فهرست کتاب


ترجمه امالی شیخ صدوق

شیخ صدوق مرحوم آیة الله محمد باقرکمره‏ای‏‏‏

مجلس هفدهم نیمه ماه رمضان 367

1- علی «ع» فرمود:
فقراء نزد رسول خدا «ص» آمدند و گفتند یا رسول اللَّه توانگران دارند آنچه بدان بنده آزاد کنند و ما نداریم و آنچه بدان حج کنند و ما نداریم و آنچه صدقه دهند و ما نداریم، آنچه بدان جهاد کنند و ما نداریم، فرمود هر که صد بار اللَّه اکبر گوید بهتر از آزاد کردن صد بنده است و هر که صد بار تسبیح خدا گوید بهتر از قربانی صد شتر است و هر که صد بار حمد خدا گوید بهتر از تقدیم صد اسب است در راه خدا با زین و مهار و سوار آنها و هر که صد بار لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ گوید در آن روز کردارش از همه مردم بهتر باشد جز کسی که بیفزاید گفت این خبر بتوانگران رسید آنها هم چنان کردند فقراء خدمت پیغمبر برگشتند و گفتند یا رسول اللَّه آنچه دستور دادی به توانگران رسیده و عمل کردند فرمود این فضل خداست بهر که خواهد بدهد.
2- امام پنجم فرمود:
نام رسول خدا «ص» در صحف ابراهیم ماحی است و در تورات موسی الحاد و در انجیل عیسی احمد و در فرقان محمد «ص» است عرض شد ماحی یعنی چه؟ فرمود نابود کن بتها و وثنها و قمارها و هر معبودی جز خدای رحمان عرض شد معنی الحاد چیست فرمود مبارزه کند با هر که با خدا و دینش بستیزد خویش باشد یا بیگانه عرض شد احمد یعنی چه؟ فرمود خدای عز و جل در کتب خود او را نیک ستوده عرض شد محمد یعنی چه؟ فرمود براستی خدا و فرشتگانش و همه پیغمبرانش و رسولانش و همه امتهایش او را تمجید کنند و بر او رحمت فرستند، نامش بر عرش نوشته است مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ و آن حضرت را شیوه بود از کلاههای یمنی می پوشید و در جنک از کلاههای دو گوش مضری، عصای پیکان داری داشت که بر آن تکیه میکرد و آن را در عیدها با خود بیرون می آورد و با آن خطبه میخواند عصای دستی داشت بنام ممشوق، چادری بنام کن کاسه ای بنام منبعه قدحی بنام ری دو اسب داشت یکی را مرتجز گفته، و دیگری را سکب، دو استر داشت بنام دلدل و شهباء، دو ناقه داشت بنام عضباء و جذعا و دو شمشیر داشت بنام ذو الفقار و عون و دو شمشیر دیگر بنام مخذم و رسوم الاغی داشت بنام یعفور نام عمامه اش سحاب و زرهش ذات الفضول بود که سه حلقه نقره داشت یکی پیش و دو تا از پس نام علمش عقاب بود و شتر حملش دیباج و پرچمش معلام و خودش اسعد همه اینها را وقت وفاتش بعلی «ع» داد خاتم خود را از انگشتش در آورد و بانگشت او کرد علی «ع» فرمود در دسته یکی از شمشیرهایش سه جمله نقش است پیوست کن با کسی که از تو میبرد، حق بگو گرچه بر ضررت باشد، بهر که با تو بد کند خوبی کن رسول خدا «ص» فرمود: پنج چیز است که تا بمیرم ترک نکنم خوردن بر روی زمین با بنده ها سوار شدن بر الاغ برهنه، دوختن بز بدست خودم و پوشیدن جامه پشمین و سلام بر کودکان تا روش پس از من باشد.
3- ریان بن صلت گوید:
خدمت امام هشتم رسیدم باو گفتم یا ابن رسول اللَّه مردم گویند تو ولایت عهد پذیرفتی با اینکه اظهار زهد در دنیا داشتی آن حضرت فرمود خدا میدانست که من از آن بدم می آید ولی چون ناچار شدم میان قبول آن و میان کشته شدن قبول را بر کشته شدن پذیرفتم وای بر آنها نمیدانند که یوسف «ع» پیغمبر و رسول بود و چون بتصدی خزانه های عزیز مضطر شد باو گفت مرا بر خزانه های زمین مقرر کن زیرا من نگهدار و دانا هستم و منهم بقبول این موضوع مضطر شدم از روی اکراه و اجبار و نزدیک شدن بهلاکت با اینکه من وارد این کار نشدم جز به وضعی که در آن مداخله ندارم بسوی خداست شکایت من و او است کمک خواسته از او.
4- حضرت رضا فرمود:
هر که یاد مصیبت ما کند و بگرید بدان چه با ما کردند روز قیامت با ما در درجه ما است و هر که یاد مصیبت ما کند و بگرید و بگریاند دیده اش گریان نشود روزی که همه دیده ها گریانست و هر که بنشیند در مجلسی که امر ما در آن زنده می شود دلش نمیرد روزی که دلها بمیرد حضرت رضا در گفته خدای عز و جل: اگر خوب کنید بخود خوب کردید و اگر بد کنید از آن خود شما است فرمود اگر خوب کنید بخود خوبی کردید و اگر بد کنید پروردگاریست که بیامرزد شما را فرمود در تفسیر (آیه سوره حجر 85) چشم پوشی کن چشم پوشی خوبی- گذشت بدون گله- در تفسیر گفته خدای عز و جل (روم 24) بشما مینماید برق را برای ترس و طمع- فرمود ترس نسبت بمسافر و طمع نسبت بمقیم است فرمود هر که توانا بر کفاره گناهانش نیست بسیار صلوات بر محمد و آل محمد فرستد که گناهان را ویران کند از بن فرمود صلوات بر محمد و آل محمد نزد خدای عز و جل برابر با تسبیح و تهلیل و تکبیر است.
5- یک روز معاویه با عمرو عاص گفت:
ای ابا عبد اللَّه کدام ما زیرکتر و سیاستمدارتریم عمرو گفت من مرد بدیهه هستم و تو مرد اندیشه معاویه گفت بنفع من قضاوت کردی و من در بدیهه هم از تو زیرکترم عمرو گفت این زیرکی تو روز رفع مصاحف کجا بود گفت تو در آن بر من غلبه کردی و اکنون میخواهم از تو چیزی بپرسم و در جواب با من راست بگو گفت بخدا دروغ زشت است هر چه خواهی بپرس که با تو راست گویم معاویه گفت از روزی که با من همراه شدی بمن دغلی کردی یا نه؟ گفت نه گفت بخدا چرا من نمیگویم در همه میدانها ولی در یک میدان گفت کدام میدان گفت روزی که علی بن ابی طالب مرا بمیدان خود طلبید با تو مشورت کردم و گفتم چه رأی میدهی گفتی همسر وی کریم است و بمن نظر دادی که بمیدان او بروم و تو او را بخوبی میشناختی و من دانستم که با من دغلی کردی گفت ای امیر المؤمنین مردی عظیم الشرف و بلند مقام تو را بمبارزه دعوت کرده بود و یکی از دو سرانجام خوش را داشتی یا او را میکشتی و پهلوانی میکردی و شرف بر شرفت میافزود و در سلطنت خود بی رقیب میشدی و یا بهمراهی شهیدان و صالحان که چه خوب رفیقا نبند میشتافتی معاویه گفت این دغلی دیگر از اولی بدتر است بخدا من می دانستم که اگر او را بکشم بدوزخ می روم و اگر هم مرا بکشد بدوزخ میروم عمرو گفت پس چه باعث بود که با او بجنگی گفت ملک عقیم است و نباید این سخن را از من جز تو کسی بشنود.
6- رسول خدا فرمود:
هر که دین مرا دارد و راه مرا می رود و پیرو قانون من است باید معتقد به تفضیل ائمه خاندان من باشد بر همه امتم زیرا مثل آنها در این امت مثل باب حطه است در بنی اسرائیل.
7- امام پنجم فرمود:
خدا به رسولش وحی کرد که من از جعفر بن ابی طالب چهار موضوع را تقدیر میکنم پیغمبر «ص» او را خواست و باو خبر داد عرضکرد اگر خدا بتو خبر نداده بود منهم اظهار نمیکردم من هرگز می ننوشیدم زیرا می دانستم که اگر بنوشم عقلم میرود هرگز دروغ نگفتم زیرا دروغ نقص مردانگی است، زنا نکردم زیرا ترسیدم که با من همان عمل بشود و هرگز بتی نپرستیدم زیرا دانستم که زیان و سودی ندارد گفت پیغمبر دست بر شانه اش زد و فرمود بر خدا حق است که بتو دو پر دهد تا در بهشت پرواز کنی.

مجلس هیجدهم روز سه شنبه یازده روز از ماه رمضان سال 367 مانده

1- رسول خدا فرمود:
نوشته بوده بر در بهشت لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ علی برادر رسول اللَّه است پیش از آنکه آفریده شوند آسمانها و زمینها بدو هزار سال.
2- ابن عباس گوید:
پرسیدم از پیغمبر کلماتی را که آدم دریافت از پروردگار خود و توبه او را پذیرفت فرمود بحق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین جز آنکه توبه ام بپذیری و توبه اش را پذیرفت.
3- عطاء گوید از عایشه پرسیدم راجع بعلی بن ابی طالب، گفت:
آن حضرت خیر البشر است و شک نکند در آن جز کافر.
4- از حذیفه سؤال شد راجع به علی «ع» گفت:
آن حضرت خیر البشر است و شک ندارد در آن جز منافق.
5- حذیقة بن یمان از پیغمبر روایت کرده که فرمود:
علی بن ابی طالب خیر البشر و هر که ابا کند کافر است.
6- ابو زبیر مکی گوید:
من جابر را دیدم که عصاکشان در کوچه و محافل انصار میگردید و می گفت علی خیر البشر است هر که ابا کند کافر است ای گروه انصار فرزندان خود را بدوستی علی بن ابی طالب پرورش دهید و هر که ابا کرد از مادرش وارسید.
7- به روایت امام هشتم از جدش علی بن ابی طالب فرمود که:
پیغمبر بمن فرموده توئی خیر البشر و شک نکند در باره تو جز کافر.
8- علی «ع» فرمود:
از طرف رسول خدا ده چیزی بمن داده شد که بکسی پیش از من داده نشده و بکسی پس از من هم داده نشود فرمود ای علی تو برادر منی در دین و تو برادر منی در آخرت، ایستگاه تو روز قیامت از همه مردم بمن نزدیکتر است منزل من و تو در بهشت برابر همند چون منزل دو برادر، توئی حق توئی ولی توئی وزیر، دشمنت دشمن منست و دشمن من دشمن خدا دوستت دوست منست و دوست من دوست خداست.
9- عروة بن زبیر گوید:
ما در مسجد رسول خدا «ص» انجمنی داشتیم و در کارهای اهل بدر و بیعت رضوان گفتگو میکردیم ابو درداء گفت ای مردم من شما را آگاه نکنم از کسی که مالش از همه کمتر است و ورعش بیشتر و کوشش او در عبادت فزونتر؟ گفتند او کیست؟ گفت علی بن ابی طالب «ع» گوید بخدا هر که در انجمن بود از او روی گردانید و مردی از انصار باو گفت ای عویمر سخنی گفتی که کسی با تو موافقت نکرد ابو درداء گفت ای مردم من آنچه را دیدم میگویم و شما هم باید آنچه دیدید بگوئید من خود علی بن ابی طالب را در شویحطات نجار دیدم که از موالی خود کناره کرد و از آنان که همراه ویند مخفی شده و پشت نخلها خلوت کرده من او را گم کرده بودم و از من دور شده بود گفتم بمنزل خود رفته است بناگاه آوازی حزین و آهنگی دلگداز شنیدم که میگفت. «معبودا چه بسیار جرم بزرگی که از من برخوردی و در برابرش بمن نعمت دادی و چه بسیار جنایتی که بکرم خود از کشف آن بزرگواری نمودی معبودا اگر چه بدرازا کشید در نافرمانیت عمرم و بزرگ است در دفتر جرمم من جز آمرزشت آرزوئی ندارم و جز رضایت امیدم نیست» این آواز مرا بخود جلب کرد و دنبالش رفتم و ناگاه دیدم خود علی بن ابی طالب است خود را از او پنهان کردم و آرام حرکت نمودم چند رکعتی بجا آورد در آن نیمه شب تار سپس بدرگاه خدا مشغول گریه و زاری و دعا و شکوه شد و در ضمن مناجاتش میگفت «معبودا در گذشت تو اندیشم و خطایم بر من آسان آید و یاد سختگیری تو افتم و گرفتاریم بر من بزرگ شود سپس فرمود آه اگر من در نامه عملم گناهی بخوانم که از یاد بردم و تو آن را بر شمردی و بگوئی او را بگیرید وای از این گرفتاری که عشیره اش نتوانند نجاتش داد و قبیله اش سودی بدو نرسانند همه مردم بحال او رقت کنند گاهی کک او را احضار نمایند سپس فرمود آه از آن آتشی که جگرها و کلیه ها را کباب کند آه از آتش برکننده کباب از سیخ آه از فروشدن در لجه شراره های سوزان در، گریه اندر شد تا از نفس افتاد و دیگر حس و حرکتی از او ندیدم گفتم خوابش ربوده است برای شب نشینی طولانی او، بیدارش کنم برای نماز بامداد نزد او رفتم و دیدم چون چوبه خشکی افتاده او را جنبانیدم حرکت نکرد و نشانیدمش نشستن نتوانست گفتم إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ بخدا علی بن ابی طالب از دنیا رفته دوان بمنزلش رفتم که خبر مرگ او را برسانم فاطمه «ع» فرمود داستان او چیست؟ باو گزارش دادم فرمود ای ابو درداء بخدا این همان غشی است که از ترس خدا باو دست میدهد و آب آوردند و بر چهره او پاشیدند و بهوش آمد و بمن نگاه کرد که میگریستم فرمود ای ابو دردا برای چه گریه میکنی؟ گفتم از این آسیبی که بخود میزنی، فرمود ای ابو درداء چطور باشی گاهی کک بینی مرا برای حساب دعوت کرده اند، بزه کاران کیفر را معاینه کنند و فرشتگان سخت گیر و دوزخیانان تندخو گرد مرا دارند و من در برابر ملک جبار ایستاده ام دوستان از من دست کشیده و اهل دنیا به من دلسوزی کنند اینجا تو باید بیشتر بحالم رقت کنی در برابر کسی که چیزی بر او پوشیده نیست ابو درداء گفت این حالت را بخدا در هیچ کدام اصحاب رسول خدا ندیدم.
10- داود بن فرقد گوید:
شنیدم که پدرم از امام صادق «ع» پرسید کی وقت مغرب می شود؟ فرمود گاهی کک کرسی آن ناپدید شود گفت کرسی آن چیست؟ فرمود قرص خورشید است، گفت کی پنهان می شود؟ فرمود گاهی کک نگاه کنی و آن را نبینی.
11- امام صادق «ع» فرمود:
هر گاه خورشید ناپدید شد وقت مغرب شده است.
12- ابی اسامه زید شحام یا دیگری گفت:
یک بار بالای کوه ابو قبیس بودم و مردم نماز مغرب میخواندند و من میدیدم که آفتاب غروب نکرده و پشت کوه رفته امام صادق را دیدار کردم و باو گزارش دادم بمن فرمود چرا چنین کردی؟ بدکاری کردی هر گاه خورشید را بچشم خود ندیدی نماز مغرب را بخوان چه پشت کوه رود یا در افق فرو رود بشرطی که ابر رویش را نگرفته یا تاریکی بر آن سایه نیفکنده همانا تو مکلف بمشرق و مغرب خود هستی و بر مردم بحث لازم نیست.
13- سماعة بن مهران گوید:
بامام ششم عرض کردم راجع به مغرب که بسا میخوانیم و بیم داریم که خورشید پشت کوه باشد یا کوه آن را از ما پوشیده باشد؟ فرمود تو وظیفه نداری بالای کوه بروی.
14- امام ششم میفرمود:
رسول خدا نماز مغرب را میخواند و خاندانی از انصار با او نماز می خواندند بنام بنی سلمه که نیم میل منزلشان دور بود و وقتی بمنزل خود برمیگشتند جاهای تیر خود را می دیدند.
15- عبید بن زراره گوید:
شنیدم امام ششم میفرمود مردی با من همراه شد که نماز مغرب را تا شب تاخیر میکرد و نماز فجر را در تاریکی میخواند من مغرب را بمحض فرود شدن خورشید میخواندم و فجر را پس از روشنی سپیده آن مرد بمن گفت چرا مانند من عمل نکنی؟ آفتاب پیش از ما بر مردمی طلوع میکند و از ما که غروب کرد بر مردمی عیانست، گفتم بمحض که از دیده ما غروب کرد بر ما است که نماز بخوانیم و چون سپیده بر ما دمید باید نماز صبح بخوانیم این وظیفه ما است و بر آنان لازم است که نماز مغرب را وقتی بخوانند که آفتاب از خود آنها غروب کند.
16- ابان بن تغلب و ربیع بن سلیمان و ابان بن ارقم و دیگران روایت کرده اند که:
از مکه می آمدیم تا در وادی اجفر از دور مردی را دیدیم نماز میخواند و هنوز شعاع خورشید بچشم ما میخورد نادل گران شدیم و او نماز میخواند و ما بر او نفرین میکردیم تا یک رکعت نماز خواند و ما بر او نفرین کردیم و گفتیم این از جوانان مدینه است و چون نزد او رسیدیم دیدیم امام ششم جعفر بن محمد است فرود آمدیم و با او نماز خواندیم و یک رکعت از ما فوت شده بود چون نماز را تمام کردیم خدمتش رفتیم و گفتیم قربانت در این هنگام نماز میخوانی؟ فرمود بمحض که آفتاب ناپدید شد وقت میرسد.

مجلس نوزدهم روز جمعه هشت روز ب آخر رمضان 367 مانده

1- امام ششم «ع» فرمود:
همسایگان ام ایمن خدمت رسول خدا آمدند و عرضکردند یا رسول اللَّه براستی ام ایمن دیشب از گریه نخوابیده و پی درهم گریست تا صبح شد رسول خدا «ص» فرستاد ام ایمن خدمتش آمد باو فرمود ام ایمن خدا دیده ات را نگریاند همسایگان آمدند و بمن گزارش دادند که تو همه شب را گریستی خدا دیده گانت را نگریاند چرا گریستی؟ فرمود یا رسول اللَّه خواب هولناکی دیدم و همه شب را گریستم، رسول خدا فرمود خوابت را بمن بگو که خدا و رسولش بهتر میدانند، گفت بر من سخت است که آن را بگویم، فرمود خواب چنان نباشد که تو دیدی آن را برای رسول خدا بگو عرضکرد در این شب بخواب دیدم که گویا عضوی از بدنت در خانه من افتاده است رسول خدا فرمود آسوده بخواب فاطمه ام حسین را میزاید و تو او را پرستاری کنی و در آغوش گیری و باین مناسبت یکی از اعضای من در خانه تو باشد چون فاطمه «ع» حسین را زائید و روز هفتم شد رسول خدا «ص» دستور داد سرش را تراشیدند و به وزن مویش نقره صدقه داد و عقیقه اش کرد و ام ایمن او را آماده نمود و در برد رسول خدا پیچید و نزد رسول خدا «ص» آورد و رسول خدا «ص» فرمود مرحبا ب آورنده و آورده شده ای ام ایمن اینست تاویل خوابت.
2- ابی محمد شیخ اهل کوفه روایت کرد که:
چون حسین بن علی «ع» کشته شد دو پسر کوچک از لشکرگاهش اسیر شدند و آنها را نزد عبید اللَّه آوردند و زندانبان را طلبید و گفت این دو کودک را ببر و خوراک خوب و آب سرد به آنها مده و بر آنها تنک بگیر، این دو کودک روزه میگرفتند و شب دو قرص نان جو و یک کوزه آب برای آنها می آوردند تا یک سالی گذشت و یکی از آنها بدیگری گفت ای برادر مدتی است ما در زندانیم عمر ما تباه می شود و تن ما میکاهد این شیخ زندانبان که آمد مقام و نسب خود را باو بگوئیم شاید بما ارفاقی کند شب آن شیخ همان نان و آب را آورد و کوچکتر گفت ای شیخ تو محمد را میشناسی؟ گفت چگونه نشناسم او پیغمبر منست، گفت جعفر بن ابی طالب را میشناسی؟ گفت چگونه نشناسم با آنکه خدا دو بال باو داد، که با فرشتگان هر جا خواهد میرود، گفت علی بن ابی طالب را میشناسی؟ گفت چگونه نشناسم او پسر عم و برادر پیغمبر منست گفت ما از خاندان پیغمبر تو محمد و فرزندان مسلم بن عقیل علی بن ابی طالب و در دست تو اسیریم و خوراک و آب خوب بما نمیدهی و بما در زندان سخت گیری میکنی، آن شیخ افتاد و پای آنها را بوسید و میگفت جانم قربان شما ای عترت پیغمبر خدا مصطفی این در زندان بروی شما باز است هر جا خواهید بروید شب دو قرص نان جو و یک کوزه آب برای آنها آورد و راه را برای آنها نمود و گفت شبها راه بروید و روزها پنهان شوید تا خدا بشما گشایش دهد- شب رفتند تا بدر خانه پیره زنی رسیدند باو گفتند ما دو کودک غریب و نابلدیم و شب است امشب ما را مهمان کن و صبح میرویم گفت عزیزانم شما کیانید که از هر عطری خوشبوترید؟ گفتند ما اولاد پیغمبریم و از زندان ابن زیاد و از کشتن گریختیم پیره زن گفت عزیزانم من داماد نابکاری دارم که بهمراهی عبید اللَّه بن زیاد در واقعه کربلا حاضر شده و میترسم در اینجا بشما برخورد و شما را بکشد، گفتند ما همین یک شب را میگذرانیم و صبح به راه خود میرویم. گفت من برای شما شام می آورم شام آورد و خوردند و نوشیدند و خوابیدند کوچک به بزرگ گفت برادر جان امیدوارم امشب آسوده باشیم بیا در آغوش هم بخوابیم و همدیگر را ببوسیم مبادا مرگ ما را از هم جدا کند، در آغوش هم خوابیدند و چون پاسی از شب گذشت داماد فاسق عجوز آمد و آهسته در را زد عجوز گفت کیستی؟ گفت من فلانم، گفت چرا بی وقت آمدی؟ گفت وای بر تو پیش از آنکه عقلم بپرد و زهره ام از تلاش و گرفتاری بترکد در را باز کن، گفت وای بر تو چه گرفتاری شدی؟ گفت دو کودک از لشکرگاه عبید اللَّه گریختند و امیر جار زده هر که سر یکی از آنها را بیاورد هزار درهم جایزه دارد و هر که سر هر دو را بیاورد دو هزار درهم جایزه دارد و من رنجها بردم و چیزی بدستم نیامد، پیره زن گفت از آن بترس که در قیامت محمد خصمت باشد، گفت وای بر تو دنیا را باید بدست آورد، گفت دنیا بی آخرت بچه کارت آید، گفت تو از آنها طرفداری میکنی گویا در این موضوع اطلاعی داری باید نزد امیرت برم، گفت امیر از من پیره زنی که در گوشه بیابانم چه میخواهد؟ گفت باید من جستجو کنم در را باز کن استراحتی کنم و فکر کنم که صبح از چه راهی دنبال آنها بروم در را گشود و باو شام داد خورد و نیمه شب آواز خرخر دو کودک را شنید و مانند شتر مست از جا جست و چون گاو فریاد کرد و دست باطراف خانه کشید تا پهلوی کوچکتر آنها رسید، گفت کیست؟ گفت من صاحب خانه ام، شما کیانید؟ برادر کوچک بزرگتر را جنبانده و گفت برخیز که از آنچه میترسیدیم بدان گرفتار شدیم، گفت شما کیستید؟ گفتند اگر راست گوئیم در امانیم؟ گفت آری، گفتند ای شیخ امان خدا و رسول و در عهده آنان؟ گفت آری، گفتند محمد بن عبد اللَّه گواه است! گفت آری، گفتند خدا بر آنچه گفتید وکیل و گواه است! گفتند آری، گفتند ای شیخ ما از خاندان پیغمبرت محمدیم و از زندان عبید اللَّه بن زیاد از ترس جان گریختیم، گفت از مرگ گریختید و بمرگ گرفتار شدید، حمد خدا را که شما را بدست من انداخت، برخاست و آنها را بست و شب را در بند بسر بردند و سپیده دم غلام سیاهی فلیح نام را خواست و گفت این دو کودک را ببر کنار فرات و گردن بزن و سر آنها را برایم بیاور تا نزد ابن زیاد برم و دو هزار درهم جایزه ستانم، غلام شمشیر برداشت و آنها را جلو انداخت و چون از خانه دور شدند یکی از آنها گفت ای سیاه تو ببلال مؤذن پیغمبر مانی؟ گفت آقایم بمن دستور داده گردن شما را بزنم شما کیستید؟ گفتند ما از خاندان پیغمبرت محمد و از ترس جان از زندان ابن زیاد گریختیم و این عجوزه شما ما را مهمان کرد و آقایت میخواهد ما را بکشد آن سیاه پای آنها را بوسید و گفت جانم قربان شما، رویم سید شما ای عترت مصطفی بخدا محمد در قیامت نباید خصم من باشد، شمشیر را دور انداخت و خود را بفرات افکند و گریخت، مولایش فریاد زد نافرمانی من کردی؟ گفت من بفرمان توام تا بفرمان خدا باشی و چون نافرمانی خدا کنی من در دنیا و آخرت از تو بیزارم پسرش را خواست و گفت من حلال و حرام را برای تو جمع میکنم باید دنیا را بدست آورد این دو کودک را ببر کنار فرات گردن بزن و سر آنها را بیاور تا نزد عبید اللَّه برم و دو هزار درهم جایزه آورم، شمشیر گرفت و کودکان را جلو انداخت و کمی پیش رفت یکی از آنها گفت ای جوان من از دوزخ بر تو میترسم، گفت عزیزانم شما کیستید؟ گفتند از عترت پیغمبرت، پدرت میخواهد ما را بکشد، آن پسر هم بپای آنها افتاد و بوسید و همان را گفت که غلام سیاه گفته بود، و شمشیر را دور انداخت و خود را بفرات افکند. پدرش فریاد زد مرا نافرمانی کردی؟ گفت فرمان خدا بر فرمان تو مقدم است آن شیخ گفت جز خودم کسی آنها را نکشد شمشیر گرفت و جلو رفت و در کنار فرات تیغ کشید و چون چشم کودکان بتیغ برهنه افتاد گریستند و گفتند ای شیخ ما را ببر بازار بفروش و مخواه که روز قیامت محمد خصمت باشد، گفت سر شما را برای ابن زیاد میبرم و جایزه میستانم، گفتند خویشی ما را با رسول خدا «ص» منظور نداری؟ گفت شما با رسول خدا پیوندی ندارید، گفتند ای شیخ ما را نزد عبید اللَّه بر تا خودش در باره ما حکم کند گفت من باید با خون شما باو تقرب جویم، گفتند ای شیخ بکودکی ما ترحم نمیکنی؟ گفت خدا در دلم رحم نیافریده، گفتند پس بگذار ما چند رکعت نماز بخوانیم، گفت اگر سودی دارد برای شما هر چه خواهید نماز بخوانید آنها چهار رکعت نماز خواندند و چشم ب آسمان گشودند و فریاد زدند یا حی یا حکیم یا احکم الحاکمین میان ما و او بحق حکم کن، برخاست گردن بزرگتر را زد و سرش را در توبره گذارد و آن کوچک در خون برادر غلطید و گفت میخواهم آغشته بخون برادر رسول خدا را ملاقات کنم، گفت عیب ندارد تو را هم باو می رسانم، او را هم کشت و سرش را در توبره گذاشت و تن هر دو را در آب انداخت و سرها را نزد ابن زیاد برد او بر تخت نشسته و عصای خیزرانی بدست داشت، سرها را جلوش گذاشت و چون چشمش ب آنها افتاد سه بار برخاست و نشست، گفت وای بر تو کجا آنها را جستی؟ گفت پیره زنی از خاندان ما آنها را مهمان کرده بود، گفت حق مهمانی آنها را منظور نکردی؟ گفت نه، گفت با تو چه گفتند؟
گفت تقاضا کردند ما را ببر بازار و بفروش و بهای ما را بستان و محمد را در قیامت خصم خود مکن، تو در جواب چه گفتی؟ گفتم شما را میکشم و سرتان را نزد عبید اللَّه میبرم و دو هزار درهم جائزه میگیرم گفت دیگر با تو چه گفتند؟ گفتند ما را زنده نزد عبید اللَّه ببر تا خودش در باره ما حکم کند، تو چه گفتی؟ گفتم نه من با کشتن شما باو تقرب جویم، گفت چرا آنها را زنده نیاوردی؟ تا چهار هزار درهم بتو جائزه دهم، گفت دلم راه نداد جز آنکه بخون آنها بتو تقرب جویم، گفت دیگر با تو چه گفتند؟ گفتند ایشیخ خویشی ما را با رسول خدا «ص» منظور دار. تو چه گفتی؟ گفتم شما را با رسول خدا خویشی نیست، وای بر تو دیگر چه گفتند؟ گفتند بکودکی ما ترحم کن، گفت تو ب آنها ترحم نکردی؟ نه، گفتم خدا در دل من ترحم نیافریده، وای بر تو دیگر چه گفتند؟ گفتند بگذار چند رکعت نماز بخوانیم، گفتم اگر برای شما سودی دارد هر چه خواهید نماز بخوانید، گفت بعد از نماز خود چه گفتند؟ گفت آن دو یتیم عقیل دو گوشه چشم به آسمان کردند و گفتند یا حی یا حکیم یا احکم الحاکمین میان ما و او بحق حکم کن گفت خدا میان تو و آنها بحق حکم کرد کیست که کار این نابکار را بسازد، مردی شامی از جا برخاست و گفت من، گفت او را بهمان جا ببر که این دو کودک را کشته و گردن بزن و خونش را روی خون آنها بریز و زود سرش را بیاور، آن مرد چنان کرد و سرش را آورد و بر نیزه افراشتند و کودکان با تیر و سنگ او را میزدند و میگفتند این است کشنده ذریه رسول خدا «ص».