فهرست کتاب


ترجمه امالی شیخ صدوق

شیخ صدوق مرحوم آیة الله محمد باقرکمره‏ای‏‏‏

مجلس بیست و هشتم روز سه شنبه پنجم محرم 368

1- اصبغ بن نباته گوید:
در این میان که امیر المؤمنین خطبه میخواند برای مردم و میفرمود از من بپرسید پیش از آنکه مرا از دست بدهید بخدا از چیزی نپرسید از آنچه گذشته و از آنچه بعد بوده باشد جز اینکه خبر دهم شما را بدان، سعد بن ابی وقاص بپا خاست و گفت ای امیر المؤمنین بمن
بگو چند رشته مو در سروریش من است فرمود بخدا سؤالی از من کردی که خلیلم رسول خدا (ص) بمن خبر داده که مرا از آن خواهی پرسش کرد در سر و ریش تو موئی نباشد جز آنکه در بنش شیطانی نشسته و در خانه تو گوساله ایست که حسین فرزندم را میکشد، عمر بن سعد در آن روز برابرش بر سر دست راه می رفت.
2- علی بن ابی طالب فرمود:
در این میان که من و فاطمه و حسن و حسین نزد رسول خدا (ص) بودیم آن حضرت بما رو کرد و گریست من گفتم چرا گریه کنید یا رسول اللَّه؟ فرمود میگریم برای آنچه با شما عمل می شود، گفتم آن چه باشد یا رسول اللَّه؟ فرمود گریه کنم از ضربتی که بر فرق تو زنند و از سیلی که بر گونه فاطمه زنند و از نیزه ای که بر ران حسن زنند و زهری که باو نوشانند و از قتل حسین (ع) فرمود همه اهل بیت گریستند، گفتم یا رسول اللَّه خدا ما را نیافریده جز برای بلا، فرمود مژده گیر ای علی که خدای عز و جل با من عهد کرده که دوستت ندارد جز مؤمن و دشمنت ندارد جز منافق.
3- امام چهارم فرمود:
چون فاطمه حسن را زائید بعلی گفت نام او را بگذار فرمود من در نام او به رسول خدا پیشی نگیرم رسول خدا (ص) آمد و او را در پارچه زردی خدمت او آوردند، فرمود قدغن نکردم که او را در پارچه زرد نپیچید آن را دور انداخت و پارچه سفیدی گرفت و او را در آن پیچید سپس بعلی (ع) فرمود نامش را گذاردی عرضکرد من در نامش بشما پیشی نگرفتم فرمود من هم در نامش بخدای عز و جل پیشی نگیرم خدا بجبرئیل وحی کرد که برای محمد (ص) پسری متولد شده برو او را سلام برسان و تهنیت بگو و بگو علی (ع) نسبت بتو چون هارونست نسبت بموسی او را بنام پسر هرون بنام جبرئیل فرود آمد او را از طرف خدای عز و جل تهنیت گفت و گفت خدای تبارک و تعالی بتو دستور داده که او را بنام پسر هرون بنامی فرمود چه نامی داشت؟ گفت شبر فرمود زبان من عربی فصیح است گفت او را حسن بنام و حسنش نامید و چون حسین متولد شد خدای عز و جل بجبرئیل وحی کرد که برای محمد پسری متولد شده برو او را تهنیت گو و بگو علی نسبت بتو چون هرون است نسبت بموسی او را بنام پسر هارون بنام گفت نامش چه بود؟ گفت شبیر گفت زبان من عربی فصیح است گفت حسین نامش کن.
4- جابر بن عبد اللَّه گوید:
شنیدم رسول خدا (ص) سه روز پیش از وفاتش بعلی (ع) میفرمود: درود بر تو ای پدر دو گل من، تو را بدو ریحانه دنیای خود سفارش کنم بهمین زودی دو ستون تو ویران شوند و خدا خلیفه منست بر تو، چون رسول خدا (ص) وفات کرد فرمود این یک ستون من بود که رسول خدا بمن فرمود چون فاطمه وفات کرد فرمود این ستون دوم است که رسول خدا فرمود.
5- صفیه دختر عبد المطلب گوید:
چون حسین (ع) متولد شد من سر کارش بودم پیغمبر فرمود عمه جان پسر مرا بیاور، عرضکردم یا رسول اللَّه پاکیزه اش نکردیم، فرمود ای عمه تو او را پاکیزه کنی؟ خدا او را پاکیزه و نظیف کرده، بهمین سند از صفیه دختر عبد المطلب رسیده که چون حسین متولد شد او را بپیغمبر (ص) دادم پیغمبر زبان خود در دهانش نهاد و حسین شروع بمکیدن کرد و من فهمیدم که گویا رسول خدا شیر و عسل باو میخوراند گوید حسین بول کرد و پیغمبر میان دو چشمش را بوسید و بمنش داد و میگریست و میفرمود تا سه بار خدا لعنت کند مردمی را که قاتل تواند عرضکردم قربانت پدر و مادرم کی او را میکشد؟ فرمود بقیه گروه گمراه از بنی امیه.
6- هرثمة بن ابی مسلم گوید:
با علی بن ابی طالب بنبرد صفین رفتیم چون برگشتیم در کربلا منزل کرد و نماز بامداد را در آن خواند و از خاکش بر گرفت و بوسید سپس فرمود خوشا بتو ای خاک پاک باید از تو قومی محشور شوند که بیحساب ببهشت روند هرثمه نزد زن خود که از شیعیان علی (ع) بود برگشت گفت مولایت ابو الحسن در کربلا نازل شد و نماز خواند و از خاکش بر گرفت و گفت خوشا بتو ای خاک از تو مردمی محشور شوند که بیحساب ببهشت روند، گفت ای مرد امیر المؤمنین جز حق نگوید چون حسین بکربلا آمد هرثمه گفت من در قشونی بودم که عبید اللَّه بن زیاد فرستاده بود و چون این منزل و درختها را دیدم حدیث علی (ع) بیادم آمد و بر شتر خود سوار شدم و خدمت حسین (ع) رفتم و سلام دادم و آنچه از پدرش در این منزل شنیده بودم باو گزارش دادم، فرمود تو با ما هستی یا در برابر ما؟ گفتم نه این و نه آن من کودکانی بجا گذاردم و از عبید اللَّه بر آن ها ترسانم فرمود پس بجائی برو که کشتن ما نبینی و ناله ما نشنوی سوگند بدان که جان حسین بدست او است امروز کسی نباشد که فریاد ما را نشنود و ما را یاری نکند جز آنکه خدایش برو در دوزخ افکند.
7- حسین (ع) فرمود:
من کشته ام برای اشک، مؤمن یادم نکند جز آنکه گریه اش گیرد.
8- شعیب میثمی گوید:
از امام صادق (ع) شنیدم میفرمود که چون حسین بن علی (ع) متولد شد خدا جبرئیل را با هزار فرشته دستور داد فرود آیند و رسول خدا (ص) را از طرف او تهنیت گویند جبرئیل فرود شد و بجزیره ای در دریا گذشت که فرشته ای بنام فطرس از حاملان عرش که خدایش پرشکسته بود و در آن جزیره انداخته بود مکان داشت و هفتصد سال در آنجا خدا را عبادت کرده بود تا تولد حسین بن علی (ع)، آن فرشته بجبرئیل گفت کجا میروی؟ گفت خدا بمحمد (ص) نعمتی داده و می روم از از طرف خدا و خود مبارک باد گویم گفت مرا با خود ببر شاید محمد برایم دعا کند او را با خود برد و چون از تهنیت پرداخت گزارش او را بعرض رساند پیغمبر ب آن فرشته فرمود خود را باین مولود بمال و بمقام خود برگرد گوید فطرس خود را به حسین مالید و بالا رفت و گفت یا رسول اللَّه ولی امت تو محققا او را خواهند کشت و بر من عوضی دارد که هر کس زیارتش کند باو برسانم و هر کس درودش دهد باو برسانم و هر کس طلب رحمت برایش کند باو برسانم و اوج گرفت.
9- رسول خدا (ص) فرمود:
خدای برای برادرم علی بن ابی طالب فضائل بیشماری مقرر کرده هر که یک فضیلت او را ذکر کند با اعتراف بدان خدا گناهان گذشته و آینده اش را بیامرزد گرچه با گناه جن و انس بمحشر آید و هر که یک فضیلت از او بنویسد تا آن نوشته بماند فرشتگان برایش آمرزش جویند و هر که بفضیلتی از او گوش دهد خدا گناهانی که بگوش کرده بیامرزد و هر که بیک فضیلتش نگاه کند خدا گناهانی که با چشم کرده بیامرزد سپس رسول خدا (ص) فرمود نگاه بر علی بن ابی طالب (ع) عبادتست و یاد آوریش عبادتست و ایمان بنده پذیرفته نیست جز بولایت او و برائت از دشمنان او و صلی اللَّه علی نبینا محمد و آله اجمعین.

مجلس بیست و نهم جمعه 8 محرم 368

1- ام سلمه یک روز شروع بگریه کرد باو گفتند چه شده است ثورا؟ گفت:
فرزندم حسین (ع) کشته شد من از وقتی رسول خدا (ص) وفات کرده تا امشب او را بخواب ندیده بودم امشب بخوابش دیدم و گفتم پدر و مادرم قربانت چرا شما را رنگ پریده مینگرم؟ فرمود از اول شب تا کنون قبر حسین و یارانش را میکندم.
2- ام سلمه همسر پیغمبر گوید:
از وقتی پیغمبر وفات کرده تا امشب نوحه جن را نشنیدم و گویا فرزندم از دست رفته باشد یک جنبه آمد و میگفت:
هلا ای دیده کوشش کن بگریه - که گرید بر شهیدان بعد از من
بر آن جمعی که مرگ آنها کشانید - بر جباری اندر جامه عید
3- امام پنجم فرمود:
پیغمبر در خانه ام سلمه بود و باو سفارش کرد کسی نزد او نیاید حسین خرد
سال آمد و نتوانست جلو او را بگیرد تا وارد پیغمبر شد و ام سلمه دنبالش رفت و حسین روی سینه پیغمبر بود و پیغمبر گریه میکرد و چیزی را در دست خود زیر و رو میکرد پیغمبر فرمود ای ام سلمه این جبرئیل است که بمن خبر میدهد که این حسین کشته می شود و این خاکی است که روی آن کشته شود آن را نزد خود نگهدار و چون خون شد حبیبم کشته شده است، ام سلمه گفت یا رسول اللَّه از خدا بخواه که از او دفع کند، فرمود خواستم و خدا فرمود او را درجه ای باشد که احدی از مخلوق بدان نرسیده و او را شیعیانی است که شفاعت کنند و پذیرفته شود و به راستی مهدی از فرزندان او است خوشا بر کسی که از اولیاء حسین باشد و شیعیانش همانا روز قیامت کامیابند.
4- کعب الاحبار گوید:
در کتاب ما است که مردی از فرزندان محمد کشته می شود و عرق اسبان یارانش خشک نشده که ببهشت می روند و هم آغوش حور العین می گردند، حسن عبور کرد گفتیم اینست؟ گفت نه حسین عبور کرد گفتیم اینست، گفت همین است.
5- امام صادق فرمود:
پر گریه ها پنجند آدم، یعقوب، یوسف، فاطمه دختر محمد و علی بن الحسین (ع) آدم از فراق بهشت گریست تا در گونه اش مانند نهرها پدید شد و یعقوب بر یوسف گریست تا دیده اش رفت و تا باو گفتند بخدا یوسف را از یاد نبری تا مانده شوی یا نابود گردی یوسف بر یعقوب گریست تا زندانیان در آزار شدند و گفتند یا روز گریه کن و شب آرام باش یا شب گریه کن و روز آرام باش و با آنها بیکی از آن دو سازش کرد.
و اما فاطمه دختر محمد (ص) بر رسول خدا (ص) گریست تا مردم مدینه بوی در آزار شدند و گفتند از فزونی گریه ات ما را آزار دادی و سر مقابر شهداء می رفت و تا میخواست میگریست و اما علی بن الحسین (ع) بیست تا چهل سال بر حسین گریست و هر خوراکی پیشش میگذاشتند میگریست تا یکی از چاکرانش گفت یا ابن رسول اللَّه میترسم خود را هلاک کنی فرمود من از درد دل و اندوه خود بخدا شکایت کنم و میدانم از جانب خدا آنچه شما ندانید من هر وقت بیاد قتلگاه فرزندان فاطمه افتم گریه مرا میگیرد.
6- ابی عماره شعر خوان گوید:
امام ششم بمن فرمود ای ابا عماره در باره حسین برای من شعری بخوان خواندم و خواندم و گریست و گریست تا خانه پر از گریه شد فرمود ای ابا عماره هر که نوحه ای برای حسین بخواند و پنجاه کس را بگریاند مستحق بهشت است و هر که نوحه ای بخواند و سی کس را بگریاند مستحق بهشت است و هر کس بخواند و بیست کس را بگریاند مستحق بهشت است و ده کس را هم که بگریاند مستحق بهشت است و یکی را هم که بگریاند مستحق بهشت است و نوحه بخواند و خود هم بگرید
مستحق بهشت است و تباکی هم کند مستحق بهشت است.
7- داود بن کثیر رقی گوید:
خدمت امام ششم بودم آب خواست و
چون نوشید گریست و چشمش غرق اشک شد سپس فرمود ای داود خدا قاتل حسین (ع) را لعنت کند چه اندازه یاد حسین زندگی را ناگوار کند من آب سردی ننوشم جز آنکه یاد حسین کنم بنده ای نیست که آب نوشد و یاد حسین کند و قاتلش را لعنت کند جز آنکه خدا صد هزار حسنه برای او بنویسد و صد هزار گناه از او محو کند و صد هزار درجه برای او بالا برد و گویا صد هزار بنده آزاد کرده و روز قیامت با رخسار درخشان محشور گردد. 8- هرون بن خارجه گوید از امام پنجم شنیدم میفرمود خدا بقبر حسین (ع) چهار هزار فرشته موکل کرده است ژولیده و خاک آلود که تا روز قیامت باو گریه کنند و هر که با معرفت بحقش او را زیارت کند مشایعتش کنند تا او را بوطنش برسانند و اگر بیمار شد عیادتش کنند صبح و پسین و اگر مرد سر جنازه اش آیند و برایش تا روز قیامت آمرزش خواهند
9- امام هفتم فرمود:
هر که قبر حسین (ع) را زیارت کند با معرفت بحق او خدا گناهان گذشته و آینده اش را بیامرزد.
10- امام پنجم فرمود:
دستور دهید شیعیان ما را بزیارت حسین (ع) زیرا زیارتش دفع کند زیر آوار ماندن و غرق شدن و سوختن و درنده خوارگی را و زیارت او لازمست بر هر که برای حسین (ع) معترف بامامت باشد از طرف خدای عز و جل.
11- بشیر دهان گوید:
بامام ششم گفتم بسا باشد حج از من فوت شود و نزد قبر حسین (ع) عرفه را بگذرانم فرمود احسنت ای بشیر هر مؤمنی نزد قبر حسین (ع) آید با معرفت بحق او در غیر روز عید نوشته شود برایش بیست حج و بیست عمره تمام و مقبول و بیست جهاد با پیغمبر مرسل یا امام عادل دارد و هر که روز عید زیارتش کند ثواب صد حج و صد عمره و صد غزوه با پیغمبر یا امام عادل دارد و هر که در عرفه بزیارتش آید بامعرفت بحقش نوشته شود برایش هزار حج و هزار عمره تمام و پذیرفته و هزار جهاد بهمراه پیغمبر مرسل یا امام عادل گوید عرضکردم چگونه ثواب موقف عرفات را ببرم، با خشم بمن نگاه کرد و فرمود براستی مؤمنی که عرفه بزیارت قبر حسین آید و از فرات غسل کند و به آن رو کند خدای عز و جل بهر گامی ثواب یک حج با تمام مناسکش برای او بنویسد و همین دانم که یک جهاد هم اضافه کرد.
12- ابن ابی نعیم گوید:
نزد ابن عمر بودم که مردی از خون پشه از وی پرسید گفت تو از کجائی زای؟ گفت از اهل عراق. گفت باین مرد بنگرید که از خون پشه از من سؤال میکند و همانها پسر رسول خدا (ص) را کشتند که من از رسول خدا (ص) شنیدم میفرمود این دو ریحانه منند، یعنی حسن و حسین (ع).
13- محمد بن مسلم گوید:
از امام صادق از خاتم حسین بن علی پرسیدم که بدست کی افتاد و باو یاد آور شدم که من شنیدم در ضمن اموال دیگر بغارت رفته فرمود چنین نیست که گمان برده اند حسین (ع) بپسرش علی بن الحسین وصیت کرد و خاتم خود را در انگشت او نمود و کار امامت را باو را گذاشت چنانچه رسول خدا (ص) با امیر المؤمنین کرد و او با حسن نمود و حسن با حسین سپس این خاتم پس از پدر بپدرم رسید و از او بمن رسیده و نزد منست و من هر جمعه بدست کنم و در آن نماز کنم محمد بن مسلم گوید روز جمعه نزد او رفتم و نماز میخواند و چون از نمازش فارغ شد دست بسوی من دراز کرد و در انگشتش خاتمی دیدم که نقش آن لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ عده للقاء اللَّه بود، فرمود این خاتم جدم ابی عبد اللَّه الحسین است.
14- پیغمبر هر سپیده دم بر در خانه علی و فاطمه میایستاد و میفرمود:
حمد از آن خدای محسن و نیکوئی کن و فضیلت بخشی که بنعمت خود اعمال صالحه را تمام کرده سمیع است و سامع بحمد خدا و نعمت او و حسن آزمایش او بر ما، پناه برم بخدا از دوزخ پناه برم بخدا از بامداد دوزخ پناه
برم بخدا از شام دوزخ رحمت بر شما اهل بیت همانا خدا خواسته پلیدی را از شما ببرد ای اهل بیت و بخوبی شما را پاکیزه کند.
این اخبار بطور اضافه پس از مجلس بیست و هشتم ذکر شده
15- محمد بن قاسم نوفلی گوید:
بامام ششم (ع) گفتم بسامؤمن خوابی بیند و همان طور واقع شود و بسا خوابی بیند و اثری ندارد؟ فرمود چون مؤمن بخوابد از روحش حرکتی تا آسمان بکشد و هر چه را روح مؤمن در آسمان که محل تقدیر و تدبیر است بیند حق است و هر چه را در زمین بیند اضغاث و احلام است باو گفتم روح مؤمن ب آسمان بالا رود؟ گفت آری گفتم تا آنجا که چیزی از آن در تنش نماند؟ فرمود نه اگر همه برود که میمیرد گفتم چگونه میرود؟ فرمود آفتاب را ندیدی که بر جای خود در آسمان است و تابش و پرتوش در زمین است همچنین روح اصلش در تن است و حرکتش کشیده شود.
16- امام پنجم فرمود:
بندگان خدا چون بخوابند روحشان ب آسمان برود هر چه را روح در آسمان بیند حق است و آنچه را در هوا بیند بیهوده باشد هلا ارواح لشکری باشند گسیل شده آنها که با هم الفتی دارند آشنا گردند و آنها که با هم ناشناس در آیند مخالفت ورزند روحها در آسمان آشنا شوند و بد بینی کنند اگر در آسمان با هم آشنا شدند در زمین هم آشنا باشند و اگر در آسمان با هم بدبین شدند در زمین هم بدبین گردند.
17- علی (ع) فرمود:
از رسول خدا (ص) پرسیدم مردی خواب می بیند بسا حق است و بسا باطل رسول خدا (ص) فرمود ای علی هر بنده ای بخوابد روحش بسوی پروردگار برآید هر چه را نزد پروردگار بیند حق است و چون خدای عزیز جبار دستور دهد روح بتن برگردد در میان آسمان و زمین سیر کند و آنچه را در راه بیند بیهوده و باطل است. ابو بصیر گوید شنیدم امام پنجم می فرمود ابلیس دسته شیطانی دارد بنام هزع که هر شب میان مشرق و مغرب را پر کنند و بخواب مردم آیند و به وسیله آنان مردم خواب پریشان بینند.
18- احمد بن عبد اللَّه فروی از پدرش نقل کرده که گفت:
بر فضل بن ربیع وارد شدم و بر پشت بامی نشسته بود بمن گفت نزدیک بیا نزدیک رفتم تا برابرش رسیدم گفت سر در این خانه بکش سر کشیدم گفت چه بینی؟ گفتم جامه ای روی زمین افتاده گفت خوب نگاه کن من تامل کردم و نگاه کردم گفتم مردی در سجده است، گفت او را میشناسی؟ گفتم نه گفت او مولا و آقای تو است گفتم مولایم کیست؟ گفت خود را بنادانی میزنی، گفتم نه من مولائی ندارم گفت این أبو الحسن موسی بن جعفر است من شب و روز از او بازرسی میکنم هر وقتی او را بهمین حال مینگرم او نماز صبح را میخواند و ساعتی تعقیب میگوید دنبال نمازش تا آفتاب میزند سپس بسجده میرود و در سجده است تا زوال شمس و کسی را پاینده زوال کرده نمیدانم چه وقت غلام میگوید ظهر شد که از جا میجهد و مشغول نماز می شود بدون تجدید وضوء از اینجا میدانم که در سجده خود نه خواب رفته و نه بیهوش شده بهمین حال است تا نماز عصر میخواند و بسجده می رود و میماند تا غروب آفتاب و آفتاب که غروب کرد میجهد و بدون تجدید وضوء نماز مغرب میخواند و بتعقیب و نماز میگذراند تا نماز عشاء را میخواند و پس از آن با کبابی که برایش می آورند افطار میکند و تجدید وضوء میکند و بسجده میرود و سر بر میدارد و خواب سبکی میکند و بر میخیزد و تجدید وضوء میکند و بر پا می شود در دل شب نماز میخواند تا سپیده بدمد و نمیدانم چه وقت غلام اعلام طلوع فجر میکند که او برای نماز از جا میجهد از وقتی او را بمن تحویل دادند همین شیوه را دارد گفتم از خدا بترس و باو آزاری مرسان که باعث زوال نعمت از تو گردد تو میدانی کسی بیکی از آنها بدی نکرده جز آنکه نعمت از دستش رفته گفت بارها بمن دستور کشتن او را دادند و نپذیرفتم و اعلام کردم که اگر هم مرا بکشند او را نکشم پس از آن او را تحویل فضل بن یحیی برمکی دادند و مدتی هم نزد او زندانی بود و فضل بن ربیع هر شب خوراکی برای او میفرستاد و نمیگذاشت از جای دیگر برای او ببرند و او هم افطار و خوراکی جز آن مائده نداشت تا سه شبانه روز بر این منوال گذشت و چون شب چهارم خوراک فضل بن یحیی را برای او آوردند دست ب آسمان برداشت و عرضکرد خدایا تو میدانی که اگر پیش از این چنین غذائی میخوردم بمرگ خود کمک کرده بودم گوید خورد او بیمار شد و چون فردا پزشک بالینش فرستادند تا از دردش بپرسد در جواب پزشک تغافل کرد و چون باو اصرار کرد کف دست خود را بلند کرد و بپزشک نمود و فرمود درد من اینست و در وسط کف او سبزی بود که نشانه زهری بود که باو داده بودند گفت پزشک برگشت و گفت خدا داناتر است بدان چه با او کردید سپس وفات کرد.
19- علی بن یقطین گوید:
رشید مردی خواست که امر امامت ابی الحسن موسی بن جعفر را بوسیله او باطل کند و او را خاموش سازد و در مجلس شرمنده کند یک مرد افسونگری را برای او آوردند و چون سفره گستردند نیرنگی باخت با قرصه های نان که خادم ابی الحسن هر وقت میخواست گرده نانی بردارد از جلو دستش میپرید هرون از خنده و شادی از جا پریده بود برای این موضوع درنگی نشد که امام هفتم سربلند کرد و بصورت شیری که بر یکی از پرده ها بود فرمود ای شیر خدا بگیر دشمن خدا را گوید آن صورت جست و چون بزرگترین درنده آن جادوگر را بلعید هرون و همدستانش غش کردند و برو افتادند و از ترس و هراس خرد آنها پرید و چون بهوش آمدند پس از مدتی هرون بامام گفت بحق خودم بر تو خواهش دارم که از این صورت بخواهی آن مرد را برگرداند فرمود اگر عصای موسی آنچه را بلعید رد کرد از رشته ها و چوب دستی های جادوگران این صورت هم آنچه بلعیده رد میکند و این معجزه مؤثرترین وسیله کشتن آن حضرت گردید.
20- حسن بن محمد بن بشار گوید:
مردی از اهالی قطعیة الربیع از عامه که مقبول القول بود گفت من برخی از اهل فضل خاندان پیغمبر را دیدم و چون او (موسی بن جعفر) در عبادت و فضل هرگز ندیدم گفتم که را گوئی و چگونه او را دیدی؟ گفت در دوران سندی بن شاهک ما هشتاد تن از معتمدان را جمع کردند و نزد موسی بن جعفر بردند سندی بما گفت ای آقایان شما ملاحظه کنید باین مرد آسیبی رسیده زیرا مردم معتقدند باو بد کرداری شده و در این باب مبالغه کنند، این منزل او است و این بستر راحت و سختی باو نشده و امیر المؤمنین قصد سوئی با او ندارد و در همه امورش راحت است از او بپرسید گوید ما مقصودی نداشتیم جز ملاحظه زیبائی و فضل و سیمای او آن حضرت گفت آنچه از بابت توسعه در منزل و امور دیگر گوید درست است جز اینکه من بشما عده اطلاع می دهم که در نه دانه خرما بمن زهر داده اند و من فردا سبز رنگ میشوم و بعد از فردا وفات میکنم گوید بسندی بن شاهک نگاه کردم که بخود لرزید و مضطرب شد چون شاخه خرما- حسن راوی حدیث گوید این مرد از خیار عامه بود و شیخی راستگو و مقبول القول بود و ثقه و موثق جدا در پیش مردم.
21- ثابت بن دینار گوید:
امام از چهارم پرسیدم از خدای جل جلاله که آیا مکان دارد؟ فرمود خدا از آن برتر است، گفتم پس چرا پیغمبرش را به آسمان برد؟ فرمود تا ملکوت آسمان و آنچه از عجایب و بدایع آفرینش وی در آنست بوی بنماید گفتم گفتار خدای عز و جل (سوره
النجم) که نزدیک شد و آویخت تا باندازه دو سر گمان بود یا نزدیکتر چه معنی دارد؟ فرمود مقصود از آن رسول خدا (ص) است که نزدیک پرده های نور شد و ملکوت آسمان ها را دید و سپس آویخت در زیر پای خود ملکوت زمین را نگریست تا بنظر آورد که باندازه فاصله دو سر کمان بزمین نزدیک شده و صلی اللَّه علی نبینا محمد و آله اجمعین.

مجلس سی ام نهم محرم و دهم آن روز یک شنبه سال 368 و آن در مقتل حسین (ع) است

1- امام چهارم فرمود:
چون مرگ معاویه در رسید پسرش یزید را طلبید و برابر خود نشانید و گفت پسرم من گردن کشان گشان را برایت رام کردم و کشورها را برایت آماده نمودم و سلطنت را بکام تو انداختم و از سه کس که با همه توان خود با تو مخالفت کنند بر تو نگرانم که عبد اللَّه بن عمر بن خطاب و عبد اللَّه بن زبیر و حسین بن علی (ع) باشند، عبد اللَّه بن عمر از دل با تو است باو بچسب و دست از او بر مدار عبد اللَّه بن زبیر را اگر بچنک آوردی تیکه تیکه کن که چون شیر بر تو بجهد و چون روباه از تو پنهان گردد و اما حسین بن علی را دانی چه نسبتی با رسول خدا (ص) دارد و از گوشت و خون وی باشد من میدانم که مردم عراق او را بر تو بشورانند و دست از او بردارند و ضایعش کنند اگر باو دست یافتی حق او را بشناس و مقام او را نسبت به رسول خدا (ص) رعایت کن و مؤاخذه اش مکن با اینکه ما با او همدم و خویش هستیم مبادا باو بدی کنی و از تو بدی بیند. چون معاویه مرد و یزید متصدی کار شد عمش عتبه را حاکم مدینه ساخت عتبه بمدینه آمد و حاکم سابق آن از طرف معاویه مروان بن حکم بود جای او را گرفت و برنشست تا دستور یزید را در باره اش اجرا کند مروان گریخت و بر او دست نیافت عتبه حسین بن علی (ع) را خواست و گفت امیر المؤمنین دستور داده با وی بیعت کنی حسین بن علی فرمود ای عتبه تو میدانی که ما اهل بیت کرامت و معدن رسالتیم و اعلام حقی که خدا بدلها سپرده و زبان ما را بدان گویا ساخته من باذن خدای عز و جل گویا شدم و از جدم رسول خدا (ص) شنیدم که میفرمود خلافت بر فرزندان ابی سفیان حرام است چگونه با خاندانی بیعت کنم که رسول خدا (ص) در باره آنها چنین گفته چون عتبه این را شنید بکاتبش دستور داد نوشت:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ بسوی عبد اللَّه یزید امیر المؤمنین از طرف عتبه بن ابی سفیان اما بعد به راستی حسین بن علی برای تو حق خلافت و بیعت معتقد نیست در باره او هر نظری خواهی بگیر و السلام و چون نامه بیزید رسید بعتبه جواب نوشت اما بعد این نامه ام که بتو رسید فوری جواب بنویس و شرح بده در نامه ات هر که مطیع من است و هر که مخالف من است و باید سر حسین بن علی با جواب نامه باشد. این خبر بحسین رسید و آهنگ عراق کرد شب بمسجد پیغمبر آمد تا با قبر آن حضرت وداع کند چون بقبر رسید نوری از قبر درخشید و بجای خود برگشت و شب دوم برای وداع آمد و بنماز ایستاد و طول دارد تا چرتش برد و پیغمبر (ص) بخوابش آمد و او را در آغوش گرفت و بسینه چسبانید و چشمش را بوسید و فرمود پدرم بقربانت گویا بخونت آغشته بینم در میان جمعی از این امت که امید شفاعتم دارند و نزد خدا برای آنها بهره ای نیست پسر جانم تو نزد پدر و مادر و برادر خود می آئی و همه مشتاق تواند و در بهشت درجاتی داری که جز با شهادت بدان نرسی حسین (ع) گریان از خواب برخاست و نزد خاندان خود آمد و خواب خود را گفت و با آنها وداع کرد و خواهران و دختران و برادرزاده اش قاسم را بر محمل سوار کرد و با بیست و یک تن از اصحاب و اهل بیتش حرکت نمود که از آن جمله اند ابو بکر بن علی، محمد بن علی: عثمان بن علی و عباس بن علی، عبد اللَّه بن مسلم بن عقیل، علی بن الحسین الاکبر، علی بن الحسین الاصغر عبد اللَّه بن عمر از حرکت او مطلع شد و شتابان دنبال آن حضرت رفت و در یکی از منازل ب آن حضرت رسید و عرضکرد یا ابن رسول اللَّه قصد کجا داری؟ فرمود عراق گفت آرام باش برگرد بحرم جدت حسین (ع) نپذیرفت و در این صورت ابن عمر عرضکرد ای ابا عبد اللّه آنجا را که رسول خدا میبوسید بمن بنما حسین ناف خود را عیان کرد و ابن عمر سه بار بر آن بوسه زد و گریست و گفت تو را بخدا میسپارم که تو در این سفر کشته خواهی شد، حسین و اصحابش روان شدند تا بمنزل ثعلبیه رسیدند و مردی بنام بشر بن غالب بر آنها در آمد و عرضکرد یا ابن رسول اللَّه بمن خبرده از گفتار خدای عز و جل (سوره اسراء- 71) روزی که هر مردمی را با امامشان دعوت کنیم- فرمود امامی که بحق دعوت کرده و او را اجابت کردند و امامی که بگمراهی دعوت کرده و او را اجابت کردند آنان در بهشتند و اینان در دوزخ و این است که فرمود (شوری 7) گروهی در بهشت و گروهی در دوزخ سپس روان شد تا بعذیب منزل کرد و در آن بخواب نیمه روز شد و گریان از خواب بیدار شد پسرش باو گفت پدر جان برای چه گریه میکنی؟ فرمود پسر جانم این ساعتی است که خواب آن دروغ نیست در خواب کسی بمن برخورد و گفت شما در رفتن شتاب میکنید و مرگ شما را ببهشت میبرد سپس رفت تا به رهیمه رسید و مردی از اهل کوفه که ابا هرمش میگفتند بر آن حضرت وارد شد و گفت ای زاده پیغمبر چرا از مدینه بیرون شدی فرمود وای بر تو ای ابا هرم دشنامم دادند صبر کردم، مالم را بردند صبر کردم و خواستند خونم را بریزند گریختم و بخدا مرا میکشند خدا جامه سر تا سر خواری در آنها کند و شمشیر برنده بر آنها مسلط نماید و بر آنها کسی گمارد که خوارشان کند گفت خبر بعبید اللَّه بن زیاد رسید که حسین (ع) در رهیمیه فرود آمده حر بن یزید را با هزار سوار جلو او فرستاد حر گفت چون از منزل بر آمدم که برابر حسین (ع) روم سه بار ندائی شنیدم که ای حر مژده بهشت گیر برگشتم کسی را ندیدم گفتم مادر بعزای حر نشیند بجنگ زاده پیغمبر می رود چگونه مژده بهشت دارد حر هنگام نماز ظهر بحسین (ع) رسید حسین پسرش را امر کرد اذان و اقامه گفت و حسین (ع) با هر دو گروه نماز ظهر را خواند و چون سلام نماز داد حر پیش جست و عرضکرد السلام علیک یا ابن رسول اللَّه و رحمة اللَّه و برکاته حسین فرمود و علیک السلام تو کیستی ای بنده خدا؟ گفت من حر بن یزیدم فرمود حر بجنگ ما آمدی یا بیاری ما گفت مرا بجنگ تو فرستادند و بخدا پناه می برم که از قبر برآیم و پایم بموی سرم بسته باشد و دستم بگردنم و مرا به رو در آتش جهنم اندازند ای زاده رسول خدا (ص) کجا میروی برگرد بحرم جدت زیرا تو را میکشند، حسین فرمود:
من میروم و ز مرگ ننگی نبود - آن را که بدل نیت خیر است و جهاد
همدرد نکویان شود و جان بدهد - از بدمنش و مجرم و بی دین آزاد
با عیب بمانم و بمیرم بی غم - خواری که بمانی و بود دشمن شاد
حسین ره سپرد تا بقطقطانیه منزل کرد و خیمه ای بر پا دید فرمود این خیمه از کیست، گفتند از عبید اللَّه بن حر حنفی حسین باو پیغام داد که ای مرد تو گنهکار و خطا کاری و به راستی خدای عز و جل بدان چه کردی مؤاخذه ات کند اگر در این موقع بخدا توبه نکنی و مرا یاری نکنی تا جدم برابر خدای تبارک و تعالی شفیع تو باشد.
گفت یا ابن رسول اللَّه اگر یاریت کنم اول کس باشم که جانم قربانت کنم ولی این اسبم را تقدیمت کنم که بخدا هر وقت سوارش شدم هر چه را خواستم دریافتم و هر که قصد مرا کرده از او نجات یافتم او را برگیر حسین از او رو گردانید و فرمود ما را نیازی بتو و اسب تو نیست و من ستمکاران را بکمک خود نپذیرم ولی بگریز و نه با ما باش و نه بر ما زیرا هر که فریاد و شیون ما خاندان را بشنود و اجابت نکند خدایش برو در دوزخ اندازد سپس روانه شد تا بکربلا رسید و فرمود اینجا کجا است؟ گفتند کربلا است یا ابن رسول اللَّه فرمود بخدا امروز روز گرفتاری و بلا است و در اینجا خون ما ریخته شود و حریم ما مباح گردد عبید اللَّه بن زیاد در نخیله قشون خود را سان دید و مردی بنام عمر بن سعد را با چهار هزار سوار برابر حسین (ع) فرستاد و عبد اللَّه بن حصین تمیمی هم با هزار سوار دنبال او آمد و شبت ربعی با هزار سوار و محمد بن اشعث بن قیس کندی با هزار سوار و فرمان روای عمر سعد بود و بهمه دستور اطاعت او رسید بعبید اللَّه خبر دادند که عمر سعد شبها با حسین هم صحبت می شود و از نبرد او خودداری میکند شمر بن ذی الجوشن را با چهار هزار دنبال او فرستاد و بعمر سعد نوشت این نامه من که بتو رسید حسین بن علی را مهلت مده و گلوی او را بگیر و آب را بر او ببند چنانچه در یوم الدار بر عثمان بستند این نامه که بعمر سعد رسید جارچیش فریاد کشید ما حسین و یارانش را یک شبانه روز مهلت دادیم این جار بر حسین و یارانش ناگوار شد، حسین بپا خاست، خطبه خواند و فرمود: من خاندانی خوش رفتارتر و پاک تر از خاندان خودم نمی شناسم و یارانی بهتر از یارانم، مینگرید که بر سر من چه آمده است؟ شما را از بیعت خود آزاد کردم شما را بیعتی بعهده نیست و بر شما از من ذمه ای نباشد شب شما را فرا گرفته آن را مرکب خود سازید و در اطراف پراکنده شوید زیرا این قوم همانا مرا تعقیب کنند و اگر مرا یافتند بدنبال دیگری نروند عبد اللَّه بن مسلم بن عقیل بپا خاست و گفت یا ابن رسول اللَّه مردم چه گویند که ما شیخ و بزرگ و آقا و آقازاده خود را و زاده پیغمبری که سید انبیاء است واگذاریم و شمشیری برایش نزنیم و نیزه ای بکار نبریم نه بخدا تا در سرانجام تو درآئیم و جان و خون خود را قربانت کنیم چون چنین کنیم آنچه بر ما است ادا کرده باشیم و از عهده ای که داریم برآئیم، مردی هم بنام زهیر بن قین بجلی برخاست و گفت یا ابن رسول اللَّه دوست دارم برای یاری تو و همراهانت صد بار کشته شوم و زنده شوم و خدا بوسیله من از شما خاندان دفاع کند باو و یارانش گفت جزای خیر بینید سپس حسین دستور داد شبه خندقی گرد یارانش کندند و از هیزم پر کردند و پسرش علی (ع) را با سی سوار و بیست پیاده فرستاد آب آوردند و آنها ترسان بودند و خود این شعر میسرود:
اف بتو ای روزگار یار ستمگر - چند بصبح و پسین چه گرگ تناور
آتش گیرید که در دنیا بدان شتافتید حسین (ع) فرمود کیست این مرد؟ گفتند این جویریه، گفت خدایا بچشان او را عذاب آتش در دنیا، اسبش رم برداشت و او را در همان آتش انداخت و سوخت مرد دیگری بنام تمیم بن حصین فزاری از عسکر عمر بن سعد بیرون آمد و جار کشید ای حسین و یاران حسین آب فرات را ببینید که چون شکم ماهی موج زند بخدا قطره ای از آن نچشید تا از بیتابی جان دهید، حسین فرمود این مرد کیست؟ گفتند تمیم بن حصین است فرمود او و پدرش از اهل دوزخ باشند خدایا امروز او را از تشنگی بکش تشنگی او را گلوگیر کرد تا از اسبش بزمین افتاد و زیر سم اسبها خرد شد و مرد دیگری از قشون عمر بن سعد بنام محمد بن اشعث کندی پیش آمد و گفت ای حسین بن فاطمه تو از طرف رسول خدا چه حرمتی داری که دیگران ندارند؟ فرمود از این آیه (آل عمران 23) خدا برگزیده آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان نژادهائی که از یک دیگرند. سپس فرمود بخدا محمد از خاندان ابراهیم است و عترت رهبر از خاندان محمدند- فرمود این مرد کیست؟ گفتند محمد بن اشعث بن قیس کندی است حسین سر ب آسمان برداشت و گفت خدایا بمحمد بن اشعث یک خواری بده که هرگز عزیزش نگردانی بر او عارضه ای رخ داد و از لشکر بکناری رفت تا خود را وارسد و خدا کژدمی بر او مسلط کرد و او را گزید و مکشوف العوره جان داد.
تشنگی بر حسین و یارانش غلبه کرد یکی از یارانش بنام یزید (بریر خ ب) بن حصین همدانی (راوی حدیث ابراهیم بن عبد اللَّه گوید او خال ابی اسحق همدانی بوده) خدمت آن حضرت آمد و عرض کرد یا ابن رسول اللَّه بمن اجازه ده بروم و با این لشکر سخن کنم باو اجازه داد نزد آنها رفت و گفت ای گروه مردم براستی خدا محمد را براستی فرستاد تا بشیر و نذیر و داعی بخدا باشد باجازه او و چراغ فروزنده باشد این آب فراتست که خوکهای ده نشینان و سگانشان در آن غوطه خورند و از فرزند او دریغ داشتید در جواب گفتند ای یزید بسیار سخن دراز کردی بس کن باید حسین تشنگی کشد چنانچه کسانی پیش از او تشنه ماندند حسین فرمود یزید بنشین و خود از جا جست و بر شمشیر تکیه داد و به آواز بلند فریاد کرد و فرمود شما را بخدا آیا مرا میشناسید؟ گفتند آری، تو زاده رسول خدائی و سبط او، گفت شما را بخدا می دانید جدم رسول خداست؟ بخدا آری، بخدا می دانید مادرم فاطمه دختر محمد است؟ بخدا آری، شما را بخدا می دانید که پدرم علی بن ابی طالب است؟ گفتند بخدا آری، می دانید جده ام خدیجه دختر خویلد اول زن این امت است؟ گفتند بخدا آری گفت شما را بخدا می دانید سید شهداء حمزه عموی پدر منست؟ گفتند بخدا آری، می دانید جعفر طیار در بهشت عم منست؟ گفتند بخدا آری، شما را بخدا می دانید این شمشیر رسول خداست بکمرم؟ گفتند بخدا آری، شما را بخدا می دانید این عمامه رسول خداست بر سر من؟ بخدا آری، شما را بخدا می دانید علی در مسلمانی پیش از همه است و در علم و حلم برتر از همه است و ولی هر مؤمن و مؤمنه است؟ گفتند بخدا آری، فرمود پس برای چه خون مرا حلال دانید و با آنکه پدرم فردای قیامت بر سر حوض است و مردانی را از آن بر کنار سازد مانند شترانی که از سر آب رانند و پرچم حمد روز قیامت به دست جد منست گفتند همه اینها را می دانیم و از تو دست بر نداریم تا از تشنگی بمیری: حسین که آن روز پنجاه و هفت سال داشت دست بمحاسن خود گرفت و فرمود خشم خدا بر یهود آنگاه سخت شد که گفتند عزیز پسر خداست و بر نصاری آنگاه سخت شد که گفتند، مسیح پسر خداست و بر مجوس آنگاه که آتش را بجای خدا پرستیدند و سخت باشد خشم خدا بر مردمی که پیغمبر خود را کشتند و سخت است خشم او بر این جمعی که قصد دارند پسر پیغمبر خود را بکشند گوید حر بن یزید بر اسب خود زد و از لشکر عمر بن سعد (لع) بلشگر حسین (ع) آمد و دست بر سر نهاد و میگفت خدایا بتو بازگشتم توبه ام بپذیر که دل دوستانت و اولاد پیغمبرت را بهراس انداختم، یا ابن رسول اللَّه آیا توبه من قبولست؟ فرمود آری خدا توبه ات را پذیرفت گفت یا ابن رسول اللَّه بمن اجازه میدهی از طرف تو نبرد کنم باو اجازه داد و بمیدان رفت و میگفت:
بگردن زنمتان بشمشیر تیز - ز بهتر کسی کامده در عراق
و هیجده کس از آنها را کشت و کشته شد حسین بالینش آمد و هنوز خون از او فواره می زد فرمود به به تو در این دنیا و در آخرت آزادی که حر نام داری و این شعر را بالای سرش سرود:
چه خوش حریست حر بنی ریاحم - شکیبا زیره نیزه و در پناهم
چه خوش حری که گوید وا حسینا - ببخشد جان بجنگد در سپاهم
سپس زهیر بن قین بجلی بمیدان رفت و خطاب بحسین میسرود:
منستم زهیر و منم ابن قین - برانم شما را بتیغ از حسین
پس از او حبیب بن مظاهر اسدی بمیدان رفت و میسرود:
امروز در آئیم بجد تو پیمبر - هم بر حسن و باب تو آن فاتح خیبر
و نوزده کس از آنها کشت و بخاک افتاد و میسرود:
منم حبیب و پدرم مظهر - ما از شما از کی بویم و اطهر
ناصر خیر الناس حین یذکر و از آنها سی و یک تن کشت و کشته شد (رضی الله عنه) پس از او عبد اللَّه بن ابی عروه غفاری بمیدان رفت و میسرود:
دانند بحق بنو غفاران - کاندر سر انتقام یاران - شمشیر زنم بنابکاران
بیست تن از آنها کشت و کشته شد (ره). پس از او بریر بن خضیر همدانی قرآن داناترین اهل زمانش بمیدان رفت و میسرود،
منم بریر و پدرم خضیره - خیری ندارد آنکه نابخیره
و سی تن از آنها کشت و کشته شد (رضی الله عنه) پس از او مالک بن انس کاهلی به میدان رفت و میسرود:
بدانند کاهل بدانند دودان - بدانند خندف ابا قیس عیلان
که قومم بود قاتل هم نبردان - ایا قوم باشید چون شیر غران
چه آل علی شیعه از بهر رحمان - نه چون حر بیان شیعه از بهر شیطان
18 کس کشت و شهید شد (رضی الله عنه) پس از او زیاد بن مهاجر کندی حمله کرد و میگفت:
منم زیاد و پدرم مهاجر - از شیر بیشه اشجعم ای کافر
پروردگارا مر حسین را ناصر - وز ابن سعد تارک و مهاجر
نه کس کشت و کشته شد (رضی الله عنه) پس از او وهب بن وهب بمیدان رفت (یک نصرانی بود که بدست حسین (ع) مسلمان شده بود و با مادرش همراه آن حضرت بکربلا آمده بود) سوار اسبی شد و عمود خیمه را بدست گرفت و جنگید تا هفت یا هشت تن آنها را کشت و اسیر شد و او را نزد عمر بن سعد بردند و دستور داد سرش را بریدند و بلشگرگاه حسین انداختند مادرش شمشیر او را برداشت و بمیدان رفت حسین باو فرمود ای مادر وهب بجای خود بنشین خدا جهاد را از زنها برداشته تو و پسرت
با جدم محمد در بهشتید. بعد از او هلال بن حجاج بمیدان رفت و میسرود:
تیر نشاندار زنم بر عدو - سود نبخشد بکسی ترس او
سیزده تن از آنها کشت و شهید شد (رضی الله عنه) پس از او عبد اللَّه بن مسلم بن عقیل بن ابی طالب بمیدان رفت و میسرود:
قسم خوردم نمیرم من جز آزاد - اگر چه مرگ بس تلخست در یاد
بدم باشد که ترسو خوانده گردد - که ترسو هم گریزد و هم کند بد
سه تن از آنها کشت و کشته شد (رضی الله عنه) و پس از او علی بن الحسین بمیدان رفت و چون برابر دشمن می رفت اشک از چشم حسین روان شد و گفت خدایا تو گواهی که زاده رسولت برابر آنها رفت که مانند ترین مردم است به رسول تو در چهره و در سیما او شروع به رجز کرد و گفت:
منم علی بن حسین بن علی - ما بخدا هستیم اولی به نبی -از پدر امروز کنم دفع بدی
ده تن را کشت و نزد پدر برگشت و گفت پدر جان تشنه ام حسین فرمود شکیبا باش پسر جانم جدت بجامی لبالب تو را سیراب کند، برگشت و نبرد کرد تا چهل و چهار تن از آنها کشت و شهید شد صلی اللَّه علیه. پس از او قاسم بن حسن بن علی بمیدان رفت و میگفت:
بی تاب مشو جانم هر زنده بود فانی - امروز بهشت خلد از بهر تو ارزانی
و سه کس را کشت و او را از اسب در انداختند (رضی الله عنه). حسین به راست و چپ نگریست و کسی را ندید سر به آسمان برداشت فرمود خدایا می بینی با پیغمبرزاده ات چه میکنند؟ بنو کلاب راه فرات را بر او بستند و تیری بگلوگاهش رسید و از اسبش بزمین افتاد و تیر را بر آورد و بدور انداخت و کف زیر خون گرفت و چون پرشد سر و ریش با آن آلوده کرد و گفت من خدا را ستم دیده و خون آلود برخورم و بگونه چپ روی خاک افتاد و دشمن خدا سنان ایادی و شمر بن ذی الجوشن عامری با جمعی از شامیان آمدند و بالای سر او ایستادند و بیکدیگر گفتند چه انتظاری دارید این مرد را راحت کنید سنان بن انس ایادی فرود آمد و ریش حسین را گرفت و با شمشیر بگلویش میزد و میگفت بخدا من سر تو را جدا میکنم و می دانم که تو زاده رسول خدا (ص) و بهترین مردمی از جهت پدر و مادر و اسب حسین آمد و یال و کاکل خود را بخون او آغشته و می دوید و شیهه میکشید چون دختران حسین شیهه او را شنیدند بیرون دویدند و اسب بی صاحب دیدند و دانستند که حسین (ع) کشته شده، ام کلثوم دختر حسین دست بر سر نهاد و شیون سرداد و میگفت وا محمداه این حسین است که در بیابانست و عمامه و ردایش بغارت رفته. سنان سر حسین را نزد عبید اللَّه زیاد آورد و میگفت:
بار کن از سیم و زر شترانم - قاتل خیر بشر بام و ببابم
قاتل شاهنشه دو جهانم - آنکه بود در نسب به از همه مردم
عبید اللَّه باو گفت وای بر تو اگر میدانستی بهتر مردم است در پدر و مادر چرا او را کشتی؟ دستور داد گردن او را زدند و روحش بدوزخ شتافت ابن زیاد پیکی نزد ام کلثوم دختر (دختر ظ) حسین فرستاد و پیام داد حمد خدا را که مردان شما را کشت در آنچه با شما شد چه نظر داری؟ فرمود ای پسر زیاد اگر چشم تو بکشتن حسین روشن شد چشم جدش دیر زمانی بدیدار او روشن بود او را میبوسید و لبانش میمکید و بشانه خودش سوارش میکرد جواب جد او را آماده کن که فردا طرف تو است.