فهرست کتاب


حیوة القلوب جلد 1(تاریخ پیامبران علیهم السلام و بعضی از قصه های قرآن )

علامه محمد باقر مجلسی رحمة الله علیه

فصل پنجم: در بیان احوال خیر مال اولاد امجاد و ازواج مطهرات آن حضرت و کیفیت بنا کردن خانه کعبه و ساکن گردانیدن اسماعیل علیه السلام در آن مکان

به سند حسن بلکه صحیح از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که: حضرت ابراهیم در بادیه شام نزول فرموده بود، چون از برای او اسماعیل از هاجر متولد شد ساره را غمی شدید رو داد، زیرا که ابراهیم را از او فرزندی نبود و آزار می کرد آن حضرت را در باب هاجر، و به این سبب غمگین بود ابراهیم.
چون شکایت کرد این واقعه را به جناب اقدس الهی وحی رسید به او که: مثل زن مثل دنده کج است، اگر آن را به حال خود بگذاری از آن متمع می شوی، و اگر راست کنی آن را می شکند.
پس خدا امر کرد ابراهیم را که اسماعیل و هاجر را از نزد ساره بیرون برد، عرض کرد: پروردگارا! به کدام مکان برم ایشان را؟
فرمود: بسوی حرم من و جائی که محل ایمنی گردانیده ام که هر که داخل آن شود ایمن باشد، و اول بقعه ای که در زمین خلق کرده ام، و آن مکه است.
پس جبرئیل براق را برای او فرود آورد و هاجر و اسماعیل و آن حضرت را بر براق سوار و به جانب مکه روانه شد، پس ابراهیم علیه السلام به هر محل نیکوئی می رسید که در آنجا درختان و نخلستان و زراعت بود می پرسید: ای جبرئیل! اینجاست؟
جبرئیل می گفت: نه، دیگر برو.
تا آنکه به مکه رسید پس ایشان را در موضع خانه کعبه گذاشت و ابراهیم علیه السلام با ساره عهد کرده بود فرو نیاید تا بسوی او برگردد، و چون در آن مکان فرود آمدند در آنجا درختی بود، هاجر عبائی بر روی آن درخت پهن کرد و با فرزند خود در سایه آن قرار گرفت، چون ابراهیم ایشان را گذاشت و خواست برگردد، بسوی ساره، هاجر گفت: ای ابراهیم! به کی می گذاری ما را در موضعی که در آنجا موسی نیست و آبی و زراعتی نیست؟
فرمود: به آن کسی می گذارم که مرا امر فرموده است شما را در اینجا بگذارم. و برگشت، و چون رسید به کدی که کوهی است در ذی طوی نظر کرد به جانب اسماعیل و مادرش و عرض کرد: ای پروردگار ما! بدرستی که من ساکن گردانیده ام بعضی از فرزندان خود را در وادیی که در آن زراعتی نیست نزد خانه محترم تو، ای پروردگار ما! برای آنکه نماز را برپا دارند، پس بگردان دلهای چند از مردم را که مایل باشند بسوی ایشان و خواهان ایشان باشند، و روزی کن ایشان را از میوه ها شاید که ایشان شکر کنند تو را.(829)
پس روانه شد و هاجر در آنجا ماند، و چون روز بلند شد اسماعیل تشنه شد و آب طلبید، پس هاجر مضطرب شد و برخاست و در آن وادی بسوی مابین صفا و مروه رفت و فریاد زد: آیا در این وادی مونسی هست؟
پس اسماعیل از نظرش غایب شد، پس بر کوه صفا بالا رفت، و در آنجا سرابی در جانب مروه به نظرش آمد و گمان کرد آب است، به جانب مروه روان شد؛ چون رسید به آنجا که هروله می کنند حاجیان و می دوند، اسماعیل از نظرش غایب شد، پس از خوف بر اسماعیل دوید تا به جائی رسید که او را دید؛ چون به مروه رسید آن سراب را در جانب صفا دید و به جانب صفا روانه شد، و چون به آنجا رسید که اسماعیل را نمی دید دوید تا به جائی که او را دید، و همچنین هفت مرتبه میان صفا و مروه دوید؛ چون در شوط هفتم به مروه رسید نظر بسوی اسماعیل کرد، دید آبی از زیر پاهای او پیدا شده است، پس دوید بسوی اسماعیل و ریگی بر دور آن آب جمع کرد که جاری نشود، پس به این سبب آن را زمزم نامیدند.
و قبیله جرهم در ذوالمجاز و عرفات فرود آمده بودند، پس چون آب در مکه ظاهر شد مرغان و جانوران صحرا نزد آب جمع شدند، جرهم چون مرغان و وحشیان را دیدند دانستند که در اینجا آب بهم رسیده است، چون به آن موضع آمدند زنی و طفلی را دیدند که در زیر درختی قرار گرفته اند و آب از برای ایشان ظاهر شده است، از هاجر پرسیدند که: تو کیستی و قصه تو و این کودک چیست؟
گفت: من مادر فرزند ابراهیم خلیل الرحمانم، و این پسر اوست، و خدا او را امر فرمود که ما را در اینجا بگذارد.
گفتند: رخصت می دهی ما را که نزدیک شما باشیم؟
و چون روز سوم ابراهیم علیه السلام به طی الارض به دیدن ایشان آمد هاجر گفت: ای خلیل خدا! در اینجا قومی هستند از جرهم، سؤال می کنند که رخصت فرمائی نزدیک ما باشند، آیا رخصت می دهی ایشان را؟
ابراهیم فرمود: بلی.
پس هاجر جرهم را مرخص ساخت که نزدیک ایشان فرود آمدند و خیمه های خود را زدند و هاجر و اسماعیل با ایشان انس گرفتند.
در مرتبه سوم که ابراهیم به دیدن ایشان آمد و کثرت مردم و آبادانی در دور ایشان دید، شاد شد.
پس اسماعیل علیه السلام نشو و نما کرد و قبیله جرهم هر یک از ایشان یک گوسفند و دو گوسفند به اسماعیل بخشیدند تا آنکه گله ای بسیار بهم رسانید و به آن تعیش می کردند، تا آنکه اسماعیل به حد بلوغ رسید، پس خدا امر فرمود ابراهیم را که خانه کعبه را بنا کند، گفت: خداوندا! در کدام بقعه بنا کنم؟
فرمود: در آن بقعه که قبه ای از برای آدم فرستادم و در آنجا نصب کردم و حرم به سبب آن روشن شد و آن در طوفان نوح به آسمان رفت.
پس جبرئیل را فرستاد که خط کشید برای ابراهیم جای خانه کعبه را، پس خدا پیهای کعبه را از برای ابراهیم از بهشت فرستاد، و حجرالاسود که خدا برای آدم فرستاده بود از برف سفیدتر بود و به دست مالیدن کافران سیاه شد.
پس ابراهیم خانه را بنا کرد و اسماعیل سنگ از ذی طوی می آورد، تا آنکه نه ذرع به جانب آسمان بلند کردند، پس خدا او را دلالت بر موضع حجرالاسود که در کوه ابوقبیس مخفی بود، و آن را بیرون آورد در موضعی که الحال در آنجاست نصب نمود و دو درگاه برای کعبه گشود: یکی به جانب مشرق و دیگری به جانب مغرب، و دری که به جانب مغرب است مستجار می گویند، پس بر روی کعبه چوبها انداخت و بر رویش اذخر(830) ریخت، و هاجر عبائی که با خود داشت بر در کعبه آویخت و در میان کعبه می بودند. پس خدا امر فرمود ابراهیم و اسماعیل را به حج کردن، و جبرئیل در روز هشتم ذیحجه نازل شد و گفت: ای ابراهیم! برخیز و آب مهیا کن برای خود - زیرا که در آن زمان در منی و عرفات آب نبود، پس روز هشتم را برای این ترویه گفتن زیرا که ترویه به معنی سیرابی است - پس او را به منی برد و شب در آنجا ماندند و افعال حج را همه تعلیم او نمود چنانچه تعلیم آدم نموده بود.
چون ابراهیم علیه السلام از بنای خانه کعبه فارغ شد گفت: پروردگارا! بگردان این موضع را شهری که ایمن باشد از هر شری و روزی فرما اهلش را از میوه ها که ایمان آورد از ایشان به خدا و روز قیامت.(831)
حضرت فرمود: مرا میوه دلهاست، یعنی محبت ایشان را در دلهای مردم جا ده که از اطراف عالم بسوی ایشان بیایند.(832)
و در حدیث صحیح از امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که: چون ابراهیم علیه السلام اسماعیل را در مکه گذاشت، اسماعیل تشنه شد و در میان صفا و مروه درختی بود، پس مادرش بیرون رفت تا بر صفا ایستاد و فریاد زد: آیا در این وادی انیسی هست؟ جوابی نشنید، پس رفت تا مروه باز ندا کرد و جواب نشنید، برگشت به صفا و باز ندا کرد و جواب نشنید، تا آنکه هفت مرتبه چنین کرد - پس سنت چنین جاری شد که هفت شوط سعی کنند میان صفا و مروه - پس جبرئیل به نزد هاجر آمد و گفت: تو کیستی؟
گفت: من مادر فرزند ابرهیمم.
گفت: ابراهیم شما را به کی گذاشت؟
هاجر گفت: من نیز به او گفتم وقتی که خواست برگردد که ما را به کی می گذاری ای ابراهیم! گفت: به خداوند عالمیان.
جبرئیل گفت: شما را به کسی گذاشته است که البته کفایت مهمات شما می کند.
پس حضرت فرمود: مردم احتراز می کردند از آنکه مرور ایشان به مکه واقع شود برای آنکه آب در آنجا نبود، پس اسماعیل پاهای خود را به زمین می سائید از تشنگی، ناگاه آب زمزم از زیر قدمهایش جاری شد، پس هاجر نزد اسماعیل آمد و جریان آب را مشاهده نمود، متوجه شد به جمع کردن خاک بر دور آب که جاری نشود، و اگر آب را به حال خود می گذاشت هر آینه همیشه جاری می بود، و چون مرغان آب را دیدند بر آن جمع شدند، و در آن وقت جمعی از سواران یمن می گذشتند، چون مرغان را در آن موضع دیدند گفتند: این مرغان جمع نشده اند مگر بر آبی. چون آمدند به نزد آب، هاجر به ایشان آب داد و ایشان طعام بسیار به او دادند و حق تعالی به سبب آن آب برای ایشان روزی جاری گردانید که پیوسته قوافل بر ایشان می گذشتند و از آب ایشان منتفع شده طعام به ایشان می دادند.(833)
و به سند معتبر دیگر از آن حضرت منقول است که: حق تعالی امر فرمود ابراهیم را حج بکند و اسماعیل را با خود به حج ببرد و او را در حرم ساکن گرداند، پس هر دو به حج رفتند بر شتر سرخی و با ایشان کسی همراه نبود بغیر از جبرئیل، چون به حرم رسیدند جبرئیل گفت: ای ابراهیم! فرود آی با اسماعیل و غسل بکنید قبل از داخل شدن حرم.
پس فرود آمدند و غسل کردند، و به ایشان نمود که چگونه مهیای اجرای احرام شوند و ایشان کردند، و امر کرد ایشان را صدا به تلبیه حج بلند کنند و بگویند آن چهار تلبیه را که پیغمبران می گفته اند، پس آورد ایشان را به باب الصفا و از شتر فرود آمدند و جبرئیل در میان ایشان ایستاد و رو به کعبه کرد و الله اکبر گفت و ایشان نیز گفتند، و الحمدلله گفت و خدا را به بزرگی یاد کرد و بر خدا ثنا کرد و ایشان مثل او کردند، و جبرئیل روانه شد و ایشان نیز روانه شدند با حمد و ثنا و تعظیم حق تعالی تا آورد ایشان را به نزد حجرالاسود و امر کرد ایشان را که دست به آن مالند و آن را ببوسند، و هفت شوط آنها را طواف داد، و در موضع مقام ابراهیم بازداشت و امر کرد که دو رکعت نماز بکنند، پس جمیع مناسک حج را به ایشان نمود و امر کرد ایشان را بجا آورند.
چون از همه اعمال فارغ شدند امر فرمود ابراهیم را که برگردد و اسماعیل تنها در مکه ماند و کسی با او نبود.
پس در سال آینده خدا امر فرمود ابراهیم را به حج برود و خانه کعبه را بنا کند، و عرب پیشتر به حج می رفتند اما خانه خراب شده بود و اثری چند از آن مانده بود لیکن پیهایش معلوم و معروف بود، و چون عرب از حج برگشتند اسماعیل سنگها را جمع کرد و در میان کعبه انداخت. و چون خدا امر فرمود ابراهیم را به بنای آن، ابراهیم آمد و گفت: ای فرزند! خدا ما را امر فرموده به بنای کعبه.
پس چون خاکها و سنگها را برداشتند و به اساس اصل رسانیدند، زمین کعبه یک سنگ سرخ بود، پس خدا وحی فرمود: بنای آن را بر این سنگ بگذار. و چهار ملک فرستاد که جمع کنند برای او سنگها را، پس ابراهیم و اسماعیل علیهما السلام سنگ می گذاشتند و ملائکه سنگ به ایشان می دادند تا آنکه دوازده ذراع بلند شد، و دو درگاه برای آن گشودند که از یک در داخل و از دیگری خارج شوند، و برای آن عتبه گذاشتند و بر درهایش حلقه های آهن آویختند، و کعبه عریان بود.
پس چون مردم به مکه آمدند، اسماعیل زنی از قبیله حمیر را دید و او را خوش آمد و به گمان آنکه شوهر ندارد، از خدا سؤال کرد او را برای تزویج او میسر گرداند، پس خدا بر شوهرش مرگ را مقدر فرمود، و چون شوهرش مرد آن زن در مکه ماند از حزن بر فوت شوهرش، پس خدا حزن او را به صبر مبدل نمود و خواستن اسماعیل را برای او میسر ساخت، و آن زنی بود بسیار موافق و دانا.
چون ابراهیم به حج آمد، اسماعیل به طایف رفته بود که آذوقه برای اهل خود بیاورد؛ آن زن، مرد پیر گرد آلودی دید - یعنی ابراهیم - پس ابراهیم از او پرسید: احوال شما چون است؟
گفت: حال ما بسیار خوب است.
و چون از احوال اسماعیل پرسید، او را مدح کرد و گفت: حال او خوش است.
پس پرسید: تو از کدام قبیله ای؟
گفت: از قبیله حمیر.
پس ابراهیم برگشت و اسماعیل را ندید و نامه ای نوشت و به آن زن داد و گفت: چون شوهرت بیاید این نامه را به او بده.
چون اسماعیل برگشت و نامه را خواند گفت: می دانی آن مرد پیر کی بود؟
گفت: او را بسیار نیکو و شبیه به تو یافتم.
اسماعیل گفت: او پدر من بود.
گفت: یا سوأتاه از او.
اسماعیل گفت: چرا؟ مگر او به چیزی از بدن تو افتاد؟
گفت: نه، و لیکن می ترسم تقصیری در خدمت او کرده باشم.
پس آن زن عاقله به اسماعیل گفت: آیا بر این دو درگاه دو پرده نیاویزم یکی از آن جانب و یکی از این جانب ؟
گفت: بلی.
پس دو پرده ساختند که طول آنها دوازده ذرع بود و بر آن درها آویختند، پس آن زن را خوش آمد از آن پرده ها و گفت: آیا برای کعبه جامه ای نبافیم که آن را بپوشانیم چون این سنگها بد نما است؟
اسماعیل گفت: بلی، به سرعت متوجه شد و پشم بسیاری فرستاد میان قبیله خود که برای او بریسند، و از آن روز این سنت میان زنان بهم رسید که از یکدیگر مدد طلبند در این باب، پس به سرعت کار می کرد و یاری از قبیله و آشنایان خود می طلبید و از هر طرفی که فارغ می شد می آویخت.
چون موسم حج رسید یک طرف ماند که جامه اش تمام نشده بود، به اسماعیل گفت: چه کنیم این جانب را که جامه اش تمام نشده است؟ پس برای آن طرف از برگ خرما جامه ای ترتیب داد و آویخت.
و چون موسم حج رسید عرب بسیار آمدند بر وجهی که پیشتر چنان نمی آمدند، و امری چند دیدند که ایشان را خوش آمد پس گفتند: سزاوار نیست که برای عمارت کننده این خانه هدیه نیاوریم، پس از آن روز هدیه برای کعبه مقرر شد و هر قبیله ای از قبیله های عرب هدیه ای برای خانه آوردند از زر و چیزهای دیگر تا آنکه مال بسیاری جمع شد و آن لیف خرما را برداشتند و جامه را تمام کردند و دور کعبه آویختند، و کعبه سقف نداشت و اسماعیل ستونها گذاشت مانند این ستونها که می بینید از چوب، و سقفش را به چوبها و جریده ها درست کرد و گل بر آن مالید.
و چون عرب در سال دیگر آمدند و داخل کعبه شدند و دیدند عمارت آن زیاده شده است گفتند: سزاوار آن است که برای عمارت کننده خانه هدیه را زیاد کنیم.
پس در سال آینده هدیه ای بسیار آوردند و اسماعیل ندانست که آن هدیه را چه کند، حق تعالی به او وحی فرمود که: بکش اینها را و اطعام کن حاجیان را.
و شکایت کرد اسماعیل بسوی ابراهیم کمی آب را، پس خدا وحی نمود به ابراهیم: بکن چاهی که آب خوردن حاجیان از آن چاه باشد.
پس جبرئیل نازل شد و چاه زمزم را برای ایشان حفر فرمود تا آبش ظاهر شد، پس جبرئیل گفت: فرود آی ای ابراهیم.
پس ابراهیم به ته چاه رفت و جبرئیل گفت: ای ابراهیم! کلنگ در چهار جانب چاه بزن و بسم الله بگو. پس او کلنگ زد بر آن زاویه که در جانب کعبه است و بسم الله گفت، پس چشمه ای جاری شد، و همچنین به هر جانب که زد و بسم الله گفت چشمه ای جاری شد، جبرئیل گفت: بیاشام ای ابراهیم از این آب و دعا کن که خدا برکت دهد در این آب برای فرزندانت.
پس جبرئیل و ابراهیم علیه السلام از چاه بیرون آمدند و جبرئیل گفت: ای ابراهیم! از این آب بر سر و بدن خود بریز و طواف کن دور کعبه که این آبی است که خدا به فرزند تو اسماعیل عطا فرموده است.
پس ابراهیم برگشت و اسماعیل او را مشایعت کرد تا بیرون حرم و ابراهیم رفت و اسماعیل به حرم برگشت، و خدا اسماعیل را از آن زن حمیریه فرزندی عطا فرمود، و تا آن وقت برای او فرزندی بهم نرسیده بود، و اسماعیل بعد از آن زن، چهار زن به عقد خود در آورد و از هر یک چهار پسر خدا به او عطا فرمود.
و در عرض موسم، ابراهیم علیه السلام به عالم بقا ارتحال نمود و اسماعیل بر آن اطلاع نیافت تا آنکه ایام موسم رسید و اسماعیل مهیای ملاقات پدر گردید، جبرئیل نازل شد و تعزیت گفت اسماعیل را به فوت ابراهیم و گفت: ای اسماعیل! مگو در مرگ پدرت چیزی که خدا را به خشم آورد، و گفت: ابراهیم بنده ای بود از بندگان خدا، او را به جوار رحمت خود خواند و او اجابت کرد. و او را خبر داد که به پدر خود ملحق خواهد شد.
و اسماعیل فرزند کوچکی داشت که او را دوست می داشت و می خواست که بعد از نبوت و خلافت از او باشد، پس خدا او را نخواست و فرزند دیگری را برای وصایت و خلافت او تعیین فرمود، چون نزدیک وفات اسماعیل شد آن فرزند را که خدا تعیین کرده بود طلبید و وصیت کرد به او و گفت: ای فرزند! چون مرگ تو را در رسد چنان کن که من کردم، و بی آنکه خدا تعیین کند کسی را برای خلافت خود تعیین مکن
پس همیشه چنین مقرر است که هیچ امامی از دنیا نمی رود مگر آنکه خدا او را خبر می دهد که کی را وصی خود گرداند.(834)
و به سند معتبر دیگر منقول است که شخصی به حضرت صادق علیه السلام عرض کرد: جمعی که نزد ما هستند می گویند که: ابراهیم خلیل الرحمن خود را ختنه کرده به تیشه ای بر روی خمی.
حضرت فرمود: سبحان الله، نه چنین است که ایشان می گویند، دروغ می گویند بر ابراهیم.
راوی گفت: بفرما که چگونه بوده است؟
فرمود که: انبیاء علیهم السلام غلاف ایشان با ناف ایشان در روز هفتم می افتاد، پس چون اسماعیل متولد شد باز غلاف او با نافش افتاد، پس ساره سرزنش کرد هاجر را به آنچه کنیزان را به آن سرزنش می کنند - و شاید مراد سیاهی رنگ باشد یا بوی بد - پس هاجر گریست و این امر بسیار بر او دشوار آمد.
چون اسماعیل دید که مادرش می گرید او نیز گریان شد، پس حضرت ابراهیم داخل شد و از اسماعیل پرسید که: سبب گریه تو چیست؟
اسماعیل گفت: ساره مادرم را چنین سرزنش کرد و او گریست و من نیز به سبب گریه او گریان شدم.
پس حضرت ابراهیم علیه السلام به جای نماز خود رفت و با خدا مناجات کرد و سؤال نمود که این معنی را از هاجر دور گرداند، و سؤالش را قرین اجابت گردانید؛ پس چون از ساره اسحاق متولد شد، در روز هفتم نافش افتاد و غلافش نیفتاد، و ساره از مشاهده این حال به جزع آمد، و چون ابراهیم داخل شد گفت: ای ابراهیم! این چه امری است که در آل ابراهیم و اولاد پیغمبران حادث شد؟ اینک پسرت اسحاق نافش افتاد و غلافش نیفتاد. پس حضرت ابراهیم علیه السلام به جای نماز خود با خدای خود مناجات کرد و این واقعه را شکایت کرد، پس خدا وحی نمود به حضرت ابراهیم که: این به سبب آن سرزنشی است که ساره هاجر را کرد، پس من سوگند خورده ام که این غلاف را از احدی از فرزندان پیغمبران نیندازم بعد از آن سرزنشی که ساره هاجر را کرد، پس ختنه کن اسحاق را به آهن، و گرمی آهن را به او بچشان.
پس حضرت ابراهیم علیه السلام اسحاق را به آهن ختنه کرد و بعد از آن سنت جاری شد که همه کس اولاد خود را به آهن ختنه کنند.(835)
و به سند معتبر از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام مروی است که: سبب رمی جمرات در منی آن است که: چون جبرئیل علیه السلام به حضرت ابراهیم علیه السلام تعلیم مناسک حج می نمود، شیطان برای ابراهیم علیه السلام ظاهر شد نزد جمره اول، پس جبرئیل امر کرد ابراهیم را که سنگ بر او بیندازد، چون ابراهیم علیه السلام هفت سنگ بر او انداخت در آنجا به زمین فرو رفت، و نزد جمره دوم ظاهر شد باز هفت سنگ بر او انداخت پس به زمین فرو رفت، و نزد جمره سوم ظاهر شد و باز هفت سنگ بر او انداخت پس به زمین فرو رفت و دیگر پیدا نشد.(836)
و به سندهای صحیح و معتبر از حضرت امام رضا علیه السلام منقول است که: سکینه باد نیکوئی است که از بهشت بیرون می آید و صورتی دارد مانند صورت انسان و رایحه بسیار خوشبوئی دارد، و بر ابراهیم علیه السلام نازل شد در وقتی که بنای خانه کعبه می کرد و در اساس خانه حرکت می کرد، و حضرت ابراهیم علیه السلام پی خانه را از عقب او می گذاشت.(837)
و از ابن عباس منقول است که: اسباب عربی وحشی بودند در زمین عرب، پس چون حضرت ابراهیم و اسماعیل علیهما السلام پیهای خانه کعبه را بالا آوردند، خدا وحی کرد به ابراهیم که: من گنجی به تو داده ام که به احدی پیش از تو نداده بودم.
پس حضرت ابراهیم و اسماعیل علیهما السلام بالا رفتند بر کوهی که آن را جیاد می گویند و اسبان را طلبیدند و گفتند: الا هلا الا هلم ، پس در زمین عرب اسبی نماند مگر آمد و منقاد و ذلیل شد نزد ایشان، و به این سبب آن اسبان را جیاد گفتند.(838)
و در احادیث معتبره بسیار از امام محمد باقر علیه السلام و امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که: چون ابراهیم و اسماعیل علیهما السلام بنای کعبه را تمام کردند، حق تعالی امر کرد ابراهیم علیه السلام را که ندا کند مردم را به حج، پس بر رکنی از ارکان کعبه ایستاد - و به روایت دیگر بر مقام ایستاد، و مقام چندان بلند شد که برابر کوه ابوقبیس شد(839) - و مردم را به حج طلبید، پس خدا صدای او را رسانید به آنها که در پشت پدران و در شکم مادران بودند که متولد شوند تا روز قیامت، پس مردم در پشتهای مردان و رحمهای زنان گفتند: لبیک داعی الله لبیک داعی الله، پس هر که یک بار لبیک گفت یک بار حج می کند، و هر که ده بار گفت ده بار حج می کند، و هر که پنج بار گفت پنج بار حج می کند، و هر که لبیک نگفت حج نمی کند.(840)
و در حدیث معتبر از حضرت امام رضا علیه السلام منقول است که: اول کسی که بر اسبان عربی سوار شد اسماعیل بود، و پیشتر وحشی بودند و بر آنها سوار نمی توانستند شد، پس حق تعالی همه را برای اسماعیل علیه السلام محشور گردانید و جمع کرد از کوه منی، و به این سبب آنها را عربی گفتند که اسماعیل علیه السلام که عرب بود اول بر آنها سوار شد.(841)
و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است که: دختران پیغمبران حائض نمی شوند، و حیض عقوبتی است، و اول کسی که از دختران پیغمبران حائض شد ساره بود.(842)
و به سند صحیح از حضرت صادق علیه السلام منقول است که دویدن در میان صفا و مروه برای این سنت شد که ابراهیم علیه السلام چون به این موضع رسید، شیطان برای او ظاهر شد پس جبرئیل گفت: بر او حمله کن، پس شیطان گریخت و ابراهیم علیه السلام دنبال او دوید.(843)
و فرمود: منی را برای این منی گفته اند که جبرئیل به ابراهیم علیه السلام گفت: تمنا کن و هر آرزو که داری از پروردگار خود بطلب.(844)
و عرفات را برای این عرفات گفتند که چون زوال شمس شد جبرئیل به ابراهیم علیه السلام گفت: اعتراف به گناه خود بکن و مناسک حج خود را بشناس.(845)
چون آفتاب غروب کرد گفت: ازدلف الی المشعر الحرام، یعنی: نزدیک شو بسوی مشعر الحرام، پس به این سبب مشعر را مزدلفه گفتند.(846)
و در حدیث صحیح منقول است که از آن حضرت پرسیدند: ساره چرا می گفت: خداوندا! مؤاخذه مکن مرا به آنچه کردم نسبت به هاجر؟
فرمود: ختنه کرد او را که معیوب گرداند و باعث زیادتی حسن او شد، و سنت شد بعد از آن زنان را ختنه کنند.(847)
به دو سند معتبر از حضرت امام رضا علیه السلام منقول است که: چون ابراهیم علیه السلام طلبید از خدا که فرزندانش را که در مکه ساکن گردانیده است میوه ها روزی کند، امر فرمود خدا قطعه ای از زمین اردن را که محلی است در شام که جدا شد از آنجا و به باغها و میوه ها حرکت کرد تا به مکه آمد و هفت شوط دور خانه کعبه طواف کرد و در آن محل ساکن شد، پس به این سبب او را طایف گفتند.(848)
و به سند حسن از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: ابراهیم دو پسر داشت و فرزند کنیز بهتر از دیگری بود، و فرمود: چون ملائکه بشارت دادند ابراهیم را به ولادت اسحاق علیه السلام چنانچه حق تعالی فرموده است که (و امراته قائمة فضحکت)(849)، فرمود که: مراد از ضحک در اینجا خندیدن نیست بلکه حیض است، یعنی زنش ایستاد، چون این بشارت را شنید حایض شد، و از عمر او نود سال گذشته بود و از عمر شریف ابراهیم صد و بیست سال گذشته بود، و قوم ابراهیم چون اسحاق را دیدند گفتند: چه عجب است احوال این مرد و زن، در این سن طفلی را گرفته اند و می گویند: این پسر ماست!
چون اسحاق بزرگ شد، آنقدر به ابراهیم شبیه بود که مردم اشتباه می کردند و فرق میان ایشان نمی کردند تا آنکه حق تعالی ریش ابراهیم را سفید کرد و به آن امتیاز بهم رسید. پس روزی ابراهیم علیه السلام ریش خود را میل داد به پیش، یک موی سفید در آن مشاهده کرد گفت: خداوندا! این چیست؟
وحی رسید به او که: این وقار توست.
گفت: خداوندا! زیاد گردان وقار مرا.(850)
و از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام منقول است که: چون اسماعیل و اسحاق بزرگ شدند، روزی با یکدیگر دویدند و اسماعیل را پیشی گرفت، پس ابراهیم علیه السلام او را گرفت و در دامن خود نشاند و اسحاق را پهلوی خود نشاند، پس ساره در خشم شد و گفت: الحال کار به جائی رسیده است که فرزند من و فرزند کنیز را برابر نمی کنی و فرزند او را بر فرزند من زیادتی می دهی؟! از من دور کن این فرزند را.
پس ابراهیم علیه السلام اسماعیل و هاجر را برد و در مکه فرود آورد، پس طعام ایشان تمام شد، چون ابراهیم خواست که برگردد و طعامی برای ایشان تحصیل نماید هاجر گفت: ما را به که می گذاری؟
فرمود: شما را به خداوند عالمیان می گذارم.
و گرسنگی عظیم ایشان را عارض شد، پس جبرئیل نازل شد و به هاجر گفت: ابراهیم شما را به کی گذاشت؟
گفت: ما را به خدا گذاشت.
جبرئیل گفت: شما را به کفایت کننده گذاشته است.
پس جبرئیل دستش را در زمزم گذاشت و پیچید، ناگاه آب جاری شد، پس هاجر مشگی گرفت که پر آب کند از ترس اینکه مبادا آب برطرف شود!
جبرئیل گفت: این آب برای شما باقی می ماند، پسرت را بطلب.
پس از آن آب آشامید و تعیش کردند تا آنکه ابراهیم علیه السلام آمد و خبر را به او نقل کردند، فرمود: او جبرئیل بود.(851)
و به سند حسن از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: اسماعیل علیه السلام زنی از عمالقه به عقد خود در آورد که او را سامه می گفتند، و چون ابراهیم علیه السلام مشتاق دیدن اسماعیل شد بر درازگوشی سوار شده و ساره عهد گرفت از او که فرود نیاید تا برگردد. و چون به مکه آمد هاجر به سرای باقی منتقل شده بود، زن اسماعیل را دید و از او پرسید: شوهرت کجاست؟
گفت: به شکار رفته است.
پرسید: حال شما چگونه است؟
گفت: حال ما سخت است و زندگانی ما به دشواری می گذرد.
و تکلیف فرود آمدن نکرد آن حضرت را، ابراهیم علیه السلام فرمود: چون شوهرت بیاید بگو مرد پیری آمد و گفت: عتبه خانه ات را تغییر بده.
چون اسماعیل برگشت و از گردنگاه بالا آمد، بوی پدر خود را شنید، به نزدیک زن آمد و پرسید که: کسی به نزد تو آمد؟
گفت: بلی، مرد پیری آمد و از تو سؤال کرد.
اسماعیل گفت: آیا تو را به چیزی امر فرمود؟
گفت: بلی، فرمود: چون شوهرت بیاید بگو مرد پیری آمد و تو را امر می کند که عتبه خانه ات را تغییر بدهی.
پس اسماعیل آن زن را طلاق گفت.
بار دیگر ابراهیم سوار شد که به دیدن اسماعیل برود و باز ساره شرط کرد که از مرکب فرود نیاید تا برگردد، چون به مکه باز اسماعیل حاضر نبود و زن دیگر خواسته بود، از او پرسید: شوهرت کجاست؟
گفت: خدا تو را عافیت دهد، به شکار رفته است.
پرسید: چگونه اید شما؟
گفت: شایستگانیم.
پرسید: چگونه است حال شما؟
گفت: حال ما نیک است و در نعمت و رفاهیم، فرود آی خدا تو را رحمت کند تا او بیاید.
ابراهیم ابا کرد و او مکرر مبالغه کرد و ابراهیم ابا فرمود.
زن گفت: پس سرت را پیش آور که من بشویم که سرت را ژولیده می بینم.
پس غسولی آورد و سنگی نزدیک آورد تا ابراهیم علیه السلام یک پای خود را گردانید و بر روی سنگ گذاشت و پای دیگرش در رکاب بود تا یک جانب سر مبارک او را شست، پس به جانب دیگر پای را گردانید تا جانب دیگر را شست، پس بر آن زن سلام کرد و فرمود: چون شوهرت بیاید بگو مرد پیری آمد و گفت: عتبه خانه را رعایت و محافظت کن که خوب است.
چون اسماعیل برگشت و از عقبه بالا آمد، بوی پدر خود را شنید، از زن پرسید: کسی به اینجا آمد؟
گفت: بلی، مرد پیری آمد و این جای پاهای اوست که در سنگ مانده است. پس اسماعیل افتاد و جای قدم پدر خود را بوسید.
پس حضرت صادق علیه السلام فرمود: ساره از اولاد پیغمبران بود و ابراهیم علیه السلام او را خواسته بود به شرط آنکه مخالفت او نکند و هر چه او تکلیف کند که مخالف حق نباشد قبول فرماید، و ابراهیم از حیره کوفه به مکه هر روز می رفت و بر می گشت.(852)
و در حدیث صحیح از امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که: ابراهیم علیه السلام رخصت طلبید از ساره که به دیدن اسماعیل برود به مکه، رخصت داد به شرط آنکه شب برگردد و از درازگوش به زیر نیاید.
راوی پرسید: چون می تواند شد این؟
فرمود: زمین از برای آن حضرت پیچیده می شد.(853)
و در حدیث دیگر فرمود: چون اسماعیل متولد شد، ساره را غیرت شدید عارض شد، پس خدا امر فرمود ابراهیم را که اطاعت او بکند، او گفت: هاجر را ببر و در جائی بگذار که در آنجا زراعت و حیوان شیرده نباشد، پس آورد هاجر را و نزد کعبه گذاشت، و در آن وقت در مکه زراعت و حیوان و آب نبود و احدی در آنجا ساکن نبود پس او را در آنجا گذاشت و گریان برگشت.(854)
و قطب راوندی گفته است: چون اسماعیل علیه السلام به سن شباب رسید، هفت بز بهم رسانید و اصل مالش همین بود، اسماعیل نشو و نما کرد و به عربی تکلم نمود و تیراندازی آموخت و بعد از موت مادرش خود زنی از جرهم به حباله خود در آورد که نام او زعله بود یا عماده و او را طلاق گفت و اولادی از او بهم نرسید، پس سیده دختر حارث بن مضاض را خواست و از او فرزندان بهم رسانید و عمر مبارکش صد و سی و هفت سال بود و در حجر اسماعیل مدفون شد.(855)
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که عمر حضرت اسماعیل به صد و سی سال رسید و در حجر با مادرش مدفون شد و پیوسته فرزندان اسماعیل والیان امر خلافت و حافظان بیت الله بودند و برای مردم دیگر برپا می داشتند حج ایشان و امور دینشان را بزرگی بعد از بزرگی تا زمان عدنان بن داود.(856)
و در حدیث معتبر دیگر از آن حضرت منقول است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: زندگانی کرد اسماعیل پسر ابراهیم علیه السلام صد و بیست سال، و عمر مبارک اسحاق علیه السلام پسر ابراهیم به صد و هشتاد سال رسید.(857)
مؤلف گوید: اختلاف این احادیث در عمر اسماعیل یا به اعتبار تقیه است یا بعضی از راویان سهوی کرده اند.
و به سند معتبر از حضرت موسی بن جعفر علیه السلام منقول است که: چون حضرت ابراهیم علیه السلام اسماعیل و هاجر را در مکه گذاشت و ایشان را وداع کرد که برگردد، اسماعیل و هاجر گریستند فرمود: چرا گریه می کنید! شما را در زمینی گذاشته ام که محبوبترین زمینها ست بسوی خدا و حرم اوست.
هاجر گفت: من گمان نداشتم که پیغمبری مثل تو بکند آنچه تو کردی.
فرمود: چه کردم؟
گفت: زن ضعیفه و طفل ضعیفی را که چاره ای نمی توانند کرد در این بیابان می گذاری که مونسی ندارند از بشری، و نه آبی پیداست و نه زراعتی و نه شیر پستانی.
حضرت آب از دیدگانش جاری شد و آمد به در خانه کعبه و دو طرف در را گرفت و گفت: خداوندا! من ساکن گردانیدم بعضی از ذریت خود را در وادیی که در آن زراعتی نیست نزد خانه تو که با حرمت است، پروردگارا! از برای اینکه برپا دارند نماز را، پس بگردان دلهای چند از مردم را که مایل باشند بسوی ایشان و روزی ده ایشان را از میوه ها شاید شکر کنند تو را .(858)
پس خدا وحی فرمود به ابراهیم که: بالا رو به کوه ابوقبیس و ندا کن در مردم: ای گروه خلایق! خدا امر می کند شما را به حج این خانه که در مکه است و صاحب حرمت است، هر که راهی بسوی آن تواند، فریضه ای است از جانب خدا.
پس ابراهیم بر ابوقبیس بالا رفت و به بلندترین آوازش این ندا کرد و خدا صدای او را کشانید که شنوانید اهل مشرق زمین و مغرب را و هر که در مابین اینهاست از جمیع آنچه خدا مقرر گردانیده بود در صلبهای مردان از نطفه ها، و آنچه مقدر فرموده بود در رحمهای زنان تا روز قیامت، پس در آن وقت حج بر همه خلایق واجب شد، و تلبیه که حاجیان در ایام حج می گویند جواب ندای ابراهیم است که به حج کرد از جانب خدا.(859)
و به سند حسن از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که: اصل کبوتران حرم باقیمانده کبوتری چند اند که اسماعیل بن ابراهیم علیه السلام داشت.(860)
و در حدیث معتبر دیگر فرمود: حجر، خانه اسماعیل است و قبر هاجر و اسماعیل در آنجاست.(861)
و در حدیث صحیح فرمود: حجر داخل خانه کعبه نیست و لیکن اسماعیل چون مادرش را در آنجا دفن کرد دیواری بر دور آن کشید که قبر مادرش پامال نشود، و در آن قبرهای پیغمبران است.(862)
و در حدیث معتبر دیگر فرمود: در حجر مدفون شده اند نزدیک رکن سوم، دخترهای باکره اسماعیل.(863)
و در حدیث حسن فرمود: که آیات بینات که خدا در قرآن فرموده است که در مکه است: مقام ابراهیم است که بر روی سنگ ایستاد و پایش در آن فرو رفت و اثر قدمش تا حال مانده است، و حجرالاسود، و خانه اسماعیل علیه السلام.(864)
مؤلف گوید: بعضی از قصص ابراهیم و اسماعیل و اسحاق علیهم السلام در باب قصه لوط علیه السلام مذکور خواهد شد انشاء الله.

فصل ششم: در بیان مأمور شدن ابراهیم علیه السلام به ذبح فرزندش

به سند حسن بلکه صحیح از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که: جبرئیل نزد زوال شمس روز هشتم ذیحجه به نزد حضرت ابراهیم علیه السلام آمد و گفت: ای ابراهیم! سیراب شو، یعنی آب تهیه کن برای خود و اهل خود، و در آن وقت میان مکه و عرفات آب نبود، پس ابراهیم علیه السلام را برد به منی و نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا و صبح را در آنجا کرد، و چون آفتاب طالع شد روانه عرفات شد و در مروه فرود آمد، و چون زوال شمس شد غسل کرد و نماز ظهر و عصر را به یک اذان و دو اقامه بجا آورد و نماز کرد در جای آن مسجدی که در عرفات است، پس او را برد و در محل وقوف بازداشت و گفت: ای ابراهیم! اعتراف کن به گناه خود و مناسک حج خود را بشناس، و حضرت ابراهیم را در آنجا بازداشت تا آفتاب غروب کرد، پس او را گفت: بار کن و نزدیک شو بسوی مشعر الحرام، پس به مشعر الحرام آمد و نماز شام و خفتن را به یک اذان و دو اقامه بجا آورد و شب را در آنجا ماند تا نماز صبح را بجا آورد، پس موقف را به او نمود و آورد او را به منی و امر کرد او را که جمره عقبه را سنگ بزند، و نزد آن جمره شیطان از برای او ظاهر شد پس امر کرد او را به ذبح، و حضرت ابراهیم علیه السلام چون به مشعر الحرام رسید شب در آنجا خوابید شاد و خوشحال، پس در خواب دید که پسر خود را ذبح و قربانی کنند، و والده طفل را هم با خود آورده بود به حج.
چون به منی رسیدند، خود با اهلش رمی جمره کردند، پس ساره را گفت که: تو برو به زیارت کعبه، و پسر خود را نزد خود نگاه داشت و او را برد تا موضع جمره وسطی، در آنجا با فرزند خود مشورت کرد چنانچه حق تعالی در قرآن یاد کرده است یا بنی انی اری فی المنام انی اذبحک فانظر ماذاتری(865) ای فرزند عزیز من! بدرستی که من در خواب دیدم که تو را ذبح می کردم، پس نظر کن و تفکر نما که چه می بینی و چه مصلحت می دانی؟.
آن فرزند سعادتمند گفت: ای پدر من! بکن آنچه به آن مأمور شده ای، بزودی مردا خواهی یافت اگر خدا خواهد مرا از صبرکنندگان،(866) و هر دو امر خدا را تسلیم کردند، ناگاه شیطان به صورت مرد پیری آمد و گفت: ای ابراهیم! چه می خواهی از این پسر؟
گفت: می خواهم او را ذبح کنم.
گفت: سبحان الله! می کشی پسری را که در یک چشم زدن معصیت خدا نکرده است!
حضرت ابراهیم علیه السلام گفت: خدا مرا به این امر فرموده است.
گفت: پروردگار تو نهی می کند تو را از این کار، آن که تو را امر به این کار کرده است شیطان است.
حضرت ابراهیم فرمود: وای بر تو! آن کسی که مرا به این مرتبه رسانیده است او مرا امر کرده است و به همان سروشی که همیشه به گوش من می رسیده است این را شنیده ام و در این شکی ندارم.
گفت: نه والله تو را امر به این کار نکرده است مگر شیطان.
حضرت ابراهیم علیه السلام گفت: و الله دیگر با تو سخن نمی گویم. و عزم کرد که فرزندش را ذبح کند.
شیطان گفت: ای ابراهیم! تو پیشوای خلقی و مردم پیروی تو می کنند، و اگر تو این کار را بکنی بعد از این مردم فرزندان خود را بکشند.
حضرت ابراهیم جواب او نگفت و رو به پسر آورد و با او مشورت نمو در ذبح کردن او، چون هر دو منقاد امر خدا شدند پسر گفت: ای پدر! روی مرا بپوشان و دست و پای مرا محکم ببند.
حضرت ابراهیم علیه السلام فرمود: ای فرزند! با کشتن، دست و پایت را ببندم؟ این هر دو را والله که برای تو جمع نخواهم رد، پس جل درازگوش را پهن کرد و فرزند را روی آن خوابانید و کارد را بر حلق او گذاشت و سر خود را بسوی آسمان بلند کرد و کارد را به قوت تمام کشید؛ جبرئیل پیش از کشیدن، کارد را گردانید و پشت کارد را به جانب حلق طفل کرد، چون حضرت ابراهیم علیه السلام نظر کرد کارد را برگشته دید، پس کارد را گردانید و دمش را به حلق طفل گذاشت و کشید، باز جبرئیل کارد را گردانید، تا چندین مرتبه چنین شد، پس جبرئیل گوسفند را از جانب کوه ثبیر کشید و فرزند را از زیر دست حضرت ابراهیم کشید و گوسفند را به جای او خوابانید و ندا به ابراهیم علیه السلام رسید از جانب چپ مسجد خیف که ای ابراهیم! خواب خود را درست کردی، ما چنین جزا می دهیم نیکوکاران را، بدرستی که این ابتلا و امتحانی بود هویدا.(867)
در این حال شیطان لعین خود را به مادر طفل رسانید در وقتی که نظرش به کعبه افتاده بود در میان وادی و گفت: کیست این مرد پیری که من او را دیدم؟
گفت: شوهر من است.
گفت: کیست آن غلامی که همراه او دیدم؟
گفت: او پسر من است.
گفت: دیدم که آن مرد پیر آن پسر را خوابانیده بود و کارد گرفته بود که او را بکشد.
گفت: دروغ می گوئی، ابراهیم رحیمترین مرد است، چگونه پسر خود را می کشد؟!
گفت: به حق پروردگار آسمان و زمین و پروردگار این خانه که دیدم او را خوابانیده بود و کارد گرفته بود و اراده ذبح او را داشت.
گفت: چرا؟
شیطان گفت: گمان می کرد که پروردگارش او را به این امر کرده است.
ساره گفت: سزاوار است او را که اطاعت کند پروردگارش را. پس در دلش افتاد که حضرت ابراهیم در باب فرزندش به امری مأمور شده است، پس چون از مناسکش فارغ شد در وادی رو به منی دوید و دست بر سر گذاشته بود و می گفت: خداوندا! مرا مؤاخذه مکن به آنچه کردم به مادر اسماعیل.
پس چون ساره به حضرت ابراهیم علیه السلام رسید و خبر فرزند را شنید و اثر خراشیدن کارد را در گلوی او دید بترسید و بیمار شد و به همان مرض به عالم بقا ارتحال کرد.
راوی پرسید که: در کجا خواست که او را ذبح کند؟
گفت: نزد جمره وسطی، و گوسفند نازل شد بر کوهی که در جانب راست مسجد منی است، و از آسمان نازل شد و در سیاهی می خورد و در سیاهی راه می رفت و در سیاهی می چرید و در سیاهی سرگین می انداخت، یعنی در علفزار.
پرسید: چه رنگ داشت؟
فرمود: سیاه و سفید و فراخ چشم و شاخ بزرگ بود.(868)
مؤلف گوید: این حدیث دلالت می کند بر آنکه فرزندی که حضرت ابراهیم او را خواست ذبح کند و خدا قصه او را در قرآن ذکر فرموده است، اسحاق بوده است، و در این باب خلاف عظیمی میان علمای خاصه و عامه هست، و یهود و نصاری ظاهرا اتفاق دارند بر آنکه او اسحاق بوده است، و احادیث شیعه از هر دو طرف وارد شده است و اشهر میان علمای شیعه آن است که ذبیح اسماعیل بوده است، و اکثر روایات شیعه بر این دلالت دارد، و ظاهرا آیه کریمه نیز این است چنانچه در ضمن اخبار معلوم خواهد شد، و اگر اجماع نباشد بر آنکه ذبیح یکی بوده است ممکن است جمع کردن میان اخبار به آنکه هر دو واقع شده باشد، و محتمل است ذبیح بودن اسحاق محمول بر تقیه بوده باشد به آنکه ذبیح بودن او در آن عصر میان علمای مخالفین اشهر بوده باشد، و اتفاق اهل کتاب معتبر نیست بلکه بعضی نقل کرده اند که عمر بن عبدالعزیز یکی از علمای یهود را طلبید و از او پرسید: او گفت: علمای اهل کتاب می دانند که ذبیح اسماعیل است و از روی حسد انکار می کنند، زیرا که اسحاق جد ایشان است و اسماعیل جد عرب است، و می خواهند که این فضیلت برای جد ایشان باشند نه جد شما.(869)
و به سند موثق منقول است که: از حضرت امام رضا علیه السلام پرسیدند از معنی قول حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم که فرمود: من فرزند دو ذبیحم، فرمود: یعنی اسماعیل پسر حضرت ابراهیم خلیل علیه السلام و عبدالله فرزند عبدالمطلب.
اما اسماعیل پس آن غلام حلیم است که خدا بشارت داد به او ابراهیم علیه السلام را، پس چون آن فرزند چنان شد که با پدر راه می رفت گفت: ای فرزند! در خواب دیدم که تو را ذبح می کنم، پس نظر کن چه می بینی و چه مصلحت می دانی؟
گفت: ای پدر! بکن آنچه به آن مأمور شده ای. و نگفت که بکن آنچه دیده ای، عن قریب خواهی یافت مرا انشاء الله از صابران.
پس چون عزم کرد بر ذبحش فدا داد خدا او را به ذبحی عظیم، به گوسفندی سیاه و سفید که می خورد در سیاهی و می آشامید در سیاهی و نظر می کرد در سیاهی و راه می رفت در سیاهی و بول می کرد در سیاهی و پشکل می افکند در سیاهی، و قبل از آن چهل سال در باغهای بهشت می چرید و از رحم مادر بدر نیامده بود بلکه حق تعالی به او فرمود: باش، پس بهم رسید برای آنکه فدای اسماعیل گرداند، پس هر قربانی که در منی کشته می شود تا روز قیامت فدای اسماعیل است، پس احد ذبیحین این است.(870)
مؤلف گوید: قصه ذبیح دیگر که عبدالله است در کتاب احوال حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم مذکور خواهد شد انشاء الله تعالی.
و شیخ محمد بن بابویه رحمة الله بعد از ایراد این حدیث گفته است که: روایات مختلف است در ذبیح، بعضی از آنها وارد شده است که اسماعیل است و بعضی وارد شده است که اسحاق است، و نمی توان رد کرد اخبار را هرگاه صحیح باشد طرق آنها، و ذبیح اسماعیل بوده است و لیکن چون اسحاق متولد شد بعد از او آرزو کرد که کاش پدرش به ذبح او مأمور شده بود و او صبر می کرد برای امر خدا و تسلیم و انقیاد می کرد چنانچه برادرش صبر کرد و منقاد شد پس به درجه او می رسید در ثواب. چون خدا از دلش دانست که او در این آرزو صادق است او را در میان ملائکه ذبیح نامید برای آنکه آرزوی ذبح می کرد، و این مضمون به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است و حدیث حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم که فرمود: من پسر دو ذبیحم مؤید این معنی است، زیرا که عم را پدر می گویند و در قرآن نیز وارد شده است و حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: عم والد است، پس بر این وجه سخن آن حضرت درست می شود که فرزند ذو ذبیح است که اسماعیل و اسحاق باشند که یکی ذبیح حقیقی و والد حقیقی است و یکی ذبیح مجازی است و والد مجازی.
و از برای ذبح عظیم وجه دیگر هست که روایت شده است از فضل بن شاذان که گفت: شنیدم حضرت امام رضا علیه السلام می فرمود: چون خدا امر فرمود ابراهیم را که ذبح نماید به جای اسماعیل گوسندی را که بر او نازل ساخت، آرزو می کرد آن حضرت که کاش فرزند خود اسماعیل را به دست خود قربانی می کرد و مأمور نمی شد که به جای او گوسفند بکشد تا به دلش بر می گردید آنچه بر می گردد به دل پدری که عزیزترین فرزندانش را به دست خود بکشد، پس مستحق شد به این ذبح کردن درجات اهل ثواب را بر مصیبتها.
پس خدا وحی فرمود بسوی او که: ای ابراهیم! کیست محبوبترین خلق من بسوی تو؟ عرض کرد: پروردگارا! خلق نکرده ای خلقی را که محبوبتر باشد بسوی من از حبیب تو محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم.
پس خدا وحی کرد بسوی او که: او محبوبتر است بسوی تا یا جان تو؟
عرض کرد: بلکه او محبوبتر است بسوی من از جان من.
فرمود: فرزندان او بسوی تو محبوبترند یا فرزندان تو؟
گفت: بلکه فرزندان او.
حق تعالی فرمود: پس مذبوح گردیدن و کشته شدن فرزند او بر دست دشمنانش دل تو را بیشتر به درد می آورد یا ذبح فرزند تو به دست تو در طاعت من؟
عرض کرد: خداوندا! بلکه ذبح فرزند او به دست دشمنانش دل مرا بیشتر به درد می آورد.
پس خدا وحی فرمود که: ای ابراهیم! بدرستی که طایفه ای که دعوی کنند که از امت محمدنند، حسین فرزند او را بعد از او به ظلم و عدوان خواهند کشت چنانچه گوسفند را می کشند و به سبب این مستوجب غضب من خواهند شد.
پس از استماع این قصه جانسوز به جزع آمد ابراهیم و دلش به درد آمد و گریان شد، پس حق تعالی به او وحی فرمود: ای ابراهیم! فدا کردم جزع تو را بر پسرت اسماعیل اگر او را به دست خود ذبح می کردی به جزعی که کردی بر حسین علیه السلام و شهید شدن او، و واجب کردم برای تو بلندترین درجات اهل ثواب را بر مصیبتهای ایشان.
و این است معنی قول خدا که: فدا دادیم او را به ذبح بزرگ.(871) تمام شد اینجا آنچه از ابن بابویه نقل کردیم.(872)
و در احادیث معتبره گذشت که گوسفند ابراهیم از آن چیزهاست که خدا خلق کرده است بی آنکه از رحم مادر بیرون آید.(873)
و در حدیث موثق منقول است که از حضرت امام رضا علیه السلام پرسیدند: ذبیح، اسماعیل بود یا اسحاق؟
فرمود: اسماعیل بود، مگر نشنیده ای قول حق تعالی در سوره صافات بعد از بشارت اسماعیل و قصه ذبح فرموده است: بشارت دادیم او را به اسحاق(874)، پس چون تواند بود که ذبیح، اسحاق باشد؟!(875)
و به سند معتبر از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام منقول است که: ذبیح، اسماعیل است.(876)
و به سند موثق منقول است که از حضرت صادق علیه السلام پرسیدند: سپرز چرا حرام شده است در میان اجزای حیوانی که ذبح می کنند؟
فرمود: چون گوسفند را فرود آوردند بر ابراهیم از کوه ثبیر - و آن کوهی است در مکه - که آن را به فدای فرزند خود ذبح کند، شیطان آمد و به ابراهیم گفت: نصیب مرا بده از این گوسفند.
فرمود: تو را چه نصیب در آن هست و آن قربانی پروردگار من است و فدای فرزند من است؟!
پس خدا وحی نمود به او که: او را در این گوسفند نصیبی است و نصیب او سپرز است زیرا که محل جمع شدن خون است، و حرام است خصیه ها زیرا که مجرای نطفه اند، پس ابراهیم سپرز و دو خصیه را به او داد.(877)
و به سند صحیح منقول است که شخصی از حضرت صادق علیه السلام پرسید: اسماعیل بزرگتر بود یا اسحاق؟ و کدام یک ذبیح بودند؟
فرمود: اسماعیل بزرگتر بود از اسحاق پنج سال؛ و ذبیح، اسماعیل بود، و مکه منزل اسماعیل بود، و ابراهیم خواست اسماعیل را ذبح کند ایام موسم در منی، و میان بشارت خدا برای ابراهیم به اسماعیل و بشارت او به اسحاق پنج سال فاصله بود، آیا نشنیده ای سخن ابراهیم را که گفت رب هب لی من الصالحین(878) از خدا سؤال کرد که روزی کند او را پسری از صالحان، و حق تعالی در سوره صافات می فرماید (فبشرناه بغلام حلیم)(879) پس بشارت دادیم او را به پسری بردبار، یعنی اسماعیل از هاجر، پس فدا کرد اسماعیل را به گوسفندی بزرگ؛ بعد از ذکر اینها فرمود: بشارت دادیم او را به اسحاق پیغمبری از صالحان و برکت فرستادیم بر او و بر اسحاق(880)، پس ذبیح، اسماعیل بود پیش از بشارت به اسحاق، پس کسی که گمان کند اسحاق بزرگتر است از اسماعیل، و ذبیح اسحاق است تکذیب کرده است به آنچه خدا در قرآن از خبر ایشان فرستاده است.(881)
و به سند صحیح از حضرت امام رضا علیه السلام منقول است که: اگر خدا می دانست که حیوانی نزد او گرامیتر از گوسفند هست، هر آینه آن را فدای اسماعیل می گردانید.(882)
و در حدیث دیگر به جای اسماعیل، اسحاق وارد شده است.(883)
و در حدیث دیگر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: یعقوب علیه السلام به عزیز مصر نوشت: ما اهل بیت ابتلا و امتحانیم، پدر ما ابراهیم را امتحان کردند به آتش، و پدر ما اسحاق را امتحان کردند به ذبح.(884)
و در حدیث معتبر از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است: ساره به ابراهیم گفت: بپر شده ای، کاش دعا می کردی خدا تو را روزی فرماید فرزندی که دیده ما به آن روشن شود، زیرا که خدا تو را خلیل خود گردانیده است و دعای تو را مستجاب می کند انشاء الله. پس ابراهیم از پروردگارش طلبید که او را پسری دانا روزی فرماید.
خدا وحی فرمود به او که: من می بخشم به تو پسری دانا و تو را در باب او امتحان می کنم به طاعت خود، بعد از بشارت سه سال گذشت، پس بشارت اسماعیل مرتبه دیگر آمد بعد از سه سال.(885)
و در دو حدیث حسن منقول است که از حضرت صادق علیه السلام پرسیدند که: صاحب ذبح کی بود؟ فرمود: اسماعیل بود.(886)
و در حدیث معتبر دیگر از آن حضرت پرسیدند: میان بشارت ابراهیم به اسماعیل و بشارت اسحاق چندگاه فاصله بود؟
فرمود: میان این دو بشارت پنج سال فاصله بود، حق تعالی می فرماید (فبشرناه بغلام حلیم)(887) یعنی اسماعیل، و این اول بشارتی بود که خدا به ابراهیم داد در باب فرزند؛ و چون متولد شد برای ابراهیم اسحاق از ساره و اسحاق سه ساله شد، روزی اسحاق در دامن ابراهیم علیه السلام نشسته بود اسماعیل آمد و اسحاق را دور کرد و در جای او نشست، چون ساره این حال را مشاهده کرد گفت: ای ابراهیم! فرزند هاجر فرزند مرا از دامن تو دور می کند و خود به جای او می نشیند؟! نه والله نمی باید که دیگر هاجر و پسرش با من در یک شهر باشند، ایشان را از من دور کن، و ابراهیم علیه السلام ساره را بسیار عزیز و گرامی می داشت و حقش را رعایت می کرد، زیرا که او از فرزندان پیغمبران بود و دختر خاله او بود.
پس این امر بر آن حضرت بسیار دشوار آمد و غمگین شد از مفارقت اسماعیل، چون شب شد ملکی از جانب خدا به خواب او آمد و به او نمود کشتن پسرش اسماعیل را در موسم مکه، پس صبح کرد ابراهیم بسیار غمگین به سبب آن خوابی که دیده بود.
چون در این سال موسم حج در آمد، ابراهیم علیه السلام هاجر و اسماعیل را در ماه ذیحجه از زمین شام برداشت و به مکه برد که اسماعیل را در موسم حج ذبح کند، پس اول ابتدا کرد و پیهای خانه را بلند نمود و به قصد حج متوجه منی شد، و چون اعمال منی را بجا آورد و برگشت با اسماعیل به مکه و طواف کعبه کردند هفت شوط پس متوجه سعی میان صفا و مروه شدند، و چون به محل سعی رسیدند ابراهیم به اسماعیل گفت: ای فرزند! من در خواب دیدم که تو را ذبح می کردم در موسم این سال پس چه مصلحتی می بینی؟
گفت: ای پدر! بکن آنچه به آن مأمور شده ای.
چون از سعی فارغ شدند، ابراهیم اسماعیل را برد به منی، و این در روز نحر بود، و چون به جمره میان رسیدند او را به پهلوی چپ خوابانید و کارد را گرفت که او را بکشد، پس نندا به او رسید: ای ابراهیم! خواب خود را راست کردی و به فرموده من عمل نمودی. و فدا کرد اسماعیل را به گوسفندی بزرگ و گوشتش را تصدق نمود بر مسکینان.(888)
و از حضرت امام رضا علیه السلام پرسیدند: چرا منی را منی نامیدند؟
فرمود: برای آنکه جبرئیل در آنجا گفت به ابراهیم که: آرزو کن و از خدا بطلب آنچه خواهی.
پس او در خاطر خود تمنا و آرزوی آن کرد که خدا به جای پسرش اسماعیل گوسفندی قرار فرماید که او را ذبح نماید به فدای اسماعیل، و خدا آرزوی او را داد.(889)
مؤلف گوید: احادیثی که دلالت کند بر آنکه ذبیح، اسماعیل است بسیار است و در این کتاب به همین اکتفا نمودیم، و بسیاری از قصص ابراهیم علیه السلام در قصه لوط علیه السلام بیان خواهد شد انشاء الله.

باب هشتم: در بیان قصص حضرت لوط علیه السلام و قوم آن حضرت است

مشهور میان مفسران آن است که: حضرت لوط علیه السلام پسر برادر حضرت ابراهیم علیه السلام بود، و لوط پسر هاران بن تارخ بود، و بعضی گفته اند: پسر خاله ابراهیم بود، و ساره خواهر لوط بود بنا بر قول اخیر(890)، و این اقوی است، و پیشتر گذشت که لوط از پیغمبرانی است که ختنه کرده متولد شده است.(891)
و شیخ علی بن ابراهیم رحمة الله ذکر کرده است که: چون نمرود، ابراهیم علیه السلام را در آتش انداخت و حق تعالی به قدرت کامله خود آتش را او سرد گردانید نمرود از ابراهیم علیه السلام خائف شد و گفت: از بلاد من بیرون رو و با من در یک دیار مباش، و ابراهیم علیه السلام ساره را به نکاح خود در آورده بود و او دختر خاله ابراهیم بود و ایمان به آن حضرت آورده بود، و لوط نیز به او ایمان آورده بود و او طفلی بود، و ابراهیم علیه السلام گوسفندی چند داشت که معیشت او از آنها می گذشت.
پس ابراهیم از بلاد نمرود بیرون رفت و ساره را در صندوقی کرده با خود داشت، زیرا که غیرت عظیم داشت. چون خواست از بلاد نمرود بیرون رود، عمال نمرود او را منع کردند و خواستند که گوسفندان را از او بگیرند و گفتند: تو اینها را در سلطنت و مملکت پادشاه ما کسب کرده ای و در بلاد او بهم رسانیده ای و تو مخالف اوئی در مذهب، نمی گذاریم اینها را از بلاد او بیرون بری.
ابراهیم علیه السلام فرمود: حکم کند میان ما و شما قاضی پادشاه، و او سندوم نام داشت، پس به نزد سندوم رفتند و گفتند: این مرد مخالف سلطان ماست در مذهب و آنچه با خود دارد از بلاد سلطان کسب کرده است و نمی گذاریم که از اینها چیزی را بیرون برد.
سندوم گفت: راست می گویند، دست بردار از آنچه در دست توست.
ابراهیم علیه السلام فرمود: اگر به حق حکم نکنی همین ساعت خواهی مرد.
سندوم گفت: حق کدام است؟
فرمود: بگو به ایشان که برگردانند به من عمری را که صرف کرده ام در کسب اینها تا من اینها را به ایشان بدهم.
سندوم گفت: بلی، شما عمر او را به او برگردانید تا او اینها را بدهد.
پس دست از او برداشتند.
و نمرود به اطراف عالم نوشت که ابراهیم را نگذارند در معموره ای ساکن شود، پس ابراهیم گذشت به بعضی از عمال نمرود که هر که به او می گذشت عشر آنچه با او بود می گرفت، و ساره با ابراهیم بود در صندوق، پس عشر آنچه با او بود گرفت و آمد بسوی صندوق و گفت: البته می باید این صندوق را بگشائی.
ابراهیم علیه السلام گفت: هر چه می خواهی حساب کن و عشر آن را بگیر.
گفت: البته می باید بگشائی؛ و به جبر صندوق را گشود، چون نظرش بر ساره افتاد از وفور حسن و جمال او متعجب شد و گفت: این زن کیست که با خود داری؟
فرمود: خواهر من است - و غرضش آن بود که خواهر من است در دین -.
پس حکم کرد صندوق را برداشتند و به نزد پادشاه بردند و خواست که دست بسوی او دراز کند، ساره گفت: پناه می برم به خدا از تو، پس دستش خشکید و به سینه اش چسبید و شدت عظیم به او رسید و گفت: ای ساره! چیست این بلا که مرا عارض شد؟
گفت: برای آن چیزی است که قصد کردی.
گفت: من قصد نیک نسبت به تو کردم! خدا را دعا کن که مرا نجات دهد و به حالت اول برگرداند.
ساره گفت: خداوندا! اگر راست می گوید که قصد بدی نسبت به من ندارد او را به حالت اول برگردان.
پس برگشت به حال صحت، و بالای سرش کنیزکی ایستاده بود گفت: ای ساره! این کنیزک را بگیر که تو را خدمت نماید - و آن هاجر مادر اسماعیل بود -.
پس ابراهیم علیه السلام ساره و هاجر را برداشت و در بادیه ای فرود آمدند بر سر راه مردم که به یمن و شام و به اطراف عالم می رفتند، پس هر که از آن راه عبور می کرد او را به اسلام دعوت می کرد، و خبر او در عالم شهرت کرده بود که نمرود پادشاه او را در آتش انداخت و نسوخت، و به او می گفتند که: مخالفت پادشاه مکن که پادشاه می کشد هر که را مخالفت او می کند، و هر که به ابراهیم می گذشت آن حضرت او را ضیافت می کرد، و هفت فرسخ فاصله بود میان ابراهیم و شهرهای معمور که درختان و زراعت و نعمت بسیار داشتند و آن شهرها بر سر راه قوافل بود، و هر که به این شهرها می گذشت از میوه ها و زراعتهای ایشان می خورد، پس از این حال به جزع آمدند و خواستند چاره ای برای دفع این بکنند، پس شیطان به نزد ایشان آمد به صورت مرد پیری و گفت: می خواهید دلالت کنم شما را بر امری که اگر آن را بعمل آورید هیچکس به شهرهای شما وارد نشود ؟
گفتند: آن امر چیست؟
گفت: هر که به شهر شما وارد شود، در دبر او جماع کنید و رختهایش را از او بگیرید.
پس شیطان به صورت پسر ساده خوشروئی به نزد ایشان آمد و به ایشان در آویخت تا با او این عمل قبیح کردند چنانچه ایشان را امر کرده بود، پس خوش آمد ایشان را این عمل و لذت یافتند و مردان با مردان مشغول لواطه شدند و از زنان مستغنی شدند، و زنان با زنان مشغول مساحقه شدند و از مردان مستغنی شدند.
پس مردم این حال را به ابراهیم علیه السلام شکایت کردند و حضرت ابراهیم لوط را بسوی ایشان فرستاد که ایشان را حذر فرماید از عقوبت خدا و بترساند از عذاب حق تعالی، چون نظر ایشان به لوط علیه السلام افتاد گفتند: تو کیستی؟
گفت: من پسر خاله ابراهیم خلیلم که نمرود او را به آتش انداخت و نسوخت و خدا آتش را بر او سرد و سلامت گردانید، و او در نزدیکی شما می باشد، پس از خدا بترسید و این عمل شنیع را ترک کنید که اگر نکنید خدا شما را هلاک خواهد کرد.
پس جرأت نکردند که اذیتی به آن حضرت برسانند و از او خائف شدند، و هر کس که بر ایشان می گذشت که اراده بدی نسبت به او می کردند، حضرت لوط او را از دست ایشان خلاص می کرد.
و لوط علیه السلام از ایشان زنی به نکاح خود در آورد و چند دختر از آن زن بهم رسانید، پس لوط مدت بسیار در میان ایشان ماند و از او قبول نکردند، گفتند: ای لوط! اگر دست از نصیحت ما بر نداری هر آینه تو را سنگسار می کنیم و از این شهرها بیرون کنیم، پس لوط بر ایشان نفرین کرد.
روزی حضرت ابراهیم نشسته بود در آن موضع که در آنجا می بود، جمعی را ضیافت کرده بود و مهمانان بیرون رفته بودند و چیزی نزد او نمانده بود، ناگاه دید که چهار نفر نزد او ایستادند که به مردم شبیه نبودند و گفتند: سلاما.
ابراهیم گفت: سلام.
پس ابراهیم به نزد ساره آمد و گفت: مهمانی چند نزد من آمده اند که به مردم شبیه نیستند.
ساره گفت: نیست نزد ما مگر گوساله ای.
پس آن را کشت و بریان کرد و به نزد ایشان آورد، چنانچه حق تعالی می فرماید: بتحقیق که آمدند رسولان ما بسوی ابراهیم برای بشارت، گفتند، سلاما، گفت: سلام، پس درنگ نکرد که آورد گوساله ای بریان، پس چون دید که دست ایشان به او نمی رسانند انکار کرد ایشان را و از ایشان خوفی در دل خود احساس کرد، و آمد ساره با جماعتی از زنان و گفت: چرا امتناع می کنید از خوردن طعام خلیل خدا؟
پس گفتند به ابراهیم که: مترس، ما رسولان خدائیم، فرستاده شده ایم بسوی قوم لوط که آنها را عذاب کنیم. پس ساره ترسید و حایض شد بعد از آنکه سالها بود که از پیری حیضش برطرف شده بود.
حق تعالی می فرماید که: پس بشارت دادیم ساره را به اسحاق و بعد از اسحاق به یعقوب که از اسحاق بهم خواهد رسید، پس ساره دست بر رو زد و گفت: یا ویلتا! آیا من خواهم زائید و من پیر زالم و اینک شوهرم مرد پیری است، بدرستی که این امری است عجیب، پس جبرئیل به او گفت: آیا تعجب می کنی از امر خدا، رحمت و برکتهای او بر شما باد یا بر شماست ای اهل بیت، بدرستی که او مستحق حمد و صاحب مجد و بزرگواری است، پس چون برطرف شد از ابراهیم ترس و بشارت ولادت اسحاق به او رسید شروع کرد به مبالغه در التماس رفع عذاب از قوم لوط و گفت به جبرئیل که: به چه چیز فرستاده شده ای؟
گفت: به هلاک کردن قوم لوط.
ابراهیم گفت: لوط در میان ایشان است، چگونه آنها را هلاک می کنید؟
جبرئیل گفت: ما بهتر می دانیم هر که در آنجاست، او را نجات می دهیم و اهل او را مگر زنش را که او از باقیماندگان در عذاب خواهد بود.
ابراهیم گفت: یا جبرئیل! اگر در آن شهر صد مرد از مؤمنان باشند، ایشان را هلاک خواهید کرد؟
جبرئیل گفت: نه.
ابراهیم علیه السلام گفت: اگر پنجاه کس باشند؟
گفت: نه.
ابراهیم علیه السلام گفت: اگر ده کس باشند؟
گفت: نه.
ابراهیم گفت: اگر یک کس باشد؟
گفت: نه، چنانچه خدا فرمود: نیافتیم در آن شهر بغیر خانه ای از مسلمانان.(892)
ابراهیم علیه السلام گفت: ای جبرئیل! در باب ایشان مراجعت کن بسوی پروردگار خود.
پس خدا وحی کرد بسوی ابراهیم مانند چشم برهم زدن که: ای ابراهیم! اعراض کن از شفاعت ایشان، بدرستی که آمده است امر پروردگار تو، و بدرستی که خواهد آمد بسوی ایشان عذابی که رد نمی شود.
پس ملائکه بیرون آمدند از نزد ابراهیم و به نزد لوط آمدند و ایستادند در پیش او در وقتی که زراعت خود را آب می داد، پس لوط به ایشان گفت: شما کیستید؟
گفتند: ما مسافر و ابناء سبیلیم، امشب ما را ضیافت کن.
لوط به ایشان گفت که: ای قوم! اهل این شهر بد گروهی هستند، با مردان جماع می کنند و مالهای ایشان را می گیرند.
گفتند: دیر وقت شده است و به جائی نمی توانیم رفت، امشب ما را ضیافت کن.
پس لوط به نزد زنش آمد و زنش از آن قوم بود و گفت: امشب مهمانی چند به من وارد شده اند، قوم خود را خبر مکن از آمدن ایشان تا هر گناه که تا حال کرده ای از تو عفو کنم. گفت: چنین باشد. و علامت میان او و قومش آن بود که هرگاه مهمانی نزد لوط بود در روز دود بر بالای بام خانه می کرد و اگر در شب بود آتش می افروخت. پس چون جبرئیل و ملائکه که با او بودند داخل خانه لوط شدند زنش بر بام دوید و آتش افروخت، پس اهل شهر دویدند از هر ناحیه بسوی خانه حضرت لوط، و چون به در خانه رسیدند گفتند: ای لوط! آیا تو را نهی نکردیم که مهمان به خانه نیاوری؟ - و خواستند فضیحت برسانند به مهمانان او -.
گفت: اینها دختران منند، ایشان پاکیزه ترند از برای شما، پس از خدا بترسید و مرا خوار مگردانید در باب مهمانان من، آیا نیست از شما یک مرد که سخن مرا بشنود و به رشد و صلاح مایل باشد - و مروی است که: مراد لوط از دختران خود زنهای قوم بود، زیرا که هر پیغمبری پدر امت خود است، پس ایشان را به حلال می خواند و نمی خواند ایشان را به حرام، پس گفت: زنهای شما پاکیزه ترند از برای شما -.(893)
گفتند: می دانی که ما را در دختران تو حقی نیست، و تو می دانی که ما چه می خواهیم. چون از ایشان ناامید شد گفت: کاش مرا قوتی می بود به شما، یا پناه می بردم به رکن شدیدی.(894)
به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: حق تعالی بعد از حضرت لوط پیغمبری نفرستاد مگر آنکه عزیز بود در میان قومش، و قبیله و عشیره در میان ایشان داشت.(895)
و در حدیث معتبر دیگر فرمود که: مراد لوط از قوت، قائم آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم بود، و از رکن شدید سیصد و سیزده تن اصحاب آن حضرت بود.(896)
پس جبرئیل گفت: کاش می دانست که چه قوتی با او هست.
لوط گفت: کیستید شما؟
جبرئیل گفت: من جبرئیلم.
لوط گفت: به چه امر مأمور شده اید؟
گفت: به هلاک ایشان.
گفت: در این ساعت بکنید.
جبرئیل گفت: موعد ایشان صبح است، آیا صبح نزدیک نیست؟
پس در را شکستند و داخل خانه شدند، پس جبرئیل بال خود را بر چشم ایشان زد و ایشان را کور کرد، چنانچه حق تعالی فرموده است که: بتحقیق مراوده کردند و طلبیدند از لوط مهمانان او را از برای عمل قبیح، پس کور کردیم دیده های ایشان را(897)، پس چون این حال را مشاهده کردند دانستند که عذاب بر ایشان نازل شد، پس جبرئیل به حضرت لوط گفت که: چون پاره ای از شب برود، اهل خود را بردار و بیرون رو از میان ایشان تو و فرزندان تو، و احدی از شما نگاه به عقب نکند مگر زن تو که به او خواهد رسید آنچه به آنها می رسد.
و در میان قوم لوط مرد عالمی بود گفت: ای قوم! آمد بسوی شما عذابی که لوط شما را وعده می کرد، پس او را حراست کنید و مگذارید که از میان شما بدر رود که تا او در میان شماست عذاب بسوی شما نمی آید. پس جمع شدند در دور خانه لوط و او را حراست می کردند.
پس جبرئیل گفت: ای لوط! بیرون رو از میان ایشان.
گفت: چگونه بیرون روم و در دور خانه من جمع شده اند؟
پس عمودی از نور در پیش روی او گذاشت و گفت: از پی این عمود برو و هیچیک نگاه به پس مکنید.
پس از آن شهر از زیر زمین بیرون رفتند، و زنش نگاه به عقب کرد و حق تعالی بر او سنگی فرستاد و او را کشت. پس چون صبح طالع شد هر یک از آن چهار ملک به طرفی از شهر ایشان رفتند و کندند آن شهر را از طبقه هفتم زمین و به هوا بالا بردند به حدی که اهل آسمان صدای سگها و خروسهای ایشان را شنیدند، پس برگردانیدند شهر را بر ایشان، و حق تعالی بارید بر ایشان سنگها از سجیل - یعنی از گل سخت شده - یا از آسمان اول یا از جهنم بر روی یکدیگر چیده شده یا پیاپی و منقط و رنگارنگ.(898)
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: هیچ بنده ای از دنیا بیرون نمی رود که حلال شمارد عمل قوم لوط را مگر آنکه خدا سنگی از سنگها بر جگر او می زند که مرگش در آن است و لیکن خلق آن را نمی بینند.(899)
و به سند صحیح از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است که فرمود که: حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هر صبح و شام پناه به خدا می برد از بخل و ما نیز پناه به خدا می بریم از بخل، حق تعالی می فرماید که: هر که نگاه داشته شود از بخل نفس خود، پس ایشان رستگارانند(900)، و تو را خبر می دهم از عاقبت بخل، بدرستی که قوم لوط اهل شهری بودند بخیلان بر طعام خود، پس بخل ایشان را به دردی مبتلاء کرد که دوا نداشت در فرجهای ایشان، پس فرمود که: شهر قوم لوط بر سر راه قافله ها بود که به شام و مصر می رفتند، و اهل قوافل نزد ایشان فرود می آمدند و ایشان ضیافت می کردند، چون بسیار شد این ضیافت ایشان به تنگ آمدند از روی بخل و زبونی نفس، پس بخل باعث شد ایشان را که چون مهمانی بر ایشان وارد می شد فضیحت بر سر او می آوردند و با او لواط می کردند بی آنکه شهوتی و خواهشی به این عمل قبیح داشته باشند، و غرض ایشان نبود مگر آنکه قوافل به شهر ایشان فرود نیاید و ایشان را نباید ضیافت کرد، پس این عمل شنیع از ایشان در شهرها شهرت کرد و قوافل از ایشان حذر کردند، پس بخل بلائی بر ایشان مسلط کرد که از خود دفع نمی توانستند کرد تا آنکه به مرتبه ای رسید خواهش ایشان به این عمل قبیح که طلب می کردند از مردان در شهرها و مزد می دادند بر آن، پس کدام درد از بخل بدتر است و ضرر و عاقبتش بدتر و رسواتر و قبیح تر است نزد خدا از بخیل بودن.
راوی پرسید: آیا اهل شهر لوط همه این کار را کردند؟
فرمود: بلی، مگر اهل یک خانه از مسلمانان، مگر نشنیده ای فرموده خدا را که: پس بیرون کردیم هر که بود در آن شهر از مؤمنان پس نیافتیم غیر یک خانه از مسلمانان.(901)
پس آن حضرت فرمود که: حضرت لوط در میان قوم خود سی سال ماند که ایشان را بسوی خدا می خواند و حذر می فرمود ایشان را از عذاب الهی، و ایشان قومی بودند که خود را از غایط پاکیزه نمی کردند و غسل جنابت نمی کردند.
و لوط پسر خاله حضرت ابراهیم بود و ساره زن ابراهیم علیه السلام خواهر لوط بود، و حضرت لوط و ابراهیم علیهماالسلام دو پیغمبر مرسل بودند که مردم را از عذاب خدا می ترسانیدند، و لوط مردی بود سخی و صاحب کرم و هر مهمانی که بر او وارد می شد ضیافت می کرد و حذر می فرمود مهمانان را از شر قوم خود، پس چون قوم لوط این را از او دیدند گفتند: آیا تو را نهی نکردیم از عالمیان؟ مهمانی نکن مهمانی را که بر تو نازل شود، و اگر بکنی فضیحت می رسانیم به مهمانان تو، و تو را خوار و ذلیل می کنیم نزد ایشان.
پس لوط علیه السلام هرگاه او را مهمانی می رسید پنهان می کرد امر او را از بیم آنکه مبادا قوم او فضیحت نمایند به او، زیرا که لوط در میان ایشان قبیله و عشیره ای نبود و پیوسته لوط و ابراهیم علیه السلام متوقع نزول عذاب بر آن قوم بودند، و ابراهیم و لوط علیهما السلام را منزلت شریفی نزد حق تعالی بود، و خدا هرگاه که اراده می کرد عذاب قوم لوط را مودت حضرت ابراهیم و خلت او و محبت لوط علیه السلام را ملاحظه نموده عذاب را از ایشان تأخیر می کرد.
پس چون غضب خدا بر ایشان شدید شد و عذاب ایشان را مقدر فرمود، مقرر نمود که عوض دهد ابراهیم علیه السلام را از عذاب قوم لوط به پسری دانا که موجب تسلی حضرت ابراهیم گردد از مصیبتی که به او می رسد به سبب هلاک شدن قوم لوط، پس رسولان فرستاد بسوی حضرت ابراهیم که او را بشارت دهند به اسماعیل، پس شب داخل شدند و ابراهیم در بیم شد از ایشان و ترسید که دزدان باشند؛ پس چون رسولان، او را ترسان و هراسان یافتند، سلام کردند و او جواب سلام ایشان گفت و گفت: من از شما ترسانم.
گفتند: مترس، ما رسولان پروردگار توئیم، تو را بشارت می دهیم به پسری دانا - حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمود: پسر دانا اسماعیل بود از هاجر -.
پس حضرت ابراهیم علیه السلام به رسولان گفت: آیا بشارت می دهید مرا که با این حال پیری از من فرزندی حاصل شود؟! پس به عجیب امری بشارت می دهید.
گفتند: بشارت می دهیم تو را به حق و راستی، پس مباش از ناامیدان.
پس گفت حضرت ابراهیم با ایشان که: بعد از بشارت دیگر به چه کار آمده اید؟
گفتند: فرستاده شده ایم به قومی جرم کنندگان که قوم لوطند، بدرستی که ایشان گروهی بودن فاسقان از برای اینکه بترسانیم ایشان را از عذاب پروردگار عالمیان.
پس حضرت ابراهیم به رسولان گفت: بدرستی که لوط در میان ایشان است. گفتند: ما بهتر می دانیم که کی در اینجاست، البته نجات می دهیم او را و اهل او را همگی مگر زنش را که مقدر کرده ایم که او از باقیماندگان در عذاب است.
چون به نزد آل لوط آمدند، رسولان گفت: شما گروهی هستید منکر که شما را نمی شناسم.
گفتند: بلکه آمده ایم بسوی تو برای آنچه قوم تو در آن شک می کردند از عذاب خدا، و بسوی تو آمده ایم به راستی که بترسانیم قوم تو را از عذاب، و بدرستی ما از راستگویانیم، چون هفت روز و هفت شب دیگر بگذرد ای لوط در نصف شب اهل خود را از میان این قوم بیرون بر، و هیچیک از شما رو به عقب خود نکند مگر زن تو که می رسد به او آنچه به قوم تو می رسد،
و بروید در آن شب به هر جا که مأمور خواهید شد.
و گفتند به لوط علیه السلام که: چون صبح شود همه قوم هلاک خواهند شد.
پس چون صبح روز هشتم طالع شد، باز خدا رسولان بسوی ابراهیم علیه السلام فرستاد که بشارت دهند او را به اسحاق و تعزیه گویند او را و تسلی فرمایند به هلاک شدن قوم لوط، چنانچه در جای دیگر فرموده است: بتحقیق که آمدند رسولان ما بسوی ابراهیم با بشارت و سلام کردند و ابراهیم جواب سلام ایشان گفت، پس درنگ نکرد که آورد عجلی حنیذ - فرمود: یعنی ذبح کرده شد و بریان و نیکو پخته شده - پس چون ابراهیم علیه السلام دید دست دراز نکردند بسوی آن بریان، از ایشان ترسید، زیرا در آن زمان جمعی که طعام یکدیگر را می خوردند از شر یکدیگر ایمن بودند و طعام نخوردن علامت دشمنی بود.
گفتند: مترس! ما فرستاده شده ایم بسوی قوم لوط.
و ساره ایستاده بود، پس بشارت دادند او را به اسحاق و از عقب اسحاق به یعقوب، پس ساره خندید از روی تعجب از قول ایشان و گفت: یا ویلتا! آیا فرزند از من بهم می رسد و من پیر زالم و اینک شوهر من پیر است، بدرستی که این امری است عجیب!
گفتند: آیا تعجب می کنی از امر خدا؟ رحمت خدا و برکات او بر شما اهل بیت نازل و لازم است، بدرستی که او حمید و مجید است.
چون ابراهیم بشارت اسحاق را شنید و ترس از دل او زایل شد، شروع کرد به مناجات با پروردگار خود در شفاعت قوم لوط و از خدا سؤال کرد که بلا را از ایشان بگرداند.(902)
پس حق تعالی وحی فرمود به او که: ای ابراهیم! درگذر از این امر که پروردگار تو آمده است و عذاب من به ایشان می رسد بعد از طلوع آفتاب همین روز و این حتم است و برگشتن ندارد.(903)(904)
و به سند معتبر از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام منقول است که: شش چیز است در این امت که از عملهای قوم لوط است: کمان گلوه انداختن، سنگریزه با انگشتان انداختن، قندران خاییدن، جامه بر زمین انداختن از روی تکبر، و بندهای قبا و پیراهن را گشودن.(905)
و در روایت دیگر وارد شده است: از اعمال قبیحه ایشان آن بود که در مجالس بر روی یکدیگر باد سر می دادند، لهذا لوط به ایشان گفت: در مجالس خود کارهای بد مکنید.(906)
و در حدیث صحیح دیگر از امام محمد باقر علیه السلام منقول است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از جبرئیل سؤال فرمود که: چگونه بود هلاک شدن قوم لوط؟
جبرئیل گفت که: قوم لوط اهل شهری بودند که خود را از غایط پاکیزه نمی کردند و از جنابت غسل نمی کردند و بخل می ورزیدند به طعام خود،
و لوط در میان ایشان سی سال ماند، او در میان ایشان غریب بود و از ایشان نبود و قوم و عشیره ای در میان ایشان نداشت، و ایشان را خواند بسوی خداو ایمان به او و متابعت خود، و نهی کرد ایشان را از اعمال قبیحه و ترغیب نمود ایشان را به طاعت خدا، پس اجابت او نکردند و اطاعت او ننمودند، چون خدا خواست ایشان را عذاب فرماید فرستاد بسوی ایشان رسولی چند که ایشان را بترسانند و حجت بر ایشان تمام کنند، چون طغیان ایشان زیاده شد فرستاد بسوی ایشان ملکی چند را که بیرون کنند هر که در شهر ایشان است از مؤمنان، پس نیافتند در آن شهر بغیر از یک خانه ای از مسلمانان پس آنها را بیرون کردند و به لوط علیه السلام گفتند: امشب اهل خود را از شهر بیرون بر بغیر از زنت.
چون نصف شب گذشت لوط با دخترانش روانه شد و زنش برگشت و دوید بسوی قوم خود که ایشان را خبر کند که لوط بیرون رفت، چون صبح طالع شد ندا رسید از عرش الهی بسوی من که: ای جبرئیل! قوم خدا لازم و امر او متحتم شده است در عذاب قوم لوط، پس پائین رو بسوی شهر ایشان و آنچه احاطه کرده است به آن و بکن همه را از طبقه هفتم زمین و بالا بیاور بسوی آسمان و نگهدار تا برسد به تو امر خداوند جبار در برگردانیدن آن، و آیت هویدا باقی بگذار خانه لوط را که عبرتی باشد برای هر که از آن راه عبور کند. پس پائین رفتم بسوی آن گروه ستمکار و بال راست خود را بر طرف شرقی آن شهر زدم و بال چپ را بر طرف غربی آن زدم و کندم یا محمد از زیر طبقه زمین بغیر از منزل آل لوط که آن را علامتی گذاشتم برای راهگذاران، و بالا بردم آنها در میان بال خود تا بازداشتم آنها را در جائی که اهل آسمان صدای خروسها و سگهای ایشان را می شنیدند.
پس چون آفتاب طالع شد از پیش عرش ندا به من رسید: ای جبرئیل! برگردان شهر را بر این قوم، پس برگردانیدم بر ایشان تا اینکه پائینش به بالا آمد و بارید خدا بر ایشان سنگها از سجیل که همه صاحب علامت بودند یا منقط بودند. و این عذاب از ستمکاران امت تو ای محمد که مثل عمل ایشان کنند، بعید نیست.
پس حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ای جبرئیل! شهر ایشان در کجا بود؟
جبرئیل عرض کرد: آنجا که امروز بحیره طبریه است در نواحی شام.
حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم پرسید: چون شهر را بر ایشان برگرداندی به کجا افتاد آن شهر و اهل آن؟
عرض کرد: یا محمد! در میان دریای شام افتاد تا مصر، پس تلها شد در میان دریا.(907)
و در حدیث موثق دیگر از آن حضرت منقول است که: چون ملائکه برای هلاک قوم لوط آمدند گفتند: ما هلاک کننده ایم اهل شهر را.
ساره چون این سخن را شنید تعجب کرد از کمی ملائکه و بسیاری آن گروه و گفت: کی می تواند با قوم لوط برابری کند با آن قوت و کثرت ایشان؟!
پس بشارت دادند او را به اسحاق و یعقوب، پس ساره بر روی خود زد و گفت: پیر زالی که هرگز فرزند نیاورده است چگونه از او فرزند بهم می رسد؟! - و در آن وقت ساره نود ساله بود و ابراهیم علیه السلام صد و بیست سال از عمر شریفش گذشته بود -.
پس حضرت ابراهیم علیه السلام شفاعت کرد در باب قوم لوط علیه السلام و مؤثر نیفتاد، پس جبرئیل با ملائکه دیگر به نزد لوط آمدند، و چون قومش دانستند که او مهمان دارد دویدند بسوی خانه او و لوط علیه السلام آمد و دست بر در گذاشت و ایشان را سوگند داد و فرمود: ای قوم من! از خدا بترسید و مرا در امر مهمانان من رسوا مکنید.
گفتند: ما به تو نگفتیم که مهمان به خانه میاور؟
پس بر ایشان عرض نمود دختران خود را به نکاح که: من دختران خود را به نکاح حلال به شما می دهم اگر دست از مهمانان من بردارید و با ایشان کاری نداشته باشید.
گفتند: ما را در دختران تو حقی نیست و تو می دانی که ما چه می خواهیم.
لوط علیه السلام فرمود: چه بودی اگر قوتی یا پناه محکمی می داشتم؟
پس جبرئیل گفت: کاش می دانست که چه قوتی او را هست؛ پس آن حضرت را طلبید به نزد خود، ایشان در را گشودند و داخل شدند، پس جبرئیل به دست خود اشاره بسوی ایشان کرد و همه کور شدند و دست خود را به دیوار می گرفتند و قسم می خوردند که چون صبح شود ما احدی از آل لوط را باقی نگذاریم.
پس چون جبرئیل به لوط گفت: ما رسولان پروردگار توئیم، لوط فرمود: زود باش.
جبرئیل گفت: بلی.
باز فرمود: زود باش.
جبرئیل گفت: موعد ایشان صبح است، آیا صبح نزدیک نیست؟
پس جبرئیل گفت به لوط که: تو با فرزندان خود از این شهر بیرون روید تا به فلان موضع برسید.
فرمود: ای جبرئیل! الاغهای من ضعیفند.
گفت: بار کن و بیرون رو از این شهر.
پس بار کرد و چون سحر شد جبرئیل فرود آمد و بال خود را در زیر آن شهر کرد و چون بسیار بلند کرد برگردانید بر ایشان و دیوارهای شهر را سنگسار کرد و لوط صدای عظیمی شنید و از آن صدا هلاک شد.(908)
مترجم گوید: میان علما خلاف است در تکلیف کردن لوط دخترانش را به آن قوم که بر چه وجه بود:
بعضی گفته اند که: مراد از دختران، زنهای ایشان بود، زیرا که هر پیغمبری به منزله پدر امت خود است، پس غرض لوط آن بود که زنهای شما پاکیزه تر و بهترند از پسران، چرا رغبت به آنها نمی کنید که حلالند بر شما.
و بعضی گفته اند که: آنها پیشتر خواستگاری دختران او می کردند و او به اعتبار کفر ایشان قبول نمی کرد، در این وقت از روی اضطرار راضی شد و ایشان قبول نکردند و این نیز بر دو وجه می تواند بود: اول آنکه در آن شریعت، دختر به کافر دادن حلال بوده باشد، دوم آنکه به شرط ایمان آوردن ایشان را تکلیف کرده باشد.
و نقل کرده اند که: دو تن در میان ایشان بودند که سرکرده ایشان بودند و همه اطاعت ایشان می کردند، لوط خواست که دو دختر خود را به آن دو نفر بدهد که شاید قوم دست از اذیت او بردارند.(909) و هر دو وجه در احادیث سابقه گذشت.
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: هر که راضی می شود که کسی با او لواط کند او از بقیه سدوم است، نمی گویم که از فرزندان ایشان است و لیکن از طینت ایشان است.
پس فرمود: شهرهای قوم لوط که بر ایشان برگردانیدند چهار شهر بود: سدوم و صیدم و لدنا و عمیرا.(910)
و در حدیث صحیح منقول است که از آن حضرت پرسیدند که: قوم لوط چگونه می دانستند که مهمان نزد لوط هست؟
فرمود: زنش بیرون رفت و صفیر می کرد، و چون صفیر را می شنیدند می آمدند.(911)
و صفیر آن صدائی است که از دهان می کنند که سوتک می گویند.
و به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است که: قوم لوط بهترین قومی بود که خدا ایشان را خلق کرده است، و ابلیس لعنه الله در گمراهی ایشان طلب شدید و سعی بسیار کرد، و از نیکی و خوبی ایشان آن بود که چون به عقب کار می رفتند مردان همگی با هم می رفتند و زنان را تنها می گذاشتند، پس شیطان چاره ای که برای ایشان کرد آن بود که هرگاه ایشان از مزارع و اموال و امتعه خود بر می گشتند می آمد و آنچه ایشان ساخته بودند خراب می کرد، پس به یکدیگر گفتند که: بیائید کمین کنیم این شخصی را که متاع ما را خراب می کند ببینیم، پس کمین کردند و او را گرفتند، ناگاه دیدند پسری در غایت حسن و جمال، گفتند: توئی که متاعهای ما را خراب می کنی؟
گفت: بلی، منم که هر مرتبه متاعهای شما را خراب می کردم.
پس رأی ایشان بر آن قرار گرفت که او را بکشند، و او را به شخصی سپردند؛ چون شب شد شیطان شروع به فریاد کرد، آن شخص گفت: چه می شود تو را؟
گفت: شب پدرم مرا بر روی شکم می خوابانید.
گفت: بیا روی شکم من بخواب.
چون بر روی شکم او خوابید حرکتی چند کرد که آن مرد را بر این داشت و تعلیم او نمود که با او لواطه کند و لذت یافت. پس شیطان از ایشان گریخت.
چون صبح شد آن مرد آمد به میان آن قوم و ایشان را خبر داد به آنچه شب واقع شد و ایشان را خوش آمد این عمل که پیشتر نمی دانستند، پس مشغول این عمل قبیح شدند تا آنکه اکتفا کردند مردان به مردان، پس کمین می کردند و هر که را گذر بر شهر ایشان می افتاد می گرفتند و با او این عمل می کردند، تا آنکه مردم ترک شهر ایشان کردند، پس ترک کردند زنان را و مشغول پسران شدند.
چون شیطان دید که در مردان کار خود را محکم کرد به صورت زنی شد و به نزد زنان آمد و گفت: مردان شما مشغول یکدیگر شده اند، شما نیز با یکدیگر مساحقه کنید، پس زنان نیز مشغول یکدیگر شدند. و هر چند لوط علیه السلام ایشان را پند می داد سودی نمی داد تا آنکه حجت خدا بر ایشان تمام شد.
پس حق تعالی جبرئیل و میکائیل و اسرافیل را فرستاد به صورت پسران ساده، قباها پوشیده و عمامه ها بر سر گذاشتند و گذشتند به حضرت لوط علیه السلام، او مشغول زراعت بود، حضرت لوط به ایشان گفت: به کجا می روید؟ هرگز از شما بهتر ندیده ام.
گفتند: آقای ما ما را فرستاده است بسوی صاحب این شهر.
لوط علیه السلام گفت: مگر خبر مردم این شهر نرسیده است به آقای شما که چه می کنند؟ والله که مردان را می گیرند و آنقدر عمل قبیح به او می کنند که خون بیرون می آید.
گفتند: آقای ما امر کرده است ما را که در میان این شهر راه رویم.
لوط علیه السلام گفت: پس من حاجتی دارم به شما.
گفتند: آن حاجت چیست؟
گفت: صبر کنید تا هوا تاریک شود.
پس ایشان نزد لوط نشستند و لوط علیه السلام دختر خود را فرستاد که برای ایشان نانی بیاورد و آبی در کدو کند و برای ایشان حاضر سازد و عبائی بیاورد که از سرما بر خود بپوشند.
چون دختر روانه شد، باران سر کرد و وادی پر شد، لوط ترسید که سیلاب ایشان را غرق کند گفت: برخیزید تا برویم، پس حضرت لوط نزدیک دیوار می رفت و ایشان در میان راه می رفتند، لوط علیه السلام به ایشان می گفت: ای فرزندان من! به کنار راه بیائید، و ایشان می گفتند که: آقای ما فرموده است که در میان راه برویم، و لوط علیه السلام غنیمت می شمرد که تاریک شود و ایشان را قوم او نبینند.
پس شیطان رفت و از دامن زن لوط طفلی را گرفت و در چاه انداخت و به این سبب اهل شهر همه در خانه لوط جمع شدند، چون آن پسران را در منزل لوط دیدند گفتند: ای لوط! تو هم در عمل ما داخل شدی؟
گفت: اینها مهمان منند، فضیحت و رسوائی مکنید.
گفتند: اینها سه نفرند، یکی را خود نگاه دار و دو تا را به ما ده.
لوط ایشان را داخل حجره کرد و گفت: کاش اهل بیتی و عشیره ای می داشتم که مرا از شر شما نگاه می داشتند.
ایشان زور آوردند و در را شکستند و لوط را انداختند و داخل خانه شدند، پس جبرئیل به لوط گفت: ما رسولان پروردگار توئیم و ایشان ضرری به تو نمی توانند رسانید. پس جبرئیل کفی از ریگ گرفت و بر روی ایشان زد و گفت: شاهت الوجوه یعنی: قبیح باد روهای شما.
پس اهل شهر همه کور شدند، پس لوط از ایشان پرسید که: ای رسولان! پروردگار من شما را به چه چیز امر کرده است درباره ایشان؟
گفتند: امر کرده است ما را که در سحر ایشان را بگیریم.
گفت: من حاجتی دارم.
گفتند: چیست حاجت تو؟
گفت: آن است که در این ساعت ایشان را بگیرید.
گفتند: ای لوط! موعد ایشان صبح است، آیا صبح نزدیک نیست برای کسی که خواهی او را بگیریم؟ پس تو بگیر دختران خود را و برو و زن خود را بگذار.
حضرت فرمود: خدا رحمت کند لوط را، اگر می دانست که کی با او در حجره هست هر آینه می دانست که او یاری کرده شده است در وقتی که می گفت: کاش قوتی می داشتم به شما یا پناه به رکن شدیدی می بردم، کدام رکن شدیدتر از جبرئیل است که با او در حجره بود؟
پس حق تعالی فرمود که: این عذاب دور نیست از ستمکاران امت تو اگر بکنند عمل قوم لوط را.(912)
و به سند معتبر از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: چون قوم لوط کردند آنچه کردند، زمین گریه کرد بسوی پروردگارش تا گریه اش به آسمان رسید، و آسمان گریه کرد تا گریه اش به عرش رسید، پس حق تعالی امر فرمود بسوی آسمان که: سنگ بر ایشان ببار، و وحی فرمود بسوی زمین که: ایشان را فرو بر.(913)
و در حدیث معتبر دیگر فرمود که: حق تعالی چهار ملک فرستاد برای هلاک کردن قوم لوط: جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و کروبیل، پس گذشتند به ابراهیم علیه السلام و عمامه ها در سر داشتند و بر او سلام کردند، ابراهیم علیه السلام را نشناخت، چون هیئت نیکوئی از ایشان مشاهده فرمود گفت: من خود خدمت ایشان می کنم، و آن حضرت بسیار مهمان دوست بود، پس برای ایشان گوساله فربهی را بریان کرد تا خوب پخته شده و به نزد ایشان آورد، پس چون ایشان نخوردند ترسید، و جبرئیل عمامه را از سر برداشت تا ابراهیم او را شناخت و فرمود: تو جبرئیلی؟
گفت: بلی.
پس ساره گذشت بر ایشان و او را بشارت دادند به اسحاق و یعقوب.
پس حضرت ابراهیم علیه السلام فرمود: برای چه آمده اید؟
گفتند: برای هلاک کردن قوم لوط.
فرمود: اگر صد نفر از مؤمنان در میان ایشان باشند ایشان را هلاک خواهید کرد؟ جبرئیل گفت: نه. فرمود: اگر پنجاه نفر باشند؟ گفت: نه. فرمود: اگر سی نفر باشند؟ گفت نه. فرمود: اگر بیست نفر باشند؟ گفت: نه. فرمود: اگر ده نفر باشند؟ گفت: نه. فرمود: اگر پنج نفر باشند؟ گفت: نه. فرمود: اگر یک نفر باشند؟ گفت: نه.
فرمود: لوط در آنجاست.
گفتند: ما بهتر می دانیم که کی آنجاست، او را و اهلش را نجات خواهیم داد بغیر از زنش.
پس رفتند به نزد لوط علیه السلام و او مشغول زراعت بود در نزدیک شهر، پس بر او سلام کردند و عمامه ها بر سر داشتند، لوط از ایشان هیئت نیکی مشاهده کرد و دید که جامه های سفید پوشیده اند و عمامه های سفید بر سر بسته اند، پس تکلیف خانه به ایشان کرد و ایشان قبول کردنند، پس پیش افتاد و ایشان از عقب او روانه شدند، پس پشیمان شد از این تکلیف کردن و در خاطر خود گفت: بد کاری کردم، ایشان را می برم به نزد قوم خود و قوم خود را می شناسم، پس ملتفت شد بسوی ایشان و فرمود: شما به نزد گروهی می روید که بدترین خلق خدا هستند، و حق تعالی فرموده بود: تا لوط سه مرتبه شهادت بر بدی قومش ندهند شما ایشان را عذاب مکنید، پس جبرئیل گفت: این یک شهادت.
چون ساعت دیگر رفتند لوط رو به ایشان کرد و فرمود: شما به نزد بدترین خلق خدا می روید، جبرئیل گفت: این دو شهادت.
چون به دروازه شهر رسیدند بار دیگر لوط این سخن را اعاده فرمود، پس جبرئیل گفت: این شهادت سوم.
پس داخل شهر شدند و چون داخل خانه لوط شدند زن لوط هیئت نیکوئی از ایشان دید و بر بالای بام رفت و دست بر هم زد، قوم لوط صدای دست او را نشنیدند، پس دود کرد بر بام خانه، چون دود را دیدند بسوی خانه لوط دویدند، پس زن به نزد ایشان آمد گفت: گروهی نزد لوط هستند که من به این حسن و جمال هرگز ندیده ام.
پس آمدند که داخل خانه شوند، لوط مانع شد و در میان ایشان گذشت آنچه مکرر گذشت، و چون بر لوط غالب شدند داخل خانه شدند جبرئیل فریاد کرد که: ای لوط! بگذار داخل خانه شوند، و چون داخل شدند به انگشت خود اشاره کرد بسوی ایشان و همه کور شدند.(914)
و به سند معتبر از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم منقول است که: در مجلسها سنگریزه بر یکدیگر انداختن از عمل قوم لوط است.(915)
و بعضی نقل کرده اند که: بر سر راهها می نشستند و هر که می گذشت سنگریزه بسوی او می انداختند و سنگ هر که بر او می خورد او متصرف می شد او را و عمل قبیح با او می کرد؛ و از حضرت امام رضا علیه السلام منقول است که: از اعمال قبیحه ایشان آن بود که در مجالس باد سر می دادند و شرم نمی کردند؛ و بعضی نقل کرده اند که: در حضور یکدیگر لواط می کردند و پروا نمی کردند.(916)
و خلاف کرده اند در اسم زن لوط: واهله و والغه و والهه، هر سه را گفته اند.(917)