فهرست کتاب


حیوة القلوب جلد 1(تاریخ پیامبران علیهم السلام و بعضی از قصه های قرآن )

علامه محمد باقر مجلسی رحمة الله علیه

فصل سوم: در بیان آنکه حق تعالی به ابراهیم علیه السلام نمود ملکوت آسمانها و زمین را، و سؤال کردن آن حضرت از خدا زنده کردن مرده را و آنچه وحی به آن حضرت رسید

علومی که از او ظاهر شده اس

در تفسیر حضرت امام حسن عسکری علیه السلام مذکور است که: حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمود که: چون ابراهیم خلیل را بلند کردند در ملکوت، چنانچه حق تعالی فرموده است: چنین نمودیم به ابراهیم ملکوت آسمانها و زمین را و از برای اینکه بوده باشد از صاحبان یقین(773)، خدا دیده او را قوی گردانید، چون او را بلند کرد نزد آسمان تا آنکه زمین را و هر چه بر روی آن است از ظاهر و پنهان همه را دید پس دید مردی و زنی را زنا می کردند، پس نفرین کرد که ایشان هلاک شوند، پس هر دو هلاک شدند؛ پس دو نفر دیگر را چنین دید، دعا کرد و هر دو هلاک شدند؛ پس دو نفر دیگر را بر این حال دید و دعا کرد و هر دو هلاک شدند؛ و چون خواست به دو کس دیگر نفرین کند حق تعالی وحی فرمود بسوی او که: ای ابراهیم! بازدار دعای خود را از بندگان و کنیزان من، بدرستی که منم آمرزنده مهربان و جبار بردبار، ضرر نمی رساند به من گناهان بندگان و کنیزان من چنانچه نفع نمی رساند به من طاعت ایشان، و ایشان را سیاست و تربیت نمی کنم با آنکه بزودی خشم خود را از ایشان تدارک کنم چنانچه تو می کنی، پس بازدار دعای خود را از بندگان من، بدرستی که تو بنده ترساننده بندگان منی از عذاب من و شریک نیستی در پادشاهی من و حافظ و شاهد و نگهبان نیستی بر من و بر بندگان من و من با بندگان خود یکی از سه کار می کنم: یا توبه می کنند بسوی من و توبه ایشان را قبول می کنم و گناهان ایشان را می آمرزم و عیبهای ایشان را می پوشانم؛ یا آنکه عذاب خود را از ایشان باز می دارم برای آنکه می دانم از پشتهای ایشان فرزندانی چند مؤمن بیرون خواهند آمد، پس رفق و مدارا می کنم با پدران کافر و تأنی می کنم با مادران کافر و عذاب را از ایشان رفع می کنم تا آن مؤمنان از پشتهای ایشان بیرون آیند، پس چون مؤمنان از صلبها و رحمهای ایشان بیرون آیند و جدا شوند واجب می شود بر ایشان عذاب من و نازل می شود بر ایشان بلای من؛ و اگر نه این باشد و نه آن، پس بدرستی که آنچه من مهیا کرده ام برای ایشان از عذاب خود در آخرت عظیمتر است از آنچه تو از برای ایشان می خواهی در دنیا، زیرا که عذاب من برای بندگانم در خور جلال و بزرگواری من است.
ای ابراهیم! پس مرا با بندگان خود بگذار که من مهربانترم به ایشان از تو، و مرا با ایشان بگذار که منم جبار بردبار و دانای حکیم، تدبیر می کنم ایشان را به علم خود، و جاری می کنم در ایشان قضا و قدر خود را.(774)
و نزدیک به این مضمون احادیث بسیار وارد شده است.(775)
و در اخبار صحیح و معتبره بسیار از ائمه اطهار علیه السلام منقول است که فرمودند در تفسیر این آیه کریمه و کذلک نری ابراهیم ملکوت السموات و الارض و لیکون من الموقنین(776) که دیده ابراهیم علیه السلام را آنقدر قوت دادند که از آسمانها گذشت و گشودند برای او مانعها از زمین تا دید زمین را و آنچه در زمین بود و آنچه در زیر زمین بود و آنچه در هوا بود، و دید آسمانها را و آنچه در آسمانها بود و ملائکه که حامل آنها بودند و دید عرش و کرسی را و آنچه بر بالای آنها بود و چنین کردند نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و هر امام از امامان شما چنانچه نسبت به ابراهیم کردند پیشتر.(777)
و احادیث بسیار در این باب در ابواب فضایل حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه طاهرین علیهم السلام خواهد آمد انشاء الله.
و به سند کالصحیح از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: چون دید حضرت ابراهیم علیه السلام ملکوت آسمانها و زمین را، ملتفت شد شخصی را دید که زنا می کند، نفرین کرد او را پس او مرد، تا آنکه سه کس را دید و هر یک را نفرین کرد و همه مردند، پس خدا وحی نمود به او که: ای ابراهیم! دعای تو مستجاب است پس نفرین مکن بر بندگان من، اگر می خواستم ایشان را خلق نمی کردم، من خلق کرده ام خلق خود را بر سه صنف: یک صنف مرا می پرستند و هیچ چیز را با من شریک نمی کنند و ایشان را ثواب می دهم، و یک صنف دیگری را می پرستند پس از تحت قدرت من بدر نمی توانند رفت، و یک صنف غیر مرا می پرستند و از صلب ایشان جمعی را بیرون می آورم که مرا می پرستند.
پس ابراهیم علیه السلام نظر کرد دید مرداری در کنار دریا افتاده است که بعضی از آن در آب است و بعضی بر روی خاک، پس می آیند درندگان دریا و از آنچه در آب است می خورند، پس چون بر می گردند بعضی از آن درندگان بعضی را می خورند، و درندگان صحرا می آیند و از آن مردار می خورند، و چون بر می گردند بعضی از آنها بعضی را می خورند، پس در آن وقت تعجب کرد ابراهیم علیه السلام و گفت: خداوندا! به من بنما که چگونه زنده می کنی مردگان را؟ اینها گروهی چندند که بعضی بعض دیگر را می خورند، اجزای این حیوانات چگونه از هم جدا می شوند؟
پس خدا به او وحی نمود که: آیا ایمان نداری به آنکه من مرده ها را زنده خواهم کرد؟ گفت: بلی، ایمان دارم و لیکن می خواهم دل من مطمئن شود؛ یعنی می خواهم این را ببینم چنانچه همه چیز را دیدم.
حق تعالی فرمود: بگیر چهار مرغ را و ریزه ریزه کن هر یک را و با یکدیگر مخلوط کن اجزای آنها را - چنانچه اجزای این مردار در بدن این حیوانات و درندگا که یکدیگر را خوردند مخلوط شده است - پس بر سر هر کوهی یک جزو بگذار، پس ایشان را بخوان به نامهای ایشان تا بیایند بسوی تو از روی سرعت؛ و به روایت دیگر بخوان ایشان را به نام بزرگ من و قسم ده ایشان را به جبروت و عظمت من؛(778) و کوهها ده تا بودند و مرغها خروس و کبوتر و طاووس و کلاغ بودند.(779)
و به سند معتبر منقول است که: مأمون از حضرت امام رضا علیه السلام پرسید از تقسیر قول حضرت ابراهیم (رب ارنی کیف تحیی الموتی)(780)، آن حضرت فرمود: حق تعالی وحی کرد به حضرت ابراهیم علیه السلام که: بدرستی که من از بندگان خود خلیلی و دوستی خواهم گرفت که اگر از من سؤال کند زنده کردن بندگان را اجابت او خواهم کرد؛ پس در نفس ابراهیم علیه السلام افتاد که آن خلیل او خواهد بود، پس گفت: پروردگارا! به من بنما که چگونه زنده می کنی مردگان را.
گفت: آیا ایمان نداری؟
گفت: ایمان دارم و لیکن برای اینکه دل من مطمئن گردد بر آنکه منن خلیل توام.
خدا فرمود: (فخذ اربعة من الطیر) پس بگیر چهار تا از مرغان (فصرهن الیک ) پس ایشان را به نزد خود بر و نیکو ملاحظه کن که بعد از زنده شدن بر تو مشتبه نشوندن، یا پاره پاره کن آنها را ثم اجعل علی کل جبل منهن جزءا پس بگردان بر هر کوهی از آنها جزوی را ثم ادعهن یأتینک سعیا پس بخوان آنها را تا بیایند بسوی تو به سرعت و اعلم ان الله عزیز حکیم(781) و بدان که خدا عزیز و غالب است بر آنچه اراده نماید و کارهای او همه منوط به حکمت است.
حضرت فرمود: پس گرفت حضرت ابراهیم کرکسی و مرغ آبی و طاووسی و خروسی را، پس ریزه ریزه کرد آنها را و ریزه ها را با هم مخلوط و ممزوج نمود، پس بر هر کوه از کوهها که در دور او بود جزوی گذاشت و آن کوهها ده تا بودند، و منقارهای آن مرغان را در میان انگشتان خود گرفت، پس آن مرغان را به نامهای ایشان خواند و نزد خود دانه و آبی گذاشت، پس پرواز کرد اجزای آن حیوانات بعضی بسوی بعضی تا بدنها درست شد و هر بدنی متصل شد و چسبید به گردن و سر خود، پس حضرت ابراهیم علیه السلام دست از منقارهای آن مرغان برداشت پس پرواز کردند و بر زمین نشستند و از آن آب خوردند و از آن دانه برچیدند و گفتند: ای پیغمبر خدا! زنده کردی ما را خدا تو را زنده گرداند، حضرت ابراهیم گفت: بلکه خدا مردگان را زنده می کند و او بر همه چیز قادر است.(782)
و در حدیث معتبر دیگر منقول است که: از حضرت صادق علیه السلام سؤال کردند از تفسیر این آیه، فرمود: هدهد و صرد و طاووس و کلاغ را گرفت و ذبح کرد و سرهاشان را جدا کرد، پس در هاون گذاشت بدنهای آنها را با پر و استخوان و گوشت و نرم کوبید که اجزای آنها همگی با یکدیگر مخلوط شد، پس ده جزو کرد و بر ده کوه گذاشت و نزد خود دانه و آبی گذاشت، پس منقار آنها را در میان انگشتان خود گرفت و گفت: بیائید بزودی به اذن خدا، پس پرواز کرد بعضی از اجزا بسوی بعضی گوشتها و پرها و استخوانها تا درست شدند بدنها چنانچه بودند، و هر بدنی آمد چسبید به گردن خود، پس حضرت ابراهیم دست از منقارشان برداشت و بر زمین نشست و از آن آب آشامیدند و از آن دانه ها برچیدند.
پس گفتند: ای پیغمبر خدا! زنده کردی ما را خدا تو را زنده کند.
پس حضرت ابراهیم گفت: بلکه خدا زنده می کند و می میراند.
حضرت فرمود: این تفسیر ظاهر آیه است و تفسیرش در باطن آن است که بگیر چهار نفر از آنها که گنجایش فهمیدن و ضبط کردن سخن داشته باشند، پس علم خود را به ایشان بسپار و بفرست ایشان را به اطراف زمینها که حجتهای تو باشند بر مردم، و هر وقت که خواهی که به نزد تو بیایند ایشان را بخوان به نام بزرگتر خدا تا بیایند بزودی به نزد تو به اذن خدای عزوجل.(783)
و در حدیث معتبر دیگر فرمود: ابراهیم علیه السلام هاونی طلبید و همگی مرغان را نرم کوبید و سرهایشان را نزد خود نگاه داشت، پس خدا را خواند به آن نامی که او را امر فرموده بود خدا که بخواند، پس نظر می کرد به اجزای پرها که چگونه از میان جزوها از کوهی به کوهی پرواز می کنند و رگهای هر یک بیرون می آیند و به بدنها متصل می شوند تا بالهاشان تمام شد، پس یکی بسوی حضرت ابراهیم پرواز کرد، ابراهیم علیه السلام سر دیگر را نزدیک او برد، قبول نکرد و به سر خود متصل شد.(784)
به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است که: گرفت شترمرغ و طاووس و مرغ آبی و خروس را و پرهاشان را کند بعد از کشتن و در هاون گذاشت و کوبید و متفرق کرد اجزاشان را بر کوههای اردن، و در آن روز ده کوه بود، و بر هر کوهی جزوی از آنها گذاشت و ایشان را به نامهای ایشان خواند، پس آمدند به سرعت بسوی او.(785)
مؤلف گوید که: اختلافی در تعیین مرغها واقع شده است، شاید بعضی محمول بر تقیه شده باشد و به طریق روایات عامه وارد شده باشد، و محتمل است که این امر چند مرتبه واقع شده باشد و لیکن بعید است و شبهه ای که در این باب وارد می آید که چگونه حضرت ابراهیم را شبهه در باب زنده کردن خدا مردگان را عارض شد تا چنین سؤالی کرد؟ بر چند وجه جواب گفته اند:
اول آنکه: چنانچه از راه دلیل و برهان علم داشت، می خواست که از راه مشاهده و عیان نیز بداند، چنانچه در حدیث معتبر منقول است که: پرسیدند از حضرت امام رضا علیه السلام از قول ابراهیم علیه السلام که گفت: و لیکن برای آنکه دل من مطمئن شود، آیا در دلش شکی بود؟
فرمود که: نه، لیکن از خدا زیادتی در یقین خود می خواست.(786)
و همین مضمون از حضرت امام موسی علیه السلام نیز منقول است.(787)
دوم آنکه: اصل زنده کردن را می دانست، چگونگی آن را می خواست بداند که به چه نحو می شود.
سوم آنکه: در احادیث سابقه گذشت که می خواست بداند که او خلیل خداست یا نه.
چهارم آنکه: نمرود از او طلبید که مرده را زنده کند و او را تهدید کرد که اگر نکند او را بکشد، خواست که به اجابت مسئول او، دلش از کشتن مطمئن شود، و حق آن دو وجه است که در احادیث معتبره گذشت.
و شیخ محمد بن بابویه رحمة الله ذکر کرده است که: از محمد بن عبدالله بن طیفور شنیدم که می گفت در قول ابراهیم علیه السلام رب ارنی کیف تحیی الموتی که: حق تعالی امر فرمود ابراهیم را که زیارت کند بنده ای از بندگان شایسته او را، پس چون به زیارت او رفت و با او سخن گفت، آن شخص گفت: خدا را در دنیا بنده ای هست که او را ابراهیم می گویند و خدا او را خلیل خود گردانیده است.
ابراهیم علیه السلام فرمود: علامت آن بنده چیست؟
گفت: خدا برای او مرده، زنده خواهد کرد.
پس ابراهیم گمان برد که او باشد، پس سؤال کرد از خدا که مرده را برای او زنده کند.
حق تعالی فرمود: آیا ایمان نداری؟
عرض کرد: بلی و لیکن می خواهم دل من مطمئن شود که من خلیل توام - و می گویندن که می خواست برای او معجزه باشد چنانچه پیغمبران دیگر را بود - و ابراهیم سؤال کرد از خدایش که مرده را برای او زنده گرداند و خدا او را امر کرد که برای او زنده را بمیراند، یعنی پسرش اسماعیل را ذبح کند، و خدا امر فرمود او را که چهار مرغ را ذبح کند (طاووس، کرکس، خروس و مرغ آبی)؛ پس طاووس زینت دنیا بود، و کرکس طول امل بود چون عمر او بسیار دراز می شود، و مرغ آبی حرص بود، و خروش شهوت بود، پس گویا خدا فرمود: اگر دوست می داری که دلت زنده شود و با من مطمئن گردد پس بیرون ببر این چهار چیز را از دل خود و اینها را از نفس خود بمیران که اینها در هر دلی که هست با من مطمئن نمی شود.
من پرسیدم از او که: چگونه خدا از او پرسید که: آیا ایمان نداری، با آنکه دانا بود به حال او و می دانست که او ایمان دارد؟
جواب گفت: چون سؤال ابراهیم علیه السلام موهم آن بود که او شک داشته باشد، خدا خواست این توهمه از او زایل شود و این تهمت از او مرتفع گردد، این سؤال از او کرد تا او اظهار کند من شک ندارم و برای زیادتی یقین سؤال می کنم یا برای امور دیگر که گذشت.(788)
مؤلف گوید: این سخنان ابن طیفور که مستند به حدیث نیست، محل اعتماد نیست، لیکن چون آن شیخ بزرگوار نقل کرده بود ما نیز ایراد کردیم.
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: صحف ابراهیم علیه السلام در شب اول ماه رمضان نازل شد.(789)
و از ابوذر رحمة الله منقول است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: حق تعالی بر ابراهیم علیه السلام بیست صحیفه فرستاد.
ابوذر گفت: یا رسول الله! چه بود صیحفه های ابراهیم؟
فرمود همه مثلها و حکمتها بود و در آن صحف بود این نصایح:
ای پادشاه امتحان کرده شده مغرور! من نفرستاده ام تو را برای اینکه جمع کنی دنیا را بعضی بسوی بعضی، و لیکن فرستاده ام تو را برای اینکه رد کنی از من دعای مظلومان را، که من رد نمی کنم دعای ایشان را اگر چه از کافری باشد.
و بر عاقل لازم است تا عذری نداشته باشد آنکه او را چهار ساعت بوده باشد: ساعتی که در آن ساعت مناجات کند با پروردگار خود؛ و ساعتی که در آن ساعت حساب نفس خود بکند که چه کرده است از نیکی و بدی؛ و ساعتی که تفکر نماید در آن ساعت در آنچه خدا به او عطا کرده است از نعمتهای نامتناهی؛ و ساعتی که در آن ساعت خلوت کند برای بهره نفس خود از حلال، و بدرستی که این ساعت یاوری است او را بر ساعتهای دیگر، و راحت و آسایشی است برای دلها.
و بر عاقل لازم است که بینا باشد به زمانه خود و اهل آن، و پیوسته متوجه اصلاح کار خود باشد و نگاهدارنده زبان خود باشد از آنچه نباید گفت، پس بدرستی که کسی که کلام خود را از عمل خود حساب کند کم می شود سخن او مگر در چیزی که نفعی به حال او داشته باشد.
و بر عقل لازم است که طلب کننده باشد سه چیز را: مرمت معاش دنیای خود با تحصیل کردن توشه برای آخرت خود با لذت یافتن در چیزی که حرام نباشد.
ابوذر گفت که: آیا در آنچه خدا فرستاده است چیزی هست از آنها که در صحف حضرت ابراهیم و موسی علیهما السلام بوده باشد؟
فرمود: ای ابوذر! بخوان این آیات را قد افلح من تزکی و ذکر اسم ربه فصلی بل تؤثرون الحیوة الدنیا و الآخرة خیر و ابقی ان هذا الصحف الاولی صحف ابراهیم و موسی(790) یعنی: بتحقیق که رستگاری یافت هر که زکات داد یا خود را از کفر و معصیت پاک کرد، و یاد کرد پروردگار خود را پس نماز کرد، بلکه شما اختیار می کنید زندگانی دنیا را، و آخرت نیکوتر و باقی تر است، بدرستی که این ثبت است در صحیفه های پیشین، صحیفه های ابراهیم و موسی.(791)
و به سند صحیح منقول است از حضرت صادق علیه السلام در تفسیر قول خدا (و ابراهیم الذی وفی)(792) که ترجمه اش این است: و ابراهیم آن که او تمام کرد آنچه او را به آن مأمور ساخته بودند، یا بسیار وفا کرد به آنچه با خدا عهد کرده بوود، حضرت فرمود: هر صبح و شام این دعا می خواند: اصبحت و ربی محمودا اصبحت لا اشرک بالله شیئا و لا ادعوا مع الله الها آخر و لا اتخذ معه ولیا، پس به این سبب او را بنده شکور نامیدند.(793)
و به سند معتبر منقول است که: مفضل بن عمر از حضرت صادق علیه السلام پرسید از تفسیر قول حق تعالی و اذ ابتلی ابراهیم ربه بکلمات فاتمهن(794) که ترجمه اش آن است: یاد آور وقتی را که امتحان کرد ابراهیم را پروردگارش به امری چند، پس تمام کرد آنها را، پرسید: آن کلمات چیست؟
فرمود: همان کلماتی است که حضرت آدم از پروردگارش قبول کرد و توبه اش مقبول شد، گفت: پروردگارا! سؤال می کنم از تو به حق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام که توبه مرا قبول کنی، پس خدا توبه او را قبول فرمود.
مفضل گفت: چه معنی دارد (فاتمهن)؟
فرمود: یعنی پس تمام کرد ایشان را تا قائم آل محمد علیهم السلام دوازده امام که نه تا از فرزندان حضرت امام حسین علیه السلام اند.(795)
و ابن بابویه رحمة الله فرموده: آنچه در این حدیث وارد است یک وجه است برای این کلمات، و کلمات را وجوه دیگر هست:
اول: یقین؛ چنانچه حق تعالی فرموده است که: نمودیم به ابراهیم ملکوت آسمانها و زمین را از برای آنکه بوده باشد از صاحبان یقین.(796)
دوم: معرفت به قدیم بودن خالقش و یگانه دانستن او و منزه دانستن او از شباهت مخلوقات در وقتی که نظر به ستاره و آفتاب و ماه و استدلال کرد به فرو رفتن هر یک از آنها بر آنکه حادثند، و به حدوث آنها بر آنکه آفریننده ای دارند.
سوم: شجاعت؛ و در حکایت شکستن بتان شجاعت او هویدا شد، چنانچه خدا فرموده است که: در وقتی که با پدرش و قومش گفت: چیست این تمثالها و صورتها که شما آنها را ملازمت می کنید و بر عبادت آنها اقامت می نمائید؟ گفتند: یافته ایم پدران خود را که ایشان می پرستیدند، گفت: بتحقیق که بوده اید شما و پدران شما در گمراهی هویدا، گفتند: آیا به جد می گوئی آنچه می گوئی یا لعب و بازی می کنی؟ گفت: بلکه پروردگار شما پروردگار آسمانها و زمین است که همه را از عدم به وجود آورده است، و من بر این از گواهانم، و الله که کیدی در باب بتهای شما خواهم کرد بعد از آنکه شما پشت کنید، پس چون ایشان به عیدگاه رفتند همه را ریزه ریزه کرد بغیر از بت بزرگ ایشان، که شاید بعد از برگشتن از او سؤال کنند و حجت بر ایشان تمام کند،(797) و مقاومت یک تن تنها با چندین هزار کس، تمام شجاعت است.
چهارم: حلم و بردباری؛ چنانچه حق تعالی فرموده است: بدرستی که ابراهیم بردبار و بسیار آه کشنده یا دعا کننده و بازگشت کننده بسوی خدا بود.(798)
پنجم: سخاوت و جوانمردی؛ چنانچه حق تعالی در حکایت مهمانان او یاد فرموده است.(799)
ششم: عزلت و دوری کردن از اهل بیت و خویشان از برای خدا؛ چنانچه خدا فرموده است که: ابراهیم به آزر و قوم خود گفت که: اعتزال و دوری می کنم از شما و از آنچه می خوانید آنها را بغیر از خدا، و می خوانم پروردگار خود را و او را عبادت می کنم.(800)
هفتم: امر به نیکی و نهی از بدی کردن؛ چنانچه حق تعالی فرموده است: ابراهیم به آزر گفت: ای پدر! چرا می پرستی چیزی را که نه می شنود و نه می بیند و هیچ فایده تو را نمی بخشد، ای پدر! بدرستی که آمده است مرا از علم آنچه نیامده است تو را، پس متابعت کن مرا تا هدایت کنم تو را به راه راست، ای پدر! عبادت شیطان مکن بدرستی که شیطان بود برای رحمان بسیار معصیت کننده، ای پدر! می ترسم که مس کند تو را عذابی از جانب خداوند رحمان پس بوده باشی ولی شیطان.(801)
هشتم: بدی را به نیکی دفع کردن؛ در هنگامی که آزر به او گفت: آیا نمی خواهی تو خدایات ما را ای ابراهیم؟! اگر ترک نکنی این را البته تو را سنگسار کنم و از من دور شو زمانی بسیار، پس او در جواب گفت: بزودی طلب آمرزش کنم از برای تو از خدای خود، بدرستی که او نسبت به من مهربان است و نیکوکار.(802)
نهم: توکل؛ چنانچه گفت: آنچه می پرستید شما و پدران گذشته شما پس همه دشمن منند مگر خداوند عالمیان که مرا خلق کرده است، پس او مرا هدایت می کند و او مرا طعام می دهد و آب می دهد، و چون بیمار شوم پس او مرا شفا می دهد، و آن که مرا می میراند پس در قیامت زنده می گرداند، و آن که طمع دارم که بیامرزد گناه مرا در روز جزا.(803)
دهم: حکم و منسوب شدن به صالحان؛ چنانچه گفت: پروردگارا! ببخش به من حکمی و ملحق گردان مرا به صالحان(804) که رسول خدا و ائمه طاهرین علیهم السلام اند، و گفت: بگردان برای من لسان صدقی در پسینیان(805) یعنی: ذکر خیری، و مراد از لسان صدق، حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است چنانچه خدا در جای دیگر فرموده است و جعلنا لهم لسان صدق علیا.(806)
یازدهم: امتحان در جان؛ در وقتی که او را در منجنیق گذاشتند و به آتش انداختند.
دوازدهم: امتحان در فرزند؛ در وقتی که حق تعالی امر کرد او را به ذبح اسماعیل.
سیزدهم: امتحان در زن؛ در هنگامی که خدا خلاص کرد حرمتش را از غرازه قبطی.
چهاردهم: صبر بر کج خلقی ساره.
پانزدهم: خود را در طاعت خدا مقصر دانستن؛ در آنجا که دعا کرد که: مرا خوار مکن در روزی که مردم مبعوث می شوند.(807)
شانزدهم: نزاهت؛ چنانچه خدا فرموده است که: نبود ابراهیم یهودی و نه نصرانی و لیکن مایل بود از دینهای باطل و مسلمان و منقاد حق بود و نبود از مشرکان.(808)
هفدهم: جمع کردن اشراط همه طاعات؛ در آنجا که گفت: ان صلوتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین لا شریک له و بذلک امرت و انا اول المسلمین.(809)
یعنی: بدرستی که نماز من و ذبیحه من یا حج من یا طاعات من و زندگی و مردن من خالص است برای خداوندی که پروردگار عالمیان است، نیست او را شریکی و به این امر کرده شده ام و من از انقیاد کنندگانم، پس چون گفت: زندگی و مردن من، پس همه طاعات را در اینجا داخل کرد.
هیجدهم: مستجاب شدن دعای او در زنده کردن مردگان.
نوزدهم: شهادت دادن خدا برای او که از جمله صالحان است؛ در آنجا که فرموده است: بتحقیق که برگزیدم او را در دنیا و بدرستی که او در آخرت از صالحان است.(810) یعنی: از رسول خدا و ائمه هدی علیهم السلام.
بیستم: اقتدا کردن پیغمبران بعد از او به او؛ در آنجا که خدا می فرماید: پس وحی کردیم بسوی تو که متابعت کن ملت ابراهیم را،(811) و باز فرموده است: ملت پدر شما ابراهیم، او نامیده است شما را مسلمانان پیش از این.(812)
تمام شد کلام ابن بابویه.(813)
در حدیث معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: ابتلای حضرت ابراهیم علیه السلام آن بود که در خواب او را امر کرد که فرزندش را ذبح کند، پس تمام کرد آن را ابراهیم علیه السلام و عزم بر آن نمود و تسلیم امر الهی کرد، پس حق تعالی وحی کرد به او که: من تو را برای مردم امام گردانیدم، پس فرستاد بر او سنتهای حنیفیه را که ده چیز است: پنج در سر و پنج در بدن، اما آنچه در سر است: شارب گرفتن و ریش را بلند گذاشتن و سر تراشیدن و مسواک و خلال کردن؛ و آنچه در بدن است: مو از بدن ستردن و ختنه کردن و ناخن گرفتن و غسل جنابت و استنجاء به آب، پس این است حنیفیه طاهره که حضرت ابراهیم علیه السلام آورد و منسوخ نمی شود تا روز قیامت، و این است معنی قول حق تعالی که: متابعت کن ملت ابراهیم را در حالتی که حنیف و مایل است از باطل به حق(814)(815)
و در حدیث معتبر دیگر فرموده: ابراهیم علیه السلام اول کسی بود که مهمانی کرد مهمانان را، و اول کسی بود که ختنه کرد، و اول کسی بود که در راه خدا جهاد کرد، و اول کسی بود که خمس مال خود را بیرون کرد، و اول کسی بود که نعلین در پا کرد، و اول کسی بود که علمها برای جنگ درست نمود.(816)
و به روایتی منقول است که: حضرت ابراهیم علیه السلام ملکی را ملاقات کرد و از او پرسید: کیستی؟
گفت: ملک موتم.
حضرت ابراهیم علیه السلام گفت: می توانی خود را به من بنمائی به آن صورتی که به آن صورت قبض روح مؤمن می کنی؟
گفت: بلی: رو از من بگردان.
پس حضرت ابراهیم علیه السلام رو از او گردانید، و چون نظر کرد جوانی دید خوش صورت و خوش جامه و نیکو شمایل و خوشبو، پس گفت: ای ملک موت! اگر مؤمن نبیند بغیر حسن و جمال تو را، بس است او را. پس گفت: آیا می توانی خود را به من بنمائی به آن صورت که فاجران را قبض روح می نمائی؟
گفت: طاقت دیدن آن را نداری.
حضرت ابراهیم علیه السلام گفت: طاقت دارم.
ملک موت گفت: رو از من بگردان، پس چون نظر کرد مردی سیاه دید که موهایش راست ایستاده در نهایت بدبوئی با جامه های سیاه، و از دهان و سوراخهای بینی او آتش و دود بیرون می آید.
پس حضرت ابراهیم بیهوش شد و چون به هوش باز آمد ملک موت به صورت اول برگشته بود، گفت: ای ملک موت! اگر فاجر نبیند مگر همین صورت تو را، بس است برای عذاب او.(817)
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: حق تعالی وحی نمود بسوی حضرت ابراهیم علیه السلام که: زمین شکایت کرد بسوی من حیای از دیدن عورت تو را، پس میان عورت خود و زمین حجابی قرار ده، پس زیر جامه ای برای خود ساخت که تا زانوهای او بود.(818)

فصل چهارم: در بیان مدت عمر شریف و کیفیت وفات و بعضی از نوادر احوال آن حضرت است

به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود که: عمر حضرت ابراهیم علیه السلام به صد و هفتاد و پنج سال رسید.(819)
و به سند معتبر از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام منقول است که: حضرت ابراهیم علیه السلام گذشت به بانقیا که در پهلوی نجف اشرف بوده است، و هر شب در آن شهر زلزله می شد، پس چون حضرت ابراهیم شب در آنجا ماند و در آن شب زلزله نشد، اهل آن شهر پرسیدند که: آیا چه حادث شده است در شهر ما که زلزله نشد؟
گفتند: دیشب مرد پیری در اینجا وارد شد و پسرش با اوست.
پس به نزد حضرت ابراهیم علیه السلام آمدند و گفتند: هر شب در شهر ما زلزله می شد، و در این شب که تو وارد شهر ما شدی زلزله نشد، امشب هم بمان تا ببینیم که چون می شود.
چون در شب دیگر ماند زلزله نشد، اهل آن شهر به نزد ابراهیم علیه السلام آمدند و گفتند: نزد ما اقامت کن و آنچه خواهی ما به تو می دهیم.
گفت: من نمی مانم در این شهر و لیکن این صحرای نجف را که در پشت شهر شما است به من بفروشید تا زلزله دیگر در شهر شما نشود.
گفتند: ما به تو می بخشیم.
حضرت ابراهیم علیه السلام گفت: نمی گیرم مگر به خریدن.
گفتند: پس بگیر به هر قیمت که خواهی.
پس خرید آن زمین را از ایشان به هفت گوسفند و چهار درازگوش، پس به این سبب آن زمین را بانقیا گفتند زیرا که گوسفند را به لغت نبطی نقیا می گویند.
پس پسر ابراهیم علیه السلام به آن حضرت گفت: ای خلیل الرحمن! چه می کنی این زمین را که نه زراعتی در آن توان کرد و نه حیوانی می توان چرانید؟
حضرت ابراهیم علیه السلام فرمود: ساکت شو که خداوند عالمیان از این صحرا محشور گرداند هفتاد هزار کس را که داخل بهشت شوند بی حساب، که هر یک از ایشان شفاعت کنند جماعت بسیار را.(820)
و در حدیث معتبر از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است که: اول دو کس که مصافحه کردند بر روی زمین ذوالقرنین و ابراهیم خلیل علیهما السلام بودند، ابراهیم علیه السلام روبرو با او ملاقات کرد و با او مصافحه کرد.(821)
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: حضرت ابراهیم علیه السلام از مسجد سهله متوجه یمن شد برای جنگ با عمالقه.(822)
و به سند معتبر دیگر از آن حضرت منقول است که: حضرت ابراهیم علیه السلام از خدا سؤال کرد که او را دختری روزی کند که بعد از مرگ بر او گریه کند.(823)
و در حدیث معتبر از آن حضرت مروی است که: ساره به حضرت ابراهیم علیه السلام گفت: ای ابراهیم! پیر شده ای، از خدا سؤال کن فرزندی به تو عطا کند که دیده ما به آن روشن شود، زیرا که خدا تو را خلیل خود گردانیده است و اگر خواهد، دعای تو را مستجاب می کند.
پس حضرت ابراهیم علیه السلام از خدا سؤال کرد که او را فرزند دانائی کرامت فرماید، پس حق تعالی وحی نمود بسوی او که: من می بخشم به تو پسری دانا و تو را در باب او امتحانی خواهم کرد.
پس حضرت ابراهیم علیه السلام بعد از بشارت سه سال ماند پس آمد او را بشارت از جانب حق تعالی، پس ساره به حضرت ابراهیم علیه السلام گفت: پیر شده ای و اجلت نزدیک شده است، اگر دعا می کردی که خدا اجل تو را تأخیر کند و عمر تو را دراز کند که تعیش کنی با ما و دیده ما روشن باشد، نیکو بود.
پس ابراهیم علیه السلام از خدا سؤال کرد آنچه ساره التماس کرده بود، حق تعالی وحی نمود بسوی او که: از زیادتی عمر بطلب آنچه خواهی تا به تو عطا کنم.
چون حضرت ابراهیم علیه السلام ساره را خبر داد که خدا چنین وحی کرده است، ساره گفت: از خدا سؤال کن که تو را نمیراند تا تو مرگ را از او طلب کنی.
حضرت ابراهیم علیه السلام چنین سؤال نمود و حق تعالی مستجاب گردانید.
چون ابراهیم علیه السلام ساره را خبر داد به مستجاب شدن دعا، ساره گفت: شکر کن خدا را و طعامی بعمل آور و فقرا و اهل حاجت را بخوان که از آن طعام تناول نمایند.
پس حضرت ابراهیم علیه السلام چنین کرد، چون مردم حاضر شدند، در میان آنها مرد پیر ضعیف کوری بود که با او شخصی بود که قاید او بود، چون بر سر خوان نشست و لقمه ای برداشت و خواست به دهان برد دستش لرزید، از جانب راست و چپ لقمه حرکت کرد تا آنکه لقمه بر پیشانیش خورد، پس قایدش دستش را گرفت و به جانب دهانش برد، پس آن نابینا لقمه دیگر گرفت و دستش حرکت کرد و بر دیده اش گذاشت، و ابراهیم علیه السلام پیوسته نظرش بر او بود، پس تعجب کرد از این حال و از قاید او سؤال کرد از سبب این اختلال، قاید گفت: آنچه ملاحظه می نمائی از احوال این مرد از ضعف و پیری است، ابراهیم علیه السلام در خاطر خود گفت: من که بسیار پیر شوم مثل این مرد خواهم شد، پس ابراهیم علیه السلام به سبب مشاهده حال آن پیر از خدا سؤال کرد که: خداوندا! بمیران مرا در آن اجلی که برای من نوشته بودی که مرا احتیاجی به زیادتی عمر نیست بعد از آنچه مشاهده کردم.(824)
و در حدیث معتبر از امیرالمؤمنین علیه السلام منقول است که: چون خدا خواست که قبض روح ابراهیم علیه السلام بکند، ملک الموت را بسوی او فرستاد، پس گفت: السلام علیک یا ابراهیم.
ابراهیم گفت: و علیک السلام یا ملک الموت، آیا آمده ای که مرا به اختیار من به آخرت بخوانی یا خبر مرگ آورده ای و البته مأموری که قبض روح من بکنی؟
ملک الموت گفت: بلکه آمده ام تا به اختیار تو، تو را به لقای الهی و عالم قدس می خوانم، پس اجابت کن.
ابراهیم گفت: هرگز دیده ای خلیلی را که خلیل خود را بمیراند؟
پس ملک الموت برگشت تا در موقف عرض خود ایستاد و گفت: خداوندا! شنیدی آنچه خلیل تو ابراهیم گفت؟!
خدا وحی نمود به ملک الموت که: برو بسوی او بگو: هرگز دوستی دیده ای که لقای دوست خود را نخواهد؟ دوست آن است که آرزومند لقای کرامت دوست خود باشد. پس ابراهیم راضی شد.(825)
و به سند موثق عالی از حضرت باقر و حضرت صادق علیه السلام منقول است که: ابراهیم علیه السلام چون مناسک حج را بجا آورد به شام برگشت و روح مقدسش به عالم قدس ارتحال نمود، و سببش آن بود که ملک الموت آمده بود برای قبض روح او و آن حضرت مرگ را نخواست، پس ملک الموتو برگشت بسوی پروردگار و عرض کرد: ابراهیم از مرگ کراهت دارد.
حق تعالی فرمود: بگذار ابراهیم را که می خواهد مرا عبادت نماید.
تا آنکه ابراهیم مرد بسیار پیری را دید که آنچه می خورد در ساعت از طرف دیگرش بیرون می رفت، پس حیات را نخواست و مرگ را طلبید، روزی به خانه خود آمد در آنجا نیکوترین صورتی را دید که هرگز ندیده بود، فرمود: تو کیستی؟
گفت: من ملک الموتم.
فرمود: سبحان الله! کیست که قرب تو و زیارت تو را نخواهد و تو به این صورت نیکو باشی؟
ملک الموت گفت: ای خلیل الرحمن! خدا هرگاه نسبت به بنده خیری خواهد مرا به این صورت به نزد او می فرستد، اگر به بنده بدی خواهد مرا در غیر این صورت به نزد او می فرستد.
پس آن حضرت در شام به رحمت الهی واصل شد و اسماعیل علیه السلام بعد از آن حضرت به لقای الهی فایز گردید، و عمر مبارک اسماعیل صد و سی سال بود و در حجر اسماعیل مدفون شد نزد مادرش.(826)
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: ابراهیم علیه السلام با پروردگار خود مناجات کرد و گفت: خداوندا! چگونه خواهد شد حال این عیاش پیش از آنکه از فرزندان آن شخص خلفی باشد که مرا عیال او برسد؟
پس خدا وحی فرمود: ای ابراهیم! آیا برای عیال خود بعد از خود خلفی و جانشینی بهتر از من می خواهی؟
عرض کرد: خداوندا! نه، الحال خاطر من شاد شد که دانستم لطف تو شامل حال ایشان است.(827)
مؤلف گوید: خواستن زندگی دنیا اگر برای تمتعات و لذات فانیه دنیا باشد بد است، و اگر برای تحصیل آخرت و عبادت جناب مقدس الهی باشد، آن محبت آخرت است نه محبت دنیا، و دوستی خداست نه دوستی ماسوی، لهذا در دعاهای بسیار طلب طول عمر وارد شده است، پس مرتبه کمال آن است که آدمی به قضای الهی راضی باشد و اگر داند خدا مرگ را البته از برای او می خواهد به آن راضی باشد، و اگر داند که حیات را برای او می خواهد به آن راضی باشد، و اگر هیچیک را نداند و حیات را را از خدا طلبد برای تحصیل معرفت و محبت الهی مطلوب است، و تا پیغمبران خدا نمی دانستند که خدا راضی است به طلبیدن حیات و شفاعت کردن در تأخیر مرگ البته نمی کردند، و اگر ایشان زندگی دنیا را برای خود می خواستند خود را به آن مهالک عظیمه در تحصیل رضای الهی نمی انداختند. و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در شب معراج گذشتند بر پیرمردی که در زیر درختی نشسته بود و اطفال بسیار بر دور او بودند، پس حضرت رسول از جبرئیل پرسید: کیست این مرد پیر؟
جبرئیل گفت: این پدرت ابراهیم است.
فرمود: این اطفال کیستند که دور اویند؟
گفت: اینها اطفال مؤمنانند که مرده اند و آن حضرت ایشان را غذا می دهد که تربیت یابند.(828)