فهرست کتاب


ترجمه امالی شیخ صدوق

شیخ صدوق مرحوم آیة الله محمد باقرکمره‏ای‏‏‏

مجلس سی و یکم روز یک شنبه عاشورا دهم محرم 368

1- امام پنجم فرمود:
حسین بن علی (ع) کشته شد و سیصد و بیست و چند زخم نیزه و شمشیر و تیر در او یافتند و روایت شده که همه در جلو تنش بود چون پشت بدشمن نمیداد.
2- فاطمه دختر حسین فرموده:
غارتگران بر خیمه ما هجوم کردند و من دختر خردسالی بودم و خلخال طلا بپایم بود مردی آنها را می ربود و می گریست گفتم دشمن خدا چرا گریه میکنی؟ گفت چرا گریه نکنم که دختر رسول خدا را لخت میکنم گفتم مرا واگذار گفت میترسم دیگری آن را برباید فرمود هر چه در خیمه های ما بود غارت کردند تا اینکه چادر از دوش ما برداشتند.
3- حاجب عبید اللَّه زیاد گفته:
چون سر حسین (ع) را برای ابن زیاد آوردند دستور داد آن را در طشتی طلا برابرش نهادند و با چوب دستی بدندانهایش میکوفت و میگفت زود پیر شدی ای ابا عبد اللَّه مردی از حاضران گفت من رسول خدا را دیدم که جای چوب دستی تو را میبوسید جواب گفت امروز عوض روز بدر است سپس دستور داد علی را بزنجیر کشیدند و با زنها و اسیران بزندان بردند و من همراهشان بودم بهر کوچه رسیدیم از زن و مرد پر بود و همه سیلی به رخ میزدند و میگریستند، آن ها را بزندان افکندند و در به روی آنها بستند.
سپس ابن زیاد (لع) علی بن الحسین و زنان را با سر حسین احضار کرد و زینب دختر علی با آنها بود ابن زیاد گفت حمد خدا را که شما را رسوا کرد و احادیث شما را دروغ در آورد زینب فرمود حمد خدا را که ما را بمحمد گرامی داشت و بخوبی پاکیزه کرد همانا فاسق رسوا شود و فاجر دروغ گوید، گفت خدا با شما خاندان چه کرد؟ گفت سرنوشت آنها شهادت بود و ب آرامگاه خود برآمدند و محققا خدا تو را با آنها جمع کند و نزد او محاکمه شوید، ابن زیاد خشم کرد و قصد کشتن زینب نمود و عمرو بن حریث او را آرام ساخت، زینب فرمود آنچه از ما کشتی تو را بس است مردان ما را کشتی و ریشه ما را کندی و حریم ما را مباح شمردی و زنان ما را اسیر کردی با کودکان ما اگر مقصودت شفا دادن دل بود تو را کافی است ابن زیاد دستور داد آنها را بزندان باز بردند و مژده کشتن حسین را باطراف نوشت و دستور داد اسیران را با سر حسین بشام برند جمعی که با آن سر رفته بودند باز گفتند که شبها نوحه جن را تا صبح بر حسین میشنیدند گفته اند چون بشام رسیدیم روز روشن زنان و اسیران را روی باز وارد کردند و اهل شام میگفتند ما اسیرانی بدین زیبائی ندیدیم شما کیانید؟ سکینه دختر حسین فرمود ما اسیران خاندان محمدیم آنها را بر پلکان مسجد که توقفگاه اسیران بود بازداشتند و علی بن الحسین که جوانکی بود با آنها بود شیخی از شامیان آمد و گفت حمد خدا را که مردان شما را کشت و آشوب را خاموش کرد و هر چه توانست به آنها بد گفت چون سخن خود تمام کرد علی بن الحسین (ع) باو فرمود تو قرآن نخواندی؟ گفت چرا گفت این آیه خواندی (شوری 23) بگو از شما مزدی نخواهم جز دوستی خویشان- گفت آری فرمود ما آنهائیم، فرمود این آیه خواندی که بذی القربی حقش را بده؟ گفت آری فرمود ما آنهائیم فرمود این آیه خواندی (احزاب) همانا خدا خواسته پلیدی را از شما خاندان ببرد و شما را بی نهایت پاکیزه کند؟ گفت آری فرمود ما آنهائیم آن شامی دست به آسمان برداشت و گفت خدایا من بدرگاهت توبه کردم تا سه بار خدایا من بتو بیزارم از دشمن آل محمد و از قاتلان اهل بیت، من قرآن را خواندم و تا کنون متوجه این آیات نشدم سپس زنان حسین را نزد یزید بن معاویه بردند و زنان آل یزید و دختران معاویه و خاندانش شیون و وا ویلا کردند و ماتم برپا نمودند و سر حسین را برابر یزید گذاشتند سکینه گفت سختدل تر و کافرتر و مشرک تر از یزید ندیدم و جفاکارتر، ب آن سر نگاه کرد و می گفت:
کاش اشیاخ بدر می دیدند - ناله خزرج از دم شمشیر
سپس دستور داد سر حسین را بر در مسجد دمشق آویختند از فاطمه بنت الحسین نقل شده که چون ما را در برابر یزید نشانیدند اول بار بر ما رقت کرد و با ما ملاطفت نمود یک شامی سرخگون برخاست و گفت یا امیر المؤمنین این دخترک را بمن ببخش مقصودش من بودم که دخترکی خوشرخسار بودم من ترسیدم و بهراس افتادم و گمان کردم این کار میکند دامن خواهر بزرگتر و فهمیده تر خود را گرفتم او بشامی گفت دروغ گفتی و ملعون شدی این حق را نه تو داری و نه او، یزید خشم کرد و گفت تو دروغ گفتی بخدا اگر بخواهم میکنم فرمود نه بخدا خدایت این حق را نداده مگر آنکه از ملت و دین ما بیرون روی یزید خشم کرد و گفت با من چنین گوئی همانا پدر و برادرت از دین بیرون شدند در جوابش گفت به دین خدا و دین پدر و برادر و جد من تو و جد و پدرت هدایت شدید گفت ای دشمن خدا دروغ گفتی فرمود امیر را ببین که ستمکارانه دشنام می دهد و بسلطنت خود طرف را مقهور میکند گفت گویا شرم کرد و خاموش شد و شامی در خواست خود را باز گفت که این دخترک را بمن ببخش یزید گفت گم شو خدا یک مرگ قطعی بتو بخشد.
4- فاطمه دختر حسین (ع) گفت:
سپس یزید دستور داد زنان حسین را با امام بیمار در زندانی جا دادند که از سرما و گرما جلوگیری نداشت تا چهره هایشان پوست گذاشت و در بیت المقدس سنگی برنداشتند جز آنکه خون تازه زیرش بود و مردم خورشید را بر دیوارها سرخ دیدید مانند پتوهای رنگین
تا علی بن الحسین با زنان بیرون شد و سر حسین را بکربلا برگرداند.
5- امام صادق (ع) فرمود:
چون حسین بن علی (ع) را با تیغ زدند و شتافتند تا سرش را ببرند منادی از طرف رب العزت ندا داد از میانه عرش و گفت ایا امت جبار ستمکار پس از پیغمبر خود خدا توفیق عید قربان و عید روزه را بشما ندهد گوید سپس امام صادق فرمود از این رو بخدا موفق نشدند و هرگز موفق نشوند تا خونخواه حسین (ع) قیام کند.

مجلس سی و دوم 12 محرم 368

1- امام صادق (ع) فرمود:
روز قیامت خدای عز و جل مردم را در یک سرزمین جمع کند و موازین نهاده شود و خون شهداء را بامداد علماء بسنجند و مداد علماء بر خون شهداء بچربد.
2- امام صادق (ع) فرمود:
شش چیز است که مؤمن پس از مرگ خود از آن سود برد، فرزند صالح که برایش آمرزش خواهد قرآنی که خوانده شود، چاه آبی که بکند و درختی که بکارد و صدقه آبی که مجری سازد و روش نیکی که از آن پیروی شود.
3- مالک بن انس فقیه مدینه گوید:
من خدمت امام صادق می رسیدم یک بالش بمن تقدیم میکرد و از من احترام می نمود و میفرمود ای مالک من تو را دوست دارم و من از این اظهار او خرسند میشدم و خدا را حمد میکردم گوید مردی بود که فارغ از یکی از سه خصلت نبود یا روزه می داشت یا نماز میخواند یا ذکر می گفت، از بزرگان عباد و اکابر زهاد بود که از خدای عز و جل می ترسند بسیار حدیث می کرد و خوش مجلس بود و پرفائده چون میفرمود رسول خدا (ص) گفته یک بار سبز میشد و یک بار زرد و رنگش دیگر گون میشد تا شناخته نمیشد سالی با او بحج رفتم و چون موقع احرام بر مرکب نشست و میخواست تلبیه گوید گلوگیر میشد و نزدیک بود از مرکب خود بزیر افتد گفتنم یا ابن رسول اللَّه بگو باید بگوئی فرمود ای پسر ابی عامر چگونه جرأت کنم بگویم لبیک اللهم لبیک می ترسم که خدای عز و جل فرماید لا لبیک و لا سعدیک.
4- امام صادق فرمود:
عجب دارم از بخیل بمال دنیا و دنیا رو بدو دارد یا پشت بدو کرده باشد نه
انفاق با رو کردن دنیا زیان دارد و نه با پشت دادن آن سود دهد مالک بن انس گوید از امام صادق (ع) شنیدم می فرمود به امیر المؤمنین (ع) گفتند چرا اسب نجیبی نمیخری؟ فرمود نیازی بدان ندارم زیرا از هر که بمن رو کند نگریزم و بهر که از من گریزد حمله نکنم.
5- امام پنجم فرمود:
چون این آیه نازل شد (یس) هر چیز را در امام مبین آمار کردیم- دو مرد فی المجلس برخاستند و گفتند یا رسول اللَّه آن توراتست؟ فرمود نه گفتند آن انجیل است؟ فرمود نه گفتند آن قرآنست؟ فرمود نه، امیر المؤمنین علی بن ابی طالب آمد رسول خدا (ص) فرمود آن این است براستی او است امامی که خدای تبارک و تعالی علم هر چیز را بر او شمرده
6- وهب گوید در یکی از کتب خدا یافتم که:
چون ذو القربین از عمل سد پرداخت پیش رفت تا به پیره مردی رسید که نماز میخواند با لشکر خود نزد او ایستاد تا فارغ شد ذو القرنین باو گفت از این همه لشکرم نترسیدی؟ گفت من با کسی راز می گفتم که از تو لشکر بیشتری دارد و سلطان عزیزتری و نیروی سخت تری و اگر بتو رو میکردم حاجت خود را از او نمیگرفتم ذو القرنین گفت با من همراه شو تا جان خود از تو دریغ نکنم و ببرخی کارهای خود از تو کمک گیرم گفت بشرطی که چهار چیز از من تعهد کنی نعمتی بی زوال و تندرستی بی درد، جوانی بی پیری و زندگی بی مرگ ذو القرنین گفت کدام مخلوق بر اینها تواناست شیخ گفت من همراه آنم که آنها را و تو را داراست سپس بمرد دانشمندی گذشت او بذی القرنین گفت بمن خبر ده از دو چیزی که از آنگاه خدا آنها را آفریده برپایند و دو چیزی که همیشه روانند و دو چیزی که در رفت و آمدند و دو چیزی که با هم دشمنند؟ ذو القرنین گفت آن دو که برپایند آسمانها و زمینند و آن دو که روانند خورشید و ماهند و آن دو که در رفت و آمدند شب و روزند و آن دو که با هم دشمنند مرگ و زندگیند گفت برو که تو دانشمندی ذو القرنین بگردش بلاد ادامه داد تا بشیخی رسید که کدوی سر مردگان را زیر و رو میکرد با لشکر خود بر او ایستاد و گفت بمن بگو چرا اینها را زیر و رو میکنی؟ گفت تا شریف را از وضیع و غنی را از فقیر تشخیص دهم و بیست سال است که مشغولم و فرق آنها را ندانستم ذو القرنین از او گذشت و گفت مقصود تو پند من بود، در راه خود ناگاه بطائفه دانشمند از قوم موسی رسید که بحق هدایت شده و عدالت میورزند چون آنها را دید گفت از وضع خود مرا آگاه کنید زیرا من زمین را دور زدم از شرق و غرب و دریا و صحرا و هموار و کوه و روشن و تاریک و مانند شما را ندیدم بمن بگوئید چرا گور مرده هاتان بدر خانه ها است گفتند برای آنکه مرگ را فراموش نکنیم و یادش از دل ما نرود:
چرا عمارات شما در ندارد؟ میان ما دزد و متهم نیست و همه امینند.
چرا میان شما حاکم و قاضی نیست؟ چون مرافعه و خصومت نداریم.
چرا سلطان ندارید؟ برای آنکه فزون طلب نیستیم.
چرا در زندگی کم و زیاد و تفاوت ندارید؟ چون با هم ترحم کنیم و مواساة نمائیم.
چرا نزاع و اختلاف ندارید؟ چون دلهای ما متحد و با هم بر سر سازشیم.
چرا بهم دشنام ندهید و ستیزه نکنید؟ چون تصمیم ما بر طبع ما غلبه کرده و خود را اسیر حلم و بردباری ساختیم.
چرا با هم یک قول هستید و یک روش دارید؟ چون دروغ و فریب میان ما نیست و از هم بدگوئی نکنیم.
بگوئید بدانم چرا گدا میان شما نیست؟ چون ما را بالسویه تقسیم کنیم.
چرا بدخلق و سخت گیر میان شما نیست؟ چون خوی تواضع و فروتنی داریم.
چرا خدا عمر درازتر بشما داده؟ چون بحق عمل کنیم و بحق حکم کنیم.
چرا قحطی میان شما نیست؟ چون از استغفار غفلت نداریم.
چرا غم ندارید؟ چون خود را آماده بلا ساختیم و خویش تسلیت دادیم.
چرا آفت بشما نمیرسد؟ چون بر غیر خدا توکل نداریم و بموسمها و ستاره ها طلب باران نکنیم گفت بمن باز گوئید ای مردم که پدران خود را هم چنین دریافتید که عمل میکردند؟ گفتند شیوه پدران این بود که بمسکین خود ترحم میکردند و با درویشان همدردی مینمودند و از ستمکار خود میگذشتند و بهر که ب آنها بد میکرد احسان میکردند و برای بدکاران خود استغفار مینمودند و صله رحم میکردند و امانت را میپرداختند و دروغ نمیگفتند خدا باین سبب امر آنها را اصلاح کرد. ذو القرنین تا دم مرگ نزد آنها ماند و پانصد سال عمر داشت.
7- امام پنجم فرمود:
رسول خدا (ص) خالد بن ولید را بتیره بنی المصطلق فرستاد که از جذیمه بودند و میان آنها و بنی مخزوم در دوران جاهلیت کینه ای بود چون بر آنها وارد شدید پیرو رسول خدایند و از او عهدنامه ای دارند خالد گفت اذان نماز گفتند و نماز صبح را با آنها خواند و دستور داد آنها را غارت کردند و جمعی از آنها را کشت عهد نامه خود را برداشتند و خدمت پیغمبر (ص) آمدند و از جنایات خالد بن ولید گزارش دادند آن حضرت رو بقبله کرد و گفت خدایا از آنچه خالد بن ولید کرده است من بتو بیزارم سپس جامه و کالائی از غارت خدمت رسول خدا (ص) آوردند و آن حضرت بعلی فرمود تو نزد بنی جذیمه تیره بنی مصطلق برو و از آنچه خالد عمل کرده رضایت آنها را بعمل آور و دو گام خود برداشت و فرمود ای علی قضاوت جاهلیت را زیر دو پای خود گذار علی (ع) نزد آنها آمد در باره آنها بحکم خدا دستور داد و چون برگشت فرمود ای علی (ع) گزارش بده که چه کردی؟ گفت:
یا رسول اللَّه هر خونی را دیه دادم هر جنین که سقط شده بود بعوض بنده یا کنیزی دادم و هر مالی تلف شده بود عوض دادم و مبلغی زیاد آمد که بحساب کاسه سگها و ریسمان گله بانان آنها دادم باز هم زیاد آمد بجبران ترس زنان و هراس کودکان آنها دادم و باز هم چیزی مانده بود باحتیاط از دانسته و ندانسته ب آنها دادم و قسمت زیادی آخرین را هم ب آنها دادم تا از شما راضی شوند فرمود علی ب آنها عطا دادی که از من راضی شوند خدا از تو راضی باشد ای علی همانا تو نسبت بمن چون هرون باشی نسبت بموسی جز آنکه پس از من پیغمبری نباشد.

مجلس سی و سوم روز جمعه نیمه محرم 368

1- رسول خدا فرمود:
خدای تبارک و تعالی فرماید فاتحة الکتاب را میان خودم و بندگانم دو نیمه کردم نیمه ای از من است و نیمه ای از بنده من و از آن بنده منست آنچه خواهش کند گاهی کک بنده گوید بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ خدای جل جلاله فرماید بنده ام بنامم آغاز کرد و بر من لازمست امورش را تمام کنم و احوالش را مبارک سازم چون گوید الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ فرماید بنده ام ستایشم کرد و دانست هر نعمتی دارد از منست و هر بلا از او بگردد بفضل من است شما گواه باشید نعمت آخرت را بنعمت دنیایش افزودم و بلاهای آخرت را از او گردانیدم چنانچه بلای دنیا را، چون گوید الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ فرماید گواهی داد من رحمان و رحیمم شما گواه باشید که من بهره وافر رحمتم و عطای شایانم باو دهم چون گوید مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ فرماید گواه باشید که چون اعتراف کرد من مالک روز جزایم حسابش را آسان کنم و حسناتش را بپذیرم و از بد کرداریش درگذرم، چون گوید إِیَّاکَ نَعْبُدُ فرماید بنده ام راست گفت تنها مرا پرستد گواه باشید که باو ثواب عبادتش را بدهم ثوابی که هر که مخالف عبادت او رفته بر او رشک برد، چون گوید وَ إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ فرماید از من کمک خواست و بمن پناه برد گواه باشید که او را در کارش کمک کنم و در سختیها بفریادش رسم و روز گرفتاری دستش را بگیرم، چون گوید اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ تا آخر سوره فرماید این از بنده منست و بنده من هر چه خواهد از آن او است و برای بنده ام اجابت کردم و آنچه آرزو داشت باو دادم و از آنچه ترسید او را آسوده ساختم بامیر المؤمنین عرض شد ای آقا بما خبر ده که بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ جزء فاتحة الکتابست؟ فرمود آری پیغمبر آن را میخواند و یک آیه از آن میشمرد و میفرمود فاتحة الکتاب سبع مثانی است.
2- امیر المؤمنین (ع) فرمود:
که بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ یک آیه از سوره حمد است و متمم آن بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ است، از رسول خدا شنیدم میفرمود که خدای عز و جل بمن فرمود ای محمد بتو دادیم سبع مثانی و قرآن بزرگ و فاتحة الکتاب را جدا بر من منت نهاد و در برابر همه قرآنش قرار داد و آن شریفترین چیزیست که در گنجهای عرش بوده و خدای عز و جل محمد را بدان مخصوص کرده و شرافت داده و احدی را با او از پیغمبران خود شریک نکرده جز سلیمان (ع) را که فقط بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ را باو داده، نمی بینی که در داستان بلقیس آورده است که گوید بمن نامه ای گرامی افکنده اند که از طرف سلیمانست و در آنست بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ هلا هر که آن را بخواند با عقیده بدوستی و پیروی محمد و آل پاکش، و مطیع امرشان باشد و مؤمن بظاهر و باطنشان خدا بهر حرف آن حسنه ای باو عطا کند که بهتر از دنیا و ما فیها است از انواع اموال و خیراتش و هر که گوش کند بکسی که آن را میخواند سه یک ثواب خواننده آن را دارد باید هر کدام از این خیر دسترس هر چه تواند بگیرد که غنیمت است مبادا وقتش بگذرد و حسرتش در دل شما بماند.
3- امام پنجم فرمود:
چون این آیه (سوره فجر) نازل شد که دوزخ را بیاورند در باره آن از رسول خدا (ص) پرسیدند فرمود روح الامین بمن خبر داده که خدای یگانه چون اولین و آخرین را جمع آورد دوزخ را بیاورند که با هزار مهارش میکشند و هر مهاری را صد هزار فرشته غلاظ و شداد بدست دارد برای آن بنک و اشتلم و نفس آتشینی باشد و چنان نفس آتشینی کشد که اگر خدا مردم را برای حساب از آن عقب نکشد همه را هلاک کند سپس یک زبانه آتش از آن برآید که گرد همه مردم را از خوب وبد بگیرد و خلقی نماند تا فرشتگان و پیغمبران که فریاد زند پروردگارا بداد من برس و تنها تو ای پیغمبر خدا فریاد کنی بداد امتم برسید سپس بر آن پلی نهند از دم شمشیر برنده تر که بر آن سه گذرگاه باشد یکی برای امانت و رحم و دیگری برای نماز و سومی میزان عدل رب العالمین است که معبود حقی جز او نیست بمردم تکلیف شود از آن بگذرند رحم و امانت آنها را نگهدارند و اگر از آن نجات یابند نماز آنها را نگهدارد و اگر از آن نجات یابند بمحاسبه پروردگار جهان گرایند و اینست گفتار او تبارک و تعالی (سوره فجر) براستی پروردگارت در کمینگاهست مردم بر صراط باشند بعضی آویزان و برخی لغزان و جمعی پابرجا و فرشتگان گرد آنها جار کشند ای حلیم بیامرز، درگذر و بفضل خود متوجه باش و سالم دار سالم دار مردم چون پروانه خود را بر آن اندازند و چون کسی نجات یابد برحم خدای عز و جل بر آن نگردد و گوید حمد خدا را که مرا از آن نجات داد پس از نومیدی بمن و فضل خودش براستی پروردگار ما آمرزنده شکرگزار است.
4- امام صادق (ع) فرمود:
مردم بر صراط گذرند بطبقات مختلف، صراطی که از مو باریکتر و از شمشیر برنده تر است بعضی چون برق از آن گذرند و برخی چون اسب تند رو و بعضی بر سر و دست و بعضی چون پیاده رو و برخی بر آن آویزان باشند و آتش مقداری از آنها را گرفته است.
5- امام صادق فرمود:
چون خدای عز و جل خواهد خلق را مبعوث کند چهل روز آسمان بر زمین ببارد تا رک و پیها جمع شوند و گوشت بروید.
6- امیر المؤمنین (ع) یکی از شیعیانش را پس از دیر زمانها دیدار کرد سن او گذشته بود و چابک راه میرفت باو فرمود:
پیر شدی ای مرد گفت در طاعت تو ای امیر المؤمنین فرمود چابک میروی
گفت بقصد دشمنانت ای امیر المؤمنین فرمود هنوز در تو توانی مانده عرض کرد تقدیم آستانت یا امیر المؤمنین، ریان بن صلت راوی این حدیث از امام رضا (ع) گوید آن حضرت از عبد المطلب این اشعار را برایم خواند:
مردم همه از زمان خود عیب کنند - عیبی نبود زمانه را جز خود ما
ما عیب زمان کنیم و عیب از خود ماست - گر نطق کند زمانه هجوش بر ما است
از گوشت گرگ، گرگ پرهیزد و ما - از گوشت هم خوریم عیان و بس بی پروا
7- علی (ع) فرمود:
در ناامیدی امید بیشتریست موسی بن عمران (ع) رفت برای خاندانش آتش آرد خدای عز و جل با او سخن گفت و با مقام نبوت برگشت، ملکه سبا از کشور خود بیرون رفت و بشرف اسلام و همسری سلیمان (ع) رسید، جادوگران مصر رفتند عزتی از فرعون بدست آرند و بشرف ایمان رسیدند.
8- مفضل بن عمر گوید:
امام بحق ناطق جعفر بن محمد الصادق (ع) فرمود پدرم از پدرش باز گفت که حسن بن علی بن ابی طالب (ع) اعبد و ازهد و افضل اهل زمانش بود و همیشه پیاده بحج میرفت و بسا با پاهای برهنه بود و همیشه چون یاد مرگ میکرد میگریست و چون یاد قبر میکرد میگریست و چون یاد قیامت و نشور میکرد میگریست و چون یاد گذشت بر صراط میکرد میگریست و چون یاد ملاقات با خدا میکرد ناله ای میزد که از آن بیهوش میشد و چون بنماز میایستاد برابر خدا لرزه بر اندامش می افتاد و چون یاد بهشت و دوزخ می افتاد چون مار گزیده پریشان میشد و از خدا بهشت میخواست و باو از دوزخ پناه میبرد و همیشه آیه از قرآن نمیخواند که یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا داشت جز آنکه میگفت لبیک اللهم لبیک و در هر حال که دیده میشد ذکر خدای سبحانه میکرد و از همه مردم راست گفتارتر و شیواتر بود یک روز بمعاویه گفتند کاش بحسن بن علی بن ابی طالب فرمان میکردی بمنبر برآید و سخنرانی کند تا نقص او بمردم عیان گردد او را خواست و گفت بمنبر برآ و سخنانی بگو که ما را پند دهی برخاست بالای منبر رفت حمد خدا و ستایش او نمود و فرمود ایا مردم هر که مرا میشناسد میشناسد و هر که مرا نمی شناسد من حسن بن علی بن ابی طالبم و زاده بانوی زنان جهانیان فاطمه دختر رسول خدا (ص) منم پسر خیر خلق اللَّه منم پسر رسول خدا (ص) منم صاحب فضایل منم صاحب معجزات و دلائل منم پسر امیر المؤمنین منم که از حق خود بر کنارم من و برادرم حسین دو سید جوانان اهل بهشتیم منم پسر رکن و مقام منم پسر مکه و منی منم پسر مشعر و عرفات. معاویه گفت ای ابا محمد این سخن را بگذار و وصف خرما را بگو فرمود بادش بدمد و گرمایش برساند و سرمایش گوارا سازد سپس بسخن خود برگشت و فرمود منم امام خلق خدا و زاده محمد (ص)، معاویه ترسید از گفتارش شورشی پدید آید میان مردم گفت ای ابا محمد آنچه گفتید بس است پائین بیا آن حضرت فرود آمد.