فهرست کتاب


زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام ترجمه «اعلام الوری»

امین الاسلام طبرسی‏ عطاردی

دلائل امامت امیر المؤمنین علیه السّلام

به دلائل قاطعه ثابت شده است که امامت در هر زمانی لازم است، زیرا که در انجام افعال واجبه و ترک کارهای زشت امامت لطفی است که از طرف خداوند اعطاء شده است، ما بالضروره مشاهده میکنیم که هر گاه پیشوای مقتدری در میان مردم پیدا شود مردم طبعا رو بصلاح میروند و از فساد و تباهی دست میکشند، و در هنگام نبودن این چنین پیشوائی فساد فزونی پیدا میکند و صلاح رو بنقصان میگذارد.
هم چنین واجب است که این پیشوای موصوف معصوم باشد، زیرا که احتیاج مردم به این نوع پیشوا برای این است که مردم معصوم نیستند و جایز الخطا میباشند، و اگر چنانچه امام مانند سایر مردم معصوم نباشد، او نیز به امامی دیگر که معصوم باشد احتیاج پیدا خواهد کرد، و در هر صورت لا بد است که به امام معصومی منتهی شود، و مطلوب ما نیز همین است که مردم به امام معصوم احتیاج دارند.
هنگامی که وجوب عصمت امام ثابت شد شناختن این امام معصوم باید به معرفی پروردگار باشد زیرا که خداوند از اسرار و نهانی امور آگاه است و از سرائر و ضمائر مردم خبر دارد و جز این طریق راه دیگری برای معرفت امام معصوم در دست نیست.
در این صورت لازم است که پروردگار بزرگ این امام را معرفی کند و بوسیله معجزات و کرامات و خوارق عادات امر او را بر مردم روشن گرداند و ما بعد از سیر در حالات این امت و مطالعه در موضوع امامت به مطالب ذیل برخوردیم.
مسلمین پس از رحلت حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله بسه گروه منقسم شده اند و در موضوع امامت هر یک بنحوی سخن گفته اند که اینک گفته های آنان تشریح می گردد:
شیعیان معتقدند که امام بعد از حضرت رسول امیر المؤمنین علی بن ابی طالب است و پیغمبر به امامت و خلافت وی تصریح کرده است، بنی عباس و طرفداران آنها عقیده دارند عباس عموی پیغمبر امامت را به ارث میبرد، بقیه از مسلمین معتقدند که امام بعد از پیغمبر ابو بکر است.
کسانی که بامامت ابو بکر و عباس عقیده دارند اجماع کرده اند که این دو نفر معصوم نیستند و لذا از موضوع امامت خارج میشوند زیرا که قبلا گفتیم امام باید معصوم باشد پس بنا بر این امام معصوم بعد از پیغمبر جز امیر المؤمنین علی علیه السّلام کسی دیگر نمیتواند باشد و خداوند هم بامامت وی تصریح کرده و اشاره فرموده است مطالب فوق مورد اتفاق کلیه فرق مسلمین است و جز اقوال سه گانه مذکور، قول دیگری دیده نشده است و اما دلائل سمعیه در مورد امامت امیر المؤمنین علیه السّلام زیاد است علمای امامیه از قدیم و جدید در این مورد کتابهای زیادی نوشته اند سید مرتضی علم الهدی- رضوان اللَّه علیه- در کتاب «شافی» راجع به امامت علی بن ابی طالب داد سخن داده و در پیرامون این مسأله مشروحا بحث کرده است و جواب اعتراضات مخالفین را داده است خداوند او را از دین و اهل آن جزای خیر مرحمت کند و ما اکنون مختصری در این موضوع ایراد میکنیم حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله راجع بامامت امیر المؤمنین علیه السّلام در بعضی موارد قولا و فعلا تصریح کرده و در پاره از اوقات تنها به قول اکتفاء نموده است، اما در نصوصی که قولا و فعلا تصریح بامامت وی شده و او را مستحق و شایسته برای این امر دانسته و وی را بر دیگران فضیلت و برتری داده بقرار ذیل است:
تزویج حضرت زهراء سلام اللَّه علیها بامیر المؤمنین، و عقد اخوت بین او و پیغمبر، و مقدم داشتن او را بر سایر اصحاب، حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله هر گاه اراده میکرد امیر المؤمنین را به جایی بفرستد و یا لشکری به جایی روانه کند وی را امیر و فرمانده قرار میداد، و تا پایان عمر، امیر المؤمنین علیه السّلام را تحت ولایت کسی قرار نداد.
حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام در طول مدتی که در خدمت حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله بودند و با قرابتی که با وی داشتند همواره افعال و اقوالش مورد رضایت آن جناب بود و هرگز بر وی خشمگین نشد و او هم در هیچ کاری که از طرف پیغمبر بوی محول می شد کوتاهی نمیکرد.
در صورتی که بقیه اصحاب این چنین نبودند و آنان همواره توبیخ می شدند و از این گونه مطالب اخبار و روایات زیاد است که حاکی از مقام بلند و کمال عصمت و فضیلت حضرت امیر المؤمنین است و اینک چند حدیث ذیلا ذکر می شود
1- در جنگ احد مردم فرار کردند و علی علیه السّلام تنها با مشرکین جهاد میکرد تا آنگاه که همه آنان فرار نمودند، جبرئیل به حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله عرض کرد:
این است فداکاری و مواساة پیغمبر فرمود: علی از من است و من هم از وی، جبرئیل گفت: و من هم از شما هستم، و حضرت رسول در این روایت او را مانند خود خوانده همان طور که در آیه مباهله خداوند امیر المؤمنین علیه السّلام را بمنزله نفس پیغمبر معرفی کرده است.
2- حضرت خاتم النبیین صلی اللَّه علیه و آله به بریده فرمودند، بغض علی را در دل نگیر زیرا که وی از من است و من هم از وی، مردم از ریشه های مختلفی آفریده شده اند لیکن من و علی از یک اصل و ریشه هستیم.
3- پیغمبر در زندگانی خود مکرر میفرمود: علی با حق است و حق هم با وی میباشد، وی بهر سو که میل کند حق هم دنبال او میرود و از وی جدا نمیگردد. 4- در حدیث مشهور «طیر مشوی» آمده است که پیغمبر صلی اللَّه علیه و آله فرمود: خداوندا بهترین دوستانت را نزد من حاضر کن تا با من در خوردن این غذا شرکت کند، در این هنگام که پیغمبر منتظر شخص موصوف بود ناگهان امیر المؤمنین وارد شدند و با او در صرف غذا شرکت کردند.
5- هنگامی که حضرت زهراء را به علی بن ابی طالب تزویج کردند، زنان قریش بعنوان اینکه وی را بمرد فقیری داده اند فاطمه علیها السّلام را سرزنش میکردند، در این هنگام حضرت رسول دخترش را مخاطب قرار داده و فرمود: من تو را بمردی تزویج کردم که پیش از همه مسلمان شد، و از جهت علم و دانش و فضیلت بر سایرین مقدم است.
خداوند بمردمان روی زمین نظر افکند و مرا از میان آنان برگزید، و برسالت مبعوث کرد، و بار دیگر بطرف مردم نظر نمود، و از میان آنها علی را اختیار فرمود و او را بوصایت برگزید، پس از آن بمن وحی فرستاد تا تو را در نکاح وی قرار دهم اکنون ای فاطمه بدان خداوند بتو کرامت فرموده و تو را بگرامیترین و بزرگترین فردی تزویج کرده است.
در این هنگام حضرت فاطمه خوشوقت شد، پس از این فرمود: ای فاطمه علی ابن ابی طالب هشت فضیلت دارد که پیکر منافقین و دشمنان او را میشکند، و خداوند این فضائل را به گذشتگان نداده و به آیندگان نیز نخواهد داد.
علی بن ابی طالب در دنیا و آخرت با من برادر است و دیگران از این جهت سهمی ندارند، و تو ای فاطمه سیده زنان بهشت هستی که اینک همسر او میباشی، حسنین که دو رحمت از طرف پروردگار میباشند فرزند او هستند، جعفر طیار که خداوند دو بال به وی مرحمت کرده و او در بهشت با فرشتگان پرواز میکند برادر اوست، علی بن ابی طالب دارای علوم گذشتگان و آیندگان است، و او نخستین کسی است که به من ایمان آورد، و آخرین فردی است که با من سخن خواهد گفت و من عهد و پیمان خود را با وی خواهم بست و او جانشین و وصیّ من و سایر انبیاء خواهد بود.
6- حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله میفرمود: من شهر علم هستم و علی نیز در آن میباشد هر که اراده کند به شهرستان علم و دانش درآید باید از در وارد شود،
عبد اللَّه بن مسعود روایت میکند که پیغمبر صلی اللَّه علیه و آله علی علیه السّلام را نزد خود طلبید و با وی در نهانی بگفتگو
پرداخت، هنگامی که از خلوت بیرون شد از وی پرسیدیم پیغمبر چه موضوعی را با شما در میان گذاشته بود، فرمود: هزار باب از علم بروی من گشود که از هر بابی هزار باب گشوده می شود.
7- محبت علی بن ابی طالب علامت ایمان و بغض و عداوت وی نشانه نفاق است حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله در این باره میفرمود: تو را جز مؤمن کسی دوست نمیدارد، و منافقین نیز همواره بغض تو را در دل دارند.
8- حضرت خاتم النبیین صلی اللَّه علیه و آله قبول ولایت علی بن ابی طالب علیه السّلام را علامت برای طهارت مولد قرار داد، و هم چنین دشمنی و عناد با آن حضرت را نشانه خبث مولد اعلام فرمود، در روایت آمده که پیغمبر فرمود: فرزندان خود را بدوستی علی بن ابی طالب آزمایش کنید، هر یک از کودکان شما که بوی علاقه دارند و او را دوست میگیرند، بدانید این کودک از طریق مشروع متولد شده، و اگر چنانچه وی را دشمن داشته باشد، از راه غیر مشروع پدید آمده است.
حضرت باقر علیه السّلام از جابر بن عبد اللَّه انصاری- رضوان اللَّه علیه- روایت میکند که وی گفت از پیغمبر شنیدم میفرمود: ای علی میل داری تو را خوشحال کنم و مژده دهم، عرض کرد آری دوست دارم هر چه میخواهید بفرمائید، حضرت فرمود: من و شما از یک اصل آفریده شده ایم و سرشت ما یکی است، از طینت ما مقداری زائد آمد و خداوند شیعیان ما را از آن خلق فرمود، روز قیامت مردم را بنام مادرانشان خطاب خواهند کرد جز شیعیان ما که آنان را بنام پدرانشان فریاد میزنند. روایت کرده اند که جابر بن عبد اللَّه انصاری در کوچه های مدینه گردش میکرد و میگفت: علی بهترین آدمیان است و هر کس مخالف این باشد وی کافر است، ای گروه انصار فرزندان خود را بدوستی علی بن ابی طالب آزمایش کنید، هر کدام امتناع کردند در باره مادرش تحقیق کنید. 9- از ابن عباس روایت شده که پیغمبر فرمود: در روز قیامت مردم را به نام مادرانشان خطاب خواهند کرد جز شیعیان ما که آنان را به اسم پدرانشان مخاطب
قرار خواهند داد، و این برای این است که شیعیان ما طهارت مولد دارند.
10- حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله میفرمود: علی بن ابی طالب و پیروان او اهل نجات هستند.
11- انس بن مالک از حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله روایت میکند که آن جناب فرمود:
روز قیامت هفتاد هزار نفر از امت من بدون حساب وارد بهشت خواهند شد، و آنان عذاب و سختی روز قیامت نخواهند دید، پیغمبر پس از این متوجه امیر المؤمنین شد و فرمود، این جماعت شیعیان تو هستند و تو هم پیشوای آنان هستی.
12- ابو رافع گوید: حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله روزی برای مردم خطبه خواندند و در ضمن خطبه فرمودند: ای مردم خداوند به موسی بن عمران امر کرد مسجدی بسازد و خودش به اتفاق هارون و دو فرزند وی شبر و شبیر در آن جا اقامت کند، اینک خداوند مرا امر فرموده است که مسجدی بسازم و به اتفاق علی و حسنین در آن جا مسکن کنم و درهائی که بطرف مسجد باز می شود جز باب علی همه را مسدود کنم.
در این هنگام حمزة بن عبد المطلب از جای خود حرکت کرد و در حالی که میگریست عرض کرد: یا رسول اللَّه عمویت را از مسجد بیرون کردی و پسر عمویت را در آن جا دادی، فرمود: من از پیش خود تو را از مسجد بیرون نکردم و علی را در مسجد راه ندادم، این خداوند است که وی را در مسجد ساکن کرده است، ابو بکر گفت: پس اجازه فرمائید از اطاق من سوراخی بطرف مسجد باز باشد، فرمود: به اندازه سر سوزنی نیز بکسی اجازه داده نمیشود. زید بن ارقم از سعد بن ابی وقاص روایت میکند که حضرت رسول تمام درهای مسجد را بستند جز درب علی بن ابی طالب، و سید حمیری در اشعار خود به این موضوع اشاره کرده و گفته:
صهر النبیّ و جاره فی مسجد - طهر یطیبه الرسول مطیب
سیّان فیه علیه غیر مذمّم - ممشاه ان جنبا و ان لم یجنب
از این گونه افعال و اقوال که از طرف حضرت رسول در باره امیر المؤمنین صادر
شده است در کتب اخبار فریقین زیاد است و ما اگر همه آنها را یادداشت کنیم بر حجم کتاب افزوده خواهد شد، و این مختصر هم در باره امامت و خلافت آن حضرت کافی است و از روایات معلوم است که وی از هر جهت شایسته امر خلافت و امامت بوده است از این اخبار بطور کامل استفاده می شود که امیر المؤمنین علیه السّلام در عالیترین مقام و مرتبه از علم و دانش بوده، و حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله فوق العاده بوی علاقه داشته است و این خود بزرگترین دلیل و برهان است که وی شایسته مقام امامت بوده است.
در نزد عقل سلیم روشن و هویداست که هر کس دارای فضل و کمال و علم و دانش و فضیلت بود، و مقام و منزلتش در دین نزد همگان مسلم گردید، او بر دیگران مقدم است و لایق امامت و خلافت خواهد بود، زیرا که موضوع امامت پس از نبوت از شریفترین مناصب دینی و مقامات مذهبی است، پس بنا بر این کسی که قدر و منزلتش در دین زیاد باشد، و یقینش در اصول دینی و مذهبی از سایرین زیاد بود، و در ترویج دین ثابت قدم گردد به حکم عقل و وجدان امامت حق اوست.
این موضوع روشن است که هر گاه پادشاهی و یا امیری در دوره زندگانی خود یکی از اصحاب خود را مورد توجه قرارداد و بوی اظهار علاقه کرد، و از اعمال و افعال او رضایت حاصل نمود، دلیل است بر اینکه وی به این شخص علاقه دارد، و اعمال و رفتارش مورد رضایت او هست، و برای همین جهت دوست دارد که شخص موصوف پس از وی بعالیترین مقام برسد.
عده ای از علمای امامیه گفته اند: دلیل عقلی گاهی بر دلیل قولی رجحان دارد، زیرا که در او شبهه نیست و لیکن در دلائل قولی ممکن است جای مجاز و تأویل باز باشد و اما نص مختص به قول نیز بر دو قسم است: نص جلی، نص خفی، نص جلی آن است که پیغمبر تصریح به امامت امیر المؤمنین علیه السّلام کرده باشد و برای کسی جای انکار نبود، مانند اینکه فرمود: «سلّموا علی علیّ بإمرة المؤمنین» و هم چنین دست علی علیه السّلام را گرفته و در حالی که به وی اشاره میفرمود گفت: این خلیفه من است که پس از من در میان شما خواهد بود، از وی اطاعت کنید و بفرمان او گوش دهید.
حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله به ام سلمه فرمود: اینک بشنوید و گواهی دهید که این امیر مؤمنان و سید اوصیاء است،
و هم چنین پیغمبر در اوائل بعثت در منزل خود غذائی آماده ساختند و گروهی از بنی هاشم را دعوت کردند، هنگامی که همگان پیرامون یک دیگر جمع شدند و پس از اینکه غذا صرف شد حضرت آنان را مخاطب ساخته و فرمود:
ای فرزندان عبد المطلب خداوند مرا برای ارشاد مردم مبعوث کرده، و به من امر نموده که مخصوصا شما را به اسلام و قرآن دعوت کنم، و در این باره فرموده:
وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ اکنون من شما را به دو کلمه دعوت میکنم که در زبان بسیار سبک و در میزان خیلی سنگین میباشند.
اگر شما فرزندان عبد المطلب این دو کلمه را بر زبان جاری سازید و به آن معتقد شوید، بر عرب و عجم سلطنت و فرمانروائی خواهید کرد، و همه ملتها در نزد شما خاضع و سرافکنده خواهند شد، و در نتیجه گفتن این دو کلمه از آتش رهائی پیدا میکنید و به بهشت داخل میشوید.
اکنون این دو کلمه را که: «أشهد أن لا اله الّا اللَّه، و أنّ محمدا رسول اللَّه» است بگوئید، و هر کس از شما در این امر از من پشتیبانی کند و پاسخ مرا بگوید، وی برادر و جانشین و وارث من بعد از وفاتم خواهد بود، تمام مجلسیان سکوت کردند و چیزی نگفتند.
در این هنگام امیر المؤمنین علیه السّلام از جای خود برخاستند و عرض کردند: یا رسول اللَّه من در این امر از شما پشتیبانی خواهم کرد، پیغمبر فرمود: اکنون بنشین شما وصی و خلیفه و وارث من خواهی بود.
پس از این جریان فرزندان عبد المطلب از منزل بیرون شدند، و به ابو طالب گفتند:
اگر در دین برادرزاده ات داخل شوی خود را حقیر و ذلیل میکنی، زیرا وی فرزندت را بر تو امیر قرار داد.
این حدیث را ابو سعید خرگوشی، و مفسر نیشابوری که امام اهل حدیث است در تفسیر خود آورده است، و این گونه نصوص را فقط شیعه امامیه روایت میکنند و به آن استناد میجویند، اگر چه بعضی از اهل روایت از این خبر غافل شده اند و او را روایت نکرده اند.
این نص صریح را علمای امامیه در کتب خود آورده اند، و در باره او بتفصیل بحث کرده اند، و گفتار مخالفین را باطل ساخته اند، ما اگر بخواهیم در این باره بحث کنیم کتاب ما بطول خواهد انجامید، اکنون هر کس میل دارد تفصیل این موضوع را بداند به کتاب «شافی» مراجعه کند، تا اطلاعات لازم را در آن جا بیابد.
و اما نص خفی در مورد آیات و اخباریست که در او تصریح به اسم نشده است و راجع به این گونه روایات اختلافات زیادی مشاهده می شود، و در معانی آنها اقوال مختلفی ابراز شده است، اینک یکی از آیات شریفه قرآن را که در این مورد نازل شده مورد گفتگو قرار میدهیم.
خداوند متعال فرموده: إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ طریق استدلال به آیه شریفه این است که: مقصود از کلمه «ولیّکم» کسی است که سزاوار زمامداری مسلمین باشد و امور زندگی آنان را در دست گیرد، و اطاعت وی نیز بر آنان واجب باشد.
«ولی» در اصطلاح دارای چندین معنی است که اکنون ذکر می شود سلطان و حاکم را از این جهت «ولی» میگویند که تدبیر
امور رعیت با وی میباشد، کسانی که برای خلافت و سلطنت تربیت میشوند «ولی عهد» نام برده میشوند زیرا که ولیعهد پس از درگذشت خلیفه و یا سلطان زمام امور را در دست میگیرند، و در مورد زنان هم گفته می شود: «انه ولیّ المرأة» و این هم از این جهت است که نکاح و تزویج او در دست ولی میباشد، و راجع به مقتول هم میگویند: «فلان ولیّ الدم» و این بمناسبت این است که گرفتن دیه و یا گذشت بوی ارتباط دارد.
مبرّد در کتاب خود گفته: «ولی» معنی اولی و احق را دارد، و مولی نیز به همین معنی است پس بنا بر این وقتی که «ولی» در لغت به معنی اولی و احق باشد در آیه شریفه هم باید همین معنی را در بر گیرد.
اینک برگردیم به آیه مبارکه، «ولی» به معانی مذکوره در باره خداوند و رسول کاملا صدق میکند، زیرا خدا و رسول اختیار تمام مردم را در دست دارند، و امور آنها را اداره میکنند، اکنون به بینیم وَ الَّذِینَ آمَنُوا در آیه شریفه به کجا ارتباط دارد
در نزد مفسرین ثابت گردیده که: مقصود از الَّذِینَ آمَنُوا همه مؤمنین نیستند بلکه بعضی از آنان منظور هستند، و آن کسی است که صفت ایتاء زکاة در حالت رکوع را داشته است، و این موضوع نیز برای امیر المؤمنین علیه السّلام روی داده و آیه شریفه در این جا متوجه آن جناب است موضوع ولایت در این آیه مبارکه که منحصر شده است به خداوند و رسول و آن کسی که در حال رکوع اداء زکاة کرده و به مؤمنین دیگر هیچ ارتباطی ندارد، زیرا کلمه «انما» در حصر استعمال می شود، اعراب در محاورات خود گویند: «انما الفصاحة فی الشعر للجاهلیة» و یا «انما النحاة المحققون البصریّون» مقصود نفی فصاحت از غیر مردمان دوره جاهلیت و عدم دقت از غیر بصریّین میباشد.
پس بنا بر این معنی «ولی» در آیه شریفه همان معنای امامت میباشد که تدبیر امور مسلمین و اصلاح شئون آنها به امام ارتباط دارد، کسانی که «ولی» را بمعنی دوستی در دین دانسته اند در خطا و اشتباه میباشند، زیرا که این نوع دوستی بهمه اهل ایمان مربوط است و اختصاص به دسته معینی ندارد، بطوری که در بالا اشاره کردیم این آیه متوجه امیر المؤمنین علیه السّلام است و اینک شواهد مربوطه را در ذیل ذکر میکنیم
1- در اخبار و روایات خاصه و عامه وارد شده که این آیه شریفه در باره امیر المؤمنین علیه السّلام نازل شده و این در هنگامی بود که آن حضرت بنماز مشغول بودند وسائلی از راه رسید، امیر المؤمنین انگشتر خود را از دست بیرون کرده و به او دادند این قضیه در کتب اخبار و در تفاسیر در ذیل آیه شریفه بتفصیل ذکر شده است.
2- مسلمین اجماع کرده اند که امیر المؤمنین علیه السّلام مورد توجه این آیه مبارکه است، زیرا گروهی میگویند که این در باره همه اهل ایمان است و علی علیه السّلام هم یکی از مؤمنین است، و عده هم عقیده دارند که آیه شریفه متوجه شخص آن جناب بوده
و دیگران منظور نیستند.
3- کسانی که میگویند مقصود از «ولی» در آیه شریفه امامت و خلافت میباشد عقیده دارند که این معنی جز در علی بن ابی طالب علیه السّلام بر دیگری تطبیق نمی کند، و آیه کریمه متوجه شخص او می باشد زیرا که ثابت شده در هر زمانی بیش از یک امام وجود ندارد.
اکنون که روشن شد مقصود آیه شریفه امامت است و ما سابقا ثابت کردیم که امامت هم حق علی علیه السّلام است ثابت می گردد که این آیه متوجه شخص او میباشد و در این مورد سخن فراوان است هر کس دنبال تفصیل این مطلب میباشد به کتب بزرگ در این فن رجوع کند.
و اما نص از طرق اخبار و روایات مانند گفتار حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله که در غدیر خم فرمودند «من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه»
و نیز فرمودند: «انت منّی بمنزلة هارون من موسی» این دو خبر شریف را شیعه و ناصبی هم روایت کرده اند و تمام امت مسلمان این حدیث را پذیرفته و اگر چه در تفسیر و تاویل آن اختلاف نموده اند و در باره حدیث غدیر بدو طریق میتوان استدلال کرد. اول- اینکه حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله در روز غدیر وجوب اطاعت خویش را برای مسلمین تقریر کرد و فرمود: «ا لست اولی بکم من انفسکم» مردم همگان فرمایش آن جناب را تصدیق کردند و اعتراف نمودند پیغمبر بلافاصله علی علیه السّلام را بالای دست مبارک خود بردند و عطف به جمله ما قبل فرمودند: «من کنت مولاه فهذا مولاه» و در پاره از روایات دیگر آمده «فهذا علیّ مولاه اللهمّ وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله».
حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله در باره امیر المؤمنین جمله ای را فرمودند که قبلا در باره او گفته بودند زیرا که لفظ «مولی» همان معنی «اولی» را در بردارد اگر چه از برای آن معانی دیگری هم ذکر شده است و لیکن معلوم است که مقصود از این لفظ در این مورد بخصوص همان معنی اولی است و حضرت رسول هم این مورد را در نظر داشته است و اهل لغت هم مولی را در این معنی استعمال کرده اند.
پس بنا بر این لفظ «مولی» در این حدیث معنی امامت را در بر دارد همان گونه که میگویند: سلطان و حاکم اولی است به اقامت حدود تا رعیتش و مولی سزاوارتر است از دیگران به عبدش و فرزندان میت از دیگران بمیراث پدرشان اولی هستند و خداوند در این مورد فرموده: النَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ در تفسیر این آیه شریفه بین مفسرین اختلاف نیست که مقصود از «اولی» این است که حضرت رسول بتدبیر مسلمین و امر و نهی در باره آنان از همگان اولی است.
اکنون معلوم شد پیغمبر از جهت اینکه اطاعتش بر همه مسلمین واجب است حتی به خود آنان بیش از خودشان ولایت دارد و سزاوار است که در باره آنها هر گونه امر و نهی بفرماید و شئون زندگی آنان را در دست خود گیرد این معنی در باره امیر المؤمنین علیه السّلام نیز کاملا صدق میکند و او هم مانند پیغمبر است زیرا اطاعت او هم واجب است و امر و نهی و تدبیر زندگی و شئون اجتماعی مسلمین در اختیار اوست زیرا که آن جناب فرمود: «من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه».
دوم- استدلال دیگری که ما میتوانیم به این حدیث شریف بنمائیم این است که: ما از مقدمه صرف نظر میکنیم و به همین جمله که فرمود: «من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه» اکتفاء مینمائیم. البته پیداست که حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله در روز غدیر در حضور گروه مهاجر و انصار با اظهار این جمله میخواست حقی را که مخصوص امیر المؤمنین علیه السّلام بود برای مردم ابراز کند و حق مطلب را اداء نماید.
اکنون لازم است که ما تمام معانی و اقسام «مولی» را ذیلا بیان کنیم تا آن چه با حضرت رسول تناسب دارد و یا معانی غیر مناسب با آن جناب روشن گردد، «مولی» در لغت بمعنی «حلیف» آمده است، و این معنی این حضرت رسول هیچ گونه تناسبی ندارد زیرا که آن جناب با کسی حلیف نبوده و با هیچ یک از قبائل عرب قرار دادی نداشته است.
و از جمله معانی که برای «مولی» ذکر شده معتق، جار، صهر، امام و ابن عم است، البته واضح است که همه این معانی مقصود نبوده است، زیرا ولاء عتق قبل از آمدن شریعت اسلام در میان اعراب جریان داشته و همگان از این موضوع اطلاع داشتند و نیازی نبود که پیغمبر این مسأله را به آنان اطلاع دهد، و هم چنین است معانی، همسایه و دامادی و پسر عم زیرا که همه مسلمین میدانستند که علی علیه السّلام با حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله پسر عم است و داماد او هم میباشد.
و نیز از معانی «مولی» ولایت در دین، و یاری کردن، و محبت و دوستی است، و بسیار روشن است که این معانی هم مقصود نبوده اند، زیرا همگان میدانند که مؤمنین باید با یک دیگر محبت و دوستی داشته باشند و یک دیگر را یاری کنند، و از دین خود دفاع نمایند، پس بنا بر این تمام این معانی در این جا مقصود نیستند و حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله از این جمله معنی مهمتر و بزرگتری را اراده کرده است.
چگونه ممکن است پیغمبر مردم را در این محل غیر مناسب پیاده کند، و آنان را روی زمین های داغ بنشاند و خود بالای جهاز شتران برود و خطبه مفصلی بخواند و بعد برای گروه مهاجر و انصار موضوعاتی را در میان بگذارد که همگان از آنها اطلاع دارند، و لیکن حق این است که مطلب غیر از اینها است و حضرت رسول مقصودی بسیار عالی داشته اند.
معنی حقیقی و واقعی «مولی» در این جمله همان معنی «اولی» است که متضمن معنی امر و نهی و تدبیر امور ملت و اصلاح شئون زندگی مسلمین میباشد، و باقی معانی و اقسام هیچ گونه تناسبی با مقام ندارد، و اگر غیر از این معنی دیگری اراده شود فرمایش حضرت رسول در آن اجتماع بزرگ خالی از فائده خواهد بود، و پیغمبر اکرم نیز هرگز سخن بیفایده بر زبان نمیراند، و مقصود آن بزرگوار در آن اجتماع بزرگ این بود که امیر المؤمنین را بعنوان خلافت و زمامداری مسلمین معرفی کند.
یکی از روایاتی که میتوان به امامت و خلافت امیر المؤمنین علیه السّلام استدلال کرد حدیث معروف «أنت منّی بمنزلة هارون من موسی الّا أنه لا نبیّ بعدی» میباشد و به این روایت از دو جهت میتوان استناد جست.
اول- از این خبر شریف و مشهور تمام منازل و مقاماتی را که هارون نسبت به موسی داشت میتوان نسبت به علی علیه السّلام داد، جز مقام نبوت و رسالت که در متن حدیث استثناء شده، و موضوع اخوت ظاهری و عرفی نیز خودبخود مستثنی است.
منازل هارون نسبت به موسی علیه السّلام عبارت است از شرکت وی در نبوت و برادری نسبی، و مقام و منزلت و فضل و شرف، و برتری وی از همه خویشاوندان، و جانشینی کردن از موسی در هنگام مسافرت و غیبت، و خلافت کردن از موسی پس از مردن وی اگر زنده میماند.
در مورد علی علیه السّلام معلوم است که آن جناب با پیغمبر اکرم برادر همدیگر نبوده اند و از یک پدر متولد نشده اند، پس بنا بر این مقصود آن حضرت از این فرمایش این بوده است که: علی بن ابی طالب تمام منازل و خصوصیات مرا جز نبوت دارا هستند همان گونه که اگر هارون زنده بود از طرف موسی به خلافت و امامت برگزیده میشد و تدبیر شئون زندگی ملت موسی به هارون واگذار میشد، علی بن ابی طالب نیز پس از رحلت خاتم النبیین صلی اللَّه علیه و آله خلیفه و جانشین آن حضرت بوده و تدبیر زندگی ملت اسلام در اختیار آن جناب است.
در اینکه هارون خلافت موسی را داشته است حرفی نیست، زیرا در قرآن شریف آمده است که: وَ قالَ مُوسی لِأَخِیهِ هارُونَ اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی پس هر گاه خلافت در زمان حیات ثابت شود، ثبوت او بعد از مردن لازم و واجب خواهد بود، و این مقام بزرگ جز برای هارون سزاوار دیگری نیست.
دوم- استدلال بنص خبر است و آن اینست که: خلافت هارون از حضرت موسی در زمان حیاتش ثابت میباشد، و وجوب طاعتش بر بنی اسرائیل و امت موسی علیه السّلام مسلم است و این یکی از
منازلی است که هارون از موسی دارد.
حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله نیز جز مقام نبوت که خود او را استثناء فرموده، بقیه منازل و مقامات خود را برای امیر المؤمنین علیه السّلام روشن کرده، و یکی از این منازل خلافت در زمان حیاتش میباشد همان گونه که هارون از موسی داشته است، پس این حدیث شریف تصریح میکند که علی بن ابی طالب علیه السّلام خلیفه و امام بعد از او خواهد بود.
علمای شیعه در مورد نصوص خلافت امیر المؤمنین اخبار و روایات زیادی نقل کرده اند و هم چنین در باره امامت فرزندان آن حضرت هم نصوص زیادی ذکر شده که از شمارش بیرون است، و ما مقداری از آنها را در بخش چهارم این کتاب ذکر خواهیم کرد و حق مطلب را در آن باب اداء خواهیم نمود، تا اهل خرد و بینش از دیدن آن نصوص و روایات از حقیقت موضوع مطلع گردند.

معجزات و خوارق عادات امیر المؤمنین علیه السّلام

معجزات و خوارق عادات امیر المؤمنین علیه السّلام بر دو قسم است، یکی از آنها مربوط به اخبار از غائبات و امور آینده است، و دومی مربوط به مطالب محیر العقولی است که در زمان خودش ظاهر شد.
امیر المؤمنین علیه السّلام در حیات خود مطالبی را در باره آینده فرمودند که همه آنها واقع شد، اخبار از غائبات یکی از معجزات حضرت مسیح علیه السّلام بود همان گونه که در قرآن در آن باره بحث شده است، خداوند از قول عیسی بن مریم فرمود:
وَ أُنَبِّئُکُمْ بِما تَأْکُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فِی بُیُوتِکُمْ حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله نیز از این نوع معجزات داشتند و در قرآن کریم در این باره آمده است که: لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِینَ مُحَلِّقِینَ رُؤُسَکُمْ وَ مُقَصِّرِینَ لا تَخافُونَ و قول خداوند که در روز بدر نازل شد سَیُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ یُوَلُّونَ الدُّبُرَ و در باره جنگ ایران و روم فرمود: الم غُلِبَتِ الرُّومُ فِی أَدْنَی الْأَرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیَغْلِبُونَ.
از این گونه معجزات و خوارق عادات که بدست حضرت رسول انجام گرفته در فصل خودش گذشت، امیر المؤمنین علیه السّلام از این نوع معجزات زیاد دارد، و چون وقوع آنها در نزد مردم مشهور شده لذا کسی جرأت انکار آن را ندارد، و در کلمات و خطب آن جناب از حوادث و ملاحم بسیار سخن گفته شده و آن مطالب در سینه های اشخاص محفوظ مانده است، اکنون چند مورد از آنها را ذیلا مینگاریم.
1- هنگامی که بعد از قتل عثمان مردم با وی بیعت کردند فرمود: به من دستور داده اند با ناکثین و مارقین و قاسطین جنگ کنم، پس از چندی امیر المؤمنین علیه السّلام با هر یک از این سه گروه جنگ کردند.
2- طلحه و زبیر خدمت حضرت رسیدند و از وی اذن خواستند تا برای عمره حرکت کنند، امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: به خداوند سوگند شما اراده عمره ندارید بلکه در نظر دارید بطرف بصره بروید، و این دو نفر پس از خروج از مدینه بطرف بصره رفتند و در آن جا جنگ جمل را بر پا کردند.
3- علی علیه السّلام در ذی قار نشسته بود و از مردم بیعت میگرفت، در این هنگام فرمود: اکنون از طرف کوفه هزار مرد خواهند آمد و با من بمرگ بیعت خواهند کرد، ابن عباس گوید: من این اشخاص را شمردم نهصد و نود و نه نفر بودند، و دیگر کسی نیامد، من کلمه استرجاع گفتم و با خود اندیشیدم که چرا علی این کلمه را بر زبان جاری کرد.
در این هنگام که در فکر فرو رفته بودم شخصی را از دور مشاهده کردم، این مرد نزدیک شد در حالی که قبائی از پشم پوشیده بود، و آلات جنگ را نیز همراه خود داشت، این مرد نزد علی علیه السّلام آمد و گفت دستت را نزدیک کن تا با شما بیعت کنم امیر المؤمنین سلام اللَّه علیه فرمود: با چه شرطی با من بیعت میکنی؟ عرض کرد: به اطاعت از فرمان شما و جنگ کردن تا آنگاه که در مقابلت کشته شوم، و یا خداوند شما را پیروز گرداند، حضرت پرسید اسمت چیست؟ گفت: اویس، فرمود اویس قرنی؟ گفت: آری.
امیر المؤمنین علیه السّلام پس از این فرمود: اللَّه اکبر از حبیب خود پیغمبر شنیدم که
میفرمود: شما مردی از امت مرا خواهی دید که نام وی اویس است، او از حزب پروردگار و حزب رسول است، وی در جنگ شهید خواهد شد و گروه زیادی را شفاعت خواهد کرد، ابن عباس گوید: پس از این جریان دلم آرام گرفت.
4- امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: در میان خوارج مردی وجود دارد که دستش غیر طبیعی است و بنظر بسیار شگفت مینماید، و مانند زنان پستان دارد، وی بدترین مردمان است، و نزدیکترین مردم بخداوند با وی جنگ خواهد کرد.
در این هنگام «مخدج» در میان خوارج نهروان هیچ گونه معروفیتی نداشت پس از اینکه آنان در نهروان کشته شدند علی علیه السّلام در میان کشته شدگان وی را جستجو میکرد و با خود میگفت: به پروردگار سوگند من دروغ نمیگویم و به من دروغ هم نگفته اند، و به یارانش امر کرد تا جسد او را پیدا کنند.
هنگامی که غبار جنگ فرو نشست، و میدان کارزار روشن گردید، علی علیه السّلام گاهی سرش را بطرف آسمان بلند میکرد، و زمانی بسوی زمین مینگریست، تا آنگاه که بدن مخدج را مشاهده کرد، امیر المؤمنین پس از اینکه مرده او را در میان کشتگان یافت پیراهن وی را پاره نمود، میان کتف مخدج غده بزرگی مانند پستان زنان وجود داشت که چند دانه مو هم از وی روئیده شده بود، وقتی که غده را میکشیدند بازویش هم با وی حرکت میکرد، امیر المؤمنین علیه السّلام در هنگام مشاهده این منظره تکبیر گفتند و پس از این فرمودند: اشخاص بصیر و بینا از این واقعه عبرت میگیرند.
5- علی علیه السّلام در باره خوارج پیش از اینکه بطرف نهروان حرکت کند و با آنان جنگ نماید به یارانش فرمود: به خداوند سوگند ده نفر از آنان رهائی پیدا نخواهند کرد، و از شما نیز ده نفر بیشتر کشته نخواهند گردید.
6- جندب بن عبد اللَّه ازدی گوید: در جنگ جمل در رکاب علی علیه السّلام با دشمنانش کارزار میکردم و در این موضوع هرگز گرفتار شک و تردید نشدم تا آنگاه که بسرزمین نهروان رسیدم، در این هنگام مردد شدم و با خود گفتم: این گروه که در مقابل ما قرار گرفته اند از قاریان قرآن و اخیار مسلمین هستند و من چگونه در این امر بزرگ شرکت کنم و با این جماعت جنگ نمایم.
روزی هنگام صبح از محل خود بیرون شدم و مقداری آب و ظرفی که لوازم زندگی خود را در آن گذاشته بودم همراه داشتم، و چون مقداری از صفوف لشکریان دور گردیدم، نیزه خود را بر زمین نصب کرده و سپر خود را بالای آن قرار داده و در سایه آن نشستم.
در این هنگام که بتنهائی در روی زمین نشسته بودم، ناگهان امیر المؤمنین علیه السّلام نزدیک شد و فرمود: ای برادر ازدی آیا مقداری آب برای طهارت داری؟ گفتم آری، پس از اینکه ظرف آب را از من گرفتند بگوشه رفتند و از نظرم پنهان شدند، و بعد از مختصری مراجعت نموده و وضوء گرفتند آنگاه با من در سایه سپر نشستند.
هنگامی که در سایه با هم نشسته بودیم ناگهان سواری از راه رسید و امیر المؤمنین را جویا شد عرض کردم: یا امیر المؤمنین این مرد سوار با شما کار دارد، علی علیه السّلام اجازه دادند و او هم با ما روی زمین جلوس کردند، عرض کرد: یا امیر المؤمنین گروه خوارج اینک از آب گذشتند و ما قادر نیستیم از رودخانه بگذریم، امیر المؤمنین فرمود:
مطلب این طور نیست آنان هنوز از رود نگذشته اند، این مرد بار دیگر گفته های خود را تکرار کرد و گفت من پرچم های آنان را در آن طرف رود مشاهده کرده ام.
علی علیه السّلام فرمود: به خداوند سوگند مطلب غیر از این است و آنان هرگز از رود نگذشته اند، بلکه آنان در این طرف کشته خواهند شد و خونهای آنها در این زمین ریخته خواهد گردید، راوی گفت: پس از این امیر المؤمنین از جای خود حرکت کردند و من هم با آن جناب برخاستم و با خود گفتم: حمد میکنم پروردگار را که مرا به حال این مرد بینا کرد.
اگر علی بن ابی طالب در این گفته خود صادق باشد و آنان از نهر نگذشته باشند معلوم است که وی در این باره از خداوند و رسولش عهدی دارد و اگر چنانچه این جماعت از رود گذشته باشند پیداست که او بر باطل است و من با وی جنگ خواهم کرد، پس از اینکه به صفوف لشکریان خود رسیدیم مشاهده کردیم خوارج هنوز در این طرف رود هستند و پرچم ها و باروبند خود همراه دارند.
جندب بن عبد اللَّه گوید: در این هنگام علی علیه السّلام دست مبارک خود را به پشتم زد و فرمود: ای برادر ازدی آیا مطلب برای تو روشن شد؟ عرض کردم: یا امیر المؤمنین اینک فرمان در دست شما میباشد هر گونه امر بفرمائید اطاعت میکنم، پس از این جنگ شروع شد و من نیز در میدان کارزار وارد شدم و چند نفر را بر خاک انداختم هنگامی که با یکنفر از خوارج دست بگریبان بودم در اثر برخورد شمشیر روی زمین افتادم، در این بین یاران من سررسیدند و مرا از معرکه بیرون کردند، هنگامی که به خود آمدم جنگ تمام شده بود.
و اما اخبار امیر المؤمنین علیه السّلام از حوادث و وقایعی که پس از آن حضرت ظاهر شد و از ستمهائی که برای شیعیان آن جناب پیش آمد کرده از این گونه مطالب در کتب اخبار زیاد است و از این گونه روایات تعبیر به «فتن و ملاحم» مینمایند، اینک چند نمونه از آنها را ذیلا یادداشت میکنیم.
1- امیر المؤمنین به مردمان کوفه فرمود: پس از من مردی شکم بزرگ و گشاده گلو در میان شما پیدا خواهد شد، او جز خوردن و شکم پر نمودن هنری ندارد این مرد سزاوار کشتن است و لیکن شما توانائی ندارید او را بکشید، وی شما را امر خواهد کرد تا مرا دشنام دهید و از من بیزاری جوئید، شما در دشنام دادن بمن آزاد هستید و اگر گرفتار شدید مرا سب کنید زیرا که موجب رهائی شما از عذاب است و برای من هم مزید طهارت و پاکی خواهد شد.
و اما در مورد برائت اگر شما را امر کردند که از من برائت حاصل کنید، این عمل را انجام ندهید زیرا که من بفطرت توحید متولد شده ام و پیش از همه اسلام را اختیار کرده ام و با حضرت رسول مهاجرت نموده ام، تمام این موضوعات پس از شهادت امیر المؤمنین علیه السّلام در کوفه ظاهر شد، زیاد بن ابیه و مغیرة بن شعبه و حجاج بن یوسف مردمان کوفه را به سب و برائت از وی دعوت میکردند.
2- هنگامی که مروان حکم را در جنگ جمل به اسارت گرفتند حسنین علیهما السّلام در باره او نزد پدرشان شفاعت نمودند، امیر المؤمنین علیه السّلام نیز او را آزاد کردند، حسنین عرض کردند: یا امیر
المؤمنین مروان میل دارد با شما بیعت کند، فرمود: آیا وی پس از کشته شدن عثمان با من بیعت نکرد، من اکنون به بیعت او احتیاج ندارم.
علی علیه السّلام به حسنین فرمود: این مروان مدت قلیلی به امارت خواهد رسید، و او پدر آن چهار نفریست که مردم را مانند قوچ با شاخهای خود اذیت خواهند کرد و امت اسلام از مروان و فرزندان او در رنج و محنت خواهند بود، و این قضایا پس از امیر المؤمنین علیه السّلام روی داد و مروان اندکی بخلافت رسید و پس از آن پسرش عبد الملک و فرزندان او مسلمین را اذیت کردند و خون جماعتی از شیعیان را ریختند.
3- امیر المؤمنین علیه السّلام به یاران خود میفرمود: پس از من گروهی بر شما ولایت و امارت خواهند کرد، این جماعت بصرف حکومت بر شما قناعت نمیکنند، بلکه شما را با تازیانه و آهن در شکنجه قرار میدهند، اکنون بدانید کسانی که در دنیا مردم را عذاب دهند خداوند آنان را در آن جهان معذب خواهد ساخت این وقایع هنگامی روی خواهد داد که صاحب یمن بسوی شما بیاید و عمال را بگیرد این مرد نامش یوسف بن عمر است- این مطلب نیز پس از مدتی بظهور رسید و یوسف بن عمر از طرف عبد الملک والی کوفه شد و شیعیان امیر المؤمنین را سخت در فشار قرار داد و آنان را در رنج و مصیبت زیادی گرفتار کرد.
4- علی علیه السّلام به جویریه فرمود: تو را مردی پرخور و شکم پرست و معاند و زنازاده که در لئامت و پستی غوطه ور است خواهد کشت، و دست و پای تو را نیز میبرد و بر شاخ درخت کافری آویزانت میکند، هنگامی که زیاد در ایام خلافت معاویه والی عراق شد دست و پای وی را برید و بر شاخ درخت ابن معکبر آویزان کرد.
5- از جمله روایات در این باب روایت میثم تمار است، بطوری که در آثار نقل شده میثم غلام زنی از بنی اسد بود، امیر المؤمنین علیه السّلام او را خریدند و آزادش کردند، پس از این از وی پرسیدند اسمت چیست؟ عرض کرد: نامم سالم است، علی علیه السّلام فرمود: پیغمبر بمن فرموده: پدرت تو را «میثم» نام نهاده است.
میثم عرض کرد: خداوند و رسولش راست گفته اند، و شما هم بدرستی سخن گفتی، امیر المؤمنین فرمود: اکنون بهمان نامی که پیغمبر تو را نامگذاری کرده است برگرد، میثم امر علی علیه السّلام را اطاعت کرد و نام اول خود را انتخاب نموده و مکنی به ابو سالم شد.
یکی از روزها امیر المؤمنین به میثم فرمود: پس از من تو را میگیرند و بر شاخ درخت مصلوبت میکنند، و چون سه روز از این قضیه بگذرد از دماغ و دهانت خون جاری خواهد شد و ریشت را رنگین خواهد ساخت و تو را بالای چوبی که در خانه عمرو بن حریث است مصلوب خواهند نمود، و تو دهمین نفری هستی که به این مصیبت گرفتار میشوند، و در کوتاه ترین چوب مصلوب میشوی و از همه آنان بمزبله نزدیک تر میباشی.
امیر المؤمنین علیه السّلام این درخت را نیز به میثم نشان دادند، و او هر روز نزدیک آن درخت می آمد و در زیر آن نماز میخواند، و آن درخت را مخاطب قرار میداد و میگفت: چقدر درخت پربرکتی هستی مرا برای تو آفریدند، و تو را نیز برای من تربیت کردند، وی همواره نزد درخت می آمد تا آنگاه که آن را بریدند.
میثم گاهی که با عمرو بن حریث ملاقات میکرد میگفت: من در این نزدیکی ها با شما همسایه خواهم شد و لازم است که حق همسایگی را اداء کنی، عمرو بن حریث از این قضیه اطلاعی نداشت، میثم در سالی که بشهادت رسید بزیارت خانه خدا رفت روزی درب منزل ام سلمه حاضر شد و خواست با وی ملاقات کند ام سلمه گفت: شما که هستی؟ گفت: من میثم هستم.
ام سلمه گفت: بپروردگار سوگند من گاهی میشنیدم که حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله در باره شما بعلی بن ابی طالب وصیت هائی میکرد، میثم از ام سلمه پرسید حسین بن علی اکنون در کجا است؟ ام سلمه گفت وی اینک در میان یکی از محوطه های خود میباشد میثم گفت بحسین بن علی خبر دهید من دوست دارم خدمتش سلام عرضه کنم و ما در آینده نزدیکی در پیشگاه پروردگار با هم ملاقات خواهیم کرد.
ام سلمه در این هنگام مقداری عطر طلبیدند و محاسن او را خوشبو کردند پس از این گفتند: این محاسن بهمین زودی با خون خضاب خواهد شد میثم بعد از این جریان بطرف کوفه حرکت کرد و پس از ورود بکوفه عبید اللَّه بن زیاد او را دستگیر نمود.
عبید اللَّه گفت: رفیقت در باره من نسبت بشما چه گفته است؟! میثم گفت: صاحبم فرمود:
تو مرا مصلوب میکنی و من دهمین نفری هستم که بوسیله تو مصلوب خواهند شد و من در کوتاه ترین چوب که نزدیک مزبله است مصلوب میشوم عبید اللَّه گفت: من اکنون با این گفتار صاحبت مخالفت خواهم کرد، میثم جواب داد تو چگونه با وی مخالفت خواهی کرد بخداوند سوگند وی این مطلب را از پیغمبر و او از جبرئیل از پروردگار اطلاع داده است اینک تو چگونه با این مخالفت میکنی من محلی را که در آن مصلوب خواهم شد اکنون میدانم و من اولین کس در اسلام هستم که بر دهانم لگام خواهند زد.
در این هنگام عبید اللَّه بن زیاد او را با مختار بن ابی عبید در کوفه حبس کرد روزی میثم بمختار گفت: تو بزودی از زندان آزاد میشوی و خون حسین بن علی را از قاتلین او میگیری و این مردی را که اکنون اراده دارد ما را بکشد می کشی.
هنگامی که عبید اللَّه بن زیاد مختار را طلبید تا وی را بکشد ناگهان قاصدی از طرف یزید رسید و برای عبید اللَّه نامه ای آورد، یزید در نامه خود دستور داده بود تا مختار را از زندان آزاد کنند عبید اللَّه پس از قرائت نامه یزید مختار را از زندان آزاد کرد و امر کرد تا میثم را بکشند هنگامی که میثم را از زندان بیرون کردند یکی از حاضران گفت: اینک چه کسی قادر است تو را از کشته شدن نگهداری کند؟ میثم در حالی که بطرف درخت اشاره می کرد گفت مرا برای این درخت آفریده اند و او را هم برای من تربیت کرده اند در هنگامی که وی را بالای چوب میبردند مردم در خانه عمرو بن حریث اجتماع کرده بودند و به این جریان نگاه میکردند.
عمرو بن حریث گفت بخداوند سوگند میثم بمن میگفت من در همین روزها با شما همسایه خواهم شد عمرو بجاریه خود دستور داد تا زیر چوبی را که میثم بالای آن مصلوب شده بود پاک کند و کثافت ها را از بین ببرد و آن زمین را آب پاشی کرده و خوشبو کند در این هنگام میثم شروع بگفتن فضائل بنی هاشم کرد جریان را به ابن زیاد اطلاع دادند و گفتند میثم شما را رسوا کرد وی دستور داد تا بر دهان میثم لگام بزنند شهادت میثم تمار رضوان اللَّه علیه ده روز قبل از ورود حضرت سید الشهداء علیه السّلام بعراق واقع شد پس از اینکه سه روز از دار زدن میثم گذشت او را با حربه مضروب کردند و در نتیجه از بینی و دهان وی خون جاری شد و بجوار رحمت حق شتافت
6- زیاد بن نضر حارثی گوید من در نزد زیاد نشسته بودم که ناگهان رشید هجری را نزد او آوردند زیاد بن ابیه روی خود را بطرف رشید کرد و از وی پرسید صاحبت یعنی علی بن ابی طالب در باره ما نسبت بشما چه گفته است رشید گفت علی بن ابی طالب فرمود شما دست و پای مرا خواهید برید و پس از آن مصلوبم میکنید.
زیاد گفت: من اکنون حرف صاحب او را انجام نخواهم داد و گفتار وی را تکذیب خواهم ساخت اینک او را آزاد کنید هنگامی که رشید اراده کرد از نزد او بیرون شود زیاد باعمال خود گفت: بدترین اعمالی که ما باید در باره او انجام دهیم همان است که صاحب وی گفته است اکنون دست و پای او را قطع کنید و بر چوبه دار مصلوبش نمائید در این هنگام رشید او را مخاطب ساخته و گفت شما از مطلب بسیار دور هستید امیر المؤمنین علیه السّلام مطالب دیگری هم بمن گفته زیاد فورا دستور داد قبل از اینکه وی سخن بگوید زبانش را قطع کنند رشید گفت بخداوند سوگند اکنون خبرهای علی بن ابی طالب را تصدیق کردم.
7- علی علیه السّلام روزی برای مردم خطبه میخواند و در أثناء کلام فرمود: از من بپرسید قبل از اینکه مرا نیابید و من از میان شما رفته باشم بخداوند سوگند از من از هر دسته و جمعیتی که بپرسید از سوابق و لواحق آنها تا روز قیامت شما را مطلع خواهم کرد.
در این هنگام مردی از میان جمعیت برخاست و گفت: اینک بمن بگوئید چند دانه مو در سر و ریش من هست؟! حضرت فرمود حبیب من رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله جواب سؤال تو را به من گفته است اکنون بالای هر موئی از سرت فرشته ای نشسته و تو را لعنت میکند و بر هر موئی از ریشت شیطانی آویزان شده که تو را از راه بیرون می کند.
اکنون بدان و آگاه باش در خانه ات بچه ای هست که او فرزند دختر پیغمبر خدا را خواهد کشت و من جواب سؤال شما را میتوانم بدهم و لیکن تشریح برهان او برایت مشکل است و نشانه این گفتارم جریان زندگی بچه ات هست و عاقبت کار او تصدیق سخنانم برای تو خواهد شد کودک این مرد در این هنگام بسیار کوچک بود و تازه خود را از زمین می کشید و چون بزرگ شد حسین علیه السّلام را بشهادت رسانید.
8- سوید بن غفله گوید مردی خدمت امیر المؤمنین علیه السّلام آمد و ب آن جناب اطلاع داد که خالد بن عرفطه مرده است و برای وی طلب آمرزش کنید حضرت فرمود او هنوز نمرده است و نخواهد مرد تا آنگاه که لشکریان گمراهی را براه بیندازد و خود فرماندهی آنان را بعهده گیرد و پرچم او را حبیب بن جماز در دست گرفته باشد.
در این هنگام مردی از پای منبر حرکت کرد و گفت: یا امیر المؤمنین به خدا سوگند من از شیعیان و دوستان تو هستم، و نامم حبیب بن جماز است، حضرت فرمود:
من تو را از برداشتن آن پرچم میترسانم، و لیکن تو عاقبت پرچم را در دست میگیری و از همین باب فیل داخل این مسجد میشوی.
هنگامی که سید الشهداء علیه السّلام بطرف عراق آمدند، عبید اللَّه بن زیاد عمر بن سعد را به جنگ آن جناب فرستاد و خالد بن عرفطه در مقدمه لشکر عمر سعد قرار داد و پرچم را نیز بدست حبیب بن جماز دادند و او هم پرچم را در دست گرفت و از باب فیل داخل مسجد شد، و این از اخباریست که در میان اهل کوفه بشیاع رسید اهل علم و آثار این قضیه را در کتب خود نقل کرده اند.
9- اسماعیل بن زیاد گوید، علی بن ابی طالب علیه السّلام ببراء بن عازب فرمود:
ای براء فرزندم حسین را خواهند کشت و تو از وی یاری نخواهی کرد، هنگامی که حسین علیه السّلام به شهادت رسید، براء بن عازب میگفت: علی بن ابی طالب در این قضیه براستی سخن گفت، زیرا که حسین بشهادت رسید و من از یاری کردن او خودداری کردم، براء از این جهت اظهار ندامت و حسرت میکرد.
این مطالب و موضوعاتی که ما نقل کردیم، از حوادث و وقایعی بود که حضرت علی علیه السّلام قبل از وقوع آنها اطلاع داد، و از این گونه روایات و اخبار در کتب مربوطه بسیار زیاد است، و این نمونه و مختصری بود که ما در این کتاب آوردیم.
امیر المؤمنین علیه السّلام در خطبه قاصعه و در خطبه ای که در بصره انشاد فرمودند، راجع به خلفاء بنی امیه و بنی عباس و حوادثیکه بعد از آن حضرت در شهرها و ولایات روی داد، و از ستمهائی که از بنی عباس و بنی امیه بمردم رسید، مطالب زیادی ابراز فرمودند که ما همه آنها را نمیتوانیم ذکر کنیم و این چند خبر نمونه برای خردمندان کافی است.
از امیر المؤمنین علیه السّلام خوارق عادات و کرامات و معجزات دیگری نیز بمعرض ظهور و بروز رسیده که غیر از اخبار از حوادث آینده است، و ما اکنون چند موردی از آنها را ذکر میکنیم.
1- یکی از این خوارق عادات داستان «عین راحوما» و قضیه راهب در زمین کربلا و موضوع «صخره» است، جریان این واقعه از این قرار است که: امیر المؤمنین علیه السّلام هنگام عزیمت بطرف «صفین» لشکریان آن جناب دچار بی آبی و تشنگی شدند و هر چه این طرف و آن طرف دویدند آب پیدا نکردند.
حضرت علی علیه السّلام به اتفاق لشکریانش مقداری از جاده منحرف شدند و پس از مختصر راه پیمائی از دور دیری بنظرشان رسید، حضرت امر کرد صاحب دیر را نزد او حاضر کنند پس از این از وی پرسیدند آیا در این نزدیکیها آبی وجود دارد؟ گفت:
شما از آب دور شده اید و اکنون میان شما تا لب آب دو فرسخ فاصله است، و نزدیک من آبی وجود ندارد.
امیر المؤمنین علیه السّلام سر مرکب خود را برگردانید و رو بطرف قبله آمد، به اصحاب خود امر کرد تا مکانی را که در نزدیک دیر بود بشکافند، یاران آن جناب زمین مورد نظر را با بیل و کلنگ شکافتند، ناگهان سنگ بزرگی نمایان شد و درخشندگی داشت عرض کردند: یا امیر المؤمنین این سنگی است و کلنگ در آن کار نمیکند.
علی علیه السّلام فرمود: این سنگ بر روی آب است کوشش کنید با هیئت اجتماع او را برکنید مردم پیرامون سنگ اجتماع کردند و هر چه کوشیدند نتوانستند او را از جای خود حرکت دهند، در این هنگام امیر المؤمنین علیه السّلام خود از مرکب بزیر آمد و بازوی خود را بالا زد و انگشتهای مبارکش را در زیر این صخره عظیم قرار داد و او را بحرکت در آورد پس از آن سنگ بزرگ را از جای خود برداشت و بفاصله دوری پرتاب کرد.
هنگامی که سنگ از جای خود برداشته شد آب صاف و زلالی نمایان شد، یاران آن جناب پیش رفتند و از آن آب سرد و گوارا نوشیدند، حضرت فرمود: اکنون از این آب سیراب شوید و مقداری برای خود ذخیره بردارید، پس از این جریان علی علیه السّلام بار دیگر سنگ را جای خود گذاشت و روی آن خاک ریخت.
راهب نصرانی از بالای دیر خود ناظر این اوضاع و احوال بود، و پس از مشاهده این جریان به یاران امیر المؤمنین گفت: اکنون مرا هم در نزد خود جا دهید، راهب را اجازه دادند و او آمد در خدمت علی علیه السّلام توقف کرد، و از آن جناب پرسید شما پیغمبر مرسل هستی؟ فرمود: من پیغمبر نیستم، عرض کرد: ملک مقربی هستی؟ گفت:
ملک هم نیستم.
راهب عرض کرد: پس شما که هستی؟ فرمود: من وصی پیغمبر خدا محمّد بن عبد اللَّه صلی اللَّه علیه و آله که خاتم پیغمبران است هستم، راهب گفت: اینک دست خود را نزدیک بیاورید تا با شما بیعت کنم و مسلمان شوم حضرت دست مبارکش را جلو آورد راهب گفت: گواهی میدهم که خداوندی جز خدای یکتا نیست، و محمّد هم فرستاده و نبی اوست، و تو هم وصی و جانشین او هستی و جز تو کسی شایسته خلافت و امامت نیست.
راهب عرض کرد: یا امیر المؤمنین این دیر را در این جا بنا نهاده اند تا کسی را که این چشمه را ظاهر کند و سنگ را از روی او بردارد مشاهده کنند، اکنون زمان درازی از بنای این دیر میگذرد و مردم در انتظار این امر هستند، اینک من خداوند را
سپاسگزارم که این موضوع در زمان من انجام گرفت.
راهب عرض کرد: ما در یکی از کتب خود می بینیم که در این منطقه چشمه ای هست و بالای آن سنگ بزرگی نصب شده، جای این چشمه را جز پیغمبر و یا وصی او دیگری نمیبیند، و این شخص ولی خداوند است که مردم را بطرف حق میخواند، و نشان شناختن این ولی هم این است که: وی چشمه را ظاهر میکند و سنگ بزرگ را از روی او برمیدارد.
هنگامی که من از دور مشاهده کردم شما آن سنگ بزرگ را از جای خود کندید بر من مسلم شد شخص مورد نظری که ما در انتظار او هستیم شما هستید، من اکنون به آرزوی خود رسیدم و بر دست شما مسلمان شدم و به خلافت و امامت تو معتقد گردیدم.
امیر المؤمنین علیه السّلام پس از شنیدن این سخنان گریه کرد، تا آنگاه که محاسن شریفش تر شد، بعد از این فرمود: ستایش میکنم خداوند را که مرا در کتب خود ذکر کرد، و مرا فراموش ننمود، بعدا مردم را نزدیک طلبید و گفت: اکنون سخنان راهب را بشنوید، مردم همگان گفتار راهب را گوش دادند و پروردگار را شکر کردند، و پس از این جریان بطرف صفین حرکت کردند و راهب هم در خدمت آن جناب آمد و در جنگ صفین شهید شد و امیر المؤمنین علیه السّلام بر وی نماز خواندند و او را دفن کردند، و برایش استغفار نمودند.
در این روایت چند موضوع خارق عادت دیده می شود: اول اینکه امیر المؤمنین علیه السّلام مطلبی را از غیب اطلاع داد، دوم اینکه نیروی قوی و خارق العاده در کندن سنگ بزرگ از وی بروز کرد، سوم بشارت از این موضوع در کتب آسمانی که این چشمه بدست مبارک او ظاهر خواهد شد، همان گونه که خداوند در قرآن فرموده: مَثَلُهُمْ فِی التَّوْراةِ وَ مَثَلُهُمْ فِی الْإِنْجِیلِ و سید اسماعیل حمیری نیز در این موضوع اشعار ذیل را سروده است:
و لقد سری فما یسیر بلیلة - بعد العشاء بکربلا فی موکب
حتی أتی متبتلا فی قائم - ألقی قواعده بقاع مجدب
یأتیه لیس بحیث یلقی عامر - غیر الوحوش و غیر اصلع اشیب
فدنا فصاح به فأشرف مائلا - کالنسر فوق شظیة من مرقب
هل قرب قائمک الذی أنتم به - ماء یصاب فقال: ما من مشرب
الّا بغایة فرسخین و من لنا - بالماء بین نقا و قیّ سبسب
فثنی الاعنة نحو وعث فاجتلی - ملساء تبرق کاللجین المذهب
قال اقلبوها انکم ان تقلبوا - ترووا و لا تروون ان لم تقلب
فاعصوصبوا فی قلعها فتمنّعت - منهم تمنّع صعبة لم ترکب
حتی اذا أعیتهم أهوی لها - کفا متی ترد المغالب تغلب
فکانها کرّت بکف حزوّر - عبل الذراع دحا بها فی ملعب
قال اشربوا من تحتها متسلسلا - عذبا یزید علی الألذّ الاعذب
حتی اذ اشربوا جمیعا ردّها - و مضا فخلت مکانها لم یقرب
اعنی ابن فاطمة الوصی و من یقل - فی فضله و فعاله لم یکذب
2- از جمله اخباری که مورد توجه واقع شده و بطور مستفیض رسیده و شعراء آن را بنظم آورده اند، قضیه مراجعت آفتاب است پس از اینکه در افق مغرب ناپدید شد، داستان برگشتن آفتاب برای امیر المؤمنین علیه السّلام دو مرتبه اتفاق افتاده، یک بار در زمان حیات حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله واقع شد، و دیگری پس از رحلت آن جناب.
اسماء بنت عمیس و ام سلمه زوجه حضرت رسول و جابر بن عبد اللَّه و ابو سعید خدری و گروهی از اصحاب آن جناب روایت میکنند که: روزی حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله در منزل خود بودند و علی علیه السّلام هم مقابل آن جناب ایستاده بودند، در این هنگام جبرئیل خدمت پیغمبر رسیدند و با او بگفتگو پرداختند، هنگامی که حضرت رسول را وحی فرا گرفت سر مبارکشان را روی زانوی امیر المؤمنین گذاشتند.
حضرت خاتم النبیین صلی اللَّه علیه و آله همچنان سرش بالای زانوی علی علیه السّلام بود تا آنگاه که آفتاب غروب کرد، و امیر المؤمنین در آخرین لحظات غروب آفتاب همان طور که نشسته بودند با اشاره نماز خود را اداء کردند.
هنگامی که پیغمبر بخود آمدند به علی فرمودند: اکنون از خداوند بخواهید تا آفتاب را برای شما برگرداند، خداوند آفتاب را برای تو مراجعت خواهد داد، زیرا که تو از خداوند و رسولش فرمان برداری کرده ای، امیر المؤمنین هم از خداوند خواستار شدند تا آفتاب را پس از اینکه در افق فرو رفته بود برای او برگرداند.
در این هنگام پروردگار دعای علی علیه السّلام را اجابت فرمود و قرص خورشید پس از فرو رفتن در افق مراجعت کرد، امیر المؤمنین نماز عصر را خواندند و بعد از این بار دیگر در افق ناپدید شد، اسماء بنت عمیس گوید: به خداوند سوگند ما در هنگام غروب آفتاب صدای مخصوصی مثل اینکه چوبی را بوسیله اره میبرند از وی میشنیدیم.
مرتبه دوم که آفتاب برای آن جناب مراجعت کرد در وقتی بود که: حضرت امیر علیه السّلام تصمیم گرفتند از فرات عبور کنند، گروه زیادی از یاران آن جناب به عبور دادن چهارپایان و وسائل زندگی خود مشغول شدند و علی علیه السّلام به اتفاق چند نفر از اصحابش نماز عصر را خواندند.
در این هنگام که هنوز مردم به عبور دادن وسائل زندگی خود بودند، آفتاب غروب کرد و نماز عده ای از آنان فوت شد و گروهی نیز از فضل نماز جماعت محروم شده بودند، مردم در این موضوع با هم سخن میگفتند، امیر المؤمنین علیه السّلام گفتار آنان را شنید و از خداوند خواست تا خورشید را برگرداند.
خداوند متعال دعای آن حضرت را اجابت فرمود و خورشید پس از ناپدید شدن مراجعت کرد و حضرت بار دیگر به اتفاق یارانش نماز خواندند و چون سلام دادند آفتاب بلافاصله ناپدید شد، و خورشید در هنگام غروب صدای شدیدی نمود و مردم هم آن صدا را شنیدند- سید حمیری در این باره اشعاری دارد که ذیلا ذکر می شود:
ردّت علیه الشمس لما فاته - وقت الصلاة و قد دنت للمغرب
حتی تبلّج نورها فی وقتها - للعصر ثمّ هوت هویّ الکوکب
و علیه قد حبست ببابل مرّة - اخری و ما حبست بخلق معرب
الّا لیوشع أوله من بعده - و لردّها تأویل امر معجب
3- یکی از قضایای امیر المؤمنین علیه السّلام داستان ثعبان است و این موضوع از این قرار است که: امیر المؤمنین روزی در مسجد کوفه بالای منبر برای مردم خطبه میخواندند، ناگهان اژدهائی از طرف منبر ظاهر شد و از منبر بالا رفت، مردم از این وضع ترسیدند و تصمیم گرفتند او را از منبر دور کنند.
علی علیه السّلام بطرف مردم اشاره کردند که از این جریان نترسند و دست از وی بردارند ثعبان خود را به امیر المؤمنین رسانید و سرش را در گوش آن جناب گذاشت، مردم از این واقعه متحیر شدند و سکوت نمودند، اژدها از خود صدای مخصوصی بیرون کرد که بسیاری از مردم او را شنیدند.
پس از این اژدها سر خود را از گوش آن حضرت پائین آورد و علی علیه السّلام لبهای خود را تکان میداد و ثعبان نیز مثل اینکه به سخنان آن جناب گوش میداد، و بعد بلافاصله ناپدید شد مثل اینکه گوئی زمین او را در خود فرو کشید، و امیر المؤمنین علیه السّلام بار دیگر فرمایشات خود را از سر گرفتند.
هنگامی که خطبه تمام شد و از منبر فرود آمد مردم از جریان کار ثعبان از وی پرسیدند، فرمود: وی یکی از حکام جن است، برایش قضیه پیش آمد کرده بود که راه خلاصی از آن را از من میخواست، من راه را به او نشان دادم و مسأله را برایش روشن ساختم، او هم برای من دعای خیر کرد و مراجعت نمود.
4- یکی از روایات این باب سخن گفتن امیر المؤمنین علیه السّلام با ماهیان است، جریان این قضیه چنین نقل شده که: آب فرات در نزدیک کوفه طغیان کرد و مردم از این جهت نگران شدند و بیم آن داشتند که همگان در آب غرق شوند، و جریان طغیان آب را به علی علیه السّلام عرضه کردند.
امیر المؤمنین پس از شنیدن این قضایا سوار استر رسول خدا شدند و با گروهی از مردم به کنار فرات رفتند و از مرکب پائین شدند، پس از این وضوء ساخته و بنماز پرداختند بعد از نماز شروع بدعا کردند و اکثر مردم دعای آن حضرت را استماع میکردند، سپس بطرف فرات آمدند و در دست خود عصائی نیز داشتند که به آن تکیه مینمودند هنگامی که نزدیک آب آمدند عصای خود را بر آب زدند و فرمودند: اکنون باذن پروردگار فرونشین، در این هنگام آب فرو نشست تا اندازه ای که ماهیان نمودار شدند.
گروه ماهیان که در زیر آب بودند به آن جناب بعنوان «امیر المؤمنین» سلام کردند مگر دو دسته از آنها که از دادن سلام خودداری کردند، و آن «جری» و «مار ماهی» است، مردم از این قضیه بسیار تعجب کردند، و از سخن گفتن بعضی و سکوت بعضی از ماهیان از آن جناب پرسش کردند.
علی علیه السّلام در پاسخ آنان فرمود: خداوند ماهیان پاک را برای من به سخن آورد و ماهیان نجس و حرام را اجازه سخن گفتن نفرمود، این روایت بطور مستفیض نقل شده و مانند سخن گفتن گرگ و سنگریزه با حضرت رسول مسلم میباشد.
5- از ابن عباس روایت شده که وی گفت: هنگامی که حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله بطرف بنی مصطلق رفتند در نزدیک محلی بنام «وعر» فرود آمدند، در اواخر شب جبرئیل خدمت آن جناب رسید و از کید و شر گروهی از جنیان که در اطراف بیابان در کمین آن حضرت هستند اطلاع دادند.
پیغمبر علی علیه السّلام را طلبیدند و فرمودند: بطرف این وادی حرکت کنید؛ و در سر راه خود به گروهی از پریان خواهی رسید و آنها قصد دارند شما را اذیت کنند، تو نیز با آنان مقابله کن، و با نیروئی که خداوند بشما داده است آنها را دفع کن و از آن منطقه دور نما، و به علم و دانشی که پروردگار بتو عنایت کرده و به اسماء جلاله خداوند که مخصوص تو گردانیده پناهنده باش.
حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله صد نفر از میان لشکریانش برگزید و با امیر المؤمنین فرستاد، و آنان را امر کرد در همه امور از علی بن ابی طالب فرمان برند و از طاعت وی سرنپیچند، علی علیه السّلام به اتفاق یارانش بطرف مأموریت حرکت کرد، و چون به کنار وادی رسیدند به اصحاب خود دستور داد توقف کنند و تا از آن حضرت دستور صادر نشده کاری انجام ندهند.
پس از این علی علیه السّلام جلو آمد و در کنار وادی توقف کرد، و از دشمنان پروردگار
به خداوند پناه برد، و اسماء جلاله را بر زبان جاری کرد، و بعد بیاران خود امر کرد تا نزدیک او بیایند، آنان نیز نزدیک او حاضر شدند، و بفاصله کمی از آن جناب توقف کردند.
در این هنگام امیر المؤمنین علیه السّلام خود را در میان وادی انداختند، و باد شدیدی شروع به وزیدن کرد، شدت باد به اندازه ای بود که یاران امیر المؤمنین قادر بمقاومت نبودند و نزدیک بود آنان برو افکنده شوند، و از شدت ترس و وحشت پاهای آنان در زمین بند نمیشد.
در این وقت که ترس همگان را فرا گرفته بود، علی علیه السّلام فریاد زدند و خود را معرفی کردند، و به آنان فرمودند: من علی بن ابی طالب وصی رسول خدا هستم اکنون اگر قدرت دارید در جای خود صبر کنید. در این هنگام اشخاصی مانند زطیان در مقابل آنها ظاهر شدند، و یاران امیر المؤمنین خیال میکردند که این گروه در دست خود شعله های آتش دارند، این اشخاص با کمال اطمینان در اطراف وادی حرکت میکردند.
علی علیه السّلام بسرعت در میان آن وادی بسیر خود ادامه داد، و قراءت قرآن میکرد و شمشیر خود را بطرف چپ و راست اشاره مینمود، در این وقت آن اشخاص غیر عادی که در کنار وادی ایستاده بودند مانند بخاری و دودی سیاه شدند و امیر المؤمنین علیه السّلام بار دیگر از میان وادی بالا آمدند و پس از اینکه زمین روشن شد با یارانش برخاستند و از آن محل دور شدند.
اصحاب حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله عرض کردند: یا ابا الحسن شما در این واقعه چه چیزها مشاهده کردی؟ ما نزدیک بود از دیدن بعضی چیزهای غیر عادی از بین برویم علی علیه السّلام فرمود: من هنگامی که دشمن را مشاهده کردم، اسماء پروردگار را با فریاد بلند خواندم و آنان بسیار کوچک شدند، و من دانستم که از ترس به این حال افتاده اند.
پس از این بدون اینکه از آنها ترسی داشته باشم در میان وادی براه خود ادامه دادم، و اگر چنانچه آنان بحال اول خود باقی مانده بودند، من همه آنان را از بین میبردم، و لیکن خداوند مکر و شرّ آنها را از مسلمین رفع کرد، و بقیه آنان که از دست من رها شدند قبل از من حضور حضرت رسول خواهند رسید و مسلمان خواهند شد.
امیر المؤمنین علیه السّلام به اتفاق یارانش مراجعت کردند و خدمت حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله رسیدند، و جریان کار خود را به آن جناب گزارش دادند، حضرت از وی خوشنود شد و از اعمالش اظهار قدر دانی فرمود، و برای او دعا کرد و پس از آن فرمود: پیش از تو گروهی از آنان آمدند و مسلمان شدند، و من هم از آنان پذیرفتم.
6- از جمله خوارق عادات و کراماتی که خداوند به علی علیه السّلام کرامت فرموده است، نیروی خارق العاده است که در کندن در خیبر از آن جناب ظاهر شد، این در به اندازه بزرگ و سنگین بود که چهل نفر از برداشتن او عاجز بودند، امیر المؤمنین علیه السّلام این در را از جای خود کندند و او را بر پشتش گذاشتند و مردم از روی آن عبور کردند و به جانب دیگر رفتند، و این یک نشانه و معجزه بزرگی بود که از آن حضرت بمعرض ظهور و بروز رسید.
7- یکی از روزها امیر المؤمنین علیه السّلام کفش خود را از پا درآوردند تا برای اداء نماز وضوء بگیرند، در این هنگام کلاغی رسید و کفش آن جناب را با منقارش گرفت و به آسمان برد، و پس از آن بطرف پائین افکند، ناگهان از درون کفش ماری سیاه بیرون شد و خداوند به این وسیله آن حضرت را از اذیت و آزار آن مار نگهداری فرمود و سید رضی علیه الرحمة در این باره فرموده:
أما فی باب خیبر معجزات - تصدّق أو مناجاة الحباب
أرادوا کیده و اللَّه یأبی - فجاء النصر من قبل الغراب
8- حضرت باقر علیه السّلام فرمود: که حضرت امیر علیه السّلام به جویریة بن مسهر هنگامی که اراده کردند از محضر مبارکش بیرون روند فرمودند: اکنون در سر راهت شیری نشسته و در راه با تو برخورد خواهد کرد، جویریه عرض کرد: پس من چه کنم که تا از آسیب وی در امان باشم؟ فرمود: هر گاه با شیر درنده برخورد کردی وی را از من سلام برسان و به او اطلاع بده که من تو را در امان خود گرفته ام.
جویریه از خدمت حضرت بیرون شد، در این هنگام که بر مرکبش سوار بود و براه خود ادامه میداد، ناگهان شیری از مقابلش نمایان شد، و بطرف جویریه روی آورد، جویریه روی خود را بطرف او کرد و گفت: ای ابو الحارث، امیر المؤمنین علی بن ابی طالب تو را سلام رسانیدند، و مرا در پناه خود گرفتند.
جویریه گفت: در این وقت شیر درنده از من دور شد و با خود همهمه میکرد تا آنگاه که در بیشه پنهان گردید، و شیر در هنگامی که از من دور میشد پنج مرتبه با طرز مخصوصی همهمه کرد، جویریه پس از اینکه کارش را انجام داد بطرف امیر المؤمنین علیه السّلام مراجعت کرد و بعد از سلام کردن خدمت آن جناب از جریان وضع خودش با شیر درنده مطالبی عرضه داشت.
علی علیه السّلام فرمود شما با آن شیر چه گفتی؟ و او با تو چه گفت؟ جویریه عرض کرد من پیام شما را باو رسانیدم و او هم متعرض من نشد و از راه دور شد و اما اینکه شیر در این مورد چه گفت خداوند و رسولش و وصی رسول ب آن داناتر هستند علی علیه السّلام فرمود هنگامی که شیر از تو دور شد با خود همهمه میکرد و پنج مرتبه این همهمه ها را از او شنیدی جویریه عرض کرد آری مطلب همین طور است و من پنج بار همهمه او را شنیدم حضرت فرمود: شیر در جواب تو گفت: وصی محمّد را از من سلام برسان، و این مطلب را پنج بار تکرار کرد و اگر ما بخواهیم از امثال این روایات و معجزات و خوارق عادات که از آن وجود مقدس بمعرض ظهور و بروز رسیده در این جا درج کنیم کتاب ما بطول خواهد انجامید اکنون بهمین اندازه اکتفا می کنیم و از خداوند مهربان خواستاریم که ما را براه حق و طریق مستقیم ثابت بدارد.

(مناقب و خصوصیات امیر المؤمنین علیه السّلام)

فضائل و مناقب امیر المؤمنین علیه السّلام و خصوصیات آن جناب بسیار است و آن همه فضائل را نمی توان در یک کتاب فراهم آورده و حق مطلب را با یک مقال نتوان گفت مناقب علی علیه السّلام را همه مسلمین از مخالف و مؤالف روایت کرده اند اگر چه شیعیان آن حضرت خصوصیاتی برای او ذکر کرده اند که مخالفین از ذکر آنها سرباز زده اند.
سید مرتضی علم الهدی- رضوان اللَّه علیه- گوید یکی از اصحاب حدیث و مشایخ روایت را بنام حفص بن شاهین دیدم که
می گفت من مقدار هزار جزء از فضائل مختصه علی علیه السّلام را جمع کرده ام- و اما اخبار و روایاتی را که اصحاب ما در باره آن جناب ذکر کرده اند از حد و احصاء بیرون است و من اکنون چند حدیث از برگزیده ترین آنها نقل میکنم همان طور که منصور فقیه گفته است:
قالوا خذ العین من کلّ فقلت لهم - فی العین فضل و لکن ناظر العین
حرفین من الف طومار مسودة - و ربما لم تجد فی الالف الفین
چون صحت این گونه روایات و اخبار بطرق زیادی ثابت شده ما اسانید اینها را حذف کردیم و این مطالب را از کتب معتمد که در نزد همگان مورد توجه و قابل اعتماد هستند نقل می نمائیم