فهرست کتاب


زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام ترجمه «اعلام الوری»

امین الاسلام طبرسی‏ عطاردی

وفات حضرت رسول صلّی اللَّه علیه و آله

در روز شنبه و یا یک شنبه چند روز به آخر ماه صفر مانده مرض حضرت رسول شدت پیدا کرد، در این هنگام دست علی بن ابی طالب را گرفت و در حالی که گروهی از اصحابش پیرامون وی بودند بطرف قبرستان بقیع حرکت کردند پس از ورود به
محوطه بقیع روی خود را بطرف قبرها کرده و فرمودند: سلام و رحمت بر شما باد ای اهل قبول، گوارا باد بر شما آنچه را که اکنون داده شده اید از خیر و برکت، اینک مردم در ابتلاء بسر میبرند و فتنه ها مانند شب تاریک از هر طرف روی می آورند و آخرین این ملت مانند اولین گرفتار خواهند شد.
پس از این جمله فرمود: جبرئیل هر سال یک بار قرآن را بر من عرضه میداشت و لیکن در این سال دو بار قرآن را بر من عرضه داشته است، و من این مطلب را علامت مرگم میدانم و بهمین زودی از میان شما رخت برخواهم بست.
بعد فرمود ای علی من مخیر شدم بین خزائن دنیا و زندگی جاودانی در این جهان و بهشت پروردگار، لیکن من بهشت و لقاء خداوند را اختیار کردم و از این جهان چشم پوشیدم، هر گاه مرگم در رسید مرا غسل ده و عورتم را بپوشان زیرا هر کس چشم بر عورتم بیفکند کور خواهد شد.
حضرت رسول پس از این فرمایشات از بقیع به منزل تشریف آوردند، و مدت سه روز گرفتار تب شدیدی بودند، بعد از سه روز در حالی که سر مبارکش را بسته بودند به اتفاق امیر المؤمنین و فضل بن عباس به مسجد آمدند، و از فرط ضعف و ناراحتی با کمک این دو نفر راه میرفتند.
پیغمبر بالای منبر قرار گرفت و حمد و ثنای خداوند را بجای آورد و فرمود: ای گروه مردمان من اندکی بیش در نزد شما نخواهم ماند و بهمین زودی از میان شما خواهم رفت اکنون هر کس از من دینی طلب دارد اظهار کند، و یا به کسی وعده داده ام مطلب خود را بازگو نماید تا بوعده خود وفا کنم. در این میان مردی برخاست و عرض کرد: یا رسول اللَّه شما بمن وعده دادید هر گاه ازدواج کردم به من سه وقیه عطا کنید حضرت رسول فرمود: ای فضل حاجت این را رفع کنید.
پیغمبر روز چهارشنبه و پنجشنبه مکث فرمودند، روز جمعه بار دیگر مسجد تشریف بردند و برای مردم خطبه خواندند و فرمودند: ای مردم در پیشگاه خداوند جز عمل صالح چیز دیگری جلب منفعت و دفع ضرر نمیکند، ای مردم ادعای بی جا
نکنید و آرزوی دور و دراز را به خود راه ندهید، فقط کارهای شایسته انسانی را نجات میدهد و بس، و من که پیغمبر شما هستم اگر نافرمانی خداوند را بکنم از مقام رسالت سقوط خواهم کرد.
پس از این گفتار سه مرتبه فرمود: «اللهم بلّغت» بارخدایا مطلب را به این مردم رسانیدم و تبلیغ رسالت کردم، بعد از منبر فرود آمد و برای مردم اقامه نماز فرمود، و سپس به منزل ام سلمه تشریف فرما شد، و یکی دو روز هم در منزل ام سلمه اقامت کردند.
عایشه خدمت آن جناب آمد و عرض کرد: به منزل من منتقل شوید تا از شما پرستاری کنم، پیغمبر به منزل عایشه آمدند و چندی با حالت مرض در اینجا بسر بردند، در یکی از روزها که مرض آن حضرت شدت پیدا کرده بود بلال مؤذن آمد و پیغمبر را بسیار سنگین مشاهده کرد و گفت هنگام نماز است خداوند شما را رحمت کند حضرت رسول صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: یکی از شما برود مسجد و برای مردم اقامه نماز کند، عایشه گفت: دستور دهید ابو بکر نماز بخواند، حفصه اظهار داشت امر کنید عمر اقامه نماز کند، پیغمبر از این گفته ها ناراحت شد و فرمود: دست از این گفته بردارید شما مانند آن زن هائی هستید که حضرت یوسف را اذیت میکردند و او را به کارهای خلاف وامیداشتند.
به پیغمبر اطلاع داده بودند که ابو بکر و عمر اکنون در جیش اسامة هستند، هنگامی که مشاهده کردند تصمیم دارند ابو بکر و یا عمر را به مسجد بفرستند با شدت تب و ناراحتی اراده کردند به مسجد بروند، در این هنگام از بستر مرض حرکت کرده و با کمک امیر المؤمنین و فضل بن عباس در حالی که پاهای مبارکش از زمین کشیده میشد بسوی مسجد روان شدند.
چون به مسجد رسیدند مشاهده کردند ابو بکر در محراب نماز میخواند و مردم هم در دنبال وی قرار گرفته اند، به ابو بکر اشاره فرمودند و او خود را عقب کشید حضرت رسول خود در محراب قرار گرفت و بار دیگر اقامه و تکبیر گفت و نماز را به
پایان رسانید.
پس از اقامه نماز به منزل مراجعت فرمود، و ابو بکر و عمر و گروهی از مردم را که در مسجد بودند به منزل خواندند و به آنان فرمودند: آیا من شما را امر نکردم که در لشکر اسامه حاضر شوید، ابو بکر عرض کرد، من در جیش اسامه بودم و لیکن برگشتم تا با شما وداع کنم، عمر گفت: من در لشکر اسامه شرکت نکردم زیرا دوست نداشتم که از جریان این لشکر از شما سؤال کنم.
حضرت رسول صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: اکنون در لشکر اسامه شرکت کنید و این موضوع را سه مرتبه تکرار فرمود، بعد از این مطلب از شدت تب از حال رفتند و مدتی در بیهوشی بسر بردند، مسلمین در این هنگام بگریه افتادند و زنان و اهل بیت او نیز شیون نمودند.
پس از اینکه بهوش آمدند فرمودند دوات و کاغذی بیاورید تا برای شما نامه ای بنویسم که هرگز گمراه نگردید، پس از این
مطلب بار دیگر از حال رفتند یکی از حاضران برخاست تا دوات و کتف گوسفندی برای نوشتن نامه بیاورد، در این هنگام عمر گفت برگرد و او را به حال خود واگذار زیرا وی اکنون بی هوش است و هذیان میگوید.
هنگامی که پیغمبر بهوش آمد یکی از اهل مجلس عرض کرد: آیا برای شما دوات و کتف گوسفند بیاوریم؟ فرمود: بعد از گفتن آن جمله دیگر لازم نیست در این موضوع گفتگو شود، و لیکن به شما تاکید میکنم اهل بیت مرا نگهداری کنید و از آنان حمایت نمائید، و از اهل ذمه دستگیری کنید، و از فقراء و مساکین و بردگان دلجوئی نمائید.
پیغمبر همواره از این وصیت ها میفرمود تا آنگاه که از قوم اعراض کرد و صورت خود را از آنان برگردانید، آن جماعت هم از خدمت حضرت بیرون شدند و جز عباس و امیر المؤمنین و فضل بن عباس کسی در منزل نماند.
عباس عرض کرد: یا رسول اللَّه اگر خلافت و امامت در خاندان ما باقی خواهد ماند ما را به آن بشارت دهید، و اگر چنانچه ما را مغلوب کردند و خلافت را از ما گرفتند تکلیف ما چیست؟ حضرت فرمود: شما را پس از من خوار و ضعیف خواهند کرد و حق را مغلوب میکنند، پیغمبر پس از اظهار این مطالب سکوت کردند.
مردم در حالی که گریه میکردند از منزل پیغمبر بیرون شدند، هنگامی که همگان از محضر شریف آن جناب خارج شدند فرمود: برادرم علی بن ابی طالب و عمویم عباس را نزد من حاضر کنید، آنان در خدمت حضرت رسول حاضر شدند و پس از استقرار در مجلس پیغمبر فرمود: ای عباس و ای عم رسول خدا اکنون وصیت مرا قبول کن و وعده هایم را انجام ده و دیون مرا ادا نما.
عباس عرض کرد: یا رسول اللَّه عمویت اینک پیرمرد است و دارای زن و فرزند زیادی میباشد، و شما در جود و سخاوت مانند نداری و من هرگز قدرت ندارم وعده های شما را انجام دهم، در این هنگام پیغمبر روی مبارک خود را بطرف علی علیه السّلام کرد و فرمود: ای برادر تو وصیت مرا قبول میکنی و وعده های مرا انجام میدهی و دیون مرا ادا میسازی؟
علی علیه السّلام عرض کرد یا رسول اللَّه من اینک حاضرم وصیت های شما را قبول کنم فرمود: اینک نزدیک من بیا، امیر المؤمنین نزدیک رفتند، پیغمبر او را به سینه خود چسبانید و انگشتر خود را از دست بیرون کرد و به امیر المؤمنین داد و فرمود:
انگشتر را در دست خود قرار دهید، و شمشیر و زره خود را نیز به آن جناب بخشید روایت شده است جبرئیل علیه السّلام زره و شمشیر را از آسمان آورد و به حضرت رسول صلّی اللَّه علیه و آله داد و آن حضرت هم به امیر المؤمنین بخشیدند و استر را با زین و برگ به علی علیه السّلام دادند و فرمودند اینها را به منزل خود ببرید.
روز بعد مرض حضرت رسول شدت پیدا کرد و مردم را از ورود به منزل منع کردند و به کسی اجازه ندادند تا از آن جناب عیادت کند، امیر المؤمنین علیه السّلام همواره در خدمت پیغمبر بودند و از وی مفارقت نمیکردند مگر برای انجام کارهای لازم و ضروری.
امیر المؤمنین علیه السّلام برای انجام کاری از منزل بیرون شدند، و در این هنگام حضرت رسول صلّی اللَّه علیه و آله که از شدت تب بی حال شده بودند به خود آمدند و علی علیه السّلام را در کنار خود ندیدند، فرمودند برادر و یارم را بگوئید نزد من حاضر شود، پس از این بار دیگر ضعف بر او مستولی شد.
عائشه گفت: ابو بکر را طلب کنید او را در خدمت پیغمبر حاضر کردند، هنگامی که دیدگان مبارکش بر ابو بکر افتاد چهره اش را از وی برگردانید ابو بکر نیز فورا از منزل بیرون شد، بار دیگر پیغمبر فرمود: برادر و یار مرا نزدم طلب کنید.
حفصه گفت: عمر را طلب کنید هنگامی که عمر در پیش آن جناب حاضر شدند حضرت از دیدن عمر ناراحت شد و صورت خود را از او برگردانید، مرتبه سوم فرمود: برادر و یارم را نزد من بخوانید، ام سلمه گفت: علی بن ابی طالب را طلب کنید تا در نزد وی حاضر شود زیرا اکنون پیغمبر جز علی دیگری را اراده نکرده است هنگامی که امیر المؤمنین در نزد حضرت حاضر شد، او را در نزد خود مکان داد و با او در نهانی به گفتگو پرداخت، بعد از مذاکرات چندی امیر المؤمنین از خدمت پیغمبر برخاست و در گوشه ای نشست، در این هنگام حضرت رسول به خواب رفتند و علی علیه السّلام از منزل بیرون شدند.
مسلمانان که در بیرون اجتماع کرده بودند گفتند: یا ابا الحسن پیغمبر در نهانی با شما چه مطالبی را در میان گذاشت فرمود: حضرت رسول صلّی اللَّه علیه و آله هزار باب از علم را بروی من گشود، که از هر دری هزار درب دیگر گشوده میگردد، و در ضمن وصایا موضوعاتی را به من تذکر داد که من همه آنها را ان شاء اللَّه انجام خواهم داد.
سپس مرض پیغمبر شدت پیدا کرد و وفات او نزدیک شد، در آخرین لحظات حیات به علی بن ابی طالب علیه السّلام فرمود: اینک سرم را روی دامن خود بگذار زیرا امر خداوند نزدیک شده و آخرین دقائق زندگی من در این جهان در رسیده است.
هر گاه جان از کالبدم بیرون شد او را در دست بگیر و به صورت خود بکش پس از این مرا بطرف قبله برگردان و غسل و تکفین مرا خود انجام ده، و بر من نماز بگذار، و تا آنگاه که بدن مرا در زیر خاک پنهان نساخته ای از من مفارقت نکن، و در همه این امور از خداوند استعانت بجوی.
در این هنگام امیر المؤمنین علیه السّلام سر مبارک حضرت رسول صلّی اللَّه علیه و آله را در دامن خود گذاشت، و آن جناب از فشار مرض از حال رفت، حضرت زهرا سلام اللَّه علیها در چهره پدرش مینگریست و گریه میکرد و این شعر را قرائت مینمود:
و أبیض یستسقی الغمام بوجهه - ثمال الیتامی عصمة للأرامل
حضرت رسول دیدگان مبارکش را باز کرد و با صوت ضعیف گفت: ای دخترک من این بیت گفته عمویت ابو طالب است، شما به جای او این آیه را از قرآن قرائت کنید: وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ.
در این هنگام حضرت زهراء سلام اللَّه علیها مدتی گریه کرد پدر بزرگوارش او را نزدیک خود طلبید و مطالبی را در نهانی با او در میان گذاشت که در اثر آن چهره اش از هم باز شد و آثار خوشحالی در وی ظاهر گردید.
بعد از این مذاکرات که با حضرت زهراء سلام اللَّه علیها انجام پذیرفت جان پاکش از کالبد شریفش بیرون شد و در این حال دست امیر المؤمنین علیه السّلام در زیر گلوی آن جناب قرار داشت و جان شریف او در دست علی علیه السّلام قرار گرفت و آن حضرت او را بالای سر خود بردند و پس از آن بصورت خود کشیدند پس از اینکه حضرت رسول صلّی اللَّه علیه و آله از دنیا رفتند امیر المؤمنین علیه السّلام طبق وصیت آن جناب بدن مبارک او را بطرف قبله کشیدند و تشریفات تغسیل و تکفین او را فراهم کردند.
از حضرت زهرا سؤال شد پدرت در نهانی چه موضوعاتی با شما در میان نهاد؟
فرمود: پدرم بمن اطلاع داد که من اول کس از اهل بیت او خواهم بود که بوی ملحق میگردم، و این قضیه در همین نزدیکی ها انجام خواهد گرفت، و بهمین جهت من خوشحال شدم از ام سلمه روایت شده که وی گفت: در روزی که حضرت رسول وفات کردند من دست خود را در سینه او قرار دادم و اکنون که مدتی از آن زمان میگذرد و با اینکه من همواره طعام میخورم و وضوء میگریم هنوز بوی مشک از دست استشمام می شود.
حضرت زهرا سلام اللَّه علیها در آن هنگام که مرض پدر بزرگوارش شدت کرده بود فریاد میزد، ای پدری که همواره با جبرئیل سخن میگفتی و از پروردگارت دوری نگزیدی، و اکنون در بهشت خداوند جای گزیده ای و دعوت پروردگارت را اجابت کردی
حضرت باقر علیه السّلام فرمود: هنگامی که وفات حضرت نزدیک شد جبرئیل در خدمت آن جناب حاضر شد و عرض کرد یا رسول اللَّه میل داری به دنیا رجوع کنی؟ فرمود میل دارم بطرف پروردگارم بروم و بدنیا نیازی ندارم.
امام صادق علیه السّلام فرمود جبرئیل گفت ای محمد این آخرین نزول من به این جهان است زیرا من بخواطر شما در این جهان رفت و آمد داشتم حضرت فرمود فاطمه سلام اللَّه علیها و مسلمین فریاد و شیون می کردند و خاک ها را بر سر و روی خود میریختند وفات پیغمبر در بیست و هشتم ماه صفر در سال دهم از هجرت واقع شد، و بعضی گفته اند آن جناب روز دوشنبه دوازدهم ماه ربیع الاول درگذشتند.
هنگامی که امیر المؤمنین علیه السّلام اراده کردند آن جناب را غسل دهند فضل بن عباس را طلبیدند و از وی کمک خواستند تا پیغمبر را غسل دهند علی علیه السّلام در موقع تغسیل چشمهای خود را بستند و پیراهن خود را از جلو پاره کردند و بشستن بدن مبارک حضرت رسول پرداختند پس از این که از تغسیل و تکفین فارغ شدند پیش آمدند و بر آن جناب نماز خواندند. ابان گوید: حضرت باقر علیه السّلام فرمود: مردم گفتند، باید چگونه بر پیغمبر نماز خوانده شود علی علیه السّلام فرمود پیغمبر در حیات و ممات امام و پیشوای ما هستند مردم پس از این دسته دسته آمدند و بر آن حضرت نماز خواندند بدن مبارک پیغمبر روز دو شنبه و سه شنبه در زمین بود و مسلمانان از مدینه و نواحی آن می آمدند و بر جنازه حضرت نماز می خواندند.
بعد از این که اراده کردند پیغمبر را دفن کنند در محل دفن اختلاف کردند،
امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود خداوند در مکانی که از پیغمبر خود قبض روح کرد همان محل را برای دفن وی اختیار میکند من اکنون بدن مبارک او را در حجره خودش دفن خواهم کرد مسلمین هم باین نظر رای موافق دادند.
عباس بن عبد المطلب دنبال ابو عبیده جراح که گورکن مخصوص اهل مکه بود فرستادند و هم چنین زید بن سهل را که برای اهل مدینه گور میکند احضار کردند این دو نفر هر کدام بطریقی حفر قبور می کردند عباس گفت خداوندا هر چه را که برای پیغمبرت شایسته است پیش آور در این هنگام زید بن سهل را امر کردند تا بطریق مدنیان قبری برای حضرت رسول مهیا سازد بعد از اینکه قبر کنده شد امیر المؤمنین و عباس و فضل بن عباس و اسامة بن زید جلو آمدند تا در دفن پیغمبر شرکت کنند.
انصار فریاد زدند: یا علی برای خداوند و حقی که ما داریم یکی از انصار را هم در دفن پیغمبر شرکت دهید تا ما هم در این موضوع بهره و نصیبی داشته باشیم، علی علیه السّلام فرمود: اوس بن خولی که مردی از بنی عوف بود و در جنگ بدر نیز شرکت داشت پیش آید و در تشریفات دفن شرکت کند.
امیر المؤمنین به اوس بن خولی فرمود: اکنون داخل قبر شوید، این مرد پس از اینکه داخل در قبر شد امیر المؤمنین بدن
پیغمبر را بطرف قبر سرازیر کرد و بدن مبارک در قبر جایگیر شد، و بعد از این به اوس فرمود: شما اکنون از قبر بیرون شوید، و خود حضرت داخل در قبر شد.
پس از اینکه علی علیه السّلام داخل قبر شد کفن را از صورت پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله دور کرد و چهره مبارکش را بر زمین گذاشت و بطرف قبله گردانید، بعد از این لحد گذاشت و خاک بر آن ریخت- و بدین وسیله تشریفات دفن پیغمبر نیز پایان یافت و عدل و تقوا و علم و دانش و فضیلت در دل خاک پنهان شد.
در این هنگام که امیر المؤمنین به تغسیل و تکفین و تدفین پیغمبر اشتغال داشتند و برای مصیبت وارده در خانه نشسته بودند و خاندان بنی هاشم نیز در این امور با وی بودند، جماعت منافقین در خارج برای موضوع خلافت و امامت با یک
دیگر مشورت میکردند.
در هنگام مذاکرات برای امر خلافت بین انصار اختلاف شد، و گردانندگان جلسه مشاهده کردند اگر این موضوع انجام نگیرد ممکن است بنی هاشم از تشریفات وفات پیغمبر فارغ شوند و بر امر امامت و خلافت مستقر گردند، و لذا تأخیر را درنگ ندانسته فورا با ابو بکر بیعت کردند، روایت شده که ابو سفیان در این هنگام درب منزل رسول خدا آمد و این اشعار را قرائت کرد:
بنی هاشم لا یطمع الناس فیکم - و لا سیما تیم بن مرّة اوعدی
فما الأمر إلّا فیکم و الیکم - و لیس لها إلّا أبا حسن علی
أبا حسن فاشدد بها کفّ حازم - فانک بالأمر الذی یرتجی ملی
پس از خواندن اشعار فوق فریاد زد: ای بنی هاشم و ای بنی عبد مناف چگونه رضایت میدهید که این مرد پست بر شما ریاست و ولایت داشته باشد، به خداوند سوگند اگر مایل باشید مدینه را از سواره و پیاده پر میکنم.
امیر المؤمنین علیه السّلام بر وی بانگ زد: ای ابو سفیان از راه خود برگرد به پروردگار سوگند شما برای رضای خداوند این مطلب را اظهار نمیکنی، تو همواره با اسلام دشمنی داری و این سخن هم یکی از نقشه هائی است که برای از بین بردن اسلام و قرآن کشیده ای، ما اینک گرفتار مصیبت هستیم و برای حضرت رسول صلّی اللَّه علیه و آله مشغول تعزیه داری میباشیم، و هر کس در گرو اعمال خود خواهد بود.
ابان گوید: گردانندگان اوضاع سقیفه بنی ساعده، پس از اینکه بر امر خلافت مستقر شدند دنبال عکرمة بن ابی جهل و حارث بن هشام و دیگران فرستادند و آنها را در مجلس خود حاضر ساختند، سپس برای آنان پرچم هائی برافراشتند و به اطراف یمن و شام روانه کردند.
پس از این جریان ابو سفیان را طلبیدند و پسرش یزید بن ابو سفیان را بفرماندهی لشکر شام پیشنهاد کردند، ابو سفیان که در ابتداء با ابو بکر مخالفت میکرد چون این پیشنهاد را شنید از مخالفت خود دست کشید و به حکومت ابو بکر
رضایت داد.
هنگامی که مردم با ابو بکر بیعت کردند، به او پیشنهاد شد در لشکر اسامه حاضر گردید و به کمک آنها مخالفین را که قصد حمله دارند رفع کنید، زیرا که در میان لشکر اسامة بن زید مهاجرین و انصار همگان شرکت داشتند.
اسامة بن زید به ابو بکر گفت شما در باره خود چه نظری داری، ابو بکر گفت:
شما مشاهده میکنی که مردم با من چه عملی انجام دادند، من اکنون از شما انتظار دارم به من و عمر اجازه دهید به مدینه برگردیم و شما با سایرین بطرف شام بروید، اسامه گفت: شما مجاز هستید و اینک به مدینه برگردید.
پس از این واقعه اسامة بن زید با لشکریان خود حرکت کرد، و چون بشام رسید ابو بکر او را از فرماندهی لشکر عزل کرد و بجای او یزید بن ابو سفیان را بفرماندهی لشکر نصب کرد و اسامة نیز از شام برگشت، و بین حرکت بطرف شام تا ورود به مدینه چهل روز بیشتر طول نکشید، هنگامی که به مدینه وارد شد درب مسجد ایستاد و گفت:
ای گروه مسلمانان از این مرد تعجب میکنم چگونه بر من امارت میکند و مرا از مقام فرماندهی عزل مینماید و حال آنکه بر وی امارت داشتم، و او طبق امر پیغمبر میبایست تحت فرمان من باشد.

زنان و خویشاوندان و کارگذاران پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله

1- اول زنی که حضرت رسول صلّی اللَّه علیه و آله تزویج کرد خدیجه دختر خویلد بود:

پیغمبر در سن بیست و پنج سالگی با این بانوی مجلل ازدواج نمودند، خدیجه قبل از حضرت رسول زوجه عتیق بن عائذ مخزومی بود، و از وی دختری آورد که ابو هاله اسدی وی را تزویج کرد.
پس از اینکه ابو هاله دختر خدیجه را بنکاح خود آورد، از وی هند بن ابی هاله متولد گردید، و حضرت رسول این دختر را تربیت کرد هنگامی که پیغمبر به سن رشد رسید خدیجه او را اجیر کرد و آن جناب برای وی به تجارت میپرداخت، و چون امین بود خدیجه مایل شد با وی ازدواج کند، خویلد بن اسد پدر خدیجه او را به عقد پیغمبر درآورد، و بعضی گفته اند: عمویش عمرو بن اسد او را به حضرت رسول تزویج کرد.
ابو طالب عموی حضرت خاتم النبیین صلی اللَّه علیه و آله در حضور گروهی از قریش خطبه نکاحیه را انشاء کردند و گفتند: سپاس و ستایش مخصوص پروردگاریست که ما را از فرزندان اسماعیل و نتایج ابراهیم قرار داد، و برای ما منزلی بنیاد نهاد که مردم از اطراف و اکناف بطرف او می آیند، و ما را در محل امن و امانی فرود آورد که از هر سو خیرات و مبرات بسوی وی سرازیر است، و ما را حاکم بین مردم فرمود و به شهر ما برکت مرحمت کرد.
و بعد همانا برادرزاده ام محمّد بن عبد اللَّه با هیچ کدام از اکفاء خود از قریش قابل مقایسه و موازنه نیست، و او میان مردم در آفرینش نظیری ندارد، برادرزاده ام از ثروت دنیا بسیار اندک دارد، اگر چه مال و منال قابل توجه نیست و زود از بین میرود فرزند برادرم به خدیجه مایل است و خدیجه نیز به وی رغبت دارد، و صداق را از طرف خود قبول کنم و از مال خود میدهم، ابو طالب در میان قریش اهمیت فوق العاده ای داشت، و دارای مقامی ارجمند بود، و در انجام امور مهمه به شفاعت میپرداخت.
حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله مدت بیست و چهار سال و چند ماه با خدیجه علیها السّلام زندگی کرد و در این مدت زن دیگری را تزویج نکرد، و مهریه خدیجه دوازده اوقیه بود و مهریه بقیه زنان را که بعد از وفات حضرت خدیجه تزویج کرده بود بهمین اندازه قرار داد.
اولین فرزندی که خدیجه از حضرت رسول آورد «عبد اللَّه بن محمّد» علیهما السّلام بود، این کودک را «طیب» و «طاهر» میگفتند، و پس از آن قاسم متولد شد و بعضی عقیده دارند که قاسم از عبد اللَّه بزرگتر است زیرا حضرت رسول مکنی به قاسم بوده است،
مردم در اشتباه هستند که میگویند پیغمبر چهار پسر داشته است، عبد اللَّه، قاسم، طاهر، و طیب و لیکن قول درست این است که آن جناب بیش از دو پسر نداشته است و اما دختران او چهار نفرند بنام: زینب، رقیه، ام کلثوم، و فاطمه.
زینب دختر حضرت رسول را ابو العاص بن ربیع تزویج کرد، و از وی امامة متولد شد، و او را امیر المؤمنین بعد از وفات حضرت زهرا بنکاح خود درآورد، و بعد از شهادت علی علیه السّلام مغیرة بن نوفل با امامه ازدواج کرد و در خانه مغیره از جهان رفت و مادر ابو العاص هالة دختر خویلد بود و خدیجه خاله او محسوب میشد، زینب سر انجام در سال هفتم هجری در مدینه وفات کرد.
رقیه دختر پیغمبر را نیز عتبة بن ابی لهب تزویج کرد و لیکن قبل از دخول وی را طلاق داد، و او را سخت در اذیت و فشار قرار میداد، حضرت رسول عتبه را نفرین کرد و فرمود: خداوندا یکی از سگهای خود را بر وی مسلط کن، و پس از چندی شیری بر وی حمله کرد و او را از هم پاره پاره نمود.
پس از اینکه عتبه رقیه را طلاق داد عثمان بن عفان او را بنکاح درآورد، و از وی فرزندی آورد بنام عبد اللَّه، در یکی از روزها خروسی با منقار خود چشم او را زخمی نمود و در نتیجه عبد اللَّه مریض شد و از دنیا رفت، و برای دفن او عثمان در مدینه ماند و در جنگ بدر شرکت نکرد، و این رقیه به اتفاق عثمان به حبشه مهاجرت کرده بودند و اما امّ کلثوم را نیز عثمان بعد از وفات رقیه تزویج کرد و در منزل او از دنیا رفت، و شرح زندگی حضرت فاطمه علیها السّلام در باب مخصوصی ذکر خواهد شد، و حضرت رسول جز از خدیجه از سایر زوجات خود فرزندی نداشت مگر ابراهیم که از ماریه قبطیه متولد شد ابراهیم فرزند پیغمبر در سال هشتم از هجرت بدنیا آمد و پس از هژده ماه و چند روز وفات کرد و در بقیع دفن شد.