فهرست کتاب


حیوة القلوب جلد 1(تاریخ پیامبران علیهم السلام و بعضی از قصه های قرآن )

علامه محمد باقر مجلسی رحمة الله علیه

باب هشتم: در بیان قصص حضرت لوط علیه السلام و قوم آن حضرت است

مشهور میان مفسران آن است که: حضرت لوط علیه السلام پسر برادر حضرت ابراهیم علیه السلام بود، و لوط پسر هاران بن تارخ بود، و بعضی گفته اند: پسر خاله ابراهیم بود، و ساره خواهر لوط بود بنا بر قول اخیر(890)، و این اقوی است، و پیشتر گذشت که لوط از پیغمبرانی است که ختنه کرده متولد شده است.(891)
و شیخ علی بن ابراهیم رحمة الله ذکر کرده است که: چون نمرود، ابراهیم علیه السلام را در آتش انداخت و حق تعالی به قدرت کامله خود آتش را او سرد گردانید نمرود از ابراهیم علیه السلام خائف شد و گفت: از بلاد من بیرون رو و با من در یک دیار مباش، و ابراهیم علیه السلام ساره را به نکاح خود در آورده بود و او دختر خاله ابراهیم بود و ایمان به آن حضرت آورده بود، و لوط نیز به او ایمان آورده بود و او طفلی بود، و ابراهیم علیه السلام گوسفندی چند داشت که معیشت او از آنها می گذشت.
پس ابراهیم از بلاد نمرود بیرون رفت و ساره را در صندوقی کرده با خود داشت، زیرا که غیرت عظیم داشت. چون خواست از بلاد نمرود بیرون رود، عمال نمرود او را منع کردند و خواستند که گوسفندان را از او بگیرند و گفتند: تو اینها را در سلطنت و مملکت پادشاه ما کسب کرده ای و در بلاد او بهم رسانیده ای و تو مخالف اوئی در مذهب، نمی گذاریم اینها را از بلاد او بیرون بری.
ابراهیم علیه السلام فرمود: حکم کند میان ما و شما قاضی پادشاه، و او سندوم نام داشت، پس به نزد سندوم رفتند و گفتند: این مرد مخالف سلطان ماست در مذهب و آنچه با خود دارد از بلاد سلطان کسب کرده است و نمی گذاریم که از اینها چیزی را بیرون برد.
سندوم گفت: راست می گویند، دست بردار از آنچه در دست توست.
ابراهیم علیه السلام فرمود: اگر به حق حکم نکنی همین ساعت خواهی مرد.
سندوم گفت: حق کدام است؟
فرمود: بگو به ایشان که برگردانند به من عمری را که صرف کرده ام در کسب اینها تا من اینها را به ایشان بدهم.
سندوم گفت: بلی، شما عمر او را به او برگردانید تا او اینها را بدهد.
پس دست از او برداشتند.
و نمرود به اطراف عالم نوشت که ابراهیم را نگذارند در معموره ای ساکن شود، پس ابراهیم گذشت به بعضی از عمال نمرود که هر که به او می گذشت عشر آنچه با او بود می گرفت، و ساره با ابراهیم بود در صندوق، پس عشر آنچه با او بود گرفت و آمد بسوی صندوق و گفت: البته می باید این صندوق را بگشائی.
ابراهیم علیه السلام گفت: هر چه می خواهی حساب کن و عشر آن را بگیر.
گفت: البته می باید بگشائی؛ و به جبر صندوق را گشود، چون نظرش بر ساره افتاد از وفور حسن و جمال او متعجب شد و گفت: این زن کیست که با خود داری؟
فرمود: خواهر من است - و غرضش آن بود که خواهر من است در دین -.
پس حکم کرد صندوق را برداشتند و به نزد پادشاه بردند و خواست که دست بسوی او دراز کند، ساره گفت: پناه می برم به خدا از تو، پس دستش خشکید و به سینه اش چسبید و شدت عظیم به او رسید و گفت: ای ساره! چیست این بلا که مرا عارض شد؟
گفت: برای آن چیزی است که قصد کردی.
گفت: من قصد نیک نسبت به تو کردم! خدا را دعا کن که مرا نجات دهد و به حالت اول برگرداند.
ساره گفت: خداوندا! اگر راست می گوید که قصد بدی نسبت به من ندارد او را به حالت اول برگردان.
پس برگشت به حال صحت، و بالای سرش کنیزکی ایستاده بود گفت: ای ساره! این کنیزک را بگیر که تو را خدمت نماید - و آن هاجر مادر اسماعیل بود -.
پس ابراهیم علیه السلام ساره و هاجر را برداشت و در بادیه ای فرود آمدند بر سر راه مردم که به یمن و شام و به اطراف عالم می رفتند، پس هر که از آن راه عبور می کرد او را به اسلام دعوت می کرد، و خبر او در عالم شهرت کرده بود که نمرود پادشاه او را در آتش انداخت و نسوخت، و به او می گفتند که: مخالفت پادشاه مکن که پادشاه می کشد هر که را مخالفت او می کند، و هر که به ابراهیم می گذشت آن حضرت او را ضیافت می کرد، و هفت فرسخ فاصله بود میان ابراهیم و شهرهای معمور که درختان و زراعت و نعمت بسیار داشتند و آن شهرها بر سر راه قوافل بود، و هر که به این شهرها می گذشت از میوه ها و زراعتهای ایشان می خورد، پس از این حال به جزع آمدند و خواستند چاره ای برای دفع این بکنند، پس شیطان به نزد ایشان آمد به صورت مرد پیری و گفت: می خواهید دلالت کنم شما را بر امری که اگر آن را بعمل آورید هیچکس به شهرهای شما وارد نشود ؟
گفتند: آن امر چیست؟
گفت: هر که به شهر شما وارد شود، در دبر او جماع کنید و رختهایش را از او بگیرید.
پس شیطان به صورت پسر ساده خوشروئی به نزد ایشان آمد و به ایشان در آویخت تا با او این عمل قبیح کردند چنانچه ایشان را امر کرده بود، پس خوش آمد ایشان را این عمل و لذت یافتند و مردان با مردان مشغول لواطه شدند و از زنان مستغنی شدند، و زنان با زنان مشغول مساحقه شدند و از مردان مستغنی شدند.
پس مردم این حال را به ابراهیم علیه السلام شکایت کردند و حضرت ابراهیم لوط را بسوی ایشان فرستاد که ایشان را حذر فرماید از عقوبت خدا و بترساند از عذاب حق تعالی، چون نظر ایشان به لوط علیه السلام افتاد گفتند: تو کیستی؟
گفت: من پسر خاله ابراهیم خلیلم که نمرود او را به آتش انداخت و نسوخت و خدا آتش را بر او سرد و سلامت گردانید، و او در نزدیکی شما می باشد، پس از خدا بترسید و این عمل شنیع را ترک کنید که اگر نکنید خدا شما را هلاک خواهد کرد.
پس جرأت نکردند که اذیتی به آن حضرت برسانند و از او خائف شدند، و هر کس که بر ایشان می گذشت که اراده بدی نسبت به او می کردند، حضرت لوط او را از دست ایشان خلاص می کرد.
و لوط علیه السلام از ایشان زنی به نکاح خود در آورد و چند دختر از آن زن بهم رسانید، پس لوط مدت بسیار در میان ایشان ماند و از او قبول نکردند، گفتند: ای لوط! اگر دست از نصیحت ما بر نداری هر آینه تو را سنگسار می کنیم و از این شهرها بیرون کنیم، پس لوط بر ایشان نفرین کرد.
روزی حضرت ابراهیم نشسته بود در آن موضع که در آنجا می بود، جمعی را ضیافت کرده بود و مهمانان بیرون رفته بودند و چیزی نزد او نمانده بود، ناگاه دید که چهار نفر نزد او ایستادند که به مردم شبیه نبودند و گفتند: سلاما.
ابراهیم گفت: سلام.
پس ابراهیم به نزد ساره آمد و گفت: مهمانی چند نزد من آمده اند که به مردم شبیه نیستند.
ساره گفت: نیست نزد ما مگر گوساله ای.
پس آن را کشت و بریان کرد و به نزد ایشان آورد، چنانچه حق تعالی می فرماید: بتحقیق که آمدند رسولان ما بسوی ابراهیم برای بشارت، گفتند، سلاما، گفت: سلام، پس درنگ نکرد که آورد گوساله ای بریان، پس چون دید که دست ایشان به او نمی رسانند انکار کرد ایشان را و از ایشان خوفی در دل خود احساس کرد، و آمد ساره با جماعتی از زنان و گفت: چرا امتناع می کنید از خوردن طعام خلیل خدا؟
پس گفتند به ابراهیم که: مترس، ما رسولان خدائیم، فرستاده شده ایم بسوی قوم لوط که آنها را عذاب کنیم. پس ساره ترسید و حایض شد بعد از آنکه سالها بود که از پیری حیضش برطرف شده بود.
حق تعالی می فرماید که: پس بشارت دادیم ساره را به اسحاق و بعد از اسحاق به یعقوب که از اسحاق بهم خواهد رسید، پس ساره دست بر رو زد و گفت: یا ویلتا! آیا من خواهم زائید و من پیر زالم و اینک شوهرم مرد پیری است، بدرستی که این امری است عجیب، پس جبرئیل به او گفت: آیا تعجب می کنی از امر خدا، رحمت و برکتهای او بر شما باد یا بر شماست ای اهل بیت، بدرستی که او مستحق حمد و صاحب مجد و بزرگواری است، پس چون برطرف شد از ابراهیم ترس و بشارت ولادت اسحاق به او رسید شروع کرد به مبالغه در التماس رفع عذاب از قوم لوط و گفت به جبرئیل که: به چه چیز فرستاده شده ای؟
گفت: به هلاک کردن قوم لوط.
ابراهیم گفت: لوط در میان ایشان است، چگونه آنها را هلاک می کنید؟
جبرئیل گفت: ما بهتر می دانیم هر که در آنجاست، او را نجات می دهیم و اهل او را مگر زنش را که او از باقیماندگان در عذاب خواهد بود.
ابراهیم گفت: یا جبرئیل! اگر در آن شهر صد مرد از مؤمنان باشند، ایشان را هلاک خواهید کرد؟
جبرئیل گفت: نه.
ابراهیم علیه السلام گفت: اگر پنجاه کس باشند؟
گفت: نه.
ابراهیم علیه السلام گفت: اگر ده کس باشند؟
گفت: نه.
ابراهیم گفت: اگر یک کس باشد؟
گفت: نه، چنانچه خدا فرمود: نیافتیم در آن شهر بغیر خانه ای از مسلمانان.(892)
ابراهیم علیه السلام گفت: ای جبرئیل! در باب ایشان مراجعت کن بسوی پروردگار خود.
پس خدا وحی کرد بسوی ابراهیم مانند چشم برهم زدن که: ای ابراهیم! اعراض کن از شفاعت ایشان، بدرستی که آمده است امر پروردگار تو، و بدرستی که خواهد آمد بسوی ایشان عذابی که رد نمی شود.
پس ملائکه بیرون آمدند از نزد ابراهیم و به نزد لوط آمدند و ایستادند در پیش او در وقتی که زراعت خود را آب می داد، پس لوط به ایشان گفت: شما کیستید؟
گفتند: ما مسافر و ابناء سبیلیم، امشب ما را ضیافت کن.
لوط به ایشان گفت که: ای قوم! اهل این شهر بد گروهی هستند، با مردان جماع می کنند و مالهای ایشان را می گیرند.
گفتند: دیر وقت شده است و به جائی نمی توانیم رفت، امشب ما را ضیافت کن.
پس لوط به نزد زنش آمد و زنش از آن قوم بود و گفت: امشب مهمانی چند به من وارد شده اند، قوم خود را خبر مکن از آمدن ایشان تا هر گناه که تا حال کرده ای از تو عفو کنم. گفت: چنین باشد. و علامت میان او و قومش آن بود که هرگاه مهمانی نزد لوط بود در روز دود بر بالای بام خانه می کرد و اگر در شب بود آتش می افروخت. پس چون جبرئیل و ملائکه که با او بودند داخل خانه لوط شدند زنش بر بام دوید و آتش افروخت، پس اهل شهر دویدند از هر ناحیه بسوی خانه حضرت لوط، و چون به در خانه رسیدند گفتند: ای لوط! آیا تو را نهی نکردیم که مهمان به خانه نیاوری؟ - و خواستند فضیحت برسانند به مهمانان او -.
گفت: اینها دختران منند، ایشان پاکیزه ترند از برای شما، پس از خدا بترسید و مرا خوار مگردانید در باب مهمانان من، آیا نیست از شما یک مرد که سخن مرا بشنود و به رشد و صلاح مایل باشد - و مروی است که: مراد لوط از دختران خود زنهای قوم بود، زیرا که هر پیغمبری پدر امت خود است، پس ایشان را به حلال می خواند و نمی خواند ایشان را به حرام، پس گفت: زنهای شما پاکیزه ترند از برای شما -.(893)
گفتند: می دانی که ما را در دختران تو حقی نیست، و تو می دانی که ما چه می خواهیم. چون از ایشان ناامید شد گفت: کاش مرا قوتی می بود به شما، یا پناه می بردم به رکن شدیدی.(894)
به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: حق تعالی بعد از حضرت لوط پیغمبری نفرستاد مگر آنکه عزیز بود در میان قومش، و قبیله و عشیره در میان ایشان داشت.(895)
و در حدیث معتبر دیگر فرمود که: مراد لوط از قوت، قائم آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم بود، و از رکن شدید سیصد و سیزده تن اصحاب آن حضرت بود.(896)
پس جبرئیل گفت: کاش می دانست که چه قوتی با او هست.
لوط گفت: کیستید شما؟
جبرئیل گفت: من جبرئیلم.
لوط گفت: به چه امر مأمور شده اید؟
گفت: به هلاک ایشان.
گفت: در این ساعت بکنید.
جبرئیل گفت: موعد ایشان صبح است، آیا صبح نزدیک نیست؟
پس در را شکستند و داخل خانه شدند، پس جبرئیل بال خود را بر چشم ایشان زد و ایشان را کور کرد، چنانچه حق تعالی فرموده است که: بتحقیق مراوده کردند و طلبیدند از لوط مهمانان او را از برای عمل قبیح، پس کور کردیم دیده های ایشان را(897)، پس چون این حال را مشاهده کردند دانستند که عذاب بر ایشان نازل شد، پس جبرئیل به حضرت لوط گفت که: چون پاره ای از شب برود، اهل خود را بردار و بیرون رو از میان ایشان تو و فرزندان تو، و احدی از شما نگاه به عقب نکند مگر زن تو که به او خواهد رسید آنچه به آنها می رسد.
و در میان قوم لوط مرد عالمی بود گفت: ای قوم! آمد بسوی شما عذابی که لوط شما را وعده می کرد، پس او را حراست کنید و مگذارید که از میان شما بدر رود که تا او در میان شماست عذاب بسوی شما نمی آید. پس جمع شدند در دور خانه لوط و او را حراست می کردند.
پس جبرئیل گفت: ای لوط! بیرون رو از میان ایشان.
گفت: چگونه بیرون روم و در دور خانه من جمع شده اند؟
پس عمودی از نور در پیش روی او گذاشت و گفت: از پی این عمود برو و هیچیک نگاه به پس مکنید.
پس از آن شهر از زیر زمین بیرون رفتند، و زنش نگاه به عقب کرد و حق تعالی بر او سنگی فرستاد و او را کشت. پس چون صبح طالع شد هر یک از آن چهار ملک به طرفی از شهر ایشان رفتند و کندند آن شهر را از طبقه هفتم زمین و به هوا بالا بردند به حدی که اهل آسمان صدای سگها و خروسهای ایشان را شنیدند، پس برگردانیدند شهر را بر ایشان، و حق تعالی بارید بر ایشان سنگها از سجیل - یعنی از گل سخت شده - یا از آسمان اول یا از جهنم بر روی یکدیگر چیده شده یا پیاپی و منقط و رنگارنگ.(898)
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: هیچ بنده ای از دنیا بیرون نمی رود که حلال شمارد عمل قوم لوط را مگر آنکه خدا سنگی از سنگها بر جگر او می زند که مرگش در آن است و لیکن خلق آن را نمی بینند.(899)
و به سند صحیح از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است که فرمود که: حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هر صبح و شام پناه به خدا می برد از بخل و ما نیز پناه به خدا می بریم از بخل، حق تعالی می فرماید که: هر که نگاه داشته شود از بخل نفس خود، پس ایشان رستگارانند(900)، و تو را خبر می دهم از عاقبت بخل، بدرستی که قوم لوط اهل شهری بودند بخیلان بر طعام خود، پس بخل ایشان را به دردی مبتلاء کرد که دوا نداشت در فرجهای ایشان، پس فرمود که: شهر قوم لوط بر سر راه قافله ها بود که به شام و مصر می رفتند، و اهل قوافل نزد ایشان فرود می آمدند و ایشان ضیافت می کردند، چون بسیار شد این ضیافت ایشان به تنگ آمدند از روی بخل و زبونی نفس، پس بخل باعث شد ایشان را که چون مهمانی بر ایشان وارد می شد فضیحت بر سر او می آوردند و با او لواط می کردند بی آنکه شهوتی و خواهشی به این عمل قبیح داشته باشند، و غرض ایشان نبود مگر آنکه قوافل به شهر ایشان فرود نیاید و ایشان را نباید ضیافت کرد، پس این عمل شنیع از ایشان در شهرها شهرت کرد و قوافل از ایشان حذر کردند، پس بخل بلائی بر ایشان مسلط کرد که از خود دفع نمی توانستند کرد تا آنکه به مرتبه ای رسید خواهش ایشان به این عمل قبیح که طلب می کردند از مردان در شهرها و مزد می دادند بر آن، پس کدام درد از بخل بدتر است و ضرر و عاقبتش بدتر و رسواتر و قبیح تر است نزد خدا از بخیل بودن.
راوی پرسید: آیا اهل شهر لوط همه این کار را کردند؟
فرمود: بلی، مگر اهل یک خانه از مسلمانان، مگر نشنیده ای فرموده خدا را که: پس بیرون کردیم هر که بود در آن شهر از مؤمنان پس نیافتیم غیر یک خانه از مسلمانان.(901)
پس آن حضرت فرمود که: حضرت لوط در میان قوم خود سی سال ماند که ایشان را بسوی خدا می خواند و حذر می فرمود ایشان را از عذاب الهی، و ایشان قومی بودند که خود را از غایط پاکیزه نمی کردند و غسل جنابت نمی کردند.
و لوط پسر خاله حضرت ابراهیم بود و ساره زن ابراهیم علیه السلام خواهر لوط بود، و حضرت لوط و ابراهیم علیهماالسلام دو پیغمبر مرسل بودند که مردم را از عذاب خدا می ترسانیدند، و لوط مردی بود سخی و صاحب کرم و هر مهمانی که بر او وارد می شد ضیافت می کرد و حذر می فرمود مهمانان را از شر قوم خود، پس چون قوم لوط این را از او دیدند گفتند: آیا تو را نهی نکردیم از عالمیان؟ مهمانی نکن مهمانی را که بر تو نازل شود، و اگر بکنی فضیحت می رسانیم به مهمانان تو، و تو را خوار و ذلیل می کنیم نزد ایشان.
پس لوط علیه السلام هرگاه او را مهمانی می رسید پنهان می کرد امر او را از بیم آنکه مبادا قوم او فضیحت نمایند به او، زیرا که لوط در میان ایشان قبیله و عشیره ای نبود و پیوسته لوط و ابراهیم علیه السلام متوقع نزول عذاب بر آن قوم بودند، و ابراهیم و لوط علیهما السلام را منزلت شریفی نزد حق تعالی بود، و خدا هرگاه که اراده می کرد عذاب قوم لوط را مودت حضرت ابراهیم و خلت او و محبت لوط علیه السلام را ملاحظه نموده عذاب را از ایشان تأخیر می کرد.
پس چون غضب خدا بر ایشان شدید شد و عذاب ایشان را مقدر فرمود، مقرر نمود که عوض دهد ابراهیم علیه السلام را از عذاب قوم لوط به پسری دانا که موجب تسلی حضرت ابراهیم گردد از مصیبتی که به او می رسد به سبب هلاک شدن قوم لوط، پس رسولان فرستاد بسوی حضرت ابراهیم که او را بشارت دهند به اسماعیل، پس شب داخل شدند و ابراهیم در بیم شد از ایشان و ترسید که دزدان باشند؛ پس چون رسولان، او را ترسان و هراسان یافتند، سلام کردند و او جواب سلام ایشان گفت و گفت: من از شما ترسانم.
گفتند: مترس، ما رسولان پروردگار توئیم، تو را بشارت می دهیم به پسری دانا - حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمود: پسر دانا اسماعیل بود از هاجر -.
پس حضرت ابراهیم علیه السلام به رسولان گفت: آیا بشارت می دهید مرا که با این حال پیری از من فرزندی حاصل شود؟! پس به عجیب امری بشارت می دهید.
گفتند: بشارت می دهیم تو را به حق و راستی، پس مباش از ناامیدان.
پس گفت حضرت ابراهیم با ایشان که: بعد از بشارت دیگر به چه کار آمده اید؟
گفتند: فرستاده شده ایم به قومی جرم کنندگان که قوم لوطند، بدرستی که ایشان گروهی بودن فاسقان از برای اینکه بترسانیم ایشان را از عذاب پروردگار عالمیان.
پس حضرت ابراهیم به رسولان گفت: بدرستی که لوط در میان ایشان است. گفتند: ما بهتر می دانیم که کی در اینجاست، البته نجات می دهیم او را و اهل او را همگی مگر زنش را که مقدر کرده ایم که او از باقیماندگان در عذاب است.
چون به نزد آل لوط آمدند، رسولان گفت: شما گروهی هستید منکر که شما را نمی شناسم.
گفتند: بلکه آمده ایم بسوی تو برای آنچه قوم تو در آن شک می کردند از عذاب خدا، و بسوی تو آمده ایم به راستی که بترسانیم قوم تو را از عذاب، و بدرستی ما از راستگویانیم، چون هفت روز و هفت شب دیگر بگذرد ای لوط در نصف شب اهل خود را از میان این قوم بیرون بر، و هیچیک از شما رو به عقب خود نکند مگر زن تو که می رسد به او آنچه به قوم تو می رسد،
و بروید در آن شب به هر جا که مأمور خواهید شد.
و گفتند به لوط علیه السلام که: چون صبح شود همه قوم هلاک خواهند شد.
پس چون صبح روز هشتم طالع شد، باز خدا رسولان بسوی ابراهیم علیه السلام فرستاد که بشارت دهند او را به اسحاق و تعزیه گویند او را و تسلی فرمایند به هلاک شدن قوم لوط، چنانچه در جای دیگر فرموده است: بتحقیق که آمدند رسولان ما بسوی ابراهیم با بشارت و سلام کردند و ابراهیم جواب سلام ایشان گفت، پس درنگ نکرد که آورد عجلی حنیذ - فرمود: یعنی ذبح کرده شد و بریان و نیکو پخته شده - پس چون ابراهیم علیه السلام دید دست دراز نکردند بسوی آن بریان، از ایشان ترسید، زیرا در آن زمان جمعی که طعام یکدیگر را می خوردند از شر یکدیگر ایمن بودند و طعام نخوردن علامت دشمنی بود.
گفتند: مترس! ما فرستاده شده ایم بسوی قوم لوط.
و ساره ایستاده بود، پس بشارت دادند او را به اسحاق و از عقب اسحاق به یعقوب، پس ساره خندید از روی تعجب از قول ایشان و گفت: یا ویلتا! آیا فرزند از من بهم می رسد و من پیر زالم و اینک شوهر من پیر است، بدرستی که این امری است عجیب!
گفتند: آیا تعجب می کنی از امر خدا؟ رحمت خدا و برکات او بر شما اهل بیت نازل و لازم است، بدرستی که او حمید و مجید است.
چون ابراهیم بشارت اسحاق را شنید و ترس از دل او زایل شد، شروع کرد به مناجات با پروردگار خود در شفاعت قوم لوط و از خدا سؤال کرد که بلا را از ایشان بگرداند.(902)
پس حق تعالی وحی فرمود به او که: ای ابراهیم! درگذر از این امر که پروردگار تو آمده است و عذاب من به ایشان می رسد بعد از طلوع آفتاب همین روز و این حتم است و برگشتن ندارد.(903)(904)
و به سند معتبر از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام منقول است که: شش چیز است در این امت که از عملهای قوم لوط است: کمان گلوه انداختن، سنگریزه با انگشتان انداختن، قندران خاییدن، جامه بر زمین انداختن از روی تکبر، و بندهای قبا و پیراهن را گشودن.(905)
و در روایت دیگر وارد شده است: از اعمال قبیحه ایشان آن بود که در مجالس بر روی یکدیگر باد سر می دادند، لهذا لوط به ایشان گفت: در مجالس خود کارهای بد مکنید.(906)
و در حدیث صحیح دیگر از امام محمد باقر علیه السلام منقول است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از جبرئیل سؤال فرمود که: چگونه بود هلاک شدن قوم لوط؟
جبرئیل گفت که: قوم لوط اهل شهری بودند که خود را از غایط پاکیزه نمی کردند و از جنابت غسل نمی کردند و بخل می ورزیدند به طعام خود،
و لوط در میان ایشان سی سال ماند، او در میان ایشان غریب بود و از ایشان نبود و قوم و عشیره ای در میان ایشان نداشت، و ایشان را خواند بسوی خداو ایمان به او و متابعت خود، و نهی کرد ایشان را از اعمال قبیحه و ترغیب نمود ایشان را به طاعت خدا، پس اجابت او نکردند و اطاعت او ننمودند، چون خدا خواست ایشان را عذاب فرماید فرستاد بسوی ایشان رسولی چند که ایشان را بترسانند و حجت بر ایشان تمام کنند، چون طغیان ایشان زیاده شد فرستاد بسوی ایشان ملکی چند را که بیرون کنند هر که در شهر ایشان است از مؤمنان، پس نیافتند در آن شهر بغیر از یک خانه ای از مسلمانان پس آنها را بیرون کردند و به لوط علیه السلام گفتند: امشب اهل خود را از شهر بیرون بر بغیر از زنت.
چون نصف شب گذشت لوط با دخترانش روانه شد و زنش برگشت و دوید بسوی قوم خود که ایشان را خبر کند که لوط بیرون رفت، چون صبح طالع شد ندا رسید از عرش الهی بسوی من که: ای جبرئیل! قوم خدا لازم و امر او متحتم شده است در عذاب قوم لوط، پس پائین رو بسوی شهر ایشان و آنچه احاطه کرده است به آن و بکن همه را از طبقه هفتم زمین و بالا بیاور بسوی آسمان و نگهدار تا برسد به تو امر خداوند جبار در برگردانیدن آن، و آیت هویدا باقی بگذار خانه لوط را که عبرتی باشد برای هر که از آن راه عبور کند. پس پائین رفتم بسوی آن گروه ستمکار و بال راست خود را بر طرف شرقی آن شهر زدم و بال چپ را بر طرف غربی آن زدم و کندم یا محمد از زیر طبقه زمین بغیر از منزل آل لوط که آن را علامتی گذاشتم برای راهگذاران، و بالا بردم آنها در میان بال خود تا بازداشتم آنها را در جائی که اهل آسمان صدای خروسها و سگهای ایشان را می شنیدند.
پس چون آفتاب طالع شد از پیش عرش ندا به من رسید: ای جبرئیل! برگردان شهر را بر این قوم، پس برگردانیدم بر ایشان تا اینکه پائینش به بالا آمد و بارید خدا بر ایشان سنگها از سجیل که همه صاحب علامت بودند یا منقط بودند. و این عذاب از ستمکاران امت تو ای محمد که مثل عمل ایشان کنند، بعید نیست.
پس حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ای جبرئیل! شهر ایشان در کجا بود؟
جبرئیل عرض کرد: آنجا که امروز بحیره طبریه است در نواحی شام.
حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم پرسید: چون شهر را بر ایشان برگرداندی به کجا افتاد آن شهر و اهل آن؟
عرض کرد: یا محمد! در میان دریای شام افتاد تا مصر، پس تلها شد در میان دریا.(907)
و در حدیث موثق دیگر از آن حضرت منقول است که: چون ملائکه برای هلاک قوم لوط آمدند گفتند: ما هلاک کننده ایم اهل شهر را.
ساره چون این سخن را شنید تعجب کرد از کمی ملائکه و بسیاری آن گروه و گفت: کی می تواند با قوم لوط برابری کند با آن قوت و کثرت ایشان؟!
پس بشارت دادند او را به اسحاق و یعقوب، پس ساره بر روی خود زد و گفت: پیر زالی که هرگز فرزند نیاورده است چگونه از او فرزند بهم می رسد؟! - و در آن وقت ساره نود ساله بود و ابراهیم علیه السلام صد و بیست سال از عمر شریفش گذشته بود -.
پس حضرت ابراهیم علیه السلام شفاعت کرد در باب قوم لوط علیه السلام و مؤثر نیفتاد، پس جبرئیل با ملائکه دیگر به نزد لوط آمدند، و چون قومش دانستند که او مهمان دارد دویدند بسوی خانه او و لوط علیه السلام آمد و دست بر در گذاشت و ایشان را سوگند داد و فرمود: ای قوم من! از خدا بترسید و مرا در امر مهمانان من رسوا مکنید.
گفتند: ما به تو نگفتیم که مهمان به خانه میاور؟
پس بر ایشان عرض نمود دختران خود را به نکاح که: من دختران خود را به نکاح حلال به شما می دهم اگر دست از مهمانان من بردارید و با ایشان کاری نداشته باشید.
گفتند: ما را در دختران تو حقی نیست و تو می دانی که ما چه می خواهیم.
لوط علیه السلام فرمود: چه بودی اگر قوتی یا پناه محکمی می داشتم؟
پس جبرئیل گفت: کاش می دانست که چه قوتی او را هست؛ پس آن حضرت را طلبید به نزد خود، ایشان در را گشودند و داخل شدند، پس جبرئیل به دست خود اشاره بسوی ایشان کرد و همه کور شدند و دست خود را به دیوار می گرفتند و قسم می خوردند که چون صبح شود ما احدی از آل لوط را باقی نگذاریم.
پس چون جبرئیل به لوط گفت: ما رسولان پروردگار توئیم، لوط فرمود: زود باش.
جبرئیل گفت: بلی.
باز فرمود: زود باش.
جبرئیل گفت: موعد ایشان صبح است، آیا صبح نزدیک نیست؟
پس جبرئیل گفت به لوط که: تو با فرزندان خود از این شهر بیرون روید تا به فلان موضع برسید.
فرمود: ای جبرئیل! الاغهای من ضعیفند.
گفت: بار کن و بیرون رو از این شهر.
پس بار کرد و چون سحر شد جبرئیل فرود آمد و بال خود را در زیر آن شهر کرد و چون بسیار بلند کرد برگردانید بر ایشان و دیوارهای شهر را سنگسار کرد و لوط صدای عظیمی شنید و از آن صدا هلاک شد.(908)
مترجم گوید: میان علما خلاف است در تکلیف کردن لوط دخترانش را به آن قوم که بر چه وجه بود:
بعضی گفته اند که: مراد از دختران، زنهای ایشان بود، زیرا که هر پیغمبری به منزله پدر امت خود است، پس غرض لوط آن بود که زنهای شما پاکیزه تر و بهترند از پسران، چرا رغبت به آنها نمی کنید که حلالند بر شما.
و بعضی گفته اند که: آنها پیشتر خواستگاری دختران او می کردند و او به اعتبار کفر ایشان قبول نمی کرد، در این وقت از روی اضطرار راضی شد و ایشان قبول نکردند و این نیز بر دو وجه می تواند بود: اول آنکه در آن شریعت، دختر به کافر دادن حلال بوده باشد، دوم آنکه به شرط ایمان آوردن ایشان را تکلیف کرده باشد.
و نقل کرده اند که: دو تن در میان ایشان بودند که سرکرده ایشان بودند و همه اطاعت ایشان می کردند، لوط خواست که دو دختر خود را به آن دو نفر بدهد که شاید قوم دست از اذیت او بردارند.(909) و هر دو وجه در احادیث سابقه گذشت.
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: هر که راضی می شود که کسی با او لواط کند او از بقیه سدوم است، نمی گویم که از فرزندان ایشان است و لیکن از طینت ایشان است.
پس فرمود: شهرهای قوم لوط که بر ایشان برگردانیدند چهار شهر بود: سدوم و صیدم و لدنا و عمیرا.(910)
و در حدیث صحیح منقول است که از آن حضرت پرسیدند که: قوم لوط چگونه می دانستند که مهمان نزد لوط هست؟
فرمود: زنش بیرون رفت و صفیر می کرد، و چون صفیر را می شنیدند می آمدند.(911)
و صفیر آن صدائی است که از دهان می کنند که سوتک می گویند.
و به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است که: قوم لوط بهترین قومی بود که خدا ایشان را خلق کرده است، و ابلیس لعنه الله در گمراهی ایشان طلب شدید و سعی بسیار کرد، و از نیکی و خوبی ایشان آن بود که چون به عقب کار می رفتند مردان همگی با هم می رفتند و زنان را تنها می گذاشتند، پس شیطان چاره ای که برای ایشان کرد آن بود که هرگاه ایشان از مزارع و اموال و امتعه خود بر می گشتند می آمد و آنچه ایشان ساخته بودند خراب می کرد، پس به یکدیگر گفتند که: بیائید کمین کنیم این شخصی را که متاع ما را خراب می کند ببینیم، پس کمین کردند و او را گرفتند، ناگاه دیدند پسری در غایت حسن و جمال، گفتند: توئی که متاعهای ما را خراب می کنی؟
گفت: بلی، منم که هر مرتبه متاعهای شما را خراب می کردم.
پس رأی ایشان بر آن قرار گرفت که او را بکشند، و او را به شخصی سپردند؛ چون شب شد شیطان شروع به فریاد کرد، آن شخص گفت: چه می شود تو را؟
گفت: شب پدرم مرا بر روی شکم می خوابانید.
گفت: بیا روی شکم من بخواب.
چون بر روی شکم او خوابید حرکتی چند کرد که آن مرد را بر این داشت و تعلیم او نمود که با او لواطه کند و لذت یافت. پس شیطان از ایشان گریخت.
چون صبح شد آن مرد آمد به میان آن قوم و ایشان را خبر داد به آنچه شب واقع شد و ایشان را خوش آمد این عمل که پیشتر نمی دانستند، پس مشغول این عمل قبیح شدند تا آنکه اکتفا کردند مردان به مردان، پس کمین می کردند و هر که را گذر بر شهر ایشان می افتاد می گرفتند و با او این عمل می کردند، تا آنکه مردم ترک شهر ایشان کردند، پس ترک کردند زنان را و مشغول پسران شدند.
چون شیطان دید که در مردان کار خود را محکم کرد به صورت زنی شد و به نزد زنان آمد و گفت: مردان شما مشغول یکدیگر شده اند، شما نیز با یکدیگر مساحقه کنید، پس زنان نیز مشغول یکدیگر شدند. و هر چند لوط علیه السلام ایشان را پند می داد سودی نمی داد تا آنکه حجت خدا بر ایشان تمام شد.
پس حق تعالی جبرئیل و میکائیل و اسرافیل را فرستاد به صورت پسران ساده، قباها پوشیده و عمامه ها بر سر گذاشتند و گذشتند به حضرت لوط علیه السلام، او مشغول زراعت بود، حضرت لوط به ایشان گفت: به کجا می روید؟ هرگز از شما بهتر ندیده ام.
گفتند: آقای ما ما را فرستاده است بسوی صاحب این شهر.
لوط علیه السلام گفت: مگر خبر مردم این شهر نرسیده است به آقای شما که چه می کنند؟ والله که مردان را می گیرند و آنقدر عمل قبیح به او می کنند که خون بیرون می آید.
گفتند: آقای ما امر کرده است ما را که در میان این شهر راه رویم.
لوط علیه السلام گفت: پس من حاجتی دارم به شما.
گفتند: آن حاجت چیست؟
گفت: صبر کنید تا هوا تاریک شود.
پس ایشان نزد لوط نشستند و لوط علیه السلام دختر خود را فرستاد که برای ایشان نانی بیاورد و آبی در کدو کند و برای ایشان حاضر سازد و عبائی بیاورد که از سرما بر خود بپوشند.
چون دختر روانه شد، باران سر کرد و وادی پر شد، لوط ترسید که سیلاب ایشان را غرق کند گفت: برخیزید تا برویم، پس حضرت لوط نزدیک دیوار می رفت و ایشان در میان راه می رفتند، لوط علیه السلام به ایشان می گفت: ای فرزندان من! به کنار راه بیائید، و ایشان می گفتند که: آقای ما فرموده است که در میان راه برویم، و لوط علیه السلام غنیمت می شمرد که تاریک شود و ایشان را قوم او نبینند.
پس شیطان رفت و از دامن زن لوط طفلی را گرفت و در چاه انداخت و به این سبب اهل شهر همه در خانه لوط جمع شدند، چون آن پسران را در منزل لوط دیدند گفتند: ای لوط! تو هم در عمل ما داخل شدی؟
گفت: اینها مهمان منند، فضیحت و رسوائی مکنید.
گفتند: اینها سه نفرند، یکی را خود نگاه دار و دو تا را به ما ده.
لوط ایشان را داخل حجره کرد و گفت: کاش اهل بیتی و عشیره ای می داشتم که مرا از شر شما نگاه می داشتند.
ایشان زور آوردند و در را شکستند و لوط را انداختند و داخل خانه شدند، پس جبرئیل به لوط گفت: ما رسولان پروردگار توئیم و ایشان ضرری به تو نمی توانند رسانید. پس جبرئیل کفی از ریگ گرفت و بر روی ایشان زد و گفت: شاهت الوجوه یعنی: قبیح باد روهای شما.
پس اهل شهر همه کور شدند، پس لوط از ایشان پرسید که: ای رسولان! پروردگار من شما را به چه چیز امر کرده است درباره ایشان؟
گفتند: امر کرده است ما را که در سحر ایشان را بگیریم.
گفت: من حاجتی دارم.
گفتند: چیست حاجت تو؟
گفت: آن است که در این ساعت ایشان را بگیرید.
گفتند: ای لوط! موعد ایشان صبح است، آیا صبح نزدیک نیست برای کسی که خواهی او را بگیریم؟ پس تو بگیر دختران خود را و برو و زن خود را بگذار.
حضرت فرمود: خدا رحمت کند لوط را، اگر می دانست که کی با او در حجره هست هر آینه می دانست که او یاری کرده شده است در وقتی که می گفت: کاش قوتی می داشتم به شما یا پناه به رکن شدیدی می بردم، کدام رکن شدیدتر از جبرئیل است که با او در حجره بود؟
پس حق تعالی فرمود که: این عذاب دور نیست از ستمکاران امت تو اگر بکنند عمل قوم لوط را.(912)
و به سند معتبر از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: چون قوم لوط کردند آنچه کردند، زمین گریه کرد بسوی پروردگارش تا گریه اش به آسمان رسید، و آسمان گریه کرد تا گریه اش به عرش رسید، پس حق تعالی امر فرمود بسوی آسمان که: سنگ بر ایشان ببار، و وحی فرمود بسوی زمین که: ایشان را فرو بر.(913)
و در حدیث معتبر دیگر فرمود که: حق تعالی چهار ملک فرستاد برای هلاک کردن قوم لوط: جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و کروبیل، پس گذشتند به ابراهیم علیه السلام و عمامه ها در سر داشتند و بر او سلام کردند، ابراهیم علیه السلام را نشناخت، چون هیئت نیکوئی از ایشان مشاهده فرمود گفت: من خود خدمت ایشان می کنم، و آن حضرت بسیار مهمان دوست بود، پس برای ایشان گوساله فربهی را بریان کرد تا خوب پخته شده و به نزد ایشان آورد، پس چون ایشان نخوردند ترسید، و جبرئیل عمامه را از سر برداشت تا ابراهیم او را شناخت و فرمود: تو جبرئیلی؟
گفت: بلی.
پس ساره گذشت بر ایشان و او را بشارت دادند به اسحاق و یعقوب.
پس حضرت ابراهیم علیه السلام فرمود: برای چه آمده اید؟
گفتند: برای هلاک کردن قوم لوط.
فرمود: اگر صد نفر از مؤمنان در میان ایشان باشند ایشان را هلاک خواهید کرد؟ جبرئیل گفت: نه. فرمود: اگر پنجاه نفر باشند؟ گفت: نه. فرمود: اگر سی نفر باشند؟ گفت نه. فرمود: اگر بیست نفر باشند؟ گفت: نه. فرمود: اگر ده نفر باشند؟ گفت: نه. فرمود: اگر پنج نفر باشند؟ گفت: نه. فرمود: اگر یک نفر باشند؟ گفت: نه.
فرمود: لوط در آنجاست.
گفتند: ما بهتر می دانیم که کی آنجاست، او را و اهلش را نجات خواهیم داد بغیر از زنش.
پس رفتند به نزد لوط علیه السلام و او مشغول زراعت بود در نزدیک شهر، پس بر او سلام کردند و عمامه ها بر سر داشتند، لوط از ایشان هیئت نیکی مشاهده کرد و دید که جامه های سفید پوشیده اند و عمامه های سفید بر سر بسته اند، پس تکلیف خانه به ایشان کرد و ایشان قبول کردنند، پس پیش افتاد و ایشان از عقب او روانه شدند، پس پشیمان شد از این تکلیف کردن و در خاطر خود گفت: بد کاری کردم، ایشان را می برم به نزد قوم خود و قوم خود را می شناسم، پس ملتفت شد بسوی ایشان و فرمود: شما به نزد گروهی می روید که بدترین خلق خدا هستند، و حق تعالی فرموده بود: تا لوط سه مرتبه شهادت بر بدی قومش ندهند شما ایشان را عذاب مکنید، پس جبرئیل گفت: این یک شهادت.
چون ساعت دیگر رفتند لوط رو به ایشان کرد و فرمود: شما به نزد بدترین خلق خدا می روید، جبرئیل گفت: این دو شهادت.
چون به دروازه شهر رسیدند بار دیگر لوط این سخن را اعاده فرمود، پس جبرئیل گفت: این شهادت سوم.
پس داخل شهر شدند و چون داخل خانه لوط شدند زن لوط هیئت نیکوئی از ایشان دید و بر بالای بام رفت و دست بر هم زد، قوم لوط صدای دست او را نشنیدند، پس دود کرد بر بام خانه، چون دود را دیدند بسوی خانه لوط دویدند، پس زن به نزد ایشان آمد گفت: گروهی نزد لوط هستند که من به این حسن و جمال هرگز ندیده ام.
پس آمدند که داخل خانه شوند، لوط مانع شد و در میان ایشان گذشت آنچه مکرر گذشت، و چون بر لوط غالب شدند داخل خانه شدند جبرئیل فریاد کرد که: ای لوط! بگذار داخل خانه شوند، و چون داخل شدند به انگشت خود اشاره کرد بسوی ایشان و همه کور شدند.(914)
و به سند معتبر از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم منقول است که: در مجلسها سنگریزه بر یکدیگر انداختن از عمل قوم لوط است.(915)
و بعضی نقل کرده اند که: بر سر راهها می نشستند و هر که می گذشت سنگریزه بسوی او می انداختند و سنگ هر که بر او می خورد او متصرف می شد او را و عمل قبیح با او می کرد؛ و از حضرت امام رضا علیه السلام منقول است که: از اعمال قبیحه ایشان آن بود که در مجالس باد سر می دادند و شرم نمی کردند؛ و بعضی نقل کرده اند که: در حضور یکدیگر لواط می کردند و پروا نمی کردند.(916)
و خلاف کرده اند در اسم زن لوط: واهله و والغه و والهه، هر سه را گفته اند.(917)

باب نهم: در قصص ذوالقرنین علیه السلام است

قطب راوندی رحمة الله ذکر کرده است که: اسم او عیاش بود، و او اول کسی بود که بعد از نوح علیه السلام پادشاه شد و مابین مشرق و مغرب مالک شد.(918)
و بدان که خلاف است میان مفسران و ارباب تواریخ که آیا ذوالقرنین اسکندر رومی است یا غیر او؟ و از احادیث معتبره ظاهر می شود که غیر اوست.
و باز خلاف است که آیا پیغمبر بود یا نه؟ و حق این است که پیغمبر نبود و لیکن بنده شایسته ای بود که مؤید بود از جانب خدا.
و باز اختلاف کرده اند در آنکه چرا او را ذوالقرنین گفتند؟ و این بر چند وجه است:
اول آنکه: یک مرتبه ضربتی بر قرن ایمن یعنی طرف راست سر او زدند و مرد، پس خدا او را مبعوث فرمود، پس ضربت دیگر بر قرن ایسر، یعنی طرف چپ سر او زدند و مرد، باز خدا او را مبعوث فرمود.
دوم آنکه: دو قرن زندگانی کرد و در زمان او دو قرن از مردم منقرض شدند.
سوم آنکه: در سرش دو شاخ بود، یا دو بلندی شبیه به دو شاخ.
چهارم آنکه: در تاجش دو شاخ بود.
پنجم آنکه: استخوان دو طرف سرش قوی بود و آنها را قرن می گویند.
ششم آنکه: دو قرن دنیا، یعنی دو طرف عالم را سیر کرد و مالک شد.
هفتم آنکه: دو گیسو در دو جانب سرش بود.
هشتم آنکه: نور و ظلمت را خدا مسخر او کرده بود.
نهم آنکه: در خواب دید که به آسمان رفت و به دو قرن آفتاب، یعنی به دو طرف آن چسبیده.
دهم آنکه: قرن به معنی قوت است، یعنی قوی و شجاع بود و اقتدار عظیم بهم رسانید.(919)
و حق تعالی قصه او را در کلام مجید بیان فرموده است: بدرستی که ما تمکین دادیم برای او در زمین و عطا کردیم به او از هر چیزی سببی - یعنی علمی و وسیله ای و قدرتی و آلتی که به آن تواند رسید - پس پیروی کرد سببی را تا رسید به محل غروب آفتاب، یافت آن را که فرو می رفت در چشمه ای لجن آلود یا گرم، و یافت نزد آن قومی را.
گفتیم: ای ذوالقرنین! آیا عذاب خواهی کرد به کشتن کسی را که از کفر برنگردد یا اخذ خواهی کرد در میان ایشان نیکی را؟
گفت: اما کسی که ستم کند و شرک آورد پس او را عذاب خواهیم کرد، پس بر می گردد بسوی پروردگارش پس عذاب خواهد کرد او را عذابی منکر و عظیم؛ و اما کسی که ایمان بیاورد و اعمال شایسته بکند پس او را جزای نیکو هست و بزودی خواهیم گفت به او از امر خود آنچه آسان باشد بر او.
پس پیروی کرد سببی را تا رسید به محل طلوع کردن آفتاب، یافت آن را که طلوع می کرد بر گروهی که نگردانیده بودیم از برای ایشان بجز آفتاب ستری که ایشان را بپوشاند از آن.(920)
در حدیث معتبر از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است که: ندانسته بودند خانه ساختن را.(921)
و بعضی گفته اند که در زیر زمین نقبها کنده بودند و در آنجا ساکن بودند، و بعضی گفته اند که عریان بودند و جامه نپوشیده بودند چنانچه در روایتی خواهد آمد.(922)
پس فرمود: چنین بود امر ذوالقرنین، و بتحقیق که علم ما احاطه کرده بود به آنچه نزد ذوالقرنین بود از بسیاری لشکرها و تهیه ها و اسباب و ادوات، پس پیروی کرد سببی و راهی را تا رسید به میان دو سد - که گفته اند که: کوه ارمنیه و آذربایجان است، یا دو کوه است در آخر شمال که منتهای ترکستان است(923)- یافت نزد آنها گروهی که نزدیک نبودند که سخنی را بفهمند، زیرا که لغت ایشان غریب بود و زیرک نبودند، گفتند: ای ذوالقرنین! بدرستی که یأجوج و مأجوج فساد کنندگانند در زمین ما به کشتن و خراب کردند و تلف نمودن زراعتها - بعضی گفته اند که در بهار می آمدند و هر چه از سبز و خشک بود بر می داشتند و می رفتنند، و بعضی گفته اند که مردم را می خوردند(924) - پس گفتند: آیا برای تو قرار دهیم خرجی و مزدی برای اینکه قرار دهی میان ما و میان ایشان سدی که نتوانند به طرف ما آمد؟
ذوالقرنین گفت: آنچه پروردگار من مرا در آن متمکن گردانیده است از مال و پادشاهی بهتر است از آن خرجی که شما به من دهید و مرا به آن احتیاجی نیست، پس اعانت کنید مرا به قوتی تا بگردانم میان شما و میان ایشان سدی بزرگ، بیاورید برای من پاره های آهن.
پس بر روی یکدیگر چید آهنها را در میان دو کوه تا برابر کوهها شد، پس گفت: بدمید در کوره ها، تا آنکه گردانید آنچه در آن می دمیدند به مثابه آتش، پس گفت: بیاورید مس گداخته تا بر آهنهاه بریزم، پس نتوانستند یأجوج و مأجوج که بر آن سد بالا روند و نتوانستند که رخنه بکنند.
گفت: این رحمت پروردگار من است، پس چون بیاید وعده پروردگار من که ایشان بیرون آیند نزدیک قیام قیامت بگرداند این سد را مساوی زمین و وعده پروردگار من حق است.(925) این است ترجمه لفظ آیات بر قول مفسران.
و شیخ محمد بن مسعود عیاشی در تفسیر خود از اصبغ بن نباته روایت کرده است که: از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام سؤال کردند از حال ذوالقرنین.
فرمودند: بنده شایسته خدا بود و نام او عیاش بود، خدا او را اختیار کرد و مبعوث گردانید بسوی قرنی از قرون گذشته در ناحیه مغرب، و این بعد از طوفان نوح بود، پس ضربتی زدند بر جانب راست سرش که از آن ضربت مرد، پس بعد از صد سال خدا او را زنده کرد و مبعوث گردانید او را بر قرنی دیگر در ناحیه مشرق، پس او را تکذیب نمودند و ضربت دیگر بر جانب چپ سر او زدند که باز از آن مرد، باز بعد از صد سال خدا او را زنده گردانید و به عوض آن دو ضربت که بر سرش خورده بود دو شاخ در موضع آن دو ضربت او عطا فرمود که میان آنها تهی بود و عزت پادشاهی و معجزه پیغمبری او را در آن دو شاخ قرار داد، پس او را بالا برد به آسمان اول و گشود از برای او حجابها را تا آنکه دید آنچه در میان مشرق و مغرب بود از کوه و صحرا و راههاه و هر چه بود در زمین، و عطا فرمود خدا به او از هر چیز علمی که حق و باطل را به آن بشناسد، و تقویت داد او را در شاخهایش به قطعه ای از آسمان یا ابر که در آن تاریکیها و رعد و برق بود، پس او را به زمین فرستاد و وحی کرد بسوی او که: سیر کن و بگرد در ناحیه مغرب و مشرق زمین که طی کردم برای تو شهرها را و ذلیل کردم برای تو بندگان را، و خوف تو را در دل ایشان افکندم.
پس روانه شد ذوالقرنین بسوی ناحیه مغرب و به هر شهری که می گذشت صدائی می کرد مانندن صدای شیر خشمناک، پس برانگیخته می شد از دو شاخ او ظلمتها و رعد و برق و صاعقه ای چند که هلاک می کرد هر که را مخالفت او می کرد و با او در مقام دشمنی بدر می آمد، پس هنوز به مغرب آفتاب نرسید تا آنکه اهل مشرق و مغرب همه منقاد او شدند، چنانچه حق تعالی فرموده انا مکنا له فی الارض و آتیناه من کل شی ء سببا(926)، پس چون به مغرب آفتاب رسید دید که آفتاب در چشمه ای گرم فرو می رود و با آفتاب هفتاد هزار ملک هستند که آن را به زنجیرهای آهن و قلابها می کشند از قعر دریا در جانب راست زمین چنانکه کشتی را بر روی آب می کشند، پس با آفتاب رفت تا جائی که آفتاب طالع شد و بر احوال اهل مشرق مطلع گردید، چنانچه حق تعالی وصف نموده است.
پس حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: در آنجا بر گروهی وارد شد که آفتاب ایشان را سوزانیده بود و بدنها و رنگهای ایشان را متغیر کرده بود، پس از آنجا به جانب تاریکی و ظلمت رفت تا رسید به میان دو سد چنانچه در قرآن مجید یاد شده است، پس ایشان گفتند: ای ذوالقرنین! بدرستی که یأجوج و مأجوج در پشت این دو کوهند و ایشان افساد می کنند در زمین، چون وقت رسیدن زراعت و میوه های ما می شود از این دو سد بیرون می آیندن و می چرند در میوه ها و زراعتهای ما تا آنکه هیچ چیز نمی گذارند، آیا خراجی از برای تو قرار کنیم که هر سال بدهیم برای اینکه میان ما و ایشان سدی بسازی؟
گفت: مرا احتیاجی به خراج شما نیست، پس مرا اعانت نمائید به قوتی و پاره های آهن از برای من بیاورید.
پس کندند از برای او کوه و جدا نمودند از برای او پاره ها مانند خشت و بر روی یکدیگر گذاشتند در میان آن دو کوه، و ذوالقرنین اول کسی بود که سد بنا کرد بر زمین، پس هیزم جمع کردند و بر روی آن آهنها ریختند و آتش در آن هیزمها زدند و دمها گذاشتند و در آن دمیدند، پس آب شد؛ پس چون آب شد گفت: مس سرخ بیاورید، پس کوهی از مس کندند و بر روی آهن ریختند که با آن آب شد و با هم مخلوط شدند، پس سدی شد که یأجوج و مأجوج نتوانستند بر بالای آن بر آیند و نتوانستند که آن را رخنه کنند.
و ذوالقرنین بنده شایسته خدا بود و او را نزد حق تعالی قرب و منزلت عظیم بود، او بندگی خدا را به راستی کرد پس حق تعالی او را یاری نمود، و خدا را دوست داشت پس خدا او را دوست داشت، و خدا وسیله ها برای او در شهر برانگیخت و متمکن ساخت او را در آنها تا آنکه مابین مشرق و مغرب را مالک شد، و ذوالقرنین را دوستی بود از ملائکه که نام او رقائیل بود(927)، فرود آمد بسوی او و با او سخن می گفت و راز به یکدیگر می گفتند؛ روزی با یکدیگر نشسته بودند ذوالقرنین به او گفت: چگونه است عبادت اهل آسمان و چون است با عبادت اهل زمین؟
رقائیل گفت: ای ذوالقرنین! چه چیز است عبادت اهل زمین! در آسمانها جای قدمی نیست مگر آنکه بر روی آن ملکی هست که یا ایستاده است و هرگز نمی نشیند، و یا در رکوع است و هرگز به سجده نمی رود، و یا در سجود است و هرگز سر بر نمی دارد.
پس ذوالقرنین بسیار گریست و گفت: ای رقائیل! می خواهم که در دنیا آنقدر زنده بمانم که عبادت پروردگار خود را به نهایت برسانم و حق طاعت او را چنانچه سزاوار اوست بجا آرم.
رقائیل گفت: ای ذوالقرنین! خدا را در زمین چشمه ای هست که او را عین الحیاة می گویند و حق تعالی بر خود لازم گردانیده است که هر که از آن چشمه بخورد نمیرد تا خود از خدا سؤال کند مردن را، اگر آن چشمه را بیابی، آنچه خواهی زندگانی می توان کرد.
ذوالقرنین گفت: آیا می دانی که آن چشمه در کجاست؟
رقائیل گفت: نمی دانم و لیکن در آسمان شنیده ام که خدا را در زمین ظلمتی هست که انس و جان آن را طی نکرده اند.
پرسید که: آن ظلمت در کجاست؟
ملک گفت: نمی دانم. و به آسمان رفت.
پس ذوالقرنین بسیار محزون و غمگین شد از اینکه رقائیل چشمه و ظلمت را به او خبر داد و خبر نداد او را به علمی که از آن منتفع تواند شد در این باب، پس جمع کرد ذوالقرنین فقها و علمای اهل مملکت خود را و آنها که خوانده بودند کتابهای آسمانی را و آثار پیغمبران را دیده بودند، چون جمع شدند با ایشان گفت: ای گروه فقها و دانایان و اهل کتب و آثار پیغمبران! آیا یافته اید در آنچه خوانده اید از کتابهای خدا و در کتابهای پادشاهان که پیش از شما بوده اند که چشمه ای خدا در زمین خلق کرده است که آن را چشمه زندگانی می گویند و سوگند خورده است که هر که از آن چشمه آب بخورد نمیرد تا خود سؤال کند از خدا مردن را؟
گفتند: نه ای پادشاه.
گفت: آیا یافته اید در آنچه خوانده اید از کتب خدا که خدا در زمین ظلمتی آفریده باشد که انس و جن آن را طی نکرده باشند؟
گفتنند: نه ای پادشاه.
پس ذوالقرنین بسیار محزون و اندوهگین شد و گریست برای آنکه خبری که موافق خواهش او بود از چشمه و ظلمت نشنید، و در میان آن دانایان پسری بود از فرزندان اوصیای پیغمبران و او ساکت بود و حرف نمی زد؛ چون ذوالقرنین مأیوس شد از آن جماعت، آن طفل گفت: ای پادشاه! تو سؤال می کنی از این جماعت از امری که ایشان به آن امر علم ندارند، و علم آنچه می خواهی در نزد من است.
پس شاد شد ذوالقرنین شادی عظیم تا آنکه از تخت خود فرود آمد و او را نزدیک طلبید و گفت: خبر ده مرا از آنچه می دانی.
گفت: بلی، ای پادشاه! من یافته ام در کتاب حضرت آدم علیه السلام آن کتابی که نوشت در روزی که نام کرد آنچه در زمین است از چشمه و درخت، پس در آن یافتم که خدا را چشمه ای هست که آن را عین الحیاة می گویند و اراده حتمی الهی تعلق گرفته است به آنکه هر که از آن چشمه بخورد نمیرد تا سؤال مرگ بکند، و آن چشمه در تاریکی و ظلمتی است که انس و جنی در آنجا راه نرفته است.
ذوالقرنین از شنیدن این سخن بسی شاد شد و گفت: نزدیک من بیا ای پسر، می دانی که موضع این ظلمت کجاست؟
گفت: بلی، در کتاب حضرت آدم علیه السلام یافته ام که در جانب مشرق است.
پس ذوالقرنین شاد شد و فرستاد بسوی اهل مملکت خود، و اشراف و علما و فقها و حکمای ایشان را جمع کرد تا آنکه هزار حکیم و عالم و فقیه نزد او جمع شدند، پس چون جمع شدند مهیای رفتن شد و با تهیه عظیم و قوت شدید رو به مطلع آفتاب روانه شد و دریاها را قطع می کرد و شهرها و کوهها و بیابانها را طی می نمود، پس دوازده سال چنین طی مراحل نمود تا به اول ظلمات رسید، ظلمت و تاریکی مشاهده کرد که شبیه به تاریکی شب و تاریکی دود نبود، و مابین دو افق را احاطه کرده بود، پس در کنار آن ظلمت فرود آمد و لشکر خود را در آن جا داد و اهل فضل و کمال و دانایان و فقهای اهل عسکر خود را طلبید و گفت: ای گروه فقها و علما! من می خواهم که این ظلمات را طی کنم.
پس همه او را سجده کردند از روی تعظیم و گفتند: ای پادشاه! تو امری را طلب می کنی که هیچکس طلب نکرده است، و به راهی می روی که احدی غیر از تو آن راه را نرفته است، نه از پیغمبران و رسولان خدا و نه از پادشاهان و فرمانفرمایان دنیا.
گفت: مرا ناچار است رفتن این راه و طلب کردن این مقصود.
گفتند: ما می دانیم که اگر تو ظلمت را طی نمائی به حاجت خود می رسی بی آنکه مشقتی به تو برسد، اما می ترسیم که در ظلمات امری تو را عارض شود که باعث زوال پادشاهی تو و هلاک ملک تو گردد و به سبب این اهل زمین فاسد شوند.
پس ذوالقرنین گفت: ای گروه علما! مرا خبر دهید که بینائی کدامیک از حیوانات بیشتر است؟
گفتند: اسبان مادیان باکره.
پس از میان لشکر خود شش هزار مادیان باکره انتخاب کرد و از اهل علم و فضل و حکمت شش هزار کس انتخاب کرد و به هر یک از ایشان یک مادیان داد، و حضرت خضر را سرکرده دو هزار کس(928) کرد و مقدمه لشکر خود گردانید و امر کرد ایشان را که داخل ظلمات شوند، و خود با چهار هزار کس از عقب روانه شد، و امر کرد لشکر خود را که دوازده سال در همان موضع بمانند و انتظار برگشتن او ببرند، و اگر دوازده سال منقضی شود و بسوی ایشان معاودت ننماید متفرق شوند و به شهرهای خود یا هر جا که خواهند بروند.
پس خضر علیه السلام گفت: ای پادشاه! ما در ظلمت می رویم و یکدیگر را نمی بینیم، اگر یکدیگر را گم کنیم چگونه بیابیم؟
پس ذوالقرنین دانه سرخی به او داد که از روشنی و ضیاء به مثابه مشعل بود، و گفت: هرگاه یکدیگر را گم کنید این دانه را بر زمین بینداز، و چون بیندازی از آن فریادی ظاهر خواهد شد که: هر که گم شده باشد از پی صدای آن بیاید.
پس خضر آن دانه را گرفت و در ظلمات روانه شد، و از هر منزل که خضر بار می کرد ذوالقرنین در آنجا فرود می آمد. روزی در میان ظلمات خضر به رودخانه ای رسید پس به اصحاب خود گفت: در این موضع بایستید و از جای خود حرکت مکنید، و از اسب خود فرود آمد و آن دانه را بسوی آن رودخانه انداخت، چون در میان آب افتاد تا به ته آب نرسید صدا از آن نیامد، خضر ترسید که مبادا صدا نکند، چون به ته آب رسید صدا از آن خارج شد، خضر از پی روشنائی آن رفت، ناگاه چشمه ای دید که آبش از شیر سفیدتر و از یاقوت صافتر و از عسل شیرینتر بود، پس از آن آب خورد و جامه های خود را کند و غسل کرد در آن آب، پس جامه های خود را پوشید و آن دانه را بسوی اصحاب خود انداخت و صدا از آن ظاهر شد و از پی صدا رفت و به اصحاب خود رسید و سوار شد و با لشکر خود روانه شد. و ذوالقرنین بعد از او از آن موضع گذشت و بر آن چشمه مطلع نشد، چون چهل شبانه روز در آن ظلمت رفتند رسیدند به روشنائی که روشنائی روز و آفتاب و ماه نبود و لیکن نوری بود از انوار خدا، پس رسیدند به زمین سرخ ریگستانی که ریگهای نرم داشت و سنگ ریزه هایش گویا مروارید بود، ناگاه قصری دید که طولش یک فرسخ بود، ذوالقرنین لشکر خود را بر در آن قصر فرود آورد و خود به تنهائی داخل قصر شد و در آنجا قفس آهنی دید طولانی که دو طرفش را بر دو طرف آن قصر تعبیه کرده بودند، و مرغ سیاهی دید که بر آن آهن آویخته است در میان زمین و آسمان که گویا پرستک بود یا صورت پرستک بود یا شبیه پرستک، چون صدای پای ذوالقرنین را شنید گفت: کیستی؟ فرمود: من ذوالقرنینم.
آن مرغ گفت: آیا کافی نبود تو را آنچه در عقب خود گذاشته ای از زمین با این وسعت که آمدی تا به در قصر من رسیدی؟
ذوالقرنین را از مشاهده این حال و استماع این مقال دهشت و خوفی عظیم رو داد، پس مرغ گفت: مترس! مرا خبر ده از آنچه می پرسم.
ذوالقرنین فرمود: بپرس.
پرسید: آیا بنای آجر و گچ در دنیا بسیار شده است؟
فرمود: بلی.
آن مرغ بر خود لرزید و بزرگ شد آنقدر که ثلث آن آن آهن را پر کرد، ذوالقرنین بسیار ترسید، گفت: مترس و مرا خبر ده.
فرمود: سؤال کن.
پرسید: آیا سازها در میان مردم بسیار شده است؟
فرمود: بلی. پس بر خود لرزید و بزرگ شد تا دو ثلث آن آهن را پر کرد و خوف ذوالقرنین زیاده شد پس گفت: مترس و مرا خبر ده.
فرمود: سؤال کن.
پرسید: آیا گواهی ناحق در میان مردم بسیار شده است در زمین؟
فرمود: بلی. پس بر خود لرزید و آنقدر بزرگ شد که تمام آهن را پر کرد، پس ذوالقرنین مملو شد از بیم و خوف پس گفت: مترس و مرا خبر ده.
فرمود: سؤال کن.
پرسید: آیا مردم ترک کرده اند گواهی لا اله الا الله را؟
فرمود: نه. پس ثلثش کم شد، باز ذوالقرنین خائف شد، گفت: مترس و مرا خبر ده.
فرمود: سؤال کن.
پرسید: آیا مردم نماز را ترک کرده اند؟
فرمود: نه. پس یک ثلث دیگرش کم شد و گفت: ای ذوالقرنین! مترس و مرا خبر ده.
فرمود: بپرس.
پرسید: آیا مردم ترک کرده اند غسل جنابت را؟
فرمود: نه، پس کوچک شد تا به حال اول برگشت.
چون ذوالقرنین نظر کرد، نردبانی دید که به بالای قصر می توان رفت، مرغ گفت: ای ذوالقرنین! از این نردبان بالا رو، و او با نهایت بیم و خوف از آن نردبان به بالای قصر رفت، پس بامی دید که کشیده است آنقدر که چشم کار کند، ناگاه در آنجا نظرش بر جوان سفید خوشروی نورانی افتاد که جامه های سفید پوشیده بود، مردی بود یا شبیه به مردی یا صورت مردی، و سر بسوی آسمان بلند کرده بود و نظر می کرد به جانب آسمان و دست خود را به دهان خود گذاشته بود، چون صدای پای ذوالقرنین را شنید گفت: کیستی؟
فرمود: منم ذوالقرنین.
گفت: ای ذوالقرنین! آیا بس نبود تو را آن دنیای وسیع که آن را گذاشتی و به اینجا رسیدی؟
ذوالقرنین پرسید: چرا دست بر دهان خود گذاشته ای؟
گفت: ای ذوالقرنین! منم که در صور خواهم دمید و قیامت نزدیک است، انتظار می کشم که خدا امر فرماید که بدمم در صور. پس دست دراز کرد و سنگی یا چیزی که شبیه به سنگ بود برداشت و بسوی ذوالقرنین انداخت و گفت: بگیر این را، اگر این گرسنه است تو گرسنه ای و اگر این سیر شود تو سیر می شوی و برگرد.
ذوالقرنین سنگ را برداشت و بسوی اصحاب خود برگشت و آنچه مشاهده کرده بود به ایشان نقل کرد، و قصه سنگ را بیان فرمود سنگ را به ایشان نمود و فرمود: خبر دهید مرا به امر این سنگ، پس ترازویی حاضر کردند و سنگ را در یک کفه آن و سنگی مثل آن را در کفه دیگر نهادند، آن سنگ اول میل کرد و سنگین شد و پله آن به زیر آمد، پس سنگ دیگر اضافه کردند باز آن سنگ زیادتی کرد، تا آنکه هزار سنگ که مثل آن سنگ بود در کفه مقابلش گذاشتند و باز آن سنگ به تنهائی سنگین تر بود، گفتند: ای پادشاه! ما را علمی به امر این سنگ نیست.
پس خضر به ذوالقرنین گفت: ای پادشاه! تو از این جماعت چیزی می پرسی که علمی به آن ندارند و علم این سنگ نزد من است.
ذوالقرنین فرمود: خبر ده ما را به آن و بیان کن برای ما.
پس خضر علیه السلام ترازو را گرفت و سنگی که ذوالقرنین آورده بود در یک کفه ترازو گذاشت و سنگ دیگر در کفه دیگر گذاشت، و کفی از خاک گرفت و بر روی آن سنگ که ذوالقرنین آورده بود گذاشت که سنگینی آن اضافه شد و ترازو را برداشت، هر دو کفه برابر ایستادند!
همگی تعجب کردند و به سجده در افتادند و گفتند: ای پادشاه! این امری است که علم ما به آن نمی رسد و ما می دانیم که خضر ساحر نیست، پس چگونه شد امر این ترازو که ما هزار سنگ در کفه دیگر گذاشتیم و این زیادتی می کرد و خضر یک کف خاک اضافه نمود و با این سنگ برابر کرد و معتدل شد ترازو؟!
ذوالقرنین گفت: ای خضر! بیان نما برای ما امر این سنگ را.
خضر گفت: ای پادشاه! بدرستی که امر خدا جاری است در بندگانش، و سلطنت و پادشاهی تو قهر کننده بندگان است، و حکم او جدا کننده حق از باطل است، بدرستی که خدا ابتلا و امتحان فرموده است بعضی از بندگانش را به بعضی، و امتحان فرموده است عالم را به عالم و جاهل را به جاهل و عالم را به جاهل و جاهل را به عالم، و بدرستی که مرا به تو امتحان فرموده است و تو را به من.
ذوالقرنین گفت: خدا تو را رحمت فرماید ای خضر، می گوئی خدا مرا مبتلا و ممتحن ساخته است به تو که تو را از من داناتر کرده و زیر دست من گردانیده است، خبر ده مرا خدا تو را رحمت کند ای خضر از امر این سنگ.
خضر گفت: ای پادشاه! این سنگ مثلی است که برای تو زده است صاحب صور، می گوید: مثل فرزندان آدم مثل این سنگ است که هزار سنگ به آن گذاشته باز می طلبید، و چون خاک بر آن ریختند سیر شد و سنگی شد مثل آن سنگ، و مثل تو نیز چنین است، حق تعالی به تو عطا فرمود از پادشاهی آنچه عطا کرد و راضی نشدی تا امری را طلب کردی که کسی پیش از تو طلب نکرده بود، و در جائی آمدی که انسی و جنی نیامده بود، چنین است فرزند آدم سیر نمی شود تا در قبر خاک بر او بریزند.
پس ذوالقرنین بسیار گریست و گفت: راست گفتی ای خضر، این مثل را برای من زدند، و چون از این سفر برگردم دیگر اراده شهری نکنم.
پس داخل ظلمات شد و برگشت، و در اثنای راه صدای سم اسبان آمد که بر روی دانه ای چند راه می روند، گفتند: ای پادشاه! اینها چیست؟
گفت: بردارید، که هر که بردارد پشیمان می شود و هر که بر ندارد پشیمان می شود. پس بعضی برداشتند و بعضی برنداشتند، چون از ظلمات بیرون آمدند دیدند که آن سنگها زبرجد بود، پس هر که بر نداشته بود پشیمان شد که چرا برنداشتیم، و هر که برداشته بود پشیمان شد که چرا برنداشتم.
و برگشت ذوالقرنین بسوی دومة الجندل و منزلش در آنجا بود و در آنجا ماند تا به رحمت الهی واصل شد.
راوی گفت: هرگاه که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام(929) این قصه را نقل می فرمود می گفت: خدا رحمت کند که برادرم ذوالقرنین را که خطا نکرد در آن راهی که رفت و در آنچه طلب کرد، و اگر در وقت رفتن به وادی زبرجد می رسید هر آنچه در آنجا بود همه را از برای مردم بیرون می آورد، زیرا که در وقت رفتن راغب بود به دنیا و در برگشتن رغبتش از دنیا برطرف شده بود و لهذا متوجه آن نشد.(930)
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: ذوالقرنین صندوقی از آبگینه ساخت و آذوقه و اسباب بسیار با خود برداشت و به کشتی سوار شد، چون به موضعی از دریا رسید در آن صندوق نشست و ریسمانی بر آن صندوق بست و گفت: صندوق را در دریا بیندازید، هرگاه من ریسمان را حرکت دهم مرا بیرون آورید و اگر حرکت ندهم تا ریسمان هست مرا به دریا فرو برید.
پس چهل روز به دریا فرو رفت، ناگاه دید که کسی دست بر پهلوی صندوق می زند و می گوید: ای ذوالقرنین! اراده کجا داری؟
گفت: می خواهم نظر کنم به ملک پروردگار خود در دریا چنانچه دیدم ملک او را در صحرا.
گفت: ای ذوالقرنین! این موضعی که تو در آن هستی، نوح در ایام طوفان از اینجا عبور کرد و تیشه ای از دست او افتاد در این موضع و تا این ساعت به قعر دریا فرو می رود و هنوز به ته دریا نرسیده است.
چون ذوالقرنین این را شنید، ریسمان را حرکت داد و بیرون آمد.(931)
و به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: آن موضعی که ذوالقرنین دید که آفتاب در چشمه ای گرم فرو می رود نزد شهر جابلقا بود.(932)
و در حدیث دیگر از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام منقول است که: حق تعالی ابر را برای ذوالقرنین مسخر گردانیده بود، و اسباب را برای او نزدیک گردانیده بود، و نور را برای او پهن کرده بود که در شب می دید چنانچه در روز می دید.(933)
و در حدیث دیگر از ائمه علیهم السلام منقول است که: ذوالقرنین بنده شایسته خدا بود، اسباب برای او طی شد و حق تعالی او را متمکن گردانید در بلاد، و از برای او وصف کردند چشمه زندگانی را و گفتند به او که: هر که از آن چشمه یک شربت آب بنوشد، نمیرد تا صدای صور را بشنود، و ذوالقرنین در طلب آن چشمه بیرون آمد تا به موضع آن رسید، و در آن موضع سیصد و شصت چشمه بود، و حضرت خضر علیه السلام سرکرده و چرخچی آن لشکر بود، او را بر همه اصحابش اختیار می کرد و از همه دوست تر می داشت، پس او را با گروهی از اصحاب خود طلبید و به هر یک ماهی خشک نمکسودی داد و گفت: بروید بر سر آن چشمه ها و هر یک ماهی خود را در چشمه ای از آن چشمه ها بشوئید و دیگری در چشمه او نشوید.
پس متفرق شدند و هر یک ماهی خود را در یک چشمه ای از آن چشمه ها شستند و خضر به چشمه ای از آنها رسید، چون ماهی خود را در آب فرو برد، زنده شد و در میان آب روان شد.
چون حضرت خضر این حال را مشاهده کرد، جامه های خود را انداخت و خود را در آب افکند و در آب فرو رفت و از آن آب خورد، و خواست که آن ماهی را بیابد، نیافت، پس برگشت با اصحابش بسوی ذوالقرنین، پس حکم کرد که ماهیها را از صاحبانش بگیرنند، چون جمع کردند، یک ماهی کم آمد، چون تفحص کردند ماهی خضر علیه السلام برنگشته بود، چون او را طلبید و خبر ماهی را از او پرسید خضر گفت: ماهی در آب زنده شد و از دست من بیرون رفت.
گفت: تو چه کردی؟
گفت: خود را در آب افکندم و مکرر سر به آب فرو بردم که آن را بیابم، نیافتم.
پرسید که: از آن آب خوردی؟
گفت: بلی.
پس هر چند ذوالقرنین آن چشمه را طلب کرد، نیافت، پس به خضر گفت که: آن چشمه نصیب تو بوده است و سعی ما فایده نکرد.(934)
و در احادیث بسیار از ائمه اطهار علیهم السلام منقول است که: مثل ما مثل یوشع و ذوالقرنین است که ایشان پیغمبر نبودند و دو عالم بودند و سخن ملک را می شنیدند.(935)
و در احادیث بسیار از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام منقول است که: از آن حضرت پرسیدند که: ذوالقرنین آیا پیغمبر بود یا ملک بود؟ و شاخهای او از طلا بود یا از نقره بود؟ فرمود: نه پیغمبر بود و نه ملک، و شاخش نه از طلا بود و نه از نقره، و لیکن بنده ای بود که خدا را دوست داشت پس خدا او را دوست داشت و برای خدا کار کرد، پس خدا او را یاری نمود، و او را برای آن ذوالقرنین گفتند که قومش را بسوی خدا خواند، پس ضربتی بر جانب چپ سر او زدند و مرد، پس حق تعالی او را زنده گردانید بر جماعتی که ایشان را بسوی خدا بخواند، پس ضربتی بر جانب راست سرش زدند، پس به این سبب او را ذوالقرنین گفتند.(936)
و به سند معتبر منقول است که اسود قاضی گفت که: به خدمت حضرت امام موسی علیه السلام رفتم، و هرگز مرا ندیده بود.
فرمود: از اهل سدی؟
گفتم: از اهل باب الابوابم.
باز فرمود: از اهل سدی؟
گفتم: از اهل باب الابوابم.
باز فرمود: از اهل سدی؟
گفتم: بلی.
فرمود: همان سد است که ذوالقرنین ساخت.(937)
و در حدیث معتبر دیگر فرمود که: ذوالقرنین دوازده سال از عمر او گذشته بود که پادشاه شد، و سی سال در پادشاهی ماند.(938)
مؤلف گوید: شاید سی سال پادشاهی او پیش از کشته شدن یا غایب شدن باشد، یا بعد از آن باشد که تمام عالم را گرفت و پادشاهیش استقرار نیافت، تا منافات با احادیث دیگر نداشته باشد.
و به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است که: ذوالقرنین به حج رفت با ششصد هزار سوار، چون داخل حرم شد بعضی از اصحاب او مشایعت او نمودند تا خانه کعبه، و چون برگشت گفت: شخصی را دیدم که از او نورانی تر و خوشروتر ندیده بودم.
گفتند: او حضرت ابراهیم خلیل الرحمن علیه السلام است.
چون این را شنید، فرمود که چهارپایان را زین کنند، پس زین کردند ششصد هزار اسب در آن مقدار زمان که یک اسب را زین کنند پس ذوالقرنین گفت: سوار نمی شویم بلکه پیاده می رویم بسوی خلیل خدا.
و دوالقرنین با اصحابش پیاده آمدند تا حضرت ابراهیم علیه السلام را ملاقات کرد، پس حضرت ابراهیم علیه السلام از او پرسید که: به چه چیز عمر خود را قطع کردی یا دنیا را طی کردی؟
گفت: به یازده کلمه: سبحان من هو باق لا یفنی، سبحان من هو عالم لا ینسی، سبحان من هو حافظ لا یسقط، سبحان من هو بصیر لا یرتاب، سبحان من هو قیوم لا ینام، سبحان من هو ملک لا یرام، سبحان من هو عزیز لا یضام، سبحان من هو محتجب لا یری، سبحان من هو واسع لا یتکلف، سبحان من هو قائم لا یلهو، سبحان من هو دائم لا یسهو.(939)
و به سند معتبر از حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم منقول است که: ذوالقرنین بنده صالحی بود که خدا او را حجت گردانیده بود بر بندگانش، پس قومش را به دین حق خواند و امر کرد ایشان را به پرهیزکاری از معاصی، پس ضربتی بر جانب راست سرش زدند پس غایب شد از ایشان مدتی تا آنکه گفتند مرد یا هلاک شد یا به کدام بیابان رفت، پس ظاهر شد و برگشت بسوی قوم خود، باز ضربت زدند بر جانب چپ سر او، و بدرستی که در میان شما کسی هست که بر سنت او خواهد بود - یعنی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام - و بدرستی که حق تعالی تمکین داد او را در زمین و از هر چیز سببی به او عطا فرمود، و به مغرب و مشرق عالم رسید، و بزودی خدا سنت او را در قائم از فرزندان من جاری خواهد کرد، و مشرق و مغرب دنیا را طی خواهد کرد تا آنکه نماند هیچ صحرا و دشت و کوهی که ذوالقرنین طی کرده باشد مگر آنکه او طی کند، و خدا گنجها و معدنهای زمین را برای او ظاهر گرداند، و یاری دهد او را به آنکه ترس او را در دلهای مردم اندازد، و زمین را پر از عدالت و راستی کند بعد از آنکه پر از ظلم و جور شده باشد.(940)
و به سندهای صحیح از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است که: ذوالقرنین پیغمبر نبود ولیکن بنده شایسته بود که خدا را دوست داشت و اطاعت و فرمان برداری کرد خدا را، پس خدا او را اعانت و یاری فرمود، و او را محیر گردانیدند میان ابر صعب و ابر نرم و هموار، و اختیار ابر نرم کرد و بر آن سوار شد، و به هر گروهی که می رسید خود رسالت خود را به ایشان می رسانید که مبادا رسولان او دروغ بگویند.(941)
و در حدیث معتبر دیگر فرمود: ذوالقرنین را مخیر کردند میان دو ابر، و او اختیار ابر نرم و ملایم کرد، و ابر صعب را برای صاحب الامر علیه السلام گذاشت.
پرسیدند که: صعب کدام است؟
فرمود: ابری است که در آن رعد و صاعقه و برق بوده باشد، و حضرت قائم علیه السلام بر چنین ابری سوار خواهد شد و به اسباب آسمانهای هفتگانه بالا خواهد رفت، و هفت زمین را خواهد گردید که پنج زمین آبادان است و دو زمین خراب.(942)
و در حدیث دیگر حضرت صادق علیه السلام فرمود: چون او را محیر کردند، اختیار ابر نرم کرد و نمی توانست که اختیار ابر صعب بکند، زیرا که حق تعالی او را برای حضرت صاحب الامر علیه السلام ذخیره کرده است.(943)
و در باب احوال ابراهیم علیه السلام گذشت که: اول دو کسی که در زمین مصافحه کردند ذوالقرنین و ابراهیم خلیل علیهما السلام بودند.(944)
و گذشت که: دو پادشاه مؤمن جمیع زمین را متصرف شدند: سلیمان و ذوالقرنین علیهماالسلام، و فرمود که: نام ذوالقرنین عبدالله پسر ضحاک پسر معد بود.(945)
به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است که حق تعالی مبعوث نگردانید پیغمبری در زمین که پادشاه باشد مگر چهار نفر بعد از نوح علیه السلام: ذوالقرنین و نام او عیاش بود، و داود و سلیمان و یوسف علیهم السلام. اما عیاش پس مالک شد ما بین مشرق و مغرب را، و اما داود پس مالک شد ما بین شامات و اصطخر فارس را، و همچنین بود ملک سلیمان، و اما یوسف پس مالک شد مصر و صحراهای آن را و به جای دیگر تجاوز نکرد.(946)
مؤلف گوید: پیغمبری ذوالقرنین شاید بر سبیل تغلیب و مجاز باشد، چون نزدیک به مرتبه پیغمبری داشت، و در عدد ایشان مذکور شد، و ممکن است که عبدالله و عیاش هر دو نام او بوده باشد.
و به سندهای معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: ذوالقرنین چون به سد رسید و از سد گذشت داخل ظلمات شد، پس ملکی را دید که بر کوهی ایستاده است و طول او پانصد ذراع است.
ملک به او گفت: ای ذوالقرنین! آیا پشت سرت راهی نبود که به اینجا آمدی؟
ذوالقرنین گفت: تو کیستی؟
گفت: من ملکی از ملائکه خدایم که موکلم به این کوه، و هر کوه که خدا خلق کرده است ریشه ای به این کوه دارد، چون خدا خواهد که شهری را به زلزله آورد وحی می کند بسوی من پس آن شهر را به حرکت می آورم.(947)
و ابن بابویه رحمة الله از وهب بن منبه روایت کرده است که گفت: در بعضی از کتابهای خدا دیدم که: چون ذوالقرنین از ساختن سد فارغ شد از همان جهت روانه شد با لشکرش، ناگاه رسید به مرد پیری که نماز می کرد، پس ایستاد نزد او با لشکرش تا او از نماز فارغ شد، پس ذوالقرنین به او گفت که: چگونه تو را خوفی حاصل نشد از آنچه نزد تو حاضر شدند از لشکر من؟
گفت: با کسی مناجات می کردم که لشکرش از تو بیشتر است، و پادشاهیش از تو غالب تر است، و قوتش از تو شدیدتر است، و اگر روی خود را بسوی تو می گردانیدم حاجت خود را نزد او نمی یافتم.
ذوالقرنین گفت که: آیا راضی می شوی که با من بیائی که تو را با خود مساوی و شریک گردانم در ملک خود، و استعانت بجویم به تو بر بعضی از امور خود؟
گفت: بلی اگر ضامن شوی برای من چهار خصلت را: اول: نعیمی که هرگز زایل نگردد؛ دوم، صحتی که در آن بیماری نباشد؛ سوم، جوانی که در آن پیری نباشد؛ چهارم، زندگی که در آن مردن نباشد.
ذوالقرنین گفت: کدام مخلوق قادر بر این خصلتها هست؟
گفت: من با کسی هستم که قادر بر اینها هست، و اینها در دست اوست، و تو در تحت قدرت اوئی.
پس گذشت به مرد عالمی، به ذوالقرنین گفت که: مرا خبر ده از دو چیز که از روزی که خدا ایشان را خلق کرده است برپایند، و از دو چیز که جاریند، و از دو چیز که پیوسته از پی یکدیگر می آیند، و از دو چیز که همیشه با یکدیگر دشمنند.
ذوالقرنین گفت: اما آن دو چیز که برپایند: آسمان و زمین است؛ و آن دو چیز که جاریند: آفتاب و ماه است؛ و آن دو چیز که از پی یکدیگر می آیند: شب و روز است؛ و آن دو چیز که با هم دشمنی دارند: مرگ و زندگی است.
گفت: برو که تو دانائی.
پس ذوالقرنین در شهرها می گردید تا رسید به مرد پیری که کله های مردگان را جمع کرده بود به نزد خود و می گردانید و نظر می کرد، پس با لشکرش به نزد او ایستاد و گفت: مرا خبر ده ای شیخ که برای چه این سرها را می گردانی؟
گفت: برای اینکه بدانم که کدام شریف بوده است و کدام وضیع، و کدام مالدار بوده است و کدام پریشان! و بیست سال است که اینها را می گردانم، و هر چند نظر می کنم نمی شناسم و فرق نمی توانم داد.
پس ذوالقرنین رفت و او را گذاشت: مطلب تو تنبیه من بود نه دیگری.
پس در بلاد سیر کرد تا رسید به آن امت دانا از قوم موسی که هدایت به حق می کردند، و به حق عدالت می نمودند، چون ایشان را دید گفت: ای گروه! خبر خود را به من بگوئید که من تمام زمین را گردیدم و مشرق و مغرب و دریا و صحرا و کوه و دشت و روشنائی و تاریکی را و مثل شما ندیدم! بگوئید که چرا قبر مردگان شما بر در خانه های شما است؟ گفتند: برای آنکه مرگ را فراموش نکنیم و یاد آن از دلهای ما به در نرود.
گفت: چرا خانه های شما در ندارد؟
گفتند: برای آنکه در میان ما دزد و خائن نمی باشد و هر که در میان ماست امین است. گفت: چرا در میان شما امراء نمی باشند؟
گفتند: زیرا که بر یکدیگر ظلم نمی کنیم.
گفت: چرا در میان شما حکام و قاضی نمی باشند
گفتند: زیرا که ما با یکدیگر مخاصمه و منازعه نمی کنیم.
گفت: چرا در میان شما پادشاهان نمی باشند؟
گفتند: برای آنکه طلب زیادتی نمی کنیم.
گفت: چرا تفاوت در احوال و اموال شما نیست؟
گفتند: برای آنکه با یکدیگر مواسات می کنیم، و زیادتی اموال خود را بر یکدیگر قسمت می کنیم، و رحم بر یکدیگر می کنیم.
گفت: چرا نزاع و اختلاف در میان شما نیست؟
گفتند: برای آنکه دلهای ما با یکدیگر الفت دارد، و فساد در میان ما نیست.
گفت: چرا یکدیگر را نمی کشید و اسیر نمی کنید.
گفتند: زیرا که بر طبعهای خود غالب شده ایم به عزم درست، و نفسهای خود را به اصلاح آورده ایم به حلم و بردباری.
گفت: چرا سخن شما یکی است، و طریقه شما مستقیم و درست است؟
گفتند: به سبب آنکه دروغ نمی گوییم، و مکر با یکدیگر نمی کنیم.
گفت: چرا در میان شما پریشان و فقیر نیست؟
گفتند: برای آنکه مال خود را بالسویه در میان خود قسمت می کنیم.
گفت: چرا در میان شما مردم درشت و تندخو نیست؟
گفتند: برای آنکه شکستگی و فروتنی را شعار خود کرده ایم.
گفت: چرا عمر شما از همه عمرها درازتر است؟
گفتند: برای آنکه حق مردم را می دهیم، و به عدالت حکم می کنیم، و ستم نمی کنیم.
فرمود: چرا قحط در میان شما نمی باشد؟
گفتند: برای آنکه یک لحظه از استغفار غافل نمی شویم.
فرمود: چرا اندوهناک نمی شوید؟
گفتند: برای آنکه نفس خود را به بلا راضی کرده ایم، و خود را پیش از بلا تعزیه و تسلی داده ایم.
فرمود: چرا آفتها و بلاها به شما و اموال شما نمی رسد؟
گفتند: برای آنکه توکل بر غیر خدا نمی کنیم، و باران را از ستاره ها نمی دانیم، و همه چیز را از پروردگار خود می دانیم.
گفت: بگوئید که پدران خود را نیز چنین یافته اید؟
گفتند: پدران خود را نیز چنین یافتیم که مسکینان خود را رحم می کردند، و با فقیران مواسات و برابری می کردند، و کسی اگر بر ایشان ستم می کرد عفو می کردند، و اگر کسی با ایشان بدی می کرد به او نیکی می کردند، و برای گناهکاران خود استغفار می کردند، و با خویشان خود نیکی می کردند، و در امانت خیانت نمی کردند، و راست می گفتند و دروغ نمی گفتند، پس به این سبب خدا کار ایشان را به اصلاح آورد.
پس ذوالقرنین نزد ایشان ماند تا به رحمت الهی واصل شد، و عمر او پانصد سال بود.(948)
و علی بن ابراهیم رحمة الله به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که حق تعالی ذوالقرنین را مبعوث گردانید بسوی قومش، پس ضربتی بر جانب راست سرش زدند و خدا او را میراند پانصد سال، پس او را زنده کرد و باز بر ایشان مبعوث گردانید، پس ضربتی بر جانب چپ سر او زدند که شهید شد، و باز حق تعالی بعد از پانصد سال او را زنده کرد و بسوی ایشان مبعوث گردانید، و پادشاهی تمام روی زمین را از مشرق تا مغرب به او عطا فرمود، و چون به یأجوج و مأجوج رسید سدی در میان ایشان و مردم کشید از مس و آهن و زفت و قطران(949) که مانع شد ایشان را از بیرون آمدن.
پس حضرت فرمود که: هیچیک از یأجوج و مأجوج نمی میرد تا آنکه هزار فرزند نر از صلب او بهم رسد، و ایشان بیشترین مخلوقاتند که خدا خلق کرده است بعد از ملائکه. پس ذوالقرنین از پی سببی رفت - فرمود که: یعنی از پی دلیلی رفت - تا رسید به آنجا که آفتاب طلوع می کند، پس جمعی را دید که عریان بودند و طریقه جامه بعمل آوردن را نمی دانستند، پس از پی دلیل رفت تا به میان دو سد رسید، و از او التماس کردند که سدی برای دفع ضرر یأجوج و مأجوج بسازد، پس امر کرد که پاره های آهن آوردند و در میان آن دو کوه بر روی یکدیگر گذاشتند تا مساوی آن دو کوه شد، پس امر کرد که آتش در زیر آهنها دمیدند تا آنکه به مثابه آتش سرخ شد، پس قطر که صفر باشد گداختند و بر آن ریختند تا سدی شد، پس ذوالقرنین گفت که: این رحمتی است از پروردگار من، پس چون بیاید وعده پروردگار من، آن را با زمین برابر گرداند، و وعده پروردگار من حق است.
فرمود که: چون نزدیک روز قیامت شود در آخر الزمان، آن سد خراب شود، و یأجوج و مأجوج به دنیا بیرون آیند و مردم را بخورند.
پس ذوالقرنین رفت بسوی ناحیه مغرب، و به هر شهری که می رسید می خروشید مانند شیر غضبناک، پس برانگیخته می شد در آن شهر تاریکیها رعد و برق و صاعقه ها که هلاک می کرد هر که مخالفت و دشمنی به او می کرد، پس هنوز به مغرب نرسیده بود که اهل مشرق و مغرب همگی اطاعت او کردند، پس به او گفتند که: خدا را در زمین چشمه ای هست که او را عین الحیاة می گویند، و هیچ صاحب روحی از آن نمی خورد مگر آنکه زنده می ماند تا دمیدن صور، پس حضرت خضر علیه السلام را که بهترین اصحاب او بود نزد خود طلبید با سیصد و پنجاه و نه نفر. و به هر یک ماهی خشک داد و گفت: بروید به فلان موضع که در آنجا سیصد و شصت چشمه است، و هر یک ماهی خود را در چشمه ای بشوئید غیر چشمه دیگران.
پس رفتند به آن موضع و هر یک بر سر چشمه ای رفتند، و چون خضر علیه السلام ماهی خود را در آب فرو برد ماهی زنده شد و در آب روان شد!
خضر علیه السلام تعجب کرد و خود از پی ماهی به آب فرو رفت و از آب خورد، و چون برگشتند، ذوالقرنین به خضر گفت که: خوردن آن آب برای تو مقدر شده بوده است.(950)
و ابن بابویه رضی الله عنه از عبدالله بن سلیمان روایت کرده است که گفت: من در بعضی از کتابهای آسمانی خوانده ام که: ذوالقرنین مردی بود از اهل اسکندریه، و مادرش پیر زالی بود از ایشان، و فرزندی بغیر او نداشت، و او را اسکندروس می گفتند، و او صاحب ادب نیکو و خلق جمیل و عفت نفس بود، از طفولیت تا وقتی که مرد شد. و او در خواب دید که نزدیک شد به آفتاب، و دو قرن آفتاب - یعنی دو طرف آن را - گرفت، چون خواب خود را برای قوم خود نقل کرد او را ذوالقرنین نام کردند، پس بعد از دیدن این خواب همتش عالی شد و آوازه اش بلند گردید، و عزیز شد در میان قوم خود.
پس اول چیزی که بر آن عزم کرد آن بود که گفت: مسلمان شدم و منقاد شدم برای خداوند عالمیان، پس قوم خود را به اسلام خواند، و همگی از مهابت او مسلمان شدند، و امر کرد ایشان را که مسجدی از برای او بنا کنند، و ایشان به جان قبول کردند، و فرمود که: باید طولش چهار صد ذراع و عرضش دویست ذراع و عرض دیوارش بیست و دو ذراع و ارتفاعش صد ذراع بوده باشد.
گفتند: ای ذوالقرنین! از کجا بهم می رسد چوبی که بر در و دیوار این عمارت توان گذاشت که بنایان بر روی آن بایستند و این عمارت را بسازند، یا آنکه آن مسجد را به آن سقف کنند؟
گفت: وقتی که فارغ شوند از بنای دو دیوار آن، آنقدر خاک در میان آن بریزند که با دیوارها برابر شود، و حواله کنید بر هر یک از مؤمنان قدری طلا و نقره موافق حال او، پس آن طلا و نقره را ریزه کنید و با این خاک که در میان مسجد پر می کنید مخلوط سازید، و چون مسجد را از خاک پر کنید بر روی آن خاک برآئید و آنچه خواهید از مس و روی و غیر آن صفیحه ها بسازید و بریزید برای سقف، و سقف را به آسانی درست کنید، و چون فارغ شوید بطلبید فقرا و مساکین را برای بردن این خاک، که ایشان برای آن طلا ونقره که به آن خاک مخلوط است مسارعت و مبادرت خواهند نمود بسوی بیرون بردن آن.
پس بنا کردند مسجد را چنانچه او گفته بود، و سقف درست ایستاد، و فقرا و مساکین نیز مستغنی شدند، پس لشکر خود را قسمت کرد و هر قسمتی را ده هزار کس گردانیده و ایشان را پهن کرد در شهرها، و عزم کرد بر سفر کردن و گردیدن در شهرها.
چون قومش بر اراده او مطلع گردیدند نزد او جمع شدند و گفتند: ای ذوالقرنین! تو را به خدا سوگند می دهیم که ما را از خدمت خود محروم نگردانی، و به شهرهای دیگر مسافرت ننمائی که ما سزاوارتریم به دیدن تو، و تو در میان ما متولد شده ای و در بلاد ما نشو و نما کرده ای و تربیت یافته ای، و اینک مالها و جانهای ما نزد تو حاضر است، هر حکم که در آنها می خواهی بکن، و اینک مادر تو عورتی است پیر، و حقش بر تو از همه کس بزرگتر است، تو را سزاوار نیست که او را نافرمانی کنی و مخالفت نمائی.
جواب گفت که: والله گفته گفته شماست، و رأی رأی شماست، و لیکن من به منزله کسی شده ام که دل و چشم و گوش او را گرفته باشند و از پیش رو او را کشندن و از پی سر او را رانند، و نداند که او را به چه مطلب و به کجا می برند، و لیکن بیائیدای گروه قوم من و داخل این مسجد شوید، و همه مسلمان شوید و مخالفت من منمائید که هلاک می شوید. پس دهقان و رئیس اسکندریه را طلبید و گفت: مسجد مرا آبادان بدار، و مادر مرا صبر فرما در مفارقت من.
پس ذوالقرنین روانه شد، و مادرش در مفارقت او بسیار جزع می کرد، از گریه خود را باز نمی داشت. دهقان حیله ای اندیشه کرد برای تسلی او و عید عظیمی ترتیب داد و منادی خود را فرمود که در میان مردم ندا کند که: دهقان، شما را اعلام کرده است که در فلان روز حاضر شوید.
چون آن روز در آمد، منادی او ندا کرد که: زود بیائید، اما باید کسی که در دنیا مصیبتی یا بلائی به او رسیده باشد در این عید حاضر نشود، باید کسی حاضر شود که عاری از بلاها و مصیبتها باشد.
پس جمیع مردم ایستادند و گفتند: در میان ما کسی نیست که عاری از بلاها و مصیبتها باشد، و هیچیک از ما نیست مگر آنکه به بلائی یا به مردن خویشی و یاری مبتلا شده است.
چون مادر ذوالقرنین این قصه را شنید خوش آمد او را اما غرض دهقان را ندانست که چیست، پس دهقان بعد از چند روز منادی فرستاد که ندا کردند که: ای گروه مردمان! دهقان امر می کند شما را که در فلان روز حاضر شوید، و حاضر نشود مگر کسی که به بلائی و مصیبتی به او رسیده باشد، و دلش به درد آمده باشد، و حاضر نشود کسی که از بلا عاری باشد که خیری نیست در کسی که بلا به او نرسیده باشد.
چون این ندا کرد، مردم گفتند: این مرد اول بخل کرد و آخر پشیمان و شرمنده شد و تدارک امر خود کرد و عیب خود را پوشانید. چون جمع شدند خطبه ای برای ایشان خواند و گفت:
شما را جمع نکرده بودم برای آنچه شما را بسوی آن خوانده بودم از خوردن و آشامیدن، و لیکن شما را جمع کرده ام که با شما سخن بگویم در باب حضرت ذوالقرنین علیه السلام و آن دردی که بر دل ما رسیده است از مفارقت او و محرومی خدمت او، پس یاد کنید حضرت آدم علیه السلام را که حق تعالی به دست قدرت خود او را آفرید، و از روح خود در او دمید، و ملائکه را به سجده او مأمور ساخت، و او را در بهشت خود جای داد، و او را گرامی داشت به کرامتی که احدی از خلق را چنان گرامی نداشته بود، پس او را مبتلا کرد به بزرگترین بلاها که در دنیا تواند بود که بیرون کردن از بهشت بود، و آن معصیتی بود که هیچ چیز جبران نمی کرد. پس بعد از او مبتلا کرد حضرت ابراهیم علیه السلام را به آتش انداختن، و پسرش را ذبح کردن، و حضرت یعقوب را به اندوه و گریه، و حضرت یوسف را به بندگی، و حضرت ایوب را به بیماری، و حضرت یحیی را به ذبح کردن، و حضرت زکریا را به کشتن، و حضرت عیسی را به اسیر کردن، و مبتلا کرد خلق بسیار را که عدد ایشان را غیر از حق تعالی کسی نمی داند.
پس گفت: بیائید برویم و تسلی دهیم مادر اسکندروس را، و ببینیم که صبر او چگونه است، که او مصیبتش در باب فرزندش از همه عظیم تر است.
پس چون به نزد او رفتند گفتند: آیا امروز در آن مجمع حاضر بودی و شنیدی آن سخنان را که در آن مجلس گذشت؟
گفت: بر جمیع امور شما مطلع شدم، و همه سخنان شما را شنیدم، و در میان شما کسی نبود که مصیبت او به مفارقت اسکندروس زیاده از من باشد، و اکنون حق تعالی مرا صبر داد و راضی گردانید و دل مرا محکم گردانید، و امیدوارم که اجر من به قدر مصیبت من باشد، و از برای شما امید اجر دارم به قدر مصیبت شما و الم شما بر ندیدن برادر خود، و به قدر آنچه نیت کردید و سعی کردید در تسلی دادن مادر او، و امیدوارم که حق تعالی بیامرزد مرا و شما را، و رحم کند مرا و شما را.
پس چون آن گروه صبر جمیل آن عاقله جلیله را مشاهده کردند شادان برگشتند.
اما ذوالقرنین، پس رو به جانب مغرب سیر می کرد تا آنکه بسیار رفت، و لشکر او در آن وقت فقرا و مساکین بودند، تا آنکه حق تعالی وحی کرد بسوی او که: تو حجت منی بر جمیع خلایق از مشرق تا مغرب عالم، و این است تأویل خواب تو.
حضرت ذوالقرنین گفت: خداوندا! مرا به امر عظیمی تکلیف می نمائی که قدر آن را بغیر تو کسی نمی داند، پس من به این گروه بسیار به کدام لشکر برابری کنم؟ و به کدام تهیه بر ایشان غالب شوم؟ و به چه حیله ایشان را رام کنم؟ و به کدام صبر شدتهای ایشان را متحمل شوم؟ و به کدام زبان با ایشان سخن بگویم؟ و لغتهای ایشان را چگونه بفهمم؟ و به کدام گوش سخن ایشان را فراگیرم؟ و به کدام دیده ایشان را مشاهده کنم؟ و به کدام حجت با ایشان مخاصمه نمایم؟ و به کدام دل مطالب ایشان را درک کنم؟ و به کدام حکمت تدبیر امور ایشان بکنم؟ و به کدام حلم صبر بر درشتیهای ایشان بکنم؟ و به کدام عدالت به داد ایشان برسم؟ و به کدام معرفت حکم میان ایشان بکنم؟ و به کدام علم امور ایشان را محکم گردانم؟ و به کدام عقل احصای ایشان بکنم؟ و به کدام لشکر با ایشان جنگ کنم؟ بدرستی که نزد من هیچیک از اینها نیست، پس مرا قوت ده بر ایشان، بدرستی که توئی پروردگار مهربان، تکلیف نمی کنی کسی را مگر به قدر استطاعت او، و بار نمی کنی مگر به قدر طاقت او.
پس حق تعالی وحی کرد به او که: بزودی تو را خواهم داد طاقت و توانائی آنچه تو را به آن تکلیف کرده ام، و سینه تو را می گشایم که همه چیز را بشنوی، و فهم تو را گنجایش می دهم که همه چیز را بفهمی، و زبان تو را به همه چیز گویا می گردانم، و احصای امور برای تو می کنم که هیچ چیز از تو فوت نشود، و حفظ می کنم کارهای تو را برای تو که چیزی بر تو مخفی نماند، و پشت تو را قوی می کنم که از هیچ چیز نترسی، و مهابتی در تو می پوشانم که از هیچ چیز هراسان نگردی، و رأی تو را درست می کنم که خطا نکنی، و جسد تو را مسخر تو می گردانم که همه چیز را احساس کنی، و تاریکی و روشنائی را مسخر تو گردانیدم و آنها را دو لشکر از لشکرهای تو نمودم که روشنائی تو را هدایت و راهنمائی کند، و تاریکی تو را حفظ کند و امتها را از عقب تو بسوی تو جمع کند.
پس ذوالقرنین روانه شد با رسالت پروردگار خود، و خدا او را تقویت فرمود به آنچه وعده فرموده بود او را، پس رفت تا گذشت به موضعی که آفتاب در آنجا غروب می کند. و به هیچ امتی از امتها نمی گذشت مگر آنکه ایشان را بسوی خدا می خواند، اگر اجابت می کردند از ایشان قبول می کرد، و اگر قبول نمی کردند ظلمت را بر ایشان مسلط می کرد که تاریک می گردانید شهرها و ده ها و قلعه ها و خانه ها و منازل ایشان را، و داخل دهانها و بینی ها و شکمهای ایشان می شد، و پیوسته متحیر می نمودند تا استجابت دعوت الهی می کردند، و با تضرع و استغاثه به نزد او می آمدند، تا آنکه رسید به محل غروب آفتاب، و دید در آنجا آن امتی را که حق تعالی در قرآن یاد فرموده است، و نسبت به ایشان کرد آنچه نسبت به جماعت دیگر پیشتر کرده بود، تا آنکه از جانب مغرب فارغ شد، و جماعتی چند یافت که عدد ایشان را بغیر از خدا احصا نمی تواند کرد، و قوت و شوکتی بهم رسانید که بغیر از تأیید الهی برای کسی حاصل نمی تواند شد، و لغتهای مختلف و خواهشهای گوناگون و دلهای پراکنده در میان لشکر او بهم رسید، پس در ظلمات با اصحاب خود هشت شبانه روز راه رفت تا رسید به کوهی که به تمام زمین احاطه داشت، ناگاه دید ملکی را به کوه چسبیده است و می گوید: سبحان ربی من الآن الی منتهی الدهر، سبحان ربی من اول الدنیا الی آخرها، سبحان ربی من موضع کفی الی عرش ربی، سبحان ربی من منتهی الظلمة الی النور، پس ذوالقرنین به سجده افتاد و سر برنداشت تا خدا او را قوت داد و یاری کرد بر نظر کردن بسوی آن ملک.
پس آن ملک به او گفت: چگونه قوت یافتی ای فرزند آدم بر اینکه به این موضع برسی، و احدی از فرزندان آدم به اینجا نرسیده است پیش از تو؟
ذوالقرنین فرمود: مرا قوت داد بر آمدن به این موضع آن کسی که تو را قوت داد بر گرفتن این کوه که به تمام زمین احاطه کرده است.
ملک گفت: راست گفتی، و اگر این کوه نباشد زمین با اهلش بگردد و سرنگون شود، و بر روی زمین کوهی از این بزرگتر نیست، و این اول کوهی است که خدا بر روی زمین خلق کرده است، و سرش به آسمان اول چسبیده و ریشه اش در زمین هفتم است، و احاطه دارد به جمیع زمین مانند حلقه، و بر روی زمین هیچ شهری نیست مگر آنکه ریشه ای دارد بسوی این کوه، و چون خدا خواهد زلزله در شهری بهم رسد وحی می کند بسوی من، پس من حرکت می دهم ریشه ای را که به آن شهر منتهی می شود و آن شهر را به حرکت می آورم.
پس چون ذوالقرنین خواست برگردد، به آن ملک فرمود: مرا وصیتی بکن.
ملک گفت: غم روزی فردا را مخور، و عمل امروز را به فردا میفکن، و اندوه مخور بر چیزی که از تو فوت شود، و بر تو باد به رفق و مدارا، و مباش جبار و ظالم و با تکبر.
پس ذوالقرنین برگشت بسوی اصحاب خود و عنان عزیمت به جانب مشرق معطوف نمود، و هر امتی که در میان او و مشرق بودند تفحص می کرد و ایشان را هدایت می نمود به همان طریق که امتهای جانب مغرب را هدایت نمود و مطیع گردانید پیش از ایشان.
و چون از مابین مشرق و مغرب فارغ شد، متوجه سدی شد که خدا در قرآن یاد فرموده است، و در آنجا امتی را دید که هیچ لغت نمی فهمیدند، و میان ایشان و میان سد پر بود از امتی که ایشان را یأجوج و مأجوج می گفتند، و شبیه بودند به بهائم، می خوردند و می آشامیدند و فرزند بهم می رسانیدند، و ذکور و اناث در میان ایشان بود، و رو و بدن و خلقتشان شبیه بود به انسان اما از انسان کوچکتر بودند و در جثه اطفال بودند، و نر و ماده ایشان از پنج شبر بیشتر نمی شدند، و همه در خلقت و صورت مساوی یکدیگر بودند، و همه عریان و برهنه پا بودند، و کرکی داشتند مانند کرک شتر که ایشان را از سرما و گرما نگاهداری می کرد، و هر یک دو گوش داشتند که یکی اندرون و بیرونش مو داشت و دیگری اندرون و بیرونش کرک داشت، و به جای ناخن چنگال داشتند، و نیشها و دندانها داشتند مانند درندگان، و چون به خواب می رفتند یک گوش را فرش و دیگری را لحاف می کردند و سراپای ایشان را فرا می گرفت، و خوراک ایشان ماهی دریا بود، و هر سال ابر بر ایشان ماهی می بارید و به آن ماهی زندگی می کردند در رفاهیت و فراوانی، و چون وقت آن می شد منتظر باریدن ماهی می بودند چنانچه مردم منتظر باریدن باران می باشند، پس اگر می آمد از برای ایشان، فراوانی میان ایشان بهم می رسید و فربه می شدند و فرزندان می آوردند و بسیار می شدند و یک سال به آن معاش می کردند و چیز دیگر غیر آن نمی خوردند، با آنکه به قدری بودند که عددشان را بغیر از خدا کسی احصا نمی کرد.
و اگر سالی ماهی بر ایشان نمی بارید به قحط می افتادند و گرسنه می شدند و نسل ایشان قطع می شد، و عادتشان آن بود که به روش چهارپایان در میان راهها و هر جا که اتفاق می افتاد جماع می کردند، و سالی که ماهی بر ایشان نمی آمد و گرسنه می شدند رو به شهرها می آوردند و به هر جا وارد می شدند افساد می کردند، و هیچ چیز را نمی گذاشتند، و فساد آنها از تگرگ و ملخ و جمیع آفتها بیشتر بود، و رو به هر زمین که می کردند اهل آن زمین از منازل خود می گریختند و آن زمین را خالی می گذاشتند، زیرا کسی با ایشان برابری نمی توانست کرد، و به هر موضع که وارد می شدند چنان فرا می گرفتند آن موضع را که قدر جای پا و محل نشستنی از برای کسی خالی نمی ماند، و احدی از خلق خدا عدد ایشان را نمی دانست، و کسی نمی توانست نظر بسوی ایشان بکند یا نزدیک ایشان برود از بسیاری نجاست و خباثت و کثافت و بدی منظرشان، و به این سبب بر مردم غالب می شدند.
و ایشان را صدائی و فغانی بود، وقتی که رو به زمینی می کردند صدای ایشان از صد فرسخ راه شنیده می شد از بسیاری ایشان مانند صدای باد تندی یا باران عظیمی، و ایشان را همهمه ای بود در شهری که وارد می شدند مانند صدای مگس عسل اما شدیدتر و بلندتر از آن بود به مرتبه ای که با صدای ایشان هیچ صدا را نمی توانست شنید، و چون به زمینی رو می کردند جمیع وحوش و درندگان آن زمین می گریختند، زیرا که تمام آن زمین را احاطه می کردند که جائی برای حیوان دیگر نمی ماند، و امر ایشان از همه عجیب تر بود، و هیچیک از ایشان نبود مگر آنکه می دانست وقت مردن خود را، زیرا که هیچیک از نر و ماده ایشان نمی مرد تا هزار فرزند از ایشان بهم می رسید، و چون هزار فرزند بهم می رسید می دانست که باید بمیرد، دیگر از میان ایشان بیرون می رفت و تن به مرگ می داد.
و ایشان در زمان ذوالقرنین رو به شهرها آورده بودند و از زمینی به زمین دیگر می رفتند و خرابی می کردند، و از امتی به امت دیگر می پرداختند و ایشان را از دیار خود جلا می دادند، و به هر جانبی که متوجه می شدند رو بر نمی گردانیدند، و به جانب راست و چپ متوجه نمی شدند.
پس چون این امت که ذوالقرنین به ایشان رسیده بود، صدای ایشان را شنیدند، همگی جمع شدند و استغاثه کردند به ذوالقرنین که در ناحیه ایشان بود و گفتند: ای ذوالقرنین! ما شنیده ایم آنچه خدا به تو عطا فرموده است از پادشاهی و ملک و سلطنت و آنچه بر تو پوشانیده است از صولت و مهابت و آنچه تو را به آن تقویت فرموده است از لشکرهای اهل زمین از نور و ظلمت، و ما همسایه یأجوج و مأجوج شده ایم، و میان ما و ایشان فاصله ای بغیر از این کوهها چیزی نیست، و راهی میان ما و ایشان نیست مگر از میان این دو کوه، اگر به جانب ما میل کنند ما را از خانه های خود جلا خواهند داد به سبب بسیاری ایشان، و ما را تاب قرار نخواهد بود، و ایشان خلق بی پایانند، و شباهتی به آدمیان دارند اما از قبیل چهارپایان و درندگانند، علف می خورند و حیوانات و وحوش را به روش سباع می درند، و مار و عقرب و سایر حشرات زمین و هر صاحب روحی را می خورند، و هیچیک از مخلوقات خدا مثل ایشان زیاده نمی شوند، و می دانیم که ایشان زمین را پر خواهند کرد، و اهلش را از آن زمین بیرون خواهند کرد، و فساد در زمین خواهند کرد، و ما در هر ساعت خائفیم که اوایل ایشان از میان این دو کوه بر ما ظاهر شوند، و خدا از حیله و قوت به تو عطا فرموده است آنچه به احدی از عالمیان نداده است، آیا ما برای تو خرجی قرار کنیم که در میان ما و ایشان سد بسازی؟
ذوالقرنین فرمود: آنچه خدا به من داده است بهتر است از خرجی که شما به من بدهید، پس شما مرا یاری کنید به قوتی که در میان شما و ایشان سدی بسازم، بیاورید پاره های آهن را.
گفتند: از کجا بیاوریم اینقدر آهن و مس که برای این سد کافی باشد؟
فرمود: من شما را دلالت می کنم بر معدن آهن و مس.
گفتند: به کدام قوت ما قطع کنیم آهن و مس را؟
پس از برای ایشان معدن دیگر بیرون آورد از زیر زمین که آن را سامور می گفتند، و از همه چیز سفیدتر بود، و هر قدری از آن را بر هر چیز که می گذاشتند آن را می گداخت، پس از آن آلتی چند برای ایشان ساخت که به آنها در معدن کار می کردند - و به همین آلت حضرت سلیمان علیه السلام ستونهای بیت المقدس را، و سنگهائی که شیاطین از معدنها برای او می آورند قطع می کرد - پس جمع کردند از آهن و مس برای ذوالقرنین آنچه از برای سد کافی بود، پس گداختند آهنها را و قطعه ها از آن ساختند مانند تخته های سنگ، و به جای سنگ در سد آهن گذاشتند، و مس را گداختند و آن را به جای گل در میان آهنها ریختند، و میان دو کوه یک فرسخ بود.
و فرمود که پی آن را فرو بردند تا به آب رسانیدند، و عرض سد را یک میل نمود، و پاره های آهن را بر روی یکدیگر گذاشتند، و مس را آب می کردند و در میان آهنها می ریختند که یک طبقه از مس بود و یک طبقه از آهن، تا آنکه آن سد برابر آن دو کوه شد، پس آن سد به منزله جامه خیره می نمود از سرخی مس و سیاهی آهن.
پس یأجوج و مأجوج هر سال یک مرتبه به نزد آن سد می آیند، زیرا که ایشان در بلاد می گردند و چون به سد می رسند مانع ایشان می شود و بر می گردند، و پیوسته بر این حال هستند تا نزدیک قیامت که علامات آن ظاهر شود، و از جمله علامات قیامت ظهور قائم آل محمد صلوات الله علیه است، در آن وقت حق تعالی سد را برای ایشان می گشاید، چنانچه خدا فرموده است: تا وقتی که گشوده شود یأجوج و مأجوج، و ایشان از هر بلندی به سرعت روانه شوند.(951)(952)
مؤلف گوید: بعد از این، آنچه در روایت وهب گذشت در این روایت ذکر کرده بود، برای تکرار ذکر نکردیم، و آنچه در این دو روایت مخالفت با روایات سابقه داشته است محل اعتماد نیست.

باب دهم: در بیان قصه های حضرت یعقوب و حضرت یوسف علیهما السلام

به سند صحیح از ابوحمزه ثمالی منقول است که گفت: روز جمعه نماز صبح را با حضرت امام زین العابدین علیه السلام در مسجد مدینه ادا کردم، و چون از نماز و تعقیب فارغ شدند به خانه تشریف بردند، و من نیز در خدمت آن حضرت رفتم، پس طلبیدند کنیزک خود را که سکینه نام داشت و فرمودند: هر سائلی که به در خانه ما بگذرد البته او را طعام بدهید که امروز روز جمعه است.
من عرض کردم: چنین نیست که هر که سؤال کند مستحق باشد.
فرمود: ای ثابت! می ترسم که بعض از آنها که سؤال می کنند مستحق باشند و ما او را طعام ندهیم و رد کنیم پس به ما نازل شود آنچه به یعقوب و آل یعقوب نازل شد، البته طعام بدهید، بدرستی که یعقوب علیه السلام هر روز گوسفندی می کشت و تصدق می کرد بعضی از آن را و بعضی را خود و عیال خود تناول می نمودند، پس در شب جمعه در هنگامی که افطار می کردند سائل مؤمن روزه دار مسافر غریبی که نزد خدا منزلت عظیم داشت بر در خانه یعقوب علیه السلام گذشت و ندا کرد: طعام دهید سائل مسافر غریب گرسنه را از زیادتی طعام خود.
چند نوبت این صدا کرد و ایشان می شنیدند و حق او را نشناختند و سخن او را باور نداشتند، و چون ناامید شد و شب او را فرا گرفت گفت: انا لله و انا الیه راجعون و گریست و شکایت کرد گرسنگی خود را به حق تعالی و گرسنه خوابید، و روز دیگر روزه داشت گرسنه و صبر کرد و حمد خدا بجا آورد، و یعقوب و آل یعقوب علیهم السلام شب سیر خوابیدند، و چون صبح کردند زیادتی طعام شب ایشان مانده بود.
پس حق تعالی وحی فرمود بسوی یعقوب در صبح آن شب که: ای یعقوب! بتحقیق که ذلیل کردی بنده مرا به مذلتی که به سبب آن غضب مرا بسوی خود کشیدی، و مستوجب تأدیب گردیدی، و عقوبت و ابتلای من بر تو و فرزندان تو نازل می گردد.
ای یعقوب! بدرستی که محبوبترین پیغمبران من بسوی من و گرامی ترین ایشان نزد من کسی است که رحم کند مساکین و بیچارگان بندگان مرا، و ایشان را به خود نزدیک کند و طعام دهد، و پناه و امیدگاه ایشان باشد.
ای یعقوب! آیا رحم نکردی ذمیال بنده مرا که سعی کننده است در عبادت من و قانع است به اندکی از حلال دنیا، در شب گذشته در هنگامی که به در خانه تو گذشت در وقت افطارش، و فریاد کرد در در خانه شما که طعام دهید سائل غریب را و راهگذری قانع را، و شما هیچ طعام به او ندادید، و او انا لله و انا الیه راجعون گفت و گریست و حال خود را به من شکایت کرد و گرسنه خوابید و مرا حمد کرد و صبحش روزه داشت، و تو ای یعقوب و فرزندان تو سیر خوابیدند و صبح زیادتی طعام نزد شما مانده بود؛ مگر نمی دانی ای یعقوب که عقوبت و بلا به دوستان من زودتر می رسد از دشمنان من، و این از لطف و احسان من است نسبت به دوستان خود، و استدراج و امتحان من است نسبت به دشمنان خود، بعزت خود سوگند می خورم که به تو نازل کنم بلای خود را، و می گردانم تو را و فرزندان تو را نشانه تیرهای مصیبتهای خود، و تو را در معرض عقوبت و آزار خود در می آورم، پس مهیای بلای من بشوید و راضی باشید به قضای من، و صبر کنید در مصیبتهای من.
ابوحمزه عرض کرد: فدای تو شوم، در چه وقت یوسف علیه السلام آن خواب را دید؟
فرمود: در همان شب که یعقوب و آل یعقوب علیهم السلام سیر خوابیدند و ذمیال گرسنه خوابید، و چون یوسف علیه السلام خواب را دید، صبح به پدر خود یعقوب علیه السلام خواب را نقل کرد و گفت: ای پدر! در خواب دیدم که یازده ستاره و آفتاب و ماه مرا سجده کردند.
چون یعقوب این خواب را از او شنید با آنچه به او وحی شده بود که: مستعد بلا باش به یوسف گفت: این خواب خود را به برادران خود نقل مکن که می ترسم ایشان حیله و مکری در باب هلاک کردن تو بکنند، و یوسف به این نصیحت عمل ننمود و خواب را به برادران خود نقل کرد.
حضرت فرمود: اول بلائی که نازل شد به یعقوب و آل یعقوب حسد برادران یوسف بود نسبت به او به سبب خوابی که از او شنیدند، پس رغبت به یوسف زیاده شد و ترسید که آن وحی که به او رسیده است که مستعد بلا باشد در باب یوسف باشد و بس، پس رغبتش نسبت به او زیاده از فرزندان دیگر بود، چون برادران دیدند نسبت به او مهربانتر است، و او را بیشتر گرامی می دارد و بر ایشان اختیار می کند دشوار نمود بر ایشان، در میان خود مشورت کرده و گفتند: یوسف و برادرش محبوبتر است بسوی پدر ما از ما و حال آنکه ما قوی و تنومندیم و به کار او می آئیم و آنها دو طفلند و به کار او نمی آیند، بدرستی که پدر ما در این باب در گمراهی هویدائی است، بکشید یوسف را یا بیندازید او را در زمینی که دور از آبادانی باشد تا خالی گردد روی پدر شما برای شما - یعنی شفقت او مخصوص شما باشد و رو به دیگری نیاورد - و بوده باشید بعد از او گروه شایستگان، یعنی بعد از این عمل توبه کنید و صالح شوید.
پس در این وقت به نزد پدر خود آمده و گفتند: ای پدر ما! چرا ما را امین نمی گردانی بر یوسف که همراه ما او را بفرستی و حال آنکه ما از برای او ناصح و خیرخواهیم، بفرست او را فردا با ما که بچرد - یعنی میوه ها بخورد و بازی کند - بدرستی که ما او را حفظ کننده ایم از آنکه مکروهی به او برسد.
یعقوب علیه السلام فرمود: بدرستی که مرا به اندوه می آورد اینکه او را از پیش من ببرید، و تاب مفارقت او ندارم، و می ترسم که گرگ او را بخورد و شما از او غافل باشید. پس یعقوب مضایقه می کرد که مبادا آن بلا از جانب حق تعالی در باب یوسف باشد چون از همه بیشتر دوست می داشت او را، پس غالب شد قدرت خدا و قضای او و حکم جاری او در باب یعقوب و یوسف و برادران او، و نتوانست که بلا را از خود و یوسف دفع کند، پس یوسف را به ایشان داد با آنکه کراهت داشت و منتظر بلا بود از جانب حق تعالی در باب یوسف.
چون ایشان از خانه بیرون رفتند بی تاب گردید و به سرعت در عقب ایشان دوید، و چون به ایشان رسید یوسف را از ایشان گرفت و دست در گردن او در آورد و گریست و باز به ایشان داد و برگشت.
پس ایشان روانه شدند و به سرعت یوسف را بردند که مبادا بار دیگر یعقوب علیه السلام بیاید و یوسف را از ایشان بگیرد و دیگر به ایشان ندهد. چون آن حضرت را بسیار دور بردند، در میان بیشه ای داخل کردند و گفتند: او را می کشیم و در این بیشه می اندازیم و شب گرگ او را می خورد.
بزرگ ایشان گفت: مکشید یوسف را و لیکن بیندازید او را در قعر چاه تا بربایند او را بعضی از مردم قافله ها، اگر سخن مرا قبول می کنید و اگر می خواهید در اینکه او را از پدر جدا کنید.
پس آن حضرت را بر سر چاه بردند و در چاه انداختند و گمان داشتند که غرق خواهد شد در آن چاه، چون به ته چاه رسید ندا کرد ایشان را که: ای فرزندان روبین! سلام مرا به پدرم برسانید.
چون صدای او را شنیدند به یکدیگر گفتند: از اینجا حرکت مکنید تا بدانید که او مرده است، پس در آنجا ماندند تا شام شد، و در هنگام خفتن برگشتند بسوی پدر خود گریه کنان و گفتند: ای پدر! ما رفتیم که به گرو تیر بیاندازیم، یا به گرو بدویم و یوسف را نزد متاع خود گذاشتیم، پس گرگ او را خورد. چون سخن ایشان را شنید گفت: انا لله و انا الیه راجعون و گریست و بخاطرش آمد آن وحی که خدا نسبت به او فرموده بود که مستعد بلا باش، پس صبر کرد و تن به بلا داد و به ایشان فرمود: بلکه نفسهای شما امری را برای شما زینت داده است، و هرگز خدا گوشت یوسف را به خورد گرگ نمی دهد پیش از آنکه من مشاهده نمایم تأویل آن خواب راستی را که او دیده بود.
چون صبح شد برادران به یکدیگر گفتند: بیائید برویم و ببینیم حال یوسف چون است، آیا مرده است یا زنده است؟ چون به سر چاه رسیدند جمعی را دیدند از راهگذاران که بر سر چاه جمع شده بودند، و ایشان پیشتر کسی را فرستاده بودند که برای ایشان آب بکشد، چون دلو را به چاه انداخت حضرت یوسف علیه السلام به دلو چسبید، دلو را بالا کشید، پسری را دید که به دلو چسبیده در نهایت حسن و جمال، پس به اصحاب خود گفت: بشارت باد شما را! این پسری است از چاه بیرون آمد.
چون او را بیرون آوردند برادران یوسف رسیدند و گفتند: این غلام ماست، دیروز به این چاه افتاد و امروز آمده ایم که او را بیرون آوریم. و یوسف را از دست ایشان گرفتند و به کناری بردند و گفتند: اگر اقرار به بندگی ما نکنی که تو را به مردم این قافله بفروشیم تو را می کشیم.
یوسف علیه السلام فرمود: مرا مکشید و هر چه خواهید بکنید.
پس او را به نزد مردم قافله بردند و گفتند: این غلام را از ما می خرید؟
شخصی از مردم قافله او را به بیست درهم خرید و برادران یوسف در یوسف از زاهدان بودند - یعنی اعتنائی به شأن او نداشتند و او را به قیمت کم فروختند - و شخصی که او را خریده بود به مصر برد و به پادشاه مصر فروخت، چنانچه حق تعالی می فرماید: گفت آن کسی که او را خریده بود از مصر به زن خود که: گرامی دار یوسف را شاید نفع بخشد ما را در کارهای ما، یا آنکه او را به فرزندی خود برداریم.(953)
راوی گفت: پرسیدم از آن حضرت: چند سال داشت یوسف در روزی که او را به چاه انداختند؟
فرمود: نه سال داشت - و بنا بر بعضی نسخه ها هفت سال،(954) و این صحیح است -.
راوی پرسید: میان منزل یعقوب و میان مصر چقدر راه بود؟
فرمود: دوازده روز.
و فرمود: یوسف در حسن و جمال نظیر نداشت، چون به بلوغ رسید زن پادشاه عاشق او شد و سعی می کرد او را راضی کند که با او زنا کند.
یوسف فرمود: معاذ الله! ما از خانواده ایم که ایشان زنا نمی کنند.
آن زن روزی درها را بر روی خود و یوسف بست و گفت: مترس! و خود را بر روی او انداخت، یوسف خود را رها کرد و رو به درگاه گریخت و زلیخا از عقب او رسید و پیراهنش را از عقب سر کشید تا آنکه گریبانش را درید! پس یوسف خود را رها کرد و با پیراهن دریده بیرون رفت.
در این حال پادشاه در مقابل در به ایشان برخورد، چون ایشان را در این حال دید، زن از برای رفع تهمت از خود، گناه را به یوسف نسبت داد و گفت: چیست جزای کسی که اراده کند با اهل تو کار بدی را مگر آنکه او را به زندان فرستد یا عذابی دردناک به او رسانند؟!
پس قصد کرد پادشاه یوسف را عذاب کند، یوسف علیه السلام فرمود: به حق خدای یعقوب سوگند می خورم که اراده بدی نسبت به اهل تو نکردم بلکه او در من آویخته بود و مرا تکلیف به معصیت می کرد و من از او گریختم، پس بپرس از این طفل که حاضر است کدامیک از ما اراده دیگری کرده بودیم؟! و نزد آن زن طفلی از اهل او بود و به دیدن او آمده بود، پس حق تعالی آن طفل را گویا گردانید و گفت: ای پادشاه! نظر کن به پیراهن یوسف، اگر از پیش دریده شده است، یوسف قصد او کرده است، و اگر از عقب دریده شده است، او قصد یوسف نموده است.
چون پادشاه این سخن غریب را از آن طفل بر خلاف عادت شنید بسیار ترسید، و چون نظر به پیراهن کرد دید از عقب دریده شده است، به زن خود گفت: این از مکرهای شماست و مکرهای شما بزرگ است، پس به یوسف گفت: از این درگذر و این حرف را مخفی دار که کسی از تو نشنود.
و یوسف علیه السلام این سخن را مخفی نداشت و پهن شد در شهر، حتی گفتند زنی چند از اهل شهر که: زن عزیز مصر با جوان خود عشقبازی می کند و او را بسوی خود مایل می گرداند! چون این خبر به زلیخا رسید، آن زنان را طلبید و مجلسی آراست و طعامی برای ایشان مهیا نمود و هر یک را ترنجی و کاردی به دست داد، پس به یوسف گفت: بیرون بیا به مجلس ایشان.
چون نظر ایشان بر جمال آن حضرت افتاد از حسن و جمال آن حضرت مدهوش شده و دستهای خود را به عوض ترنج پاره پاره کرد و گفتند: این بشر نیست مگر فرشته ای گرامی!
زلیخا گفت به ایشان: این است که شما مرا ملامت می کردید در محبت او.
چون زنان از آن مجلس بیرون آمدند، هر یک از ایشان پنهان بسوی یوسف رسولی فرستادند و التماس می نمودند که به دیدن ایشان برود و آن حضرت ابا می فرمود، پس مناجات کرد که: پروردگارا! زندان را بهتر می خواهم از آنچه ایشان مرا به آن می خوانند، و اگر نگردانی از من مکر ایشان را، میل بسوی ایشان خواهم کرد و از جمله بی خردان خواهم بود. پس خدا دور نمود از آن حضرت مکر ایشان را.
چون شایع شد امر یوسف و زلیخا و آن زنان در شهر مصر، پادشاه اراده کرد با آنکه از آن طفل شنیده بود و دانسته بود که یوسف را تقصیری نیست - که او را به زندان فرستد، لذا آن حضرت را به زندان فرستاد و در زندان گذشت آنچه خدا در قرآن یاد فرموده است.(955)
علی بن ابراهیم از جابر انصاری روایت کرده است که: یازده ستاره ای که حضرت یوسف در خواب دید این ستاره ها بودند: طارق، حوبان، ذیال، ذوالکتفین، و ثاب، قابس، عمودان، فیلق، مصبح، وصوح و فروغ.(956)
و به سند معتبر از امام محمد باقر علیه السلام روایت کرده است که: تأویل خوابی که حضرت یوسف علیه السلام دیده بود که یازده ستاره با آفتاب و ماه او را سجده کردند، آن بود که پادشاه مصر خواهد شد و پدر و مادر و برادرانش به نزد او خواهند رفت؛ پس آفتاب، مادر آن حضرت بودو که راحیل نام داشت؛ و ماه، حضرت یعقوب علیه السلام؛ و یازده ستاره، برادران او بودند. چون داخل شدند بر او همه سجده کردند خدا را به شکر آنکه یوسف را زنده دیدند، و این سجده از برای خدا بود نه از برای یوسف.(957) و به سند معتبر دیگر از آن حضرت روایت کرده است که: یوسف علیه السلام یازده برادر داشت، و بنیامین از آنها با او از یک مادر بود، و یعقوب علیه السلام را اسرائیل الله می گفتند، یعنی خالص از برای خدا، یا برگزیده خدا، و او پسر اسحاق پیغمبر خدا بود، و او پسر حضرت ابراهیم خلیل خدا بود، و چون یوسف آن خواب را دید عمر او نه سال بود، چون خواب را به یعقوب علیه السلام نقل کرد یعقوب علیه السلام گفت: ای فرزند عزیز من! خواب خود را با برادران خود مگو، اگر بگوئی برای تو مکری خواهند کرد، بدرستی که شیطان برای انسان دشمنی است ظاهر کننده دشمنی را.
فرمود: یعنی حیله برای دفع تو خواهند کرد.
پس حضرت یعقوب علیه السلام به یوسف علیه السلام گفت: چنانچه این خواب را دیدی، برخواهد گزید تو را پروردگار تو، و تعلیم تو خواهد کرد از تأویل احادیث - یعنی تعبیر خوابها، و یا اعم از آن و از سایر علوم الهی - و تمام خواهد کرد نعمت خود را بر تو به پیغمبری چنانچه تمام کرد نعمت خود را بر دو پدر تو پیش از تو که آنها ابراهیم و اسحاق بودند، بدرستی که پروردگار تو دانا و حکیم است.
و یوسف علیه السلام در حسن و جمال بر همه اهل زمان خود زیادتی داشت، و یعقوب علیه السلام او را بسیار دوست می داشت و بر سایر فرزندان او را اختیار می نمود، و به این سبب حسد بر برادران او مستولی شد و با یکدیگر گفتند چنانچه خدا یاد فرموده است که: یوسف و برادرش محبوبترند بسوی پدر ما از ما و حال آنکه ما عصبه ایم - فرمود که: یعنی جماعتی هستیم - بدرستی که پدر ما در این باب در گمراهی هویداست. پس تدبیر کردند که یوسف را بکشند تا شفقت پدر مخصوص ایشان باشد، پس لاوی در میان ایشان گفت: جایز نیست کشتن او، بلکه او را از دیده پدر خود پنهان می کنیم که پدر او را نبیند و با ما مهربان گردد.
پس آمدند به نزد پدر و گفتند: ای پدر ما! چرا ما را امین نمی گردانی بر یوسف و حال آنکه ما خیرخواه اوئیم. بفرست او را با ما فردا تا بچرد - یعنی گوسفند بچراند - و بازی کند و بدرستی که ما او را محافظت و نگاهبانی می کنیم.
پس خدا بر زبان حضرت یعقوب جاری کرد که گفت: مرا به اندوه می آورد بردن شما او را، می ترسم که گرگ او را بخورد و شما از او غافل باشید.
گفتند: اگر گرگ او را بخورد و ما عصبه ایم و با او همراهیم هر آینه از زیانکاران خواهیم بود. - فرمود: ده نفر تا سیزده نفر را عصبه می گویند -.
پس یوسف را بردند و اتفاق کردند که او را در ته چاه بیندازند، و ما وحی کردیم در چاه بسوی یوسف که: تو خبر خواهی داد ایشان را به این امر در وقتی که ندانند و نشناسند.
حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمود: یعنی جبرئیل بر او نازل شد در چاه و به او گفت که: تو را عزیز مصر جلالت خواهیم گردانید، و برادران تو را محتاج تو خواهیم کرد که بیایند بسوی تو، و تو ایشان را خبر دهی به آنچه امروز نسبت به تو کردند، و ایشان تو را نشناسند که یوسفی.(958)
و از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: در وقتی که این وحی در چاه بر او نازل شد هفت سال داشت.(959)
پس علی بن ابراهیم گفت: چون حضرت یوسف را از پدر خود دور کردند و خواستند بکشند او را، لاوی به ایشان گفت که: مکشید یوسف را بلکه در این چاه بیاندازید او را تا بعضی از رهگذران او را بیابند و با خود ببرند، اگر سخن مرا قبول می کنید.
پس او را بر سر چاه آوردند و گفتند: بکن پیراهن خود را.
یوسف علیه السلام گریست و گفت: ای برادران من! مرا برهنه مکنید.
پس یکی از ایشان کارد کشید و گفت: اگر پیراهن را نمی کنی تو را می کشم؛ پس پیراهن یوسف را کندند و او را به چاه افکندند و برگشتند.
پس یوسف در چاه با خدای خود مناجات کرد و گفت: ای خداوند ابراهیم و اسحاق و یعقوب! رحم کن ضعف و بیچارگی و خردسالی مرا. پس قافله ای از اهل مصر نزدیک آن چاه فرود آمدند و شخصی را فرستادند که برای ایشان آب از چاه بکشد، چون دلو را به چاه فرستاد یوسف علیه السلام به دلو چسبید، چون دلو را بالا کشید طفلی دید که دیده روزگار مانند او در حسن و جمال ندیده است، پس دوید بسوی رفیقان خود و گفت: بشارت باد که چنین غلامی یافتم، می بریم و او را می فروشیم و قیمتش را سرمایه خود می گردانیم. چون این خبر به برادران یوسف علیه السلام رسید به نزد مردم قافله آمدند و گفتند: این غلام ماست! گریخته بود - و پنهان به یوسف گفتند: اگر اقرار به بندگی ما نمی کنی ما تو را می کشیم - پس اهل قافله به یوسف گفتند که: چه می گوئی؟
گفت: من بنده ایشانم.
اهل قافله گفتند که: به ما می فروشید این غلام را؟
گفتند: بلی.
و به ایشان فروختند به شرط آنکه او را به مصر برند و در این بلاد اظهار نکنند، و او را به قیمت کمی فروختند، به درهمی چند معدود که هجده درهم بود، از روی بی اعتنائی به یوسف.(960)
و به سند صحیح از حضرت امام رضا علیه السلام روایت کرده است که: قیمتی که یوسف را به آن فروختند بیست درهم بود،(961) که به حساب این زمان هزار و دویست و شصت دینار فلوس باشد.
و از تفسیر ابوحمزه ثمالی نقل کرده اند که: آنکه یوسف را خرید مالک بن زعیر نام داشت، و تا یوسف را خریدند پیوسته او و اصحابش به برکت آن حضرت خیر و برکت در آن سفر در احوال خود مشاهده می کردند، تا هنگامی که از یوسف علیه السلام مفارقت کردند و او را فروختند دیگر آن برکت از ایشان برطرف شد، و پیوسته دل مالک بسوی یوسف علیه السلام مایل بود، و آثار جلالت و بزرگی در جبین او مشاهده می نمود، روزی از یوسف علیه السلام پرسید که: نسب خود را به من بگوی.
گفت: منم یوسف پسر یعقوب پسر اسحاق پسر ابراهیم علیهم السلام.
پس مالک او را در برگرفت و گریست و گفت: از من فرزند بهم نمی رسد، می خواهم که از خدای خود بطلبی که به من فرزندان کرامت فرماید و همه پسر باشند.
چون حضرت یوسف علیه السلام دعا کرد، خدا دوازده شکم فرزند به او داد، و در هر شکمی دو پسر.(962)
و علی بن ابراهیم روایت کرده است که: چون برادران یوسف خواستند که به نزد یعقوب علیه السلام برگردند، پیراهن یوسف را به خون بزغاله آلوده کردند که چون به نزد پدر آیند بگویند که گرگ او را درید.(963)
و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است که: بزغاله ای را کشتند و پیراهن را به خون آن آلوده کردند، چون این کار را کردند لاوی به ایشان گفت که: ای قوم! ما فرزندان یعقوبیم اسرائیل خدا فرزند اسحاق پیغمبر خدا و فرزند ابراهیم خلیل خدا، آیا گمان می کنید که خدا این خبر را از پدر ما پنهان خواهد کرد؟
گفتند: چه چاره ای کنیم؟
گفت: بر می خیزیم و غسل می کنیم و نماز جماعت می کنیم و تضرع می کنیم بسوی حق تعالی که این خبر را از پدر ما پنهان دارد، بدرستی که خدا بخشنده و کریم است.
پس برخاستند و غسل کردند - در سنت ابراهیم و اسحاق و یعقوب چنان بود که تا یازده نفر جمع نمی شدند نماز جماعت نمی توانستند کرد - و ایشان ده نفر بودند، گفتند: چه کنیم که امام نماز نداریم؟
لاوی گفت: خدا را امام خود می گردانیم.
پس نماز کردند و گریستند و تضرع نمودند به درگاه خدا که این خبر را از پدر ایشان مخفی دارد، پس در وقت خفتن به نزد پدر خود آمدند گریان، و پیراهن خون آلود یوسف را آوردند و گفتند: ای پدر! ما رفتیم که گرو بدویم و یوسف را نزد متاع خود گذاشتیم، پس گرگ او را درید، و تو باور نمی کنی سخن ما را هر چند ما راستگویان باشیم. و پیراهن یوسف را آوردند با خون دروغی.
یعقوب علیه السلام فرمود: بلکه زینت داده است برای شما نفسهای شما امری را، پس من صبر جمیل می کنم و از خدا یاری می جویم بر صبر کردن بر آنچه شما می گوئید از امر یوسف، پس یعقوب فرمود: چه بسیار شدید بوده است غضب این گرگ بر یوسف، و چه مهربان بوده است به پیراهن او که یوسف را را خورده است و پیراهنش را ندریده است! !
پس اهل آن قافله یوسف را بسوی مصر بردند و او را به عزیز مصر فروختند، عزیز مصر چون حسن و جمال او را دید، و نور عظمت و جلال در جبین او مشاهده نمود، به زن خود زلیخا سفارش کرد که: گرامی دار جای او را - یعنی منزلت او را - شاید که او نفعی بخشد به ما، یا او را به فرزندی خود بگیریم.
و عزیز فرزند نداشت، پس گرامی داشتند یوسف را و تربیت کردند، و چون به حد بلوغ رسید، زن عزیز عاشق او شد، و هیچ زنی نظر به یوسف نمی افکند مگر آنکه از عشق او بی تاب می شد، و هیچ مردی او را نمی دید مگر آنکه از محبت او بی قرار می گردید، و روی نورانیش مانند ماه شب چهارده بود.
و زلیخا سعی کرد که یوسف را بسوی خود مایل نماید و با او همخوابه گردد، تا آنکه روزی درها به روی او بست و گفت: زود بیا کام مرا روا کن.
یوسف فرمود: پناه به خدا می برم از آن عمل قبیح که مرا به آن می خوانی، بدرستی که عزیز مرا تربیت کرده است و محل مرا نیکو گردانیده است، بدرستی که خدا رستگار نمی گرداند ستمکاران را.
پس در یوسف در آویخت، و در آن حال یوسف صورت یعقوب را در کنار خانه دید که انگشت خود را به دندان می گزد و می گوید: ای یوسف! تو را در آسمان از پیغمبران نوشته اند، مکن کاری که در زمین تو را از زناکاران بنویسند.(964)
و در حدیث دیگر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: چون زلیخا قصد یوسف علیه السلام کرد، بتی در آن خانه بود، برخاست و جامه ای بر روی آن بت انداخت، یوسف به او فرمود: چه می کنی؟
گفت: جامه بر روی این بت می اندازم که ما را در این حال نبیند، که من از او شرم می کنم.
فرمود: تو شرم می کنی از بتی که نه می شنود و نه می بیند، و من شرم نکنم از پروردگار خود که بر هر آشکار و نهان مطلع است؟!
پس برجست و دوید زلیخا از عقب او دوید، در این حال عزیز در خانه به ایشان رسید، زلیخا به عزیز گفت: چیست جزای کسی که اراده بدی نسبت به اهل تو کند مگر اینکه او را به زندان فرستی یا او را به عذاب درد آوردنده معذب گردانی؟!
یوسف به عزیز گفت: او این اراده بد نسبت به من کرد.
و در آن خانه طفلی در گهواره بود، خدا یوسف را الهام کرد که به عزیز فرمود: از این طفل که در گهواره است بپرس تا او شهادت دهد که من خیانتی نکرده ام.
چون عزیز از طفل سؤال کرد، حق تعالی طفل را در گهواره برای یوسف به سخن آورد و گفت: اگر پیراهن یوسف از پیش رو دریده شده است پس زلیخا راست می گوید و یوسف از دروغگویان است، و اگر پیراهن او از عقب دریده شده است پس زلیخا دروغ می گوید و یوسف از راستگویان است.
چون عزیز نظر به پیراهن یوسف کرد دید از عقب دریده شده است، به زلیخا گفت: این از مکر شماست بدرستی که مکر شما عظیم است، پس به یوسف گفت: از این سخن در گذر و این حرف را مخفی دار که کسی از تو نشنود، و به زلیخا گفت: استغفار کن برای گناه خود، بدرستی که تو از خطاکاران بودی.
پس آن خبر در مصر شهرت یافت و زنان قصه زلیخا را ذکر می کردند و او را ملامت می کردند، چون آن خبر به زلیخا رسید، سرکرده های آن زنان را طلبید و مجلسی برای ایشان آراست و به دست هر یک از ایشان ترنجی و کاردی داد و گفت: این ترنج را پاره کنید، و در آن حال یوسف را داخل آن مجلس کرد، چون زنان را نظر بر جمال یوسف علیه السلام افتاد دست را از ترنج نشناختند و دستهای خود را پاره پاره کردند، پس زلیخا به ایشان گفت که: مرا معذور دارید، این است آنکه مرا ملامت می کردید در محبت او، و من او را بسوی خود خوانده ام و او امتناع می نماید، و اگر نکند من او را به آن امر می کنم هر آینه او را به زندان فرستم به خواری.
پس این روز به شب نرسید که هر یک از آن زنان بسوی یوسف علیه السلام فرستادند و یوسف را بسوی خود خواندند، پس حضرت یوسف دلتنگ شد و با خدا مناجات کرد که: پروردگارا! زندان رفتن محبوبتر است بسوی من از آنچه زنان مرا بسوی آن می خوانند، و اگر تو مکر ایشان را از من نگردانی، میل بسوی ایشان خواهم کرد و از بی خردان خواهم بود. پس حق تعالی دعای او را مستجاب گردانید و حیله ها و مکرهای آن زنان را از او دفع کرد، و زلیخا امر کرد که یوسف را به زندان بردند، چنانچه حق تعالی فرموده است که: ایشان را به خاطر رسید بعد از آن آیتها که بر پاکی دامن یوسف مشاهده کردند، که او را به زندان فرستند تا مدتی.(965)(966)
حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمود: آن آیتها، گواهی طفل در گهواره بود، و پیراهن دریده یوسف علیه السلام از عقب، و دویدن یوسف و زلیخا از عقب او.
چون یوسف قبول قول زلیخا نکرد، حیله ها برانگیخت تا شوهرش یوسف علیه السلام را به زندان فرستاد، و با یوسف داخل زندان شدند دو جوان از غلامان پادشاه که یکی خباز او بود و دیگری ساقی او.(967)
و به روایت دیگر، پادشاه دو کس را به یوسف علیه السلام موکل گردانید که او را محافظت نمایند، چون داخل زندان شدند به یوسف گفتند که: تو چه صناعت داری؟
گفت: من تعبیر خواب می دانم.
پس یکی از ایشان گفت که: من در خواب دیدم انگور برای شراب می فشردم.
یوسف گفت که: از زندان بیرون خواهی رفت و ساقی پادشاه خواهی شد، و منزلت تو نزد او بلند خواهد گردید.
پس دیگری که خباز بود گفت: من در خواب دیدم که نانی چند در میان کاسه بود، بر سر گرفته بودم، مرغان می آمدند از آن می خوردند - و او دروغ گفت، این خواب را ندیده بود -.
پس یوسف علیه السلام به او گفت که: پادشاه تو را می کشد و بر دار می کشد، و مرغان از مغز سر تو خواهند خورد.
پس آن مرد انکار کرد و گفت: من خوابی ندیده بودم.
یوسف علیه السلام گفت: آنچه به شما گفتم واقع خواهد شد.
و پیوسته یوسف علیه السلام نیکی به اهل زندان می کرد، و بیماران ایشان را پرستاری می نمود، و محتاجان را اعانت می کرد، و بر اهل زندان جا را گشایش می داد، پس پادشاه طلبید آن کسی که در خواب دیده بود که انگور برای شراب می فشرد که از زندان نجات دهد، حضرت یوسف علیه السلام به او گفت که: چون نزد پادشاه بروی مرا نزد او یاد کن؛ شیطان از خاطر او فراموش کرد که او را نزد پادشاه یاد کند، و سالها بعد از آن یوسف در زندان ماند.(968)
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که: جبرئیل به نزد حضرت یوسف آمد و گفت: ای یوسف! خداوند عالمیان تو را سلام می رساند و می گوید که: کی تو را نیکوترین خلق خود گردانید؟
پس یوسف علیه السلام فریاد برآورد و پهلوی روی خود را به زمین گذاشت و گفت: تو ای پروردگار من.
پس جبرئیل گفت: خدا می فرماید: کی تو را بسوی پدرت محبوب گردانید از میان برادران تو؟
پس حضرت یوسف فغان برآورد و پهلوی روی خود را بر زمین گذاشت و گفت: تو ای پروردگار من.
جبرئیل گفت که: می فرماید: کی تو را از چاه بیرون آورد بعد از آنکه تو را در چاه انداخته بودند، و یقین به هلاک خود کرده بودی؟
پس یوسف علیه السلام فغان برآورد و پهلوی روی خود را بر زیمن گذاشت و گفت: تو ای پروردگار من.
جبرئیل گفت: بدرستی که پروردگار تو عقوبتی برای تو قرار داده است، برای آنکه استغاثه بغیر او کردی، پس بمان در زندان چندین سال.
چون مدت منقضی شد و رخصت دادند او را که دعای فرج را بخواند، پهلوی روی خود را بر زمین گذاشت و گفت: اللهم ان کانت ذنوبی قد اخلقت وجهی عندک فانی اتوجه الیک بوجه آبائی الصالحین ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب یعنی: خداوندا! اگر بوده باشند گناهان من که کهنه کرده باشند روی مرا نزد تو، پس بدرستی که من متوجه می شوم بسوی تو به روی پدران شایسته خودم ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب، پس خدا او را فرج داد و از زندان نجات بخشید.
راوی گفت: فدای تو شوم! آیا ما هم این دعا را بخوانیم؟
فرمود: مثل این دعا را بخوانید و بگوئید: اللهم ان کانت ذنوبی قد اخلقت وجهی عندک فانی اتوجه الیک بنبیک نبی الرحمة صلی الله علیه و آله و علی و فاطمة و الحسن و الحسین و الائمة علیهم السلام.(969)
و علی بن ابراهیم روایت کرده است که: پادشاه خوابی دید و به وزیران خود گفت که: من در خواب دیدم هفت گاو فربه را که می خوردند آنها را هفت گاو لاغر، و هفت خوشه سبز دیدم که هفت خوشه خشک بر آنها پیچیدند و غالب شدند بر آنها، پس گفت: ای گروه! مرا فتوی دهید در خوابی که دیده ام اگر تعبیر خواب می توانید کرد.
ایشان ندانستند تعبیر آن خواب را و گفتند: این از خوابهای پریشان است، و ما تعبیر این خوابهای پریشان را نمی دانیم. پس آن کسی که یوسف علیه السلام تعبیر خواب او کرده بود، چون از زندان نجات یافت یوسف علیه السلام از او التماس کرده بود که او را به یاد پادشاه بیاورد، در این وقت نزد پادشاه ایستاده بود، بعد از آنکه هفت سال از وقت زندان بیرون آمدن او گذشته بود یوسف علیه السلام به یاد او آمد، به پادشاه عرض کرد که: من شما را خبر می دهم، پس مرا بفرستید به زندان تا از یوسف تعبیر این خواب را معلوم کنم.
چون به نزد یوسف آمد گفت: ای یوسف! ای بسیار راستگو و راست کردار! فتوی ده ما را در هفت گاو فربه که بخورد آنها را هفت گاو لاغر، و هفت خوشه گندم سبز و هفت خوشه خشک، تعبیر این خواب را بگو شاید که من برگردم بسوی پادشاه و اصحاب او و خبر دهم ایشان را، شاید که ایشان بدانند فضیلت و بزرگواری تو را با تعبیر خواب.
حضرت یوسف علیه السلام فرمود: باید زراعت کند هفت سال پیاپی با نهایت اهتمام، پس آنچه درو کنید در این سالها در خوشه خود بگذارید و خرد مکنید، تا کرم در آن نیفتد و ضایع نشود، مگر به قدری که در آن سالها بخورید، پس بیاید بعد از این هفت سال، هفت سال دیگر قحط شدید در آنها باشد که خورده شود در این سالهای قحط آنچه در آن هفت سال پیش ذخیره کرده باشید، پس بیاید بعد از این هفت سال، سالی که باران برای مردم بسیار ببارد و میوه و حاصل فراوان گردد.
پس آن شخص برگشت و بسوی پادشاه آمد و آنچه حضرت یوسف علیه السلام فرموده بود عرض کرد، پادشاه گفت که: بیاورید یوسف را به نزد من.
چون آن رسول بسوی حضرت یوسف علیه السلام برگشت، یوسف گفت: برو به نزد پادشاه و بپرس از او که: چون بود حال آن زنانی که زلیخا حاضر کرده بود و چون مرا دیدند دستهای خود را بریدند؟ بدرستی که پروردگار من به مکرهای ایشان داناست، یعنی بگو که آن زنان را بطلبد و حال من و زلیخا را از ایشان معلوم کند، که ایشان مطلعند بر آنکه من به این سبب به زندان آمدم که تکلیف زلیخا و ایشان را قبول نکردم.
پس عزیز فرستاد آن زنان را طلبید و از ایشان سؤال نمود که: چون بود قصه و کار شما در هنگامی که یوسف را بسوی خود تکلیف می کردید؟
گفتند: تنزیه می کنیم خدا را، و ندانستیم از یوسف هیچ امر بدی.
پس زلیخا گفت که: در این وقت حق ظاهر گردید، و من او را بسوی خود می خواندم، و او از جمله راستگویان بود.
پس حضرت یوسف گفت که: غرض من آن بود که عزیز بداند من در غیبت او به او خیانت نکرده ام، بدرستی که خدا هدایت نمی کند مکر خیانت کنندگان را، و بری نمی دانم نفس خود را از بدی، بدرستی که نفس من بسیار امر کننده است به بدی مگر در وقتی که رحم کند پروردگار من، بدرستی که پروردگار من آمرزنده و مهربان است.
پس عزیز گفت: بیاورید یوسف را به نزد من تا او را از برای خود برگزینم. پس یوسف علیه السلام به نزد او آمد، نظرش بر حضرت یوسف افتاد و با او سخن گفت، و انوار رشد و نیکی و صلاح و عقل و دانائی از غره ناصیه او مشاهده کرد، گفت: بدرستی که تو امروز نزد ما صاحب منزلت و مقرب و امینی، هر حاجت که داری از من بطلب.
یوسف گفت: مرا امین گردان بر خزینه ها و انبارهای زمین مصر که جمیع حاصل زراعتهای آن در تصرف من باشد، بدرستی که من حفظ کننده و نگاهدارنده و دانایم که به چه مصرف صرف کنم.
پس عزیز مصر جمیع حاصلهای مصر را در تصرف آن حضرت گذاشت، چنانچه حق تعالی فرموده است که: چنین تمکین و اقتدار دادیم از برای یوسف در زمین مصر که هر جا خواهد قرار گیرد و به هر طرف حکمش جاری باشد، می رسانیم به رحمت خود هر که را خواهیم در دنیا و آخرت، و ضایع نمی گردانیم مزد نیکوکاران را، و بتحقیق که مزد آخرت بهتر است از برای آنها که ایمان آورده اند و پرهیزکارند.(970)
پس امر کرد یوسف علیه السلام که انبارها را از سنگ و ساروج بنا کردند، و امر کرد که زراعتهای مصر را درو کردند و به هر کس به قدر قوت او داد و باقی را در خوشه گذاشت و خرد نکرد و در انبارها ضبط کرد، و مدت هفت سال چنین می کرد.
چون سالهای خشکسالی و قحط درآمد آن خوشه ها را که ضبط کرده بود بیرون می آورد و به آنچه می خواست می فروخت، و میانه او و پدرش هیجده روز راه بود، و مردم از اطراف عالم بسوی مصر می آمدند که از یوسف علیه السلام طعام بگیرند.
و یعقوب و فرزندانش بر بادیه فرود آمده بودند که در آنجا مقل(971) بسیار بود، پس برادران یوسف قدری از آن مقل گرفتند و بسوی مصر بار بستند که آذوقه از مصر بیاورند. و یوسف علیه السلام خود متوجه فروختن می شد و به دیگری نمی گذاشت، چون برادران یوسف علیه السلام به نزد او آمدند ایشان را شناخت و ایشان او را نشناختند، و آنچه می خواستند به ایشان داد، و در کیل احسان نمود نسبت به ایشان، پس به ایشان گفت: کیستید شما؟ گفتند: ما فرزندان یعقوبیم، او پسر اسحاق است و او پسر ابراهیم خلیل خداست که نمرود او را به آتش انداخت و نسوخت و خدا آتش را بر او سرد و سلامت گردانید.
فرمود: چون است حال پدر شما و چرا او نیامده است؟
گفتند: مرد پیر ضعیفی است.
فرمود: آیا شما را برادری دیگر هست؟
گفتند: برادر دیگر داریم که از پدر ماست و از مادر دیگر است.
فرمود: چون بسوی من برگردید بار دیگر، آن برادر را با خود بیاورید، آیا نمی بینید که من وفا می کنم کیل را، و نیکو رعایت می کنم هر که را بسوی من می آید، پس اگر آن برادر را با خود نیاورید کیلی نخواهد بود شما را نزد من، و شما را نزدیک خود نخواهم طلبید. گفتند: به هر حیله که هست پدرش را راضی خواهیم کرد و در این باب تقصیر نخواهیم کرد.
یوسف علیه السلام به ملازمان خود فرمود که: آن متاعی که ایشان برای قیمت طعام آورده بودند، بی خبر از ایشان در میان بارهای ایشان بگذارید، شاید چون به اهل خود برگردند و بار خود را بگشایند و ببینند که متاع ایشان را پس داده ایم بسوی ما باز برگردند.
چون برادران حضرت یوسف علیه السلام بسوی پدر خود برگشتند گفتند: ای پدر! عزیز مصر گفته است که اگر برادر خود را با خود نبریم طعام به ما کیل نکند، پس بفرست با ما برادر ما را تا طعام از او بگیریم، بدرستی که ما محافظمت کننده ایم او را.
ححضرت یعقوب گفت: آیا امین گردانم شما را بر او چنانچه امین گردانیدم شما را به برادر او پیشتر؟! پس خدا نیکو حفظ کننده ای است، و او رحم کننده ترین رحم کنندگان است.
پس متاعهای خود را گشودند، یافتند سرمایه خود را که برای خریدن طعام برده بودند که به ایشان پس داده اند در میان بارهای ایشان گذاشته اند.
گفتند: ای پدر! زیاده از این احسان نمی باشد که عزیز نسبت به ما کرده است، اینک متاع ما را به ما پس داده است، و از ما قیمت قبول نکرده است، اگر برادر ما را همراه بفرستی آذوقه از برای اهل خود می آوریم و برادر خود را حفظ می کنیم، و به سبب بردن برادر خود یک شتر بار زیاده می گیریم، و آنچه آورده ایم طعامی است اندک، وفا به آذوقه ما نمی کند.
حضرت یعقوب علیه السلام فرمود: هرگز او را با شما نفرستم تا بدهید به من عهدی از جانب حق تعالی، و سوگند به خدا بخورید که البته او را برای من بیاورید مگر آنکه امری روی دهد که اختیار از دست شما به در رود. پس ایشان سوگند خوردند، یعقوب علیه السلام فرمود: خدا بر آنچه ما گفتیم گواه و مطلع است، پس چون ایشان خواستند که بیرون روند یعقوب علیه السلام به ایشان گفت: ای فرزندان من! همه از یک در داخل مشوید مبادا شما را چشم بزنند، و از درهای متفرق داخل شوید، و من دفع نمی توانم کرد از شما آنچه خدا از برای شما مقدر کرده است، حکم نیست مگر از برای او، بر او توکل کنندگان باشید.
و چون برادران داخل شدند نزد حضرت یوسف چنانچه پدر ایشان وصیت کرده بود، هیچ فایده نبخشید هر تدبیری که حضرت یعقوب علیه السلام برای ایشان کرده بود که قضای خدا را از ایشان دفع کند مگر آنکه یعقوب علیه السلام خوفی که در نفس او بود بر بنیامین فرزند خود اظهار نمود، بدرستی که او صاحب علم و دانا بود، و می دانست که تدابیر او مانع تقدیر خدا نمی گردد و لیکن اکثر مردم نمی دانند.
چون ایشان از نزد حضرت یعقوب علیه السلام بیرون رفتند، بنیامین با ایشان چیزی نمی خورد و همنشینی نمی کرد و سخن نمی گفت، چون به خدمت حضرت یوسف علیه السلام رسیدند و سلام کردند، چشم حضرت یوسف به برادرش بنیامین افتاد و به دیدن او شاد شد، چون دید که دور از ایشان نشسته است گفت: تو برادر ایشانی؟
گفت: بلی.
فرمود: چرا با ایشان ننشسته ای؟
بنیامین گفت: از برای اینکهک برادری داشتم که از پدر و مادر با من یکی بود، ایشان او را با خود بردند و او را برنگردانیدند، دعوی کردند که گرگ او را خورد، پس من به سوگند بر خود لازم گردانیدم که در هیچ امری با ایشان مجتمع نشوم تا زنده باشم.
یوسف علیه السلام پرسید: آیا زن خواسته ای؟
گفت: بلی.
فرمود که: فرزند از برای تو بهم رسیده است؟
گفت: بلی.
فرمود: چند فرزند بهم رسانیده ای؟
گفت: سه پسر.
فرمود: چه نام کرده ای ایشان را؟
گفت: یکی را گرگ نام کرده ام، و یکی را پیراهن، و یکی را خون!
فرمود: چگونه این نامها را اختیار کرده ای؟
گفت: از برای اینکه فراموش نکنم برادر خود را، هرگاه که یکی از ایشان را بخوانم برادر خود را بیاد آورم.
پس حضرت یوسف علیه السلام به برادران خود گفت که: بیرون روید؛ و بنیامین را پیش خود نگاه داشت و ایشان بیرون رفتند، و بنیامین را به نزد خود طلبید و گفت: من برادر توام یوسف، پس غمگین مباش به آنچه ایشان کردند و گفت که: می خواهم تو را نزد خود نگاهدارم.
بنیامین گفت: برادران نمی گذارند مرا، زیرا که پدرم عهد و پیمان خدا از ایشان گرفته است که مرا بسوی او برگردانند.
یوسف گفت که: من چاره ای در این باب می کنم و حیله بر می انگیزم، پس آنچه ببینی انکار مکن و برادران را خبر مده.
چون حضرت یوسف علیه السلام طعام را به ایشان داد و احسان فراوانی نسبت به ایشان بعمل آورد، به بعضی از ملازمان خود فرمود: این صاع را در میان بار بنیامین بگذارید - و آن صاعی بود از طلا که به آن کیل می کردند - پس آن را در میان بار بنیامین گذاشتند به نحوی که برادران بر آن مطلع نشدند.
چون ایشان بار کردند، حضرت یوسف علیه السلام فرستاد و ایشان را نگاهداشت، پس امر فرمود منادی را که ندا کرد در میان ایشان که: ای گروه اهل قافله شما دزدانید.
پس برادران حضرت یوسف علیه السلام آمدند و پرسیدند که: چه چیز از شما ناپیدا شده است؟
ملازمان یوسف علیه السلام گفتند که: صاع پادشاه پیدا نیست، و هر که آن را بیاورد یک شتر بار به او می دهیم و ما ضامنیم که به او برسانیم.
پس برادران به حضرت یوسف گفتند که: بخدا سوگند که شما می دانید که ما نیامده بودیم که افساد کنیم در زمین، و نبودیم ما دزدان.
حضرت یوسف علیه السلام فرمود که: پس چیست جزای کسی که صاع به نزد او ظاهر شود و اگر شما دروغگو باشید؟
گفتند: جزای او آن است که او را به بندگی نگاه داری، چنین جزا می دهیم ستمکاران را. و در شریعت حضرت یعقوب علیه السلام چنین بود که هر که دزدی می کرد او را به بندگی می گرفتند.
پس، از برای دفع تهمت، حضرت یوسف علیه السلام فرمود که اول بارهای برادران را بکاوند پیش از بار بنیامین، و چون به بار بنیامین رسیدند صاع در میان بار او ظاهر شد، پس بنیامین را گرفتند و حبس کردند.
و از حضرت صادق علیه السلام پرسیدند که: چگونه حضرت یوسف فرمود که ندا کنند اهل قافله را که شما دزدانید و حال آنکه ایشان دزدی نکرده بودند؟
فرمود که: آنها دزدی نکرده بودند و حضرت یوسف علیه السلام دروغ نگفت، زیرا که غرض حضرت یوسف آن بود که: شما یوسف را از پدرش دزدیدید.
پس برادران حضرت یوسف گفتند که: اگر بنیامین دزدی کرد، برادر او یوسف نیز پیشتر دزدی کرده بود.
پس حضرت یوسف علیه السلام تغافل نمود، جواب ایشان نگفت و در خاطر خود فرمود: بلکه شما بدکردارید چنانچه یوسف را از پدر دزدیدید، و خدا داناتر است به آنچه شما می گوئید.
پس برادران همگی جمع شدند و از بدن ایشان خون زرد می چکید و با حضرت مجادله می کردند در نگاهداشتن برادرش، و عادت فرزندان یعقوب علیه السلام چنین بود که هرگاه غضب بر ایشان مستولی می شد موهای ایشان از جامه ها بیرون می آمد و از سر آن موها خون زرد می ریخت. پس گفتند به حضرت یوسف که: ای عزیز! بدرستی که او را پدری هست پیر و سالدار، پس بگیر یکی از ما را به جای او، بدرستی که می بینیم تو را از نیکوکاران، پس رها کن او را.
یوسف علیه السلام گفت: معاذ الله! پناه به خدا می برم از آنکه بگیریم کسی را جز آن که متاع خود را نزد او یافته ام - و نگفت: مگر کسی که متاع ما را دزدیده است، تا دروغ نگفته باشد - زیرا که اگر دیگری را بگیریم از ستمکاران خواهیم بود.
چون ناامید شدند از برادر خود، خواستند که بسوی پدر خود برگردند، برادر بزرگ ایشان با سرکرده ایشان - که به یک روایت لاوی بود، و به روایت دیگر یهودا، و بنا بر مشهور شمعون بود،(972) و در حدیث دیگر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که یهودا بود(973)- گفت به ایشان که: مگر نمی دانید که پدر شما از شما پیمان خدا گرفت در باب این فرزند، و پیشتر تقصیر کردید در باب یوسف، پس برگردید شما بسوی پدر خود اما من نمی آیم بسوی او، و از زمین مصر به در نمی روم تا رخصت دهد مرا پدر من یا خدا حکم کند از برای من که برادر خود را از ایشان بگیرم و او بهترین حکم کنندگان است. پس به ایشان گفت که: برگردید بسوی پدر خود و بگوئید: ای پدر! بدرستی که پسر تو دزدی کرد و ما گواهی نمی دهیم مگر به آنچه دانستیم، و ما حفظ کننده غیب نبودیم، و سؤال کن از اهل شهری که ما در آنجا بودیم و از اهل قافله که در میان ایشان بودیم، و بدرستی که ما راستگویانیم.
پس برادران یوسف علیه السلام بسوی پدر خود برگشتند و یهودا در مصر ماند و به مجلس حضرت یوسف علیه السلام حاضر شد و در باب بنیامین سخن بسیار گفت تا آنکه آوازها بلند شد و یهودا به غضب آمد، و بر کتف یهودا موئی بود که چون به غضب می آمد آن مو بلند می شد و خون از آن می ریخت و ساکن نمی شد تا یکی از فرزندان یعقوب دست بر او بگذارد؛ چون حضرت یوسف دید که خون از موی او جاری شد و در پیش یوسف علیه السلام طفلی از فرزندان او بازی می کرد و در دستش رمانه ای از طلا بود که با آن بازی می کرد، حضرت یوسف رمانه را از او گرفت و به جانب یهودا گردانید، چون طفل از پی رمانه رفت که آن را بگیرد دستش بر یهودا خورد و غضب او ساکن گردید، پس یهودا به شک افتاد و طفل رمانه را گرفت و بسوی حضرت یوسف برگشت.
باز سخن میان یهودا و یوسف علیه السلام بلند شد تا آنکه یهودا به غضب آمد و موی کتفش برخاست و خون از آن جاری شد، و باز یوسف علیه السلام رمانه را انداخت و طفل از پی آن رفت و دستش بر یهودا خورد و غضبش ساکن شد؛ تا سه مرتبه چنین کرد، پس یهودا گفت: مگر در این خانه کسی از فرزندان یعقوب هست؟!
چون برادران یوسف علیه السلام به نزد یعقوب علیه السلام برگشتند و قصه بنیامین را نقل کردند فرمود که: بلکه نفس شما برای شما امری را زینت داده است و از عمل شما او به حبس افتاده است و اگر نه عزیز چه می دانست که دزد را برای دزدی او به بندگی می باید گرفت، پس صبر جمیل می کنم شاید که حق تعالی همه را برای من بیاورد، بدرستی که او دانا و حکیم است.
پس رو از ایشان گردانید و گفت: زهی تأسف بر یوسف. و سفید شده بود دیده های او و نابینا گردیده بود از اندوه و گریه کردن بر یوسف علیه السلام و پر بود از خشم بر برادران، و به ایشان اظهار نمی نمود.
منقول است که از حضرت صادق علیه السلام پرسیدند که: به چه حد رسیده بود حزن یعقوب علیه السلام بر یوسف علیه السلام؟
فرمود: به اندوه هفتاد زن که فرزندان ایشان مرده باشند، و فرمود که: حضرت یعقوب علیه السلام نمی دانست گفتن انا لله و انا الیه راجعون را، پس به این سبب گفت: وا اسفا علی یوسف.
پس برادران گفتند: بخدا سوگند که ترک نمی کنی یاد کردن یوسف را تا آنکه مشرف بر هلاک گردی یا هلاک شوی.
حضرت یعقوب گفت که: شکایت نمی کنم اندوه عظیم و حزن خود را مگر بسوی خدا، می دانم از لطف و رحمت خدا آنچه شما نمی دانید، ای فرزندان من! بروید و تفحص کنید از یوسف و برادرش و ناامید نشوید از رحمت خدا، بدرستی که ناامید نمی شود از رحمت خدا مگر گروه کافران.
و به سند حسن روایت کرده است که از حضرت امام محمد باقر علیه السلام پرسیدند که: حضرت یعقوب در وقتی که به فرزندانش گفت: بروید و تفحص یوسف و برادر بکنید، آیا می دانست که او زنده است، و حال آنکه بیست سال از او مفارقت کرده بود و چشمهایش از بسیاری گریه بر او نابینا شده بود؟
فرمود که: بلی می دانست که او زنده است، زیرا که دعا کرد از پروردگارش در سحر که ملک موت را به نزد او فرستد، پس ملک موت بر او نازل شد با خوشترین بوی و نیکوترین صورتی، حضرت یعقوب علیه السلام گفت: کیستی؟
گفت: من ملک موتم که از حق تعالی سؤال کردی که مرا بسوی تو فرستد، چه حاجت به من داشتی ای یعقوب؟
فرمود: خبر ده مرا که ارواح را یک جا قبض می کنی از اعوان خود یا متفرق می گیری؟ گفت: بلکه متفرق می گیرم.
پس حضرت یعقوب علیه السلام گفت که: قسم می دهم تو را به خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب که خبر دهی مرا که آیا روح یوسف به تو رسیده است؟
گفت: نه.
پس در آن وقت دانست که او زنده است و با فرزندان خود گفت: ای فرزندان من! بروید و تجسس و تفحص کنید یوسف و برادرش را، و ناامید مشوید از رحمت خدا، بدرستی که ناامید نمی شود از رحمت خدا مگر گروه کافران.
و علی بن ابراهیم روایت کرده است که عزیز مصر به یعقوب علیه السلام نوشت که: اینک پسر تو را - یعنی یوسف را - به قیمت کمی خریدم و او را بنده خود گردانیدم، و پسر دیگر تو بنیامین متاع خود را نزد او یافتم و او را به بندگی گرفتم. پس هیچ چیز بر حضرت یعقوب علیه السلام دشوارتر نبود از این نامه، پس به رسول گفت: باش در جای خود تا جواب نویسم، و نوشت: بسم الله الرحمن الرحیم، این نامه ای است از یعقوب اسرائیل خدا پسر اسحاق ذبیح خدا پسر ابراهیم خلیل خدا، اما بعد، پس فهمیدم نامه تو را که ذکر کرده بودی که فرزند مرا خریده و به بندگی گرفته ای، بدرستی که بلا موکل است به فرزندان آدم، بدرستی که جدم حضرت ابراهیم را نمرود که پادشاه روی زمین بود به آتش انداخت و نسوخت و حق تعالی بر او سرد و سلامت گردانید، و پدرم اسحاق، خدا جد مرا امر کرد که او را به دست خود ذبح کند، پس خواست که او را ذبح کند، خداوند فدا کرد او را به گوسفندی بزرگ؛ و بدرستی که من فرزندی داشتم که هیچکس در دنیا محبوبتر نبود بسوی من از او، و نور دیده من بود، و میوه دل من بود، پس برادرانش او را بیرون بردند و برگشتند و گفتند که: گرگ او را خورد، پس از این اندوه پشت من خم شد و از بسیاری گریه بر او دیده ام نابینا گردیده، و برادری داشت که از مادر او بود و من انس می گرفتم با او، و با برادرانش به نزد تو آمد که از برای ما طعام بیاورند، پس برگشتند و گفتند که: صاع پادشاه را دزدیده و تو او را حبس کرده ای، و ما اهل بیتی نیستیم که دزدی و گناهان کبیره لایق ما باشد، و من سؤال می کنم از تو، و تو را سوگند می دهم به خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب که منت گذاری بر من و تقرب جوئی بسوی خدا و او را به من برگردانی.
چون حضرت یوسف علیه السلام نامه را خواند بر روی خود مالید و بوسید و بسیار گریست - و در روایت دیگر وارد شده است که: چون نامه را گشود از گریه ضبط خود نتوانست کرد، پس برخاست داخل خانه شد، نامه را خواند بسیار گریست، پس روی خود را شست و به مجلس آمد، باز گریه بر او غالب شد و به خانه برگشت و گریست، باز روی خود را شست و بیرون آمد(974) - نظرکرد بسوی برادران خود و گفت: آیا می دانید که چه کردید با یوسف و برادرش در وقتی که جاهل و نادان بودید؟
گفتند: مگر تو یوسفی؟
فرمود که: من یوسفم و این برادر من است، بتحقیق که پروردگار منت گذاشت و انعام کرد بر ما، بدرستی که هر که پرهیزکاری و صبر نماید بر بلاها پس بدرستی که حق تعالی ضایع نمی گرداند مزد نیکوکاران را.
برادران گفتند: بدرستی که خدا تو را اختیار کرده است بر ما در صورت و سیرت، و ما خطاکاران بودیم در آنچه کردیم با تو.
یوسف علیه السلام فرمود که: سرزنشی نیست بر شما امروز، می آمرزد خدا شما را و او ارحم الراحمین است(975)، ببرید این پیراهن مرا پس بیندازید بر روی پدرم تا بینا گردد و شما با پدرم و اهل خود از زنان و فرزندان خود همه بیائید بسوی من.
چون قافله از مصر روانه شد حضرت یعقوب علیه السلام فرمود: بدرستی که من بوی یوسف را می شنوم اگر نگوئید که خرف شده است و عقلش برطرف شده است.
گفتند آنها که حاضر بودند: بخدا قسم که در گمراهی قدیم خود هستی در انتظار یوسف.
چون بشیر آمد، پیراهن را بر روی یعقوب علیه السلام انداخت، پس او بینا گردید و فرمود: آیا نگفتم به شما که من می دانم از رحمت خدا آنچه شما نمی دانید؟!
برادران گفتند: ای پدر ما! استغفار کن از برای ما گناهان ما را بدرستی که ما خطاکاران بودیم.
فرمود: بعد از این استغفار خواهم کرد از برای شما از پروردگار خود، بدرستی که او آمرزنده و مهربان است. این است ترجمه آیات.(976)
و علی بن ابراهیم روایت کرده است که: چون رسول عزیز، نامه را از حضرت یعقوب علیه السلام گرفت و روانه شد، حضرت یعقوب علیه السلام دست بسوی آسمان بلند کرد و گفت: یا حسن الصحبة یا کریم المعونة یا خیرا کله ائتنی بروح منک و فرج من عندک، پس جبرئیل نازل شد و گفت: ای یعقوب! می خواهی تو را تعلیم کنی دعائی چند که چون بخوانی حق تعالی دیده ات را به تو برگرداند و پسرهایت را به تو برساند؟
گفت: بلی.
جبرئیل علیه السلام گفت: بگو یا من لا یعلم احد کیف هو الا هو، یا من سد الهواء بالسماء و کبس الارض علی الماء و اختار لنفسه احسن الاسماء، ائتنی بروح منک و فرج من عندک، پس هنوز طالع نشده بود که پیراهن را آوردند و بر روی او افکندند، حق تعالی دیده او را روشن کرد و فرزندانش را به او برگردانید.(977)
و باز روایت کرده است که: چون عزیز امر کرد که حضرت یوسف علیه السلام را به زندان بردند، حق تعالی علم تعبیر خواب را به او الهام نمود، پس تعبیر خوابهای اهل زندان می کرد؛ چون آن دو جوان خوابهای خود را به او نقل کردند، و تعبیر خوابهای ایشان نمود و گفت به آن جوانی که گمان داشت او نجات خواهد یافت که: مرا یاد کن نزد پادشاه خود، در این حال متوجه جناب مقدس الهی نشد و پناه به درگاه او نبرد، پس حق تعالی وحی نمود به او که: کی نمود به تو آن خواب را که دیدی؟
یوسف علیه السلام گفت: تو ای پروردگار من.
فرمود: کی تو را محبوب گردانید بسوی پدرت؟
گفت: تو ای پروردگار من.
فرمود: کی قافله را بسوی چاه فرستاد که تو را از آن چاه بیرون آورند؟
گفت: تو ای پروردگار من.
فرمود: کی تو را تعلیم نمود آن دعائی را که خواندی و به سبب آن از چاه نجات یافتی؟
گفت: تو ای پروردگار من.
فرمود: کی زبان طفل را در گهواره گویا گردانید تا عذر تو را بیان نمود؟
گفت: تو ای پروردگار من.
فرمود: کی علم تعبیر خواب را به تو الهام نمود؟
گفت: تو ای پروردگار من.
فرمود که: پس چگونه یاری بغیر من جستی و از من یاری نطلبیدی و آرزو کردی از بنده ای از بندگان من که تو را یاد کند نزد آفریده ای از آفریده های من که در قبضه قدرت من است و پناه بسوی من نیاوردی؟ اکنون به سبب این در زندان بمان چندین سال.
پس حضرت یوسف علیه السلام مناجات کرد که: سؤال می کنم از تو به حقی که پدرانم بر تو دادند که مرا فرجی کرامت فرمائی، پس حق تعالی به او وحی نمود که: ای یوسف! کدام حق پدران تو بر من هست؟! اگر پدرت آدم را می گوئی، او را به دست قدرت خود آفریدم و از روح برگزیده خود در او دمیدم و او را در بهشت خود ساکن گردانیدم، و امر کردم او را که نزدیک یک درخت از درختان بهشت نرود، پس مرا نافرمانی کرد، چون توبه کرد توبه او را قبول نمودم؛ و اگر پدرت نوح را می گوئی، او را از میان خلق خود برگزیدم و او را پیغمبر گردانیدم، و چون قوم او او را نافرمانی کردند دعا کرد برای هلاک ایشان، دعای او را مستجاب کردم و قوم او را غرق کردم و او را و هر که به او ایمان آورده بود در کشتی نجات دادم؛ و اگر پدرت ابراهیم را می گوئی، او را خلیل خود گردانیدم، از آتش نجات بخشیدم و آتش نمرود را بر او سرد ساختم؛ و اگر پدرت یعقوب را می گوئی، دوازده پسر به او بخشیدم، و چون یکی را از نظر او غایب گردانیدم آنقدر گریست که دیده ایش نابینا شد، و بر سر راهها نشست ومرا بسوی خلق من شکایت نمود، پس چه حق پدران تو بر من هست؟
در آن حال جبرئیل علیه السلام گفت: ای یوسف! بگو اسألک بمنک العظیم و احسانک القدیم یعنی: سؤال می کنم از تو به حق نعمتهای بزرگ تو و احسانهای قدیم تو، چون این را گفت، عزیز آن خواب را دید و باعث فرج او گردید.(978)
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که: زندانبان به حضرت یوسف علیه السلام گفت: تو را دوست می دارم.
حضرت یوسف فرمود که: هیچ بلا به من نرسید مگر از دوستی مردم! عمه ام چون مرا دوست داشت، مرا به دزدی متهم ساخت! و چون پدرم مرا دوست داشت برادرانم از حسد، مرا به بلاها انداختند! و چون زلیخا مرا دوست داشت به زندان افتادم!
و فرمود که: حضرت یوسف علیه السلام در زندان به حق تعالی شکایت نمود که: به چه گناه مستحق زندان شدم؟
پس خدا وحی نمود بسوی او که: تو خود اختیار نمودی زندان را در وقتی که گفتی: پروردگارا! زندان را دوست تر می دارم از آنچه مرا بسوی آن می خوانند زنان، چرا نگفتی که عافیت محبوبتر است بسوی من از آنچه مرا بسوی آن می خوانند.(979)
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که: چون برادران حضرت یوسف علیه السلام او را به چاه انداختند، جبرئیل در چاه بر او نازل شد و گفت: ای پسر! کی تو را در این چاه انداخت؟
یوسف علیه السلام گفت: برادران من برای قرب و منزلتی که نزد پدر خود داشتم حسد مرا بردند و به این سبب مرا در چاه انداختند.
جبرئیل گفت: می خواهی از چاه بیرون روی؟
یوسف علیه السلام گفت: اختیار من با خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب است.
جبرئیل گفت: خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب می فرماید که این دعا را بخوان: اللهم انی اسألک بان لک الحمد کله لا اله الا انت الحنان المنان بدیع السموات و الارض ذوالجلال و الاکرام صل علی محمد و آل محمد و اجعل لی من امری فرجا و مخرجا و ارزقنی من حیث احتسب و من حیث لا احتسب، پس چون یوسف علیه السلام پروردگار خود را به این دعا خواند، خدا او را از چاه نجات بخشید و از مکر زلیخا خلاصی داد و پادشاهی مصر را به او عطا کرد از جهتی که گمان نداشت.(980)
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که: چون ابراهیم علیه السلام را در آتش انداختند، جبرئیل علیه السلام جامه ای از جامه های بهشت آورد و بر او پوشانید که گرما و سرما در او اثر نکند؛ چون ابراهیم علیه السلام را وقت مرگ رسید در بازوبندی گذاشت و بر اسحاق علیه السلام بست، و اسحاق بر یعقوب علیه السلام بست، و چون یوسف علیه السلام متولد شد، یعقوب علیه السلام آن را در گردن یوسف آویخت و در گردن او بود و در آن حوالی که بر او گذشت، پس چون یوسف علیه السلام پیراهن را از میان تعویذ بیرون آورد در مصر، یعقوب علیه السلام در فلسطین شام بوی آن را شنید و گفت: من بوی یوسف را می شنوم، و آن همان پیراهن بود که از بهشت آورده بودند.
راوی عرض کرد: فدای تو شوم! آن پیراهن به کی رسید؟
فرمود که: به اهلش رسید. پس فرمود که: هر پیغمبری که علمی یا غیر آن به میراث گذاشت همه منتهی شد به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، و از او به اوصیای او رسید، و یعقوب علیه السلام در فلسطین بود و چون قافله از مصر روانه شد یعقوب علیه السلام بوی پیراهن را شنید، و بو از آن پیراهن بود که از بهشت آورده بودند، و آن میراث به ما رسیده است و نزد ما است.(981)
و به سند موثق از حضرت امام رضا علیه السلام روایت کرده است که حکم در میان فرزندان یعقوب علیه السلام چنان بود که اگر کسی چیزی را بدزدد او را به بندگی بگیرند، یوسف علیه السلام در وقتی که طفل بود در نزد عمه خود می بود، و عمه او، او را بسیار دوست می داشت، و اسحاق علیه السلام کمربندی داشت که آن را به یعقوب علیه السلام پوشانیده بود، آن کمربند نزد خواهرش بود؛ چون یعقوب علیه السلام یوسف را از خواهرش طلبید که به نزد خود بیاورد، خواهرش بسیار دلگیر شد و گفت: بگذار که او را خواهم فرستاد، پس کمربند را در زیر جامه های یوسف علیه السلام بر کمر او بست، و چون یوسف علیه السلام نزد پدرش آمد عمه اش آمد و گفت: کمربند را از من دزدیده اند، تفحص کرد و از کمر یوسف علیه السلام گشود، پس گفت: یوسف کمربند مرا دزدیده است، من او را به بندگی می گیرم؛ و به این حیله یوسف را به نزد خود برد، و این بود مراد برادران یوسف که گفتند در وقتی که یوسف علیه السلام بنیامین را گرفت که: اگر او دزدی کرد، برادر او هم پیش از او دزدی کرد.(982)
علی بن ابراهیم روایت کرده است که: چون برادران یوسف علیه السلام پیراهن را آوردند و بر روی یعقوب انداختند دیده هایش بینا شد و با ایشان گفت: نگفتم به شما که من از خدا می دانم آنچه شما نمی دانید؟
پس ایشان گفتند: ای پدر! طلب آمرزش گناهان ما از پروردگار خود بکن که ما خطا کرده بودیم.
گفت: بعد از این طلب آمرزش خواهم کرد برای شما از پروردگار خود، بدرستی که او آمرزنده و مهربان است.(983)
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که تأخیر کرد ایشان را تا سحر که دعا در سحر مستجاب است.(984)
و در روایت دیگر فرمود: تأخیر کرد تا سحر شب جمعه.(985)
پس روایت کرده است که: چون یعقوب علیه السلام با اهل و فرزندانش داخل مصر شدند، یوسف علیه السلام بر تخت سلطنت نشست و تاج پادشاهی بر سر گذاشت و خواست که پدرش او را بر این حال مشاهده نماید، چون یعقوب علیه السلام داخل مجلس یوسف علیه السلام شد و یعقوب و برادران یوسف همه به سجده افتادند، یوسف علیه السلام گفت: ای پدر! این بود تأویل آن خواب که من دیده بودم پیشتر، خدا خواب مرا راست گردانید و احسان کرد بسوی من که مرا از زندان نجات بخشید و به پادشاهی رسانید، و شما را از بادیه بسوی من حاضر گردانید بعد از آنکه شیطان میان من و برادرانم افساد کرده بود، بدرستی که پروردگار من صاحب لطف و احسان است، و آنچه را خود خواهد به لطف و تدبیر بعمل می آورد، بدرستی که او دانا و حکیم است.(986)
و به سند معتبر منقول است که از حضرت امام علی نقی علیه السلام پرسیدند: چگونه سجده کردند یعقوب و فرزندانش یوسف را و ایشان پیغمبران بودند؟
فرمود: آنها یوسف را سجده نکردند، بلکه سجده ایشان طاعت خدا بود و تحیت یوسف، چنانچه سجده ملائکه برای آدم طاعت خدا بود و تحیت آدم بود، پس یعقوب و فرزندانش با یوسف علیه السلام همگی سجده شکر کردند برای خدا به شکرانه آنکه ایشان را با یکدیگر جمع گردانید، نمی بینی که در آن وقت یوسف علیه السلام در مقام شکر گفت: پروردگارا! بتحقیق که عطا کردی مرا از ملک و سلطنت و تعلیم فرمودی مرا از تعبیر خوابها - یا اعم از آن و سایر علوم - تو یاور و متکفل امور منی در دنیا و آخرت، بمیران مرا منقاد خود و به دین اسلام، و ملحق گردان مرا به صالحان.(987)
باز علی بن ابراهیم روایت کرده است که: پس جبرئیل بر یوسف علیه السلام نازل شد و گفت: ای یوسف! دست خود را بیرون آور، چون بیرون آورد، از میان انگشتان او نوری خارج شد یوسف علیه السلام گفت: ای جبرئیل! این چه نور بود؟
گفت: این پیغمبری بود که خدا از صلب تو بیرون کرد به سبب آنکه برای تعظیم پدر خود برنخاستی، پس خدا نور پیغمبری را از صلب یوسف بیرون برد که فرزندان او پیغمبر نشوند و در فرزندان لاوی برادر او قرار داد، زیرا که چون خواستند یوسف را بکشند لاوی گفت: مکشید او را و در چاه بیندازید، پس خدا به جزای آنکه مانع کشتن آن حضرت شد پیغمبری را در صلب او قرار داد، و همچنین در وقتی که خواستند برادران بعد از حبس بنیامین بسوی پدر خود برگرداند لاوی گفت: از زمین مصر حرکت نمی کنم تا رخصت دهد مرا پدر من یا خدا حکم کند برای من و او بهترین حکم کنندگان است، حق تعالی این سخن او را پسندید و باعث دیگری بر حصول پیغمبری در اولاد او گردید، پس پیغمبران بنی اسرائیل همه از اولاد لاوی پسر یعقوب علیه السلام بودند، و موسی علیه السلام نیز از فرزندان او بود، موسی بن عمران پسر یصهر بن فاهیث بن لاوی بود.
پس یعقوب علیه السلام به یوسف فرمود: ای فرزند! مرا خبر ده که برادران با تو چه کردند در وقتی که تو را از نزد من بیرون بردند؟
گفت: ای پدر! مرا معاف دار از این امر.
یعقوب فرمود: اگر همه را نمی گوئی بعضی را بگو.
گفت: ای پدر! چون مرا به نزدیک چاه بردند گفتند: پیراهن خود را بکن.
گفتم: ای برادران! از خدا بترسید و مرا برهنه مکنید.
پس کارد بر روی من کشیدند و گفتند: اگر پیراهن را نمی کنی تو را می کشیم.
پس بناچار آن را کندم و مرا عریان در چاه انداختند.
چون یعقوب این را شنید نعره ای زد و بیهوش شد، چون به هوش آمد فرمود: ای فرزند! دیگر بگو.
گفت: ای پدر! تو را قسم می دهم به خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب علیه السلام که مرا معاف داری، پس او را معاف داشت.
و روایت کرده اند که: در اثنای سالهای قحط، عزیز مرد و زلیخا محتاج شد به حدی که از مردم سؤال می کرد، و یوسف علیه السلام پادشاه شد و او را عزیز می گفتند. مردم به زلیخا گفتند: بر سر راه عزیز بنشین شاید بر تو رحم کند.
گفت: من شرم می کنم از او.
چون مبالغه کردند بر سر راه یوسف علیه السلام نشست، چون آن حضرت با کوکبه پادشاهی پیدا شد زلیخا برخاست و گفت: منزه است آن خداوندی که پادشاهان را به معصیت خود بنده گردانید، و بندگان را به طاعت خود به پادشاهی رسانید.
یوسف علیه السلام فرمود: تو زلیخائی؟
گفت: بلی.
پس فرمود که او را به خانه آن حضرت بردند و در آن وقت زلیخا بسیار پیر شده بود، پس یوسف علیه السلام به او فرمود: آیا تو با من چنین و چنان نکردی؟
عرض کرد: ای پیغمبر خدا! مرا ملامت مکن که من مبتلا به سه چیز شده بودم که هیچکس به آنها مبتلا نشده بود.
فرمود: آنها کدام بود ؟
عرض کرد: مبتلا شده بودم به محبت تو و خدا در دنیا نظیر تو را خلق نکرده است در حسن و جمال، و مبتلا شده بودم به اینکه در مصر زنی از من مقبولتر نبود و کسی مالش از من بیشتر نبود، و شوهر من عنین بود.
پس یوسف علیه السلام به او فرمود: چه حاجت داری؟
گفت: می خواهم دعا کنی خدا جوانی مرا به من برگرداند.
آن حضرت دعا کرد و خدا او را به جوانی برگردانید، و یوسف او را خواست و او باکره بود.(988)
تا اینجا روایت علی بن ابراهیم بود، و بر اکثر مضامین آنچه روایت کرده است، روایات معتبره بسیار وارد است که ما برای اختصار ترک کردیم.
ابن بابویه رحمةالله به سند خود از وهب بن منبه روایت کرده است که گفتن در بعضی از کتابهای خدا دیدم که: یوسف علیه السلام گذشت با لشکر خود بر زلیخا و او بر مزبله ای نشسته بود، چون زلیخا اسباب سلطنت و شوکت آن حضرت را مشاهده نمود گفت: حمد و سپاس خداوندی را سزاست که پادشاهان را به معصیت ایشان بنده گردانید، و بندگان را به طاعت ایشان پادشاه گردانید، محتاج شده ایم تصدق کن بر ما!
یوسف علیه السلام فرمود: نعمت خدا را حقیر شمردن و کفران آن نمودن مانع دوامش می گردد، پس بازگشت کن بسوی خدا تا چرک گناه را به آب توبه از تو بشوید، بدرستی که محل استجابت دعا و شرط آن پاکیزگی دلها و صافی عملهاست.
زلیخا گفت: هنوز در مقام توبه و انابه و تدارک گذشته ها بر نیامده ام، و شرم می کنم از خدا که در مقام استعطاف در آیم و طلب رحمت از جناب مقدس او بنمایم، و هنوز دیده آب خود را نریخته است و بدن ادای حق ندامت خود نکرده است و در بوته طاعات گداخته نشده است.
یوسف علیه السلام فرمود: پس سعی و اهتمام کن در توبه و شرایط آن که راه عمل باز و تیر دعا به هدف اجابت می رسد، پیش از آنکه عدد ایام و ساعات عمر مقتضی شود و مدت حیات بسر آید.
زلیخا گفت: عقیده من نیز این است و عنقریب خواهی شنید - اگر بعد از من بمانی - سعی مرا.
پس آن حضرت فرمود پوست گاوی پر از طلا به او بدهند، زلیخا گفت که: قوت البته از جانب خدا مقدر است و می رسد، و من فراوانی روزی و راحت عیش و زندگانی را نمی خواهم تا اسیر سخط پروردگار خود گردم.
پس بعضی از فرزندان یوسف علیه السلام به آن حضرت عرض کرد: ای پدر! کی بود این زن که از برای او جگرم پاره پاره شد و دلم بر او نرم شد؟
فرمود: این دابه فرح و شادی(989) است که اکنون در دام انتقام خدا گرفتار است.
پس یوسف او را به عقد خود در آورد و چون همخوابه او گردید او را باکره دید! از او پرسید: چگونه باکره ماندی و سالها شوهر داشتی؟
گفت: شوهر من عنین بود و قادر بر مقاربت نبود.(990)
و در حدیث معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: چون زلیخا بر سر راه یوسف علیه السلام نشست، آن حضرت او را شناخت و فرمود: برگرد که تو را غنی می گردانم، پس صد هزار درهم برای او فرستاد.(991)
و به سند معتبر منقول است که: ابوبصیر از حضرت صادق علیه السلام پرسید که: یوسف علیه السلام در چاه چه دعا خواند که باعث نجات او شد؟
فرمود: چون یوسف را به چاه انداختند و از حیات خود ناامید گردید عرض کرد: اللهم انی کانت الخطایا و الذنوب قد اخلقت وجهی عندک فلن ترفع لی الیک صوتا و لن تستجیب لی دعوة فانی اسألک بحق الشیخ یعقوب فارحم ضعفه و اجمع بینی و بینه فقد علمت رقته علی و شوقی الیه یعنی: خداوندا! اگر خطاها و گناهان البته کهنه کرده است روزی مرا نزد تو، پس بلند نمی کنی از برای من بسوی خود آوازی را، و مستجاب نمی گردانی از برای من دعائی را، پس بدرستی که من سؤال می کنم از تو به حق مرد پیر، یعقوب، پس رحم کن ضعف او را و جمع کن میان من و میان او، پس بتحقیق می دانی رقت او را بر من و شوق مرا بسوی او.
ابوبصیر گفت: پس حضرت صادق علیه السلام گریست و فرمود: من در دعا می گویم اللهم ان کانت الخطایا و الذنوب قد اخلقت وجهی عندک فلن ترفع لی الیک صوتا فانی اسألک بک فلیس کمثلک شی ء و اتوجه الیک بمحمد نبیک نبی الرحمة یا الله یا الله یا الله یا الله.
پس حضرت صادق علیه السلام فرمود: این دعا را بخوانید و بسیار بخوانید که من بسیار می خوانم نزد شدتها و غمهای عظیم.(992)
و در حدیث معتبر دیگر فرمود که: جبرئیل به نزد یوسف علیه السلام آمد در زندان و گفت: بعد از هر نماز واجب سه نوبت این دعا را بخوان: اللهم اجعل لی من امری فرجا و مخرجا و ارزقنی من حیث احتسب و من حیث لا احتسب.(993)
و شیخ طوسی رحمة الله ذکر کرده است که: حضرت یوسف علیه السلام در روز سوم ماه محرم از زندان خلاص شد.(994)
و ابن بابویه رحمة الله به سند معتبر از عبدالله بن عباس روایت کرده است که: چون رسید به آل یعقوب آنچه به سایر مردم رسید از تنگی طعام، یعقوب فرزندان خود را جمع کرد و به ایشان فرمود: ای فرزندان من! شنیده ام که در مصر طعام نیکو می فروشند، و صاحبش مرد صالحی است که مردم را حبس نمی کند و زود روانه می کند، پس بروید و از او طعامی بخرید که انشاء الله به شما احسان خواهد کرد. پس فرزندان یعقوب تهیه خود را گرفته و روانه شدند، چون وارد مصر شدند به خدمت یوسف علیه السلام رسیدند، آن حضرت ایشان را شناخت و ایشان او را نشناختند، پس از ایشان پرسید: شما کیستید؟
گفتند: ما فرزندان یعقوب پسر اسحاق پسر ابراهیم خلیل خدائیم، و از کوه کنعان آمده ایم.
یوسف فرمود: پس شما فرزند سه پیغمبرید و شما صاحبان حلم و بردباری نیستید، و در میان شما وقار و خشوع نیست، شاید شما جاسوس بعضی از پادشاهان بوده باشید و برای جاسوسی به بلاد من آمده باشید.
گفتند: ای پادشاه! ما جاسوس نیستیم و از اصحاب حرب نیستیم، اگر بدانی پدر ما کیست هر آینه ما را گرامی خواهی داشت، بدرستی که او پیغمبر خداست و فرزند پیغمبران خداست و بسیار اندوهناک است.
یوسف فرمود: به چه سبب او را اندوه عارض شده است و حال آنکه او پیغمبر و پیغمبرزاده است و بهشت جایگاه اوست، و او نظر می کند به مثل شما پسران با این بسیاری و توانایی شما شاید حزن او به سبب سفاهت و جهالت و دروغ و کید و مکر شما باشد؟ گفتند: ای پادشاه! ما بی خرد و سفیه نیستیم، و اندوه او از جانب ما نیست، و لیکن او پسری داشت که به حسب سن از ما کوچکتر بود و او را یوسف می گفتند، روزی با ما به شکار بیرون آمد و گرگ او را خورد و از آن روز تا حال پیوسته غمگین و اندوهناک و گریان است.
یوسف فرمود: همه از یک پدر هستید؟
گفتند: پدر ما یکی است و مادرهای ما متفرق است.
فرمود: چرا پدر شما همه فرزندان خود را فرستاده است، یکی را برای خود نگاه نداشته است که مونس او باشد و از او راحت یابد؟
گفتند: یک برادر ما که از ما خردسالتر بود نزد خود نگاه داشت.
فرمود: چرا او را از میان شما اختیار کرد؟
گفتند: برای آنکه بعد از یوسف او را بیش از ما دوست می دارد.
فرمود: من یکی از شما را نزد خود نگاه می دارم و بروید شما به نزد پدر خود و سلام مرا به او برسانید و بگوئید به او که آن فرزندی را که می گوئید نزد خود نگاه داشته است برای من بفرستد تا خبر دهد مرا که چه چیز باعث حزن او گردیده است، و چرا پیش از وقت پیری پیر شده است، و سبب گریه و نابینا شدن او چیست؟
پس ایشان میان خود قرعه زدند و قرعه به اسم شمعون بیرون آمد پس او را نگهداشت و طعام برای ایشان مقرر فرمود و ایشان را روانه کرد.
چون برادران، شمعون را وداع کردند به ایشان گفت: ای برادران! ببینید که من به چه امر مبتلا شدم و سلام مرا به پدرم برسانید.
چون ایشان به نزد یعقوب علیه السلام آمدند سلام ضعیفی بر آن حضرت کردند.
فرمود: چرا چنین سلام ضعیفی کردید، و چرا در میان شما صدای خود شمعون را نمی شنوم؟
گفتند: ای پدر ما! بسوی تو می آئیم از نزد کسی که ملکش از همه پادشاهان عظیمتر است، و کسی مثل او ندیده است در حکمت و دانائی و خشوع و سکینه و وقار، و اگر تو را شبیهی هست او شبیه توست، و لیکن ما اهل بیتیم که از برای بلا خلق شده ایم، پادشاه ما را متهم کرد و گفت: من سخن شما را باور ندارم تا پدر شما بنیامین را برای من بفرستد و بگوید به او که سبب حزنش و پیریش و گریه کردن و نابینا شدنش چیست.
یعقوب علیه السلام گمان کرد که این نیز مکری است که ایشان کرده اند که بنیامین را از نزد او دور کنند، گفت: ای فرزندان من! بد عادتی است عادت شما، به هر جهتی که رفتید یکی از شما کم می شود، من او را با شما نمی فرستم.
چون فرزندان متاع خود را گشودند و دیدند که متاعشان را در میان طعام گذاشته اند و به ایشان برگردانیده اند به نزد یعقوب آمدند خوشحال و گفتند: ای پدر! کسی مثل این پادشاه ندیده است، و از گناه بیش از همه کس پرهیز می کند، اینک متاع ما را که به قیمت طعام برای او برده بودیم به ما پس داده است از ترس گناه، و ما این سرمایه را می بریم و آذوقه از برای اهل خود می آوریم و برادر خود را حفظ می کنیم و یک شتر بار از برای او آذوقه بیشتر می گیریم.
یعقوب علیه السلام فرمود: می دانید که بنیامین محبوبترین شماست بسوی من بعد از یوسف، و انس من به او است و استراحت من از میان شما به اوست، او را با شما نمی فرستم تا پیمانی از خدا به من بدهید که او را بسوی من برگردانید مگر آنکه شما را امری رو دهد که اختیار از دست شما بیرون رود، پس یهودا ضامن شد و ایشان بنیامین را با خود برداشته متوجه مصر شدند.
چون به خدمت یوسف علیه السلام رسیدند فرمود: آیا پیغام مرا به پدر خود رسانیدید؟
گفتند: بلی و جوابش را با این پسر آورده ایم، از او بپرس آنچه خواهی.
فرمود: ای پسر! پدرت چه پیغام فرستاده؟
بنیامین گفت: مرا بسوی تو فرستاده است و تو را سلام می رساند و می گوید: بسوی من فرستادی و سؤال کردی از سبب حزن من، و از سبب زود پیر شدن من پیش از وقت پیری، و از سبب گریستن و نابینا شدن من، بدرستی که هر که یاد آخرت بیشتر می کند حزن و اندوهش بیشتر می باشد، و زود پیر شدن من به سبب یاد روز قیامت است، و مرا گریانید و دیده مرا سفید گردانید اندوه بر جیب من یوسف، و خبر رسید به من که به اندوه من محزون شده ای و اهتمام در امر من نموده ای، پس خدا تو را جزای جلیل و ثواب جمیل عطا فرماید، و احسان نمی کنی بسوی من به امری که مرا شادتر گرداند از آنکه فرزند من بنیامین را زود به نزد من فرستی که او را بعد از یوسف از همه فرزندان خود دوست تر می دارم، پس انس دهم به او وحشت خود را و وصل نمایم به او تنهائی خود را، پس زود بفرست برای من آذوقه که یاری جویم به آن بر امر عیال خود.
چون یوسف پیغام پدر خود را شنید، گریه گلویش را گرفت و صبر نتوانست نمود، برخاست و داخل خانه شد و بسیار گریست، پس بیرون آمد و امر فرمود که برای ایشان طعام آوردند پس فرمود: هر دو تا که از یک مادر باشند بر سر یک خوان بنشینند.
پس همه نشستند ولی بنیامین ایستاده بود، یوسف پرسید که: چرا نمی نشینی؟
گفت: در میان ایشان کسی نیست که با او از یک مادر باشم.
آن حضرت به او فرمود: از مادر خود برادر نداشتی؟
بنیامین گفت: داشتم.
فرمود: چه شد آن برادر تو؟
بنیامین گفت: اینها گفتند که او را گرگ خورد.
فرمود: اندوه تو بر او به چه مرتبه رسید؟
گفت: دوازده پسر بهم رسانیدم که نام همه را از نام او اشتقاق کردم.
فرمود: بعد از چنین برادری دست در گردن زنان درآوردی و فرزندان را بوسیدی؟!
بنیامین گفت: پدر صالحی دارم، او مرا امر کرد که: زن بخواه شاید خدا از تو ذریتی بیرون آورد که زمین را سنگین کنند به تسبیح خدا - و به روایت دیگر: به گفتن لا اله الا الله(995)-.
یوسف علیه السلام فرمود: بیا و بر سر خوان من بنشین.
برادران گفتند: خدا یوسف و برادرش را همیشه بر ما زیادتی می دهد تا آنکه پادشاه او را بر سر خوان خود نشانید.
پس آن حضرت فرمود که صاع را در میان بار بنیامین گذاشتند، و چون کاویدند در میان بار او ظاهر شد و او را نگاه داشت.
چون برادران به نزد یعقوب علیه السلام آمدند و قصه را نقل کردند آن حضرت فرمود: پسر من دزدی نمی کند بلکه شما حیله کرده اید در این باب، پس امر فرمود آنها را که مرتبه دیگر بار بندند بسوی مصر و نامه ای به عزیز مصر نوشت و طلب عطف و مهربانی از او نمود، و سؤال کرد که فرزندش را به او برگرداند.
چون برادران به خدمت یوسف رسیدند و نامه را به او دادند خواند، ضبط خود نتوانست کرد و گریه بر او مستولی شد، برخاست داخل خانه شد ساعتی گریست، چون بیرون آمد برادران گفتند: ای عزیز مصر! فتوت و مرحمت کن که دریافته است ما را و اهل ما را قحط و گرسنگی، و آورده ایم مایه کمی، پس نظر به مایه ما مکن و کیل تمام بده به ما، و تصدق کن بر ما - به پس دادن برادر ما یا به فراوان دادن طعام - بدرستی که خدا اجر می دهد تصدق کنندگان را.
یوسف فرمود: آیا می دانید که چه کردید با یوسف و برادرش در وقتی که نادان بودید؟ گفتند: مگر تو یوسفی؟!
فرمود: منم یوسف و این برادر من است، خدا منت گذاشته بر من، بدرستی که هر که پرهیزکار باشد و در بلاها صبر کند خدا ضایع نمی گرداند مزد نیکوکاران را.
پس امر فرمود برگردند به نزد یعقوب علیه السلام و فرمود که: پیراهن مرا ببرید بر روی پدرم بیندازید تا بینا گردد، و همه با اهل بیت او بیائید به نزد من.
پس جبرئیل بر یعقوب نازل شد و گفت: ای یعقوب! می خواهی تو را تعلیم کنم دعائی که چون بخوانی خدا دو دیده ات را و دو نور دیده ات را به تو برگرداند؟
گفت: بلی.
جبرئیل گفت: بگو آنچه پدرت آدم گفت و خدا توبه اش را قبول فرمود: و آنچه نوح گفت و به سبب آن کشتی او بر جودی قرار گرفت و از غرق شدن نجات یافت، و آنچه پدرت ابراهیم خلیل الرحمن گفت در وقتی که او را به آتش انداختند و به آن کلمات خدا آتش را بر او سرد و سلامت گردانید.
یعقوب گفت: ای جبرئیل! آن کلمات کدام است؟
گفت: بگو: پروردگارا! سؤال می کنم از تو به حق محمد صلی الله علیه و آله و سلم و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام که یوسف و بنیامین هر دو را به من برسانی، و دو دیده ام را به من برگردانی. یعقوب علیه السلام هنوز این دعا را تمام نکرده بود که بشیر آمد و پیراهن یوسف را بر روی او انداخت و بینا گردید.(996)
و از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که: چون یوسف علیه السلام داخل زندان شد دوازده ساله بود، و هیجده سال در زندان ماند و بعد از بیرون آمدن از زندان هشتاد سال زندگانی کرد، پس مجموع عمر شریف آن حضرت صد و ده سال بود.(997)
و در حدیث معتبر دیگر از آن حضرت منقول است که: یعقوب علیه السلام بر یوسف آنقدر گریست که دیده اش نابینا شد، تا آنکه به او گفتند: بخدا سوگند که پیوسته یاد می کنی یوسف را تا آنکه بیمار شوی و مشرف بر هلاک گردی یا هلاک شوی. و یوسف بر مفارقت یعقوب آنقدر گریست که اهل زندان متأذی شدند و گفتند: یا در شب گریه بکن روز ساکت باش یا در روز گریه بکن و شب ساکت باش، پس با ایشان صلح کرد که در یکی از شب و روز گریه کند و در دیگری ساکت باشد.(998)
و پیشتر در حدیث معتبر گذشت که: یوسف علیه السلام از پیغمبرانی بود که با پیغمبری، پادشاهی داشتند و مملکت آن حضرت مصر و صحراهای مصر بود و از آن تجاوز نکرد.(999)
و به سند معتبر از امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که: یعقوب و عیص در یک شکم متولد شدند، بعد از او یعقوب به این سبب او را یعقوب نامیدند که در عقب عیص متولد شد، و یعقوب را اسرائیل می گفتند یعنی بنده خدا، چون اسرا به معنی بنده است و ئیل اسم خداست؛ به روایت دیگر اسرا به معنی قوت است، یعنی قوت خدا.(1000)
و از کعب الاحبار روایت کرده اند که: یعقوب خدمت بیت المقدس می کرد، اول کسی که داخل بیت المقدس می شد و آخر کسی که بیرون می آمد او بود، و قندیلهای بیت المقدس را او می افروخت، چون صبح می شد می دید که قندیلها خاموش شده است؛ پس شبی در مسجد بیت المقدس ماند و در کمین نشست، ناگاه دید یکی از جنیان قندیلها را خاموش می کند، پس او را گرفت بر یکی از ستونهای بیت المقدس بست، چون صبح شد مردم دیدند که یعقوب جنی را اسیر کرده و بر ستون مسجد بسته است! اسم آن جنی ایل بود، پس به این سبب او را اسرائیل گفتند.(1001)
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: چون بنیامین را یوسف علیه السلام حبس کرد، یعقوب مناجات کرد به درگاه حق تعالی و عرض کرد: پروردگارا! آیا مرا رحم نمی کنی؟ دیده های مرا بردی، دو فرزند مرا بردی!
حق تعالی به او وحی فرمود: اگر ایشان را میرانده باشم، هر آینه زنده خواهم کرد ایشان را تا جمع کنم میان تو و ایشان، و لیکن آیا به یادت نمی آید آن گوسفندی که کشتی و بریان کردی و خوردی فلان شخص در پهلوی خانه تو روزه بود به او چیزی ندادی؟
پس یعقوب علیه السلام بعد از آن هر بامداد امر می کرد ندا کنند تا یک فرسخ که: هر که چاشت می خواهد بیاید بسوی آل یعقوب، و هر شام ندا می کردند: هر که طعام شام می خواهد بیاید بسوی آل یعقوب.(1002)
و به سند معتبر از امام محمد باقر علیه السلام مروی است که یعقوب به یوسف فرمود: ای فرزند! زنا مکن، که اگر مرغی زنا کند پرهای او می ریزد.(1003)
و در حدیث صحیح از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: شخصی به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمد و عرض کرد: ای پیغمبر خدا! من دختر عموئی دارم که پسندیده ام حسن و جمال و دینش را، اما فرزند نمی آورد.
فرمود: او را مخواه، بدرستی که یوسف علیه السلام چون برادرش بنیامین را ملاقات کرد فرمود: ای برادر! چگونه توانستی بعد از من تزویج زنان بکنی؟
گفت: پدرم امر کرد و فرمود: اگر توانی که فرزندان بهم رسانی که زمین را به تسبیح و تنزیه خدا سنگین کنند، بکن.(1004)
و به سند معتبر از امام زین العابدین علیه السلام منقول است که: مردم سه خصلت را از سه کس اخذ کردند: صبر را از ایوب علیه السلام، و شکر را از نوح علیه السلام، و حسد را از فرزندان یعقوب علیه السلام.(1005)
و به سند معتبر منقول است که جمعی اعتراض کردند به حضرت امام رضا علیه السلام که: چرا ولایتعهدی مأمون را قبول کردی؟
فرمود: یوسف پیغمبر خدا بود و از عزیز مصر که کافر بود سؤال کرد که او را از جانب خود والی گرداند، چنانچه حق تعالی فرموده است قال اجعلنی علی خزائن الارض انی حفیظ علیم(1006) یعنی: گفت: مرا والی گردان بر خزینه های زمین که من حفظ می نمایم آنچه در دست من است، و عالم هستم به هر زبانی.(1007)
و در حدیث معتبر منقول است که حضرت صادق علیه السلام فرمود: صبر جمیل که حضرت یعقوب علیه السلام فرمود، صبری است که هیچگونه شکایت با آن نباشد.(1008)
و در حدیث دیگر فرمود: یوسف علیه السلام در زندان شکایت نمود به پروردگار خود از خوردن نان بی خورش، و نان بسیار نزد او جمع شده بود، پس حق تعالی وحی نمود که نانهای خشک را در تغاری کند و آب و نمک بر آن بریزد، چون چنین کرد آب کامه بعمل آمد و نان خورش خود نمود.(1009)
و به سند معتبر از امام محمد باقر علیه السلام منقول است که چون زلیخا پریشان و محتاج شد، بعضی به او گفتند: برو به نزد یوسف که اکنون عزیز مصر است تا تو را اعانت کند، پس جمعی به او گفتند: می ترسیم اگر به نزد او بروی آسیبی به تو برساند به سبب آزارها که تو به او رسانده ای.
گفت: نمی ترسم از کسی که از خدا می ترسد.
چون به خدمت آن حضرت رفت و او را بر تخت پادشاهی دید گفت: سپاس خداوندی را سزاست که بندگان را به طاعت خود پادشاه گردانید و پادشاهان را به معصیت خود بنده گردانید.
پس یوسف او را به عقد خود درآورد و او را باکره یافت، پس یوسف به او فرمود: آیا این بهتر و نیکوتر نیست از آنچه تو به حرام طلب می کردی؟
زلیخا گفت: من در باب تو به چهار چیز مبتلا شده بودم: من مقبولترین اهل زمان خود بودم، و تو از همه اهل زمان خود به حسن و جمال ممتاز بودی، و من باکره بودم، و شوهر من عنین بود.
چون یوسف علیه السلام بنیامن را نزد خود نگاه داشت، یعقوب علیه السلام نامه ای به آن حضرت نوشت و نمی دانست که او یوسف است، و ترجمه اش این است: بسم الله الرحمن الرحیم، این نامه ای است از یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم خلیل الله علیهم السلام بسوی عزیز آل فرعون، سلام بر تو باد، بدرستی که حمد می کنم بسوی تو خداوندی را که بجز او خدائی نیست؛ اما بعد، بدرستی که ما اهل بیتیم که متوجه است بسوی ما اسباب بلا، جدم ابراهیم را در آتش انداختند در طاعت پروردگارش پس خدا بر او سرد و سلامت گردانید، خدا امر فرمود او را که پدرم را به دست خود ذبح کند پس فدا داد او را به آنچه ندا داد، و مرا پسری بود که عزیزترین مردم بود نزد من، و او ناپیدا شد از پیش من، و حزن او نور دیده مرا برطرف کرد، و برادری داشت که از مادر او بود، هرگاه آن گمشده را یاد می کردم و برادرش را به سینه خود می چسبانیدم و شدت اندوه مرا تسکین می داد، و او نزد تو به تهمت سرقت محبوس شده است، و من تو را گواه می گیرم که من هرگز دزدی نکرده ام و فرزند دزد از من بهم نرسیده است.
چون یوسف علیه السلام نامه را خواند گریست و فریاد کرد و گفت: این پیراهن مرا ببرید و بر روی او بیاندازید تا بینا شود، و با اهل خود همه به نزد من بیایند.(1010)
در روایت دیگر وارد شده است که: چون یعقوب نزدیک مصر رسید: یوسف با لشکر خود سوار شد و به استقبال آن حضرت بیرون رفت، در اثنای راه گذشت و بر زلیخا و او در غرفه خود عبادت می کرد، چون یوسف علیه السلام را دید شناخت و به صدای حزینی او را صدا کرد که: ای آنکه می روی! از عشق تو بسی اندوه خورده ام، که چه نیک است تقوی و پرهیزکاری چگونه بندگان را آزاد کرد، و چه قبیح است گناه چگونه بنده گردانید آزادان را.(1011)
و در حدیث معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: حضرت یوسف علیه السلام متوجه فروختن طعام شد، بعضی از وکلای خود را امر که بفروشد، و هر روز به او می گفت به فلان مبلغ بفروش؛ روزی که می دانست که سعر زیاد می شود و گرانتر می باید فروخت، نخواست که گرانی به زبان او جاری شود به وکیل گفت: برو بفروش - و سعری برای او نام نبرد - وکیل اندک راهی رفت و برگشت و پرسید: به چه سعر بفروشم؟
فرمود: برو بفروش. و نخواست که گرانی سعر به زبانش جاری شود.
چون وکیل آمد بر سر انبار اول کسی که آمد بگیرد زر داد، وکیل کیل کرد، هنوز یک کیل مانده بود که به حساب سعر روز گذشته تمام شود، مشتری گفت: بس است، من همین قدر زر داده بودم، وکیل دانست که سعر به قدر یک کیل گران شده است.
چون مشتری دیگر آمد هنوز یک کیل مانده بود که به حساب مشتری اول تمام شود، مشتری گفت: بس است، من همین قدر زر داده ام، وکیل دانست که به قدر یک کیل باز گرانتر شده است، تا آنکه در آن روز سعر دو برابر تفاوت کرد.(1012)
و به سندهای معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: پیراهنی که برای ابراهیم علیه السلام از بهشت آوردند در میان قصبه نقره می گذاشتند، چون کسی می پوشید بسیار گشاده بود، پس چون قافله از مصر جدا شد و یعقوب در رمله یا فلسطین شام بود و یوسف علیه السلام در مصر بود، یعقوب گفت: من بوی یوسف را می شنوم، مراد او بوی بهشت بود که از پیراهن به مشام او رسید.(1013)
و به سند معتبر منقول است که: اسماعیل بن الفضل هاشمی از حضرت صادق علیه السلام پرسید: چه سبب داشت که فرزندان یعقوب چون از یعقوب التماس کردند که از برای ایشان استغفار کند، فرمود: بعد از این برای شما طلب آمرزش از پروردگار خود خواهم کرد، و تأخیر کرد طلب استغفار را برای ایشان؟ و چون به یوسف علیه السلام گفتند: خدا تو را بر ما اختیار کرده است و ما خطاکاران بودیم گفت: بر شما ملامتی نیست امروز، خدا شما را می آمرزد؟
جواب فرمود: زیرا که دل جوان نرمتر است از دل پیر، و باز جنایت فرزندان یعقوب بر یوسف بود و جنایت ایشان بر یعقوب به سبب جنایت بر یوسف بود، پس یوسف مبادرت نمود به عفو کردن از حق خود، و تأخیر نمود یعقوب عفو را زیرا که عفو او از حق دیگری بود، پس تأخیر کرد ایشان را به سحر شب جمعه.(1014)
و به چندین سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: چون یوسف علیه السلام به استقبال حضرت یعقوب بیرون آمد و یکدیگر را ملاقات کردند، یعقوب پیاده شد و یوسف را شوکت پادشاهی مانع شد و پیاده نشد، هنوز از معانقه فارغ نشده بود که جبرئیل بر حضرت یوسف نازل شد و خطاب مقرون به عتاب از جانب رب الارباب آورد که: ای یوسف! حق تعالی می فرماید که: ملک و پادشاهی تو را مانع شد که پیاده شوی برای بنده شایسته صدیق من، دست خود را بگشا، چون دستش را گشود از کف دستش - و به روایتی از میان انگشتانش - نوری بیرون رفت، پرسید: این چه نوری بود ای جبرئیل! گفت: نور پیغمبری بود و از صلب تو پیغمبر بهم نخواهد رسید، به عقوبت آنچه کردی نسبت به یعقوب که برای او پیاده نشدی.(1015)
مؤلف گوید: بعضی این احادیث را حمل بر تقیه کرده اند، چون مثل این از طریق عامه منقول است، و ممکن است پیاده نشدن آن حضرت بر سبیل نخوت و تکبر نبوده باشد، بلکه برای تدبیر و مصلحت ملک باشد، و چون رعایت یعقوب کردن اولی بود از رعایت مصلحت ملک و پادشاهی، پس ترک اولی و مکروه از آن حضرت صادر شده، به این سبب مورد عتاب گردید.
و به سند دیگر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: زلیخا به در خانه یوسف علیه السلام آمد بعد از پادشاهی آن حضرت، چون رخصت طلبید که داخل شود گفتند: ما می ترسیم که چون تو را به نزد او بریم به سبب آنچه از تو نسبت به آن حضرت واقع شده است مورد غضب او شوی. گفت: من نمی ترسم از کسی که از خدا می ترسد.
چون داخل شد یوسف علیه السلام فرمود: ای زلیخا! چرا رنگت متغیر شده است؟
گفت: حمد می کنم خداوندی را که پادشاهان را به معصیت خود، بندگان گردانید، و بندگان را به برکت طاعت و بندگی خود به مرتبه پادشاهی رسانید.
فرمود: چه چیز تو را باعث شد بر آنچه نسبت به من کردی ؟
گفت: حسن و جمال بی نظیر تو.
فرمود: چگونه می بود حال تو اگر می دیدی پیغمبری را که در آخر الزمان مبعوث خواهد شد و اسم شریف او محمد صلی الله علیه و آله و سلم است و از من خوشروتر و خوشخوتر و سخی تر خواهد بود؟!
زلیخا گفت: راست می گوئی.
یوسف فرمود: چه دانستی که راست می گویم؟
گفت: برای آنکه چون نام او را مذکور ساختی محبت او به دلم افتاد.
پس خدا وحی فرمود به یوسف که: زلیخا راست می گوید، و من او را دوست داشتم به این سبب که حبیب من محمد صلی الله علیه و آله و سلم را دوست داشت، پس امر فرمود که او را به عقد خود درآورد.(1016)
در حدیث معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که چه استبعاد می کنند مخالفان این امت که شبیهند به خنازیر از غائب شدن قائم آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم از مردم، بدرستی که برادران یوسف علیه السلام اولاد پیغمبران بودند، با یوسف سودا و معامله کردند و سخن گفتند، و برادران او بودند او را نشناختند تا آنکه یوسف اظهار نمود که من یوسفم، پس چرا انکار می نمایند این امت ملعونه که خدا در وقتی از اوقات خواهد که حجت خود را از مردم پنهان کند، بتحقیق که یوسف پادشاه مصر بود و در میان او و پدرش هیجده روز فاصله بود، و اگر خدا می خواست که او مکان خود را به یعقوب بشناساند قادر بود، والله که یعقوب و فرزندانش بعد از بشارت به نه روز از راه بادیه به مصر رفتند، پس چه انکار می کنند این امت که حق تعالی بکند نسبت به حجت خود آنچه نسبت به یوسف کرد که در بازارهای مردم راه رود و بر بساط ایشان قدم گذارد و آنها او را نشناسند، تا وقتی که خدا رخصت دهد که خود را به آنها بشناساند، چنانچه رخصت داد یوسف را در وقتی که با برادران خود گفت: آیا می دانید چه کردید با یوسف؟(1017)
و در حدیث معتبر دیگر فرمود: چون فرزندان از یعقوب رخصت یوسف را طلبیدند، یعقوب به ایشان فرمود: می ترسم گرگ او را بخورد، عذری به یاد آنها داد که به همان عذر متشبث شدند.(1018)
و در حدیث معتبر دیگر فرمود: اعرابی به خدمت یوسف علیه السلام آمد که طعام بخرد، چون فارغ شد از او پرسید: منزل تو کجاست؟
اعرابی گفت: در فلان موضع.
فرمود: چون به فلان وادی بگذری ندا کن: ای یعقوب! ای یعقوب! پس بیرون خواهد آمد بسوی تو مرد عظیم صاحب حسنی، چون به نزد تو آید بگو: مردی را در مصر دیدم که تو را سلام رسانید و گفت: امانت تو نزد خدا ضایع نخواهد شد.
چون اعرابی به آن موضع رسید غلامان خود را گفت که: شتران مرا حفظ کنید، چون یعقوب را ندا کرد مرد اعمی بلند قامت فربه خوشروئی بیرون آمد و دست به دیوارها می گرفت تا به نزدیک او رسید، اعرابی گفت: توئی یعقوب؟
فرمود: بلی.
چون اعرابی پیغام یوسف را رسانید یعقوب افتاد و مدهوش شد، چون به هوش آمد فرمود: ای اعرابی! تو را حاجتی در درگاه خدا هست؟
گفت: بلی، من مال بسیار دارم و دختر عم من در حباله من است و از او فرزند نمی شود، می خواهم از خدا بطلبی که فرزند به من کرامت فرماید.
پس یعقوب وضو ساخت و دو رکعت نماز کرد و برای او دعا کرد، پس خدا در چهار شکم یا شش شکم فرزند به او عطا فرمود، در هر شکمی دو پسر.
پس بعد از آن یعقوب می دانست که یوسف زنده است و حق تعالی او را بعد از غیبت برای او ظاهر خواهد گردانید، و می گفت با فرزندانش که: من از لطف خدا می دانم آنچه شما نمی دانید، و فرزندانش او را نسبت دروغ و ضعف عقل می دادند، لهذا وقتی که بوی پیراهن را شنید فرمود: من بوی یوسف را می شنوم اگر مرا نسبت به دروغ و ضعف عقل ندهید، پس یهودا گفت: بخدا سوگند که تو در گمراهی سابق خود هستی! پس چون بشیر آمد و پیراهن را به روی او انداخت بینا گردید، فرمود: نگفتم به شما که من از خدا می دانم آنچه شما نمی دانید.(1019)
شیخ ابن بابویه رحمة الله بعد از ایراد این حدیث گفته است: دلیل بر آنکه یعقوب علم به حیات یوسف داشت، و از نظر او پنهان بود خدا یوسف را برای ابتلا و امتحان، آن است که: چون فرزندان یعقوب بسوی او برگشتند و می گریستند فرمود: ای فرزندان من! چیست شما را که گریه می کنید و واویلاه می گوئید، و چرا حبیب خود یوسف را در میان شما نمی بینم؟
گفتند: ای پدر! او را گرگ خورد و این پیراهن اوست، آورده ایم از برای تو.
گفت: بیاندازید بسوی من.
پس پیراهن را بر روی خود انداخت و مدهوش شد، چون به هوش باز آمد گفت: ای فرزندان! شما می گوئید که گرگ حبیب من یوسف را خورد؟!
گفتند: بلی.
فرمود: چرا بوی گوشت او را نمی شنوم؟ و چرا پیراهنش درست است؟ بر گرگ دروغ بسته اید و فرزند من مظلوم شده است و شما مکری کرده اید.
پس در آن شب رو از ایشان گردانید و نوحه می کرد بر یوسف علیه السلام و می گفت: حبیب من یوسف را که من او را بر همه فرزندان خود اختیار می کردم از من ربودند؛ حبیب من یوسف که امید از او داشتم در میان فرزندان خود، از من ربودند؛ حبیب من یوسف که دست راست خود را در زیر سر او می گذاشتم و دست چپ را بر روی او می گذاشتم از من ربودند؛ حبیب من یوسف که یار تنهائی و مونس وحشت من بود از من ربودند؛ حبیب من یوسف! کاش می دانستم که در کدام کوه تو را انداختند، یا در کدام دریا تو را غرق کردند؛ حبیب من یوسف! کاش با تو بودم و به من می رسید آنچه به تو رسید.(1020)
و به سند معتبر از ابوبصیر منقول است که: حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمود: حضرت یعقوب از مفارقت یوسف علیه السلام حزنش بسیار شد و آنقدر گریست که دیده اش سفید شد و پریشانی و احتیاج نیز او را عارض شد، و هر سال دو مرتبه گندم از برای عیالش از مصر می طلبید از برای زمستان و تابستان. پس جمعی از فرزندانش را با مایه قلیلی بسوی مصر فرستاد با جمعی از رفقا که روانه مصر بودند، چون به خدمت یوسف رسیدند و آن در وقتی بود که عزیز مصر حکومت مصر را به یوسف علیه السلام گذاشته بود، یوسف ایشان را شناخت و ایشان حضرت یوسف علیه السلام را نشناختند به سبب هیبت و عزت پادشاهی، پس به ایشان گفت که: بیاورید مایه خود را پیش از رفیقان شما، و ملازمان خود را فرمود که: زود کیل ایشان را بدهید و تمام بدهید، چون فارغ شوید مایه ایشان را در میان بارهای ایشان بگذارید بدون اطلاع ایشان.
پس حضرت یوسف علیه السلام با برادران گفت: شنیده ام که دو برادر پدری داشته اید، آنها چه شدند؟
گفتند: بزرگ را گرگ خورد و کوچک را نزد پدرش گذاشته ایم و او را از خود جدا نمی کند، و بسیار بر او می ترسد.
یوسف فرمود: می خواهم مرتبه دیگر که برای طعام خریدن می آئید او را با خود بیاورید، اگر نیاورید به شما طعام نخواهم داد و شما را به نزدیک خود نخواهم طلبید.
چون بسوی پدر خود برگشتند و متاع خود را گشودند و دیدند که سرمایه ایشان را در میان طعام ایشان گذاشته اند گفتند: ای پدر! این سرمایه ماست به ما پس داده اند، و یک شتر بار زیاده از دیگران به ما داده اند، پس برادر ما را با ما بفرست تا طعام بگیریم و ما محافظت او می کنیم.
چون بعد از شش ماه محتاج به آذوقه شدند، یعقوب علیه السلام ایشان را فرستاد و با ایشان مایه کمی فرستاد و بنیامین را با ایشان همراه کرد، و پیمان خدا را از ایشان گرفت که تا اختیار از دست ایشان بدر نرود البته او را برگردانند.
چون داخل مجلس یوسف علیه السلام شدند پرسید که: بنیامین با شماست؟
گفتند: بلی، بر سر بارهای ماست.
فرمود: او را بیاورید.
چون آوردند، یوسف علیه السلام بر مسند پادشاهی نشسته بود فرمود که: بنیامین تنها بیاید و برادران با او نیایند، چون به نزدیک او رسید او را در برگرفت و گریست و گفت: من برادر تو یوسفم، آزرده مشو از آنچه به حسب مصلحت نسبت به تو بکنم، و آنچه تو را خبر دادم به برادران خود مگو، و مترس و اندوه مبر.
پس او را به نزد برادران فرستاد و به ملازمان خود فرمود که: آنچه آورده اند اولاد یعقوب علیه السلام بگیرید و بزودی طعام از برای ایشان کیل کنید، چون فارغ شوید مکیال خود را در میان بنیامین بیاندازید.
چون ملازمان موافق فرموده یوسف علیه السلام عمل کردند و ایشان را مرخص کردند و بار بستند و با رفقا روانه شدند، یوسف علیه السلام با ملازمان از عقب ایشان رفتند به ایشان ملحق شدند و در میان ایشان ندا کردند که: ای مردم قافله! شما دزدانید.
گفتند: چه چیز شما پیدا نیست؟
ملازمان یوسف علیه السلام گفتند: صاع پادشاه پیدا نیست و هر که آن را بیاورد بار یک شتر گندم به او می دهیم.
چون بارهای ایشان را تفحص کردند صاع در میان بار بنیامین پیدا شد، یوسف علیه السلام فرمود که او را گرفتند و حبس کردند، و چندانکه برادران سعی کردند در خلاصی او فایده نبخشید. چون مأیوس شدند، بسوی یعقوب علیه السلام برگشتند، چون واقعه را عرض کردند فرمود: انا لله و انا الیه راجعون و گریست و حزنش زیاد شد به مرتبه ای که پشتش خم شد، و دنیا پشت کرد بر یعقوب علیه السلام و فرزندان یعقوب تا آنکه بسیار محتاج شدند و آذوقه ایشان آخر شد، پس در این وقت یعقوب علیه السلام به فرزندانش فرمود: بروید تفحص کنید یوسف و برادرش را، ناامید مشوید از رحمت الهی.
پس جمعی از ایشان با مایه قلیلی متوجه مصر شدند، یعقوب علیه السلام نامه ای به عزیز مصر نوشت که او را بر خود و فرزندانش مهربان گرداند، فرمود که: پیش از آنکه مایه خود را ظاهر سازید نامه را به عزیز بدهید و در نامه نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم، این نامه ای است بسوی عزیز مصر و ظاهر کننده عدالت و تمام کننده کیل، از جانب یعقوب فرزند اسحاق فرزند ابراهیم خلیل خدا که نمرود هیزم و آتش برای او جمع کرد که او را بسوزاند، خدا بر او سرد و سلامت گردانید و از آن نجات داد او را، خبر می دهم تو را ای عزیز که ما خانه آباده قدیمیم که پیوسته بلا از جانب خدا به ما تند می رسد، برای آنکه ما را امتحان نماید در وقت نعمت و بلا، و بیست سال است که مصیبتها به من پیاپی می رسد: اول آنها آن بود که پسری داشتم که او را یوسف نام کرده بودم و او موجب شادی من بود از میان فرزندان من، و نور دیده و میوه دل من بود، و برادران پدری او از من سؤال کردند که او را با ایشان بفرستم که شادی و بازی کند، پس من بامداد او را با ایشان فرستادم، و وقت خفتن برگشتند گریه کنان و پیراهنی برای من آوردند با خون دروغی و گفتند که گرگ او را خورد، پس برای فراق او حزن من شدید شد و بر مفارقت او گریه من بسیار، تا آنکه دیده های من سفید شد از اندوه؛ و یوسف را برادری بود که از خاله او بود و او را بسیار دوست می داشتم و مونس من بود، و هرگاه یوسف به یاد من می آمد او را به سینه خود می چسبانیدم پس بعضی از اندوه من ساکن می شد، و برادران او به من نقل کردند که: ای عزیز! تو احوال او را از ایشان پرسیده بودی، و امر کرده بودی که او را به نزد تو بیاورند و اگر نیاورند گندم به آنها ندهی، پس او را با ایشان فرستادم که گندم از برای ما بیاورند، و برگشتند و او را نیاوردند و گفتند که: مکیال پادشاه را دزدید، و ما خانه آباده ایم که دزدی نمی کنیم، او را حبس کرده ای و دل مرا به درد آورده ای، و اندوه من از مفارقت او شدید شد تا آنکه پشتم کمان شد، و مصیبتم عظیم شد با مصیبتهای پیاپی که بر من وارد شده است، پس منت گذار بر من به گشودن راه او، و رها کن او را از حبس، و گندم نیکو برای ما بفرست، و جوانمردی کن در نرخ آن و ارزان بده، و آل یعقوب را زود روانه کن.
پس چون فرزندان روانه شدند و نامه را بردند، جبرئیل علیه السلام بر حضرت یعقوب نازل شد و گفت: ای یعقوب! پروردگار تو می گوید که: کی تو را مبتلا کرد به مصیبتها که به عزیز مصر نوشتی؟
یعقوب علیه السلام گفت: خداوندا! تو مرا مبتلا کردی از روی عقوبت و تأدیب من.
حق تعالی فرمود: آیا قادر هست غیر من کسی که آن بلاها را از تو دفع کند؟
گفت: نه پروردگارا.
خدا فرمود که: پس شرم نکردی از من که شکایت مرا بغیر من کردی و استغاثه به من نکردی و شکایت بلای خود را به من نکردی؟!
یعقوب علیه السلام گفت: از تو طلب آمرزش می کنم ای خداوند من، و توبه می کنم بسوی تو و حزن و اندوه خود را به تو شکایت می کنم.
پس حق تعالی فرمود که: به نهایت رسانیدم تأدیب تو و فرزندان خطاکار تو را، و اگر شکایت می کردی ای یعقوب مصیبتهای خود را بسوی من در وقتی که بر تو نازل شد، و استغفار و توبه می کردی بسوی من از گناه خود، هر آینه آن بلاها را از تو رفع می کردم بعد از آنکه بر تو مقدر کرده بودم، و لیکن شیطان یاد مرا از خاطر تو فراموش کرد و ناامید شدی از رحمت من، و منم خداوند بخشنده کریم، دوست می دارم بندگان استغفار کننده و توبه کننده را که رغبت می نمایند بسوی من در آنچه نزد من است از رحمت و آمرزش من.ای یعقوب! من بر می گردانم بسوی تو یوسف و برادرش را، و بر می گردانم بسوی تو آنچه رفته است از مال تو و گوشت و خون تو، و دیده ات را بینا می گردانم، و کمان پشتت را چون تیر راست می کنم، پس خاطرت شاد و دیده ات روشن باد، و آنچه کردم نسبت به تو تأدیبی بود که تو را کردم، پس قبول کن ادب مرا.
اما فرزندان علیه السلام چون به خدمت حضرت یوسف رسیدند: او بر سریر پادشاهی نشسته بود، گفتند: ای عزیز! دریافته است ما را و اهل ما را پریشانی و بد حالی، و آورده ایم مایه کمی، پس کیل تمام به ما بده، و تصدق کن بر ما به برادر ما بنیامین، و این نامه پدر ما یعقوب است که بسوی تو نوشته در امر برادر ما، و سؤال کرده است که منت گذاری بر او، و فرزندش را بسوی او پس فرستی.
یوسف علیه السلام نامه حضرت یعقوب را گرفت و بوسید و بر هر دو دیده گذاشت و گریست، و صدای گریه اش بلند شد، تا آنکه پیراهنی که پوشیده بود از آب دیده اش تر شد، پس خود را به برادران شناساند، ایشان گفتند: بخدا سوگند که خدا تو را بر ما اختیار کرده است، پس ما را عقوبت مکن و رسوا مگردان امروز، و از گناهان ما درگذر.
حضرت یوسف علیه السلام فرمود: سرزنشی نیست شما را امروز، خدا می آمرزد شما را، ببرید این پیراهن مرا که آب دیده ام تر کرده است و بیاندازید بر روی پدرم که چون بوی مرا می شنود بینا می شود، و جمیع اهل خود را بسوی من بیاورید. و ایشان را در همان روز کارسازی کرد و آنچه به آن احتیاج داشتند به ایشان داد و بسوی حضرت یعقوب فرستاد.
چون قافله از مصر بیرون آمدند، یعقوب علیه السلام بوی حضرت یوسف را شنید و گفت به فرزندانی که نزد او حاضر بودند که: من بوی یوسف را می شنوم، و فرزندان همه جا به سرعت می آمدند به فرح و شادی آنچه از حال یوسف علیه السلام مشاهده کردند، و پادشاهی که خدا به او عطا کرده بود، و عزتی که ایشان را به سبب پادشاهی حضرت یوسف حاصل گردید، و از مصر تا بادیه ای که حضرت یعقوب در آنجا بود به نه روز آمدند، چون بشیر آمد پیراهن را بر روی یعقوب علیه السلام افکند، او بینا گردید و پرسید که: چه شد بنیامین؟
گفتند: او را نزد برادرش گذاشتیم به نیکوترین حالی.
پس یعقوب علیه السلام حمد الهی کرد و سجده شکر به تقدیم رسانید و دیده اش بینا شد و پشتش راست شد، به فرزندانش گفت: در همین روز کارسازی کنید و روانه شوید.
پس به سرعت تمام با یعقوب علیه السلام و یامین خاله یوسف علیه السلام به جانب مصر روانه شدند، در مدت نه روز طی منازل نموده داخل مصر شدند، و چون به مجلس یوسف علیه السلام داخل شدند دست در گردن پدر خود کرد و روی او را بوسید و گریست، و یعقوب علیه السلام را با خاله خود بر تخت پادشاهی بالا برد و داخل خانه خود شد، روغن خوشبو بر خود مالید و سرمه کشید و جامه های پادشاهانه پوشید بسوی ایشان بیرون آمد، چون او را دیدندن همه به سجده افتادند برای تعظیم او و شکر خداوند عالمیان، پس یوسف علیه السلام در این وقت گفت که: این بود تأویل خواب من که پیشتر دیده بودم، که پروردگار من آن را حق گردانید چون مرا از زندان بیرون آورد و شما را از بادیه به نزد من آورد بعد از آنکه شیطان افساد کرده بود میان من و برادران من. و یوسف علیه السلام در این بیست سال روغن نمی مالید و سرمه نمی کشید و خود را خوشبو نمی کرد و نمی خندید و به نزدیک زنان نمی رفت تا خدا شمل یعقوب علیه السلام را جمع کرد و یعقوب علیه السلام و یوسف علیه السلام و برادران را به یکدیگر رسانید.(1021)
مؤلف گوید: ظاهر این حدیث و بسیاری از احادیث دیگر آن است که مدت مفارقت یوسف از یعقوب بیست سال بوده است، و مفسران و مورخان خلاف کرده اند: بعضی گفته اند که میان خواب دیدن یوسف و اجتماع او با پدرش هشتاد سال بود، بعضی گفته اند که هفتاد سال، و بعضی چهل سال گفته اند، و بعضی هیجده سال گفته اند.
و از حسن بصری روایت کرده اند: در وقتی که یوسف را به چاه انداختند هفده سال بود، و در بندگی و زندان و پادشاهی هشتاد سال ماند، و بعد از رسیدن به پدر و خویشان بیست و سه سال زندگی کرد، پس مجموع عمر آن حضرت صد و بیست سال بود.(1022)
و از بعضی روایات شیعه نیز مفهوم می شود که مدت مفارقت، زیاده از بیست سال بوده باشد.(1023)
ایضا از این حدیث ظاهر می شود که بنیامین از مادر یوسف علیه السلام نبوده است بلکه از خاله او بوده است، و جمع کثیر از مفسران نیز چنین قائل شده اند، می گویند که آنچه در آیه واقع شده است که ابوین خود را به تخت بالا برد بر سبیل مجاز است و مراد پدر و خاله است، و خاله را مادر می گویند چنانچه عمو را پدر می گویند، و راحیل مادر یوسف علیه السلام فوت شده بود. بعضی می گویند که راحیل را خدا زنده کرد تا خواب او درست شود، و بعضی گفته اند که مادرش در آن وقت هنوز زنده بود، قول اول اقوی است،(1024) چنانچه در حدیث معتبر دیگر منقول است که: از حضرت امام رضا علیه السلام پرسیدند که: یعقوب علیه السلام چون به نزد یوسف علیه السلام آمد چند پسر همراه او بودند؟
فرمود: یازده پسر.
پرسیدند که: بنیامن فرزند مادر یوسف بود یا فرزند خاله او؟
فرمود: فرزند خاله او بود.(1025)
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: چون عزیز امر کرد که حضرت یوسف را به زندان بردند، حق تعالی علم تعبیر خواب را به آن حضرت تعلیم نمود، پس از برای اهل زندان تعبیر می کرد خوابهای ایشان را، چون تعبیر خواب آن دو جوان کرد و به آن که گمان داشت که نجات می یابد گفت: مرا نزد عزیز یاد کن، حق تعالی او را عتاب نمود و فرمود که: چون بغیر من متوسل شدی چندین سال در زندان بمان، پس بیست سال در زندان ماند.(1026) و در اکثر روایات وارد شده است که هفت سال در زندان ماند.(1027)
و به سند موثق منقول است که از حضرت امام محمد باقر علیه السلام پرسیدند که: آیا اولاد حضرت یعقوب علیه السلام پیغمبران بودند؟
فرمود: نه، و لیکن اسباط و اولاد پیغمبران بودند، و از دنیا بیرون نرفتند مگر سعادتمندان، بدی اعمال خود را متذکر شدند و توبه کردند.(1028)
به سند صحیح منقول است که هشام بن سالم از حضرت صادق علیه السلام سؤال کرد که: حزن حضرت یعقوب علیه السلام بر حضرت یوسف به چه مرتبه رسیده بود؟
فرمود که: حزن هفتاد زن فرزند مرده. پس فرمود که: جبرئیل بر حضرت یوسف نازل شد در زندان و گفت: حق تعالی تو را و پدرت را امتحان کرد، و بدرستی که تو را از این زندان نجات می دهد، پس سؤال کن از خدا به حق محمد صلی الله علیه و آله و سلم و اهل بیت او که تو را خلاصی بخشد.
حضرت یوسف علیه السلام گفت: خداوندا! سؤال می کنم به حق محمد صلی الله علیه و آله و سلم و اهل بیت او که بزودی مرا فرج کرامت فرمائی، و راحت دهی از آنچه در آن هستم از محنت و بلا.
جبرئیل گفت: پس بشارت باد تو را ای صدیق که حق تعالی مرا بسوی تو برای بشارت فرستاده، که تا سه روز دیگر تو را از زندان بیرون خواهد برد، و تو را پادشاه مصر و اهل مصر خواهد کرد که اشراف مصر همه تو را خدمت کنند و برادران تو را به نزد تو جمع خواهد کرد، پس بشارت باد تو را ای صدیق که تو برگزیده خدا و فرزند برگزیده خدائی. پس در همان شب عزیز خوابی دید که از آن ترسید و به اعوان خود نقل کرد و ایشان تعبیر آن را ندانستند، پس آن جوان که از زندان نجات یافته بود یوسف را بخاطر آورد و گفت: ای پادشاه! مرا بفرست بسوی زندان که در زندان مردی هست که کسی مثل او ندیده است در علم و بردباری و تعبیر خواب، چون بر من و فلان غضب کردی و به زندان فرستادی هر یک خوابی دیدیم و از برای ما تعبیر کرد، چنانچه او تعبیر کرده بود رفیق مرا به دار کشیدی و مرا نجات دادی.
عزیز گفت: برو نزد او و تعبیر خواب از او بپرس.
چون بسوی عزیز برگشت و رسالت یوسف علیه السلام را به او رسانید عزیز گفت: بیاورید او را تا برگزینم او را و مقرب خود گردانم، چون رسالت عزیز را برای حضرت یوسف آوردند گفت: چگونه امید کرامت او داشته باشم و او بیزاری مرا از گناه دانست و چندین سال مرا در زندان حبس کرد.
پس عزیز فرستاد و زنان مصر را طلبید و حال حضرت یوسف را از ایشان پرسید، گفتند: حاش لله! ما هیچ بدی از او ندانستیم، فرستاد و او را از زندان طلبید، چون با او سخن گفت عقل و دانش و کمال او را پسندید و گفت: می خواهم بگوئی که من چه خواب دیده ام و تعبیر آن بکنی.
یوسف علیه السلام خواب او را تمام نقل کرد و تعبیرش را بیان فرمود.
عزیز گفت: راست گفتی، کی از برای من حاصل هفت ساله را جمع خواهد کرد و محافظت خواهد نمود؟
یوسف علیه السلام فرمود که: حق تعالی وحی فرستاد بسوی من که من تدبیر این امر خواهم کرد، و در این سالها قیام به این امور من خواهم نمود.
عزیز گفت: راست گفتی، اینک انگشتر پادشاهی و تخت و تاج جهانبانی به تو تعلق دارد، هر چه خواهی بکن.
پس یوسف علیه السلام متوجه شد و در هفت سال فراوانی جمع کرد حاصلهای زراعتهای مصر را با خوشه در خزینه ها. چون سالهای قحط رسید متوجه فروختن طعام گردید و در سال اول به طلا و نقره فروخت تا آنکه در مصر و حوالی آن هیچ درهم و دیناری نماند مگر آنکه در ملک یوسف علیه السلام داخل شد، و در سال دوم به زیور و جواهر فروخت تا آنکه هر زیور و جواهری که در آن مملکت بود به ملک او درآمد، در سال سوم به حیوانات و مواشی فروخت تا آنکه تمام حیوانات ایشان را مالک شد، و در سال چهارم به غلامان و کنیزان فروخت تا آنکه هر مملوکی که در آن ولایت بود همه را مالک شد، و در سال پنجم به خانه ها و دکاکین و مستغلات فروخت تا همه را متصرف شد، و در سال ششم به مزارع و نهرها فروخت تا آنکه هیچ نهر و مزرعه در اطراف مصر و اطراف آنها نماند مگر آنکه به ملکیت او درآمد، و در سال هفتم که هیچ در ملک ایشان نمانده بود به رقبات ایشان فروخت تا آنکه هر کسی که در مصر و حوالی آن بود همه بنده یوسف علیه السلام شدند.
پس یوسف علیه السلام به پادشاه فرمود: چه مصلحت می بینی در اینها که پروردگار من به من عطا کرده است؟
پادشاه گفت: رأی رأی توست، هر چه می کنی مختاری.
یوسف علیه السلام گفت: گواه می گیرم خدا را و گواه می گیرم تو را ای پادشاه که همه اهل مصر را آزاد کردم، و اموال و بندگان ایشان را به ایشان پس دادم، و انگشتر و تاج و تخت تو را به تو پس دادم به شرط آنکه به سیرتی که من سلوک کرده ام با ایشان سلوک کنی، و حکم نکنی در میان ایشان مگر به حکم من، که خدا ایشان را به سبب من نجات داده.
پادشاه گفت: دین من و فخر من همین است، و شهادت می دهم به وحدانیت الهی و آنکه او را شریکی در خداوندی نیست، و شهادت می دهم که تو پیغمبر و فرستاده اوئی. پس بعد از آن ملاقات یعقوب علیه السلام و برادران واقع شد.(1029)
و به سند صحیح منقول است که محمد بن مسلم از حضرت امام محمد باقر علیه السلام پرسید که: یعقوب علیه السلام بعد از رسیدن به مصر چند سالی با یوسف علیه السلام زندگانی کرد؟
فرمود: دو سال.
پرسید: در آن وقت حجت خدا در زمین، یعقوب بود یا یوسف علیهماالسلام؟
فرمود: حضرت یعقوب حجت خدا بود و پادشاهی از یوسف علیه السلام بود، چون حضرت یعقوب به عالم قدس ارتحال نمود، یوسف علیه السلام جسد مقدس او را در تابوتی گذاشته به زمین شام برد و در بیت المقدس دفن کرد، پس یوسف علیه السلام بعد از یعقوب علیه السلام حجت خدا بود.
پرسید: پس یوسف علیه السلام رسول و پیغمبر بود؟
فرمود: بلی، مگر نشنیده ای که خدا در قرآن می فرماید: مؤمن آل فرعون گفت که: آمد یوسف بسوی شما با بینات و معجزات، و پیوسته در او شک می کردید تا آنکه چون او هلاک شد گفتید که: بعد از او خدا رسول نخواهد فرستاد.(1030)(1031)
به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که چون یوسف علیه السلام داخل در زندان شد، دوازده سال عمر او بود، و هیجده سال در زندان ماند، بعد از بیرون آمدن از زندان هشتاد سال زندگانی کرد، پس مجموع عمر آن حضرت صد و ده سال بود.(1032)
در حدیث معتبر دیگر فرمود که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود که: یعقوب علیه السلام و یوسف هر یک صد و بیست سال عمر ایشان بود.(1033)
در حدیث معتبر دیگر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: شخصی بود از بقیه قوم عاد که مانده بود تا زمان فرعونی که حضرت یوسف علیه السلام در زمان او بود، و اهل آن زمان آن شخص را بسیار آزار می کردند و به سنگ می زدند، پس او به نزد فرعون آمد و گفت: مرا امان ده از شر مردم تا آنکه چیزهای عجیب که در دنیا مشاهده کرده ام برای تو نقل کنم و نگویم مگر راست.
پس فرعون او را امان داد و مقرب خود گردانید و در مجلس او می نشست و اخبار گذشته را برای او نقل می کرد، تا آنکه فرعون اعتقاد بسیار به راستی او بهم رسانید، و هرگز از یوسف علیه السلام دروغی نشنید و هرگز از آن عادی نیز دروغی بر او ظاهر نشد.
روزی فرعون به یوسف علیه السلام گفت: آیا کسی را می شناسی که از تو بهتر باشد؟
فرمود: بلی، پدر من یعقوب از من بهتر است.
چون یعقوب علیه السلام به مجلس فرعون داخل شد فرعون را تحیت و سلام کرد به تحیتی که پادشاهان را می کنند، پس فرعون او را گرامی داشت و نزدیک طلبید و زیاده از یوسف علیه السلام او را اکرام نمود، پس از یعقوب علیه السلام پرسید: چند سال از عمر تو گذشته است؟
فرمود: صد و بیست سال.
عادی گفت: دروغ می گوید!
یعقوب علیه السلام ساکت شد، و سخن عادی بر فرعون بسیار گران آمد.
باز فرعون از یعقوب علیه السلام پرسید که: ای شیخ! چند سال بر تو گذشته است؟
فرمود: صد و بیست سال.
عادی گفت: دروغ می گوید! !
یعقوب علیه السلام گفت: خداوندا! اگر دروغ می گوید ریشش را بر سینه اش فرو ریز.
در همان ساعت ریش عادی بر سینه اش ریخت، پس فرعون را هول عظیم رو داد و به یعقوب علیه السلام گفت: مردی را که من امان داده ام بر او نفرین کردی؟! می خواهم دعا کنی که خداوند تو ریش او را به او برگرداند.
یعقوب علیه السلام دعا کرد و ریشش به او برگشت.
پس عادی گفت که: من این مرد را با ابراهیم خلیل الرحمن دیده ام در فلان زمان که زیاده از صد و بیست سال از آن زمان گذشته است.
یعقوب علیه السلام فرمود: آن که تو دیده ای من نبودم، تو اسحاق علیه السلام را دیده ای.
گفت: پس تو کیستی؟
فرمود: من یعقوب پسر اسحاق خلیل الرحمانم.
عادی گفت: راست می گوید، من اسحاق را دیده بودم.
فرعون گفت: هر دو راست گفتید.(1034)
و به سند معتبر از ابوهاشم جعفری منقول است که شخصی از امام حسن عسکری علیه السلام پرسید: چه معنی دارد آنچه برادران یوسف علیه السلام گفتند که: اگر بنیامین دزدی کرد، برادر او نیز پیشتر دزدی کرده بود؟
فرمود: یوسف علیه السلام دزدی نکرده بود، و لیکن یعقوب علیه السلام کمربندی داشت که از حضرت ابراهیم علیه السلام به او میراث رسیده بود، و هر که آن کمربند را می دزدید البته او را به بندگی می گرفتند، و هرگاه آن ناپیدا می شد جبرئیل خبر می داد که در کجاست و نزد کیست، تا از او می گرفتند و او را به بندگی می گرفتند. و آن کمربند نزد ساره دختر اسحاق علیه السلام بود که همنام مادر اسحاق علیه السلام بود و ساره یوسف علیه السلام را بسیار دوست می داشت و می خواست او را به فرزندی خود بردارد، پس آن کمربند را گرفت و بر یوسف علیه السلام بست در زیر جامه او و به یعقوب علیه السلام گفت: کمربند را دزدیده اند، پس جبرئیل آمد و گفت: ای یعقوب! کمربند با یوسف است، و خبر نداد یعقوب علیه السلام را به آنچه ساره کرده بود برای مصلحتهای الهی.
پس یعقوب علیه السلام چون تفتیش کرد، کمربند را در کمر یوسف علیه السلام یافت، و در آن وقت طفل بزرگی بود.
ساره گفت که: چون یوسف این را دزدیده بود، من سزاوارترم به یوسف!
یعقوب علیه السلام فرمود که: آن بنده توست به شرطی که او را نفروشی و نبخشی.
گفت: قبول می کنم به شرطی که از من نگیری، و من او را الحال آزاد می کنم.
پس یوسف علیه السلام را گرفت و آزاد کرد.
ابوهاشم گفت: من در خاطر خود می گذرانیدم و فکر می کردم از روی تعجب در امر حضرت یعقوب و یوسف علیهما السلام که با آن نزدیکی ایشان به یکدیگر، چگونه بر یعقوب مخفی شد امر یوسف تا از اندوه، دیده او سفید شد؟ و حضرت از روی اعجاز فرمودند: ای ابوهاشم! پناه می برم به خدا از آنچه در خاطر تو می گذرد، اگر خدا می خواست، می توانست هر مانعی که در میان حضرت یعقوب و یوسف علیهما السلام بود بردارد تا یکدیگر را ببینند ولیکن خدا را مصلحتی بود و مدتی ملاقات ایشان را مقرر فرموده بود، و خدا آنچه برای دوستان خود می کند خیر ایشان در آن است.(1035)
و به سند معتبر منقول است که: از حضرت صادق علیه السلام پرسیدند از تفسیر قول حق تعالی که: همه طعامها حلال بود بر فرزندان یعقوب مگر آنچه یعقوب بر خود حرام کرده بود؟(1036)
فرمود: هرگاه گوشت شتر می خورد، درد تهیگاه او زیاد می شد، پس بر خود حرام کرد گوشت شتر را، و این پیش از آن بود که تورات نازل شود، چون تورات نازل شد، موسی علیه السلام آن را حرام نکرد و نخورد.(1037)
در حدیث معتبر دیگر فرمود که: یوسف علیه السلام خواستگاری کردن زن بسیار جمیله ای را که در زمان او بود، آن زن رد کرد و گفت: غلام پادشاه مرا می خواهد!
پس، از پدرش خواستگاری کرد، پدرش گفت: اختیار با اوست.
پس به درگاه حق تعالی دعا کرد و گریست و او را طلبید، خدا بسوی او وحی نمود که: من او را به تو تزویج کردم.
پس یوسف فرستاد بسوی ایشان که: من می خواهم به دیدن شما بیایم.
گفتند: بیا.
چون یوسف علیه السلام داخل خانه آن زن شد، از نور خورشید جمال او خانه روشن شد، زن گفت: نیست این مگر ملک گرامی.
پس یوسف علیه السلام آب طلبید، زن مبادرت کرد طاس آب را به نزد آن حضرت آورد؛ چون تناول نمود، گرفت و از غایت شوق به دهان خود چسبانید، یوسف علیه السلام فرمود: صبر کن و بیتابی مکن که مطلب تو حاصل می شود، پس او را به عقد خود درآورد.(1038)
و در حدیث معتبر دیگر از آن حضرت علیه السلام منقول است که: چون یوسف علیه السلام به آن جوان گفت که مرا نزد عزیز یاد کن، جبرئیل به نزد او آمد و سر پائی به زمین زد، شکافته شد تا طبقه هفتم زمین، و گفت: ای یوسف! نظر کن که در طبقه هفتم زمین چه می بینی؟ گفت: سنگ کوچکی می بینم.
پس سنگ را شکافت و گفت: در میان سنگ چه می بینی؟
گفت: کرم کوچکی می بینم.
گفت: خداوند عالمیان.
جبرئیل گفت: پروردگار تو می فرماید: من فراموش نکرده ام این کرم را در میان این سنگ در قعر زمین هفتم، گمان کردی تو را فراموش خواهم کرد که به آن جوان گفتی که تو را نزد پادشاه یاد کند؟! به سبب این گفتار ناشایسته خود، در زندان سالها خواهی ماند.
پس یوسف علیه السلام بعد از این عتاب رب الارباب چندان گریست که به گریه او دیوارها به گریه درآمدند، و متأذی شدند اهل زندان و به فریاد آمدند، پس صلح کرد با ایشان که یک روز گریه کند و یک روز ساکت باشد، پس در آن روز که ساکت بود حالش بدتر بود از روزی که گریه می کرد.(1039)
به سندهای معتبر از حضرت امام محمد باقر و امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که صبر جمیل آن است که هیچگونه شکایت بسوی مردم با او نباشد، بدرستی که حق تعالی یعقوب علیه السلام را به رسالتی فرستاد به نزد راهبی از رهبانان و عابدی از عباد، چون راهب نظرش بر او افتاد گمان کرد که حضرت ابراهیم علیه السلام است، برجست و دست در گردن او کرد و گفت: مرحبا به خلیل خدا.
یعقوب علیه السلام گفت: من ابراهیم نیستم، من یعقوب پسر اسحاق پسر ابراهیم هستم.
راهب گفت که: پس چرا چنین پیر شده ای؟
گفت: غم و اندوه مرا پیر کرده است.
چون برگشت، هنوز از عتبه در خانه راهب نگذشته بود که وحی خدا به او رسید که: ای یعقوب! شکایت کردی مرا بسوی بندگان من.
پس نزد عتبه در به سجده افتاد و گفت: پروردگارا! دیگر عود نمی کنم به چنین کاری، پس خدا وحی فرستاد به او که: آمرزیدم تو را، دیگر چنین کاری مکن.
پس دیگر شکایت به احدی نکرد بعد از آن هر چه رسید به او از مصیبتهای دنیا مگر آنکه روزی گفت که: شکایت نمی کنم حزن و اندوه خود را مگر به خدا، و می دانم از خدا آنچه شما نمی دانید.(1040)
در حدیث معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: حق تعالی وحی بسوی حضرت یوسف فرستاد در وقتی که در زندان بود که: چه چیز تو را با خطاکاران ساکن گردانید؟
گفت: جرم و گناه من.
چون اعتراف به گناه نمود حق تعالی بسوی او وحی فرمود: این دعا را بخوان
یا کبیر کل کبیر، یا من لا شریک له و لا وزیر، و یا خالق الشمس و القمر المنیر، یا عصمة المضطر الضریر، یا قاصم کل جبار عنید، یا مغنی البائس الفقیر، یا جابر العظم الکسیر، یا مطلق المکبل الاسیر، اسألک بحق محمد و آل محمد ان تجعل لی من امری فرجا و مخرجا و ترزقنی من حیث احتسب و من حیث لا احتسب، چون صبح شد عزیز او را طلبید و از حبس نجات یافت.(1041)
در حبس معتبر دیگر فرمود: چون عزیز مصر خود را معزول گردانید و یوسف علیه السلام را بر سریر سلطنت متمکن گردانید، یوسف علیه السلام دو جامه لطیف پاکیزه پوشید و رفت بسوی بیابانی تنها و چهار رکعت نماز کرد، و چون فارغ شد دست بسوی آسمان بلند کرد و گفت: رب قد آتیتنی من الملک و علمتنی من تأویل الاحادیث، فاطر السموات الارض، انت و لیی فی الدنیا و الآخرة، پس جبرئیل نازل شد و گفت: چه حاجت داری؟
گفت: رب توفنی مسلما و الحقنی بالصالحین.
پس حضرت صادق علیه السلام فرمود: برای این دعا کرد که مرا مسلمان از دنیا ببر و به صالحان ملحق گردان که از فتنه ها ترسید که آدمی را از دین بیرون می برد، یعنی هرگاه آن حضرت از فتنه های گمراه کنندگان ترسد، کی ایمن از آنها می تواند بود؟(1042)
و از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام منقول است که روز چهارشنبه حضرت یوسف علیه السلام داخل زندان شد.(1043)
و به سند معتبر منقول است که شخصی به خدمت امام رضا علیه السلام عرض کرد که: چه بسیار خوش می آید مردم را کسی که طعامهای ناگوار خورد و جامه های گنده پوشد و اظهار خشوع کند.
فرمود که: یوسف علیه السلام پیغمبر پیغمبرزاده بود و قباهای دیبا که تکمه های آنها طلا بود می پوشید و در مجالس آل فرعون می نشست و حکم می کرد، و مردم را به لباس او کاری نبود. با عدالت او کار داشتند.(1044)
و ثعلبی در کتاب عرایس ذکر کرده است که: چون از برای پادشاه عذر حضرت یوسف ظاهر شد، و امانت و کفایت و علم و عقل او را دانست، فرستاد او را از زندان طلبید، پس حضرت یوسف بیرون آمد و برای اهل زندان دعا کرد که: خداوندا! دل نیکان را بر ایشان مهربان گردان، و خیرها را از ایشان پنهان مگردان.
پس به دعای آن حضرت چنین شد که اهل زندان در هر شهری که هستند از همه کس داناترند به خبرها. پس به در زندان نوشت که: این قبر زنده هاست، و خانه غمهاست، و سبب تجربه دوستان و شماتت دشمنان است، پس غسل کرد و خود را از چرک زندان پاک کرد و جامه های پاکیزه پوشید و متوجه مجلس پادشاه شد.
چون به در خانه پادشاه رسید گفت: حسبی ربی من دنیای و حسبی ربی من خلقه، عز جاره و جل ثناؤه و لا اله غیره، چون داخل مجلس شد فرمود: اللهم انی اسألک بخیرک من خیره، و اعوذ بک من شره و شر غیره، چون نظر پادشاه بر او افتاد یوسف علیه السلام به زبان عربی بر او سلام کرد، پادشاه گفت: این چه زبان است؟
گفت: زبان عم من اسماعیل است.
پس دعا کرد پادشاه را به زبان عبری، پرسید: این چه زبان است؟
گفت: زبان پدران من است.
و آن پادشاه هفتاد لغت می دانست، به هر لغت که سخن گفت حضرت یوسف به آن لغت او را جواب گفت، پس پادشاه را بسیار خوش آمد اطوار او، و تعجب کرد از کمی سال و بسیاری علم و کمال او، و عمر او در آن وقت سی سال بود. پس گفت: ای یوسف! می خواهم خواب خود را از تو بشنوم.
یوسف گفت: خواب دیدی که هفت گاو فربه اشهب پیشانی سفید نیکو از نیل بیرون آمدند و از پستانهای آنها شیر می ریخت، در اثنای آنکه به آنها نظر می کردی و از حسن آنها تعجب می نمودی ناگاه آب نیل خشک شد و تهش پیدا شد و از میان لجن و گل هفت گاو لاغر ژولیده گردآلوده شکمها بر پشت چسبیده که پستان نداشتند، و دندانها و نیشها و چنگالها داشتند مانند درندگان و خرطومها مانند خرطوم سباع، پس در آویختند در آن گاوهای فربه و همه آنها را دریدند و خوردند، تا آنکه پوستهای آنها را خوردند و استخوانها را شکستند و مغز استخوانها را خوردند، تو از این حال تعجب می کردی که ناگاه دیدی که هفت خوشه گندم سبز و هفت خوشه گندم سیاه شده از یکجا روئید و ریشه ها در میان آب دوانیده اند، ناگاه بادی وزید خوشه های خشک را به خوشه های سبز چسبانید و آتش در خوشه های سبز افتاد و همه سیاه شدند.
گفت: راست گفتی، خواب من چنین بود.
پس تعبیرش را بیان فرمود، پادشاه تدبیر مملکت و حفظ زراعتها را به آن حضرت مفوض گردانید.(1045)
و شیخ طبرسی رحمة الله و غیره نقل کرده اند: عزیز مصر که یوسف علیه السلام را به زندان فرستاد قطفیر نام داشت و وزیر پادشاه بود، و پادشاه ریان بن الولید بود، و خواب را پادشاه دید؛ چون یوسف علیه السلام را از زندان بیرون آورد، عزیز او را عزل کرد و منصب وزارت را به یوسف علیه السلام مفوض گردانید، پس ترک پادشاهی کرد و در خانه نشست و تاج و تخت و سلطنت را به یوسف گذاشت، و در آن ایام قطفیر مرد و پادشاه راعیل زن او را به عقد یوسف علیه السلام درآورد و از او افرائیم و میشا بهم رسیدند.(1046)
و باز در عرایس نقل کرده است که: چون یوسف علیه السلام ابن یامین را به نزد خود طلبید و با او خلوت کرد گفت: چه نام داری؟
گفت: ابن یامین.
پرسید: چرا تو را ابن یامین نام کرده اند؟
گفت: زیرا که چون من متولد شدم مادرم مرد، یعنی فرزند صاحب عزا.
گفت: مادرت چه نام داشت؟
گفت: راحیل دختر لیان.
گفت: آیا فرزند بهم رسانیده ای؟
گفت: بلی ده پسر بهم رسانیده ام.
پرسید: نامهای ایشان چیست؟
گفت: نامهای ایشان را اشتقاق کرده ام از نام برادری که داشتم و از مادر با من یکی بود و هلاک شد.
یوسف علیه السلام فرمود که: اندوه شدیدی بر او داشته ای که چنین کرده ای، بگو که چه نام کرده ای آنها را؟
گفت: بالعا و اخیرا و اشکل و احیا و خیر و نعمان و ادر و ارس و حیتم و میتم.(1047)
گفت: معنی اینها را بگو.
گفت: بالعا برای این نام کرده ام که زمین، برادرم را فرو برد، و اخیرا برای آنکه فرزند اول مادر من بود؛ و اشکل برای آنکه برادر پدری و مادری من بود؛(1048) و خیر برای آنکه در در هر جا که بود خیر بود؛ و نعمان برای آنکه عزیز بود نزد مادر و پدر؛ و ادر برای آنکه بمنزله گل بود در حسن و جمال؛ و ارس برای آنکه به مثابه سر بود از بدن؛ و حیتم برای آنکه پدرم گفت که زنده است؛ و میتم برای آنکه اگر او را ببینم دیده ام روشن می شود و سرورم تمام می شود.
حضرت یوسف فرمود: می خواهم برادر تو باشم بدل آن برادر تو که هلاک شده است. ابن یامین گفت: کی می یابد برادری مثل تو، اما تو از یعقوب و راحیل بهم نرسیده ای. پس حضرت یوسف گریست و او را در برگرفت و گفت: من برادر تو یوسفم، غمگین مباش و برادران خود را بر این امر مطلع مساز.(1049)
مؤلف گوید: چون در این قصه غریبه، علماء اشکالات وارد ساخته اند، و اکثر خلق را شبهه های بسیاری در خاطر می خلد، اگر اشاره مجملی به جواب آنها بشود مناسب است: اول آنکه: چگونه یعقوب علیه السلام یوسف علیه السلام را تفضیل داد در محبت و ملاطفت تا آنکه باعث این مفاسد گردید، و حال آنکه تفضیل بعضی از فرزندان بر بعضی روا نیست، خصوصا هرگاه مورث این مفاسد باشد؟
جواب آن است که: تفضیلی که خوب نیست آن است که آن محض محبت بشریت باشد و جهت دینی در آن منظور نباشد، و محبت یعقوب نسبت به یوسف علیه السلام از جهت کمالات واقعیه و علم و فضل و قابلیت رتبه نبوت بود، با آنکه محبت قلبی اختیاری نیست و گاه باشد که در امور اختیاریه تفاوت میان ایشان نگذاشته باشد. و اما باعث آن مفاسد گردیدن گاه باشد که یعقوب ندانسته باشد که باعث آن مفاسد خواهد شد.
دوم آنکه: یعقوب علیه السلام با جلالت نبوت، چگونه آنقدر اضطراب و جزع و گریه کرد در مفارقت یوسف علیه السلام تا آنکه دیده اش نابینا شد؟ و باید پیغمبران بیش از سایر خلق صبر کننده در مصیبتها باشند؟
جواب آن است که: فرط محبت و شدت حزن و گریستن، اختیاری نیست و منافات با کمال ندارد، و آنچه بد هست جزع کردن و گفتن چیزی چند است که موجب سخط حق تعالی باشد، و از یعقوب علیه السلام اینها صادر نشد، و به حسب قلب راضی بود به قضای الهی، و رضا به قضا منافات با اینها ندارد چنانچه اگر کسی محتاج شود که دستش را برای دفع ضرر آکله قطع کنند خود جلاد را می طلبد و او را امر به قطع دست خود می کند و غمگین می شود و آنها باعث دفع درد نمی شوند، چنانچه حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم در فوت ابراهیم فرمود: دل می سوزد و چشم می گرید و نمی گویم چیزی که باعث غضب حق تعالی گردد(1050)، با آنکه محبت دوستان خدا، غیر خدا را نمی باشد مگر از برای خدا، و کسی که محبوب خداست ایشان او را دوست می دارند از این جهت که محب محبوب ایشان است، لهذا با اقرب اقارب خود اگر دشمن خدا باشد دشمنی می نمایند و شمشیر بر روی او می کشند، و با ابعد ناس از ایشان هرگاه دوست خدا باشد غایت مؤانست و ملاطفت می فرمایند. و معلوم است که یعقوب یوسف را برای حسن و جمال صوری و اغراض دنیوی نمی خواست، بلکه به سبب انوار خیر و صلاح و آثار سعادت و فلاح که در او مشاهده می نمود او را می خواست، و لهذا برادران که از این مراتب عالیه غافل و به این معانی دقیقه جاهل بودند، از امتیاز او در محبت تعجب می نمودند و او را نسبت به ضلال و گمراهی می دادند و می گفتند: ما احقیم به مبحت و رعایت، که تنومندی و قوت داریم و به کار او در دنیا بیش از یوسف می آئیم، پس معلوم شد که محبت یوسف و جزع از مفارقت او منافات با محبت جناب مقدس الهی ندارد و منافی کمال آن حضرت نیست بلکه عین کمال است.
سوم آنکه: حضرت یعقوب علیه السلام با وجود خواب دیدن حضرت یوسف و خبر دادن ملائکه که می دانست یوسف زنده است، چرا آنقدر اضطراب می کرد؟
جواب آن است که گاه باشد که اضطراب بر مفارقت او باشد یا برای احتمال بدا و محو و اثبات باشد.و در حدیثی وارد شده است که از حضرت صادق علیه السلام پرسیدند: چگونه یعقوب بر یوسف محزون بود و حال آنکه جبرئیل او را خبر داده بود که یوسف زنده است و به او برخواهد گشت؟ فرمود: فراموش کرده بود.(1051) در این حدیث نیز موافق مشهور محتاج به تأویل است.
چهارم آنکه: چون تواند بود که یعقوب نابینا شود و حال آنکه پیغمبران می باید که در خلقت ایشان نقصی نباشد؟
جواب آن است که: بعضی گفته اند که آن حضرت نابینا نشده بود بلکه ضعفی در باصره اش بهم رسید، و سفید شدن چشم او را حمل بر بسیاری گریه کرده اند، زیرا که چون دیده پر آب است سفید می نماید، و بعضی گفته اند که: ما پیغمبران را از هر نقصی و مرضی مبرا نمی دانیم، بلکه نمی باید در ایشان نقصی باشد که موجب نفرت مردم شود از ایشان، و کوری چنین نیست که موجب نفرت باشد، با آنکه ممکن است که به نحوی باشد به حسب ظاهر عیبی در خلقت او به سبب آن بهم نرسیده باشد، و پیغمبران به دیده دل می بینند آنچه دیگران به چشم می بینند، پس به این سبب هیچگونه عیبی و خللی در آن حضرت به سبب این حادث نشده بود، و قول اخیر اقوی است.
پنجم آنکه: حق تعالی در قصه یوسف فرموده است و لقد همت به وهم بها لولا ان رأی برهان ربه(1052) یعنی: قصد کرد زلیخا به یوسف و قصد کرد یوسف به زلیخا اگر نه این بود که دید برهان پروردگارش را. و بعضی از عامه در تفسیر این آیه نقلهای رکیک کرده اند که یوسف نیز به زلیخا درآویخت و خواست که متوجه آن عمل شود، ناگاه صورت یعقوب را دید در کنار خانه که انگشت خود را به دندان می گزید پس متنبه شد و ترک آن اراده کرد، و بعضی گفته اند که: چون زلیخا جامه را بر روی بت انداخت او متنبه شد و ترک کرد، و دیگر وجوه باطله گفته اند.(1053)
جواب آن است که: آیه را دو حمل صحیح هست که در احادیث معتبره وارد شده است: اول آنکه مراد آن است که: اگر نه این بود که او پیغمبر بود و برهان پروردگار را که جبرئیل باشد دیده بود، هر آینه او نیز قصد می کرد، اما چون پیغمبر بود و به عصمت الهی معصوم بود لهذا او قصد نکرد. دوم آنکه مراد آن است که: قصد کرد که زلیخا را بکشد چون قصد عرض او به حرام می کرد، و جائز است دفع از عرض هر چند منجر به قتل شود، یا آنکه ممکن است که در آن امت جائز بوده باشد کشتن کسی که کسی را جبر کند به گناه، و حق تعالی او را نهی فرمود از کشتن او برای مصلحتی چند که در وجود او بود برای آنکه یوسف را به عوض نکشند.
چنانچه به سند معتبر منقول است که مأمون از حضرت امام رضا علیه السلام پرسید از تفسیر این آیه، فرمود: یعنی اگر نه این بود که برهان پروردگارش را دیده بود، او هم قصد می کرد چنانچه زلیخا قصد کرد، و لیکن معصوم بود و معصوم قصد گناه نمی کند، و بتحقیق که خبر داد مرا پدرم از پدرش حضرت صادق علیه السلام که فرمود: یعنی قصد کرد زلیخا که بکند و قصد کرد یوسف که نکند.(1054)
و در حدیث معتبر دیگر منقول است که: علی بن الجهم از آن حضرت پرسید از تفسیر این آیه، فرمود: زلیخا قصد کرد معصیت را و یوسف قصد کرد که او را بکشد از بس که عظیم نمود اراده او، پس خدا صرف فرمود از او کشتن زلیخا را و زنا را، چنانچه فرموده است کذلک لنصرف عنه السوء و الفحشاء(1055) یعنی: چنین کردیم تا بگردانیم از او سوء را - یعنی کشتن زلیخا - و فحشاء - یعنی زنا - را.(1056)
و اما آن دو حدیث که پیش گذشت مشتمل بود بر دیدن یعقوب و بر جامه انداختن زلیخا بر روی بت، منافات با وجه اول ندارد، زیرا که در آنها تصریح به این نیست که یوسف اراده گناه کرد، بلکه ممکن است که آنها از دواعی عصمت باشد که حق تعالی در آن وقت بر او ظاهر کرده باشد که اراده آن به خاطرش خطور نکند، و بعضی از احادیث که در آنها تصریح به این معنی هست محمول بر تقیه است.
ششم آنکه: یوسف برادران را فرمود که سعی کنند و بنیامین را از پدرش بگیرند و بیاورند، بعد از آن او را حبس کرد با آنکه می دانست که باعث زیادتی حزن اندوه یعقوب علیه السلام می شود، و این ضرری بود که به پدر خود رسانید! ایضا در مدت سلطنت خود چرا یعقوب را خبر نداد به حیات و مکان خود با آنکه می دانست شدت حزن و اضطراب او را؟
جواب آن است که: ایشان آنچه می کردند به وحی الهی بود، و حق تعالی دوستانش را در دنیا به بلاها و مصیبتها امتحان می نماید که صبر نمایند و به درجات عالیه و سعادات عظیمه آخرت فائز گرداند، و آنچه کرد یوسف علیه السلام از حبس بنیامین و خبر نکردن پدر تا آن وقت معین، همه به امر خدا بود، تا آنکه تکلیف بر یعقوب شدیدتر شود و ثوابش عظیمتر گردد.
هفتم آنکه: به چه وجه یوسف علیه السلام فرمود: ای مردم قافله! شما دزدانید؟ و حال آنکه می دانست ایشان دزدی نکرده اند و دروغ بر پیغمبران روا نیست؟
جواب آن است که: در احادیث معتبره بسیار وارد شده است که جائز است در مقام تقیه یا در جائی که مصلحت شرعی داعی باشد، کسی سخنی بگوید که موهم معنی خلاف واقع باشد و غرض او معنی حقی باشد، و این نوع سخن دروغ نیست بلکه در بعضی اوقات واجب است، و در این مقام چون مصلحت در نگاه داشتن بنیامین بود، و بدون این حیله نمی شد، فرمود: شما دزدانید، و مراد آن حضرت آن بود که شما یوسف را از پدرش دزدیدید. و بعضی گفته اند: گوینده این سخن غیر یوسف بود و به امر آن حضرت نگفت، و بعضی گفته اند: غرض ایشان استفهام و سؤال بود، یعنی آیا شما دزدانید؟ نه خبر دادن به آنکه ایشان دزدانند.(1057) و احادیث معتبره بر وجه اول وارد است.(1058)
هشتم آنکه: چگونه جائز بود یعقوب و برادران را که سجده یوسف بکنند و حال آنکه سجده غیر خدا جائز نیست؟ و چگونه یوسف راضی شد که پدرش او را سجده بکند؟
جواب آن است که: در باب سجده ملائکه آدم علیه السلام را، دفع این شبهه کردیم به چند وجه: اول آنکه: سجده خدا کردند برای شکر نعمت مواصلت یوسف، چنانچه احادیث بر این مضمون گذشت. و در حدیث دیگر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: سجده ایشان عبادت خدا بود.(1059)
دوم آنکه: سجده پرستش نبود بلکه سجده تعظیم بود و در آن شریعت سجده تعظیم برای غیر خدا جائز بود.
سوم آنکه: سجده حقیقی نبود، بلکه تواضعی بود که در آن زمان سجده می گفتند بر سبیل مجاز، و بر هر تقدیر به امر خدا بود برای ظاهر شدن فضیلت بر برادران و غیر ایشان.
و مجمل سخن آن است که: بعد از ثبوت نبوت و امامت و عصمت انبیا و اوصیا علیهم السلام آنچه از ایشان صادر می شود که آنکس در مقام تسلیم باشد و بداند آنچه ایشان می گفتند موافق حق است، هر چند حکمت آن فعل معلوم نباشد، و این شک و شبهه ها از وساوس شیطان و راه گمراهی و الحاد است.