فهرست کتاب


حیوة القلوب جلد 1(تاریخ پیامبران علیهم السلام و بعضی از قصه های قرآن )

علامه محمد باقر مجلسی رحمة الله علیه

علومی که از او ظاهر شده اس

در تفسیر حضرت امام حسن عسکری علیه السلام مذکور است که: حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمود که: چون ابراهیم خلیل را بلند کردند در ملکوت، چنانچه حق تعالی فرموده است: چنین نمودیم به ابراهیم ملکوت آسمانها و زمین را و از برای اینکه بوده باشد از صاحبان یقین(773)، خدا دیده او را قوی گردانید، چون او را بلند کرد نزد آسمان تا آنکه زمین را و هر چه بر روی آن است از ظاهر و پنهان همه را دید پس دید مردی و زنی را زنا می کردند، پس نفرین کرد که ایشان هلاک شوند، پس هر دو هلاک شدند؛ پس دو نفر دیگر را چنین دید، دعا کرد و هر دو هلاک شدند؛ پس دو نفر دیگر را بر این حال دید و دعا کرد و هر دو هلاک شدند؛ و چون خواست به دو کس دیگر نفرین کند حق تعالی وحی فرمود بسوی او که: ای ابراهیم! بازدار دعای خود را از بندگان و کنیزان من، بدرستی که منم آمرزنده مهربان و جبار بردبار، ضرر نمی رساند به من گناهان بندگان و کنیزان من چنانچه نفع نمی رساند به من طاعت ایشان، و ایشان را سیاست و تربیت نمی کنم با آنکه بزودی خشم خود را از ایشان تدارک کنم چنانچه تو می کنی، پس بازدار دعای خود را از بندگان من، بدرستی که تو بنده ترساننده بندگان منی از عذاب من و شریک نیستی در پادشاهی من و حافظ و شاهد و نگهبان نیستی بر من و بر بندگان من و من با بندگان خود یکی از سه کار می کنم: یا توبه می کنند بسوی من و توبه ایشان را قبول می کنم و گناهان ایشان را می آمرزم و عیبهای ایشان را می پوشانم؛ یا آنکه عذاب خود را از ایشان باز می دارم برای آنکه می دانم از پشتهای ایشان فرزندانی چند مؤمن بیرون خواهند آمد، پس رفق و مدارا می کنم با پدران کافر و تأنی می کنم با مادران کافر و عذاب را از ایشان رفع می کنم تا آن مؤمنان از پشتهای ایشان بیرون آیند، پس چون مؤمنان از صلبها و رحمهای ایشان بیرون آیند و جدا شوند واجب می شود بر ایشان عذاب من و نازل می شود بر ایشان بلای من؛ و اگر نه این باشد و نه آن، پس بدرستی که آنچه من مهیا کرده ام برای ایشان از عذاب خود در آخرت عظیمتر است از آنچه تو از برای ایشان می خواهی در دنیا، زیرا که عذاب من برای بندگانم در خور جلال و بزرگواری من است.
ای ابراهیم! پس مرا با بندگان خود بگذار که من مهربانترم به ایشان از تو، و مرا با ایشان بگذار که منم جبار بردبار و دانای حکیم، تدبیر می کنم ایشان را به علم خود، و جاری می کنم در ایشان قضا و قدر خود را.(774)
و نزدیک به این مضمون احادیث بسیار وارد شده است.(775)
و در اخبار صحیح و معتبره بسیار از ائمه اطهار علیه السلام منقول است که فرمودند در تفسیر این آیه کریمه و کذلک نری ابراهیم ملکوت السموات و الارض و لیکون من الموقنین(776) که دیده ابراهیم علیه السلام را آنقدر قوت دادند که از آسمانها گذشت و گشودند برای او مانعها از زمین تا دید زمین را و آنچه در زمین بود و آنچه در زیر زمین بود و آنچه در هوا بود، و دید آسمانها را و آنچه در آسمانها بود و ملائکه که حامل آنها بودند و دید عرش و کرسی را و آنچه بر بالای آنها بود و چنین کردند نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و هر امام از امامان شما چنانچه نسبت به ابراهیم کردند پیشتر.(777)
و احادیث بسیار در این باب در ابواب فضایل حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه طاهرین علیهم السلام خواهد آمد انشاء الله.
و به سند کالصحیح از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: چون دید حضرت ابراهیم علیه السلام ملکوت آسمانها و زمین را، ملتفت شد شخصی را دید که زنا می کند، نفرین کرد او را پس او مرد، تا آنکه سه کس را دید و هر یک را نفرین کرد و همه مردند، پس خدا وحی نمود به او که: ای ابراهیم! دعای تو مستجاب است پس نفرین مکن بر بندگان من، اگر می خواستم ایشان را خلق نمی کردم، من خلق کرده ام خلق خود را بر سه صنف: یک صنف مرا می پرستند و هیچ چیز را با من شریک نمی کنند و ایشان را ثواب می دهم، و یک صنف دیگری را می پرستند پس از تحت قدرت من بدر نمی توانند رفت، و یک صنف غیر مرا می پرستند و از صلب ایشان جمعی را بیرون می آورم که مرا می پرستند.
پس ابراهیم علیه السلام نظر کرد دید مرداری در کنار دریا افتاده است که بعضی از آن در آب است و بعضی بر روی خاک، پس می آیند درندگان دریا و از آنچه در آب است می خورند، پس چون بر می گردند بعضی از آن درندگان بعضی را می خورند، و درندگان صحرا می آیند و از آن مردار می خورند، و چون بر می گردند بعضی از آنها بعضی را می خورند، پس در آن وقت تعجب کرد ابراهیم علیه السلام و گفت: خداوندا! به من بنما که چگونه زنده می کنی مردگان را؟ اینها گروهی چندند که بعضی بعض دیگر را می خورند، اجزای این حیوانات چگونه از هم جدا می شوند؟
پس خدا به او وحی نمود که: آیا ایمان نداری به آنکه من مرده ها را زنده خواهم کرد؟ گفت: بلی، ایمان دارم و لیکن می خواهم دل من مطمئن شود؛ یعنی می خواهم این را ببینم چنانچه همه چیز را دیدم.
حق تعالی فرمود: بگیر چهار مرغ را و ریزه ریزه کن هر یک را و با یکدیگر مخلوط کن اجزای آنها را - چنانچه اجزای این مردار در بدن این حیوانات و درندگا که یکدیگر را خوردند مخلوط شده است - پس بر سر هر کوهی یک جزو بگذار، پس ایشان را بخوان به نامهای ایشان تا بیایند بسوی تو از روی سرعت؛ و به روایت دیگر بخوان ایشان را به نام بزرگ من و قسم ده ایشان را به جبروت و عظمت من؛(778) و کوهها ده تا بودند و مرغها خروس و کبوتر و طاووس و کلاغ بودند.(779)
و به سند معتبر منقول است که: مأمون از حضرت امام رضا علیه السلام پرسید از تقسیر قول حضرت ابراهیم (رب ارنی کیف تحیی الموتی)(780)، آن حضرت فرمود: حق تعالی وحی کرد به حضرت ابراهیم علیه السلام که: بدرستی که من از بندگان خود خلیلی و دوستی خواهم گرفت که اگر از من سؤال کند زنده کردن بندگان را اجابت او خواهم کرد؛ پس در نفس ابراهیم علیه السلام افتاد که آن خلیل او خواهد بود، پس گفت: پروردگارا! به من بنما که چگونه زنده می کنی مردگان را.
گفت: آیا ایمان نداری؟
گفت: ایمان دارم و لیکن برای اینکه دل من مطمئن گردد بر آنکه منن خلیل توام.
خدا فرمود: (فخذ اربعة من الطیر) پس بگیر چهار تا از مرغان (فصرهن الیک ) پس ایشان را به نزد خود بر و نیکو ملاحظه کن که بعد از زنده شدن بر تو مشتبه نشوندن، یا پاره پاره کن آنها را ثم اجعل علی کل جبل منهن جزءا پس بگردان بر هر کوهی از آنها جزوی را ثم ادعهن یأتینک سعیا پس بخوان آنها را تا بیایند بسوی تو به سرعت و اعلم ان الله عزیز حکیم(781) و بدان که خدا عزیز و غالب است بر آنچه اراده نماید و کارهای او همه منوط به حکمت است.
حضرت فرمود: پس گرفت حضرت ابراهیم کرکسی و مرغ آبی و طاووسی و خروسی را، پس ریزه ریزه کرد آنها را و ریزه ها را با هم مخلوط و ممزوج نمود، پس بر هر کوه از کوهها که در دور او بود جزوی گذاشت و آن کوهها ده تا بودند، و منقارهای آن مرغان را در میان انگشتان خود گرفت، پس آن مرغان را به نامهای ایشان خواند و نزد خود دانه و آبی گذاشت، پس پرواز کرد اجزای آن حیوانات بعضی بسوی بعضی تا بدنها درست شد و هر بدنی متصل شد و چسبید به گردن و سر خود، پس حضرت ابراهیم علیه السلام دست از منقارهای آن مرغان برداشت پس پرواز کردند و بر زمین نشستند و از آن آب خوردند و از آن دانه برچیدند و گفتند: ای پیغمبر خدا! زنده کردی ما را خدا تو را زنده گرداند، حضرت ابراهیم گفت: بلکه خدا مردگان را زنده می کند و او بر همه چیز قادر است.(782)
و در حدیث معتبر دیگر منقول است که: از حضرت صادق علیه السلام سؤال کردند از تفسیر این آیه، فرمود: هدهد و صرد و طاووس و کلاغ را گرفت و ذبح کرد و سرهاشان را جدا کرد، پس در هاون گذاشت بدنهای آنها را با پر و استخوان و گوشت و نرم کوبید که اجزای آنها همگی با یکدیگر مخلوط شد، پس ده جزو کرد و بر ده کوه گذاشت و نزد خود دانه و آبی گذاشت، پس منقار آنها را در میان انگشتان خود گرفت و گفت: بیائید بزودی به اذن خدا، پس پرواز کرد بعضی از اجزا بسوی بعضی گوشتها و پرها و استخوانها تا درست شدند بدنها چنانچه بودند، و هر بدنی آمد چسبید به گردن خود، پس حضرت ابراهیم دست از منقارشان برداشت و بر زمین نشست و از آن آب آشامیدند و از آن دانه ها برچیدند.
پس گفتند: ای پیغمبر خدا! زنده کردی ما را خدا تو را زنده کند.
پس حضرت ابراهیم گفت: بلکه خدا زنده می کند و می میراند.
حضرت فرمود: این تفسیر ظاهر آیه است و تفسیرش در باطن آن است که بگیر چهار نفر از آنها که گنجایش فهمیدن و ضبط کردن سخن داشته باشند، پس علم خود را به ایشان بسپار و بفرست ایشان را به اطراف زمینها که حجتهای تو باشند بر مردم، و هر وقت که خواهی که به نزد تو بیایند ایشان را بخوان به نام بزرگتر خدا تا بیایند بزودی به نزد تو به اذن خدای عزوجل.(783)
و در حدیث معتبر دیگر فرمود: ابراهیم علیه السلام هاونی طلبید و همگی مرغان را نرم کوبید و سرهایشان را نزد خود نگاه داشت، پس خدا را خواند به آن نامی که او را امر فرموده بود خدا که بخواند، پس نظر می کرد به اجزای پرها که چگونه از میان جزوها از کوهی به کوهی پرواز می کنند و رگهای هر یک بیرون می آیند و به بدنها متصل می شوند تا بالهاشان تمام شد، پس یکی بسوی حضرت ابراهیم پرواز کرد، ابراهیم علیه السلام سر دیگر را نزدیک او برد، قبول نکرد و به سر خود متصل شد.(784)
به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است که: گرفت شترمرغ و طاووس و مرغ آبی و خروس را و پرهاشان را کند بعد از کشتن و در هاون گذاشت و کوبید و متفرق کرد اجزاشان را بر کوههای اردن، و در آن روز ده کوه بود، و بر هر کوهی جزوی از آنها گذاشت و ایشان را به نامهای ایشان خواند، پس آمدند به سرعت بسوی او.(785)
مؤلف گوید که: اختلافی در تعیین مرغها واقع شده است، شاید بعضی محمول بر تقیه شده باشد و به طریق روایات عامه وارد شده باشد، و محتمل است که این امر چند مرتبه واقع شده باشد و لیکن بعید است و شبهه ای که در این باب وارد می آید که چگونه حضرت ابراهیم را شبهه در باب زنده کردن خدا مردگان را عارض شد تا چنین سؤالی کرد؟ بر چند وجه جواب گفته اند:
اول آنکه: چنانچه از راه دلیل و برهان علم داشت، می خواست که از راه مشاهده و عیان نیز بداند، چنانچه در حدیث معتبر منقول است که: پرسیدند از حضرت امام رضا علیه السلام از قول ابراهیم علیه السلام که گفت: و لیکن برای آنکه دل من مطمئن شود، آیا در دلش شکی بود؟
فرمود که: نه، لیکن از خدا زیادتی در یقین خود می خواست.(786)
و همین مضمون از حضرت امام موسی علیه السلام نیز منقول است.(787)
دوم آنکه: اصل زنده کردن را می دانست، چگونگی آن را می خواست بداند که به چه نحو می شود.
سوم آنکه: در احادیث سابقه گذشت که می خواست بداند که او خلیل خداست یا نه.
چهارم آنکه: نمرود از او طلبید که مرده را زنده کند و او را تهدید کرد که اگر نکند او را بکشد، خواست که به اجابت مسئول او، دلش از کشتن مطمئن شود، و حق آن دو وجه است که در احادیث معتبره گذشت.
و شیخ محمد بن بابویه رحمة الله ذکر کرده است که: از محمد بن عبدالله بن طیفور شنیدم که می گفت در قول ابراهیم علیه السلام رب ارنی کیف تحیی الموتی که: حق تعالی امر فرمود ابراهیم را که زیارت کند بنده ای از بندگان شایسته او را، پس چون به زیارت او رفت و با او سخن گفت، آن شخص گفت: خدا را در دنیا بنده ای هست که او را ابراهیم می گویند و خدا او را خلیل خود گردانیده است.
ابراهیم علیه السلام فرمود: علامت آن بنده چیست؟
گفت: خدا برای او مرده، زنده خواهد کرد.
پس ابراهیم گمان برد که او باشد، پس سؤال کرد از خدا که مرده را برای او زنده کند.
حق تعالی فرمود: آیا ایمان نداری؟
عرض کرد: بلی و لیکن می خواهم دل من مطمئن شود که من خلیل توام - و می گویندن که می خواست برای او معجزه باشد چنانچه پیغمبران دیگر را بود - و ابراهیم سؤال کرد از خدایش که مرده را برای او زنده گرداند و خدا او را امر کرد که برای او زنده را بمیراند، یعنی پسرش اسماعیل را ذبح کند، و خدا امر فرمود او را که چهار مرغ را ذبح کند (طاووس، کرکس، خروس و مرغ آبی)؛ پس طاووس زینت دنیا بود، و کرکس طول امل بود چون عمر او بسیار دراز می شود، و مرغ آبی حرص بود، و خروش شهوت بود، پس گویا خدا فرمود: اگر دوست می داری که دلت زنده شود و با من مطمئن گردد پس بیرون ببر این چهار چیز را از دل خود و اینها را از نفس خود بمیران که اینها در هر دلی که هست با من مطمئن نمی شود.
من پرسیدم از او که: چگونه خدا از او پرسید که: آیا ایمان نداری، با آنکه دانا بود به حال او و می دانست که او ایمان دارد؟
جواب گفت: چون سؤال ابراهیم علیه السلام موهم آن بود که او شک داشته باشد، خدا خواست این توهمه از او زایل شود و این تهمت از او مرتفع گردد، این سؤال از او کرد تا او اظهار کند من شک ندارم و برای زیادتی یقین سؤال می کنم یا برای امور دیگر که گذشت.(788)
مؤلف گوید: این سخنان ابن طیفور که مستند به حدیث نیست، محل اعتماد نیست، لیکن چون آن شیخ بزرگوار نقل کرده بود ما نیز ایراد کردیم.
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: صحف ابراهیم علیه السلام در شب اول ماه رمضان نازل شد.(789)
و از ابوذر رحمة الله منقول است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: حق تعالی بر ابراهیم علیه السلام بیست صحیفه فرستاد.
ابوذر گفت: یا رسول الله! چه بود صیحفه های ابراهیم؟
فرمود همه مثلها و حکمتها بود و در آن صحف بود این نصایح:
ای پادشاه امتحان کرده شده مغرور! من نفرستاده ام تو را برای اینکه جمع کنی دنیا را بعضی بسوی بعضی، و لیکن فرستاده ام تو را برای اینکه رد کنی از من دعای مظلومان را، که من رد نمی کنم دعای ایشان را اگر چه از کافری باشد.
و بر عاقل لازم است تا عذری نداشته باشد آنکه او را چهار ساعت بوده باشد: ساعتی که در آن ساعت مناجات کند با پروردگار خود؛ و ساعتی که در آن ساعت حساب نفس خود بکند که چه کرده است از نیکی و بدی؛ و ساعتی که تفکر نماید در آن ساعت در آنچه خدا به او عطا کرده است از نعمتهای نامتناهی؛ و ساعتی که در آن ساعت خلوت کند برای بهره نفس خود از حلال، و بدرستی که این ساعت یاوری است او را بر ساعتهای دیگر، و راحت و آسایشی است برای دلها.
و بر عاقل لازم است که بینا باشد به زمانه خود و اهل آن، و پیوسته متوجه اصلاح کار خود باشد و نگاهدارنده زبان خود باشد از آنچه نباید گفت، پس بدرستی که کسی که کلام خود را از عمل خود حساب کند کم می شود سخن او مگر در چیزی که نفعی به حال او داشته باشد.
و بر عقل لازم است که طلب کننده باشد سه چیز را: مرمت معاش دنیای خود با تحصیل کردن توشه برای آخرت خود با لذت یافتن در چیزی که حرام نباشد.
ابوذر گفت که: آیا در آنچه خدا فرستاده است چیزی هست از آنها که در صحف حضرت ابراهیم و موسی علیهما السلام بوده باشد؟
فرمود: ای ابوذر! بخوان این آیات را قد افلح من تزکی و ذکر اسم ربه فصلی بل تؤثرون الحیوة الدنیا و الآخرة خیر و ابقی ان هذا الصحف الاولی صحف ابراهیم و موسی(790) یعنی: بتحقیق که رستگاری یافت هر که زکات داد یا خود را از کفر و معصیت پاک کرد، و یاد کرد پروردگار خود را پس نماز کرد، بلکه شما اختیار می کنید زندگانی دنیا را، و آخرت نیکوتر و باقی تر است، بدرستی که این ثبت است در صحیفه های پیشین، صحیفه های ابراهیم و موسی.(791)
و به سند صحیح منقول است از حضرت صادق علیه السلام در تفسیر قول خدا (و ابراهیم الذی وفی)(792) که ترجمه اش این است: و ابراهیم آن که او تمام کرد آنچه او را به آن مأمور ساخته بودند، یا بسیار وفا کرد به آنچه با خدا عهد کرده بوود، حضرت فرمود: هر صبح و شام این دعا می خواند: اصبحت و ربی محمودا اصبحت لا اشرک بالله شیئا و لا ادعوا مع الله الها آخر و لا اتخذ معه ولیا، پس به این سبب او را بنده شکور نامیدند.(793)
و به سند معتبر منقول است که: مفضل بن عمر از حضرت صادق علیه السلام پرسید از تفسیر قول حق تعالی و اذ ابتلی ابراهیم ربه بکلمات فاتمهن(794) که ترجمه اش آن است: یاد آور وقتی را که امتحان کرد ابراهیم را پروردگارش به امری چند، پس تمام کرد آنها را، پرسید: آن کلمات چیست؟
فرمود: همان کلماتی است که حضرت آدم از پروردگارش قبول کرد و توبه اش مقبول شد، گفت: پروردگارا! سؤال می کنم از تو به حق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام که توبه مرا قبول کنی، پس خدا توبه او را قبول فرمود.
مفضل گفت: چه معنی دارد (فاتمهن)؟
فرمود: یعنی پس تمام کرد ایشان را تا قائم آل محمد علیهم السلام دوازده امام که نه تا از فرزندان حضرت امام حسین علیه السلام اند.(795)
و ابن بابویه رحمة الله فرموده: آنچه در این حدیث وارد است یک وجه است برای این کلمات، و کلمات را وجوه دیگر هست:
اول: یقین؛ چنانچه حق تعالی فرموده است که: نمودیم به ابراهیم ملکوت آسمانها و زمین را از برای آنکه بوده باشد از صاحبان یقین.(796)
دوم: معرفت به قدیم بودن خالقش و یگانه دانستن او و منزه دانستن او از شباهت مخلوقات در وقتی که نظر به ستاره و آفتاب و ماه و استدلال کرد به فرو رفتن هر یک از آنها بر آنکه حادثند، و به حدوث آنها بر آنکه آفریننده ای دارند.
سوم: شجاعت؛ و در حکایت شکستن بتان شجاعت او هویدا شد، چنانچه خدا فرموده است که: در وقتی که با پدرش و قومش گفت: چیست این تمثالها و صورتها که شما آنها را ملازمت می کنید و بر عبادت آنها اقامت می نمائید؟ گفتند: یافته ایم پدران خود را که ایشان می پرستیدند، گفت: بتحقیق که بوده اید شما و پدران شما در گمراهی هویدا، گفتند: آیا به جد می گوئی آنچه می گوئی یا لعب و بازی می کنی؟ گفت: بلکه پروردگار شما پروردگار آسمانها و زمین است که همه را از عدم به وجود آورده است، و من بر این از گواهانم، و الله که کیدی در باب بتهای شما خواهم کرد بعد از آنکه شما پشت کنید، پس چون ایشان به عیدگاه رفتند همه را ریزه ریزه کرد بغیر از بت بزرگ ایشان، که شاید بعد از برگشتن از او سؤال کنند و حجت بر ایشان تمام کند،(797) و مقاومت یک تن تنها با چندین هزار کس، تمام شجاعت است.
چهارم: حلم و بردباری؛ چنانچه حق تعالی فرموده است: بدرستی که ابراهیم بردبار و بسیار آه کشنده یا دعا کننده و بازگشت کننده بسوی خدا بود.(798)
پنجم: سخاوت و جوانمردی؛ چنانچه حق تعالی در حکایت مهمانان او یاد فرموده است.(799)
ششم: عزلت و دوری کردن از اهل بیت و خویشان از برای خدا؛ چنانچه خدا فرموده است که: ابراهیم به آزر و قوم خود گفت که: اعتزال و دوری می کنم از شما و از آنچه می خوانید آنها را بغیر از خدا، و می خوانم پروردگار خود را و او را عبادت می کنم.(800)
هفتم: امر به نیکی و نهی از بدی کردن؛ چنانچه حق تعالی فرموده است: ابراهیم به آزر گفت: ای پدر! چرا می پرستی چیزی را که نه می شنود و نه می بیند و هیچ فایده تو را نمی بخشد، ای پدر! بدرستی که آمده است مرا از علم آنچه نیامده است تو را، پس متابعت کن مرا تا هدایت کنم تو را به راه راست، ای پدر! عبادت شیطان مکن بدرستی که شیطان بود برای رحمان بسیار معصیت کننده، ای پدر! می ترسم که مس کند تو را عذابی از جانب خداوند رحمان پس بوده باشی ولی شیطان.(801)
هشتم: بدی را به نیکی دفع کردن؛ در هنگامی که آزر به او گفت: آیا نمی خواهی تو خدایات ما را ای ابراهیم؟! اگر ترک نکنی این را البته تو را سنگسار کنم و از من دور شو زمانی بسیار، پس او در جواب گفت: بزودی طلب آمرزش کنم از برای تو از خدای خود، بدرستی که او نسبت به من مهربان است و نیکوکار.(802)
نهم: توکل؛ چنانچه گفت: آنچه می پرستید شما و پدران گذشته شما پس همه دشمن منند مگر خداوند عالمیان که مرا خلق کرده است، پس او مرا هدایت می کند و او مرا طعام می دهد و آب می دهد، و چون بیمار شوم پس او مرا شفا می دهد، و آن که مرا می میراند پس در قیامت زنده می گرداند، و آن که طمع دارم که بیامرزد گناه مرا در روز جزا.(803)
دهم: حکم و منسوب شدن به صالحان؛ چنانچه گفت: پروردگارا! ببخش به من حکمی و ملحق گردان مرا به صالحان(804) که رسول خدا و ائمه طاهرین علیهم السلام اند، و گفت: بگردان برای من لسان صدقی در پسینیان(805) یعنی: ذکر خیری، و مراد از لسان صدق، حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است چنانچه خدا در جای دیگر فرموده است و جعلنا لهم لسان صدق علیا.(806)
یازدهم: امتحان در جان؛ در وقتی که او را در منجنیق گذاشتند و به آتش انداختند.
دوازدهم: امتحان در فرزند؛ در وقتی که حق تعالی امر کرد او را به ذبح اسماعیل.
سیزدهم: امتحان در زن؛ در هنگامی که خدا خلاص کرد حرمتش را از غرازه قبطی.
چهاردهم: صبر بر کج خلقی ساره.
پانزدهم: خود را در طاعت خدا مقصر دانستن؛ در آنجا که دعا کرد که: مرا خوار مکن در روزی که مردم مبعوث می شوند.(807)
شانزدهم: نزاهت؛ چنانچه خدا فرموده است که: نبود ابراهیم یهودی و نه نصرانی و لیکن مایل بود از دینهای باطل و مسلمان و منقاد حق بود و نبود از مشرکان.(808)
هفدهم: جمع کردن اشراط همه طاعات؛ در آنجا که گفت: ان صلوتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین لا شریک له و بذلک امرت و انا اول المسلمین.(809)
یعنی: بدرستی که نماز من و ذبیحه من یا حج من یا طاعات من و زندگی و مردن من خالص است برای خداوندی که پروردگار عالمیان است، نیست او را شریکی و به این امر کرده شده ام و من از انقیاد کنندگانم، پس چون گفت: زندگی و مردن من، پس همه طاعات را در اینجا داخل کرد.
هیجدهم: مستجاب شدن دعای او در زنده کردن مردگان.
نوزدهم: شهادت دادن خدا برای او که از جمله صالحان است؛ در آنجا که فرموده است: بتحقیق که برگزیدم او را در دنیا و بدرستی که او در آخرت از صالحان است.(810) یعنی: از رسول خدا و ائمه هدی علیهم السلام.
بیستم: اقتدا کردن پیغمبران بعد از او به او؛ در آنجا که خدا می فرماید: پس وحی کردیم بسوی تو که متابعت کن ملت ابراهیم را،(811) و باز فرموده است: ملت پدر شما ابراهیم، او نامیده است شما را مسلمانان پیش از این.(812)
تمام شد کلام ابن بابویه.(813)
در حدیث معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: ابتلای حضرت ابراهیم علیه السلام آن بود که در خواب او را امر کرد که فرزندش را ذبح کند، پس تمام کرد آن را ابراهیم علیه السلام و عزم بر آن نمود و تسلیم امر الهی کرد، پس حق تعالی وحی کرد به او که: من تو را برای مردم امام گردانیدم، پس فرستاد بر او سنتهای حنیفیه را که ده چیز است: پنج در سر و پنج در بدن، اما آنچه در سر است: شارب گرفتن و ریش را بلند گذاشتن و سر تراشیدن و مسواک و خلال کردن؛ و آنچه در بدن است: مو از بدن ستردن و ختنه کردن و ناخن گرفتن و غسل جنابت و استنجاء به آب، پس این است حنیفیه طاهره که حضرت ابراهیم علیه السلام آورد و منسوخ نمی شود تا روز قیامت، و این است معنی قول حق تعالی که: متابعت کن ملت ابراهیم را در حالتی که حنیف و مایل است از باطل به حق(814)(815)
و در حدیث معتبر دیگر فرموده: ابراهیم علیه السلام اول کسی بود که مهمانی کرد مهمانان را، و اول کسی بود که ختنه کرد، و اول کسی بود که در راه خدا جهاد کرد، و اول کسی بود که خمس مال خود را بیرون کرد، و اول کسی بود که نعلین در پا کرد، و اول کسی بود که علمها برای جنگ درست نمود.(816)
و به روایتی منقول است که: حضرت ابراهیم علیه السلام ملکی را ملاقات کرد و از او پرسید: کیستی؟
گفت: ملک موتم.
حضرت ابراهیم علیه السلام گفت: می توانی خود را به من بنمائی به آن صورتی که به آن صورت قبض روح مؤمن می کنی؟
گفت: بلی: رو از من بگردان.
پس حضرت ابراهیم علیه السلام رو از او گردانید، و چون نظر کرد جوانی دید خوش صورت و خوش جامه و نیکو شمایل و خوشبو، پس گفت: ای ملک موت! اگر مؤمن نبیند بغیر حسن و جمال تو را، بس است او را. پس گفت: آیا می توانی خود را به من بنمائی به آن صورت که فاجران را قبض روح می نمائی؟
گفت: طاقت دیدن آن را نداری.
حضرت ابراهیم علیه السلام گفت: طاقت دارم.
ملک موت گفت: رو از من بگردان، پس چون نظر کرد مردی سیاه دید که موهایش راست ایستاده در نهایت بدبوئی با جامه های سیاه، و از دهان و سوراخهای بینی او آتش و دود بیرون می آید.
پس حضرت ابراهیم بیهوش شد و چون به هوش باز آمد ملک موت به صورت اول برگشته بود، گفت: ای ملک موت! اگر فاجر نبیند مگر همین صورت تو را، بس است برای عذاب او.(817)
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: حق تعالی وحی نمود بسوی حضرت ابراهیم علیه السلام که: زمین شکایت کرد بسوی من حیای از دیدن عورت تو را، پس میان عورت خود و زمین حجابی قرار ده، پس زیر جامه ای برای خود ساخت که تا زانوهای او بود.(818)

فصل چهارم: در بیان مدت عمر شریف و کیفیت وفات و بعضی از نوادر احوال آن حضرت است

به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود که: عمر حضرت ابراهیم علیه السلام به صد و هفتاد و پنج سال رسید.(819)
و به سند معتبر از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام منقول است که: حضرت ابراهیم علیه السلام گذشت به بانقیا که در پهلوی نجف اشرف بوده است، و هر شب در آن شهر زلزله می شد، پس چون حضرت ابراهیم شب در آنجا ماند و در آن شب زلزله نشد، اهل آن شهر پرسیدند که: آیا چه حادث شده است در شهر ما که زلزله نشد؟
گفتند: دیشب مرد پیری در اینجا وارد شد و پسرش با اوست.
پس به نزد حضرت ابراهیم علیه السلام آمدند و گفتند: هر شب در شهر ما زلزله می شد، و در این شب که تو وارد شهر ما شدی زلزله نشد، امشب هم بمان تا ببینیم که چون می شود.
چون در شب دیگر ماند زلزله نشد، اهل آن شهر به نزد ابراهیم علیه السلام آمدند و گفتند: نزد ما اقامت کن و آنچه خواهی ما به تو می دهیم.
گفت: من نمی مانم در این شهر و لیکن این صحرای نجف را که در پشت شهر شما است به من بفروشید تا زلزله دیگر در شهر شما نشود.
گفتند: ما به تو می بخشیم.
حضرت ابراهیم علیه السلام گفت: نمی گیرم مگر به خریدن.
گفتند: پس بگیر به هر قیمت که خواهی.
پس خرید آن زمین را از ایشان به هفت گوسفند و چهار درازگوش، پس به این سبب آن زمین را بانقیا گفتند زیرا که گوسفند را به لغت نبطی نقیا می گویند.
پس پسر ابراهیم علیه السلام به آن حضرت گفت: ای خلیل الرحمن! چه می کنی این زمین را که نه زراعتی در آن توان کرد و نه حیوانی می توان چرانید؟
حضرت ابراهیم علیه السلام فرمود: ساکت شو که خداوند عالمیان از این صحرا محشور گرداند هفتاد هزار کس را که داخل بهشت شوند بی حساب، که هر یک از ایشان شفاعت کنند جماعت بسیار را.(820)
و در حدیث معتبر از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است که: اول دو کس که مصافحه کردند بر روی زمین ذوالقرنین و ابراهیم خلیل علیهما السلام بودند، ابراهیم علیه السلام روبرو با او ملاقات کرد و با او مصافحه کرد.(821)
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: حضرت ابراهیم علیه السلام از مسجد سهله متوجه یمن شد برای جنگ با عمالقه.(822)
و به سند معتبر دیگر از آن حضرت منقول است که: حضرت ابراهیم علیه السلام از خدا سؤال کرد که او را دختری روزی کند که بعد از مرگ بر او گریه کند.(823)
و در حدیث معتبر از آن حضرت مروی است که: ساره به حضرت ابراهیم علیه السلام گفت: ای ابراهیم! پیر شده ای، از خدا سؤال کن فرزندی به تو عطا کند که دیده ما به آن روشن شود، زیرا که خدا تو را خلیل خود گردانیده است و اگر خواهد، دعای تو را مستجاب می کند.
پس حضرت ابراهیم علیه السلام از خدا سؤال کرد که او را فرزند دانائی کرامت فرماید، پس حق تعالی وحی نمود بسوی او که: من می بخشم به تو پسری دانا و تو را در باب او امتحانی خواهم کرد.
پس حضرت ابراهیم علیه السلام بعد از بشارت سه سال ماند پس آمد او را بشارت از جانب حق تعالی، پس ساره به حضرت ابراهیم علیه السلام گفت: پیر شده ای و اجلت نزدیک شده است، اگر دعا می کردی که خدا اجل تو را تأخیر کند و عمر تو را دراز کند که تعیش کنی با ما و دیده ما روشن باشد، نیکو بود.
پس ابراهیم علیه السلام از خدا سؤال کرد آنچه ساره التماس کرده بود، حق تعالی وحی نمود بسوی او که: از زیادتی عمر بطلب آنچه خواهی تا به تو عطا کنم.
چون حضرت ابراهیم علیه السلام ساره را خبر داد که خدا چنین وحی کرده است، ساره گفت: از خدا سؤال کن که تو را نمیراند تا تو مرگ را از او طلب کنی.
حضرت ابراهیم علیه السلام چنین سؤال نمود و حق تعالی مستجاب گردانید.
چون ابراهیم علیه السلام ساره را خبر داد به مستجاب شدن دعا، ساره گفت: شکر کن خدا را و طعامی بعمل آور و فقرا و اهل حاجت را بخوان که از آن طعام تناول نمایند.
پس حضرت ابراهیم علیه السلام چنین کرد، چون مردم حاضر شدند، در میان آنها مرد پیر ضعیف کوری بود که با او شخصی بود که قاید او بود، چون بر سر خوان نشست و لقمه ای برداشت و خواست به دهان برد دستش لرزید، از جانب راست و چپ لقمه حرکت کرد تا آنکه لقمه بر پیشانیش خورد، پس قایدش دستش را گرفت و به جانب دهانش برد، پس آن نابینا لقمه دیگر گرفت و دستش حرکت کرد و بر دیده اش گذاشت، و ابراهیم علیه السلام پیوسته نظرش بر او بود، پس تعجب کرد از این حال و از قاید او سؤال کرد از سبب این اختلال، قاید گفت: آنچه ملاحظه می نمائی از احوال این مرد از ضعف و پیری است، ابراهیم علیه السلام در خاطر خود گفت: من که بسیار پیر شوم مثل این مرد خواهم شد، پس ابراهیم علیه السلام به سبب مشاهده حال آن پیر از خدا سؤال کرد که: خداوندا! بمیران مرا در آن اجلی که برای من نوشته بودی که مرا احتیاجی به زیادتی عمر نیست بعد از آنچه مشاهده کردم.(824)
و در حدیث معتبر از امیرالمؤمنین علیه السلام منقول است که: چون خدا خواست که قبض روح ابراهیم علیه السلام بکند، ملک الموت را بسوی او فرستاد، پس گفت: السلام علیک یا ابراهیم.
ابراهیم گفت: و علیک السلام یا ملک الموت، آیا آمده ای که مرا به اختیار من به آخرت بخوانی یا خبر مرگ آورده ای و البته مأموری که قبض روح من بکنی؟
ملک الموت گفت: بلکه آمده ام تا به اختیار تو، تو را به لقای الهی و عالم قدس می خوانم، پس اجابت کن.
ابراهیم گفت: هرگز دیده ای خلیلی را که خلیل خود را بمیراند؟
پس ملک الموت برگشت تا در موقف عرض خود ایستاد و گفت: خداوندا! شنیدی آنچه خلیل تو ابراهیم گفت؟!
خدا وحی نمود به ملک الموت که: برو بسوی او بگو: هرگز دوستی دیده ای که لقای دوست خود را نخواهد؟ دوست آن است که آرزومند لقای کرامت دوست خود باشد. پس ابراهیم راضی شد.(825)
و به سند موثق عالی از حضرت باقر و حضرت صادق علیه السلام منقول است که: ابراهیم علیه السلام چون مناسک حج را بجا آورد به شام برگشت و روح مقدسش به عالم قدس ارتحال نمود، و سببش آن بود که ملک الموت آمده بود برای قبض روح او و آن حضرت مرگ را نخواست، پس ملک الموتو برگشت بسوی پروردگار و عرض کرد: ابراهیم از مرگ کراهت دارد.
حق تعالی فرمود: بگذار ابراهیم را که می خواهد مرا عبادت نماید.
تا آنکه ابراهیم مرد بسیار پیری را دید که آنچه می خورد در ساعت از طرف دیگرش بیرون می رفت، پس حیات را نخواست و مرگ را طلبید، روزی به خانه خود آمد در آنجا نیکوترین صورتی را دید که هرگز ندیده بود، فرمود: تو کیستی؟
گفت: من ملک الموتم.
فرمود: سبحان الله! کیست که قرب تو و زیارت تو را نخواهد و تو به این صورت نیکو باشی؟
ملک الموت گفت: ای خلیل الرحمن! خدا هرگاه نسبت به بنده خیری خواهد مرا به این صورت به نزد او می فرستد، اگر به بنده بدی خواهد مرا در غیر این صورت به نزد او می فرستد.
پس آن حضرت در شام به رحمت الهی واصل شد و اسماعیل علیه السلام بعد از آن حضرت به لقای الهی فایز گردید، و عمر مبارک اسماعیل صد و سی سال بود و در حجر اسماعیل مدفون شد نزد مادرش.(826)
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: ابراهیم علیه السلام با پروردگار خود مناجات کرد و گفت: خداوندا! چگونه خواهد شد حال این عیاش پیش از آنکه از فرزندان آن شخص خلفی باشد که مرا عیال او برسد؟
پس خدا وحی فرمود: ای ابراهیم! آیا برای عیال خود بعد از خود خلفی و جانشینی بهتر از من می خواهی؟
عرض کرد: خداوندا! نه، الحال خاطر من شاد شد که دانستم لطف تو شامل حال ایشان است.(827)
مؤلف گوید: خواستن زندگی دنیا اگر برای تمتعات و لذات فانیه دنیا باشد بد است، و اگر برای تحصیل آخرت و عبادت جناب مقدس الهی باشد، آن محبت آخرت است نه محبت دنیا، و دوستی خداست نه دوستی ماسوی، لهذا در دعاهای بسیار طلب طول عمر وارد شده است، پس مرتبه کمال آن است که آدمی به قضای الهی راضی باشد و اگر داند خدا مرگ را البته از برای او می خواهد به آن راضی باشد، و اگر داند که حیات را برای او می خواهد به آن راضی باشد، و اگر هیچیک را نداند و حیات را را از خدا طلبد برای تحصیل معرفت و محبت الهی مطلوب است، و تا پیغمبران خدا نمی دانستند که خدا راضی است به طلبیدن حیات و شفاعت کردن در تأخیر مرگ البته نمی کردند، و اگر ایشان زندگی دنیا را برای خود می خواستند خود را به آن مهالک عظیمه در تحصیل رضای الهی نمی انداختند. و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در شب معراج گذشتند بر پیرمردی که در زیر درختی نشسته بود و اطفال بسیار بر دور او بودند، پس حضرت رسول از جبرئیل پرسید: کیست این مرد پیر؟
جبرئیل گفت: این پدرت ابراهیم است.
فرمود: این اطفال کیستند که دور اویند؟
گفت: اینها اطفال مؤمنانند که مرده اند و آن حضرت ایشان را غذا می دهد که تربیت یابند.(828)

فصل پنجم: در بیان احوال خیر مال اولاد امجاد و ازواج مطهرات آن حضرت و کیفیت بنا کردن خانه کعبه و ساکن گردانیدن اسماعیل علیه السلام در آن مکان

به سند حسن بلکه صحیح از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که: حضرت ابراهیم در بادیه شام نزول فرموده بود، چون از برای او اسماعیل از هاجر متولد شد ساره را غمی شدید رو داد، زیرا که ابراهیم را از او فرزندی نبود و آزار می کرد آن حضرت را در باب هاجر، و به این سبب غمگین بود ابراهیم.
چون شکایت کرد این واقعه را به جناب اقدس الهی وحی رسید به او که: مثل زن مثل دنده کج است، اگر آن را به حال خود بگذاری از آن متمع می شوی، و اگر راست کنی آن را می شکند.
پس خدا امر کرد ابراهیم را که اسماعیل و هاجر را از نزد ساره بیرون برد، عرض کرد: پروردگارا! به کدام مکان برم ایشان را؟
فرمود: بسوی حرم من و جائی که محل ایمنی گردانیده ام که هر که داخل آن شود ایمن باشد، و اول بقعه ای که در زمین خلق کرده ام، و آن مکه است.
پس جبرئیل براق را برای او فرود آورد و هاجر و اسماعیل و آن حضرت را بر براق سوار و به جانب مکه روانه شد، پس ابراهیم علیه السلام به هر محل نیکوئی می رسید که در آنجا درختان و نخلستان و زراعت بود می پرسید: ای جبرئیل! اینجاست؟
جبرئیل می گفت: نه، دیگر برو.
تا آنکه به مکه رسید پس ایشان را در موضع خانه کعبه گذاشت و ابراهیم علیه السلام با ساره عهد کرده بود فرو نیاید تا بسوی او برگردد، و چون در آن مکان فرود آمدند در آنجا درختی بود، هاجر عبائی بر روی آن درخت پهن کرد و با فرزند خود در سایه آن قرار گرفت، چون ابراهیم ایشان را گذاشت و خواست برگردد، بسوی ساره، هاجر گفت: ای ابراهیم! به کی می گذاری ما را در موضعی که در آنجا موسی نیست و آبی و زراعتی نیست؟
فرمود: به آن کسی می گذارم که مرا امر فرموده است شما را در اینجا بگذارم. و برگشت، و چون رسید به کدی که کوهی است در ذی طوی نظر کرد به جانب اسماعیل و مادرش و عرض کرد: ای پروردگار ما! بدرستی که من ساکن گردانیده ام بعضی از فرزندان خود را در وادیی که در آن زراعتی نیست نزد خانه محترم تو، ای پروردگار ما! برای آنکه نماز را برپا دارند، پس بگردان دلهای چند از مردم را که مایل باشند بسوی ایشان و خواهان ایشان باشند، و روزی کن ایشان را از میوه ها شاید که ایشان شکر کنند تو را.(829)
پس روانه شد و هاجر در آنجا ماند، و چون روز بلند شد اسماعیل تشنه شد و آب طلبید، پس هاجر مضطرب شد و برخاست و در آن وادی بسوی مابین صفا و مروه رفت و فریاد زد: آیا در این وادی مونسی هست؟
پس اسماعیل از نظرش غایب شد، پس بر کوه صفا بالا رفت، و در آنجا سرابی در جانب مروه به نظرش آمد و گمان کرد آب است، به جانب مروه روان شد؛ چون رسید به آنجا که هروله می کنند حاجیان و می دوند، اسماعیل از نظرش غایب شد، پس از خوف بر اسماعیل دوید تا به جائی رسید که او را دید؛ چون به مروه رسید آن سراب را در جانب صفا دید و به جانب صفا روانه شد، و چون به آنجا رسید که اسماعیل را نمی دید دوید تا به جائی که او را دید، و همچنین هفت مرتبه میان صفا و مروه دوید؛ چون در شوط هفتم به مروه رسید نظر بسوی اسماعیل کرد، دید آبی از زیر پاهای او پیدا شده است، پس دوید بسوی اسماعیل و ریگی بر دور آن آب جمع کرد که جاری نشود، پس به این سبب آن را زمزم نامیدند.
و قبیله جرهم در ذوالمجاز و عرفات فرود آمده بودند، پس چون آب در مکه ظاهر شد مرغان و جانوران صحرا نزد آب جمع شدند، جرهم چون مرغان و وحشیان را دیدند دانستند که در اینجا آب بهم رسیده است، چون به آن موضع آمدند زنی و طفلی را دیدند که در زیر درختی قرار گرفته اند و آب از برای ایشان ظاهر شده است، از هاجر پرسیدند که: تو کیستی و قصه تو و این کودک چیست؟
گفت: من مادر فرزند ابراهیم خلیل الرحمانم، و این پسر اوست، و خدا او را امر فرمود که ما را در اینجا بگذارد.
گفتند: رخصت می دهی ما را که نزدیک شما باشیم؟
و چون روز سوم ابراهیم علیه السلام به طی الارض به دیدن ایشان آمد هاجر گفت: ای خلیل خدا! در اینجا قومی هستند از جرهم، سؤال می کنند که رخصت فرمائی نزدیک ما باشند، آیا رخصت می دهی ایشان را؟
ابراهیم فرمود: بلی.
پس هاجر جرهم را مرخص ساخت که نزدیک ایشان فرود آمدند و خیمه های خود را زدند و هاجر و اسماعیل با ایشان انس گرفتند.
در مرتبه سوم که ابراهیم به دیدن ایشان آمد و کثرت مردم و آبادانی در دور ایشان دید، شاد شد.
پس اسماعیل علیه السلام نشو و نما کرد و قبیله جرهم هر یک از ایشان یک گوسفند و دو گوسفند به اسماعیل بخشیدند تا آنکه گله ای بسیار بهم رسانید و به آن تعیش می کردند، تا آنکه اسماعیل به حد بلوغ رسید، پس خدا امر فرمود ابراهیم را که خانه کعبه را بنا کند، گفت: خداوندا! در کدام بقعه بنا کنم؟
فرمود: در آن بقعه که قبه ای از برای آدم فرستادم و در آنجا نصب کردم و حرم به سبب آن روشن شد و آن در طوفان نوح به آسمان رفت.
پس جبرئیل را فرستاد که خط کشید برای ابراهیم جای خانه کعبه را، پس خدا پیهای کعبه را از برای ابراهیم از بهشت فرستاد، و حجرالاسود که خدا برای آدم فرستاده بود از برف سفیدتر بود و به دست مالیدن کافران سیاه شد.
پس ابراهیم خانه را بنا کرد و اسماعیل سنگ از ذی طوی می آورد، تا آنکه نه ذرع به جانب آسمان بلند کردند، پس خدا او را دلالت بر موضع حجرالاسود که در کوه ابوقبیس مخفی بود، و آن را بیرون آورد در موضعی که الحال در آنجاست نصب نمود و دو درگاه برای کعبه گشود: یکی به جانب مشرق و دیگری به جانب مغرب، و دری که به جانب مغرب است مستجار می گویند، پس بر روی کعبه چوبها انداخت و بر رویش اذخر(830) ریخت، و هاجر عبائی که با خود داشت بر در کعبه آویخت و در میان کعبه می بودند. پس خدا امر فرمود ابراهیم و اسماعیل را به حج کردن، و جبرئیل در روز هشتم ذیحجه نازل شد و گفت: ای ابراهیم! برخیز و آب مهیا کن برای خود - زیرا که در آن زمان در منی و عرفات آب نبود، پس روز هشتم را برای این ترویه گفتن زیرا که ترویه به معنی سیرابی است - پس او را به منی برد و شب در آنجا ماندند و افعال حج را همه تعلیم او نمود چنانچه تعلیم آدم نموده بود.
چون ابراهیم علیه السلام از بنای خانه کعبه فارغ شد گفت: پروردگارا! بگردان این موضع را شهری که ایمن باشد از هر شری و روزی فرما اهلش را از میوه ها که ایمان آورد از ایشان به خدا و روز قیامت.(831)
حضرت فرمود: مرا میوه دلهاست، یعنی محبت ایشان را در دلهای مردم جا ده که از اطراف عالم بسوی ایشان بیایند.(832)
و در حدیث صحیح از امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که: چون ابراهیم علیه السلام اسماعیل را در مکه گذاشت، اسماعیل تشنه شد و در میان صفا و مروه درختی بود، پس مادرش بیرون رفت تا بر صفا ایستاد و فریاد زد: آیا در این وادی انیسی هست؟ جوابی نشنید، پس رفت تا مروه باز ندا کرد و جواب نشنید، برگشت به صفا و باز ندا کرد و جواب نشنید، تا آنکه هفت مرتبه چنین کرد - پس سنت چنین جاری شد که هفت شوط سعی کنند میان صفا و مروه - پس جبرئیل به نزد هاجر آمد و گفت: تو کیستی؟
گفت: من مادر فرزند ابرهیمم.
گفت: ابراهیم شما را به کی گذاشت؟
هاجر گفت: من نیز به او گفتم وقتی که خواست برگردد که ما را به کی می گذاری ای ابراهیم! گفت: به خداوند عالمیان.
جبرئیل گفت: شما را به کسی گذاشته است که البته کفایت مهمات شما می کند.
پس حضرت فرمود: مردم احتراز می کردند از آنکه مرور ایشان به مکه واقع شود برای آنکه آب در آنجا نبود، پس اسماعیل پاهای خود را به زمین می سائید از تشنگی، ناگاه آب زمزم از زیر قدمهایش جاری شد، پس هاجر نزد اسماعیل آمد و جریان آب را مشاهده نمود، متوجه شد به جمع کردن خاک بر دور آب که جاری نشود، و اگر آب را به حال خود می گذاشت هر آینه همیشه جاری می بود، و چون مرغان آب را دیدند بر آن جمع شدند، و در آن وقت جمعی از سواران یمن می گذشتند، چون مرغان را در آن موضع دیدند گفتند: این مرغان جمع نشده اند مگر بر آبی. چون آمدند به نزد آب، هاجر به ایشان آب داد و ایشان طعام بسیار به او دادند و حق تعالی به سبب آن آب برای ایشان روزی جاری گردانید که پیوسته قوافل بر ایشان می گذشتند و از آب ایشان منتفع شده طعام به ایشان می دادند.(833)
و به سند معتبر دیگر از آن حضرت منقول است که: حق تعالی امر فرمود ابراهیم را حج بکند و اسماعیل را با خود به حج ببرد و او را در حرم ساکن گرداند، پس هر دو به حج رفتند بر شتر سرخی و با ایشان کسی همراه نبود بغیر از جبرئیل، چون به حرم رسیدند جبرئیل گفت: ای ابراهیم! فرود آی با اسماعیل و غسل بکنید قبل از داخل شدن حرم.
پس فرود آمدند و غسل کردند، و به ایشان نمود که چگونه مهیای اجرای احرام شوند و ایشان کردند، و امر کرد ایشان را صدا به تلبیه حج بلند کنند و بگویند آن چهار تلبیه را که پیغمبران می گفته اند، پس آورد ایشان را به باب الصفا و از شتر فرود آمدند و جبرئیل در میان ایشان ایستاد و رو به کعبه کرد و الله اکبر گفت و ایشان نیز گفتند، و الحمدلله گفت و خدا را به بزرگی یاد کرد و بر خدا ثنا کرد و ایشان مثل او کردند، و جبرئیل روانه شد و ایشان نیز روانه شدند با حمد و ثنا و تعظیم حق تعالی تا آورد ایشان را به نزد حجرالاسود و امر کرد ایشان را که دست به آن مالند و آن را ببوسند، و هفت شوط آنها را طواف داد، و در موضع مقام ابراهیم بازداشت و امر کرد که دو رکعت نماز بکنند، پس جمیع مناسک حج را به ایشان نمود و امر کرد ایشان را بجا آورند.
چون از همه اعمال فارغ شدند امر فرمود ابراهیم را که برگردد و اسماعیل تنها در مکه ماند و کسی با او نبود.
پس در سال آینده خدا امر فرمود ابراهیم را به حج برود و خانه کعبه را بنا کند، و عرب پیشتر به حج می رفتند اما خانه خراب شده بود و اثری چند از آن مانده بود لیکن پیهایش معلوم و معروف بود، و چون عرب از حج برگشتند اسماعیل سنگها را جمع کرد و در میان کعبه انداخت. و چون خدا امر فرمود ابراهیم را به بنای آن، ابراهیم آمد و گفت: ای فرزند! خدا ما را امر فرموده به بنای کعبه.
پس چون خاکها و سنگها را برداشتند و به اساس اصل رسانیدند، زمین کعبه یک سنگ سرخ بود، پس خدا وحی فرمود: بنای آن را بر این سنگ بگذار. و چهار ملک فرستاد که جمع کنند برای او سنگها را، پس ابراهیم و اسماعیل علیهما السلام سنگ می گذاشتند و ملائکه سنگ به ایشان می دادند تا آنکه دوازده ذراع بلند شد، و دو درگاه برای آن گشودند که از یک در داخل و از دیگری خارج شوند، و برای آن عتبه گذاشتند و بر درهایش حلقه های آهن آویختند، و کعبه عریان بود.
پس چون مردم به مکه آمدند، اسماعیل زنی از قبیله حمیر را دید و او را خوش آمد و به گمان آنکه شوهر ندارد، از خدا سؤال کرد او را برای تزویج او میسر گرداند، پس خدا بر شوهرش مرگ را مقدر فرمود، و چون شوهرش مرد آن زن در مکه ماند از حزن بر فوت شوهرش، پس خدا حزن او را به صبر مبدل نمود و خواستن اسماعیل را برای او میسر ساخت، و آن زنی بود بسیار موافق و دانا.
چون ابراهیم به حج آمد، اسماعیل به طایف رفته بود که آذوقه برای اهل خود بیاورد؛ آن زن، مرد پیر گرد آلودی دید - یعنی ابراهیم - پس ابراهیم از او پرسید: احوال شما چون است؟
گفت: حال ما بسیار خوب است.
و چون از احوال اسماعیل پرسید، او را مدح کرد و گفت: حال او خوش است.
پس پرسید: تو از کدام قبیله ای؟
گفت: از قبیله حمیر.
پس ابراهیم برگشت و اسماعیل را ندید و نامه ای نوشت و به آن زن داد و گفت: چون شوهرت بیاید این نامه را به او بده.
چون اسماعیل برگشت و نامه را خواند گفت: می دانی آن مرد پیر کی بود؟
گفت: او را بسیار نیکو و شبیه به تو یافتم.
اسماعیل گفت: او پدر من بود.
گفت: یا سوأتاه از او.
اسماعیل گفت: چرا؟ مگر او به چیزی از بدن تو افتاد؟
گفت: نه، و لیکن می ترسم تقصیری در خدمت او کرده باشم.
پس آن زن عاقله به اسماعیل گفت: آیا بر این دو درگاه دو پرده نیاویزم یکی از آن جانب و یکی از این جانب ؟
گفت: بلی.
پس دو پرده ساختند که طول آنها دوازده ذرع بود و بر آن درها آویختند، پس آن زن را خوش آمد از آن پرده ها و گفت: آیا برای کعبه جامه ای نبافیم که آن را بپوشانیم چون این سنگها بد نما است؟
اسماعیل گفت: بلی، به سرعت متوجه شد و پشم بسیاری فرستاد میان قبیله خود که برای او بریسند، و از آن روز این سنت میان زنان بهم رسید که از یکدیگر مدد طلبند در این باب، پس به سرعت کار می کرد و یاری از قبیله و آشنایان خود می طلبید و از هر طرفی که فارغ می شد می آویخت.
چون موسم حج رسید یک طرف ماند که جامه اش تمام نشده بود، به اسماعیل گفت: چه کنیم این جانب را که جامه اش تمام نشده است؟ پس برای آن طرف از برگ خرما جامه ای ترتیب داد و آویخت.
و چون موسم حج رسید عرب بسیار آمدند بر وجهی که پیشتر چنان نمی آمدند، و امری چند دیدند که ایشان را خوش آمد پس گفتند: سزاوار نیست که برای عمارت کننده این خانه هدیه نیاوریم، پس از آن روز هدیه برای کعبه مقرر شد و هر قبیله ای از قبیله های عرب هدیه ای برای خانه آوردند از زر و چیزهای دیگر تا آنکه مال بسیاری جمع شد و آن لیف خرما را برداشتند و جامه را تمام کردند و دور کعبه آویختند، و کعبه سقف نداشت و اسماعیل ستونها گذاشت مانند این ستونها که می بینید از چوب، و سقفش را به چوبها و جریده ها درست کرد و گل بر آن مالید.
و چون عرب در سال دیگر آمدند و داخل کعبه شدند و دیدند عمارت آن زیاده شده است گفتند: سزاوار آن است که برای عمارت کننده خانه هدیه را زیاد کنیم.
پس در سال آینده هدیه ای بسیار آوردند و اسماعیل ندانست که آن هدیه را چه کند، حق تعالی به او وحی فرمود که: بکش اینها را و اطعام کن حاجیان را.
و شکایت کرد اسماعیل بسوی ابراهیم کمی آب را، پس خدا وحی نمود به ابراهیم: بکن چاهی که آب خوردن حاجیان از آن چاه باشد.
پس جبرئیل نازل شد و چاه زمزم را برای ایشان حفر فرمود تا آبش ظاهر شد، پس جبرئیل گفت: فرود آی ای ابراهیم.
پس ابراهیم به ته چاه رفت و جبرئیل گفت: ای ابراهیم! کلنگ در چهار جانب چاه بزن و بسم الله بگو. پس او کلنگ زد بر آن زاویه که در جانب کعبه است و بسم الله گفت، پس چشمه ای جاری شد، و همچنین به هر جانب که زد و بسم الله گفت چشمه ای جاری شد، جبرئیل گفت: بیاشام ای ابراهیم از این آب و دعا کن که خدا برکت دهد در این آب برای فرزندانت.
پس جبرئیل و ابراهیم علیه السلام از چاه بیرون آمدند و جبرئیل گفت: ای ابراهیم! از این آب بر سر و بدن خود بریز و طواف کن دور کعبه که این آبی است که خدا به فرزند تو اسماعیل عطا فرموده است.
پس ابراهیم برگشت و اسماعیل او را مشایعت کرد تا بیرون حرم و ابراهیم رفت و اسماعیل به حرم برگشت، و خدا اسماعیل را از آن زن حمیریه فرزندی عطا فرمود، و تا آن وقت برای او فرزندی بهم نرسیده بود، و اسماعیل بعد از آن زن، چهار زن به عقد خود در آورد و از هر یک چهار پسر خدا به او عطا فرمود.
و در عرض موسم، ابراهیم علیه السلام به عالم بقا ارتحال نمود و اسماعیل بر آن اطلاع نیافت تا آنکه ایام موسم رسید و اسماعیل مهیای ملاقات پدر گردید، جبرئیل نازل شد و تعزیت گفت اسماعیل را به فوت ابراهیم و گفت: ای اسماعیل! مگو در مرگ پدرت چیزی که خدا را به خشم آورد، و گفت: ابراهیم بنده ای بود از بندگان خدا، او را به جوار رحمت خود خواند و او اجابت کرد. و او را خبر داد که به پدر خود ملحق خواهد شد.
و اسماعیل فرزند کوچکی داشت که او را دوست می داشت و می خواست که بعد از نبوت و خلافت از او باشد، پس خدا او را نخواست و فرزند دیگری را برای وصایت و خلافت او تعیین فرمود، چون نزدیک وفات اسماعیل شد آن فرزند را که خدا تعیین کرده بود طلبید و وصیت کرد به او و گفت: ای فرزند! چون مرگ تو را در رسد چنان کن که من کردم، و بی آنکه خدا تعیین کند کسی را برای خلافت خود تعیین مکن
پس همیشه چنین مقرر است که هیچ امامی از دنیا نمی رود مگر آنکه خدا او را خبر می دهد که کی را وصی خود گرداند.(834)
و به سند معتبر دیگر منقول است که شخصی به حضرت صادق علیه السلام عرض کرد: جمعی که نزد ما هستند می گویند که: ابراهیم خلیل الرحمن خود را ختنه کرده به تیشه ای بر روی خمی.
حضرت فرمود: سبحان الله، نه چنین است که ایشان می گویند، دروغ می گویند بر ابراهیم.
راوی گفت: بفرما که چگونه بوده است؟
فرمود که: انبیاء علیهم السلام غلاف ایشان با ناف ایشان در روز هفتم می افتاد، پس چون اسماعیل متولد شد باز غلاف او با نافش افتاد، پس ساره سرزنش کرد هاجر را به آنچه کنیزان را به آن سرزنش می کنند - و شاید مراد سیاهی رنگ باشد یا بوی بد - پس هاجر گریست و این امر بسیار بر او دشوار آمد.
چون اسماعیل دید که مادرش می گرید او نیز گریان شد، پس حضرت ابراهیم داخل شد و از اسماعیل پرسید که: سبب گریه تو چیست؟
اسماعیل گفت: ساره مادرم را چنین سرزنش کرد و او گریست و من نیز به سبب گریه او گریان شدم.
پس حضرت ابراهیم علیه السلام به جای نماز خود رفت و با خدا مناجات کرد و سؤال نمود که این معنی را از هاجر دور گرداند، و سؤالش را قرین اجابت گردانید؛ پس چون از ساره اسحاق متولد شد، در روز هفتم نافش افتاد و غلافش نیفتاد، و ساره از مشاهده این حال به جزع آمد، و چون ابراهیم داخل شد گفت: ای ابراهیم! این چه امری است که در آل ابراهیم و اولاد پیغمبران حادث شد؟ اینک پسرت اسحاق نافش افتاد و غلافش نیفتاد. پس حضرت ابراهیم علیه السلام به جای نماز خود با خدای خود مناجات کرد و این واقعه را شکایت کرد، پس خدا وحی نمود به حضرت ابراهیم که: این به سبب آن سرزنشی است که ساره هاجر را کرد، پس من سوگند خورده ام که این غلاف را از احدی از فرزندان پیغمبران نیندازم بعد از آن سرزنشی که ساره هاجر را کرد، پس ختنه کن اسحاق را به آهن، و گرمی آهن را به او بچشان.
پس حضرت ابراهیم علیه السلام اسحاق را به آهن ختنه کرد و بعد از آن سنت جاری شد که همه کس اولاد خود را به آهن ختنه کنند.(835)
و به سند معتبر از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام مروی است که: سبب رمی جمرات در منی آن است که: چون جبرئیل علیه السلام به حضرت ابراهیم علیه السلام تعلیم مناسک حج می نمود، شیطان برای ابراهیم علیه السلام ظاهر شد نزد جمره اول، پس جبرئیل امر کرد ابراهیم را که سنگ بر او بیندازد، چون ابراهیم علیه السلام هفت سنگ بر او انداخت در آنجا به زمین فرو رفت، و نزد جمره دوم ظاهر شد باز هفت سنگ بر او انداخت پس به زمین فرو رفت، و نزد جمره سوم ظاهر شد و باز هفت سنگ بر او انداخت پس به زمین فرو رفت و دیگر پیدا نشد.(836)
و به سندهای صحیح و معتبر از حضرت امام رضا علیه السلام منقول است که: سکینه باد نیکوئی است که از بهشت بیرون می آید و صورتی دارد مانند صورت انسان و رایحه بسیار خوشبوئی دارد، و بر ابراهیم علیه السلام نازل شد در وقتی که بنای خانه کعبه می کرد و در اساس خانه حرکت می کرد، و حضرت ابراهیم علیه السلام پی خانه را از عقب او می گذاشت.(837)
و از ابن عباس منقول است که: اسباب عربی وحشی بودند در زمین عرب، پس چون حضرت ابراهیم و اسماعیل علیهما السلام پیهای خانه کعبه را بالا آوردند، خدا وحی کرد به ابراهیم که: من گنجی به تو داده ام که به احدی پیش از تو نداده بودم.
پس حضرت ابراهیم و اسماعیل علیهما السلام بالا رفتند بر کوهی که آن را جیاد می گویند و اسبان را طلبیدند و گفتند: الا هلا الا هلم ، پس در زمین عرب اسبی نماند مگر آمد و منقاد و ذلیل شد نزد ایشان، و به این سبب آن اسبان را جیاد گفتند.(838)
و در احادیث معتبره بسیار از امام محمد باقر علیه السلام و امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که: چون ابراهیم و اسماعیل علیهما السلام بنای کعبه را تمام کردند، حق تعالی امر کرد ابراهیم علیه السلام را که ندا کند مردم را به حج، پس بر رکنی از ارکان کعبه ایستاد - و به روایت دیگر بر مقام ایستاد، و مقام چندان بلند شد که برابر کوه ابوقبیس شد(839) - و مردم را به حج طلبید، پس خدا صدای او را رسانید به آنها که در پشت پدران و در شکم مادران بودند که متولد شوند تا روز قیامت، پس مردم در پشتهای مردان و رحمهای زنان گفتند: لبیک داعی الله لبیک داعی الله، پس هر که یک بار لبیک گفت یک بار حج می کند، و هر که ده بار گفت ده بار حج می کند، و هر که پنج بار گفت پنج بار حج می کند، و هر که لبیک نگفت حج نمی کند.(840)
و در حدیث معتبر از حضرت امام رضا علیه السلام منقول است که: اول کسی که بر اسبان عربی سوار شد اسماعیل بود، و پیشتر وحشی بودند و بر آنها سوار نمی توانستند شد، پس حق تعالی همه را برای اسماعیل علیه السلام محشور گردانید و جمع کرد از کوه منی، و به این سبب آنها را عربی گفتند که اسماعیل علیه السلام که عرب بود اول بر آنها سوار شد.(841)
و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است که: دختران پیغمبران حائض نمی شوند، و حیض عقوبتی است، و اول کسی که از دختران پیغمبران حائض شد ساره بود.(842)
و به سند صحیح از حضرت صادق علیه السلام منقول است که دویدن در میان صفا و مروه برای این سنت شد که ابراهیم علیه السلام چون به این موضع رسید، شیطان برای او ظاهر شد پس جبرئیل گفت: بر او حمله کن، پس شیطان گریخت و ابراهیم علیه السلام دنبال او دوید.(843)
و فرمود: منی را برای این منی گفته اند که جبرئیل به ابراهیم علیه السلام گفت: تمنا کن و هر آرزو که داری از پروردگار خود بطلب.(844)
و عرفات را برای این عرفات گفتند که چون زوال شمس شد جبرئیل به ابراهیم علیه السلام گفت: اعتراف به گناه خود بکن و مناسک حج خود را بشناس.(845)
چون آفتاب غروب کرد گفت: ازدلف الی المشعر الحرام، یعنی: نزدیک شو بسوی مشعر الحرام، پس به این سبب مشعر را مزدلفه گفتند.(846)
و در حدیث صحیح منقول است که از آن حضرت پرسیدند: ساره چرا می گفت: خداوندا! مؤاخذه مکن مرا به آنچه کردم نسبت به هاجر؟
فرمود: ختنه کرد او را که معیوب گرداند و باعث زیادتی حسن او شد، و سنت شد بعد از آن زنان را ختنه کنند.(847)
به دو سند معتبر از حضرت امام رضا علیه السلام منقول است که: چون ابراهیم علیه السلام طلبید از خدا که فرزندانش را که در مکه ساکن گردانیده است میوه ها روزی کند، امر فرمود خدا قطعه ای از زمین اردن را که محلی است در شام که جدا شد از آنجا و به باغها و میوه ها حرکت کرد تا به مکه آمد و هفت شوط دور خانه کعبه طواف کرد و در آن محل ساکن شد، پس به این سبب او را طایف گفتند.(848)
و به سند حسن از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: ابراهیم دو پسر داشت و فرزند کنیز بهتر از دیگری بود، و فرمود: چون ملائکه بشارت دادند ابراهیم را به ولادت اسحاق علیه السلام چنانچه حق تعالی فرموده است که (و امراته قائمة فضحکت)(849)، فرمود که: مراد از ضحک در اینجا خندیدن نیست بلکه حیض است، یعنی زنش ایستاد، چون این بشارت را شنید حایض شد، و از عمر او نود سال گذشته بود و از عمر شریف ابراهیم صد و بیست سال گذشته بود، و قوم ابراهیم چون اسحاق را دیدند گفتند: چه عجب است احوال این مرد و زن، در این سن طفلی را گرفته اند و می گویند: این پسر ماست!
چون اسحاق بزرگ شد، آنقدر به ابراهیم شبیه بود که مردم اشتباه می کردند و فرق میان ایشان نمی کردند تا آنکه حق تعالی ریش ابراهیم را سفید کرد و به آن امتیاز بهم رسید. پس روزی ابراهیم علیه السلام ریش خود را میل داد به پیش، یک موی سفید در آن مشاهده کرد گفت: خداوندا! این چیست؟
وحی رسید به او که: این وقار توست.
گفت: خداوندا! زیاد گردان وقار مرا.(850)
و از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام منقول است که: چون اسماعیل و اسحاق بزرگ شدند، روزی با یکدیگر دویدند و اسماعیل را پیشی گرفت، پس ابراهیم علیه السلام او را گرفت و در دامن خود نشاند و اسحاق را پهلوی خود نشاند، پس ساره در خشم شد و گفت: الحال کار به جائی رسیده است که فرزند من و فرزند کنیز را برابر نمی کنی و فرزند او را بر فرزند من زیادتی می دهی؟! از من دور کن این فرزند را.
پس ابراهیم علیه السلام اسماعیل و هاجر را برد و در مکه فرود آورد، پس طعام ایشان تمام شد، چون ابراهیم خواست که برگردد و طعامی برای ایشان تحصیل نماید هاجر گفت: ما را به که می گذاری؟
فرمود: شما را به خداوند عالمیان می گذارم.
و گرسنگی عظیم ایشان را عارض شد، پس جبرئیل نازل شد و به هاجر گفت: ابراهیم شما را به کی گذاشت؟
گفت: ما را به خدا گذاشت.
جبرئیل گفت: شما را به کفایت کننده گذاشته است.
پس جبرئیل دستش را در زمزم گذاشت و پیچید، ناگاه آب جاری شد، پس هاجر مشگی گرفت که پر آب کند از ترس اینکه مبادا آب برطرف شود!
جبرئیل گفت: این آب برای شما باقی می ماند، پسرت را بطلب.
پس از آن آب آشامید و تعیش کردند تا آنکه ابراهیم علیه السلام آمد و خبر را به او نقل کردند، فرمود: او جبرئیل بود.(851)
و به سند حسن از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: اسماعیل علیه السلام زنی از عمالقه به عقد خود در آورد که او را سامه می گفتند، و چون ابراهیم علیه السلام مشتاق دیدن اسماعیل شد بر درازگوشی سوار شده و ساره عهد گرفت از او که فرود نیاید تا برگردد. و چون به مکه آمد هاجر به سرای باقی منتقل شده بود، زن اسماعیل را دید و از او پرسید: شوهرت کجاست؟
گفت: به شکار رفته است.
پرسید: حال شما چگونه است؟
گفت: حال ما سخت است و زندگانی ما به دشواری می گذرد.
و تکلیف فرود آمدن نکرد آن حضرت را، ابراهیم علیه السلام فرمود: چون شوهرت بیاید بگو مرد پیری آمد و گفت: عتبه خانه ات را تغییر بده.
چون اسماعیل برگشت و از گردنگاه بالا آمد، بوی پدر خود را شنید، به نزدیک زن آمد و پرسید که: کسی به نزد تو آمد؟
گفت: بلی، مرد پیری آمد و از تو سؤال کرد.
اسماعیل گفت: آیا تو را به چیزی امر فرمود؟
گفت: بلی، فرمود: چون شوهرت بیاید بگو مرد پیری آمد و تو را امر می کند که عتبه خانه ات را تغییر بدهی.
پس اسماعیل آن زن را طلاق گفت.
بار دیگر ابراهیم سوار شد که به دیدن اسماعیل برود و باز ساره شرط کرد که از مرکب فرود نیاید تا برگردد، چون به مکه باز اسماعیل حاضر نبود و زن دیگر خواسته بود، از او پرسید: شوهرت کجاست؟
گفت: خدا تو را عافیت دهد، به شکار رفته است.
پرسید: چگونه اید شما؟
گفت: شایستگانیم.
پرسید: چگونه است حال شما؟
گفت: حال ما نیک است و در نعمت و رفاهیم، فرود آی خدا تو را رحمت کند تا او بیاید.
ابراهیم ابا کرد و او مکرر مبالغه کرد و ابراهیم ابا فرمود.
زن گفت: پس سرت را پیش آور که من بشویم که سرت را ژولیده می بینم.
پس غسولی آورد و سنگی نزدیک آورد تا ابراهیم علیه السلام یک پای خود را گردانید و بر روی سنگ گذاشت و پای دیگرش در رکاب بود تا یک جانب سر مبارک او را شست، پس به جانب دیگر پای را گردانید تا جانب دیگر را شست، پس بر آن زن سلام کرد و فرمود: چون شوهرت بیاید بگو مرد پیری آمد و گفت: عتبه خانه را رعایت و محافظت کن که خوب است.
چون اسماعیل برگشت و از عقبه بالا آمد، بوی پدر خود را شنید، از زن پرسید: کسی به اینجا آمد؟
گفت: بلی، مرد پیری آمد و این جای پاهای اوست که در سنگ مانده است. پس اسماعیل افتاد و جای قدم پدر خود را بوسید.
پس حضرت صادق علیه السلام فرمود: ساره از اولاد پیغمبران بود و ابراهیم علیه السلام او را خواسته بود به شرط آنکه مخالفت او نکند و هر چه او تکلیف کند که مخالف حق نباشد قبول فرماید، و ابراهیم از حیره کوفه به مکه هر روز می رفت و بر می گشت.(852)
و در حدیث صحیح از امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که: ابراهیم علیه السلام رخصت طلبید از ساره که به دیدن اسماعیل برود به مکه، رخصت داد به شرط آنکه شب برگردد و از درازگوش به زیر نیاید.
راوی پرسید: چون می تواند شد این؟
فرمود: زمین از برای آن حضرت پیچیده می شد.(853)
و در حدیث دیگر فرمود: چون اسماعیل متولد شد، ساره را غیرت شدید عارض شد، پس خدا امر فرمود ابراهیم را که اطاعت او بکند، او گفت: هاجر را ببر و در جائی بگذار که در آنجا زراعت و حیوان شیرده نباشد، پس آورد هاجر را و نزد کعبه گذاشت، و در آن وقت در مکه زراعت و حیوان و آب نبود و احدی در آنجا ساکن نبود پس او را در آنجا گذاشت و گریان برگشت.(854)
و قطب راوندی گفته است: چون اسماعیل علیه السلام به سن شباب رسید، هفت بز بهم رسانید و اصل مالش همین بود، اسماعیل نشو و نما کرد و به عربی تکلم نمود و تیراندازی آموخت و بعد از موت مادرش خود زنی از جرهم به حباله خود در آورد که نام او زعله بود یا عماده و او را طلاق گفت و اولادی از او بهم نرسید، پس سیده دختر حارث بن مضاض را خواست و از او فرزندان بهم رسانید و عمر مبارکش صد و سی و هفت سال بود و در حجر اسماعیل مدفون شد.(855)
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که عمر حضرت اسماعیل به صد و سی سال رسید و در حجر با مادرش مدفون شد و پیوسته فرزندان اسماعیل والیان امر خلافت و حافظان بیت الله بودند و برای مردم دیگر برپا می داشتند حج ایشان و امور دینشان را بزرگی بعد از بزرگی تا زمان عدنان بن داود.(856)
و در حدیث معتبر دیگر از آن حضرت منقول است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: زندگانی کرد اسماعیل پسر ابراهیم علیه السلام صد و بیست سال، و عمر مبارک اسحاق علیه السلام پسر ابراهیم به صد و هشتاد سال رسید.(857)
مؤلف گوید: اختلاف این احادیث در عمر اسماعیل یا به اعتبار تقیه است یا بعضی از راویان سهوی کرده اند.
و به سند معتبر از حضرت موسی بن جعفر علیه السلام منقول است که: چون حضرت ابراهیم علیه السلام اسماعیل و هاجر را در مکه گذاشت و ایشان را وداع کرد که برگردد، اسماعیل و هاجر گریستند فرمود: چرا گریه می کنید! شما را در زمینی گذاشته ام که محبوبترین زمینها ست بسوی خدا و حرم اوست.
هاجر گفت: من گمان نداشتم که پیغمبری مثل تو بکند آنچه تو کردی.
فرمود: چه کردم؟
گفت: زن ضعیفه و طفل ضعیفی را که چاره ای نمی توانند کرد در این بیابان می گذاری که مونسی ندارند از بشری، و نه آبی پیداست و نه زراعتی و نه شیر پستانی.
حضرت آب از دیدگانش جاری شد و آمد به در خانه کعبه و دو طرف در را گرفت و گفت: خداوندا! من ساکن گردانیدم بعضی از ذریت خود را در وادیی که در آن زراعتی نیست نزد خانه تو که با حرمت است، پروردگارا! از برای اینکه برپا دارند نماز را، پس بگردان دلهای چند از مردم را که مایل باشند بسوی ایشان و روزی ده ایشان را از میوه ها شاید شکر کنند تو را .(858)
پس خدا وحی فرمود به ابراهیم که: بالا رو به کوه ابوقبیس و ندا کن در مردم: ای گروه خلایق! خدا امر می کند شما را به حج این خانه که در مکه است و صاحب حرمت است، هر که راهی بسوی آن تواند، فریضه ای است از جانب خدا.
پس ابراهیم بر ابوقبیس بالا رفت و به بلندترین آوازش این ندا کرد و خدا صدای او را کشانید که شنوانید اهل مشرق زمین و مغرب را و هر که در مابین اینهاست از جمیع آنچه خدا مقرر گردانیده بود در صلبهای مردان از نطفه ها، و آنچه مقدر فرموده بود در رحمهای زنان تا روز قیامت، پس در آن وقت حج بر همه خلایق واجب شد، و تلبیه که حاجیان در ایام حج می گویند جواب ندای ابراهیم است که به حج کرد از جانب خدا.(859)
و به سند حسن از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که: اصل کبوتران حرم باقیمانده کبوتری چند اند که اسماعیل بن ابراهیم علیه السلام داشت.(860)
و در حدیث معتبر دیگر فرمود: حجر، خانه اسماعیل است و قبر هاجر و اسماعیل در آنجاست.(861)
و در حدیث صحیح فرمود: حجر داخل خانه کعبه نیست و لیکن اسماعیل چون مادرش را در آنجا دفن کرد دیواری بر دور آن کشید که قبر مادرش پامال نشود، و در آن قبرهای پیغمبران است.(862)
و در حدیث معتبر دیگر فرمود: در حجر مدفون شده اند نزدیک رکن سوم، دخترهای باکره اسماعیل.(863)
و در حدیث حسن فرمود: که آیات بینات که خدا در قرآن فرموده است که در مکه است: مقام ابراهیم است که بر روی سنگ ایستاد و پایش در آن فرو رفت و اثر قدمش تا حال مانده است، و حجرالاسود، و خانه اسماعیل علیه السلام.(864)
مؤلف گوید: بعضی از قصص ابراهیم و اسماعیل و اسحاق علیهم السلام در باب قصه لوط علیه السلام مذکور خواهد شد انشاء الله.