مادرشان را دوست دارد با من روز قیامت همراه و همدرجه است.
12- امام چهارم فرمود:
خدای عز و جل میفرماید هر که از خلقم مرا بشناسد و نافرمانی من کند بر او مسلط کنم کسی را که مرا نشناسد.
13- محمد بن حرب هلالی امیر مدینه گفت:
از امام صادق (ع) شنیدم میفرمود عافیت نعمتی است پنهان که چون یافت شود فراموش باشد و چون نایاب شود بیاد آید گوید شنیدم میفرمود عافیت نعمتی است که شکر آن نتوان کرد.
14- ابو زید نحوی انصاری گوید:
از خلیل بن احمد عروض پرسیدم چرا مردم ترک کردند علی را با آن قرابتی که برسول خدا (ص) و مقامی که در میان مسلمانان داشت و رنجی که در اسلام کشید؟
گفت بخدا نورش بر نور همه چیره بود و در هر منقبتی بر آنها سبقت داشت ولی مردم بهم شکل خود تمایل بیشتر دارند نشنیدی شاعر نخست گفته:
هر شکل بشکل خود در آمیخت - فیل از بر فیل مر ندیدی
گفت ریاشی از عباس بن احنف این شعر را در این معنا خواند:
یکی گفت چونان جدا گشته از هم - بگفتم جوابی بانصاف ملزم
ز شکلم بند گشتم از وی جدا - که مردم بهم شکل باشند مدغم
حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ

مجلس چهل و یکم روز جمعه چهاردهم صفر 368

1- عبد الرحمن بن قاسم گوید:
ما یک روز نزد رسول خدا (ص) بودیم فرمود من دیشب عجایبی دیدم عرضکردم یا رسول اللَّه چه دیدی؟ برای ما نقل کن قربانت جان ما و اهل و اولاد ما، فرمود مردی از امتم را دیدم که ملک الموت آمده بود جانش را بگیرد و احسان به پدر و مادر آمد و او را بازداشت، مردی از امتم را دیدم که عذاب قبر بر او چنگال گشوده وضویش آمد و آن را بازداشت، مردی از امتم را دیدم که شیاطین گردش را گرفته بودند ذکر خدای عز و جل آمد از میان آنها نجاتش داد، مردی از امتم را دیدم که فرشته های عذاب دوره اش کرده بودند و نمازش آمد و جلو آنها را گرفت، مردی از امتم را دیدم که از تشنگی له له میزد و بهر حوضی میرسید ممنوع میشد، روزه ماه رمضانش آمد و او را سیراب کرد، مردی از امتم را دیدم که بهر حلقه ای از انبیاء نزدیک میشد او را میراندند و غسل جنابتش آمد دست او را گرفت و پهلوی منش نشانید، مردی از امتم را دیدم که از شش جهت در تاریکی فرو بود حج و عمره اش آمدند و او را از تاریکی در آوردند و بروشنی رسانیدند، مردی از امتم را دیدم که با مؤمنان سخن میکرد و با او سخن نمیکردند و صله رحمش آمد و گفت ای گروه مؤمنان با او سخن کنید که او صله رحم میکرد مؤمنان با او سخن کردند و دست دادند و با آنها همراه شد، مردی از امتم را دیدم که دست و روی خود را سپر شراره آتش کرده بود، صدقه اش آمد سرپوش سر و سپر روی او شد، مردی از امتم را دیدم که ماموران دوزخ او را از هر سو درگرفته بودند و امر بمعروف و نهی از منکرش آمدند و او را از دست آنها رها کردند و بملائکه رحمت سپردند، مردی از امتم را دیدم که بزانو در آمده و میان او و رحمت خدا پرده ایست حسن خلقش آمد و او را وارد رحمت خدا کرد، مردی از امتم را دیدم که نامه عملش از سمت چپ روان بود خوف او از خدا آمد و نامه عملش را گرفت و بدست راستش داد، مردی از امتم را دیدم که میزانش سبک بود و بسیاری از نمازها را خوانده بود آمد و میزانش را سنگین کرد، مردی از امتم را دیدم که بر پرتگاه دوزخ بود و امید او بخدا آمد و او را نجات داد، مردی از امتم را دیدم در آتش سرازیر بود اشکها که از خوف خدا ریخته بود آمدند او را در آوردند، مردی از امتم را دیدم چون شاخه خرما در برابر باد سخت بر صراط میلرزید خوش گمانی او بخدا آمد و او را آرام کرد و از صراط گذشت، مردی از امتم را دیدم روی صراط گاهی سینه میکشید و گاهی سر دست میرفت و گاهی آویزان میشد صلواتی که بر من فرستاده بود آمد و او را بر پا داشت و از صراط گذشت، مردی از امتم را دیدم که بدرهای بهشت میرفت و بهر دری میرسید بروی او بسته میشد شهادت او بیگانگی خدا از روی راستی آمد و درهای بهشت را بروی او گشود.
2- عماره گوید بامام صادق عرضکردم:
مرا از وفات موسی بن عمران آگاه کن فرمود چون مرگش رسید و عمرش تمام شد و خوراکش برید ملک الموت نزد او آمد و گفت درود بر تو ای کلیم خدا، موسی گفت بر تو درود تو کیستی؟ گفت من ملک الموتم، گفت برای چه آمدی؟ گفت آمدم جانت را بگیرم موسی گفت از کجا جانم را میگیری؟ گفت از دهانت، گفت چطور؟ من با آن یا خدای عز و جل سخن گفتم، گفت از دو دستت گفت چطور؟ من با آنها حمل تورات کردم، گفت از دو پایت گفت چطور؟ من آنها را بر طور سینا نهادم گفت از دو چشمت، گفت چطور من آنها را بامید بسوی پروردگار گشودم، گفت از دو گوشت فرمود من با آنها کلام خدا را شنیدم، خدای تبارک و تعالی بملک الموت وحی کرد جانش را مستان تا خودش درخواست کند ملک الموت برگشت و حضرت موسی تا خدا خواست در دنیا ماند و یوشع بن نون را خواست و باو وصیت کرد و سفارش کرد کار خود را مکتوم دارد و برای پس از خود وصی بر گمارد و از قوم خود کناره کرد و نهان شد در زمان غیبت خود بمردی گذشت که گوری میکند گفت میخواهی بتو کمک دهم آن مرد گفت آری او را کمک کرد تا گور ساخته و لحد پرداخته شد و موسی بن عمران در آن خوابید تا گور را امتحان کند و پرده از چشمش برداشته شد و جای خود را در بهشت دید عرضکرد خدایا مرا بسوی خود قبض روح کن ملک الموت جانش را همان جا گرفت و در همان گور بخاکش سپرد و آنکه گور را میکند فرشته ای بود که بصورت آدمی در آمده و آن در بیابان تپه بود یک هاتفی از آسمان آواز داد که موسی کلیم اللَّه مرد و کدام کس است که نمیرد پدرم از جدم از پدرش برایم بازگفت که محل قبر موسی را از رسول خدا (ص) پرسیدند که کجا است؟ فرمود کنار شاهراه نزد تل ریگ سرخ.
3- رسول خدا (ص) فرمود:
مادر حضرت سلیمان بن داود باو گفت پسر جانم مبادا در شب پریخوابی که که پرخوابی شب مرد را روز قیامت فقیر میدارد.
4- مردی برسول خدا (ص) عرضکرد:
زود پیر شدی، فرمود سور هود، واقعه و مرسلات عرفا و عم یتسائلون مرا پیر کردند.
5- جبرئیل نزد پیغمبر آمد و عرضکرد:
ای محمد هر چه خواهی زنده باش که آخر میمیری هر که را خواهی دوست دار که از او جدا میشوی هر چه خواهی بکن که پاداش آن بینی و بدان که شرافت مرد عبادت او است در شب و عزت او به بی نیازی او است از مردم.
6- رسول خدا (ص) فرمود:
اشراف امتم حاملان قرآن و شب خیزان باشند.
7- محمد بن قیس گفت:
شیوه پیغمبر بود که چون از سفری باز میگشت اول بفاطمه وارد میشد و مدید مدتی نزد او میماند، بسفری رفت و فاطمه در غیاب او دو دست بند نقره و گلوبند و دو گوشواره و پرده دری ساخت که پذیرائی پدر و شوهرش باشد چون رسول خدا (ص) برگشت و داخل خانه فاطمه (ع) شد یارانش در خانه ماندند و ندانستند بمانند یا بروند چون بسیار مکث میکرد از خانه فاطمه رسول خدا فورا بیرون آمد و خشم در روی او عیان بود و نزد منبر نشست و فاطمه حس کرد که این عمل رسول خدا (ص) بخاطر دستبند و گلوبند و گوشواره ها و پرده است آنها را از خود برآورد و پرده را از در کند و نزد رسول خدا (ص) فرستاده خود گفت بگو دخترت بتو سلام میرساند و خواهش دارد اینها را در راه خدا صرف کنید چون فرستاده نزد رسول خدا (ص) آمد فرمود چنین کرد سه بار فرمود پدرش قربانش دنیا از محمد و آل محمد نیست، اگر دنیا پیش خدا باندازه بال پشه ای ارزش داشت شربتی از آب آن بکافری نمیداد سپس برخاست و نزد فاطمه (ع) رفت.
8- اسحق بن راهویه گوید:
چون أبو الحسن الرضا (ع) به نیشابور آمد و خواست از آنجا نزد مأمون کوچ کند اصحاب حدیث جمع شدند و باو عرضکردند یا ابن رسول اللَّه از نزد ما میروی و حدیثی نمیفرمائی که ما از شما استفاده کنیم حضرت در هودج نشسته بود سر خود بیرون آورد و فرمود شنیدم از پدرم موسی بن جعفر میگفت شنیدم از پدرم جعفر بن محمد میگفت شنیدم از پدرم محمد بن علی میگفت شنیدم از پدرم علی بن الحسین میگفت شنیدم از پدرم حسین بن علی میگفت شنیدم از پدرم امیر المؤمنین علی بن ابی طالب میگفت شنیدم از رسول خدا (ص) میگفت شنیدم از جبرئیل میگفت شنیدم از خدای عز و جل میفرماید لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ حصن منست و هر که در حصن من در آید از عذابم در امانست چون راحله براه افتاد و گذشت فریاد کرد بما که با شروط آن و من هم از شروط آنم.
9- پیغمبر از جبرئیل از میکائیل از اسرافیل از لوح از قلم گفته است که:
خدای تبارک و تعالی میفرماید ولایت علی بن ابی طالب حصن من است و هر که در حصن من در آید از دوزخ من در امانست.
10- رسول خدا (ص) فرمود:
من و علی از یک نور آفریده شدیم.
11- از پیغمبر (ص) که فرمود:
خدای عز و جل یک صد و بیست و چهار هزار پیغمبر آفرید و من گرامی ترین آنهایم نزد خدا و نبالم و آفرید یک صد و بیست و چهار هزار وصی و علی گرامی تر و برتر آنها است نزد خدا.
شیخ بزرگوار صدوق این حدیث را بسند دیگر نقل کرده است.

مجلس چهل و دوم دوازده شب از صفر سال 368 مانده

1- امام صادق میفرمود:
بر آوردن حاجت مؤمن بهتر است از هزار حج مقبول با همه اعمالش و از آزاد کردن هزار بنده برای خدا و از تقدیم هزار اسب زین و مهار کرده در راه خدا.
2- امام صادق فرمود:
زمستان بهار مؤمن است، شبش بلند است و کمک عبادتست، روزش کوتاه است و کمک روزه است.
3- زید بن علی فرمود:
هر که بزیارت قبر حسین (ع) آید با معرفت بحقش خدا گناهان گذشته و آینده او را بیامرزد.
4- عتبة بن بجاد عابد گفت:
چون اسماعیل بن جعفر بن محمد مرد و ما از جنازه او فارغ شدیم امام صادق نشست و ما گردش نشستیم آن حضرت سر بزیر داشت و سر برداشت و فرمود ای مردم این دنیا خانه جدائی و خانه پیچیدگی و کجی است نه خانه استقامت با اینکه جدائی از هم الفتها جگرسوزی است بی چاره و دلگدازیست بی برگشت مردم بر یک دیگر برتری دارند در خوب عزا داشتن و درست اندیشه کردن هر که داغ برادر نبیند برادرش داغ او بیند، هر که فرزندش پیش مرگش نشود او پیش مرگ وی شود و سپس باین شعر ابی خراش هذلی مثل زد که در نوحه برادرش گفته:
گمان مدار که عهدش زیاد خود بردم - و لیک صبر چو من ای امیم (نام معشوق اوست) نیک بود
5- مردی خدمت رسول خدا (ص) آمد چون که جامه اش کهنه بود دوازده درهم ب آن حضرت داد، حضرت فرمود:
ای علی این پولها را بگیر و جامه برایم بخر تا بپوشم علی گوید ببازار رفتم و پیراهنی به دوازده درهم خریدم و نزد رسول خدا (ص) آوردم باو نگاه کرد و فرمود جامه دیگری نزد من دوست تر از آنست بنظر تو صاحبش آن را پس میگیرد، گفتم نمیدانم فرمود برو ببین من آمدم نزد صاحبش و گفتم رسول خدا (ص) آن را خوش ندارد و جامه ارزانتری میخواهد آن را پس گرفت و پول را داد و نزد رسول خدا (ص) آوردم و با من ببازار آمد تا پیراهنی بخرد دید یک کنیزی میان راه نشسته گریه میکند باو فرمود چرا گریه میکنی گفت یا رسول اللَّه کسانم چهار درهم بمن دادند که حوائجی برای آنها بخرم و آن را گم کردم و جرأت ندارم برگردم حضرت چهار درهم از آن را باو داد و فرمود برگرد نزد کسانت رسول خدا ببازار رفت و پیراهنی خرید بچهار درهم و پوشید و حمد خدا کرد و بر گشت مرد برهنه ای را دید که میگفت هر که مرا بپوشاند خدا جامه های بهشت باو پوشد رسول خدا (ص) پیراهنی که خریده بود در آورد و ببر آن سائل کرد و به بازار برگشت و با آن چهار درهم باقی پیراهن دیگر خرید و پوشید و حمد خدا کرد و بمنزلش برمیگشت دید همان کنیزک بر سر راه نشسته گریه میکند رسول خدا (ص) فرمود چرا نزد کسانت نمیروی؟ عرضکرد یا رسول اللَّه دیر کردم و میترسم بزنندم فرمود جلو من برو و مرا بکسان خود راهنمائی کن رسول خدا آمد بر در خانه آنها ایستاد و گفت ای اهل خانه سلام علیکم جواب نداند تا بار سوم گفتند بر تو سلام ای رسول خدا و رحمت و برکات او فرمود چرا بار اول و دوم جواب مرا ندادید؟ گفتند از بار اول شنیدیم ولی خواستیم بیفزائید، رسول خدا فرمود این کنیزک دیر کرده است برای شما از او مؤاخذه مکنید، گفتند یا رسول اللَّه بخاطر آمدن شما آزاد است، رسول خدا (ص) فرمود من دوازده درهمی با برکت تر از این ندیدم که دو عریان را پوشانید و بنده ای را هم آزاد کرد.
6- امام صادق (ع) فرمود:
چون بنده ای نیمه شب برابر پروردگار جل جلاله بپاخیزد و چهار رکعت نماز در دل شب تار بخواند و پس از آن سجده شکر کند و صد بار ما شاء اللَّه گوید خدا از فراز او را فریاد کشد بنده ام تا چند گوئی ما شاء اللَّه منم پروردگارت خواست با منست برآمدن حاجت تو را خواسته ام هر چه خواهی از من درخواست کن.
7- نزد امام صادق (ع) مذاکره شومی را کردند فرمود:
شومی در سه چیز است در زن و در مرکب و خانه و اما شومی زن مهر سنگین و ناسپاسی شوهر است و شومی مرکب بد خلقی او و چموشی و بدی خانه تنگی حیاط و بدی همسایه هایش و بسیاری چشمها در آن (یعنی چشم انداز آن بسیار باشد).
8- حسن بن جهم گوید:
بحضرت رضا عرضکردم قربانت اندازه توکل چیست؟ گفت اینست که با توجه بخدا از احدی نترسی گوید عرضکردم اندازه تواضع چیست؟ گفت اینست که بمردم بدهی آنچه را دوست داری بتو بدهند گوید عرض کردم دوست دارم بدانم من بنظر شما چیستم؟ فرمود ببین من در نظر تو چیستم؟
9- امیر المؤمنین (ع) میفرمود:
اصل انسان درون و خرد و دین او است و مردانگیش باندازه همت او است و روزگار دست بدست میگردد و مردم تا ب آدم مانند همند.
10- ابی بصیر گوید بامام صادق (ع) عرض کردم:
آل محمد کیانند؟ فرمود نژاد او گفتم اهل بیتش کیانند؟ فرمود ائمه و اوصیاء، گفتم عترتش کیانند؟ گفت اصحاب عباء، گفتم امتش کیانند؟ فرمود مؤمنانی که تصدیق کردند بدان چه از طرف خدای عز و جل آورده و متمسکند به ثقلین که خدا دستور تمسک ب آنها را داده که کتاب خدا و عترتند همان اهل بیتش که خدا پلیدی را از آنها برده و بخوبی پاکشان کرده و آن دو خلیفه بر امتند پس از رسول خدا (ص).
11- اسید بن صفوان صاحب رسول خدا (ص) گوید:
روزی که امیر المؤمنین از دنیا رفت سراسر کوفه را گریه از جا کند و چون روزی که رسول خدا (ص) وفات کرد مردم همه بیخود و هراسان بودند و مردی گریان و شتابان آمد إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ گفت و این نطق را ایراد کرد که امروز ز خلافت نبوت منقطع شد و آمد بر در آن خانه ای که امیر المؤمنین بود ایستاد و گفت، درود بر تو ای أبو الحسن در اسلام از همه پیش بودی و در ایمان مخلصتر و در یقین سخت تر و از خدای عز و جل ترسان تر و رنجبرتر و نسبت برسول خدا (ص) نگاهدارتر و بر اصحابش امین تر و در مناقب از همه برتر و در سوابق درخشان تر و بلند درجه تر و به رسول خدا نزدیکتر و در روش و خلق و سیماء و کردار بدو مانندتر و در منزلت شریف تر و نزد او گرامیتر خدا تو را از اسلام و از رسول اسلام و از مسلمانان پاداش نیک دهد و تو نیرومند بودی آنجا که اصحابش ناتوان بودند و بمیدان میرفتی آنجا که برجا میماندند و قیام میکردی آنجا که سستی میکردند و به راه رسول خدا چسبیدی آنجا که دیگران کج دلی کردند تو خلیفه بر حق و بی منازع و بی همتای اوئی برغم منافقان و خشم کافران و بد آمد حسودان و کینه ورزی فاسقان تا قیام بکار کردی گاهی کک سست شدند و سخن کردی گاهی کک در ماندند و بنور حق پیش رفتی گاهی کک توقف کردند و پیروی تو کردند تا ره یافتند، تو از همه نرم آوازتر و سرفرازتر و کم سخنتر و درست گفتارتر و پرنظرتر و دلدارتر و سخت یقین تر و خوش کردارتر و بامور شناساتر بودی تو بخدا اول مدافع دین بودی گاهی کک از هم پاشیدند و آخرین مدافع وقتی که شل میشدند، تو پدر مهربان مؤمنان بودی گاهی کک زمامدار آنها شدی و بر دوش گرفتی مسئولیتی که از آن ناتوان بودند و حفظ کردی آنچه را ضایع کردند و بخاطر سپردی آنچه را اهمال کردند و دامن همت بکمر زدی گاهی کک اجتماع کردند و سربلندی کردی وقتی زبونی کردند و شکیبا بودی وقتی شروع بکار کردند و تو بمقصد رسیدی گاهی کک در راه ماندند و بوسیله تو رسیدند ب آنچه گمان نمیبردند برای کافران عذابی آشکار بودی و برای مؤمنان باران رحمت و فرا پریدی بخدا تا کنگره ناپیدای آن و کامجو شدی ببخشش آن و سوابق آن را محرز کردی و فضائل آن را در بردی دلیلت نارسا نبود و دلت کج نشد و بینائیت ناتوان نگردید و دلت نترسید و خیانت نکردی چون کوهی بودی که گردبادش نجنباند و طوفانش از جا نکند و بودی چنانچه پیغمبر فرمود ناتوان در تن و نیرومند در امر خدا و متواضع در باره خود و بزرگ بدرگاه خدای عز و جل و والا در زمین و سرور در نظر مؤمنین برای احدی جای اشاره و بدگوئی در تو نبود و نه طمع در تو و نه مسامحه کاری، ناتوان خوار نزد تو توانا و عزیز بود تا حقش را بگیری و توانای عزیز نزد تو خوار و ناتوان بود تا حق را از او بگیری خویش و بیگانه از نظر عدالت در پیش تو برابر بودند شیوه ات درستی و راستی و نرمی و گفته ات حکم و حتم و دستورت طبق حکم و حزم و رأیت دانش و عزم بود تو کفر را از بن کندی و راه تا پاک و سختی هموار شد و آتش خاموش گردید، دین بتو استوار شد و اسلام بتو نیرومند گردید و هم مؤمنان، بسیار پیش رفتی و جا گیران خود را در رنج فراوان انداختی تو والاتر از گریه و مصیبت تو در آسمان بزرگ و برای مردم پشت شکن است إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ.
راضی هستیم بقضای خدا و تسلیم امر اوئیم بخدا مسلمانان داغدار چون تو هرگز نشوند برای مؤمنان پناهگاه و دژی بودی و نسبت بکفار سختی و خشم، خدا تو را به پیغمبرش برساند و ما را از از مزد عزاداری تو محروم نکند و پس از تو گمراه نسازد، همه مردم خاموش بودند تا سخنش به پایان رسید و گریست و اصحاب رسول خدا را گریانید سپس ناپدید شد و او را جستند و نیافتند.
12- جابر بن عبد اللَّه گفت:
روز بدر و حنین فرشتگان خورسند شدند که علی (ع) قشون کفر را از برابر پیغمبر راند و شکست داد هر که به دیدار علی خرسند نباشد بر او باد لعنت خدا.
13- علی (ع) فرمود:
همیشه هر گاه از رسول خدا (ص) پرسش میکردم جواب میداد و چون خاموش بودم آغاز سخن میکرد با من.
14- حفص بن غیاث در نقل حدیث از امام صادق میگفت:
بهترین جعفرها، جعفر بن محمد برایم باز گفت.
15- رسول خدا (ص) فرمود:
براستی خدای تبارک و تعالی مردمی را مبعوث کند که چهره ای از نور دارند و بر کرسی نورند و جامه نور در بردارند و در سایه عرشند چون انبیاءند و انبیاء نیستند، چون شهیدانند و شهدا نیستند، مردی گفت یا رسول اللَّه من از آنهایم؟ فرمود نه، دیگری گفت یا رسول اللَّه من از آنهایم؟ فرمود نه عرض شد آنها کیانند یا رسول اللَّه، آن حضرت دست بر سر علی (ع) نهاد و فرمود اینست و شیعیانش.