فهرست کتاب


زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام ترجمه «اعلام الوری»

امین الاسلام طبرسی‏ عطاردی

16- غزوه حمراء الاسد:

ابان بن عثمان گوید: روز بعد از واقعه احد حضرت رسول مسلمین را جمع کرد و آنان هم وی را اجابت نمودند، و آنان با اینکه هنوز زخمهای زیادی داشتند و فشار سختی و محنت بر آنها سنگینی میکرد، با پیغمبر بیرون شدند، حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام در حالی که پرچم مهاجرین را در دست داشت مقابل حضرت خاتم النبیّین حرکت میکرد پیغمبر به اتفاق یاران خود تا «حمراء الاسد» پیش رفتند و از آنجا بطرف مدینه برگشتند، در باره این واقعه آیه شریفه الَّذِینَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ فرود آمد.
ابو سفیان بعد از اینکه از احد برگشت بطرف «روحاء» رفت در آنجا فرود آمد، وی قصد داشت بار دیگر به مدینه برگردد و با حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله جنگ کند ابو سفیان میگفت: ما بزرگان اصحاب محمد را از بین بردیم و آنها را از پا در آوردیم اینک بطرف مدینه برگردیم همه آنها را مستأصل خواهیم کرد.
در این هنگام که قصد داشتند به مدینه حرکت کنند، معبد خزاعی به آنان برخورد کرد، ابو سفیان گفت: در آن طرفها چه خبر است؟ معبد گفت: به خداوند سوگند محمد و یاران او را دیدم که نسبت به شما در ناراحتی بسر میبرند و در صدد انتقام از شما هستند، اینک علی بن ابی طالب در پیشاپیش وی حرکت میکند و مردمان که در جنگ احد از وی تخلف کرده بودند اکنون پیرامون او جمع شده اند.
معبد گفت: این جریان مرا وادار کرد که در این باره شعری بگویم، ابو سفیان گفت: شعر شما در چه موضوعی است؟، معبد گفت:
کادت تهدّ من الأصوات راحلتی - اذ سالت الارض بالجرد الأبابیل
تردی باسد کرام لا تنابلة - عند اللقاء و لا خرق معازیل
- الابیات-
ابو سفیان از این جهت کینه و عداوت پیغمبر را در دل گرفت، پس از این جریان به کاروانی از بنی عبد القیس برخوردند که خواروبار به مدینه میبردند، ابو سفیان به افراد این قافله گفت: به محمد برسانید که من قصد مراجعت دارم و قصد کرده ام که اصحاب او را از پا درآورم و آنها را در فشار بگذارم، شما اگر این پیام را به وی برسانید در بازار «عکاظ» کشمش های فراوانی به شما خواهم داد، افراد این کاروان پس از اینکه به «حمراء الاسد» رسیدند جریان را به پیغمبر عرض کردند پیغمبر فرمود: خداوند ما را یاری و نصرت خواهد داد و ما امور خود را بوی واگذار کرده ایم حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله روز جمعه به مدینه مراجعت کردند، راوی گوید: هنگامی که پیغمبر به غزوه حمراء الاسد رفته بودند، زن بدکاری از بنی خطمه که او را «عصماء» میگفتند در مجالس اوس و خزرج شرکت میکرد و با خواندن اشعار تحریک آمیز مردم را بر ضد حضرت رسول به شورش وامیداشت و در بنی خطمه جز یک نفر بنام «عمیر بن عدی» مسلمان دیگری نبود هنگامی که حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله مراجعت فرمودند عمیر این زن را کشت و پس از این خدمت آن جناب رسید و عرض کرد: من مادر منذر را برای اینکه شما را هجو کرده بود کشتم، حضرت رسول با دست خود روی کتف او زد و فرمود: این مردی است که خدا و رسول را در نهانی یاری کرده است، و راجع به قتل این زن اتفاقی رخ نخواهد داد و حتی دو بز هم به یک دیگر شاخ نمیزنند، عمیر گفت: من صبح از در خانه آنها میگذشتم و دیدم خویشاوندان او بدفن وی مشغولند، و کسی هم متعرض من نشد.

17- غزوة الرجیع:

حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله مرثد بن ابی مرثد غنوی حلیف حمزة بن عبد المطلب را با خالد ابن بکیر و عاصم بن ثابت بن افلج و خبیب بن عدی و زید بن دثنه و عبد اللَّه بن طارق را بطرف رجیع فرستادند و امارت این جماعت را مرشد بن ابی مرشد بعهده داشت.
در این هنگام جماعتی از «عضل» و «دیش» نزد پیغمبر آمدند و گفتند:
عده ای را به قبیله ما بفرست تا قرآن بما بیاموزند و دین را بما بفهمانند، فرستادگان قبیله به اتفاق اصحاب پیغمبر از مدینه بیرون شدند و به بیابان «رجیع» که متعلق به «هذیل» بود رسیدند و بر روی آبی فرود آمدند، در این موقع جماعتی از «هذیل» که به آنان «بنو لحیان» میگفتند آمدند و با اصحاب پیغمبر به جنگ پرداختند و آنها را از پا درآوردند.
ابان گفت: قبیله هذیل هنگامی که عاصم بن ثابت را کشتند، تصمیم گرفتند سر او را به «سلاقة» دختر «سعد» بفروشند، این زن هنگامی که دو پسرش در جنگ احد از بین رفته بودند نذر کرده بود اگر سر عاصم را به چنگ آورد در کاسه سر او شراب بخورد، افراد قبیله هذیل چون خواستند سر او را بگیرند و برای این زن بفرستند زنبورها پیرامون آنها جمع شدند و آنان را نیش زدند و لذا نتوانستند این عمل را انجام دهند.
در این هنگام که زنبوران بین مشرکین و عاصم حایل شدند، گفتند: اینک برگردیم تا شب بیاید، در شب زنبوران به لانه های خود برمیگردند آنگاه بر میگردیم و تصمیم خود را عملی میکنیم، در آن شب سیلی آمد و بدن عاصم را با خود برد، عاصم با خداوند عهد بسته بود که با مشرکین آمیزش نکند، و هیچ مشرکی نیز با او تماس نگیرد تا آنگاه که حیات دارد، خداوند برای نیت او وی را از دست برد مشرکین نجات داد.

18- غزوه معونه:

پس از اینکه چهار ماه از واقعه احد گذشت ابو براء عامر بن مالک بن جعفر ملاعب الأسنه در مدینه خدمت حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله رسید، پیغمبر اسلام را بر وی عرضه داشت او نیز قبول کرد و مسلمان شد، پس از آن عرض کرد: اگر جماعتی از یاران خود را به طرف نجد بفرستی و مردمان آن سامان را به اسلام دعوت کنند امیدوارم آنها اسلام را اختیار کنند.
پیغمبر فرمود: من از اهل نجد بر آنها بیمناک هستم، ابو براء عرض کرد: یا رسول اللَّه! من اصحاب شما را در پناه خود خواهم گرفت، در این هنگام حضرت رسول منذر بن عمرو را با گروهی از مسلمین که عدد آنها را مختلف نوشته اند به دیار نجد فرستادند در میان این جمعیت حارث بن صمه، حرام بن ملحان و عامر بن فهیره هم بودند اصحاب پیغمبر از مدینه بیرون شدند نزدیک بئر معونه که در زمین های بنی عامر و بنی سلیم واقع شده بود فرود آمدند، پس از این حرام بن ملحان را با نامه پیغمبر نزد عامر بن طفیل فرستادند، هنگامی که قاصد نامه پیغمبر را به عامر داد وی بنامه توجهی نکرد، و دستور قتل حرام بن ملحان را داد، موقعی که خواستند حرام را بکشند وی گفت: اللَّه اکبر به خداوند کعبه به آرزوی خود رسیدم!.
عامر بن طفیل پس از اینکه حرام بن ملحان را کشت، خویشاوندان خود را دعوت کرد تا با مسلمین جنگ کنند آنها دعوت او را رد کردند، و گفتند: ما با ابو براء نقض عهد نخواهیم کرد، در این هنگام قبائل بنی سلیم مانند «عصیه» و «رعل» و «ذکوان» به علت اینکه حضرت رسول آنها را نفرین کرده بود فریاد کشیدند و به طرف مسلمین هجوم آوردند.
هنگامی که مسلمانان دیدند که مشرکین تصمیم دارند با آنان جنگ کنند، آنها نیز شمشیرهای خود را کشیدند و آماده کارزار شدند، در این جنگ همه مسلمین کشته شدند و کسی از آنها باقی نماند، فقط دو نفر از مسلمانها یکی بنام عمرو بن امیه ضمری و مردی از انصار که در بیابان مرکب ها را میچراندند از جریان بی خبر بودند این دو نفر مشاهده کردند پرندگان در اطراف لشکرگاه آنها گردش میکنند، و گفتند باید قضیه تازه ای باشد، هنگامی که از بیابان آمدند دیدند تمام آنان در خون خود غوطه میخورند.
مرد انصاری به عمرو گفت: شما چه نظر داری؟ عمرو گفت: من خیال میکنم خدمت حضرت رسول برویم و او را از جریان آگاه کنیم، انصاری جواب داد: من دلم یاری نمیکند از منذر بن عمرو جدا شوم، این مرد برگشت و با مشرکین جنگ کرد تا کشته شد، عمرو نیز به مدینه مراجعت کرد و جریان را به پیغمبر گزارش داد.
حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله از این جریان سخت ناراحت گردید و فرمود: من به این کار راضی نبودم این پیش آمد در اثر پیشنهاد ابو براء اتفاق افتاد، هنگامی که جریان کشتن مسلمین به ابو براء رسید وی از نقض عهد عامر بن طفیل ناراحت شد و از مصیبت هائی که به اصحاب پیغمبر رسیده بود فوق العاده متأثر گردید و مشرف بموت شد در این هنگام ربیعة بن ابو براء در قبیله عامر بن طفیل حاضر شد و او را در میان خویشاوندانش هدف تیر قرار داد تیر به ران او رسید، عامر گفت: این به تحریک عموی من ابو براء است، اگر من مردم خون من برای عمویم خواهد بود؛ و اگر زنده ماندم تصمیم خود را در این باره خواهم گرفت.