فهرست کتاب


حیوة القلوب جلد 1(تاریخ پیامبران علیهم السلام و بعضی از قصه های قرآن )

علامه محمد باقر مجلسی رحمة الله علیه

باب دوازدهم: در قصه های حضرت شعیب علیه السلام

در نسب آن حضرت خلاف است: بعضی گفته اند شعیب فرزند نوبه فرزند مدین فرزند ابراهیم علیه السلام است؛ بعضی گفته اند اسم پدر آن حضرت نویب است؛ بعضی گفته اند شعیب پسر میکیل پسر سیحب پسر ابراهیم علیه السلام است، و مادر میکیل دختر لوط علیه السلام بود؛(1081) بعضی گفته اند اسم آن حضرت یثرون است و فرزند صیقون فرزند عنقا فرزند ثابت فرزند مدین فرزند ابراهیم است؛ بعضی گفته اند از اولاد ابراهیم نبوده است بلکه از اولاد کسی بود که ایمان به ابراهیم علیه السلام آورده بود.(1082)
حق تعالی در سوره اعراف می فرماید: فرستادیم بسوی اهل شهر مدین برادر ایشان شعیب را، گفت: ای قوم! عبادت کنید خدا را، نیست شما را خدائی بجز او، بتحقیق که آمده است بسوی شما حجت واضحه از جانب پروردگار شما، پس تمام بدهید کیل و ترازو را، کم مکنید از مردم چیزهای ایشان را و افساد منمائید در زمین بعد از آنکه خدا آن را به اصلاح آورده است، این بهتر است برای شما اگر ایمان و اعتقاد دارید. و منشینید بر سر راهی که تهدید کنید و منع نمائید از راه خدا کسی را که اراده ایمان به خدا داشته باشد، و اگر خواهید که راه خدا را به مردم باطل بنمائید. و به یاد آورید وقتی را که اندک بودید پس خدا شما را بسیار گردانید، و نظر کنید که چگونه بود عاقبت افسادکنندگان، و اگر بوده باشد که طایفه ای از شما ایمان آورند به آنچه من فرستاده شده ام به آن، و طایفه ای ایمان نیاورند، پس صبر کنید تا خدا حکم کند در میان ما و او، که خدا بهترین حکم کنندگان است.
گفتند بزرگان و سرکرده ها از قوم او که تکبر می کردند از قبول حق: البته تو را بیرون می کنیم ای شعیب و آنها را که ایمان آورده اند با تو از قریه ما، مگر آنکه برگردید در ملت ما.
شعیب گفت: هر چند ما نمی خواهیم ما را بسوی ملت خود بر می گردانید؟ بتحقیق که افترای دروغ بر خدا بسته خواهیم بود اگر داخل شویم در ملت شما بعد از آنکه خدا ما را نجات داده است از آن، و ما را نیست که برگردیم به آن دین باطل بدون فرموده خدا، علم پروردگار ما به همه چیز احاطه کرده است، بر خدا توکل کردیم، خداوندا! حکم کن میان ما و میان قوم ما به حق و تو بهترین حکم کنندگانی.
و گفتند آن گروه که کافر شده بودند از قوم او: اگر متابعت کنید شعیب را البته خواهید بود زیانکاران. پس گرفت ایشان را زلزله و صبح کردند در خانه خود مردگان، آنها که تکذیب کردند شعیب را گویا هرگز در آن خانه ها نبودند، آنها که شعیب را تکذیب کردند زیانکاران بودند، پس پشت کرد شعیب از ایشان و فرمود: ای قوم! بتحقیق که به شما رسانیدم رسالتهای پروردگار خود را، و نصیحت کردم شما را، پس چگونه تأسف خورم و اندوهناک باشم برای گروهی که کافر بودند.(1083)
و در سوره هود فرموده است: فرستادیم بسوی مدین برادر ایشان شعیب را، فرمود: ای گروه! بپرستید خدا را، نیست شما را خدائی بجز او، و کم مکنید کیل و ترازو را، بدرستی که من شما را می بینم به خیر و در نعمت و فراوانی، و بدرستی که می ترسم بر شما عذاب روزی را که احاطه کند به شما. و ای قوم من! تمام بدهید حق مردم را در کیل و ترازو، و به عدالت و راستی، و کم مکنید از مردم حقوق ایشان را، و سعی مکنید در زمین به فساد، که مال حلال بهتر است برای شما اگر ایمان دارید، و من نیستم حفظ کننده بر شما بلکه بر من نیست مگر تبلیغ رسالت.
قوم او گفتند: ای شعیب! آیا نماز تو امر می کند تو را که ما ترک کنیم آنچه پدران ما می پرستیده اند، یا آنکه بکنیم در مالهای خود آنچه خواهیم؟ بدرستی که تو بردبار و رشیدی.
شعیب فرمود: ای قوم من! خبر دهید مرا که اگر من بر بینه ای از پروردگار خود باشم از پیغمبری و علم و کمالات و روزی داده است مرا از فضل خود روزی نیکو، آیا سزاوار است که خیانت کنم در وحی او، و رسالت او را به شما نرسانم؟ و آنچه شما را نهی از آن می کنم غرض من مخالفت شما نیست، و نیست عرض من مگر اصلاح حال شما تا توانم، و نیست توفیق من مگر به خدا، بر او توکل کرده ام و بسوی او بازگشت می کنم.ای قوم من! مبادا معانده ای که با من می کنید سبب شود که برسد به شما مثل آنچه رسید به قوم نوح یا قوم هود یا صالح، و قوم لوط از شما دور نیستند، از احوال ایشان پند بگیرید و طلب آمرزش کنید از پروردگار خود، پس توبه کنید بسوی او، بدرستی که پروردگار من رحیم و مهربان است.
گفتند: ای شعیب! ما نمی فهمیم بسیاری از آنچه تو می گوئی، و بدرستی که ما تو را در میان خود ضعیف می بینیم، و اگر رعایت قبیله تو مانع نبود، تو را سنگسار می کردیم، و تو بر ما عزیز نیستی.
شعیب گفت: ای قوم من! آیا قبیله من بر شما عزیزترند از خدا؟! پس خدا را پشت انداخته اید و از او هیچ بیم و حذر ندارید، بدرستی که پروردگار من علمش محیط است به آنچه شما می کنید، و ای قوم من! بکنید بر این حال که دارید هر چه خواهید، بدرستی که من می کنم آنچه از جانب خدا مأمور به آن شده ام، بزودی خواهید دانست که کیست آنکه می آید بسوی او عذابی که او را به خزی و مذلت ابدی افکند، و کیست آنکه دروغ گفته است، شما انتظار بکشید که من نیز با شما انتظار می کشم.
و چون آمد امر به عذاب ایشان، نجات دادیم شعیب را و آنها که به او ایمان آورده بودند به رحمت خود، و گرفت آن ستمکاران را صدای مهیبی پس گردیدند در خانه های خود مردگان، گویا هرگز در آن خانه ها نبوده اند.(1084)
و در سوره شعرا فرموده است که: تکذیب کردند اصحاب بیشه پیغمبران را - و قوم شعیب علیه السلام را اصحاب بیشه فرموده است، زیرا که در بیشه و درختستانی ساکن بودند - در وقتی که شعیب علیه السلام به ایشان گفت که: آیا از عذاب خدا نمی پرهیزید؟ بدرستی که من از برای شما رسول امینم، پس بترسید از خدا و اطاعت کنید مرا، و سؤال نمی کنم از شما بر رسالت خود مزدی، نیست اجر من مگر بر پروردگار عالمیان، تمام بدهید کیل را و مباشید از کم کنندگان کیل، و وزن کنید به ترازوی درست، و کم مکنید چیزهای مردم را، و سعی مکنید در زمین به فساد، و بترسید از خداوندی که خلق کرده است شما را و خلایق پیش از شما را.
قوم او گفتند: نیستی مگر از آنها که به جادو دیوانه شده اند، و نیستی تو مگر بشری مثل ما، و ما گمان نمی کنیم تو را مگر از دروغگویان، پس فرود آور از برای ما پاره ای چند از آسمان را اگر هستی از راستگویان.
گفت: پروردگار من داناتر است به آنچا شما می کنید.
پس تکذیب او کردند، پس گرفت ایشان را عذاب روز ابر، بدرستی که بود عذاب روز بزرگ.(1085)
بدان که مشهور میان مفسران آن است که چون تکذیب شعیب علیه السلام را قوم او به نهایت رسانیدند، حق تعالی بر ایشان گرمای شدیدی فرستاد که نفسهای ایشان را گرفت، و چون داخل خانه ها شدند آن گرما در خانه های ایشان داخل شد، و نه سایه فایده می بخشید ایشان را و نه آب، و از گرما بریان شدند، پس حق تعالی ابری بر ایشان فرستاد پس همگی از شدت گرما به آن ابر پناه بردند، و چون در زیر ابر جمع شدند ابر بر ایشان آتش بارید و زمین در زیر ایشان بلرزید تا ایشان سوختند و خاکستر شدند.(1086)
و جمعی از مفسران گفته اند که حضرت شعیب بر دو طایفه مبعوث شد: یک مرتبه بر اهل مدین مبعوث شد و ایشان به صدای مهیب که موجب زلزله زمین گردید هلاک شدند، و بعد از آن بر اهل بیشه مبعوث گردید و ایشان به ابر صاعقه بار سوختند.(1087)
و به سند معتبر از حضرت علی بن الحسین علیهما السلام منقول است که: اول کسی که کیل و ترازو ساخت، حضرت شعیب پیغمبر بود که به دست خود ساخت، پس قوم او کیل می کردند و حق مردم را تمام می دادند، پس بعد از آن شروع کردند در کم کردن کیل و ترازو و دزدی، پس ایشان را زلزله گرفت و به آن معذب گردیدند تا هلاک شدند.(1088)
و ابن بابویه و قطب راوندی رحمة الله علیهما به سند خود از ابن عباس و وهب بن منبه روایت کرده اند که: حضرت شعیب و ایوب و بلعم بن باعو را از فرزندان گروهی بودند که ایمان آوردند به حضرت ابراهیم در روزی که از آتش نمرود نجات یافت، و با او هجرت کردند به شام، پس دختران لوط علیه السلام را به ایشان تزویج کرد، پس هر پیغمبری که پیش از فرزندان یعقوب علیه السلام و بعد از ابراهیم علیه السلام بود از نسل این جماعت بودند. و حق تعالی شعیب علیه السلام را بر اهل مدین فرستاد به پیغمبری، و آنها از قبیله حضرت شعیب نبودند، و پادشاه جباری بر ایشان حاکم بود که هیچیک از پادشاهان عصر او تاب مقاومت او نداشتند، و آن گروه با کفر به خدا و تکذیب پیغمبر خدا کم می کردند کیل و وزن را هرگاه از برای دیگری کیل و وزن می کردند و از برای خود تمام می گرفتند. و پادشاه، ایشان را امر می کرد به حبس کردن طعام و کم نمودن کیل و وزن.
شعیب علیه السلام چندان که ایشان را موعظه کرد سودی نبخشید، تا آنکه آن پادشاه شعیب علیه السلام را و آنها را که به او ایمان آورده بودند از آن شهر بیرون کرد.
پس خدا گرما و ابر سوزنده بر ایشان فرستاد که ایشان را بریان کرد، و نه روز در آن عذاب ماندند که آب ایشان به مرتبه ای گرم شد که نمی توانستند آشامید، پس رفتند بسوی بیشه ای که نزدیک ایشان بود، پس خدا ابر سیاهی بر ایشان بلند کرد، چون همه در سایه ابر جمع شدند آتشی از آن ابر بر ایشان فرستاد که همه را سوخت و احدی از ایشان نجات نیافت.
و هرگاه نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شعیب مذکور می شد می فرمود که: او خطیب پیغمبران خواهد بود در روز قیامت.
و چون قوم شعیب علیه السلام هلاک شدند، او با جمعی که به او ایمان آورده بودند رفتند بسوی مکه و در آنجا ماندند تا به رحمت الهی واصل شدند.
و در روایت دیگر که صحیحتر است آن است که: برگشت شعیب علیه السلام از مکه بسوی مدین و در آنجا اقامت نمود تا آنکه موسی علیه السلام به نزد او رفت.(1089)
و ابن عباس روایت کرده است که: عمر شعیب علیه السلام دویست و چهل و دو سال بود.(1090)
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: حق تعالی از عرب مبعوث نگردانید مگر پنج پیغمبر: هود و صالح و اسماعیل و شعیب و محمد صلی الله علیه و آله و سلم.(1091)
و از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام منقول است که: شعیب علیه السلام قوم خود را بسوی خدا خواند تا آنکه پیر شد و استخوانهایش باریک شد، پس مدتی از ایشان غایب شد و به قدرت الهی جوان بسوی ایشان برگشت و ایشان را بسوی خدا خواند، ایشان گفتند: در وقتی که پیر بودی سخن تو را باور نداشتیم، چگونه امروز باور داریم که جوانی؟!(1092)
و به سند معتبر از امام محمد باقر علیه السلام منقول است که: حق تعالی وحی نمود به حضرت شعیب علیه السلام که: من عذاب می کنم از قوم تو صد هزار کس را: چهل هزار کس از بدان ایشان را و شصت هزار کس از نیکان ایشان را.
شعیب علیه السلام گفت: پروردگارا! نیکان را برای چه عذاب می کنی؟!
حق تعالی وحی نمود: برای آنکه مداهنه کردند با اهل معاصی، و نهی از منکر نکردند، و از برای غضب من غضب نکردند.(1093)
و از حضرت رسالت پناه صلی الله علیه و آله و سلم منقول است که: شعیب علیه السلام از محبت خدا آنقدر گریست که نابینا شد، پس خدا دیده اش را به او برگردانید، باز آنقدر گریست که نابینا شد، و باز او را بینا کرد، تا سه مرتبه، پس در مرتبه چهارم حق تعالی به او وحی فرستاد که: ای شعیب! تا کی گریه خواهی کرد؟! اگر از ترس جهنم گریه می کنی تو را از آن امان دادم، و اگر از شوق بهشت است، آن را بر تو مباح کردم.
شعیب گفت: ای خداوند من و سید من! تو می دانی که گریه من از ترس جهنم و شوق بهشت نیست، و لیکن محبت تو در دلم قرار گرفته است، و از شوق لقای تو گریه می کنم. پس حق تعالی به او وحی فرستاد که: من به این سبب کلیم خود موسی بن عمران علیه السلام را بسوی تو می فرستم که تو را خدمت کند.(1094)
و به سند معتبر از سهل بن سعید منقول است که گفت: هشام بن عبدالملک مرا فرستاد که چاهی بکنم در رصافه، چون دویست قامت کندیم سر مردی پیدا شد، چون اطرافش را کندیم دیدیم که مردی است بر روی سنگی ایستاده و جامه های سفید پوشیده است، و دست راستش را بر سرش گذاشته است و بر روی ضربتی که بر سرش زده بودند، هرگاه دستش را از آن موضع بر می داشتیم خون جاری می شد، چون دستش را رها می کردیم بر روی ضربت می گذاشت خون بند می شد! و در جامه اش نوشته بود که: منم شعیب بن صالح، که پیغمبر خدا شعیب مرا به رسالت فرستاد بسوی قومش، پس ضربتی بر من زدند و مرا در این چاه انداختند و خاک بر روی من ریختند.
چون این قصه را به هشام نوشتیم در جواب آن نوشت که: چاه را پر کنید چنانچه پیشتر بود و در جای دیگر چاه بکنید.(1095)

باب سیزدهم: در بیان قصص حضرت موسی و حضرت هارون علیهما السلام است و در آن چند فصل است

فصل اول: در بیان نسب و فضایل و بعضی از احوال ایشان است

جمعی از مفسران و مورخان ذکر کرده اند که: حضرت موسی پسر عمران پسر یصهر پسر قاهث پسر لاوی پسر یعقوب علیه السلام است، و هارون برادر او بود از مادر و پدر،(1096) و در اسم مادر ایشان خلاف کرده اند: بعضی گفته اند نحیب بود، و بعضی گفته اند افاحیه بود، و بعضی بوخایید گفته اند،(1097) و مشهور قول اخیر است.
و در باب اول گذشت که نقش نگین انگشتر موسی علیه السلام دو کلمه بود که از تورات اشتقاق کرده بودند: اصبر توجر، اصدق تنج یعنی: صبر کن تا اجر بیابی و راست بگو تا نجات بیابی.(1098)
و به سند معتبر از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم منقول است که حق تعالی از پیغمبران چهار پیغمبر را از برای شمشیر و جهاد اختیار کرد: ابراهیم و داود و موسی و محمد صلی الله علیه و آله و سلم، و از خانه آباده ها چهار خانه آباده را اختیار کرد، زیرا که در قرآن فرموده است: بدرستی که خدا برگزید آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر عالمیان.(1099)(1100)
و به سند حسن از حضرت صادق علیه السلام منقول است که حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود که: چون در شب معراج مرا به آسمان پنجم بردند مردی دیدم در سن کهولت، نه جوان و نه بسیار پیر، در نهایت عظمت بود، و چشمهای بزرگ داشت، و در دور او گروه بسیاری از امت او بودند، پس از جبرئیل علیه السلام پرسیدم که: این کیست؟
گفت: آن است که در میان قوم خود محبوب بود، هارون پسر عمران.
پس من بر او سلام کردم و او بر من سلام کرد، و من از برای او استغفار کردم و او از برای من استغفار کرد، پس بالا رفتیم به آسمان ششم، در آنجا مرد گندمگون بلند قامتی دیدم که اگر دو پیراهن می پوشید موهای بدنش از هر دو بیرون می آمد، و شنیدم که می گفت: بنی اسرائیل گمان می کنند که من گرامی ترین فرزندان آدمم نزد خدا، و این مردی است نزد خدا گرامی تر از من.
پرسیدم از جبرئیل که: این کیست؟
گفت: برادرت موسی بن عمران.
پس من بر او سلام کردم و او بر من سلام کرد، من برای او استغفار کردم و او برای من استغفار کرد.(1101)
در روایتی از حضرت امام حسن علیه السلام منقول است که: عمر موسی علیه السلام دویست و چهل سال بود، میان او و ابراهیم علیه السلام پانصد سال بود.(1102)
و در حدیث معتبر از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام منقول است که در تفسیر قول حق تعالی: روزی که بگریزد مرد از برادرش و مادرش و پدرش و زنش و فرزندانش،(1103) فرمود: آن که از مادرش می گریزد، موسی علیه السلام است.(1104) ابن بابویه گفته است که: یعنی از مادرش می گریزد از ترس آنکه مبادا تقصیر در حق او کرده باشد،(1105) و ممکن است که مادر مجازی مراد باشد، یعنی بعضی از زنانی که در خانه فرعون او را تربیت کرده بودند.
ابن بابویه از مقاتل روایت کرده است که حق تعالی برکت فرستاد در شکم مادر موسی سیصد و شصت برکت، و فرعون صندوقی را که موسی علیه السلام در آن بود در میان آب و درخت یافت، پس به این سبب او را موسی نام کردند، زیرا که به لغت قبطیان آب را مو می گفتند و شجر را سی.(1106)
به سندهای معتبر منقول است از حضرت صادق علیه السلام که: حق تعالی وحی نمود بسوی موسی بن عمران علیه السلام که: آیا می دانی ای موسی چرا تو را اختیار کردم از خلق خود، و برگزیدم برای کلام خود؟
گفت: نه ای پروردگار من.
پس خدا وحی کرد بسوی او که: من مطلع گردیدم بر اهل زمین و ظاهر و باطن ایشان را دانستم، در میان ایشان نیافتم کسی را که نفسش از برای من ذلیلتر و تواضعش نزد من بیشتر باشد از تو، ای موسی! هرگاه نماز می کنی دو طرف روی خود را بر خاک می گذاری نزد من.(1107)
و در روایت دیگر آن است که: چون آن وحی به حضرت موسی علیه السلام رسید، به سجده افتاد و پهلوهای روی خود را بر خاک گذاشت از روی تذلل برای پروردگار خود، پس حق تعالی وحی فرمود بسوی او که: بردار سر خود را ای موسی، و بمال دست خود را بر موضع سجود خود و بر روی خود بمال و به هر جا که می رسد دست تو از بدن تو، که امان می دهد تو را از هر بیماری و دردی و آفتی و عاهتی.(1108)
و در حدیث معتبر دیگر فرمود که: از موسی حبس شد وحی الهی چهل صباح یا سی صباح، پس بالا رفت بر کوهی در شام - که او را اریحا می گویند - و گفت: پروردگارا! اگر حبس کرده ای از من وحی خود را و سخن خود را برای گناهان بنی اسرائیل، پس از تو می طلبم آمرزش قدیم تو را.
پس حق تعالی به او وحی فرمود که: ای موسی! برای این تو را مخصوص به وحی و کلام خود گردانیدم که در میان خلق خود نیافتم کسی را که تواضعش از برای من از تو بیشتر باشد.
پس فرمود که: موسی علیه السلام چون از نماز فارغ می شد بر نمی خاست تا هر دو طرف روی خود را بر زمین می چسبانید.(1109)
و به سند موثق از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است که: موسی به عمران علیه السلام با هفتاد پیغمبر گذشتند بر درهای روحا که همه عباهای قطوانی - یعنی کوفی - پوشیده بودند و می گفتند: لبیک عبدک و ابن عبدک لبیک.(1110)
به سند صحیح از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که: موسی علیه السلام بر سنگستان روحا گذشت و بر شتر سرخی سوار بود که مهار آن لیف خرما بود، و دو عبای قطوانی پوشیده بود و می گفت: لبیک یا کریم لبیک.(1111)
در حدیث معتبر از امام محمد باقر علیه السلام منقول است که: احرام بست موسی علیه السلام از رمله مصر و بر سنگستان روحا گذشت با احرام، و ناقه اش را می کشید با مهاری که از لیف خرما بود و تلبیه می گفت و کوهها جواب او را می گفتند.(1112)
به سند معتبر از حضرت امام رضا علیه السلام منقول است که رسول خدا فرمود که: موسی دست به درگاه حق تعالی برداشت و گفت: خداوندا! هر جا می روم از مردم آزار می کشم.
حق تعالی وحی نمود که: ای موسی! در لشکر تو غمازی هست.
گفت: پروردگارا! مرا دلالت کن بر او.
خدا وحی نمود که: من غماز را دشمن می دارم، چگونه خود غمازی کنم؟!(1113)
در روایت دیگر منقول است که موسی علیه السلام مناجات کرد که: پروردگارا! چنان کن که مردم به من بد نگویند.
حق تعالی به او وحی نمود که: ای موسی! من این را از برای خود نکردم، چون از برای تو بکنم؟!
و در حدیث معتبر منقول است که از حضرت صادق علیه السلام پرسیدند که: هارون پیشتر از دنیا رفت یا موسی؟
فرمود: هارون پیشتر فوت شد. و فرمود: اسم پسرهای هارون شبر و شبیر بود که تفسیر آنها در عربی حسن و حسین بود.(1114)
و در حدیث معتبر دیگر فرمود که: در حجر اسماعیل زیر ناودان به قدر دو ذراع تا خانه کعبه محل نماز شبر و شبیر پسران هارون بود.(1115)
و به سند حسن از حضرت صادق علیه السلام منقول است که بنی اسرائیل گفتند که: موسی آلت مردی ندارد، و موسی علیه السلام هرگاه که می خواست غسل کند می رفت به موضعی که هیچکس او را نبیند، روزی در کنار نهری غسل می کرد و جامه هایش را بر روی سنگی گذاشته بود، پس حق تعالی امر فرمود سنگ را که دور شد از موسی علیه السلام، و موسی علیه السلام از پی او رفت تا آنکه بنی اسرائیل نظرشان بر بدن آن حضرت افتاد و دانستند که چنان نبود که گمان می کردند، و این است معنی این آیه که حق تعالی در قرآن فرموده است یا ایها الذین آمنوا لا تکونوا کالذین آذوا موسی فبرأه الله مما قالوا و کان عند الله وجیها(1116) یعنی: ای گروه مؤمنان! مباشید مثل آنان که ایذا کردند موسی را، پس بری گردانید خدا او را از آنچه گفته اند، و بود نزد خدا روشناس و مقرب.(1117)
مؤلف گوید: در تفسیر این آیه وجوه بسیار گفته اند که در بحارالانوار(1118) ذکر کرده ایم، و سید مرتضی رحمة الله را بعد از آنکه این وجه را که در حدیث گذشت ذکر کرده است، رد کرده است و گفته است که: جایز نیست به حسب عقل که خدا هتک عورت پیغمبرش را بکند از برای اینکه او را منزه گرداند نزد مردم از عاهتی و بلائی، و خدا قادر بود که اظهار بیزاری آن حضرت از آن علت به وجه دیگر بکند که در ضمن آن فضیحتی نباشد و آنچه در این باب صحیح است.
و روایت شده است که: چون هارون فوت شد بنی اسرائیل متهم ساختند موسی علیه السلام را که او هارون را کشته است، زیرا که میل ایشان بسوی هارون بیشتر بود، پس خدا اظهار برائت آن حضرت نمود به آنکه امر کرد ملائکه را که هارون را مرده آوردند و بر مجالس بنی اسرائیل گردانیدند و گفتند که خود مرده است و موسی بری است از کشتن او،(1119) و این وجه از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام منقول است.
و روایت دیگر آن است که: موسی علیه السلام بر سر قبر هارون آمد و او را ندا کرد، هارون به امر خدا از قبر بیرون آمد و گفت که: موسی مرا نکشته است. و باز به قبر برگشت.(1120)