فهرست کتاب


ترجمه امالی شیخ صدوق

شیخ صدوق مرحوم آیة الله محمد باقرکمره‏ای‏‏‏

مجلس هیجدهم روز سه شنبه یازده روز از ماه رمضان سال 367 مانده

1- رسول خدا فرمود:
نوشته بوده بر در بهشت لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ علی برادر رسول اللَّه است پیش از آنکه آفریده شوند آسمانها و زمینها بدو هزار سال.
2- ابن عباس گوید:
پرسیدم از پیغمبر کلماتی را که آدم دریافت از پروردگار خود و توبه او را پذیرفت فرمود بحق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین جز آنکه توبه ام بپذیری و توبه اش را پذیرفت.
3- عطاء گوید از عایشه پرسیدم راجع بعلی بن ابی طالب، گفت:
آن حضرت خیر البشر است و شک نکند در آن جز کافر.
4- از حذیفه سؤال شد راجع به علی «ع» گفت:
آن حضرت خیر البشر است و شک ندارد در آن جز منافق.
5- حذیقة بن یمان از پیغمبر روایت کرده که فرمود:
علی بن ابی طالب خیر البشر و هر که ابا کند کافر است.
6- ابو زبیر مکی گوید:
من جابر را دیدم که عصاکشان در کوچه و محافل انصار میگردید و می گفت علی خیر البشر است هر که ابا کند کافر است ای گروه انصار فرزندان خود را بدوستی علی بن ابی طالب پرورش دهید و هر که ابا کرد از مادرش وارسید.
7- به روایت امام هشتم از جدش علی بن ابی طالب فرمود که:
پیغمبر بمن فرموده توئی خیر البشر و شک نکند در باره تو جز کافر.
8- علی «ع» فرمود:
از طرف رسول خدا ده چیزی بمن داده شد که بکسی پیش از من داده نشده و بکسی پس از من هم داده نشود فرمود ای علی تو برادر منی در دین و تو برادر منی در آخرت، ایستگاه تو روز قیامت از همه مردم بمن نزدیکتر است منزل من و تو در بهشت برابر همند چون منزل دو برادر، توئی حق توئی ولی توئی وزیر، دشمنت دشمن منست و دشمن من دشمن خدا دوستت دوست منست و دوست من دوست خداست.
9- عروة بن زبیر گوید:
ما در مسجد رسول خدا «ص» انجمنی داشتیم و در کارهای اهل بدر و بیعت رضوان گفتگو میکردیم ابو درداء گفت ای مردم من شما را آگاه نکنم از کسی که مالش از همه کمتر است و ورعش بیشتر و کوشش او در عبادت فزونتر؟ گفتند او کیست؟ گفت علی بن ابی طالب «ع» گوید بخدا هر که در انجمن بود از او روی گردانید و مردی از انصار باو گفت ای عویمر سخنی گفتی که کسی با تو موافقت نکرد ابو درداء گفت ای مردم من آنچه را دیدم میگویم و شما هم باید آنچه دیدید بگوئید من خود علی بن ابی طالب را در شویحطات نجار دیدم که از موالی خود کناره کرد و از آنان که همراه ویند مخفی شده و پشت نخلها خلوت کرده من او را گم کرده بودم و از من دور شده بود گفتم بمنزل خود رفته است بناگاه آوازی حزین و آهنگی دلگداز شنیدم که میگفت. «معبودا چه بسیار جرم بزرگی که از من برخوردی و در برابرش بمن نعمت دادی و چه بسیار جنایتی که بکرم خود از کشف آن بزرگواری نمودی معبودا اگر چه بدرازا کشید در نافرمانیت عمرم و بزرگ است در دفتر جرمم من جز آمرزشت آرزوئی ندارم و جز رضایت امیدم نیست» این آواز مرا بخود جلب کرد و دنبالش رفتم و ناگاه دیدم خود علی بن ابی طالب است خود را از او پنهان کردم و آرام حرکت نمودم چند رکعتی بجا آورد در آن نیمه شب تار سپس بدرگاه خدا مشغول گریه و زاری و دعا و شکوه شد و در ضمن مناجاتش میگفت «معبودا در گذشت تو اندیشم و خطایم بر من آسان آید و یاد سختگیری تو افتم و گرفتاریم بر من بزرگ شود سپس فرمود آه اگر من در نامه عملم گناهی بخوانم که از یاد بردم و تو آن را بر شمردی و بگوئی او را بگیرید وای از این گرفتاری که عشیره اش نتوانند نجاتش داد و قبیله اش سودی بدو نرسانند همه مردم بحال او رقت کنند گاهی کک او را احضار نمایند سپس فرمود آه از آن آتشی که جگرها و کلیه ها را کباب کند آه از آتش برکننده کباب از سیخ آه از فروشدن در لجه شراره های سوزان در، گریه اندر شد تا از نفس افتاد و دیگر حس و حرکتی از او ندیدم گفتم خوابش ربوده است برای شب نشینی طولانی او، بیدارش کنم برای نماز بامداد نزد او رفتم و دیدم چون چوبه خشکی افتاده او را جنبانیدم حرکت نکرد و نشانیدمش نشستن نتوانست گفتم إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ بخدا علی بن ابی طالب از دنیا رفته دوان بمنزلش رفتم که خبر مرگ او را برسانم فاطمه «ع» فرمود داستان او چیست؟ باو گزارش دادم فرمود ای ابو درداء بخدا این همان غشی است که از ترس خدا باو دست میدهد و آب آوردند و بر چهره او پاشیدند و بهوش آمد و بمن نگاه کرد که میگریستم فرمود ای ابو دردا برای چه گریه میکنی؟ گفتم از این آسیبی که بخود میزنی، فرمود ای ابو درداء چطور باشی گاهی کک بینی مرا برای حساب دعوت کرده اند، بزه کاران کیفر را معاینه کنند و فرشتگان سخت گیر و دوزخیانان تندخو گرد مرا دارند و من در برابر ملک جبار ایستاده ام دوستان از من دست کشیده و اهل دنیا به من دلسوزی کنند اینجا تو باید بیشتر بحالم رقت کنی در برابر کسی که چیزی بر او پوشیده نیست ابو درداء گفت این حالت را بخدا در هیچ کدام اصحاب رسول خدا ندیدم.
10- داود بن فرقد گوید:
شنیدم که پدرم از امام صادق «ع» پرسید کی وقت مغرب می شود؟ فرمود گاهی کک کرسی آن ناپدید شود گفت کرسی آن چیست؟ فرمود قرص خورشید است، گفت کی پنهان می شود؟ فرمود گاهی کک نگاه کنی و آن را نبینی.
11- امام صادق «ع» فرمود:
هر گاه خورشید ناپدید شد وقت مغرب شده است.
12- ابی اسامه زید شحام یا دیگری گفت:
یک بار بالای کوه ابو قبیس بودم و مردم نماز مغرب میخواندند و من میدیدم که آفتاب غروب نکرده و پشت کوه رفته امام صادق را دیدار کردم و باو گزارش دادم بمن فرمود چرا چنین کردی؟ بدکاری کردی هر گاه خورشید را بچشم خود ندیدی نماز مغرب را بخوان چه پشت کوه رود یا در افق فرو رود بشرطی که ابر رویش را نگرفته یا تاریکی بر آن سایه نیفکنده همانا تو مکلف بمشرق و مغرب خود هستی و بر مردم بحث لازم نیست.
13- سماعة بن مهران گوید:
بامام ششم عرض کردم راجع به مغرب که بسا میخوانیم و بیم داریم که خورشید پشت کوه باشد یا کوه آن را از ما پوشیده باشد؟ فرمود تو وظیفه نداری بالای کوه بروی.
14- امام ششم میفرمود:
رسول خدا نماز مغرب را میخواند و خاندانی از انصار با او نماز می خواندند بنام بنی سلمه که نیم میل منزلشان دور بود و وقتی بمنزل خود برمیگشتند جاهای تیر خود را می دیدند.
15- عبید بن زراره گوید:
شنیدم امام ششم میفرمود مردی با من همراه شد که نماز مغرب را تا شب تاخیر میکرد و نماز فجر را در تاریکی میخواند من مغرب را بمحض فرود شدن خورشید میخواندم و فجر را پس از روشنی سپیده آن مرد بمن گفت چرا مانند من عمل نکنی؟ آفتاب پیش از ما بر مردمی طلوع میکند و از ما که غروب کرد بر مردمی عیانست، گفتم بمحض که از دیده ما غروب کرد بر ما است که نماز بخوانیم و چون سپیده بر ما دمید باید نماز صبح بخوانیم این وظیفه ما است و بر آنان لازم است که نماز مغرب را وقتی بخوانند که آفتاب از خود آنها غروب کند.
16- ابان بن تغلب و ربیع بن سلیمان و ابان بن ارقم و دیگران روایت کرده اند که:
از مکه می آمدیم تا در وادی اجفر از دور مردی را دیدیم نماز میخواند و هنوز شعاع خورشید بچشم ما میخورد نادل گران شدیم و او نماز میخواند و ما بر او نفرین میکردیم تا یک رکعت نماز خواند و ما بر او نفرین کردیم و گفتیم این از جوانان مدینه است و چون نزد او رسیدیم دیدیم امام ششم جعفر بن محمد است فرود آمدیم و با او نماز خواندیم و یک رکعت از ما فوت شده بود چون نماز را تمام کردیم خدمتش رفتیم و گفتیم قربانت در این هنگام نماز میخوانی؟ فرمود بمحض که آفتاب ناپدید شد وقت میرسد.

مجلس نوزدهم روز جمعه هشت روز ب آخر رمضان 367 مانده

1- امام ششم «ع» فرمود:
همسایگان ام ایمن خدمت رسول خدا آمدند و عرضکردند یا رسول اللَّه براستی ام ایمن دیشب از گریه نخوابیده و پی درهم گریست تا صبح شد رسول خدا «ص» فرستاد ام ایمن خدمتش آمد باو فرمود ام ایمن خدا دیده ات را نگریاند همسایگان آمدند و بمن گزارش دادند که تو همه شب را گریستی خدا دیده گانت را نگریاند چرا گریستی؟ فرمود یا رسول اللَّه خواب هولناکی دیدم و همه شب را گریستم، رسول خدا فرمود خوابت را بمن بگو که خدا و رسولش بهتر میدانند، گفت بر من سخت است که آن را بگویم، فرمود خواب چنان نباشد که تو دیدی آن را برای رسول خدا بگو عرضکرد در این شب بخواب دیدم که گویا عضوی از بدنت در خانه من افتاده است رسول خدا فرمود آسوده بخواب فاطمه ام حسین را میزاید و تو او را پرستاری کنی و در آغوش گیری و باین مناسبت یکی از اعضای من در خانه تو باشد چون فاطمه «ع» حسین را زائید و روز هفتم شد رسول خدا «ص» دستور داد سرش را تراشیدند و به وزن مویش نقره صدقه داد و عقیقه اش کرد و ام ایمن او را آماده نمود و در برد رسول خدا پیچید و نزد رسول خدا «ص» آورد و رسول خدا «ص» فرمود مرحبا ب آورنده و آورده شده ای ام ایمن اینست تاویل خوابت.
2- ابی محمد شیخ اهل کوفه روایت کرد که:
چون حسین بن علی «ع» کشته شد دو پسر کوچک از لشکرگاهش اسیر شدند و آنها را نزد عبید اللَّه آوردند و زندانبان را طلبید و گفت این دو کودک را ببر و خوراک خوب و آب سرد به آنها مده و بر آنها تنک بگیر، این دو کودک روزه میگرفتند و شب دو قرص نان جو و یک کوزه آب برای آنها می آوردند تا یک سالی گذشت و یکی از آنها بدیگری گفت ای برادر مدتی است ما در زندانیم عمر ما تباه می شود و تن ما میکاهد این شیخ زندانبان که آمد مقام و نسب خود را باو بگوئیم شاید بما ارفاقی کند شب آن شیخ همان نان و آب را آورد و کوچکتر گفت ای شیخ تو محمد را میشناسی؟ گفت چگونه نشناسم او پیغمبر منست، گفت جعفر بن ابی طالب را میشناسی؟ گفت چگونه نشناسم با آنکه خدا دو بال باو داد، که با فرشتگان هر جا خواهد میرود، گفت علی بن ابی طالب را میشناسی؟ گفت چگونه نشناسم او پسر عم و برادر پیغمبر منست گفت ما از خاندان پیغمبر تو محمد و فرزندان مسلم بن عقیل علی بن ابی طالب و در دست تو اسیریم و خوراک و آب خوب بما نمیدهی و بما در زندان سخت گیری میکنی، آن شیخ افتاد و پای آنها را بوسید و میگفت جانم قربان شما ای عترت پیغمبر خدا مصطفی این در زندان بروی شما باز است هر جا خواهید بروید شب دو قرص نان جو و یک کوزه آب برای آنها آورد و راه را برای آنها نمود و گفت شبها راه بروید و روزها پنهان شوید تا خدا بشما گشایش دهد- شب رفتند تا بدر خانه پیره زنی رسیدند باو گفتند ما دو کودک غریب و نابلدیم و شب است امشب ما را مهمان کن و صبح میرویم گفت عزیزانم شما کیانید که از هر عطری خوشبوترید؟ گفتند ما اولاد پیغمبریم و از زندان ابن زیاد و از کشتن گریختیم پیره زن گفت عزیزانم من داماد نابکاری دارم که بهمراهی عبید اللَّه بن زیاد در واقعه کربلا حاضر شده و میترسم در اینجا بشما برخورد و شما را بکشد، گفتند ما همین یک شب را میگذرانیم و صبح به راه خود میرویم. گفت من برای شما شام می آورم شام آورد و خوردند و نوشیدند و خوابیدند کوچک به بزرگ گفت برادر جان امیدوارم امشب آسوده باشیم بیا در آغوش هم بخوابیم و همدیگر را ببوسیم مبادا مرگ ما را از هم جدا کند، در آغوش هم خوابیدند و چون پاسی از شب گذشت داماد فاسق عجوز آمد و آهسته در را زد عجوز گفت کیستی؟ گفت من فلانم، گفت چرا بی وقت آمدی؟ گفت وای بر تو پیش از آنکه عقلم بپرد و زهره ام از تلاش و گرفتاری بترکد در را باز کن، گفت وای بر تو چه گرفتاری شدی؟ گفت دو کودک از لشکرگاه عبید اللَّه گریختند و امیر جار زده هر که سر یکی از آنها را بیاورد هزار درهم جایزه دارد و هر که سر هر دو را بیاورد دو هزار درهم جایزه دارد و من رنجها بردم و چیزی بدستم نیامد، پیره زن گفت از آن بترس که در قیامت محمد خصمت باشد، گفت وای بر تو دنیا را باید بدست آورد، گفت دنیا بی آخرت بچه کارت آید، گفت تو از آنها طرفداری میکنی گویا در این موضوع اطلاعی داری باید نزد امیرت برم، گفت امیر از من پیره زنی که در گوشه بیابانم چه میخواهد؟ گفت باید من جستجو کنم در را باز کن استراحتی کنم و فکر کنم که صبح از چه راهی دنبال آنها بروم در را گشود و باو شام داد خورد و نیمه شب آواز خرخر دو کودک را شنید و مانند شتر مست از جا جست و چون گاو فریاد کرد و دست باطراف خانه کشید تا پهلوی کوچکتر آنها رسید، گفت کیست؟ گفت من صاحب خانه ام، شما کیانید؟ برادر کوچک بزرگتر را جنبانده و گفت برخیز که از آنچه میترسیدیم بدان گرفتار شدیم، گفت شما کیستید؟ گفتند اگر راست گوئیم در امانیم؟ گفت آری، گفتند ای شیخ امان خدا و رسول و در عهده آنان؟ گفت آری، گفتند محمد بن عبد اللَّه گواه است! گفت آری، گفتند خدا بر آنچه گفتید وکیل و گواه است! گفتند آری، گفتند ای شیخ ما از خاندان پیغمبرت محمدیم و از زندان عبید اللَّه بن زیاد از ترس جان گریختیم، گفت از مرگ گریختید و بمرگ گرفتار شدید، حمد خدا را که شما را بدست من انداخت، برخاست و آنها را بست و شب را در بند بسر بردند و سپیده دم غلام سیاهی فلیح نام را خواست و گفت این دو کودک را ببر کنار فرات و گردن بزن و سر آنها را برایم بیاور تا نزد ابن زیاد برم و دو هزار درهم جایزه ستانم، غلام شمشیر برداشت و آنها را جلو انداخت و چون از خانه دور شدند یکی از آنها گفت ای سیاه تو ببلال مؤذن پیغمبر مانی؟ گفت آقایم بمن دستور داده گردن شما را بزنم شما کیستید؟ گفتند ما از خاندان پیغمبرت محمد و از ترس جان از زندان ابن زیاد گریختیم و این عجوزه شما ما را مهمان کرد و آقایت میخواهد ما را بکشد آن سیاه پای آنها را بوسید و گفت جانم قربان شما، رویم سید شما ای عترت مصطفی بخدا محمد در قیامت نباید خصم من باشد، شمشیر را دور انداخت و خود را بفرات افکند و گریخت، مولایش فریاد زد نافرمانی من کردی؟ گفت من بفرمان توام تا بفرمان خدا باشی و چون نافرمانی خدا کنی من در دنیا و آخرت از تو بیزارم پسرش را خواست و گفت من حلال و حرام را برای تو جمع میکنم باید دنیا را بدست آورد این دو کودک را ببر کنار فرات گردن بزن و سر آنها را بیاور تا نزد عبید اللَّه برم و دو هزار درهم جایزه آورم، شمشیر گرفت و کودکان را جلو انداخت و کمی پیش رفت یکی از آنها گفت ای جوان من از دوزخ بر تو میترسم، گفت عزیزانم شما کیستید؟ گفتند از عترت پیغمبرت، پدرت میخواهد ما را بکشد، آن پسر هم بپای آنها افتاد و بوسید و همان را گفت که غلام سیاه گفته بود، و شمشیر را دور انداخت و خود را بفرات افکند. پدرش فریاد زد مرا نافرمانی کردی؟ گفت فرمان خدا بر فرمان تو مقدم است آن شیخ گفت جز خودم کسی آنها را نکشد شمشیر گرفت و جلو رفت و در کنار فرات تیغ کشید و چون چشم کودکان بتیغ برهنه افتاد گریستند و گفتند ای شیخ ما را ببر بازار بفروش و مخواه که روز قیامت محمد خصمت باشد، گفت سر شما را برای ابن زیاد میبرم و جایزه میستانم، گفتند خویشی ما را با رسول خدا «ص» منظور نداری؟ گفت شما با رسول خدا پیوندی ندارید، گفتند ای شیخ ما را نزد عبید اللَّه بر تا خودش در باره ما حکم کند گفت من باید با خون شما باو تقرب جویم، گفتند ای شیخ بکودکی ما ترحم نمیکنی؟ گفت خدا در دلم رحم نیافریده، گفتند پس بگذار ما چند رکعت نماز بخوانیم، گفت اگر سودی دارد برای شما هر چه خواهید نماز بخوانید آنها چهار رکعت نماز خواندند و چشم ب آسمان گشودند و فریاد زدند یا حی یا حکیم یا احکم الحاکمین میان ما و او بحق حکم کن، برخاست گردن بزرگتر را زد و سرش را در توبره گذارد و آن کوچک در خون برادر غلطید و گفت میخواهم آغشته بخون برادر رسول خدا را ملاقات کنم، گفت عیب ندارد تو را هم باو می رسانم، او را هم کشت و سرش را در توبره گذاشت و تن هر دو را در آب انداخت و سرها را نزد ابن زیاد برد او بر تخت نشسته و عصای خیزرانی بدست داشت، سرها را جلوش گذاشت و چون چشمش ب آنها افتاد سه بار برخاست و نشست، گفت وای بر تو کجا آنها را جستی؟ گفت پیره زنی از خاندان ما آنها را مهمان کرده بود، گفت حق مهمانی آنها را منظور نکردی؟ گفت نه، گفت با تو چه گفتند؟
گفت تقاضا کردند ما را ببر بازار و بفروش و بهای ما را بستان و محمد را در قیامت خصم خود مکن، تو در جواب چه گفتی؟ گفتم شما را میکشم و سرتان را نزد عبید اللَّه میبرم و دو هزار درهم جائزه میگیرم گفت دیگر با تو چه گفتند؟ گفتند ما را زنده نزد عبید اللَّه ببر تا خودش در باره ما حکم کند، تو چه گفتی؟ گفتم نه من با کشتن شما باو تقرب جویم، گفت چرا آنها را زنده نیاوردی؟ تا چهار هزار درهم بتو جائزه دهم، گفت دلم راه نداد جز آنکه بخون آنها بتو تقرب جویم، گفت دیگر با تو چه گفتند؟ گفتند ایشیخ خویشی ما را با رسول خدا «ص» منظور دار. تو چه گفتی؟ گفتم شما را با رسول خدا خویشی نیست، وای بر تو دیگر چه گفتند؟ گفتند بکودکی ما ترحم کن، گفت تو ب آنها ترحم نکردی؟ نه، گفتم خدا در دل من ترحم نیافریده، وای بر تو دیگر چه گفتند؟ گفتند بگذار چند رکعت نماز بخوانیم، گفتم اگر برای شما سودی دارد هر چه خواهید نماز بخوانید، گفت بعد از نماز خود چه گفتند؟ گفت آن دو یتیم عقیل دو گوشه چشم به آسمان کردند و گفتند یا حی یا حکیم یا احکم الحاکمین میان ما و او بحق حکم کن گفت خدا میان تو و آنها بحق حکم کرد کیست که کار این نابکار را بسازد، مردی شامی از جا برخاست و گفت من، گفت او را بهمان جا ببر که این دو کودک را کشته و گردن بزن و خونش را روی خون آنها بریز و زود سرش را بیاور، آن مرد چنان کرد و سرش را آورد و بر نیزه افراشتند و کودکان با تیر و سنگ او را میزدند و میگفتند این است کشنده ذریه رسول خدا «ص».

مجلس بیستم روز سه شنبه چهار شب از ماه رمضان 367 مانده

1- رسول خدا «ص» میفرمود:
به راستی در علی «ع» چند خصلت است که اگر یکی از آنها در همه مردم بود در فضل آنها بس بود گفته او هر که من مولای اویم علی مولای من است و گفته او علی از من چون هارونست از موسی و گفته او علی از منست و من از او و گفته او علی نسبت بمن چون خود من است طاعتش طاعت منست و نافرمانیش نافرمانی من و گفته او جنک با علی جنگ با خداست و سازش با علی سازش با خداست و گفته او دوست علی دوست خدا است و دشمن او دشمن خدا و گفته او علی حجت خدا و خلیفه او است بر بندگانش و گفته او دوستی علی ایمانست و بغض او کفر است و گفته او حزب علی حزب خداست و حزب دشمنانش حزب شیطان و گفته او علی با حق است و حق با او است از هم جدا نشوند تا سر حوض بر من در آیند و گفته او علی قسیم بهشت و دوزخ است و گفته او هر که از علی جدا شود از من جدا شده و هر که از من جدا شود از خدای عز و جل جداست و گفته او شیعیان علی همان کامجویان روز قیامتند.
2- رسول خدا «ص» فرمود:
شش چیز از من متعهد شوید و من برای شما بهشت را متعهدم هر گاه نقلی کنید دروغ نگوئید و وعده که میدهید خلاف نکنید و در امانت خیانت مکنید و دیده بپوشید و فرج خود نگهدارید و دست و زبان خود باز گیرید.
3- ابو الصلت هروی گوید:
چون مامون صاحب نظران اهل اسلام و دیانات یهود و نصاری و مجوس و صابئیه و دیگران را جمع کرد تا با علی بن موسی الرضا مباحثه کنند هر کس قیام کرد او را محکوم ساخت و گویا سنگ در دهانش نهادند.
علی بن محمد بن جهم پیش آمد و عرضکرد یا ابن رسول اللَّه شما معتقد بعصمت انبیائید! فرمود آری گفت چه میکنی با گفته خدای عز و جل (طه 121) آدم نافرمانی کرد و گمراه شد و گفته خدا (انبیاء 87) ذو النون گاهی کک خشمناک رفت و گمان کرد که ما بر او توانا نیستم و گفته او در باره یوسف (24) آن زن به وی همت گماشت و یوسف هم بدو همت گماشت و گفته او در باره داود (ص 25) کمان کرد داود که ما او را آزمودیم و گفتارش در باره پیغمبرش محمد «ص» (احزاب 37) در دل خود نهان کنی آنچه را خدایش عیان کند و از مردم میترسی و خدا سزاوارتر است که از او بترسی مولای ما حضرت رضا فرمود وای بر تو ای علی از خدا بپرهیز و پیغمبران خدا را بهرزگی نسبت مده و کتاب خدای عز و جل را به رأی خود دریافت مکن خدای عز و جل فرموده نمیدانند تاویلش را جز خدا و راسخان در دانش اما اینکه خدا فرموده آدم عصیان پروردگارش نمود و گمراه شد.
براستی خدای عز و جل آدم را حجت در زمین و خلیفه بر بندگانش آفرید او را برای بهشت نیافرید نافرمانی آدم در بهشت بود نه در زمین برای آنکه مقدرات امر خدای عز و جل کامل گردد و چون بزمین هبوط کرد و حجت و خلیفه گردید معصوم بود بدلیل قول خدای عز و جل (آل عمران آیه) به راستی خدا برگزید آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر همه جهانیان.
و اما گفتار خدای عز و جل ذو النون گاهی کک خشمناک رفت و گمان کرد که بر او قادر نیستیم مقصود اینست که ما روزی را بر او تنک نمیکنیم مگر نشنیدی قول خدای عز و جل را (فجر) و اما چون خدایش آزماید تنک گیرد بر او روزیش را و اگر گمان کرده بود که خدا بر او توانا نیست کافر شده بود و اما گفتار خدای عز و جل در باره یوسف که همت به وهم بها مقصود اینست که زلیخا قصد معصیت کرد و یوسف قصد قتل او کرد در صورتی که مجبورش کند از خشمی که بر او گرفت خدا کشتن او را از وی گردانید و هم هرزگی را چنانچه فرموده همچنان گرداندیم از او بدی را یعنی کشتن و فحشاء را یعنی زنا، راجع بداود کسان شما چه میگویند؟ علی بن جهم گفت میگویند داود «ع» در محرابش نماز میخواند که شیطان بصورت زیباترین پرنده ای در نظرش مجسم شد و نمازش را برید و خواست آن را بگیرد پرنده بحیاط پرید و دنبال او رفت و ببام پرید دنبالش بالای بام رفت پرنده در خانه اوریا پسر حنان پرید داود دنبالش بدان خانه سر کشید و زن اوریا مشغول غسل کردن بود و داود او را دید و عاشقش شد داود اوریا را بجبهه جنگ فرستاده بود داود بفرمانده جبهه نوشت که اوریا را بمیدان بفرست اوریا بمیدان رفت و بر مشرکان پیروز شد و بر داود ناگوار آمد دوباره نوشت که او را جلو تابوت بجنگ بفرست در این باره کشته شد داود زنش را تزویج کرد حضرت رضا دست بپیشانی زد و فرمود إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ شما یکی از پیغمبران خدا را نسبت دادید که بنمازش بی اعتنائی کرد و دنبال پرنده ای رفت و دل بهرزگی داد و وسیله کشتن بیگناهی را فراهم کرد، عرضکرد یا ابن رسول اللَّه خطای او چه بود؟ فرمود وای بر تو داود گمان برد که خدا خلقی داناتر از او نیافریده خدا دو فرشته فرستاد تا از دیوار محرابش بالا آمدند و گفتند ما دو طرفیم که یکی بر دیگری ستم کرده بحق میان ما حکم کن و خلاف مگو و ما را به راه حق راهنمائی کن براستی این برادر من نود و نه میش دارد و من یک میش دارم و میگوید آن یکی را هم من بده بمن درشت میگوید داود بر مدعی علیه شتاب کرد و گفت بتو ستم کرده که یک میش تو را هم خواسته است و از مدعی شاهد نخواست و بطرف او هم نگفت که در جوابش چه گوئی؟ این بود خطای او در حکمش نه آنکه شما میگوئید مگر نمیشنوی که خدای عز و جل میفرماید (ص 27) ای داود براستی ما تو را در زمین خلیفه کردیم میان مردم درست حکم کن تا آخر آیه گفت یا ابن رسول اللَّه پس داستان او با اوریا چه بود حضرت رضا فرمود در ایام داود چون شوهر زنی میمرد یا کشته میشد دیگر ازدواج نمیکرد و اول کسی که خدا برایش مباح کرد پس از قتل شوهر زنی پا او تزویج کند داود «ع» بود و این امر بر اوریا سخت و ناگوار آمد و اما راجع بمحمد «ص» پیغمبر او گفته خدای عز و جل در دل پنهان کنی آنچه را خدا آشکار میسازد و از مردم میترسی و بایست از خدا بترسی موضوع اینست که خدای عز و جل به پیغمبر خود نام زنان او را در دنیا و آخرت اعلام کرد و فرمود آنان همه ام المؤمنین باشند و یکی از آنها را زینب دختر جحش نامبرد که آن روز زن زید بن حارثه بود پیغمبر نام او را در دل خود پنهان کرد و باو نگفت مبادا منافقین طعن زنند که زن دیگری را در زنهای خود نام میبرد و ام المؤمنین میشمرد و از بدگوئی منافقین بیم کرد خدا فرمود بایست از خدا بیم کنی در دل خود و خدای عز و جل متصدی تزویج احدی از خلق خود نگردید مگر تزویج حواء به آدم و زینب به رسول خدا «ص» و فاطمه «ع» بعلی «ع» علی بن جهم گریست و گفت یا ابن رسول اللَّه من توبه کارم بدرگاه خدای عز و جل از آنکه بگویم در باره پیغمبران خدا جز آنکه شما یاد آور شدید.
4- علی بن ابی طالب گوید:
رسول خدا «ص» یک روز این خطبه را برای ما خواند- آیا مردم ماه خدا با برکت و رحمت و آمرزش بشما رو کرده است، ماهی است که پیش خدا بهترین ماه است و روزهایش بهترین روزها و شبهایش بهترین شبها و ساعاتش بهترین ساعات آن ماهی است که در آن دعوت شدید بمهمانی خدا و اهل کرامت خدائید در آن نفسهای شما در آن تسبیح است و خواب شما در آن عبادتست کردارتان در آن پذیرفته و دعایتان مستجاب از خدا بخواهید با نیات درست و دلهای پاک که شما را برای روزه در آن و خواندن قرآن موفق دارد بدبخت آنکه از آمرزش خدا در این ماه محروم گردد، بگرسنگی و تشنگی خود در آن گرسنگی و تشنگی روز قیامت را یاد کنید و بر فقراء و مساکین خود صدقه دهید و بزرگان خود را احترام کنید و خردان را ترحم کنید و صله رحم کنید و زبانها نگهدارید و از آنچه خدا دیدنش را حلال نکرده چشم بپوشید و آنچه را از شنیدنش حلال نکرده گوش ببندید و بر یتیمان مردم مهر ورزید تا بر یتیمان شما مهر ورزند و بخدا از گناهان خود توبه کنید و در وقت نماز دست بدعا بردارید که بهترین ساعتها است خدا در آن نظر لطف به بندگان خود دارد بمناجات آنها پاسخ دهد و فریاد آنها را لبیک گوید و درخواست آنها را بدهد و دعای آنها را مستجاب کند ایا مردم نفس شما گرو کردار شما است آن را باستغفار رها کنید دوش شما از گناهان شما بار سنگینی دارد بطول سجود آن را سبک کنید و بدانید که خدای تعالی ذکره بعزت خود قسم خورده که نمازخوانان و ساجدان را عذاب نکند و آنها را روز قیامت بهراس دوزخ نیندازد، ایا مردم هر کدام شما یک روزه دار را افطار دهد در این ماه نزد خدا ثواب آزاد کردن بنده ای دارد و گناهان گذشته اش آمرزیده گردد عرض شد یا رسول اللَّه همه ماها بر آن توانائی نداریم، فرمود از خدا بپرهیزید گرچه با نیمه خرمائی باشد و گرچه بشربتی آب باشد ایا مردم هر که در این ماه خوش خلقی کند جواز صراط او باشد در روزی که همه قدمها بلغزد هر که در آن تخفیف دهد بر مملوکان خود خدا حسابش را تخفیف دهد و هر که شر خود را باز دارد خدا خشم خود را از او باز دارد روزی که ملاقاتش کند و هر که در آن یتیمی را گرامی دارد خدا روز ملاقاتش او را گرامی دارد و هر که در آن صله رحم کند روز ملاقات با او صله نماید برحمت خود و هر که قطع رحم کند خدا در روز ملاقاتش رحمت خود از او ببرد هر که نماز مستحبی بخواند خدا برات آزادی از آتش برایش بنویسد و هر که در آن واجبی ادا کند ثواب کسی دارد که هفتاد واجب در ماههای دیگر ادا کند و هر که در آن بر من بسیار صلوات فرستد خدا روزی که میزانها سبک است میزانش را سنگین کند هر که یک آیه قرآن در آن بخواند چون کسی باشد که در ماههای دیگر یکختم قرآن بخواند ایا مردم درهای بهشت در این ماه گشوده از خدا بخواهید که آنها را نبندد بروی شما، درهای دوزخ در این ماه بسته است از پروردگار خود بخواهید که بروی شما آنها را نگشاید شیاطین در آن ببندند از خدا پروردگار خود بخواهید که دیگر آنها را بر شما مسلط نکند امیر المؤمنین فرمود من برخاستم و عرضکردم یا رسول اللَّه کدام عمل در این ماه بهتر است فرمود ای أبو الحسن بهترین عمل در این ماه ورع از محارم خدای عز و جل است سپس گریست عرضکردم یا رسول اللَّه چرا گریه کنی؟ فرمود برای آنچه در این ماه از تو حلال شمارند گویا تو را مینگرم که نماز برای پروردگارت میخوانی و شقی تر اولین و آخرین که جفت پی کننده شتر ثمود است برانگیخته شود و ضربتی بر فرقت زند و ریشت را خضاب کند امیر المؤمنین فرمود گفتم یا رسول اللَّه این در صورتیست که دین من سالم است؟ فرمود با سلامتی دین تو است سپس فرمود ای علی هر که تو را بکشد مرا کشته و هر که تو را بخشم آرد مرا بخشم آورده و هر که تو را دشنام دهد مرا دشنام داده زیرا تو جان منی روحت از روح من و گلت از گل منست براستی خدای تبارک و تعالی آفریده مرا با تو برگزیده مرا با تو و مرا برای نبوت اختیار کرده و تو را برای امامت هر که منکر امامت تو است منکر نبوت منست ای علی تو وصی من و پدر فرزندان من و شوهر دختر من و خلیفه من بر امت منی در زندگی من و پس از مردن من فرمانت فرمان من و غدقنت غدقن منست سوگند ب آن که مرا به نبوت گسیل کرده و بهتر خلق ساخته که تو حجت خدائی بر خلقش و امین اوئی بر سرش و خلیفه اوئی بر بندگانش.