فهرست کتاب


زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام ترجمه «اعلام الوری»

امین الاسلام طبرسی‏ عطاردی

22- غزوه بدر اخیره:

حضرت خاتم النبیین صلی اللَّه علیه و آله برای مواعده ای که با ابو سفیان داشتند، در ماه شعبان بطرف «بدر» حرکت کردند، و هشت روز در آن محل اقامت فرمودند، ابو سفیان با جماعتی از اهل تهامه بیرون شدند و قصد داشتند بطرف بدر بیایند، هنگامی که به «ظهیران» رسید از قصدش منصرف گردید، پیغمبر پس از اینکه از مراجعت ابو سفیان مطلع شدند، در بازار محل حاضر گردیدند، و مقداری خرید و فروش نمودند و سود فراوانی بردند.

23- غزوه خندق، یا احزاب:

در ماه شوال سال چهارم از هجرت حیی بن اخطب، کنانة بن ربیع، سلام بن ابی الحقیق، و جماعتی از یهودیان با قبائل قریش و کنانه و غطفان به مدینه حمله کردند جریان این جنگ از این قرار است که: یهودیان در مکه حاضر شدند و نزد ابو سفیان و قریش رفتند، و آنان را دعوت کردند تا با حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله جنگ کنند.
یهودیان گفتند: ما با شما جماعت قریش معاونت و مساعدت خواهیم کرد تا محمد و اصحاب او را از بین ببریم، پس از اینکه از قریش قول مساعد گرفتند، بطرف غطفان رو آوردند و آنها را هم به جنگ پیغمبر دعوت کردند و آنان هم قول همکاری دادند.
در این هنگام قریش بفرماندهی ابو سفیان، و غطفان بریاست عیینة بن حصن فزاری، و بنی مره به سرپرستی حارث بن عوف، و اشجع بریاست مسعر بن زحیلة بطرف مدینه حرکت کردند، حضرت رسول از جریان کار این جماعت مطلع شدند و پس از اینکه در این مورد با سلمان مشورت کردند، تصمیم گرفتند در دور مدینه خندقی حفر کنند، در جریان حفر خندق نشانه هائی از نبوت ظاهر شد که ذیلا نوشته می شود.
1- جابر بن عبد اللَّه گوید: در حفر خندق اصحاب حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله به زمین سفت و محکمی رسیدند، و هر چه کوشش کردند نتوانستند آن زمین سخت را از هم بشکافند، هنگامی که مأیوس شدند خدمت پیغمبر رسیدند و جریان را عرض کردند.
حضرت خاتم النبیین ظرف آبی را خواستند، و آب دهان خود را در آن ظرف ریختند، و پس از آن مختصری دعا خواندند، و بعد آب را بر آن زمین محکم ریختند کسانی که در آن محل حاضر بودند گفتند: به خداوند سوگند زمین به اندازه ای سست شد که هر بیل و کلنگی در او کار میکرد، و تمام آن خاک ها را قطعه قطعه بیرون کردند و زمین را صاف و هموار نمودند.
2- جابر روایت میکند که حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله در این روز جماعت زیادی را از غذای کمی سیر کردند، و این حدیث در سابق گذشت.
3- سلمان فارسی- رضی اللَّه عنه- گوید: در گوشه ای از خندق مشغول کار بودم، و حضرت رسول هم در نزدیکی من تشریف داشتند، هنگامی که مشاهده کردند من در تلاش هستم، کلنگ را از من گرفتند، و شروع بکندن زمین کردند.
در این هنگام که کلنگ را بزمین میزدند از ضربت او برق جستن میکرد، عرض کردم: یا رسول اللَّه! این چیست که من مشاهده میکنم؟ فرمود: برقی که از ضربت اول جستن کرد علامت این است که خداوند یمن را بروی من خواهد گشود برق دوم نشانه این است که بلاد شام و مغرب را فتح خواهم کرد، برق سوم نیز علامت فتح مشرق است.
احزاب بطرف حضرت رسول رو آوردند و در کنار خندق توقف کردند، اصحاب پیغمبر از جریان کار ترس و وحشت آنها را گرفت، مشرکین بیست و پنج شبانه روز در کنار خندق ماندند، و در این مدت بطرف یک دیگر تیراندازی میکردند.
پس از این جریان جماعتی از سواران قریش مانند عمرو بن عبد ودّ، عکرمة بن ابی جهل، و هبیرة بن وهب، و ضرار بن خطاب آماده جنگ شدند، این عده در حالی که بر اسب سوار بودند تا لب خندق آمدند، هنگامی که خندق را دیدند گفتند: این مکر تازه ایست که در عرب سابقه نداشته است.
در این هنگام که مشرکین در اطراف کندن خندق مذاکره میکردند، ناگهان متوجه شدند در طرف راست خندق جای تنگی واقع شده، آنان به اسبهای خود فشار آوردند و از خندق گذشتند، و در بین شهر و خندق جولان دادند، در این موقع علی ابن ابی طالب علیه السّلام با گروهی از مسلمین راه آنها را گرفتند عمرو بن عبد ودّ از میان جمعیت ظاهر شد و مبارز طلب کرد، امیر المؤمنین علیه السّلام بطرف او رفت و وی را کشت، هنگامی که عکرمه و هبیره دیدند عمرو کشته شد از میدان فرار کردند، و امیر المؤمنین سلام اللَّه علیه در این باره فرموده:
نصر الحجارة من سفاهة رأیه - و نصرت ربّ محمد بصواب
فضربته و ترکته متجدّلا - کالجذع بین دکادک و روابی
و عففت من أثوابه و لو أنّنی - کنت المقطر بزّنی أثوابی
لا تحسبنّ اللَّه خاذل دینه - و نبیّه یا معشر الأحزاب!
در این هنگام ابن عرقه تیری انداخت و بچشم سعد بن معاذ اصابت کرد و گفت بگیر این تیر را من ابن عرقه هستم سعد بن معاذ گفت: خداوند تو را در آتش بسوزاند و پس از این جریان گفت: خداوندا اگر بنا هست بعد از این با قریش جنگی درگیرد مرا زنده بدار تا با آنها جنگ کنم زیرا محبوب ترین چیز در نزد من اینست که با مکذبین پیغمبرت جنگ کنم، زیرا آنان بر وی ظلم کردند و او را از حرم تو بیرون نمودند.
سعد گفت: پروردگارا! اگر بین ما و مشرکین جنگی نخواهد بود این تیر را وسیله شهادت من قرار ده و تا بنی قریظه را نبینم و چشمم بدیدن آنها روشن نشده مرا نمیران، بعد از این سعد بن معاذ را خدمت حضرت رسول بردند و او بر زمین قرار گرفته بود و قدرت به نشستن نداشت.
حضرت صادق علیه السّلام فرمود: پیغمبر صلی اللَّه علیه و آله در شب سرد و تاریکی بالای تلی که اکنون مسجد فتح در آنجا قرار گرفته توقف کردند و فرمودند: هر کس برود و از مشرکین برای ما خبری بیاورد ببهشت داخل خواهد شد، کسی متوجه این گفتار پیغمبر نشد بار دیگر حضرت گفتار خود را تکرار کرد باز متوجه سخنان او نشدند.
در مرتبه سوم حذیفه بپا خواست و این مأموریت را بعهده گرفت، حضرت رسول فرمود: اینک بطرف مشرکین بروید و گفتار آنها را بشنوید و برای ما بیاورید، هنگامی که وی براه خود می رفت پیغمبر فرمود: خداوندا حذیفه را از تمام اطراف و جوانب محافظت کن و او را بسلامتی بمن برگردان و بحذیفه فرمود: قبل از اینکه نزد من بیائی جریان را با کسی در میان نگذار.
هنگامی که حذیفه از خدمت آن حضرت رفت پیغمبر بنماز مشغول شد، پس از نماز با صوتی حزین گفت: ای فریادرس درماندگان ای جواب دهنده دعای بیچارگان، اندوه و غم مرا برطرف کن زیرا که تو از حال من و یارانم اطلاع داری، در این وقت جبرئیل فرود آمد و گفت: خداوند گفته های تو را شنید و دعای تو را مستجاب فرمود و تو را از شر دشمنان و اندوه مخالفان کفایت کرد.
پس از اینکه حضرت خاتم النبیین صلی اللَّه علیه و آله این کلمات را از جبرئیل شنید به دو زانو نشست و دست باز نمود و در حالی که اشک از دیدگان مبارکش جاری بود گفت «شکرا شکرا کما آویتنی و آویت من معی» خداوندا تو را سپاسگزارم که مرا و یارانم را جا و مکان دادی جبرئیل گفت: خداوند شما را یاری کرد و مشرکین را ریگ باران نمود.
حذیفه گفت: پس از اینکه دنبال مأموریت خود رفتم، دیدم آتشهای مشرکین خاموش شده و از بین رفته در این هنگام لشکر خدا که باد شدیدی بود وزیدن گرفت در میان این باد و طوفان سنگ ریزه هائی وجود داشت که آتش های آنها را خاموش کرد و خیمه های آنان را بر زمین افکند و نیزه ها را معلق ساخت شدت سنگ باران به اندازه ای بود که مشرکین خود را در پناه سپرها قرار داده بودند و من برخورد سنگ ریزه ها را به سپر می شنیدم.
پس از این لشکر بزرگ پروردگار رسید و صخره های بزرگ از آسمان باریدن گرفت، ابو سفیان برخاست و سوار اسب شد و فریاد کشید: بشتابید و خود را نجات دهید، بعد از او عیینة بن حصن و حارث بن عوف نیز این عمل را انجام دادند و از مدینه فرار کردند، و به این وسیله احزاب متفرق شدند.
بعد از این جریان حذیفه خدمت حضرت رسید و جریان را عرض کرد و در این هنگام این آیه شریفه فرود آمد: اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ جاءَتْکُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ رِیحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها تا پایان این قضیه که در قرآن مبارک ذکر شده است.
هنگامی که صبح شد پیغمبر به اتفاق مسلمین به مدینه وارد شدند، حضرت فاطمه علیها السّلام برای پدرش مقداری آب تهیه دیده بود و پیغمبر به شستن سرش مشغول بود، در این وقت جبرئیل در حالی که بر استری سوار بود و عمامه سفیدی بر سر داشت و قطیفه ای که با درّ و یاقوت مزین شده بر خود افکنده بود خدمت پیغمبر رسید و جبرئیل در این وقت غبارآلود بنظر میرسید.
حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله برخاست و غبار را از چهره جبرئیل پاک کرد، جبرئیل گفت: خداوند به شما ترحم کرد، شما اینک اسلحه را زمین گذاشته اید، و لیکن اهل آسمان ها اسلحه خود را زمین نگذاشته اند، من مشرکین را تا «روحاء» تعقیب کردم.
پس از این گفت: اینک بطرف اهل کتاب که با آنها همکاری میکردند بروید و من آنها را در هم خواهم کوبید، در این هنگام حضرت رسول علی بن ابی طالب را طلبید، و فرمود: اکنون پرچم مهاجرین را بردار و بطرف بنی قریظه حرکت کن، و من در نظر گرفته ام شما قبل از اینکه نماز عصر را اداء کنید در بنی قریظه حاضر شوید.
علی بن ابی طالب علیه السّلام با مهاجرین و بنو عبد الأشهل و بنو نجار بطرف بنی قریظه حرکت کردند و پیغمبر هم افرادی را پس از وی فرستادند، هنگامی که امیر المؤمنین علیه السّلام در بنی قریظه حاضر شدند، یهودیان نسبت بوی بدگوئی کردند و گفتند: خداوند به تو و پسر عمت این همه بلا نازل کرد و شما را به مصیبت و گرفتاری دچار نمود، باز هم عبرت نمیگیرید، علی بن ابی طالب علیه السّلام سکوت کرد و جوابی به آنان نداد.
هنگامی که پیغمبر در بنی قریظه حاضر شدند و مسلمین هم پیرامون او را گرفته بودند، امیر المؤمنین خدمت آن بزرگوار رسید، و عرض کرد: یا رسول اللَّه! خداوند مرا فدای شما کند، پروردگار در همین نزدیکی سزای اینها را خواهد داد پیغمبر از جریان امیر المؤمنین با بنی قریظه اطلاع داشت.
پس از این حضرت رسول فرمود: اگر آنان مرا دیده بودند چیزی نمیگفتند بعد فرمود: ای برادران بوزینه ها، ما هر گاه در سرزمین قومی فرود آییم، آنان صبح بدی خواهد داشت، ای پرستندگان «طاغوت» دور شوید، خداوند شما را دور کند، یهودیان از هر طرف فریاد زدند یا ابا القاسم! تو که فحاش نبودی مطلب از چه قرار است که اینک ما را فحش میدهی؟!.
حضرت صادق علیه السّلام فرمود: هنگامی که یهودیان این سخن را به پیغمبر گفتند، حضرت از شرم و حیا ردایش، از دوشش افتاد و عصائی که در دست داشت رها شد، و به عقب حرکت نمود، پیغمبر یهودیان را بیست و پنج روز محاصره کرد، تا به حکم سعد بن معاذ تن دادند.
سعد بن معاذ حکم کرده بود اموال یهودیان بنی قریظه بین مسلمین تقسیم گردد و زنان و کودکان اسیر شوند، و مردان نیز کشته گردند، و اراضی و نخلستانهای آنان هم در میان مهاجرین تقسیم بشود. پیغمبر به سعد بن معاذ فرمود: این حکم شما مانند حکمی است که خداوند از بالای هفت آسمان فرستاده باشد.
هنگامی که اسیران را آوردند پیغمبر امر فرمود همه آنها را در یک خانه حبس کردند، پس از این امر کرد ده نفر را بیرون آوردند امیر المؤمنین همه آنها را گردن زد، پس از این ده نفر آوردند، زبیر بن عوام آن ها را بقتل رسانید، یکی از اصحاب حضرت رسول گفت: چرا این ها را یک نفر دو نفر نمیکشید؟!.
حضرت صادق علیه السّلام فرمود: پس از کشتن بنی قریظه زخم سعد بن معاذ از هم باز شد و خون از او روان گردید تا آن گاه که جان داد، پیغمبر ردایش را بیرون آورد و در جنازه او حرکت نمود، و عبد اللَّه بن عتیک را به خیبر فرستاد و ابو رافع بن ابی الحقیق را بقتل رسانید.

24- غزوه بنی مصطلق:

غزوه بنی مصطلق در ماه شعبان سال ششم از هجرت واقع شد، علت این جنگ از این جهت بود که بنی مصطلق از قبیله خزاعه بریاست حارث بن ابی ضرار آماده شدند بطرف حضرت رسول بیایند، و این جنگ را «مریسیع» هم گفته اند.
جویریه بنت حارث زوجه حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله گوید: ما در مریسیع بودیم که پیغمبر خدا به آنجا آمدند، از پدرم شنیدم میگفت: جماعتی به طرف ما می آیند که ما قادر نیستیم در مقابل آنها مقاومت کنیم، جویریه گوید: من جماعت زیادی که اسلحه و اسبان فراوانی داشتند دیدم.
هنگامی که مسلمان شدم و خاتم النبیین مرا تزویج کرد، مشاهده کردم عدد مسلمانها کمتر از سابق بود، من فهمیدم این کثرت عدد برای ارعاب مشرکین بوده و خداوند میخواسته رعب مسلمانها را در دل کفار بیندازد، وی گفت: من سه روز قبل از آمدن پیغمبر در خواب دیدم که ماه از طرف یثرب آمد و در دامنم نشست، و من کراهت داشتم این خواب خود را برای کسی بازگو کنم، هنگامی که مرا اسیر کردند از خواب خود امیدوار شدم، پس از این رسول خدا مرا به همسری برگزید.
پیغمبر در این جنگ به اصحاب خود فرمان داد بطور دسته جمعی به دشمن حمله کنند، و لذا یکنفر از مشرکین هم نتوانست فرار کند، ده نفر کشته شدند و بقیه اسیر گردیدند، و شعار مسلمین در این جنگ «یا منصور أمت» بود، رسول خدا دستور فرمود، تمام زنان و کودکان، و چهار پایان و گوسفندان را ضبط کردند.
در این هنگام به مردم خبر رسید که پیغمبر جویریه دختر حارث را تزویج کرده اند، گفتند: پس بنا بر این بنی مصطلق از خویشاوندان حضرت رسول شدند و آنان آنچه در دست داشتند برای او فرستادند امام صادق سلام اللَّه علیه فرمود: من زنی مانند جویریه که موجب برکت و شرافت قومش شد زن دیگری را ندیدم و در این غزوه بود که: عبد اللَّه بن ابی گفت: لَئِنْ رَجَعْنا إِلَی الْمَدِینَةِ لَیُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ و هم چنین بقیه آیاتی که در این باره فرود آمده، و قضیه «افک» عایشه هم در این جنگ پیش آمد.