فهرست کتاب


ترجمه امالی شیخ صدوق

شیخ صدوق مرحوم آیة الله محمد باقرکمره‏ای‏‏‏

مجلس سی ام نهم محرم و دهم آن روز یک شنبه سال 368 و آن در مقتل حسین (ع) است

1- امام چهارم فرمود:
چون مرگ معاویه در رسید پسرش یزید را طلبید و برابر خود نشانید و گفت پسرم من گردن کشان گشان را برایت رام کردم و کشورها را برایت آماده نمودم و سلطنت را بکام تو انداختم و از سه کس که با همه توان خود با تو مخالفت کنند بر تو نگرانم که عبد اللَّه بن عمر بن خطاب و عبد اللَّه بن زبیر و حسین بن علی (ع) باشند، عبد اللَّه بن عمر از دل با تو است باو بچسب و دست از او بر مدار عبد اللَّه بن زبیر را اگر بچنک آوردی تیکه تیکه کن که چون شیر بر تو بجهد و چون روباه از تو پنهان گردد و اما حسین بن علی را دانی چه نسبتی با رسول خدا (ص) دارد و از گوشت و خون وی باشد من میدانم که مردم عراق او را بر تو بشورانند و دست از او بردارند و ضایعش کنند اگر باو دست یافتی حق او را بشناس و مقام او را نسبت به رسول خدا (ص) رعایت کن و مؤاخذه اش مکن با اینکه ما با او همدم و خویش هستیم مبادا باو بدی کنی و از تو بدی بیند. چون معاویه مرد و یزید متصدی کار شد عمش عتبه را حاکم مدینه ساخت عتبه بمدینه آمد و حاکم سابق آن از طرف معاویه مروان بن حکم بود جای او را گرفت و برنشست تا دستور یزید را در باره اش اجرا کند مروان گریخت و بر او دست نیافت عتبه حسین بن علی (ع) را خواست و گفت امیر المؤمنین دستور داده با وی بیعت کنی حسین بن علی فرمود ای عتبه تو میدانی که ما اهل بیت کرامت و معدن رسالتیم و اعلام حقی که خدا بدلها سپرده و زبان ما را بدان گویا ساخته من باذن خدای عز و جل گویا شدم و از جدم رسول خدا (ص) شنیدم که میفرمود خلافت بر فرزندان ابی سفیان حرام است چگونه با خاندانی بیعت کنم که رسول خدا (ص) در باره آنها چنین گفته چون عتبه این را شنید بکاتبش دستور داد نوشت:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ بسوی عبد اللَّه یزید امیر المؤمنین از طرف عتبه بن ابی سفیان اما بعد به راستی حسین بن علی برای تو حق خلافت و بیعت معتقد نیست در باره او هر نظری خواهی بگیر و السلام و چون نامه بیزید رسید بعتبه جواب نوشت اما بعد این نامه ام که بتو رسید فوری جواب بنویس و شرح بده در نامه ات هر که مطیع من است و هر که مخالف من است و باید سر حسین بن علی با جواب نامه باشد. این خبر بحسین رسید و آهنگ عراق کرد شب بمسجد پیغمبر آمد تا با قبر آن حضرت وداع کند چون بقبر رسید نوری از قبر درخشید و بجای خود برگشت و شب دوم برای وداع آمد و بنماز ایستاد و طول دارد تا چرتش برد و پیغمبر (ص) بخوابش آمد و او را در آغوش گرفت و بسینه چسبانید و چشمش را بوسید و فرمود پدرم بقربانت گویا بخونت آغشته بینم در میان جمعی از این امت که امید شفاعتم دارند و نزد خدا برای آنها بهره ای نیست پسر جانم تو نزد پدر و مادر و برادر خود می آئی و همه مشتاق تواند و در بهشت درجاتی داری که جز با شهادت بدان نرسی حسین (ع) گریان از خواب برخاست و نزد خاندان خود آمد و خواب خود را گفت و با آنها وداع کرد و خواهران و دختران و برادرزاده اش قاسم را بر محمل سوار کرد و با بیست و یک تن از اصحاب و اهل بیتش حرکت نمود که از آن جمله اند ابو بکر بن علی، محمد بن علی: عثمان بن علی و عباس بن علی، عبد اللَّه بن مسلم بن عقیل، علی بن الحسین الاکبر، علی بن الحسین الاصغر عبد اللَّه بن عمر از حرکت او مطلع شد و شتابان دنبال آن حضرت رفت و در یکی از منازل ب آن حضرت رسید و عرضکرد یا ابن رسول اللَّه قصد کجا داری؟ فرمود عراق گفت آرام باش برگرد بحرم جدت حسین (ع) نپذیرفت و در این صورت ابن عمر عرضکرد ای ابا عبد اللّه آنجا را که رسول خدا میبوسید بمن بنما حسین ناف خود را عیان کرد و ابن عمر سه بار بر آن بوسه زد و گریست و گفت تو را بخدا میسپارم که تو در این سفر کشته خواهی شد، حسین و اصحابش روان شدند تا بمنزل ثعلبیه رسیدند و مردی بنام بشر بن غالب بر آنها در آمد و عرضکرد یا ابن رسول اللَّه بمن خبرده از گفتار خدای عز و جل (سوره اسراء- 71) روزی که هر مردمی را با امامشان دعوت کنیم- فرمود امامی که بحق دعوت کرده و او را اجابت کردند و امامی که بگمراهی دعوت کرده و او را اجابت کردند آنان در بهشتند و اینان در دوزخ و این است که فرمود (شوری 7) گروهی در بهشت و گروهی در دوزخ سپس روان شد تا بعذیب منزل کرد و در آن بخواب نیمه روز شد و گریان از خواب بیدار شد پسرش باو گفت پدر جان برای چه گریه میکنی؟ فرمود پسر جانم این ساعتی است که خواب آن دروغ نیست در خواب کسی بمن برخورد و گفت شما در رفتن شتاب میکنید و مرگ شما را ببهشت میبرد سپس رفت تا به رهیمه رسید و مردی از اهل کوفه که ابا هرمش میگفتند بر آن حضرت وارد شد و گفت ای زاده پیغمبر چرا از مدینه بیرون شدی فرمود وای بر تو ای ابا هرم دشنامم دادند صبر کردم، مالم را بردند صبر کردم و خواستند خونم را بریزند گریختم و بخدا مرا میکشند خدا جامه سر تا سر خواری در آنها کند و شمشیر برنده بر آنها مسلط نماید و بر آنها کسی گمارد که خوارشان کند گفت خبر بعبید اللَّه بن زیاد رسید که حسین (ع) در رهیمیه فرود آمده حر بن یزید را با هزار سوار جلو او فرستاد حر گفت چون از منزل بر آمدم که برابر حسین (ع) روم سه بار ندائی شنیدم که ای حر مژده بهشت گیر برگشتم کسی را ندیدم گفتم مادر بعزای حر نشیند بجنگ زاده پیغمبر می رود چگونه مژده بهشت دارد حر هنگام نماز ظهر بحسین (ع) رسید حسین پسرش را امر کرد اذان و اقامه گفت و حسین (ع) با هر دو گروه نماز ظهر را خواند و چون سلام نماز داد حر پیش جست و عرضکرد السلام علیک یا ابن رسول اللَّه و رحمة اللَّه و برکاته حسین فرمود و علیک السلام تو کیستی ای بنده خدا؟ گفت من حر بن یزیدم فرمود حر بجنگ ما آمدی یا بیاری ما گفت مرا بجنگ تو فرستادند و بخدا پناه می برم که از قبر برآیم و پایم بموی سرم بسته باشد و دستم بگردنم و مرا به رو در آتش جهنم اندازند ای زاده رسول خدا (ص) کجا میروی برگرد بحرم جدت زیرا تو را میکشند، حسین فرمود:
من میروم و ز مرگ ننگی نبود - آن را که بدل نیت خیر است و جهاد
همدرد نکویان شود و جان بدهد - از بدمنش و مجرم و بی دین آزاد
با عیب بمانم و بمیرم بی غم - خواری که بمانی و بود دشمن شاد
حسین ره سپرد تا بقطقطانیه منزل کرد و خیمه ای بر پا دید فرمود این خیمه از کیست، گفتند از عبید اللَّه بن حر حنفی حسین باو پیغام داد که ای مرد تو گنهکار و خطا کاری و به راستی خدای عز و جل بدان چه کردی مؤاخذه ات کند اگر در این موقع بخدا توبه نکنی و مرا یاری نکنی تا جدم برابر خدای تبارک و تعالی شفیع تو باشد.
گفت یا ابن رسول اللَّه اگر یاریت کنم اول کس باشم که جانم قربانت کنم ولی این اسبم را تقدیمت کنم که بخدا هر وقت سوارش شدم هر چه را خواستم دریافتم و هر که قصد مرا کرده از او نجات یافتم او را برگیر حسین از او رو گردانید و فرمود ما را نیازی بتو و اسب تو نیست و من ستمکاران را بکمک خود نپذیرم ولی بگریز و نه با ما باش و نه بر ما زیرا هر که فریاد و شیون ما خاندان را بشنود و اجابت نکند خدایش برو در دوزخ اندازد سپس روانه شد تا بکربلا رسید و فرمود اینجا کجا است؟ گفتند کربلا است یا ابن رسول اللَّه فرمود بخدا امروز روز گرفتاری و بلا است و در اینجا خون ما ریخته شود و حریم ما مباح گردد عبید اللَّه بن زیاد در نخیله قشون خود را سان دید و مردی بنام عمر بن سعد را با چهار هزار سوار برابر حسین (ع) فرستاد و عبد اللَّه بن حصین تمیمی هم با هزار سوار دنبال او آمد و شبت ربعی با هزار سوار و محمد بن اشعث بن قیس کندی با هزار سوار و فرمان روای عمر سعد بود و بهمه دستور اطاعت او رسید بعبید اللَّه خبر دادند که عمر سعد شبها با حسین هم صحبت می شود و از نبرد او خودداری میکند شمر بن ذی الجوشن را با چهار هزار دنبال او فرستاد و بعمر سعد نوشت این نامه من که بتو رسید حسین بن علی را مهلت مده و گلوی او را بگیر و آب را بر او ببند چنانچه در یوم الدار بر عثمان بستند این نامه که بعمر سعد رسید جارچیش فریاد کشید ما حسین و یارانش را یک شبانه روز مهلت دادیم این جار بر حسین و یارانش ناگوار شد، حسین بپا خاست، خطبه خواند و فرمود: من خاندانی خوش رفتارتر و پاک تر از خاندان خودم نمی شناسم و یارانی بهتر از یارانم، مینگرید که بر سر من چه آمده است؟ شما را از بیعت خود آزاد کردم شما را بیعتی بعهده نیست و بر شما از من ذمه ای نباشد شب شما را فرا گرفته آن را مرکب خود سازید و در اطراف پراکنده شوید زیرا این قوم همانا مرا تعقیب کنند و اگر مرا یافتند بدنبال دیگری نروند عبد اللَّه بن مسلم بن عقیل بپا خاست و گفت یا ابن رسول اللَّه مردم چه گویند که ما شیخ و بزرگ و آقا و آقازاده خود را و زاده پیغمبری که سید انبیاء است واگذاریم و شمشیری برایش نزنیم و نیزه ای بکار نبریم نه بخدا تا در سرانجام تو درآئیم و جان و خون خود را قربانت کنیم چون چنین کنیم آنچه بر ما است ادا کرده باشیم و از عهده ای که داریم برآئیم، مردی هم بنام زهیر بن قین بجلی برخاست و گفت یا ابن رسول اللَّه دوست دارم برای یاری تو و همراهانت صد بار کشته شوم و زنده شوم و خدا بوسیله من از شما خاندان دفاع کند باو و یارانش گفت جزای خیر بینید سپس حسین دستور داد شبه خندقی گرد یارانش کندند و از هیزم پر کردند و پسرش علی (ع) را با سی سوار و بیست پیاده فرستاد آب آوردند و آنها ترسان بودند و خود این شعر میسرود:
اف بتو ای روزگار یار ستمگر - چند بصبح و پسین چه گرگ تناور
آتش گیرید که در دنیا بدان شتافتید حسین (ع) فرمود کیست این مرد؟ گفتند این جویریه، گفت خدایا بچشان او را عذاب آتش در دنیا، اسبش رم برداشت و او را در همان آتش انداخت و سوخت مرد دیگری بنام تمیم بن حصین فزاری از عسکر عمر بن سعد بیرون آمد و جار کشید ای حسین و یاران حسین آب فرات را ببینید که چون شکم ماهی موج زند بخدا قطره ای از آن نچشید تا از بیتابی جان دهید، حسین فرمود این مرد کیست؟ گفتند تمیم بن حصین است فرمود او و پدرش از اهل دوزخ باشند خدایا امروز او را از تشنگی بکش تشنگی او را گلوگیر کرد تا از اسبش بزمین افتاد و زیر سم اسبها خرد شد و مرد دیگری از قشون عمر بن سعد بنام محمد بن اشعث کندی پیش آمد و گفت ای حسین بن فاطمه تو از طرف رسول خدا چه حرمتی داری که دیگران ندارند؟ فرمود از این آیه (آل عمران 23) خدا برگزیده آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان نژادهائی که از یک دیگرند. سپس فرمود بخدا محمد از خاندان ابراهیم است و عترت رهبر از خاندان محمدند- فرمود این مرد کیست؟ گفتند محمد بن اشعث بن قیس کندی است حسین سر ب آسمان برداشت و گفت خدایا بمحمد بن اشعث یک خواری بده که هرگز عزیزش نگردانی بر او عارضه ای رخ داد و از لشکر بکناری رفت تا خود را وارسد و خدا کژدمی بر او مسلط کرد و او را گزید و مکشوف العوره جان داد.
تشنگی بر حسین و یارانش غلبه کرد یکی از یارانش بنام یزید (بریر خ ب) بن حصین همدانی (راوی حدیث ابراهیم بن عبد اللَّه گوید او خال ابی اسحق همدانی بوده) خدمت آن حضرت آمد و عرض کرد یا ابن رسول اللَّه بمن اجازه ده بروم و با این لشکر سخن کنم باو اجازه داد نزد آنها رفت و گفت ای گروه مردم براستی خدا محمد را براستی فرستاد تا بشیر و نذیر و داعی بخدا باشد باجازه او و چراغ فروزنده باشد این آب فراتست که خوکهای ده نشینان و سگانشان در آن غوطه خورند و از فرزند او دریغ داشتید در جواب گفتند ای یزید بسیار سخن دراز کردی بس کن باید حسین تشنگی کشد چنانچه کسانی پیش از او تشنه ماندند حسین فرمود یزید بنشین و خود از جا جست و بر شمشیر تکیه داد و به آواز بلند فریاد کرد و فرمود شما را بخدا آیا مرا میشناسید؟ گفتند آری، تو زاده رسول خدائی و سبط او، گفت شما را بخدا می دانید جدم رسول خداست؟ بخدا آری، بخدا می دانید مادرم فاطمه دختر محمد است؟ بخدا آری، شما را بخدا می دانید که پدرم علی بن ابی طالب است؟ گفتند بخدا آری، می دانید جده ام خدیجه دختر خویلد اول زن این امت است؟ گفتند بخدا آری گفت شما را بخدا می دانید سید شهداء حمزه عموی پدر منست؟ گفتند بخدا آری، می دانید جعفر طیار در بهشت عم منست؟ گفتند بخدا آری، شما را بخدا می دانید این شمشیر رسول خداست بکمرم؟ گفتند بخدا آری، شما را بخدا می دانید این عمامه رسول خداست بر سر من؟ بخدا آری، شما را بخدا می دانید علی در مسلمانی پیش از همه است و در علم و حلم برتر از همه است و ولی هر مؤمن و مؤمنه است؟ گفتند بخدا آری، فرمود پس برای چه خون مرا حلال دانید و با آنکه پدرم فردای قیامت بر سر حوض است و مردانی را از آن بر کنار سازد مانند شترانی که از سر آب رانند و پرچم حمد روز قیامت به دست جد منست گفتند همه اینها را می دانیم و از تو دست بر نداریم تا از تشنگی بمیری: حسین که آن روز پنجاه و هفت سال داشت دست بمحاسن خود گرفت و فرمود خشم خدا بر یهود آنگاه سخت شد که گفتند عزیز پسر خداست و بر نصاری آنگاه سخت شد که گفتند، مسیح پسر خداست و بر مجوس آنگاه که آتش را بجای خدا پرستیدند و سخت باشد خشم خدا بر مردمی که پیغمبر خود را کشتند و سخت است خشم او بر این جمعی که قصد دارند پسر پیغمبر خود را بکشند گوید حر بن یزید بر اسب خود زد و از لشکر عمر بن سعد (لع) بلشگر حسین (ع) آمد و دست بر سر نهاد و میگفت خدایا بتو بازگشتم توبه ام بپذیر که دل دوستانت و اولاد پیغمبرت را بهراس انداختم، یا ابن رسول اللَّه آیا توبه من قبولست؟ فرمود آری خدا توبه ات را پذیرفت گفت یا ابن رسول اللَّه بمن اجازه میدهی از طرف تو نبرد کنم باو اجازه داد و بمیدان رفت و میگفت:
بگردن زنمتان بشمشیر تیز - ز بهتر کسی کامده در عراق
و هیجده کس از آنها را کشت و کشته شد حسین بالینش آمد و هنوز خون از او فواره می زد فرمود به به تو در این دنیا و در آخرت آزادی که حر نام داری و این شعر را بالای سرش سرود:
چه خوش حریست حر بنی ریاحم - شکیبا زیره نیزه و در پناهم
چه خوش حری که گوید وا حسینا - ببخشد جان بجنگد در سپاهم
سپس زهیر بن قین بجلی بمیدان رفت و خطاب بحسین میسرود:
منستم زهیر و منم ابن قین - برانم شما را بتیغ از حسین
پس از او حبیب بن مظاهر اسدی بمیدان رفت و میسرود:
امروز در آئیم بجد تو پیمبر - هم بر حسن و باب تو آن فاتح خیبر
و نوزده کس از آنها کشت و بخاک افتاد و میسرود:
منم حبیب و پدرم مظهر - ما از شما از کی بویم و اطهر
ناصر خیر الناس حین یذکر و از آنها سی و یک تن کشت و کشته شد (رضی الله عنه) پس از او عبد اللَّه بن ابی عروه غفاری بمیدان رفت و میسرود:
دانند بحق بنو غفاران - کاندر سر انتقام یاران - شمشیر زنم بنابکاران
بیست تن از آنها کشت و کشته شد (ره). پس از او بریر بن خضیر همدانی قرآن داناترین اهل زمانش بمیدان رفت و میسرود،
منم بریر و پدرم خضیره - خیری ندارد آنکه نابخیره
و سی تن از آنها کشت و کشته شد (رضی الله عنه) پس از او مالک بن انس کاهلی به میدان رفت و میسرود:
بدانند کاهل بدانند دودان - بدانند خندف ابا قیس عیلان
که قومم بود قاتل هم نبردان - ایا قوم باشید چون شیر غران
چه آل علی شیعه از بهر رحمان - نه چون حر بیان شیعه از بهر شیطان
18 کس کشت و شهید شد (رضی الله عنه) پس از او زیاد بن مهاجر کندی حمله کرد و میگفت:
منم زیاد و پدرم مهاجر - از شیر بیشه اشجعم ای کافر
پروردگارا مر حسین را ناصر - وز ابن سعد تارک و مهاجر
نه کس کشت و کشته شد (رضی الله عنه) پس از او وهب بن وهب بمیدان رفت (یک نصرانی بود که بدست حسین (ع) مسلمان شده بود و با مادرش همراه آن حضرت بکربلا آمده بود) سوار اسبی شد و عمود خیمه را بدست گرفت و جنگید تا هفت یا هشت تن آنها را کشت و اسیر شد و او را نزد عمر بن سعد بردند و دستور داد سرش را بریدند و بلشگرگاه حسین انداختند مادرش شمشیر او را برداشت و بمیدان رفت حسین باو فرمود ای مادر وهب بجای خود بنشین خدا جهاد را از زنها برداشته تو و پسرت
با جدم محمد در بهشتید. بعد از او هلال بن حجاج بمیدان رفت و میسرود:
تیر نشاندار زنم بر عدو - سود نبخشد بکسی ترس او
سیزده تن از آنها کشت و شهید شد (رضی الله عنه) پس از او عبد اللَّه بن مسلم بن عقیل بن ابی طالب بمیدان رفت و میسرود:
قسم خوردم نمیرم من جز آزاد - اگر چه مرگ بس تلخست در یاد
بدم باشد که ترسو خوانده گردد - که ترسو هم گریزد و هم کند بد
سه تن از آنها کشت و کشته شد (رضی الله عنه) و پس از او علی بن الحسین بمیدان رفت و چون برابر دشمن می رفت اشک از چشم حسین روان شد و گفت خدایا تو گواهی که زاده رسولت برابر آنها رفت که مانند ترین مردم است به رسول تو در چهره و در سیما او شروع به رجز کرد و گفت:
منم علی بن حسین بن علی - ما بخدا هستیم اولی به نبی -از پدر امروز کنم دفع بدی
ده تن را کشت و نزد پدر برگشت و گفت پدر جان تشنه ام حسین فرمود شکیبا باش پسر جانم جدت بجامی لبالب تو را سیراب کند، برگشت و نبرد کرد تا چهل و چهار تن از آنها کشت و شهید شد صلی اللَّه علیه. پس از او قاسم بن حسن بن علی بمیدان رفت و میگفت:
بی تاب مشو جانم هر زنده بود فانی - امروز بهشت خلد از بهر تو ارزانی
و سه کس را کشت و او را از اسب در انداختند (رضی الله عنه). حسین به راست و چپ نگریست و کسی را ندید سر به آسمان برداشت فرمود خدایا می بینی با پیغمبرزاده ات چه میکنند؟ بنو کلاب راه فرات را بر او بستند و تیری بگلوگاهش رسید و از اسبش بزمین افتاد و تیر را بر آورد و بدور انداخت و کف زیر خون گرفت و چون پرشد سر و ریش با آن آلوده کرد و گفت من خدا را ستم دیده و خون آلود برخورم و بگونه چپ روی خاک افتاد و دشمن خدا سنان ایادی و شمر بن ذی الجوشن عامری با جمعی از شامیان آمدند و بالای سر او ایستادند و بیکدیگر گفتند چه انتظاری دارید این مرد را راحت کنید سنان بن انس ایادی فرود آمد و ریش حسین را گرفت و با شمشیر بگلویش میزد و میگفت بخدا من سر تو را جدا میکنم و می دانم که تو زاده رسول خدا (ص) و بهترین مردمی از جهت پدر و مادر و اسب حسین آمد و یال و کاکل خود را بخون او آغشته و می دوید و شیهه میکشید چون دختران حسین شیهه او را شنیدند بیرون دویدند و اسب بی صاحب دیدند و دانستند که حسین (ع) کشته شده، ام کلثوم دختر حسین دست بر سر نهاد و شیون سرداد و میگفت وا محمداه این حسین است که در بیابانست و عمامه و ردایش بغارت رفته. سنان سر حسین را نزد عبید اللَّه زیاد آورد و میگفت:
بار کن از سیم و زر شترانم - قاتل خیر بشر بام و ببابم
قاتل شاهنشه دو جهانم - آنکه بود در نسب به از همه مردم
عبید اللَّه باو گفت وای بر تو اگر میدانستی بهتر مردم است در پدر و مادر چرا او را کشتی؟ دستور داد گردن او را زدند و روحش بدوزخ شتافت ابن زیاد پیکی نزد ام کلثوم دختر (دختر ظ) حسین فرستاد و پیام داد حمد خدا را که مردان شما را کشت در آنچه با شما شد چه نظر داری؟ فرمود ای پسر زیاد اگر چشم تو بکشتن حسین روشن شد چشم جدش دیر زمانی بدیدار او روشن بود او را میبوسید و لبانش میمکید و بشانه خودش سوارش میکرد جواب جد او را آماده کن که فردا طرف تو است.

مجلس سی و یکم روز یک شنبه عاشورا دهم محرم 368

1- امام پنجم فرمود:
حسین بن علی (ع) کشته شد و سیصد و بیست و چند زخم نیزه و شمشیر و تیر در او یافتند و روایت شده که همه در جلو تنش بود چون پشت بدشمن نمیداد.
2- فاطمه دختر حسین فرموده:
غارتگران بر خیمه ما هجوم کردند و من دختر خردسالی بودم و خلخال طلا بپایم بود مردی آنها را می ربود و می گریست گفتم دشمن خدا چرا گریه میکنی؟ گفت چرا گریه نکنم که دختر رسول خدا را لخت میکنم گفتم مرا واگذار گفت میترسم دیگری آن را برباید فرمود هر چه در خیمه های ما بود غارت کردند تا اینکه چادر از دوش ما برداشتند.
3- حاجب عبید اللَّه زیاد گفته:
چون سر حسین (ع) را برای ابن زیاد آوردند دستور داد آن را در طشتی طلا برابرش نهادند و با چوب دستی بدندانهایش میکوفت و میگفت زود پیر شدی ای ابا عبد اللَّه مردی از حاضران گفت من رسول خدا را دیدم که جای چوب دستی تو را میبوسید جواب گفت امروز عوض روز بدر است سپس دستور داد علی را بزنجیر کشیدند و با زنها و اسیران بزندان بردند و من همراهشان بودم بهر کوچه رسیدیم از زن و مرد پر بود و همه سیلی به رخ میزدند و میگریستند، آن ها را بزندان افکندند و در به روی آنها بستند.
سپس ابن زیاد (لع) علی بن الحسین و زنان را با سر حسین احضار کرد و زینب دختر علی با آنها بود ابن زیاد گفت حمد خدا را که شما را رسوا کرد و احادیث شما را دروغ در آورد زینب فرمود حمد خدا را که ما را بمحمد گرامی داشت و بخوبی پاکیزه کرد همانا فاسق رسوا شود و فاجر دروغ گوید، گفت خدا با شما خاندان چه کرد؟ گفت سرنوشت آنها شهادت بود و ب آرامگاه خود برآمدند و محققا خدا تو را با آنها جمع کند و نزد او محاکمه شوید، ابن زیاد خشم کرد و قصد کشتن زینب نمود و عمرو بن حریث او را آرام ساخت، زینب فرمود آنچه از ما کشتی تو را بس است مردان ما را کشتی و ریشه ما را کندی و حریم ما را مباح شمردی و زنان ما را اسیر کردی با کودکان ما اگر مقصودت شفا دادن دل بود تو را کافی است ابن زیاد دستور داد آنها را بزندان باز بردند و مژده کشتن حسین را باطراف نوشت و دستور داد اسیران را با سر حسین بشام برند جمعی که با آن سر رفته بودند باز گفتند که شبها نوحه جن را تا صبح بر حسین میشنیدند گفته اند چون بشام رسیدیم روز روشن زنان و اسیران را روی باز وارد کردند و اهل شام میگفتند ما اسیرانی بدین زیبائی ندیدیم شما کیانید؟ سکینه دختر حسین فرمود ما اسیران خاندان محمدیم آنها را بر پلکان مسجد که توقفگاه اسیران بود بازداشتند و علی بن الحسین که جوانکی بود با آنها بود شیخی از شامیان آمد و گفت حمد خدا را که مردان شما را کشت و آشوب را خاموش کرد و هر چه توانست به آنها بد گفت چون سخن خود تمام کرد علی بن الحسین (ع) باو فرمود تو قرآن نخواندی؟ گفت چرا گفت این آیه خواندی (شوری 23) بگو از شما مزدی نخواهم جز دوستی خویشان- گفت آری فرمود ما آنهائیم، فرمود این آیه خواندی که بذی القربی حقش را بده؟ گفت آری فرمود ما آنهائیم فرمود این آیه خواندی (احزاب) همانا خدا خواسته پلیدی را از شما خاندان ببرد و شما را بی نهایت پاکیزه کند؟ گفت آری فرمود ما آنهائیم آن شامی دست به آسمان برداشت و گفت خدایا من بدرگاهت توبه کردم تا سه بار خدایا من بتو بیزارم از دشمن آل محمد و از قاتلان اهل بیت، من قرآن را خواندم و تا کنون متوجه این آیات نشدم سپس زنان حسین را نزد یزید بن معاویه بردند و زنان آل یزید و دختران معاویه و خاندانش شیون و وا ویلا کردند و ماتم برپا نمودند و سر حسین را برابر یزید گذاشتند سکینه گفت سختدل تر و کافرتر و مشرک تر از یزید ندیدم و جفاکارتر، ب آن سر نگاه کرد و می گفت:
کاش اشیاخ بدر می دیدند - ناله خزرج از دم شمشیر
سپس دستور داد سر حسین را بر در مسجد دمشق آویختند از فاطمه بنت الحسین نقل شده که چون ما را در برابر یزید نشانیدند اول بار بر ما رقت کرد و با ما ملاطفت نمود یک شامی سرخگون برخاست و گفت یا امیر المؤمنین این دخترک را بمن ببخش مقصودش من بودم که دخترکی خوشرخسار بودم من ترسیدم و بهراس افتادم و گمان کردم این کار میکند دامن خواهر بزرگتر و فهمیده تر خود را گرفتم او بشامی گفت دروغ گفتی و ملعون شدی این حق را نه تو داری و نه او، یزید خشم کرد و گفت تو دروغ گفتی بخدا اگر بخواهم میکنم فرمود نه بخدا خدایت این حق را نداده مگر آنکه از ملت و دین ما بیرون روی یزید خشم کرد و گفت با من چنین گوئی همانا پدر و برادرت از دین بیرون شدند در جوابش گفت به دین خدا و دین پدر و برادر و جد من تو و جد و پدرت هدایت شدید گفت ای دشمن خدا دروغ گفتی فرمود امیر را ببین که ستمکارانه دشنام می دهد و بسلطنت خود طرف را مقهور میکند گفت گویا شرم کرد و خاموش شد و شامی در خواست خود را باز گفت که این دخترک را بمن ببخش یزید گفت گم شو خدا یک مرگ قطعی بتو بخشد.
4- فاطمه دختر حسین (ع) گفت:
سپس یزید دستور داد زنان حسین را با امام بیمار در زندانی جا دادند که از سرما و گرما جلوگیری نداشت تا چهره هایشان پوست گذاشت و در بیت المقدس سنگی برنداشتند جز آنکه خون تازه زیرش بود و مردم خورشید را بر دیوارها سرخ دیدید مانند پتوهای رنگین
تا علی بن الحسین با زنان بیرون شد و سر حسین را بکربلا برگرداند.
5- امام صادق (ع) فرمود:
چون حسین بن علی (ع) را با تیغ زدند و شتافتند تا سرش را ببرند منادی از طرف رب العزت ندا داد از میانه عرش و گفت ایا امت جبار ستمکار پس از پیغمبر خود خدا توفیق عید قربان و عید روزه را بشما ندهد گوید سپس امام صادق فرمود از این رو بخدا موفق نشدند و هرگز موفق نشوند تا خونخواه حسین (ع) قیام کند.

مجلس سی و دوم 12 محرم 368

1- امام صادق (ع) فرمود:
روز قیامت خدای عز و جل مردم را در یک سرزمین جمع کند و موازین نهاده شود و خون شهداء را بامداد علماء بسنجند و مداد علماء بر خون شهداء بچربد.
2- امام صادق (ع) فرمود:
شش چیز است که مؤمن پس از مرگ خود از آن سود برد، فرزند صالح که برایش آمرزش خواهد قرآنی که خوانده شود، چاه آبی که بکند و درختی که بکارد و صدقه آبی که مجری سازد و روش نیکی که از آن پیروی شود.
3- مالک بن انس فقیه مدینه گوید:
من خدمت امام صادق می رسیدم یک بالش بمن تقدیم میکرد و از من احترام می نمود و میفرمود ای مالک من تو را دوست دارم و من از این اظهار او خرسند میشدم و خدا را حمد میکردم گوید مردی بود که فارغ از یکی از سه خصلت نبود یا روزه می داشت یا نماز میخواند یا ذکر می گفت، از بزرگان عباد و اکابر زهاد بود که از خدای عز و جل می ترسند بسیار حدیث می کرد و خوش مجلس بود و پرفائده چون میفرمود رسول خدا (ص) گفته یک بار سبز میشد و یک بار زرد و رنگش دیگر گون میشد تا شناخته نمیشد سالی با او بحج رفتم و چون موقع احرام بر مرکب نشست و میخواست تلبیه گوید گلوگیر میشد و نزدیک بود از مرکب خود بزیر افتد گفتنم یا ابن رسول اللَّه بگو باید بگوئی فرمود ای پسر ابی عامر چگونه جرأت کنم بگویم لبیک اللهم لبیک می ترسم که خدای عز و جل فرماید لا لبیک و لا سعدیک.
4- امام صادق فرمود:
عجب دارم از بخیل بمال دنیا و دنیا رو بدو دارد یا پشت بدو کرده باشد نه
انفاق با رو کردن دنیا زیان دارد و نه با پشت دادن آن سود دهد مالک بن انس گوید از امام صادق (ع) شنیدم می فرمود به امیر المؤمنین (ع) گفتند چرا اسب نجیبی نمیخری؟ فرمود نیازی بدان ندارم زیرا از هر که بمن رو کند نگریزم و بهر که از من گریزد حمله نکنم.
5- امام پنجم فرمود:
چون این آیه نازل شد (یس) هر چیز را در امام مبین آمار کردیم- دو مرد فی المجلس برخاستند و گفتند یا رسول اللَّه آن توراتست؟ فرمود نه گفتند آن انجیل است؟ فرمود نه گفتند آن قرآنست؟ فرمود نه، امیر المؤمنین علی بن ابی طالب آمد رسول خدا (ص) فرمود آن این است براستی او است امامی که خدای تبارک و تعالی علم هر چیز را بر او شمرده
6- وهب گوید در یکی از کتب خدا یافتم که:
چون ذو القربین از عمل سد پرداخت پیش رفت تا به پیره مردی رسید که نماز میخواند با لشکر خود نزد او ایستاد تا فارغ شد ذو القرنین باو گفت از این همه لشکرم نترسیدی؟ گفت من با کسی راز می گفتم که از تو لشکر بیشتری دارد و سلطان عزیزتری و نیروی سخت تری و اگر بتو رو میکردم حاجت خود را از او نمیگرفتم ذو القرنین گفت با من همراه شو تا جان خود از تو دریغ نکنم و ببرخی کارهای خود از تو کمک گیرم گفت بشرطی که چهار چیز از من تعهد کنی نعمتی بی زوال و تندرستی بی درد، جوانی بی پیری و زندگی بی مرگ ذو القرنین گفت کدام مخلوق بر اینها تواناست شیخ گفت من همراه آنم که آنها را و تو را داراست سپس بمرد دانشمندی گذشت او بذی القرنین گفت بمن خبر ده از دو چیزی که از آنگاه خدا آنها را آفریده برپایند و دو چیزی که همیشه روانند و دو چیزی که در رفت و آمدند و دو چیزی که با هم دشمنند؟ ذو القرنین گفت آن دو که برپایند آسمانها و زمینند و آن دو که روانند خورشید و ماهند و آن دو که در رفت و آمدند شب و روزند و آن دو که با هم دشمنند مرگ و زندگیند گفت برو که تو دانشمندی ذو القرنین بگردش بلاد ادامه داد تا بشیخی رسید که کدوی سر مردگان را زیر و رو میکرد با لشکر خود بر او ایستاد و گفت بمن بگو چرا اینها را زیر و رو میکنی؟ گفت تا شریف را از وضیع و غنی را از فقیر تشخیص دهم و بیست سال است که مشغولم و فرق آنها را ندانستم ذو القرنین از او گذشت و گفت مقصود تو پند من بود، در راه خود ناگاه بطائفه دانشمند از قوم موسی رسید که بحق هدایت شده و عدالت میورزند چون آنها را دید گفت از وضع خود مرا آگاه کنید زیرا من زمین را دور زدم از شرق و غرب و دریا و صحرا و هموار و کوه و روشن و تاریک و مانند شما را ندیدم بمن بگوئید چرا گور مرده هاتان بدر خانه ها است گفتند برای آنکه مرگ را فراموش نکنیم و یادش از دل ما نرود:
چرا عمارات شما در ندارد؟ میان ما دزد و متهم نیست و همه امینند.
چرا میان شما حاکم و قاضی نیست؟ چون مرافعه و خصومت نداریم.
چرا سلطان ندارید؟ برای آنکه فزون طلب نیستیم.
چرا در زندگی کم و زیاد و تفاوت ندارید؟ چون با هم ترحم کنیم و مواساة نمائیم.
چرا نزاع و اختلاف ندارید؟ چون دلهای ما متحد و با هم بر سر سازشیم.
چرا بهم دشنام ندهید و ستیزه نکنید؟ چون تصمیم ما بر طبع ما غلبه کرده و خود را اسیر حلم و بردباری ساختیم.
چرا با هم یک قول هستید و یک روش دارید؟ چون دروغ و فریب میان ما نیست و از هم بدگوئی نکنیم.
بگوئید بدانم چرا گدا میان شما نیست؟ چون ما را بالسویه تقسیم کنیم.
چرا بدخلق و سخت گیر میان شما نیست؟ چون خوی تواضع و فروتنی داریم.
چرا خدا عمر درازتر بشما داده؟ چون بحق عمل کنیم و بحق حکم کنیم.
چرا قحطی میان شما نیست؟ چون از استغفار غفلت نداریم.
چرا غم ندارید؟ چون خود را آماده بلا ساختیم و خویش تسلیت دادیم.
چرا آفت بشما نمیرسد؟ چون بر غیر خدا توکل نداریم و بموسمها و ستاره ها طلب باران نکنیم گفت بمن باز گوئید ای مردم که پدران خود را هم چنین دریافتید که عمل میکردند؟ گفتند شیوه پدران این بود که بمسکین خود ترحم میکردند و با درویشان همدردی مینمودند و از ستمکار خود میگذشتند و بهر که ب آنها بد میکرد احسان میکردند و برای بدکاران خود استغفار مینمودند و صله رحم میکردند و امانت را میپرداختند و دروغ نمیگفتند خدا باین سبب امر آنها را اصلاح کرد. ذو القرنین تا دم مرگ نزد آنها ماند و پانصد سال عمر داشت.
7- امام پنجم فرمود:
رسول خدا (ص) خالد بن ولید را بتیره بنی المصطلق فرستاد که از جذیمه بودند و میان آنها و بنی مخزوم در دوران جاهلیت کینه ای بود چون بر آنها وارد شدید پیرو رسول خدایند و از او عهدنامه ای دارند خالد گفت اذان نماز گفتند و نماز صبح را با آنها خواند و دستور داد آنها را غارت کردند و جمعی از آنها را کشت عهد نامه خود را برداشتند و خدمت پیغمبر (ص) آمدند و از جنایات خالد بن ولید گزارش دادند آن حضرت رو بقبله کرد و گفت خدایا از آنچه خالد بن ولید کرده است من بتو بیزارم سپس جامه و کالائی از غارت خدمت رسول خدا (ص) آوردند و آن حضرت بعلی فرمود تو نزد بنی جذیمه تیره بنی مصطلق برو و از آنچه خالد عمل کرده رضایت آنها را بعمل آور و دو گام خود برداشت و فرمود ای علی قضاوت جاهلیت را زیر دو پای خود گذار علی (ع) نزد آنها آمد در باره آنها بحکم خدا دستور داد و چون برگشت فرمود ای علی (ع) گزارش بده که چه کردی؟ گفت:
یا رسول اللَّه هر خونی را دیه دادم هر جنین که سقط شده بود بعوض بنده یا کنیزی دادم و هر مالی تلف شده بود عوض دادم و مبلغی زیاد آمد که بحساب کاسه سگها و ریسمان گله بانان آنها دادم باز هم زیاد آمد بجبران ترس زنان و هراس کودکان آنها دادم و باز هم چیزی مانده بود باحتیاط از دانسته و ندانسته ب آنها دادم و قسمت زیادی آخرین را هم ب آنها دادم تا از شما راضی شوند فرمود علی ب آنها عطا دادی که از من راضی شوند خدا از تو راضی باشد ای علی همانا تو نسبت بمن چون هرون باشی نسبت بموسی جز آنکه پس از من پیغمبری نباشد.