فهرست کتاب


زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام ترجمه «اعلام الوری»

امین الاسلام طبرسی‏ عطاردی

46- غزوه حنین:

به حضرت خاتم النبیین صلی اللَّه علیه و آله اطلاع دادند که «هوازن» عده زیادی را جمع کرده اند، و در مغز خود اندیشه هائی دارند، در این هنگام پیغمبر مطلع شده بود که صد عدد زره در نزد صفوان بن امیه وجود دارد، پیغمبر از وی درخواست که آن زره ها را به آن جناب بدهد؛ صفوان گفت: تصمیم داری این زره ها را از من غصب کنی؟ حضرت فرمود: من بطور عاریه مضمونه از شما میگیرم.
صفوان گفت: زره ها را بشما میدهم، پیغمبر پس از اینکه زره را از صفوان گرفتند به اتفاق دو هزار نفر از مکه و ده هزار نفر هم که قبلا با او بودند از مکه خارج شدند، یکی از اصحاب حضرت رسول گفت: هیچ جماعتی بر ما غلبه نخواهند کرد؟ پیغمبر از این گفته ناراحت شد، و در این هنگام این آیات شریفه نازل شد:
وَ یَوْمَ حُنَیْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ تا آخر آیات که در باره غزوه «حنین» رسیده است.
مالک بن عوف نصری با یاران خود از قبائل قیس و ثقیف بطرف حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله آمدند، پیغمبر أکرم عبد اللَّه بن ابی حدرد را برای اطلاع از حالات کفار عرب بطرف آنان فرستادند، عبد اللَّه شنید ابن عوف میگوید: ای گروه هوازن شما از تیزرو ترین افراد عرب و با استعدادترین آنان هستید، این مرد- یعنی حضرت رسول- با جماعتی که اهل جنگ و قتال باشند روبرو نگردیده.
اکنون شما که از دلاوران عرب و کار آزموده هستید، هنگامی که با او برخورد کردید غلاف شمشیرها را بشکنید و یک بار بر او و اصحابش حمله کنید، ابن ابی حدرد که این گفته ها را از وی شنید بطرف پیغمبر آمد و آنها را برای آن جناب بازگو نمود، عمر گفت: یا رسول اللَّه! به گفته های این مرد توجه نکنید، پیغمبر فرمود: یا عمر شما را خداوند پس از گمراهی و ضلالت هدایت کرد ولی ابن ابی حدرد مردی است راستگو، و صادق القول.
حضرت صادق علیه السّلام فرمود: درید بن صمه که پیر مرد بزرگی بود با هوازن بیرون شده و آنان رأی و نظریه او را میمون میدانستند، و چون به «اوطاس» رسیدند درید گفت: این محل جای جولان اسبها است، زیرا که این بیابان هموار است، و کوه و تپه ای و فراز و نشیبی در این جا نیست و زمین هم سخت و محکم است و پاهای اسبان در آن فرو نمیرود.
درید گفت: من فریاد گریه کودکان و صدای شتران و چهار پایان را میشنوم جریان از چه قرار است؟! گفتند: مالک بن عوف مردم را با زنان و کودکان و تمام اموال و هستی با خود حمل کرده است، گفت: مالک کجا است؟ مالک را نزد او حاضر کردند، گفت: یا مالک! شما رئیس این قوم هستی؛ و ممکن است بعد از این، جریان و حوادثی روی دهد، چرا زنان و کودکان و چهارپایان را با خود حمل کرده ای؟.
گفت: من اموال و خانواده افراد را با آنها حمل کردم تا برای حفاظت و طرفداری از آنها از میدان جنگ فرار نکنند، درید گفت: وای بر تو! اینک همه هوازن را با خود آورده ای و آنها را در مقابل دشمن قرار داده ای اگر اینها کشته شدند دیگر مرکزیت و اجتماع قبیله از بین خواهد رفت، تو از فرار کردن افراد بیم نداشته باش اگر بنا شد جنگ بنفع تو باشد یک نفر با شمشیر و نیزه خود برای شما کافی است، و اگر میدان جنگ بر ضرر تو باشد دیگر اهل و مال جز رسوائی چیزی عاید شما نخواهد کرد.
مالک بن عوف گفت: شما پیرشده ای و عقلت هم به حد کمال رسیده است، درید گفت: اگر من بزرگ شده ام و از این جهت نظریه مرا قبول داری، فردا با این عقل ناقص و رأی کوتاه خود گرفتاری برایت پیش خواهی آورد، من اکنون با شما هستم و لیکن مثل این است که با شما نیستم، زیرا من پیر شده ام و از جنگ و قتال باز مانده ام، پس از این گفت:
یا لیتنی فیها جذع - أخبّ فیها و أضع
جابر گوید: ما بسیر خود ادامه دادیم تا به وادی حنین رسیدیم، کفار عرب
در پناهگاههای بیابان خود را مخفی کرده بودند، و ناگهان جماعتی از آنان در حالی که شمشیر و عمود و نیزه در دست داشتند بر ما حمله کردند، و مسلمین فرار نمودند و بطرف مکه مراجعت کردند، و کسی متوجه کسی نشد، و حضرت رسول نیز بطرف راست رو آوردند و نه نفر از خویشاوندانش که همه از فرزندان عبد المطلب بودند، پیرامون او گرفتند.
در این هنگام مالک بن عوف بطرف پیغمبر آمد و گفت: محمد را بمن نشان دهید، هنگامی که وی حضرت رسول را شناخت به آن جناب حمله آورد، و مالک مردی دراز قد و کم عقل بود، یکی از مسلمین با او روبرو شد و بدست مالک کشته شد، بعضی گفته اند: این مقتول ایمن بن ام ایمن بوده است.
پس از این جریان مالک بن عوف اسب خود را نهیب زد تا به حضرت رسول حمله کند، ولی اسب او از جای خود حرکت نکرد، در این وقت کلدة بن حنبل برادر امی صفوان بن امیه که هنوز جزء مشرکین بود فریاد زد: امروز سحر باطل شد! صفوان گفت: خاموش باش! خداوند دهانت را بشکند، اگر من در زیر فرمان مردی از قریش واقع شوم بهتر است از اینکه تابع مردی از هوازن قرار گیرم.
محمّد بن اسحاق گفت: شیبة بن عثمان در جنگ حنین گفت: من اکنون خون پدرم را که در جنگ احد کشته بود از محمد خواهم گرفت، هنگامی که اراده کردم او را بکشم، ناگهان چیزی بطرفم آمد و دلم را پوشانید و قدرت اراده را از من سلب کرد، و دانستم که به کشتن محمد دسترسی نیست.
عکرمه از شیبة روایت میکند که او گفت: هنگامی که محمد را دیدم بدون یار و معین و تنها مانده است، از پدر و عمویم که در دست علی و حمزه کشته شده بودند یاد کردم و اراده کشتن وی را نمودم تا قصاص خود را از وی بگیرم، در این هنگام از طرف راست بر وی حمله آوردم، ناگهان متوجه شدم عباس بن عبد المطلب در حالی که زره سفیدی پوشیده بود بالای سر محمد ایستاده و گرد و غبار را از وی دور میکرد.
شیبه گوید: با خود اندیشیدم که عمویش از وی محافظت میکند، و من از طرف راست نخواهم توانست خود را به وی برسانم، و لذا از پشت سر او را مورد حمله قرار دادم، و اندکی مانده بود که با شمشیر خود وی را پاره پاره کنم در این هنگام یک پاره آتش بطرف من آمد و بین ما را فاصله داد، من از ترس اینکه سوخته نشوم دست خود را بصورتم گذاشتم و به پشت سر برگشتم.
پس از این جریان محمد متوجه من شد و گفت: یا شیبة! نزدیک من بیا، و فرمود: خداوندا شیطان را از وی دور کن، شیبه گفت: من دست از چشم و صورت خود برداشتم، و در این هنگام محمد از چشم هم نزد من عزیزتر و محبوب تر بود و بعد فرمود: اینک با کفار جنگ کن.
موسی بن عقبه گفت: حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله در حالی که بر استری سوار بود بالای آن ایستاد و دستهای خود را بلند کرد و فرمود: خداوندا وعده خود را در باره من انجام بده پروردگارا سزاوار نیست که کفار عرب بر ما غلبه کنند، پس از این اصحاب خود را مورد مذمت و سرزنش قرار داد، او گفت: ای کسانی که با من بیعت کردید تا پای جان فداکاری کنید، اینک خداوند را در نظر بگیرید، و پیغمبر را تنها نگذارید.
گفته اند: که حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله میفرمود: ای یاری کنندگان رسول خدا، ای فرزندان خزرج، پس از این عباس بن عبد المطلب را امر کرد تا مردم را بطرف او دعوت کند، بعد از این اصحاب یکی پس از دیگری بطرف پیغمبر رو آوردند و روایت شده که پیغمبر میفرمود: اکنون تنور جنگ گرم شده است و نیز میفرمود:
أنا النبیّ لا کذب - أنا ابن عبد المطلب
سلمة بن اکوع گوید: پیغمبر اکرم از استر خود پائین آمد و مقداری خاک از زمین برداشت، و بطرف اعراب پاشانید و فرمود: کور باد چشمها!، از آن خاک به چشم همه آنان فرو رفت و آنها فرار کردند، مسلمانان دنبال اعراب هوازن را گرفتند و عده ای از آنها را کشتند، و زنان و فرزندان و شتران و گوسفندان آنان را گرفتند.
مالک بن عوف فرمانده و رئیس هوازن که این جنگ را بپا کرده بود از میدان مبارزه فرار کرد، و با جماعتی از اشراف قبیله اش در حصن طائف مخفی شد، پس از فرار کردن مشرکین جماعت زیادی از اهل مکه مسلمان شدند و دین خداوند عزت و رونق گرفت.
حضرت صادق علیه السّلام فرمود: پیغمبر در جنگ حنین دوازده هزار شتر و چهار هزار گوسفند و مقدار زیادی از اموال مشرکین را به غنیمت گرفت، و اموال را با اسیران در «جعرانه» نگهداشت، و مشرکین هم بعد از این واقعه دو دسته شدند گروهی بطرف اوطاس رفتند، جماعتی هم بسوی طائف رو آوردند، پیغمبر هم ابو عامر اشعری را بطرف اوطاس فرستاد و او با مشرکین جنگید تا کشته شد، بعد از او پرچم را برادرش ابو موسی اشعری گرفت و او بر اعراب غلبه کرد و آنها را از بین برد.

47- غزوه طائف:

حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله در شوال سال هشتم به طائف رفتند و آن جا را محاصره نمودند، پیغمبر چند روز طائف را در محاصره داشت، تا اینکه نافع بن غیلان با جماعتی از ثقیف بیرون شدند، امیر المؤمنین علیه السّلام با این جماعت روبرو شدند و میان آنان زد و خوردی شد و نافع از پا درآمد مشرکین هم فرار کردند.
پس از این حادثه جماعتی دیگر از اهل طائف خدمت پیغمبر آمدند که از جمله آنان ابو بکره و وردان بودند و این دو نفر مسلمان شدند ابو بکره غلام حارث بن کلدة بود و مضطجع نام داشت، ولی پیغمبر اسم او را برگردانید و او را «منبعث» نام گذاشت، وردان هم غلام عبد اللَّه بن ربیعه بود.
بعد از این جماعت گروهی دیگر از طائف آمدند و آنان هم مسلمان شدند، و به حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله عرض کردند: چند نفر از غلامان ما آمده اند و در خدمت شما هستند، اینک آنها را به ما برگردانید، پیغمبر فرمود: آنها بطرف شما نخواهند آمد و ما آنان را در راه خدا آزاد کرده ایم. واقدی از مشایخ خود روایت کرده که پیغمبر اکرم در باره حصن طائف با اصحاب
خود به مشورت پرداخت، سلمان فارسی عرض کرد: یا رسول اللَّه نظر من اینست که برای گشودن این حصار منجنیق نصب کنیم، حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله امر کرد منجنیق آوردند و کار گذاشتند، و یزید بن زمعه را هم متصدی منجنیق قرار دادند، و بعضی گفته اند: خالد بن سعید مأمور این کار بوده است.
حضرت در جنگ طائف از «دبابه» که یکی از آلات حرب در آن زمان بود استفاده کردند، و گروهی از مسلمین در میان دبابه قرار گرفتند و به سوی حصار مشرکین حمله کردند، در این هنگام کفار عرب آهن های سرخ شده را بطرف دبابه انداختند و او را سوزانیدند، پیغمبر اکرم از این جریان ناراحت شد و امر کرد تا درخت های انگور را قطع کنند و بسوزانند.
سفیان بن عبد اللَّه ثقفی فریاد کشید، درخت های ما را قطع نکنید، اگر بر ما غلبه کردید درختان به شما تعلق خواهند داشت، و اگر نه برای خدا و خویشاوندی از بریدن درخت انگور صرف نظر کنید، حضرت رسول فرمود: من برای خداوند و خویشاوندی خود با شما از بریدن درختان شما صرف نظر میکنم. و امر کرد مسلمانان از بریدن درختان دست بکشند.
هنگامی که پیغمبر طائف را در محاصره داشتند امیر المؤمنین را با جماعتی به اطراف فرستادند تا هر جا بتی دیدند بشکنند، امیر المؤمنین علیه السّلام از طائف بیرون شد و گروهی از قبیله «خثعم» را ملاقات کرد، در این هنگام یکنفر از آنان جلو آمد و مبارز طلبید، کسی از مسلمانان بطرف او نرفت، و علی علیه السّلام آماده شد با او مبارزه کند.
ابو العاص بن ربیع داماد پیغمبر اکرم جلو آمد و گفت: ایها الأمیر شما او را کفایت خواهید کرد، فرمود: خیر اگر من کشته شدم شما بر مردم امیر باشید، پس از این امیر المؤمنین علیه السّلام بر او حمله آورد و گفت:
انّ علی کلّ رئیس حقا - أن یروی الصعدة أوتدقا
بعد از این شمشیر را بر او فرود آورد و وی را از پا در آورد، و براه خود ادامه داد و بت ها را از بین برد، و به حضرت رسول ملحق گردید، پیغمبر اکرم بعد از محاصره اهل طائف در انتظار علی بودند، و هنگامی که او را دیدند تکبیر گفتند و با وی در خلوت بگفتگو پرداختند.
جابر بن عبد اللَّه گوید: چون حضرت رسول با علی علیهما السّلام در طائف با یک دیگر خلوت کردند، عمر بن خطاب به حضرت رسول عرض کرد: با علی خلوت میکنی و گفتگوی محرمانه انجام میدهی و ما را در مذاکرات شرکت نمیدهی؟! فرمود من با وی خلوت نکرده ام بلکه پروردگار با وی در خلوت بگفتگو پرداخته است.
راوی گفت: در این هنگام عمر از وی اعراض کرد و گفت: این حرف شما مانند گفتار روز حدیبیه است، که میگفتی: ما در کمال امن و آسایش وارد مسجد الحرام خواهیم شد، و حال اینکه ما را از ورود به مکه منع کردند، پیغمبر فرمود: من به شما نگفتم در این سال که اکنون در آن هستیم وارد مکه میشویم.
هنگامی که امیر المؤمنین به حضرت رسول پیوست، پیغمبر را مضطرب و ناراحت دید، ناگهان فریادی برآورد، و به سعید بن عبید گفت: آیا مردم در جای خود ایستاده اند؟
وی گفت: من قدرت استقامت و پایداری و راه رفتن را ندارم، و ناگهان از پا درآمد، و رانش شکست.
محمّد بن اسحاق گوید: حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله اهل طائف را در حدود یکماه در محاصره داشت، پس از این از محاصره دست کشید زیرا که از طرف پروردگار بیش از این مأذون نبود، و بعد از مدتی گروهی از اهل طائف خدمتش رسیدند و مسلمان شدند.
حضرت خاتم النبیین صلی اللَّه علیه و آله از طائف به «جعرانه» مراجعت کردند، تا غنائم حنین را بین مسلمانان تقسیم کنند، پیغمبر اکرم اموال را بین قریش و سائر اعراب که آنها را «مؤلفة قلوبهم» میگفتند قسمت کردند، و به انصار چیزی ندادند، بعضی از مورّخین گفته اند: مقدار کمی از اموال به انصار داده شد و قسمت زیادی به منافقین رسید.
محمّد بن اسحاق گوید: حضرت رسول از اموال حنین صد عدد شتر به ابو سفیان، و صد عدد به معاویه، و صد عدد به حکیم بن حزام، و صد عدد به حارث بن کلده، و صد عدد به حارث بن هشام، و صد عدد به جبیر بن مطعم، و یک صد عدد به مالک بن عوف نصری دادند، و در قول بعضی از مورّخین آمده که به هر یک از علقمة بن علاثه و اقرع بن حابس و عیینة بن حصن نیز صد شتر دادند، و به عباس بن مرداس چهل شتر داد و او از این جهت ناراحت شد و این چند بیت را برای پیغمبر خواند:
أ تجعل نهبی و نهیب العبید - بین عیینة و الأقرع
فما کان حصن و لا حابس - یفوقان مرداس فی المجمع
و ما کنت دون امرء منهما - و من تضع الیوم لا یرفع
و قد کنت فی الحرب ذاتدرأ - فلم أعط شیئا و لم امنع
پیغمبر اکرم فرمود شما بگوئید:
أ تجعل نهبی و نهب العبید - بین الأقرع و عیینة
ابو بکر عرض کرد: پدر و مادرم فدایت شود، شما که شاعر نیستی فرمود: مطلب از چه قرار است، در این هنگام ابو بکر اشعار او را برای حضرت رسول خواندند، پیغمبر بامیر المؤمنین فرمودند: برخیزید زبان وی را قطع کنید! عباس بن مرداس گفت: به خداوند قسم این گفتار پیغمبر از گرفتاری روز جنگ خثعم بر من گران تر آمد، در این وقت علی دست مرا گرفت، و بیرون کشید، من گفتم: یا علی! شما واقعا زبان مرا خواهی برید؟!.
علی بن ابی طالب گفت: من فرمان حضرت رسول را در باره شما اجرا خواهم کرد، او مرا تا بخوابگاه شتران برد، و گفت: اینک از چهل تا صد عدد از این شتران را برای خود اختیار کن، عباس گوید: گفتم: پدر و مادرم فدای شما باد شما چه اندازه شریف و بزرگوار و حلیم و بردبار و با دانش و کمال هستید، علی علیه السّلام فرمود:
پیغمبر شما را مانند مهاجرین محسوب داشته و چهل عدد شتر برای شما مقرر داشته است، و اگر میل داری صد شتر انتخاب کن، و از آن جماعت که شتر گرفته اند محسوب باش.
گوید: به علی علیه السّلام گفتم: شما هر طور نظر دارید مرا راهنمائی کنید، گفت:
من میل دارم آن چه که پیغمبر به شما مرحمت فرموده بگیرید و راضی شوید، گفت:
من به این راضی هستم. راوی گوید: جماعتی از انصار از جریان تقسیم غنائم حنین ناراضی بودند و سخنان زشتی بر زبان جاری کردند، یکی از آنان گفت: این مرد خویشاوندان و بنی اعمامش را بر ما انصار که در یاری کردن او مشقت های فراوانی را دیدیم ترجیح داد.
هنگامی که حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله از نیت انصار مطلع شد، امر کرد آنان در یک جا اجتماع کنند، و دیگران در جلسه آنها شرکت نداشته باشند، پس از این در حالی که مقداری خشمگین بنظر میرسید، و علی علیه السّلام را نیز همراه خود داشت، در اجتماع آنان شرکت فرمود، و در میان مجلس در وسط مردم جلوس فرمود.
در این هنگام گروه انصار را مخاطب قرار داده گفت: آیا شما در کناره حفره ای از آتش قرار نداشتید و من نزد شما آمدم و خداوند بوسیله من شما را از افتادن در آتش نجات داد، گفتند: آری چنین است، و ما منت خدا و رسول را قبول داریم و از این نعمت و فضیلت سپاسگزاریم، فرمود: من نزد شما آمدم در حالی که همه با هم دشمن بودید و خداوند بین شما را الفت و مودت قرار داد، گفتند: آری چنین است.
پس از این فرمود: من در حالی نزد شما آمدم که عدد شما بسیار کم بود و خداوند بوسیله من شما را نیرو داد و بر جمعیت شما افزود، پس از این سکوت فرمود، و بعد گفت: چرا جواب نمیدهید؟ گفتند: جواب میدهیم یا رسول اللَّه! پدر و مادر ما فدایت باد، منت شما را قبول داریم، و از این شرافت و فضیلت سپاسگزاریم.
حضرت رسول صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: ممکن است بگوئید: شما را تکذیب کردند، و از خانه و زندگی بیرونت نمودند، ما شما را مکان دادیم، و گفتارت را تصدیق کردیم، و خوف را از شما برطرف ساختیم، و وسائل آسایش شما را فراهم نمودیم، در این هنگام فریاد انصار بلند شد و بزرگان و مشایخ آنها بپا خواستند و دست و پای او را بوسیدند.
انصار گفتند: ما از خدا و رسولش رضایت داریم، اینک اموال ما را هم اختیار دارید قسمت فرمائید، حضرت رسول فرمود: ای گروه انصار من برای اینکه عده ای را راضی داشته باشم، و دل آنها را بدست بیاورم مقداری از این اموال را به آنان بخشیدم ولی شما را به ایمان خودتان واگذار کردم.
ای گروه انصار شما چگونه راضی نمیشوید که دیگران با گوسفندان و شتران باز گردند، و شما به اتفاق رسول خدا مراجعت کنید، پس از این فرمود: جماعت انصار از یاوران و افراد مورد اعتماد من هستند، اگر همه مردم بطرفی روانه و انصار بطرفی، من براه انصار خواهم رفت، پروردگارا انصار و فرزندان انصار را مورد لطف و مرحمت خود قرار بده.
محمّد بن اسحاق گفت: از جمله سبایای حنین دختر حلیمه سعدیه خواهر رضاعی پیغمبر بود، هنگامی که دختر حلیمه نزدیک حضرت رسول رسید گفت: یا محمّد اینک خواهر شما اسیر شده است، راوی گوید: پیغمبر ردای خود را برای او پهن نمود و خواهر رضاعیش را روی آن نشانید، پس از آن بطرف او متوجه شد و از حالات او سؤال کرد، دختر حلیمه هنگامی که مادرش پیغمبر را شیر میداد نسبت به حضرت رسول محبت میکرد و از وی دلجوئی مینمود.
گروهی از هوازن که مسلمان شده بودند، در جعرانه خدمت حضرت رسول رسیدند، و گفتند: یا رسول اللَّه! ما دارای اصل و نسب و عشیره هستیم، و اکنون شما میدانید گرفتار مصیبت شده ایم، اینک بر ما منت گذارید، تا خداوند بر شما منت نهد.
در این هنگام زهیر بن صرد، که سخنگو و خطیب آنها بود برخاست و عرض کرد: یا رسول اللَّه، اگر ما حارث بن ابی شمر و نعمان بن منذر را شیر داده بودیم، و پس از این، گرفتار این گونه بلاها شده بودیم، آنها با فضل و کرم و عاطفه خود از ما میگذشتند، اکنون شما که عزیزتر و بزرگوارتر از آنها هستی و امید است ما را در تحت کفالت خود بگیرید زیرا که ما کفیلی بهتر از شما سراغ نداریم.
اینک خواهران حلیمه سعدیه که مرضعه شما بود و زن هائی که شما را تربیت و بزرگ کردند، و دختران آنها در بند هستند و همه آنان را اسیر نموده اند ما اموال خود را از شما نمیخواهیم، و لیکن انتظار داریم زنان و کودکان ما را باز گردانید.
حضرت رسول صلّی اللَّه علیه و آله قبل از این که این جماعت خدمتش برسند اموال و اسیران و سبایای هوازن را قسمت کرده بودند، هنگامی که دختر حلیمه خواهر رضاعیش را دیدند و دختر حلیمه در این مورد مطالبی را عرض کردند، پیغمبر فرمود: من و بنی عبد المطلب از قسمت خود گذشتیم و سهم خود را به شما برگرداندیم، و اما آنچه در میان مسلمین تقسیم شده شما از آنان نزد من شفاعت کنید.
پیغمبر پس از اینکه نماز ظهر را ادا کردند، دختر حلیمه برخاست و برای مردم سخن گفت، و جریان قضیه را در میان نهاد، و مردم هم در این باره مطالبی گفتند، در این هنگام تمام مسلمین از سهم خود گذشتند مگر اقرع بن حابس و عیینة که این دو نفر از اعطاء سهم خود امتناع کردند، و عرض کردند: یا رسول اللَّه! این مردم قبل از این زنان ما را به اسارت گرفته بودند و ما اینک تلافی کرده ایم و زنان آنها را بعنوان اسارت در اختیار گرفته ایم.
بعد از گفتار این دو نفر پیغمبر بین آنان قرعه افکند، و فرمود: پروردگارا سهم این دو نفر را باطل نما، پس از قرعه به یکی از آنان خادمی از بنی عقیل اصابت کرد، و بدیگری خادمی از بنی نمیر رسید، این دو نفر بعد از این زنها را برگردانیدند و این دو خادم را به جای آنها پذیرفتند، راوی گفت: اگر این زنها در قرعه هم خارج نشده بودند حضرت رسول به خاطر دختر حلیمه آنها را آزاد میکرد، و لیکن پیغمبر به وسیله قرعه میخواست آن دو نفر با رضایت از سهم خود صرف نظر کنند.
روایت شده که حضرت رسول صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: هر کس از حقوق خود صرف نظر نکند نسبت به هر فردی که در اختیار گرفته شش فریضه بر او لازم است که باید آنها را انجام دهد، در این هنگام مسلمانان زنان و فرزندان هوازن را برگردانیدند، راوی گفت: خواهر رضاعی پیغمبر در باره مالک بن عوف که جنگ حنین را برپا کرده بود نیز شفاعت کرد، پیغمبر اکرم فرمود: اگر او نزد من حاضر شود، در امن و راحتی خواهد بود، پس از این مالک بن عوف خدمت آن جناب رسید و حضرت اموال او را بوی برگردانید، و صد شتر هم به او مرحمت فرمود.
ابو سعید خدری گوید: هنگامی که حضرت خاتم النبیین صلی اللَّه علیه و آله اموال را قسمت میکردند و ما هم در خدمت او بودیم، ناگهان ذو الخویصره تمیمی پیدا شد و گفت:
یا رسول اللَّه! در تقسیم اموال جانب عدالت را مراعات کن، حضرت فرمود: وای بر تو اگر من عدالت نداشته باشم پس کدام کس عادل خواهد بود، تو در اظهار این مطلب مرتکب زیان و ضرر شدی که این نسبت ناروا را به من دادی.
عمر بن خطاب عرض کرد: یا رسول اللَّه! اجازه فرما گردن این مرد را بزنیم پیغمبر فرمود: او را به حال خود واگذارید این مرد اصحاب و رفقائی دارد که در اداء نماز و داشتن روزه کوشش دارند، و شما نماز و روزه خود را در مقابل نماز و روزه آنان به حساب نخواهید آورد، این گروه قرآن را زیاد خواهند خواند، ولی از گردن های آنها تجاوز نخواهد کرد، این جماعت از اسلام بیرون میروند همچنان که تیر از کمان خارج میگردد، مردی سیاه در آینده پیدا خواهد شد که بازوی او مانند پستان زن و یا پاره گوشت میباشد که همواره در حال حرکت است و این مرد به اتفاق جماعتی بر علیه بهترین جماعتی از مردم قیام خواهند کرد.
ابو سعید گوید: من شهادت میدهم که این حدیث را از حضرت رسول شنیدم و نیز گواهی میدهم که علی بن ابی طالب با این گروه جنگ کرد، و من هم در خدمت آن جناب بودم، و امر کرد این مرد را آوردند، و علامتی را که پیغمبر فرمودند من در آن مرد مشاهده کردم- این روایت را بخاری در صحیح خود نقل کرده است.
اهل سیر گفته اند: پس از این جریان حضرت رسول صلّی اللَّه علیه و آله سوار شدند و مردم در دنبال وی حرکت کردند و میگفتند: یا رسول اللَّه! غنائم ما را در بین ما تقسیم کن و در این مورد آن حضرت را در فشار قرار دادند تا آنگاه که آن جناب ناچار شد در زیر درختی فرود آمد، و ردایش را هم از روی دوشش برداشته بودند.
بعد از اینکه پیغمبر در زیر درخت جا گرفتند فرمودند: ای مردم ردای مرا به من برگردانید، به خداوند قسم اگر به اندازه درختان این بیابان گوسفند داشتم همه را بین شما تقسیم میکردم، و شما هم مرا بخیل و ترسو نمیدانستید، و در این هنگام کنار شتری قرار گرفتند، و از کوهان او مقداری پشم برداشتند و او را بین دو انگشت قرار دادند، و گفتند: ای مردم به پروردگار سوگند من به اندازه این پشم از این غنائم تصرف نکرده ام، و حتی خمس غنائم که به من تعلق دارد نیز گذشتم.
اینک آنچه از همدیگر تصرف کرده اید برگردانید، زیرا که مکر و خیانت نسبت به همدیگر، بسیار زشت و ننگ است، و موجب دخول در آتش و رسوائی در روز قیامت خواهد بود، در این هنگام مردی از انصار خدمت پیغمبر آمد و عرض کرد: من این مقدار نخ را برداشته ام تا پالان شتر خود را اصلاح کنم، فرمود: من از حق خود گذشتم آن مرد انصاری گفت: هر گاه مطلب چنین باشد من احتیاجی به این ندارم، و پس از این او را از دست خود افکند.
بعد از این جریان حضرت رسول صلّی اللَّه علیه و آله در ذی القعده از جعرانه بیرون شدند و به مکه آمدند، و پس از انجام عمره بطرف مدینه حرکت کردند، و معاذ بن جبل را به جای خود در مکه گذاشتند، محمد بن اسحاق گوید: عتاب بن اسید را با معاذ بن جبل در مکه گذاشتند، تا معاذ به مردم قرآن بیاموزد و تعلیمات دینی به آنان بدهد، و در این سال عتاب بن اسید بر اعمال حج مردم نظارت داشت، و پیغمبر تا ماه رجب در مدینه اقامت کردند.

48 غزوه تبوک

پس از جنگ طائف که حضرت رسول صلّی اللَّه علیه و آله به مدینه مراجعت کردند، برای جنگیدن با رومیان خود را آماده ساختند، و از تمام قبائل عرب که دین مقدس اسلام را پذیرفته بودند برای شرکت در این غزوه دعوت نمودند، و به عتاب بن اسید عامل خود در مکه دستور دادند که اهالی مکه را در این امر ترغیب کند.
بعد از این مقدمات در ماه رجب آماده گردیدند که از مدینه بیرون شوند، و در این هنگام برای مردم خطبه خواندند و حمد و ثنای پروردگار را به جا آوردند، و مردم را به مواسات و طرفداری از ضعفاء و انفاق در راه خداوند ترغیب و تحریص کردند.
در این روز گروهی از اصحاب مقداری از اموال خود را انفاق کردند، که از جمله آنان عثمان بن عفان بود، وی مقداری طلا آورد و در دامن پیغمبر ریخت، و پیغمبر از این انفاق مقداری به ضعفا بخشید و آن ها را برای شرکت در جنگ تجهیز فرمود، و پس از او عباس بن عبد المطلب مقداری انفاق کرد، و بعد از وی انصار رو آوردند، و آنان هم مقداری از اموال خود را واگذار کردند، و هم چنین عبد الرحمن و زبیر و طلحه و گروهی از منافقین هم برای ریا و تظاهر در این امر شرکت داشتند.
حضرت خاتم النبیین صلّی اللَّه علیه و آله لشکریان خود را در «ثنیة الوداع» جمع کرد، و گروهی از مهاجرین و قبائل عرب و بنی کنانه و اهل تهامه و مزینه و جهینه و طی و تمیم در لشکر پیغمبر شرکت داشتند.
حضرت رسول امیر المؤمنین را به جای خود در مدینه گذاشتند و فرمودند:
نباید مدینه از من و شما خالی باشد، و سپس بطرف «تبوک» حرکت کردند، پرچم مهاجرین را به زبیر بن عوام دادند، و میمنه سپاه خود را به طلحه و میسره را به عبد الرحمن بن عوف واگذار نمودند.
پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله بسیر خود ادامه دادند تا به محلی بنام «جرف» رسیدند و در آنجا فرود آمدند، در این هنگام عبد اللَّه بن ابی بدون اجازه از حضرت رسول از لشکر جدا شد و مراجعت کرد، پیغمبر فرمود: خداوند مرا کفایت میکند و او ما را در مقابل کفار تأیید کرده و مؤمنین را یاری خواهد کرد و بین آنها ایجاد محبت و الفت مینماید.
هنگامی که پیغمبر در جرف اقامت داشتند، امیر المؤمنین خدمت آن جناب رسید و گفت: یا رسول اللَّه! قریش گمان میکنند شما از من ناراحتی و عدم رضایت دارید، و از این جهت مرا در مدینه گذاشته ای، پیغمبر فرمود: امت های انبیاء همواره پیغمبران خود را اذیت میکردند، آیا شما رضایت ندارید که از من بمنزله هارون در نزد موسی باشی؟.
امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: به این امر راضی هستم، پس از این به مدینه مراجعت کرد، و حضرت رسول صلّی اللَّه علیه و آله در ماه شعبان به «تبوک» وارد شدند، و تا مقداری از ماه رمضان هم در آنجا اقامت کردند، و در این هنگام «یحنة بن روبة» صاحب «ایله» خدمت پیغمبر رسیدند، و جزیه دادند و حضرت رسول هم در این مورد معاهده ای با وی بستند، و قراردادهائی هم با اهل «جرباء» و «اذرح» گذاشتند.
هنگامی که پیغمبر در تبوک بودند، ابو عبیده جراح را با زنباع بن روح جذامی بطرف گروهی از جذام فرستادند، و مقداری از نفائس اموال و چند نفر اسیر از آن قبیله گرفتند، و سعد بن عباده را به سوی جماعتی از بنی سلیم و گروهی از «بلی» روانه کردند، و آنها از مسلمین فرار کردند، و خالد بن ولید را بطرف «اکیدر» رئیس دومة الجندل فرستاد و به او فرمود: خداوند اکیدر را به صید بقر مشغول خواهد کرد و بدست شما گرفتار می شود.
خالد به اتفاق یارانش بطرف دومة الجندل رفتند، و در شبی که ماه در آسمان میدرخشید و فضا کاملا روشن بود به حصن اکیدر رسیدند، در این هنگام گاوی آمد و با شاخهای خود در حصار او را کوبید، اکیدر در این وقت با دو زن به شراب خوردن مشغول بود، و از کوبیده شدن در حصن ناراحت شد، و به اتفاق برادرش حسان و گروهی از خانواده اش از حصار بیرون شد، و در جستجوی آن گاو برآمد.
خالد بن ولید قبلا در گوشه ای پنهان شده بود، و انتظار فرصت را میکشید تا بر وی دست پیدا کند، در این هنگام که اکیدر دنبال گرفتن گاو روان شده بود، ناگهان به خالد بن ولید برخورد کرد و بلافاصله دستگیر شد و برادرش هم بدست مسلمین کشته گردید، و یاران او هم داخل حصن شدند و در را بستند.
اکیدر را در حالی که قبائی که از طلا بافته شده در برداشت، دستگیر کردند و او را بطرف در حصار آوردند، وی به اصحاب خود گفت در را باز کنید و لیکن آنان امتناع کردند، اکیدر گفت: به من اجازه دهید وارد حصن گردم و در را بروی شما بگشایم، پس از اینکه از وی عهد و پیمانی گرفتند او را رها کردند.
اکیدر داخل حصار شد، و درب را بروی خالد و یاران او گشود، و از آنها پذیرائی کرد و سپس هشتصد گوسفند و دو هزار شتر و چهار صد زره و چهار صد نیزه و پانصد شمشیر به خالد داد، و او هم این هدایا را خدمت حضرت رسول صلّی اللَّه علیه و آله آورد، و پیغمبر جزیه از وی پذیرفت و با او صلح کرد، و جانش را نیز در محافظت گرفت.
بیهقی در دلائل النبوة از عروه روایت کرده که او گفت: هنگامی که رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله با مسلمین از تبوک مراجعت میکرد و در راه مدینه بسیر خود ادامه میداد، گروهی از اصحاب او اجتماعی کردند، و تصمیم گرفتند که آن جناب را در یکی از گردنه های بین راه بطور مخفیانه از بین ببرند، و در نظر داشتند که با آن حضرت از راه عقبه حرکت کنند.
پیغمبر اکرم از این تصمیم خائنانه مطلع شد و فرمود: هر کس میل دارد از راه بیابان برود زیرا که آن راه وسیع است و جمعیت به آسانی از آن میگذرد، حضرت رسول هم از راه عقبه که منطقه کوهستانی بود براه خود ادامه داد، و لیکن آن چند
نفر که اراده قتل پیغمبر را داشتند برای این کار مهیا شدند، و صورتهای خود را پوشانیدند و جلو راه را گرفتند.
حضرت رسول امر فرمود، حذیفة بن یمان و عمار بن یاسر در خدمتش باشند، و به عمار فرمود: مهار شتر را بگیرد و حذیفه هم او را سوق دهد، در این هنگام که راه میرفتند ناگهان صدای دویدن آن جماعت را شنیدند، که از پشت سر حرکت میکنند و آنان حضرت رسول را در میان گرفتند و در نظر داشتند قصد شوم خود را عملی کنند.
پیغمبر اکرم از این جهت به غضب آمد، و به حذیفه امر کرد که آن جماعت منافق را از آن جناب دور کند، حذیفه بطرف آنها حمله کرد و با عصائی که در دست داشت، بر صورت مرکب های آنها زد و خود آنها را هم مضروب کرد، و آنها را شناخت،
پس از این جریان خداوند آنها را مرعوب نمود و آنها فهمیدند که حذیفه آنان را شناخته و مکرشان آشکار شده است، و با شتاب و عجله خودشان را به مسلمین رسانیدند و در میان آنها داخل شدند.
بعد از رفتن آنها حذیفه خدمت حضرت رسول رسید، و پیغمبر فرمود: حرکت کنید، و با شتاب از عقبه خارج شدند، و منتظر بودند تا مردم برسند، پیغمبر اکرم فرمود: ای حذیفه شما این افراد را شناختید؟ عرض کرد: مرکب فلان و فلان را شناختم، و چون شب تاریک بود، و آن ها هم صورت های خود را پوشیده بودند لذا از تشخیص آنها عاجز شدم.
حضرت فرمود: فهمیدید که اینها چه قصدی داشتند؟ و در نظر داشتند چه عملی انجام دهند؟ گفتند: مقصود آنان را ندانستیم، گفت: این جماعت در نظر گرفته بودند از تاریکی شب استفاده کنند و مرا از کوه بزیر اندازند، عرض کردند:
یا رسول اللَّه! امر کنید تا مردم گردن آنها را بزنند، فرمود: من دوست ندارم مردم بگویند که محمد اصحاب خود را متهم میکند و آنها را میکشد، شما هم این موضوع را ندیده بگیرید و ابراز نکنید.
اعمش گوید: این جماعت دوازده نفر بودند که هفت تن آنها از قریش بشمار میرفتند، راوی گوید: حضرت رسول هنگامی که به مدینه وارد میشدند ابتداء نزد حسنین علیهما السّلام میرفتند، و آنها را در بر میگرفتند، و مسلمین هم پیرامون وی را اجتماع میکردند و پس از این به خانه فاطمه سلام اللَّه علیها وارد میگردید، اصحاب در خانه می نشستند و هر گاه پیغمبر از منزل خارج میشد به اتفاق آن جناب حرکت می نمودند و آنگاه که به خانه برمیگشت از اطرافش پراکنده میشدند.
ابو حمید ساعدی گفت: به اتفاق حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله از تبوک مراجعت کردیم و هنگامی که نزدیک مدینه رسیدیم، فرمود: این سرزمین طهارت و پاکیزگی است و این کوه احد است که ما را دوست دارد و ما هم او را دوست داریم.
از انس بن مالک روایت شده که حضرت رسول هنگامی که نزدیک مدینه رسیدند فرمودند: در این جا مردمانی بودند که آنان همواره با شما بودند، و شما به هر جا که قدم گذاشتید با شما همکاری میکردند، عرض کردند: یا رسول اللَّه! این مردمان که در مدینه بودند، و با لشکر حرکت نکردند، فرمود، آری آنان در مدینه ماندند و لیکن اقامت آنها از جهت عذر بود، و الا دلهای آن جماعت با شما بود، تبوک آخرین غزوات پیغمبر اکرم بود، و عبد اللَّه بن ابی بعد از مراجعت حضرت رسول درگذشت.
نزول سوره برائة در سال نهم هجرت سوره براءة نازل شد، و حضرت رسول ابو بکر را طلبید و سوره برائة را به او داده و فرمود: آیات شریفه این سوره را در مکه برای مردم بخواند، هنگامی که ابو بکر طبق فرمان پیغمبر بطرف مکه حرکت کرد و مقداری هم راه پیمود، جبرئیل حضور حضرت رسول رسید و گفت: مأمور تبلیغ این آیات باید خودت و یا یکی از افراد خاندانت باشد.
پس از این پیغمبر امیر المؤمنین را طلبید، و او را بر ناقه «عضباء» شتر مخصوص خود سوار کرد و فرمود: هر چه زودتر خود را به ابو بکر برسان و آیات را از وی بگیر
و در موسم برای مردم قرائت کن، علی علیه السّلام براه خود ادامه داد تا به ابو بکر رسید و جریان را به او گفت و نامه را با آیات از وی گرفت، ابو بکر گفت آیا در باره من آیه ای نازل شده که مرا از این مأموریت باز داشته است.
امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: در باره شما آیه ای نازل نشده و لیکن این آیات را جز پیغمبر و من دیگری نباید تبلیغ کند، علی علیه السّلام آیات را از وی گرفت و به طرف مکه براه خود ادامه داد، و وارد آن شهر شد، و آیات برائة را روز عید و ایام تشریق که هنگام اجتماع مردم بود به آنان رسانید.
پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله به امیر المؤمنین فرمان داده بود، که به مشرکین ابلاغ کند، پس از این داخل مسجد الحرام نگردند، و مردم برهنه و عریان کعبه را طواف نکنند، و کلیه قراردادهای پیغمبر با مشرکین و غیر آنها پس از چهار ماه لغو است، و بعد از گذشت این مدت آنان را هر جا دیدند خواهند کشت، و آیه شریفه فَإِذَا انْسَلَخَ الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ تا آخر ناظر به این جریان است.
راوی گفت: هنگامی که علی بن ابی طالب علیه السّلام وارد مکه شد شمشیر خود را از غلاف بیرون کشید و فرمود: به خداوند قسم هر کس امروز بخواهد برهنه طواف کند او را با این شمشیر خواهم کشت، مردم پس از این مجبور شدند لباس بپوشند و طواف کنند.
رسیدن عروة بن مسعود ثقفی به حضور حضرت رسول صلّی اللَّه علیه و آله ابان بن عثمان گوید: عروة بن مسعود ثقفی مسلمان شد و به حضور پیغمبر رسید، و پس از مدتی از آن جناب اجازه خواست تا بطرف خانواده و خویشاوندانش مراجعت کند، حضرت فرمود: من بیمناکم خویشاوندانت تو را بکشند، عرض کرد: اگر افراد قبیله من مرا در خواب به بینند از خواب بیدارم نخواهند کرد.
در این هنگام پیغمبر او را اجازه فرمود، و او بطرف طائف حرکت کرد، و خویشاوندانش را به اسلام دعوت نمود، و آنان را نصیحت و اندرز داد، ولی افراد خانواده اش گفتار او را قبول نکردند، و سخنان زشت و ناروائی را بر زبان
راندند و او را اذیت و آزار کردند، عروة بن مسعود، هنگام طلوع فجر از خواب برخاست اذان و شهادتین را بر زبان جاری کرد، در این وقت ناگهان تیری بطرف او آمد و او را از پا درآورد.
پس از کشته شدن عروة بن مسعود گروهی از اشراف ثقیف خدمت حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله رسیدند، و مسلمان شدند، پیغمبر هم آنان را گرامی داشت، و از آنها پذیرائی شایانی کرد، و عثمان بن ابی العاص بن بشر را که مقداری از قرآن را یاد گرفته بود امیر آن قوم قرار داد، و در خبر وارد شده که عثمان بن ابی العاص عرض کرد: یا رسول اللَّه! شیطان بین نماز و قرائت من حائل می شود، پیغمبر فرمود: آن شیطان را «خنزب» میگویند، و هر گاه ترسی از وی برایت حاصل شد، از او به خداوند پناه بر و آب دهانت را سه بار بطرف چپ بریز، وی گفت: من این کارها را کردم و خداوند او را از من دفع کرد. (این حدیث را مسلم بن حجاج در صحیح خود روایت کرده).
مسلمان شدن قبائل عرب
پس از اینکه عشیره ثقیف مسلمان شدند، نمایندگان عشائر و قبائل عرب خدمت حضرت رسول صلّی اللَّه علیه و آله رسیدند، و دین مقدس اسلام را قبول کردند، همان گونه که خداوند فرمود: یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْواجاً، عطارد بن حاجب بن زراره با جماعتی از اشراف بنی تمیم که از جمله آنان اقرع بن حابس، و زبرقان بن بدر، و قیس بن عاصم، و عیینة بن حصن فزاری، و عمرو بن اهتم حضور حضرت رسول رسیدند، اقرع و عیینة قبل از این در فتح مکه و جنگ حنین و طائف هم در خدمت پیغمبر حضور داشتند.
هنگامی که نمایندگان بنی تمیم آمدند این دو نفر هم در معیت آنها حضور پیغمبر رسیدند، و پیغمبر هم به آنان احترام گذاشت و آنها را در پناه خود گرفت و از کسانی که خدمت حضرت رسول رسیدند جماعتی از بنی عامر بودند که از جمله آنان عامر بن طفیل و اربد بن قیس برادر امی لبید بن ربیعه بود، عامر بن اربد
گفت: من او را- یعنی حضرت رسول- مشغول میکنم و وی را متوجه خود میسازم تو ناگهان با شمشیر به او حمله کن.
چون خدمت حضرت رسول رسیدند، عامر گفت: یا محمّد با من محبت و دوستی کن، پیغمبر فرمود: تا بخداوند و رسول ایمان نیاوری این امر ممکن نیست، پس از اینکه پیغمبر از پذیرفتن گفته های او امتناع فرمود گفت: به خداوند سوگند مدینه را از سواره و پیاده پر خواهم کرد.
هنگامی که عامر بن طفیل از خدمت پیغمبر بیرون شد، حضرت فرمود: خداوندا مرا از شر و مکر او کفایت کن، بعد از خروج آن دو نفر از خدمت نبی اکرم، عامر بن اربد گفت: چرا دستور مرا در باره او اجرا نکردی؟ اربد گفت: هر گاه قصد کردم فرمان شما را اجرا کنم، شما میان من و محمّد فاصله میشدی، آیا من شما را با شمشیر میزدم؟!.
پس از اینکه عامر بن طفیل از مدینه بیرون شد، و به محل خود میرفت، پروردگار در بین راه طاعون را بر وی مسلط ساخت و او را از بین برد، اصحابش او را دفن کردند و به ولایات خود برگشتند، و بعد از مردن عامر خداوند بوسیله صاعقه اربد و شتر او را سوزانید.
در کتاب ابان بن عثمان آمده که این دو نفر بعد از غزوه بنی نضیر خدمت پیغمبر رسیدند، راوی گوید: عامر در هنگام مرگ میگفت: این مرض شتران جوان است که به من اصابت کرده و من هرگز از این مرض رهائی نخواهم یافت، و در خانه زن سلولیه خواهم مرد، ابان گوید: حضرت رسول در باره عامر و اربد میفرمود:
خداوندا در مقابل این ها دو نفر سوار عرب را به من برسان، پس از این زید بن مهلهل طائی معروف بزید الخیل و عمرو بن معدیکرب حضور پیغمبر رسیدند.
آمدن عدی بن حاتم به خدمت حضرت رسول صلّی اللَّه علیه و آله از جمله کسانی که خدمت نبی اکرم رسیدند، جماعتی از قبیله «طی» بودند که از جمله آنان زید الخیل و عدی بن حاتم بشمار میرفتند، پیغمبر اسلام را بر این جماعت عرضه داشت، و آنان هم اسلام را قبول کردند، و از روی صدق و صفا مسلمان شدند و حضرت رسول زید الخیل را «زید الخیر» نام گذاشتند، و مقداری زمین و اشجار هم به او واگذاشته و در این مورد قراردادی هم با وی نوشتند.
هنگامی که زید از نزد پیغمبر بیرون شد و بسوی خویشاوندانش حرکت کرد، حضرت فرمود: زید از تب مدینه نجات پیدا نخواهد کرد، وی موقعی که به نجد رسید در محلی بنام «فرده» گرفتار تب و مرض شد، و فوت نمود، و زنش نامه های پیغمبر را که در اختیار زید بود سوزانید.
محمّد بن اسحاق گوید: عدی بن حاتم از مسلمین فرار کرد، ولی خواهرش به اسارت افتاد، و او را خدمت پیغمبر آوردند، حضرت رسول بر او منت نهاد و او را لباس پوشانید و مقداری نفقه نیز به وی مرحمت کرد خواهر عدی پس از این از مدینه بیرون شد و با کاروانی بطرف شام رفت، و برادرش را واداشت تا حضور پیغمبر اکرم برسد، عدی بن حاتم خدمت حضرت رسول صلّی اللَّه علیه و آله رسیدند و مسلمان شدند، و پیغمبر هم از وی احترام کرد و او را روی و ساده نشانید.
رسیدن عمرو بن معد یکرب خدمت پیغمبر اکرم عمرو بن معد یکرب خدمت پیغمبر رسید و اسلام اختیار کرد، پس از این روزی نظرش به ابو عثعث خثعمی افتاد و از گردن او گرفت تا حضور حضرت رسول رسانید و گفت: این فاجر پدرم را کشته است اینک مرا اجازه دهید تا انتقام بگیرم، پیغمبر فرمود: اسلام جریان جاهلیت را از بین برده، و شما نمیتوانید از وی قصاص بگیرید.
در این هنگام عمرو ناراحت شد و از اسلام برگشت و بار دیگر در سلک کفار و مشرکین درآمد، و پس از خروج از مدینه بر گروهی از بنی حارث حمله آورد و اموال آنان را بغارت برد، حضرت رسول علی بن ابی طالب را به بنی زبید فرستاد و او را بر مهاجرین امیر نمود، و خالد بن ولید را با جماعتی از اعراب بطرف «جعفی» فرستادند و فرمودند: هر گاه این دو گروه بهم رسیدند امارت لشکر در
اختیار علی بن ابی طالب باشد.
علی علیه السّلام طبق فرمان پیغمبر حرکت کردند، و مقدمه لشکر خود را به خالد بن سعید بن عاص دادند، هنگامی که بنو زبید مسلمانان را دیدند به عمرو گفتند: یا ابا ثور اکنون با این جوان قرشی چه میکنی؟ و اگر وی از تو خراج و جزیه طلب کند چه کاری انجام میدهی؟ عمرو گفت: وی هنگامی که با من برخورد کند میفهمد که با وی چه عملی انجام خواهم داد.
امیر المؤمنین علیه السّلام بطرف عمرو بیرون شد و فریادی کشید، عمرو از میدان مبارزه فرار کرده و برادرش با برادرزاده اش کشته شدند، و زن او «رکانه» نام داشت به اسارت افتاد و زنان دیگری هم اسیر شدند، و علی علیه السّلام هنگام مراجعت خالد ابن سعید را در آنجا گذاشت تا از آنان زکاة بگیرد، و فرمود: هر کس از فراریان برگشت و مسلمان شد او را پناه ده.
عمرو بن معدیکرب برگشت و از خالد بن سعید اذن ورود خواست، خالد اجازه ملاقات داد و او بار دیگر مسلمان شد و از خالد استخلاص زنان و فرزندان خود را طلبید، و او هم زنان و کودکان را برگردانید.
امیر المؤمنین علیه السّلام از میان اسیران کنیزی برای خود انتخاب کرده بود، خالد بن ولید از این جهت ناراحت شد و بریده اسلمی را خدمت حضرت رسول فرستاد و گفت: به پیغمبر برسان که علی بن ابی طالب از میان اسیران برای خود کنیزی را انتخاب کرده است، بریده آمد و جریان را به پیغمبر عرض کرد، و نامه خالد را هم به حضرت رسول داد.
در این هنگام که بریده مشغول خواندن نامه بود آثار خشم و غضب از چهره حضرت نمایان بود، بریده عرض کرد: یا رسول اللَّه! اگر هر کس بخواهد طبق میل خود عمل کند، غنیمت و قسمت دیگران از بین میرود، پیغمبر فرمود: یا بریده! آیا تو هم با علی بن ابی طالب منافق شده ای، و او را در دل دشمن گرفته ای؟ از غنائم مسلمین آنچه برای من شایسته است برای او هم شایسته است.
اینک علی بن ابی طالب از همه مردمان نسبت به تو و خویشاوندانت مهربان تر است، و او بهترین کسی است که پس از خود در میان شما خواهم گذاشت اکنون از بغض و دشمنی علی دوری کن تا خداوند بر بشما غضب نکند.
بریده گوید: پس از استماع این سخنان آرزو کردم کاش زمین از هم میشکافت و مرا فرو میبرد، به حضرت عرض کردم: من به خداوند از خشم و غضب او و شما پناه میبرم، اینک یا رسول اللَّه! از خداوند برای من طلب مغفرت کنید، من دیگر علی را مورد بغض قرار نخواهم داد، و در باره او جز خیر و خوبی چیزی نخواهم گفت، پیغمبر هم از وی گذشت کردند و از پروردگار برای او طلب آمرزش نمودند بریده گفت: پس از این فرمایشات با علی بن ابی طالب از همه بیشتر دوستی و الفت گرفتم و بعد از خدا و رسول به وی علاقه داشتم.
مباهله نصارای نجران با حضرت رسول صلّی اللَّه علیه و آله گروهی از نصارای نجران که در حدود ده نفر بودند خدمت حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله رسیدند، این جماعت از اشراف و بزرگان و رؤسای آنان بشمار میرفتند.
سه نفر از این عده سمت ریاست و زعامت بر نصاری را داشتند که از آن جمله «عاقب» بود که امیر این قوم بشمار میرفت و مورد مشورت آنها قرار میگرفت، و نصاری از آراء و نظریات وی استفاده میکردند و نام این مرد «عبد المسیح» بود.
دوم شخصی بود که او را «سید» میگفتند، و این مرد عنوان سرپرستی این گروه را داشت و نامش «ایهم» بود، سومی ابو حارثة بن علقمة اسقف نصاری که عالم و پیشوای و رئیس مدارس مسیحیان نجران بودند، این مرد در میان جماعت نصاری شخصیت فوق العاده ای داشت و مورد احترام و تکریم آنها بود، پادشاهان روم برای وی معابدی درست کرده بودند و برای علم دانش وی او را عزت و احترام نموده و از وی تجلیل میکردند.
هنگامی که این جماعت از محل خود حرکت کردند؛ ابو حارثه بر استری سوار بود، و برادرش کرز هم در کنار او حرکت میکرد، و بشر بن علقمه نیز آنها را همراهی مینمود، در این هنگام که بطرف پیغمبر می آمدند ناگهان استر ابو حارثه بزمین افتاد، کرز گفت: هلاک باد خائن، مقصودش از این جمله حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله بود.
ابو حارثه گفت: هلاکت و نابودی در خور تو خواهد بود، علقمه اظهار داشت چرا من هلاک گردم؟ گفت: به خداوند سوگند این همان پیغمبری است که ما انتظار آن را می کشیدیم، کرز گفت: چرا از وی متابعت نمیکنی؟ ابو حارثه اظهار کرد:
ما از این قوم جز اظهار محبت چیزی ندیده ایم، و اینان در تعظیم و تکریم ما کوشیده اند.
گروه نصاری با این پیغمبر مخالفت میکنند، و اگر من باو ایمان بیاورم نصاری از من برمیگردند، کرز هنگامی که این سخنان را از برادرش شنید در دم مسلمان شد، در این هنگام مرکب خود را براه انداخت و ابیات ذیل را خواند:
إلیک تغد و قلقا و ضینها - معترضا فی بطنها جنینها مخالفا دین النصاری دینها
راوی گوید: نصارای نجران هنگام عصر خدمت حضرت رسول صلّی اللَّه علیه و آله رسیدند و لباسهای فاخر و گرانبهائی در بر داشتند و این جماعت با طرز مخصوصی که در میان اعراب رسمیت نداشت در نزد پیغمبر حاضر شدند ابو بکر عرض کرد: یا رسول اللَّه پدرم و مادرم فدایت گردد، شما نیز لباس مخصوصی را که از طرف قیصر هدیه شده است در بر کنید تا این گروه نصاری شما را در آن لباس زیبا مشاهده کنند.
راوی گفت: پس از این که نصرانیان در نزد آن جناب حاضر شدند، ابتداء بر آن حضرت سلام کردند، پیغمبر جواب سلام آنان را نفرمود و با آنها سخن نگفت، نصاری از این جریان ناراحت شدند و در دنبال عثمان بن عفان و عبد الرحمن بن عوف براه افتادند.
در این هنگام عثمان و عبد الرحمن در میان گروهی از مهاجرین بودند، نصرانیان پس از اینکه در نزد این دو نفر حاضر شدند اظهار نمودند: پیغمبر شما برای ما نامه ای نوشت و ما هم دعوت او را اجابت کردیم، هنگامی که در مجلس وی وارد شدیم ابتداء بر وی سلام نمودیم و لیکن او جواب سلام را بر نگردانید، و ما هم با وی سخن نگفتیم اکنون نظر شما در این باره چیست؟.
عثمان و عبد الرحمن به علی بن ابی طالب گفتند: یا ابا الحسن نظر شما در این موضوع چگونه است؟، حضرت فرمود: عقیده من این است که این جماعت از این هیئت و لباس و زیورهائی که اکنون در بر دارند بیرون شوند و پس از آن خدمت حضرت رسول صلّی اللَّه علیه و آله حاضر گردند.
علمای نصاری طبق دستور امیر المؤمنین علیه السّلام عمل کردند، و پس از این در نزد حضرت خاتم النبیین صلّی اللَّه علیه و آله حضور بهم رسانیدند، ابتداء بر آن جناب سلام کردند و در این مرتبه جواب سلام خود را شنیدند حضرت رسول فرمود: به خداوندی که مرا براستی برانگیخت سوگند یاد میکنم، این جماعت در مرتبه اولی که در نزد من حاضر شدند، شیطان را در میان آنان مشاهده کردم.
نمایندگان نصاری در این هنگام با حضرت رسول بگفتگو پرداختند و در موضوعات مختلف بحث کردند، اسقف گفت: نظر شما در باره «مسیح» چیست؟
پیغمبر فرمود: او بنده خداوند و فرستاده اوست، وی در موضوع حضرت مسیح به مجادله پرداخت و میان پیغمبر و اسقف مطالب مختلفی رد و بدل شد.
در این موقع که در باره خصوصیات حضرت عیسی علیه السّلام گفتگو میشد از طرف پروردگار هفتاد آیه از سوره مبارکه آل عمران نازل شد، نصاری اظهار داشتند: ما فردا با شما مباهله خواهیم کرد، ابو حارثه به علمای نصاری گفت: اگر فردا محمد با فرزندان و خویشاوندان خود در مباهله حاضر شد شما از وی حذر کنید و اگر چنانچه با اصحاب و یاران خود آمد با او مباهله نمائید ابان گوید: روز بعد حضرت رسول دست حسنین را گرفتند و به اتفاق حضرت امیر و فاطمه علیهم السّلام برای مباهله براه افتادند، از طرف نصاری نیز «عاقب» و «سید» در حالی که دست دو کودک خود را در دست داشتند بسوی محل مباهله روان شدند.
در این هنگام که چشم این دو نفر به حضرت رسول و اهل بیتش علیهم السّلام افتاد از ابو حارثه پرسیدند این عده که همراه محمد آمده اند با وی چه نسبتی دارند، گفت یکی از آنان پسر عم و داماد اوست، دیگری دخترش فاطمه است، و آن دو کودک هم فرزندان دختر او میباشند، این جماعت که اکنون با وی همراهی میکنند از عزیز ترین و گرامی ترین خاندان او هستند.
در این هنگام حضرت رسول صلّی اللَّه علیه و آله پیش آمد و با طرز مخصوصی جلوس فرمود ابو حارثه گفت: به خداوند سوگند این طرز نشستن پیغمبران است، و انبیاء در هنگام مباهله با این هیئت جلوس میکنند «عاقب» از این مطلب سخت ناراحت شد و از مباهله دست کشید.
«سید» گفت: یا ابا حارثه شما پیش آیید و با وی مباهله کنید، ابو حارثه پاسخ داد: من در چهره این مرد جز صداقت و راستگوئی چیز دیگری مشاهده نمیکنم و این مرد اکنون با تمام قوای خود در مباهله حاضر شده است و من هرگز با وی مباهله نخواهم کرد، زیرا بیم دارم وی راستگو باشد و در نتیجه ما و تمام نصرانیان از بین برویم.
راوی گوید: اگر نصرانیان با آن جناب مباهله میکردند همگان گرفتار عذاب و خشم پروردگار قرار میگرفتند، آنان پس از این جریان عرض کردند: یا ابا القاسم ما با شما مباهله نمیکنیم و لیکن حاضریم با هم مصالحه نمائیم.
حضرت رسول صلّی اللَّه علیه و آله با این جماعت صلح کردند، و قرار نهاده شد که نصرانیان سالی دو هزار حله که بهای هر یک از حله ها چهل درهم باشد به پیغمبر بدهند، و در این باره نوشته هائی نیز رد و بدل شد، حضرت به ابو حارثه فرمود: گویا مینگرم که بطرف راحله ات رفته ای تا زین بر پشت او گذاری، لیکن چون سنگینی خواب حواست را پرت کرده زین را وارونه بر پشت مرکب قرار داده ای، ابو حارثه هنگامی که آمد بر مرکب خود سوار شود مشاهده کرد زین را وارونه گذاشته است، بلافاصله گفت
أشهد أنّ محمدا رسول اللَّه.
عزیمت امیر المؤمنین علیه السّلام بطرف یمن پس از اینکه نصرانیان نجران از مباهله دست کشیدند و با پیغمبر مصالحه کردند، حضرت رسول صلّی اللَّه علیه و آله امیر المؤمنین علیه السّلام را بطرف یمن فرستادند، علت عزیمت آن جناب بطرف یمن مختلف نقل شده است، گروهی گفته اند: آن حضرت برای دعوت مردم یمن بسوی اسلام به آن دیار رهسپار شد.
بعضی عقیده دارند امیر المؤمنین علیه السّلام برای تعلیم احکام شرع مقدس و بیان حلال و حرام و جمع آوری زکات تشریف فرمای یمن شدند، و هم چنین مأمور شدند پس از خاتمه کارهای یمن به نجران هم بروند و صدقات و جزیه های آنان را هم جمع آوری کرده و به مدینه بیاورند.
ابو عبد اللَّه حافظ از عمرو بن شاس اسلمی روایت کرده که وی گفت: من در خدمت علی بن ابی طالب بودم، وی در انجام کاری بر من اعتراض کرد و پرخاش نمود از این تندی که نسبت به من ظاهر شد در دلم از علی ناراحت شدم و در نظر گرفتم هنگامی که به مدینه رسیدم از وی به حضرت رسول شکایت کنم.
در یکی از روزها که حضرت رسول در مسجد تشریف داشتند خدمت آن جناب رسیدم هنگامی که چشم پیغمبر بر من افتاد فرمود: ای عمرو تو مرا سخت آزرده کرده ای عرض کردم یا رسول اللَّه به خداوند و اسلام پناه میبرم اگر شما را اذیت کرده باشم، فرمود: هر که علی را اذیت کرده باشد مانند این است که مرا اذیت کرده است.
قبل از این که امیر المؤمنین بطرف یمن حرکت کند، حضرت رسول خالد ابن ولید را به آن منطقه فرستاده بودند تا مردمان آن نواحی را بطرف اسلام دعوت کند، و لیکن مردم یمن به سخنان خالد گوش ندادند و گفته های او را اجابت نکردند. براء گوید: من با علی بن ابی طالب بودم هنگامی که نزدیک مردم یمن رسیدیم آنان در مقابل ما بیرون شدند، در این موقع علی بن ابی طالب نماز خواندند و پس از این ما را در یک صف قرار دادند و در مقابل صف ایستادند و نامه حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله را برای مردم قرائت کردند، در این هنگام قبیله همدان اسلام اختیار کردند و علی علیه السّلام جریان کار را برای پیغمبر نوشتند، آن جناب پس از قرائت نامه سجده شکر بجا آوردند و بعد فرمودند درود و رحمت باد بر قبیله همدان.
اعمش روایت کرده از علی علیه السّلام که آن حضرت فرمود: هنگامی که پیغمبر مرا بطرف یمن میفرستادند عرض کردم: یا رسول اللَّه تصمیم داری مرا بطرف یمن بفرستی تا در میان آنان به امور قضائی اشتغال داشته باشم، و حال اینکه من جوان هستم و از احکام قضائی اطلاعی ندارم.
امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: در این هنگام حضرت رسول با دست مبارکش به سینه ام اشاره فرمود و گفت: «اللهم اهد قلبه و ثبّت لسانه» سوگند به خداوندی که جانم در دست اوست من پس از این در هیچ امری از امور قضائی به شک گرفتار نشدم.