فهرست کتاب


حیوة القلوب جلد 1(تاریخ پیامبران علیهم السلام و بعضی از قصه های قرآن )

علامه محمد باقر مجلسی رحمة الله علیه

باب هفتم: در بیان قصه های حضرت ابراهیم خلیل الرحمن علیه السلام و اولاد امجاد آن حضرت است و در آن چند فصل است

فصل اول: در بیان فضایل و مکارم اخلاق و نامهای جلیل و نقش نگین آن حضرت است

به سند معتبر از حضرت موسی بن جعفر علیه السلام منقول است که: حضرت ابراهیم علیه السلام متیقظ و آگاه شد به عبرت گرفتن بر معرفت حق تعالی، و احاطه کرد دلایل او به علم ایمان به خدا و او پانزده ساله بود.(684)
و از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم منقول است که: اول کسی را که در قیامت بخوانند، من خواهم بود، پس از جانب راست عرش خواهم ایستاد و حله سبزی از حله های بهشت در من خواهند پوشانید، پس پدر ما ابراهیم علیه السلام را خواهند طلبید و از جانب راست عرش در سایه عرش باز خواهند داشت و حله سبزی از حله های بهشته در او خواهند پوشانید، پس منادی از پیش عرش ندا خواهد کرد: نیکو پدری است پدر تو ابراهیم، و نیکو برادری است برادر تو علی.(685)
و به سند معتبر از موسی بن جعفر علیه السلام منقول است که: حق تعالی از هر چیز چهار چیز اختیار فرموده است: از پیغمبران برای شمشیر و جهاد اختیار فرموده است و ابراهیم و داود و موسی و مرا؛ و از خانه آبادها چهار خانه آباده را اختیار فرموده است چنانچه در قرآن مجید فرموده است که: خدا برگزید آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر عالمیان.(686)(687)
و از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام منقول است که: ابراهیم علیه السلام از پیغمبرانی است که ختنه کرده متولد شدند،(688) و ابراهیم اول کسی بود که امر فرمود مردم را به ختنه کردن.(689)
و به سند معتبر از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام منقول است که: ابراهیم علیه السلام اول کسی بود که مهمانی کرد، و اول کسی بود که موی سفید در ریش او بهم رسید، پرسید: این چیست؟ وحی به او رسید که: این وقار است در دنیا و نور است در آخرت.(690)
بدان که حق تعالی در چند موضع از قرآن مجید فرموده است: اخذ کرد خدا ابراهیم را خلیل خود،(691) و خلیل یار و دوستی را گویند که هیچگونه خلل در شرایط دوستی نکند، و در سبب آنکه حق تعالی او را خلیل خود گردانید احادیث بسیار وارد شده است از آن جمله:
به سند معتبر از حضرت امام رضا علیه السلام منقول است که: خدا برای آن ابراهیم علیه السلام را خلیل خود فرمود که هیچکس از او چیزی سؤال نکرد که او را رد کند، و هرگز از غیر خدا چیزی سؤال نکرد.(692)
و به سند صحیح از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: آن حضرت را خدا برای این خلیل خود گردانید که سجده بر زمین بسیار می کرد.(693)
به سند معتبر از حضرت امام علی النقی علیه السلام منقول است که: برای این او را خلیل خود گردانید که بسیار صلوات بر محمد و آل محمد صلی الله و علیه و آله و سلم می فرستاد.(694)
و از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم منقول است که: ابراهیم علیه السلام را خدا خلیل خود نگردانید مگر برای طعام خورانیدن به مردم و نماز کردن در شب در هنگامی که مردم در خواب بودند.(695) مؤلف گوید: در میان این احادیث منافاتی نیست، و آن حضرت را حق تعالی خلیل خود گردانید برای آنکه به مکارم اخلاق بشریه همگی آراسته بود، و در هر حدیث بعضی از آنها که مدخلیت عظیم در خلت داشته برای ترغیب خلق به مثل آن بیان فرموده اند.
و به سند معتبر از امام محمد باقر علیه السلام منقول است که: چون خدا ابراهیم علیه السلام را خلیل خود گردانید، بشارت خلت را ملک موت آورد در صورت جوانی سفید رو که دو جامه سفید پوشیده بود و از سرش آب و روغن می ریخت، پس چون ابراهیم خواست داخل خانه شود دید که او از خانه بیرون می آید، ابراهیم مردی بود بسیار با غیرت، و چون پی کاری می رفت در را می بست و کلید را با خود بر می داشت، پس روزی پی کاری بیرون رفت و در را بست، چون برگشت و در را گشود ناگاه مردی را دید که ایستاده است در غایت حسن و جمال! پس ابراهیم را غیرت از جا بدر آورد و گفت: ای بنده خدا! کی تو را داخل خانه من کرده است؟
گفت: پروردگار خانه مرا داخل کرده است.
فرمود: پروردگارش احق است از من، پس تو کیستی؟
گفت: ملک موتم.
پس حضرت ابراهیم علیه السلام ترسید و فرمود: آمده ای قبض روح من بکنی؟
گفت: نه، و لیکن خدا بنده ای را خلیل خود گردانیده است آمده ام که این بشارت را به او برسانم.
ابراهیم فرمود: کیست آن بنده، شاید خدمت او کنم تا بمیرم ؟
گفت: تو آن بنده ای.
پس آمد به نزد ساره و فرمود: خدا مرا خلیل خود گردانیده است.(696)
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: چون رسولان ملائکه از جانب خدا بسوی ابراهیم علیه السلام آمدند برای هلاک کردن قوم لوط، برای ایشان گوساله ای بریان آورد و فرمود: بخورید.
گفتند: نخوریم تا ما را خبر دهی که ثمنش چیست.
ابراهیم علیه السلام فرمود: چون خواهید بخورید بگوئید: بسم الله، و چون فارغ شوید بگوئید: الحمدلله.
پس جبرئیل رو کرد به رفقایش - و ایشان چهار نفر بودند و جبرئیل سر کرده ایشان بود - و گفت: سزاوار نیست که خدا او را خلیل خود گرداند.
پس حضرت صادق علیه السلام فرمود: چون ابراهیم علیه السلام را در آتش انداختند جبرئیل در هوا او را ملاقات کرد در وقتی که به زیر می آمد و گفت: ای ابراهیم! آیا تو را حاجتی هست؟ فرمود: اما بسوی تو، پس نه.(697)
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: ابراهیم علیه السلام اول کسی بود که از برای او ریگ آرد شد در وقتی که رفت به نزد دوستی که در مصر داشت که از او طعامی قرض کند و او را در منزل خود نیافت و نخواست که بار بردار خود را خالی برگرداند، پس همیان خود را پر از ریگ کرد، چون داخل خانه شد چهارپا را با ساره گذاشت و از خجلت به خانه رفت و خوابید، چون ساره همیان را گشود آردی در آن دید که از آن بهتر نتوان بود! آرد را نان پخت و به نزد آن حضرت طعام نیکوئی آورد، ابراهیم علیه السلام فرمود: از کجا آوردی این را؟
عرض کرد: از آن آردی که از نزد خلیل مصری آورده بودی.
ابراهیم فرمود: آن که آرد به من داده است، خلیل من هست اما مصری نیست.
پس به این سبب خدا او را خلیل خود خواند، پس خدا را شکر و حمد کرد و از آن طعام تناول نمود.(698)
و به سندهای معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: چون روز قیامت شود محمد صلی الله علیه و آله و سلم را بخوانند و حله سرخی به رنگ گل بر او بپوشانند و او را در جانب راست عرش باز دارند، پس بخوانند ابراهیم علیه السلام را و بر او حله سفیدی بپوشانند و در جانب چپ عرش او را بازدارند، پس بطلبند امیرالمؤمنین علیه السلام را و حله سرخی بر او پوشانند و در جانب راست رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم او را باز دارنند، پس بطلبند اسماعیل علیه السلام را و حله سفیدی بر او بپوشانند و در جانب چپ ابراهیم علیه السلام بازدارند، پس حضرت امام حسن علیه السلام را بطلبند و حله سرخی بپوشانند و در جانب راست امیرالمؤمنین علیه السلام بازدارند، پس بطلبند حضرت امام حسین علیه السلام را و جامه سرخی بپوشانند و در جانب راست امام حسن علیه السلام بازدارند، و همچنین هر امامی را بطلبند و حله سرخی بپوشانند و در جانب راست امام سابق بازدارند، پس شیعیان ائمه را بطلبند و در پیش روی ایشان بازدارند، پس بطلبند فاطمه علیها السلام را با زنانش از فرزندان و شیعیانش و داخل بهشت شوند بی حساب، پس منادی از میان عرش از جانب رب العزه از افق اعلی ندا کند: خوب پدری است پدر تو ای محمد صلی الله علیه و آله و سلم و او ابراهیم است، و خوب برادری است برادر تو و او علی بن ابیطالب علیه السلام است، و نیکو فرزند زاده هایند فرزند زاده های تو - یعنی حسن و حسین علیهما السلام -، و نیکو جنینی که در شکم شهید شده است جنین تو که آن محسن است، و نیکو امامان راهنمایند ذریت تو: امام زین العابدین علیه السلام... تا آخر ائمه علیهم السلام، و نیکو شیعه اند شیعیان تو، بدرستی که محمد و وصی او و فرزند زاده های او و امامان از ذریت او ایشان رستگارانند.
پس امر کنند ایشان را بسوی بهشت، و این است آنکه حق تعالی می فرماید: هر که دور کرده شود از آتش جهنم و داخل کرده شود در بهشت پس بتحقیق که او رستگار است.(699)(700)
و از حضرت امام حسن علیه السلام منقول است که: حضرت ابراهیم علیه السلام سینه اش پهن و پیشانیش بلند بود.(701)
و از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم منقول است که فرمود: هر که خواهد ابراهیم علیه السلام را ببیند، در من نظر کند.(702)
و در حدیث صحیح از امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که: مردم قبل از زمان حضرت ابراهیم علیه السلام ریش ایشان سفید نمی شد، پس حضرت ابراهیم علیه السلام روزی موی سفیدی در ریش خود دید گفت: پروردگارا! این چیست؟
وحی به او رسید که: این باعث وقار است.
عرض کرد: خداوندا! وقار مرا زیاد گردان.(703)
و به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است که: روزی حضرت ابراهیم علیه السلام چون صبح کرد، در ریش خود موی سفیدی دید گفت: الحمد لله رب العالمین که مرا به این سن رسانید و به یک چشم زدن معصیت خدا نکردم.(704)
و به سند معتبر از امیرالمؤمنین علیه السلام منقول است که فرمود: پیشتر چنان بود که هر چند آدمی پیر می شد ریشش سفید نمی شد، و گاه بود شخصی به مجمعی می آمد که شخصی با پسرانش در آن مجلس حاضر بودند، او پدر را از فرزندان تمیز نمی داد و می پرسید: کدام یک پدر شما است؟
چون زمان حضرت ابراهیم علیه السلام شد عرض کرد: خداوندا! از برای من علامتی قرار ده که به آن شناخته شوم. پس موی سر و ریشش سفید شد.(705)
و به سند معتبر مروی است که محمد بن عرفه(706) به حضرت صادق علیه السلام عرض کرد: جمعی می گویند که ابراهیم علیه السلام ختنه کرد خود را به تیشه بر روی خمی.
فرمود: سبحان الله، چنین نیست که آنها می گویند، دروغ گفتند، بلکه پیغمبران در روز هفتم ناف و غلاف ایشان با هم می افتاد.(707)
و در حدیث دیگر منقول است که: حضرت ابراهیم علیه السلام بسیار ضیافت کننده بود، پس روزی قومی بر او وارد شدند و چیزی نزد او نبود، با خود گفت: اگر چوب سقف خانه را بردارم و بفروشم به نجار، او را بت خواهد تراشید، پس مهمانان را در دار الضیافه نشاند و ازاری با خود برداشت و آمد به موضعی از صحرا و دو رکعت نماز کرد، چون از نماز فارغ شد ازار را ندید، دانست که حق تعالی اسباب او را مهیا فرموده است، چون برگشت به خانه دید ساره چیزی می پزد، فرمود: از کجا آوردی اینها را؟!
ساره گفت: اینهاست که به آن مرد داده بودی بیاورد.
و حق تعالی امر کرده بود جبرئیل را که بگیرد آن ریگ را که در موضع نماز ابراهیم بود و سنگها را که در آنجا ریخته بود در ازار او بگذارد، پس جبرئیل چنین کرد، و حق تعالی ریگها را کاورس مقشر کرد و سنگهای گرد را شلغم و سنگهای دراز را گزر کرد.(708)
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: هرگاه یکی از شما به سفر رود از سفر برگردد از برای اهلش چیزی بیاورد، هر چه میسر شود اگر چه سنگی باشد، بدرستی که حضرت ابراهیم هرگاه تنگی در معیشت او بهم می رسید به نزد قوم خود می رفت، پس در بعضی اوقات او را تنگی روی داد او به نزد قوم خود رفت ایشان را نیز در تنگی یافت، پس برگشت چنانچه رفته بود، و چون به نزدیک خانه رسید از الاغ فرود آمد و خورجین را پر از ریگ کرد از شرمندگی ساره، و چون داخل خانه شد خورجین را فرود آورد و افتتاح نماز کرد، ساره آمد و خورجین را گشود دید پر است از آرد، پس خمیر کرد و نان پخت و آن حضرت را ندا کرد که از نماز فارغ شو و بخور، فرمود: از کجا آورده ای ؟
گفت: از آن آرد که در خورجین بود. پس ابراهیم علیه السلام سر بسوی آسمان بلند کرد که: شهادت می دهم توئی خلیل.(709)
و حق تعالی در قرآن وصف فرموده است ابراهیم را که (اواه)(710) بود، و در احادیث بسیار وارد شده است یعنی: بسیار دعا کننده بود خدا را.(711)
و در حدیث معتبر منقول است که: یک وقتی بود که در دنیا بغیر از یک نفر کسی خدا را نمی پرستید، چنانچه حق تعالی می فرماید که ان ابراهیم کان امة قانتا لله حنیفا و لم یک من المشرکین(712) یعنی: ابراهیم امتی بود، قانت و خاضع بود برای خدا و مایل از دینهای باطل به دین حق و نبود از مشرکان، حضرت فرمود: اگر دیگری با ابراهیم علیه السلام می بود حق تعالی او را با آن حضرت یاد می کرد، پس بر این حال ماند مدت بسیار تا خدا او را انس داد به اسماعیل و اسحاق، پس سه نفر شدند.(713)
به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: حق تعالی ابراهیم علیه السلام را بنده خود گردانید پیش از آنکه او را امام و پیغمبر گرداند، و پیغمبر گردانید قبل از آنکه او را رسول گرداند، و رسول گردانید قبل از آنکه او را امام گرداند، پس چون همهه را برای او جمع کرد فرمود: من گردانیده ام تو را برای مردم، امام(714) چون در چشم ابراهیم علیه السلام این مرتبه بسیار عظیم نمود گفت: خداوندا! از ذریت من نیز امام قرار ده،(715) خدا فرمود: نمی رسد عهد امامت و خلافت به ظالمان(716)، یعنی سفیه و بی خرد، امام متقی و پرهیزکار نمی تواند بود.(717)
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: اول کسی که نعلین در پا کرد ابراهیم علیه السلام بود.(718)
و به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است که: مردم در زمان پیش بی خبر می مردند، چون زمان ابراهیم علیه السلام شد گفت: پروردگارا! برای مرگ علتی قرار ده که میت به آن ثواب یابد و باعث تسلی صاحبان مصیبت شود، پس حق تعالی اول ذات الجنب و سرسام را فرستاد و بعد از آن بیماریهای دیگر را.(719)
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: ابراهیم علیه السلام پدر مهمانان بود، یعنی مهمان را بسیار دوست می داشت، و هرگاه مهمانی نزد او نبود می رفت و طلب مهمان می کرد، روزی درهای خانه را بست و به طلب مهمان بیرون رفت، چون به خانه برگشت شخصی را شبیه به مردی در خانه دید، گفت: ای بنده خدا! به رخصت که داخل این خانه شده ای؟
او سه مرتبه گفت: به رخصت پروردگارش.
پس ابراهیم علیه السلام دانست که او جبرئیل است و حمد کرد پروردگار خود را.
پس جبرئیل گفت: حق تعالی مرا بسوی بنده ای از بندگانش فرستاده که او را خلیل خود گردانیده است.
ابراهیم علیه السلام فرمود: بگو کیست آن بنده تا من خدمت او کنم تا بمیرم؟
گفت: تو آن بنده هستی.
ابراهیم علیه السلام فرمود: چرا حق تعالی مرا خلیل خود کرده است؟
جبرئیل گفت: از برای آنکه از هیچکس چیزی سؤال نکردی، و از تو هیچکس چیزی سؤال نکرد که بگوئی نه.(720)
و به سندهای صحیح و غیر آن از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است که: روزی حضرت ابراهیم علیه السلام بیرون رفت و در شهرها می گشت که از مخلوقات خدا عبرت گیرد، پس گذشت به بیابانی، ناگاه شخصی را دید که ایستاده است و نماز می کند و صدایش به آسمان بلند شده است و جامه هایش از مو است، پس ابراهیم نزد او ایستاد و از نماز او تعجب کرد، نشست و انتظار کشید تا او از نماز فارغ شود، چون بسیار بطول انجامید او را به دست خود حرکت داد و گفت: من بسوی تو حاجتی دارم، سبک کن نماز را، پس او سبک کرد نماز را، با ابراهیم نشست و ابراهیم از او پرسید که: برای کی نماز می کردی؟
گفت: برای خدا.
ابراهیم علیه السلام گفت: خدا کیست؟
گفت: آن که خلق کرده است تو را و مرا.
ابراهیم گفت: طریق تو مرا خوش آمد و من دوست دارم با تو برادری کنم از برای خدا، پس بگو منزل تو کجاست که هرگاه خواهم تو را ملاقات و زیارت کنم، توانم کرد؟
گفت: تو به آنجا نمی توانی آمد، زیرا که در میان دریائی هست که از آنجا عبور نمی توان کرد.
ابراهیم گفت: تو چگونه می روی؟
گفت: من بر روی آب می روم.
ابراهیم علیه السلام گفت: شاید آنکس که آب را برای تو مسخر کرده است از برای من نیز مسخر گرداند، برخیز برویم و امشب با تو در یک وثاق باشیم.
پس چون به نزد آب رسیدند، آن مرد بسم الله گفت و بر روی آب روان شد، حضرت ابراهیم نیز بسم الله گفت و بر روی آب روان شد، پس آن مرد تعجب کرد و چون به منزل آن مرد رسیدند ابراهیم پرسید: تعیش تو از کجاست؟
گفت: میوه این درخت را جمع می کنم و در تمام سال به آن معاش می کنم.
حضرت ابراهیم گفت: کدام روز عظیم تر است از همه روزها.
عابد گفت: روزی که خدا جزا می دهد خلایق را بر کرده های ایشان.
ابراهیم گفت: بیا دست بر دعا برداریم و دعا کنیم که خدا ما را از شر آن روز نگاه دارد. و در روایت دیگر آن است که حضرت ابراهیم گفت که: یا تو دعا کن من آمین بگویم و یا من دعا می کنم و تو آمین بگو.
عابد گفت: از برای چه دعا کنیم؟
ابراهیم گفت: از برای گناهکاران مؤمنان.
عابد گفت: نه.
ابراهیم گفت: چرا؟
عابد گفت: از برای اینکه سه سال که دعا می کنم و هنوز مستجاب نشده است و دیگر شرم می کنم که از خدا حاجتی بطلبم تا آن مستجاب نشود.
ابراهیم گفت: خدا هرگاه بنده ای را دوست می دارد، دعایش را حبس می کند تا او مناجات کند و سؤال کند از او، و چون بنده را دشمن می دارد زود دعایش را مستجاب می کند یا در دلش ناامیدی می افکند که دعا نکند.
پس ابراهیم پرسید: چه مطلب است که در این مدت از خدا طلبیده ای؟
عابد گفت: روزی در آن جای نماز خود نماز می کردم، ناگاه طفلی در نهایت حسن و جمال گذشت که نور از جبینش ساطع بود و کاکلی از قفا انداخته بود و گاوی چند را می چرانید که گویا روغن بر آنها مالیده بودند، و گوسفندی چند همراه داشت در نهایت فربهی و خوشایندگی، مرا از آنچه دیدم بسیار خوش آمد، گفتم: ای کودک زیبا! از کیست این گاوها و گوسفندها؟
گفت: از من است.
گفتم: تو کیستی؟
گفت: منم اسماعیل پسر ابراهیم خلیل خدا.
پس دعا کردم و از خدا سؤال کردم که خلیل خود را به من بنماید.
پس حضرت ابراهیم گفت: منم ابراهیم خلیل الرحمن و آن طفل پسر من است.
عابد گفت: الحمد لله رب العالمین که دعای مرا مستجاب کرد.
پس آن شخص هر دو جانب روی حضرت ابراهیم علیه السلام را بوسید و دست در گردن او آورد و گفت: الحال دعا کن تا من آمین بر دعای تو بگویم، پس دعا کرد ابراهیم علیه السلام از برای مؤمنان و مؤمنات از آن روز تا روز قیامت به آنکه گناهان ایشان را بیامرزد و از ایشان راضی شود، و آمین گفت عابد بر دعای حضرت ابراهیم.
پس حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمود: دعای ابراهیم علیه السلام کامل و شامل حال گناهکاران شیعیان ما هست تا روز قیامت.(721)
و در بعضی روایات وارد است که: نام آن عابد ماریا و او پسر اوس بود و ششصد و شصت سال عمر او بود.(722)

فصل دوم: در بیان قصه های آن حضرت علیه السلام از هنگام ولادت تا شکستن بتها، و آنچه گذشت میان آن حضرت و ظالمان آن زمان خصوصا نمرود و آزر

به سند حسن بلکه از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که: آزر پدر ابراهیم منجم نمرود پسر کنعان بود، به نمرود گفت: من در حساب نجوم می بینم که در این زمان مردی بهم رسد و این دین را نسخ کند و مردم را به دین دیگر بخواند.
نمرود پرسید: در کدام بلاد بهم خواهد رسید؟
گفت: در این بلاد؛ و منزل نمرود در کوثاریا بود که دهی از دههای کوفه بوده است. نمرود پرسید که: آن مرد به دنیا آمده است؟
آزر گفت: نه.
نمرود گفت: پس باید میان مردان و زنان جدائی افکنیم.
پس حکم کرد که مردان را از زنان جدا کنند.
و حامله شد مادر ابراهیم به ابراهیم و حملش ظاهر نشد، و چون نزدیک شد ولادتش گفت: ای آزر! مرا علت مرض یا حیض روی داده است و می خواهم از تو جدا شوم، و در آن زمان قاعده چنین بود که در حالت حیض یا مرض زنان از شوهران جدا می شدند.
پس بیرون آمد و به غاری رفت، و حضرت ابراهیم علیه السلام در آن غار متولد شد، پس او را مهیا کرد و در قماط پیچید و به خانه خود برگشت و در غار را به سنگ برآورد، پس خداوند قادر حکیم برای ابراهیم در انگشت مهینش شیری قرار داد که او می مکید و هر چند گاهی یک مرتبه مادر به نزد او می آمد.
و نمرود به هر زن حامله قابله ای موکل گردانیده بود که هر پسری که متولد شود او را بکشند، لهذا مادر ابراهیم از ترس کشتن، ابراهیم را در آن غار پنهان کرده بود، و ابراهیم علیه السلام در روزی آنقدر نمو می کرد که دیگران در ماهی آنقدر نمو کنند، تا آنکه در غار سیزده ساله شد، پس مادر به دیدن او رفت، چون خواست که بیرون آید چنگ در او زد و گفت: ای مادر! مرا بیرون بر.
مادر گفت: ای فرزند! اگر پادشاه بداند که تو در این زمان متولد شده ای تو را بکشد. پس چون مادرش بیرون رفت، حضرت ابراهیم علیه السلام خود از غار بیرون آمد و در آن وقت آفتاب فرو رفته بود، پس نظرش بر زهره افتاد گفت: این خدای من است، چون زهره فرو رفت گفت: اگر خدای من می بود حرکت نمی کرد و زایل نمی شد، و گفت: دوست نمی دارم آفلان را، یعنی آنها که غایب می شوند؛ و چون ماه از مشرق طالع شد گفت: این خدای من است این بزرگتر و نیکوتر است از زهره، پس چون حرکت کرد و زایل شد گفت: اگر هدایت نکند مرا پروردگار من هر آینه خواهم بود از گروه گمراهان؛ پس چون صبح شد و آفتاب طالع شد و شعاعش عالم را روشن کرد گفت: این بزرگتر و نیکوتر است، پس چون حرکت کرد و زایل شد حق تعالی گشود برای حضرت ابراهیم علیه السلام آسمانها را تا آنکه عرش و هر که بر عرش است دید، و خدا ملکوت آسمانها و زمین را به او نمود، پس در آن وقت گفت: ای قوم! من بیزارم از آنچه شما شریک خدا گردانیده اند، گردانیدم روی خود را بسوی آن کسی که از نو پدید آورده آسمانها و زمین را در حالتی که میل کننده ام از دینهای باطل به دین حق و نیستم از مشرکان.
پس آمد به نزد مادرش، و مادرش او را داخل خانه آزر کرد و در میان فرزندان خود او را رها کرد، چون آزر به خانه آمد و نظرش بر او افتاد به مادر ابراهیم گفت: این کیست که در پادشاهی ملک زنده مانده است و ملک فرزندان مردم را می کشد؟
گفت: این پسر توست در فلان وقت متولد شده که من از تو عزلت کردم.
آزر گفت: وای بر تو! اگر پادشاه این را بداند منزلت من در نزد او برطرف شود؛ و آزر صاحب اختیار و وزیر نمرود بود و از برای او بت می تراشید و به فرزندانش می داد که می فروختند و بتخانه در دست او بود.
پس مادر ابراهیم به آزر گفت: بر تو باکی نیست، اگر پادشاه مطلع نشود فرزند ما می ماند، و اگر مطلع شود من جواب پادشاه می گویم، و هرگاه که آزر بسوی ابراهیم علیه السلام نظر می کرد محبت عظیم از او در دلش بهم می رسید، و بت می داد به او که بفروشد چنانچه به برادرانش می داد، پس ابراهیم ریسمانی در گردن بت می بست و به زمین می کشید و می گفت: کیست که بخرد چیزی را که نه ضرری به او می تواند رسانید و نه نفعی؟ و در آب و لجن بت را فرو می برد و می گفت: بیاشام و حرف بزن.
پس چون برادرانش اینها را برای آزر نقل کردند، آزر ابراهیم را طلبید و منع کرد اما سودی نبخشید، پس او را در خانه خود حبس کرد و نگذاشت که بیرون رود.(723)
و به سند معتبر از حضرت موسی بن جعفر علیه السلام منقول است که: در روز اول ماه ذیحجه حضرت ابراهیم خلیل علیه السلام متولد شد.(724)
و به سند صحیح از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: پدر حضرت ابراهیم منجم نمرود بن کنعان بود، و نمرود بی رأی او کاری نمی کرد، پس شبی از شبها نظر کرد در ستارگان، چون صبح شد به نمرود گفت: در این شب امر عجیبی دیده ام.
نمرود گفت: چه دیدی؟
گفت: دیدم که فرزندی بهم رسد در زمین ما که هلاک ما در دست او باشد، و در اندک زمانی دیگر مادر او به او حامله شود.
پس نمرود تعجب کرد از این امر و گفت: آیا زنان به او حامله شده اند؟
گفت: نه.
و او در علم نجوم یافته بود که او را به آتش بسوزانند و این را نیافته بود که خدا او را نجات خواهد داد.
پس امر کرد نمرود که مردان را از زنان جدا کنند و مردان از شهر بیرون روند و زنان در شهر باشند، و در همان شب پدر ابراهیم علیه السلام مجامعت کرد با زوجه خود و نطفه ابراهیم بسته شد، پس گمان برد که همین فرزند خواهد بود، پس طلبید زنان قابله را که هر چه در شکم بود می دانستند، و نظر کردند به مادر ابراهیم، پس حق تعالی آنچه در رحم بود بر پشت چسبانید که آن زنان نیافتند و گفتند: ما در شکم این زن چیزی نمی بینیم.
پس چون ابراهیم متولد شد پدرش خواست که او را به نزد نمرود برد، زن او گفت: پسر خود را مبر به نزد نمرود که او را بکشد، بگذار من او را به یکی از این غارها ببرم و بیندازم تا اجلش برسد و بمیرد و تو پسر خود را نکشته باشی.
گفت: ببر.
پس مادر ابراهیم علیه السلام او را به غاری برد و شیر داد و بر در غار سنگی گذاشت و برگشت، پس حق تعالی روزی او را در انگشت مهین خودش مقرر فرمود که انگشت خود را می مکید و شیر از آن بهم می رسید و می خورد، و در روزی آنقدر نشو و نما می کرد که اطفال دیگر در هفته ای می کنند، و در هفته آنقدر نمو می کرد که اطفال دیگر در ماهی می کنند، و در ماهی آنقدر نمو می کرد که اطفال دیگر در سالی، پس مدتها بر این گذشت، روزی مادرش به پدرش گفت: مرا رخصت ده بروم بسوی غار و ببینم چه بر سر فرزند ما آمده است؟ پدر او را رخصت داد، چون مادر داخل غار شد دید که ابراهیم زنده است و چشمهایش مانند دو چراغ روشنی می دهد پس او را برداشته به سینه خود چسبانید و او را شیر داد و برگشت.
پدرش احوال ابراهیم را جویا شد.
گفت: او را در خاک پنهان کردم و برگشتم.
پس همیشه چنین بود که گاهی به بهانه کاری از پدر ابراهیم غایب می شد و خود را به ابراهیم می رسانید و او را شیر می داد.
چون به حرکت آمد روزی مادرش رفت و او را شیر داد، و چون خواست برگردد جامه اش را گرفت، مادر گفت چیست تو را؟
گفت: مرا با خود ببر.
گفت: باش تا از پدرت رخصت بگیرم.
پس پیوسته حضرت ابراهیم علیه السلام در آن غیبت شخص خود را مخفی می داشت و امر خود را کتمان می کرد تا آنکه ظاهر شد و علانیه دین خود را ظاهر کرد و خدا قدرت خود را در حق او ظاهر ساخت.(725)
و در روایت دیگر از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم منقول است که ابراهیم علیه السلام و پدر و مادرش از پادشاه طاغی گریختند و مادرش او را زائید در میان تلی چند در کنار نهر عظیمی که او را حزران می گفتند، از غروب آفتاب تا آمدن شب، پس چون ابراهیم علیه السلام بر روی زمین قرار گرفت برخاست و دست بر سر و رویش مالید و اشهد ان لا اله الا الله بسیار گفت، پس جامه را برداشت و بر دوش گرفت؛ مادرش را از مشاهده این احوال غریبه ترسی عظیم رو داد، پس پیش روی مادر خود به راه افتاد و چشمان خود را بسوی آسمان بلند کرده بود و استدلال کرد به آن ستاره هها بر خالق آسمان و زمین، چنانچه حق تعالی از او در قرآن مجید ذکر فرموده است.(726)
و علی بن ابراهیم روایت کرده است که: چون حضرت ابراهیم علیه السلام قوم خود را نهی کرد از بت پرستیدن، و حجتها و برهانها بر ایشان در این باب تمام کرد، و ایشان ترک نکردند، روز عیدی حاضر شد و نمرود و جمیع اهل مملکتش به عیدگاه رفتند، ابراهیم علیه السلام نخواست که با ایشان بیرون رود پس او را موکل کردند به بتخانه و ایشان بیرون رفتند، چون همه بیرون رفتند ابراهیم طعامی برداشت و داخل بتخانه شد و به نزدیک هر یک از بتها می رفت و می گفت: بخور و حرف بزن! چون جواب نمی گفت تیشه را می گرفت و دست و پایش را می شکست تا آنکه با همه آن بتها چنین کرد، پس تیشه را در گردن بزرگ ایشان که در صدر بتخانه بود آویخت.
چون پادشاه و جمیع اوامر و لشکر و رعایا از عیدگاه برگشتند، بتهای خود را شکسته دیدند گفتند: هر که این کار را با خدایان ما کرده است، او از ستمکاران بر خود است و کشته خواهد شد.
گفتند: اینجا جوانی هست که ایشان را به بدی یاد می کند و او را ابراهیم می گویند و او فرزند آزر است.
پس او را به نزد نمرود آوردند، نمرود به آزر گفت: با من خیانت کردی و این فرزند را از من مخفی کردی؟
گفت: ای مالک! این عمل مادر اوست و می گوید: من حجتی در این باب دارم، و اگر او نباشد فرزند از برای ما بماند، و الحال دست بر او یافته ای آنچه خواهی با او بکن و دست از کشتن فرزندان مردم بردار.
پس نمرود مادر ابراهیم را طلبید و گفت: چه باعث شد تو را که امر این طفل را مخفی کردی از من تا کرد به خدایان ما آنچه کرد؟
عرض کرد: ای ملک! این را برای مصلحت رعیت تو کردم، چون دیدم که اولاد رعیت خود را می کشتی و نسل ایشان برطرف می شد، گفتم اگر فرزند من آن فرزند باشد که در ستارگان دیده شده است می دهم به پادشاه که او را بکشد و دست از کشتن فرزندان مردم بردارد!
نمرود عذر او را قبول کرد و رأیش را صواب دید، پس به ابراهیم گفت: کی کرده است این کار را نسبت به خدایان ما؟
ابراهیم فرمود: بزرگ ایشان کرده است، پس سؤال کنید از ایشان اگر حرف بزنند!
پس مشورت کرد نمرود با قوم خود در باب ابراهیم، گفتند: بسوزانید ابراهیم را و یاری کنید خدایان خود را اگر یاری کننده اید.
پس حضرت صادق علیه السلام فرمود: فرعون زمان ابراهیم علیه السلام و اصحابش، همه اولاد زنا بودند که بزودی به کشتن پیغمبر راضی شدند؛ و فرعون موسی علیه السلام و اصحابش همه حلال زاده بودند که گفتند: او را و برادرش را بگذار و ساحران را جمع کن، و حکم به کشتن ایشان نکردند،
زیرا که راضی نمی شوند به کشتن پیغمبر یا امام مگر اولاد زنا.
پس حبس کرد ابراهیم را و هیزم برای او جمع کرد و لشکرش همه بیرون آمدند و برای نمرود منظر رفیعی ساخته بودند که از آنجا نظر کند به ابراهیم که چگونه آتش او را می سوزاند! چون ابراهیم علیه السلام را آوردند، کسی به نزدیک آتش نمی توانست رفت که او را در آتش اندازد، زیرا که مرغ از یک فرسخ راه نمی توانست که پرواز کند از بسیاری آن آتش، پس شیطان آمد و منجنیق را تعلیم ایشان کرد.
چون آن حضرت را در منجنیق گذاشتند، آزر آمد و طپانچه بر روی مبارک او زد و گفت: برگرد از آنچه بر آن هستی، او قبول نکرد، در آن حال خروش از آسمان و زمین برآمد و هیچ چیز نماند مگر آنکه طلب یاری آن حضرت کرد.
زمین عرض کرد: خداوندا! به پشت من احدی نیست که تو را عبادت کند بغیر او، می گذاری او را بسوزانند؟
ملائکه گفتند: خداوندا! خلیل تو ابراهیم را می سوزانند؟!
حق تعالی فرمود: اگر مرا بخواند اجابت او می کنم.
جبرئیل عرض کرد: خداوندا! خلیل تو ابراهیم علیه السلام بر روی زمین احدی نیست که تو را بپرستد بجز او، بر او مسلط کرده ای دشمن او را که او را به آتش بسوزاند؟!
حق تعالی فرمود: ساکت شو که این سخن را بنده ای مثل تو می گوید که ترسد امری از تحت قدرت او بدر رود، او بنده من است، هر وقت که خواهم او را می گیرم و اگر مرا بخواند اجابت او می کنم.
پس ابراهیم علیه السلام پروردگار خود را به سوره اخلاص خواند: یا الله یا واحد یا احد یا صمد یا من لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد نجنی من النار برحمتک.
پس جبرئیل ابراهیم را ملاقات کرد در میان هوا که از منجنیق جدا شده بود و گفت: ای ابراهیم! آیا تو را بسوی من حاجتی هست؟
ابراهیم فرمود: اما بسوی تو حاجتی ندارم و بسوی پروردگار عالمیان دارم، پس انگشتری به او داد که بر آن نقش کرده بودند: لا اله الا الله محمد رسول الله الجأت ظهری الی الله و اسندت امری الی الله و فوضت امری الی الله.
پس حق تعالی وحی فرمود به آتش که (کونی بردا)(727) یعنی سردباش پس در میان آتش دندانهای مبارک آن حضرت از سرما بر هم می خورد تا خدا فرمود (و سلاما علی ابراهیم)(728) یعنی: و سلامت باش بر ابراهیم، و جبرئیل آمد و با آن حضرت نشست در میان آتش و مشغول صحبت شدند و اطرافشان همه گل و لاله شد.
چون نمرود لعین نظر کرد و آن حال غریب را مشاهده نمود گفت: کسی که خدائی بگیرد، مثل خدای ابراهیم بگیرد.
در آن وقت یکی از عظمای اصحاب نمرود گفت: من قسم داده بودم بر آتش که نسوزاند او را. ناگاه عمودی از آتش بیرون آمد بسوی آن بدبخت و او را سوخت.
نمرود ملعون ابراهیم علیه السلام را دید که در باغ سبز و خرمی نشسته است و با مرد پیری سخن می گوید، پس به آزر گفت: ای آزر! چه بسیار گرامی است فرزند تو نزد پروردگار خود! و چلپاسه می دمید در آتش، و وزغ آب می برد و بر آتش می ریخت که خاموش کند، و چون حق تعالی وحی نمود به آتش که سرد باش، تا سه روز هیچ آتشی در دنیا گرمی نداشت.(729)
و نیز علی بن ابراهیم روایت کرده است که: چون نمرود، ابراهیم علیه السلام را در آتش انداخت و آتش بر او برد و سلام گردید، نمرود گفت: ای ابراهیم! پروردگار تو کیست؟ فرمود: پروردگار ما آن کسی است که زنده می گرداند و می میراند.
نمرود گفت: من نیز زنده می کنم و می میرانم!
ابراهیم فرمود: چگونه زنده می کنی و می میرانی؟
نمرود امر کرد تا دو نفر از آنها که واجب القتل بودند نزد او حاضر ساختند، یکی را گردن زد و دیگری را رها کرد.
ابراهیم علیه السلام فرمود: اگر راست می گوئی آن را که کشتی زنده کن. پس ابراهیم فرمود: پروردگار من آفتاب را از مشرق بیرون می آورد، تو از مغرب بیرون آور.
پس مبهوت و عاجز شد آن کافر.(730)
و به سندهای معتبر از حضرت امام رضا علیه السلام منقول است که: چون ابراهیم علیه السلام را در کفه منجنیق گذاشتند جبرئیل در غضب شد، حق تعالی به او وحی فرمود: چه چیز تو را به غضب آورد ای جبرئیل؟
عرض کرد: پروردگارا! ابراهیم خلیل توست و بر روی زمین کسی نیست بجز او که تو را به یگانگی بپرستد، بر او مسلط کرده ای دشمن خود و دشمن او را.
حق تعالی فرمود: ساکت شو، و تعجیل نمی کند مگر بنده ای مثل تو که ترسد امری از او فوت شود، اما من پس او بنده من است، هر وقت که خواهم او را می گیرم.
پس جبرئیل شاد شد و رو به ابراهیم کرد و گفت: تو را حاجتی هست؟
ابراهیم فرمود: بسوی تو نه.
پس حق تعالی انگشتری برای او فرستاد که در آن شش کلمه نقش بود: لا اله الا الله محمد رسول الله لا حول و لا قوة الا بالله فوضت امری الی الله اسندت ظهری الی الله حسبی الله، پس خدا وحی کرد به او که: این انگشتری را در دست کن که من آتش را بر تو سرد و سلامت می گردانم.(731)
و به سند معتبر منقول است که از حضرت صادق علیه السلام سؤال کردند که: چرا موسی بن عمران علیه السلام چون ریسمانها و عصاهای ساحران فرعون را دید ترسید، و ابراهیم علیه السلام را که در منجنیق گذاشتند و بسوی آتش انداختند نترسید؟
فرمود: ابراهیم علیه السلام استناد و اعتماد داشت بر نور محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین و امامان از فرزندان حسین علیه السلام که در پشت او بودند، لهذا نترسید؛ و موسی آن انوار در صلب او نبودند، به این سبب ترسید.(732)
و در حدیث معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: چهار کس پادشاه جمیع روی زمین شدند، دو مؤمن و دو کافر: اما دو مؤمن پس سلیمان بن داود و دوالقرنین بودند، و دو کافر نمرود و بخت النصر.(733)
و از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: اول منجنیقی که در دنیا ساخته شد منجنیقی بود که برای حضرت ابراهیم علیه السلام در کوفه ساختند بر سر نهری که آن را کوثا می گفتند در قریه ای که آن را قنطانا می گفتند، و شیطان آن را ساخت، و چون حضرت ابراهیم علیه السلام را در منجنیق نشاندند و خواستند که به آتش اندازند جبرئیل آمد و گفت: السلام علیک یا ابراهیم و رحمة الله و برکاته، آیا تو را حاجتی هست؟
گفت: به تو حاجتی ندارم.
پس در آن وقت حق تعالی به آتش ندا کرد که: سرد شو.(734)
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام مروی است که: چون آتش برای حضرت ابراهیم علیه السلام افروختند، جانوران زمین همه بسوی خدا شکایت کردند و رخصت طلبیدند که آب بر آن آتش بریزند، خدا هیچیک را رخصت نداد بغیر از وزغ، پس دو ثلث بدن آن سوخت و یک ثلث باقی ماند.(735)
و در حدیث معتبر دیگر فرمود که: هفت کسند که عذابشان در قیامت از همه کس بدتر خواهد بود: قابیل که برادر خود را کشت؛ و نمرود که به ابراهیم منازعه کرد در باب پروردگارش؛ و دو کس از بنی اسرائیل که یهود و نصاری را گمراه کردند؛ و فرعون؛ و ابوبکر و عمر.(736)
و در حدیث دیگر در حکمت خلق پشه فرمود که: حق تعالی آن را روزی بعضی از مرغان قرار داده است؛ و ذلیل گردانید به پشه، جباری را که تمرد و تجبر کرد بر خدا و انکار بر خداوندی او کرد، پس مسلط کرد بر او ضعیفترین خلقش را تا بنماید به او قدرت و عظمت خود را، پس داخل بینی او شد تا به دماغش رسید و او را کشت.(737)
و از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به سند معتبر منقول است که: در روز چهارشنبه ابراهیم را در آتش انداختند، و در چهارشنبه مسلط کرد خدا بر نمرود پشه را.(738)
مؤلف گوید: از این احادیث ظاهر می شود که قصه پشه و نمرود واقع است، اما تفصیلش در اخبار معتبره به نظر نرسیده، و اکثر مورخان و بعضی از مفسران ذکر کرده اند که: بعد از نجات حضرت ابراهیم از آتش، نمرود را دعوت به دین حق کرد، آن شقی گفت: من با خدای تو جنگ می کنم.
پس روزی را برای این امر تعیین کردند و نمرود با لشکر بیکران بیرون آمد و و صف کشیدند، و ابراهیم علیه السلام تنها در برابر ایشان ایستاد(739) تا آنکه حق تعالی پشه ای بی حد فرستاد تا هوا را تیره کردند و بر سر و روی لشکریان تاختند تا آنکه همگی روی به هزیمت گذاشتند و نمرود خجل و منفعل برگشت و باز ایمان نیاورد، تا آنکه حق تعالی پشه ضعیفی را امر فرمود که به دماغ آن ملعون بالا رفته مشغول شد به خوردن مغز سر او، تا آنکه به حدی او را بیتاب کرد که جمعی را موکل کرده بود که گرزهای گران بر سر او می زدند که شاید از آن حالت تسکین یابد، و چهل سال بر این حال ماند و ایمان نیاورد تا به جهنم واصل شد.(740)
و به سندهای معتبر از حضرت موسی بن جعفر علیه السلام منقول است که: در جهنم وادیی است که او را سقر می نامند که نفس نکشیده است از روزی که خدا او را خلق کرده است، و اگر حق تعالی او را رخصت دهد که به قدر سوزنی نفس بکشد هر آینه هر چه بر روی زمین است بسوزد، و اهل جهنم همه پناه می برند از گرمی آن وادی و بوی بد آن و قذارت آن و عذابها که خدا در آن مهیا کرده است از برای اهل آن وادی، و در آن وادی کوهی هست که پناه می برند اهل آن وادی از حرارت و گند و قذارت آن کوه و آنچه خدا در آن کوه مهیا کرده است برای اهلش، و در آن کوه دره ای هست که پناه می برند جمیع اهل آن کوه از گرمی آن دره و بوی بد و قذارت آن و آنچه خدا در آن مهیا کرده است از عذابها برای اهل آن دره، و در آن دره چاهی هست که پناه می برند جمیع اهل آن دره از گرمی و گند و قذارت آن چاه و عذابها که خدا مهیا کرده است در آن برای اهلش، و در آن چاه ماری هست که پناه می برند جمیع اهل آن چاه از خباثت آن مار و گند و قذارت آن و آنچه خدا مهیا کرده است در نیشهای آن مار از زهر برای اهلش، و در شکم آن مار هفت صندوق است که در آنها پنج کس از امتهای گذشته و دو کس از این امت هستند؛ اما آن پنج نفر؛ قابیل است که هابیل را کشت؛ و نمرود که با حضرت ابراهیم محاجه کرد در امر پروردگارش و گفت: من زنده می کنم و می میرانم؛ و فرعون که گفت: منم پروردگار بزرگتر شما؛ و یهودا که یهود را گمراه کرد، و بولس که نصاری را گمراه کرد؛ و دو نفر که در این امتند:(741) ابوبکر و عمر است.
و به سند معتبر از حضرت امام رضا علیه السلام منقول است که: چون حضرت ابراهیم علیه السلام را در آتش انداختند دعا کرد خدا را به حق ما، پس خدا آتش را بر او سرد و سلامت گردانید.(742)
و به سندهای معتبر از حضرت امام محمد باقر علیه السلام و حضرت امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که: دعای حضرت ابراهیم در روزی که او را به آتش انداختند این بود یا احد یا صمد یا من لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد توکلت علی الله، پس حق تعالی به آتش وحی کرد که: سرد و سلامت باش بر ابراهیم، پس سه روز بر روی زمین کسی از آتش منتفع نشد و آب گرم نشد، و عمارت بلندی برای نمرود ساخته بودند، بعد از سه روز با آزر بر آن عمارت بر آمد و بر آتش مشرف شد، حضرت ابراهیم علیه السلام را دید در میان باغ سبزی نشسته با مرد پیری سخن می گوید، پس نمرود به آزر گفت: چه بسیار گرامی است پسر تو بر پروردگارش!(743)
پس نمرود به ابراهیم علیه السلام گفت که: از ملک من بدر رو و با من در یک دیار مباش.(744)
و به سند موثق از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: چون یوسف علیه السلام به نزد نمرود آمد، گفت: چه حال داری ای ابراهیم؟
گفت: من ابراهیم نیستم، من یوسف پسر یعقوب پسر اسحاق پسر ابراهیم، و آن همان شخص بود که با ابراهیم محاجه کرد در امر پروردگارش و چهار صد سال جوان بود.(745)
و به سند معتبر از حضرت امام زین العابدین علیه السلام منقول است که: چون حضرت ابراهیم علیه السلام را در آتش انداختند، جبرئیل پیراهنی از بهشت از برای او آورد و در او پوشانید، پس آتش از او گریخت و بر دورش نرجس روئید، و همان پیراهن بود که چون حضرت یوسف علیه السلام آن را بیرون آورد در مصر حضرت یعقوب بوی آن را در اردن شنید و گفت: من بوی یوسف را می شنوم.(746)
مؤلف گوید: منافاتی میان این احادیث نیست، و ممکن است که اینها همه واقع شده باشد و آن دعاها را خوانده باشد، و رسول خدا و ائمه طاهرین علیهم السلام را شفیع گردانیده باشد، و حق تعالی انگشتری و پیراهنی برای او فرستاده باشد، و ندای برد و سلام به آتش نیز کرده باشد.
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: روزی که حضرت ابراهیم بتها را شکست، روز نوروز بود.(747)
و در تفسیر حضرت امام حسن عسکری علیه السلام مذکور است که: حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود که: به محمد و آل طیبین او خدا نوح علیه السلام را نجات داد از شدت غم عظیم، و به برکت ایشان سرد کرد خدا آتش را بر حضرت ابراهیم و بر او برد و سلام گردانید، و متمکن ساخت او را در میان آتش بر کرسی و فرشهای نرم نیکو که آن پادشاه طاغی مثل آنها را ندیده بود و برای احدی از پادشاهان زمین مثل آن میسر نشده بود، و رویانید دور از درختان سبز خرم خوش آینده و از گلها و شکوفه ها و سبزه ها آنچه در چهار فصل میسر نشود.(748)
و در حدیث معتبر از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام منقول است که: نمرود خواست نظر کند در ملک آسمان، پس چهار کرکس گرفت و تربیت کرد آنها را و تابوتی از چوب ساخت و شخصی را در آن تابوت داخل کرد و پاهای کرکسها را به پایه های تابوت بستند، و در میان تابوت عمودی نصب کردند و بر سر آن عمود گوشتی آویختند پس آن کرکسهای گرسنه به هوای گوشت پرواز کردند و تابوت را با آن مرد به جانب آسمان بالا بردند، و آنقدر او را بلند کردند که چون به زمین نظر کرد کوهها را به مثابه مورچه دید، و چون نظر به آسمان کرد آسمان به حال خود بود، باز بعد از زمانی بسوی زمین نظر کرد بغیر از آب چیزی ندید و چون به آسمان نظر کرد بر همان حال بود که پیشتر می دید، باز مدتی بالا بردند او را تا آنکه چون به زمین نظر کرد هیچ چیز ندید، و چون به آسمان نظر کرد بر حال اول دید، پس در تاریکی افتاد که نه بالای خود را می دید و نه زیر خود را، ترسید و گوشت را به زیر تابوت آویخت، پس آن کرکسها سرازیر شدند تا به زمین آمدند.(749)
مؤلف گوید: مشهور میان مورخان آن است که خود نیز در آن قفس با یکی از مخصوصان نشسته بود که کرکسان ایشان را بالا بردند.(750)
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: محل ولادت حضرت ابراهیم علیه السلام کوثاربا بود که از محال کوفه بوده است، و پدرش از اهل آنجا بود، و مادر ابراهیم علیه السلام و مادر لوط - یعنی ساره و ورقه - هر دو خواهر بودند و دخترهای لاحج بودند، و لاحج پیغمبر انذار کننده بود اما رسول نبود، و ابراهیم علیه السلام در اول طفولیت بر آن فطرت بود که حق تعالی همه کس را بر آن خلق کرده است تا آنکه خدا او را هدایت نمود به دین خود و برگزید او را، و به تزویج خود در آورد ابراهیم ساره دختر خاله خود را، و ساره گله بسیار و زمینهای گشاده و حال نیکو داشت، و جمیع اموال خود را به حضرت ابراهیم علیه السلام بخشید، و حضرت ابراهیم سعی کرد و آن اموال را به اصلاح آورد و گله و زراعتش بسیار شد به حدی که در زمین کوثاربا کسی حالش از او بهتر نبود.
چون حضرت ابراهیم علیه السلام بتهای نمرود را شکست، نمرود امر کرد او را در بند کشیدند، و امر کرد حظیره ای ساختند و پر کردند حظیره را از هیزم و آتش در آن هیزمها زدند و ابراهیم را در آتش انداختند تا او را بسوزانند و خود دور شدند تا شعله آتش فرو نشست، پس مشرف شدند بر حظیره که حال حضرت ابراهیم را مشاهده نمایند، ناگاه دیدند که حضرت ابراهیم از بند رها شده و به سلامت در میان آتش نشسته است، چون این خبر را به نمرود دادند امر نمود که ابراهیم علیه السلام را از بلاد او بیرون کنند و نگذارند که گله ها و مالهای خود را با خود ببرد.
پس حجت گرفت بر ایشان و حضرت ابراهیم علیه السلام گفت: اگر گله و مال مرا می گیرید، به من پس دهید آن عمری که من در تحصیل آنها صرف نموده ام، پس مخاصمه را به نزد قاضی نمرود بردند، قاضی حکم کرد که ابراهیم هر چه در بلاد ایشان تحصیل کرده است به ایشان بگذارد، و بر اصحاب نمرود حکم کرد که عمری که ابراهیم در بلاد ایشان گذرانیده است به او پس دهند.
چون این قضیه را به نمرود نقل کردند حکم کرد حضرت ابراهیم را از بلاد بیرون کنند و اموالش را به او بدهند و گفت: اگر او در بلاد شما می ماند دین شما را فاسد می کند و ضرر به خداهای شما می رساند.
پس بیرون کردند ابراهیم و لوط علیهما السلام را از بلاد خود به جانب شام، پس حضرت ابراهیم و لوط و ساره علیهما السلام بیرون رفتند و حضرت ابراهیم گفت (انی ذاهب الی ربی سیهدین)(751) من می روم بسوی پروردگار خود - یعنی به جانب بیت المقدس - بزودی مرا هدایت خواهد کرد..
پس حضرت ابراهیم علیه السلام گله و اموال خود را برداشت و تابوتی ساخت و ساره را در آنجا گذاشت و قفل زد بر آن تابوت - از نهایت غیرتی که برای ساره داشت - و رفت تا آنکه از ملک نمرود بدر رفت و داخل ملک شخصی از قبط شد که او را غزاره(752) می گفتند، پس به یکی از عشاران او گذشت، عشار آمد که عشور اموال ابراهیم علیه السلام بگیرد، چون نوبت به تابوت رسید عشار گفت: این تابوت را بگشا تا آنچه در آن هست ما عشور آن را بگیریم.
ابراهیم گفت: آنچه در این تابوت است هر چه خواهی حساب کن از طلا یا نقره و عشرش را از من بگیر و تابوت را مگشا.
عشار گفت: تا نگشایم نمی شود.
پس عشار به جبر در تابوت را گشود، چون ساره را با حسن و جمالی که داشت مشاهده نمود از ابراهیم پرسید: این زن چه نسبت دارد به تو؟
گفت: حرمت من و دختر خاله من است.
گفت: چرا او را در این تابوت مخفی کرده ای؟
ابراهیم فرمود: برای غیرت بر او، که کسی او را نبیند.
عشار گفت: نمی گذارم از اینجا حرکت کنی تا آنکه حال این زن و تو را به سلطان عرض کنم. پس رسولی بسوی پادشاه فرستاد و حقیقت حال را عرض کرد.
پادشاه فرستاد جمعی را که تابوت را ببرند. ابراهیم علیه السلام به ایشان فرمود: من از تابوت جدا نمی شوم مگر آنکه جانم از بدنم جدا شود.
چون این خبر را به پادشاه رسانیدند، فرستاد که ابراهیم را با تابوت به نزد او حاضر نمایند، چون ابراهیم و تابوت و جمیع اموال او را به نزد پادشاه بردندت به آن حضرت گفت: تابوت را بگشا.
فرمود: ای پادشاه! حرمت من و دختر خاله من در این تابوت است و جمیع اموال خود را می دهم که این تابوت را نگشائی.
پس پادشاه به جبر تابوت را گشود، و چون حسن و جمال ساره را دید ضبط خود نتوانست کرد و دست به جانب او دراز کرد.
ابراهیم علیه السلام رو از او گردانید و گفت: خداوندا! حبس فرما دست او را از حرمت و دختر خاله من.
فورا دستش خشک شد و نتوانست که به ساره رساند و نتوانست که بسوی خود برگرداند، به ابراهیم گفت: خدای تو چنین کرد؟
فرمود: بلی، خدای من صاحب غیرت است و حرام را دشمن می دارد، و چون اراده حرام کردی مانع شد میان تو و اراده تو.
پادشاه گفت: از خدای خود بطلب که دست مرا بسوی من برگرداند که من دیگر متعرض حرمت تو نمی شوم.
ابراهیم علیه السلام گفت: پروردگارا! دستش را به او برگردان تا دیگر متعرض حرمت من نشود.
پس خدا دستش را به او برگردانید. باز چون نظرش به ساره افتاد ضبط خود نتوانست کرد و دست بسوی او دراز کرد، و باز ابراهیم علیه السلام از غیرت رو گردانید و دعا کرد، دستش خشک شد و به ساره نرسید.
پادشاه گفت: خدای تو بسیار صاحب غیرت است و تو بسیار غیوری، پس از خدای خود سؤال کن دست مرا بسوی من برگرداند که اگر دعای تو را مستجاب کند دیگر این کار را نخواهم کرد.
فرمود: سؤال می کنم به شرط آنکه اگر که دیگر چنین کاری بکنی از من سؤال نکنی که از برای تو دعا بکنم.
پادشاه قبول کرد و حضرت گفت: خداوندا! اگر راست می گوید دستش را به او برگردان، پس دستش به او برگشت.
چون پادشاه این حال را مشاهده کرد از حضرت ابراهیم علیه السلام مهابتی در دل او افتاد و آن حضرت را بسیار تعظیم و تکریم کرد و گفت: تو ایمنی از آنکه متعرض حرمت تو شوم یا چیزی از اموال تو بگیرم پس هر جا که خواهی برو و لیکن مرا بسوی تو حاجتی است.
ابراهیم گفت: آن حاجت چیست؟
گفت: می خواهم مرا رخصت دهی که کنیزک جمیله خوشروی عاقل دانائی دارم آن را به ساره ببخشم که خدمت او بکند.
چون حضرت رخصت داد، هاجر مادر اسماعیل را به ساره بخشید.
پس ابراهیم علیه السلام با اهل و اموال خود روانه شد که برود، و پادشاه او را مشایعت نمود و از برای تعظیم ابراهیم و مهابت او در عقب سر او راه می رفت، پس حق تعالی وحی فرمود به ابراهیم که: بایست و جلوی پادشاه جباری که تسلط یافته ای راه مرو و لیکن او را مقدم دار و از عقب او برو و تعظیم او بکن که او مسلط است و ناچار است از پادشاهی در زمین، یا نیکوکار یا بدکار.
پس ابراهیم علیه السلام ایستاد و به پادشاه فرمود: جلو برو که خدای من در این ساعت به من وحی فرمود که تو را تعظیم کنم و تو را مقدم بدارم و از عقب تو راه روم برای اجلال تو، پادشاه گفت: خدای تو به تو چنین وحی فرمود؟
ابراهیم علیه السلام فرمود: بلی.
پادشاه گفت: شهادت می دهم که خدای تو صاحب رفق و مدارا و بردباری و کرم است و مرا راغب گردانیدی به دین خود.
پس ابراهیم علیه السلام را وداع کرد و آن حضرت روانه شد تا در اعلای شامات فرود آمد و لوط را در ادنای شامات گذاشت.
و چون دیر شد فرزند بهم رسانیدن ابراهیم به ساره گفت: اگر خواهی هاجر را به من بفروش شاید خدا فرزندی به من عطا فرماید که خلف ما باشد. پس هاجر را از ساره خرید و با او مقاربت کرد، پس اسماعیل علیه السلام بوجود آمد.(753)
و به سند معتبر منقول است که: مردی از اهل شام از امیرالمؤمنین علیه السلام پرسید از تفسیر قول حق تعالی یوم یفر المرء من اخیه و امه و ابیه(754)، فرمود: آنکه از پدرش می گریزد در قیامت، ابراهیم است.(755)
مؤلف گوید: در این فصل چند اشکال هست که اشاره به حل آنها ضرور است و تفصیلشان در بحارالانوار(756) مسطور است:
اول آنکه: ظاهر آیات و احادیث آن است که آزر پدر ابراهیم علیه السلام بوده است و مشهور میان عامه این است، و مشهور میان علمای شیعه بلکه اجماعی ایشان آن است که آزر پدر ابراهیم نبوده است و پدرش تارخ بوده است و تارخ مسلمان بوده است، و جمعی از اکابر علما دعوای اجماع علمای امامیه بر این کرده اند، و احادیث بسیار وارد شده است که پدران حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم تا آدم علیه السلام همه مسلمان بوده اند بلکه همه انبیا و اوصیا بوده اند، و چون ابراهیم علیه السلام جد آن حضرت است باید که پدرش مسلمان باشد، و ارباب نسب نیز اتفاق دارند که پدر آن حضرت تارخ بوده است، پس آنچه در قرآن مجید و اکثر اخبار وارد شده است که آزر را پدر گفته اند بر سبیل مجاز است که عم آن حضرت بوده است، و در میان عرب متعارف است که عم را پدر می گویند، یا جد مادری آن حضرت بوده است و جد را نیز شایع است که پدر می گویند، یا عم آن حضرت بوده و بعد از فوت تارخ مادر او را خواسته است و آن حضرت را تربیت کرده است، و به این سبب او را پدر می گفته است، و بعضی از احادیث که قابل تأویل نبوده باشد ممکن است حمل بر تقیه بوده باشد.(757)
دوم آنکه: حق تعالی در قصه ابراهیم علیه السلام فرموده است فنظر نظرة فی النجوم فقال انی سقیم(758) که مضمونش موافق اخبار آن است که: چون خواستند قوم او به عیدگاه روند، ابراهیم علیه السلام نظری در ستارگان کرد و گفت: بدرستی که من بیمارم و با ایشان نرفت و ماند و بتهای ایشان را شکست، آیا این کلام بر چه وجه بود؟ راست بود یا دروغ؟ بعضی گفته اند: آن حضرت را تب نوبه عاض می شد، نظر کرد در ستارگان و گفت: وقت نوبه من است و من تب می خواهم و با شما بیرون نمی توانم آمد.
و بعضی گفته اند: چون آنها منجم بودند، آن حضرت هم به طریقه ایشان نظر به ستارگان کرد و گفت: من در ستاره خود می یابم که بیمار خواهم شد، یا واقعا یا بر سبیل مصلحت و عذر؛ و کلامی که خلاف واقع باشد و بر سبیل مصلحت گفته شود و توریه کنند و در آن قصد صحیحی بکنند، آن دروغ نیست و جایز است، بلکه در بسیاری از جاها واجب می شود برای حفظ نفس خود یا مال خود یا عرض خود یا دیگری.
و بعضی گفته اند: آن حضرت چون نظر کرد در ستارگان که دلالت بر وجود و وحدت صفات کمالیه صانع می کنند و قوم خود را دید که می پرستند ستارگان و بتها را فرمود: من دلم بیمار است و در اندوهم از ضلالت قوم خود.(759)
و ظاهر احادیث معتبره بسیار آن است که این کلامی بود بر سبیل مصلحت، و به یکی از این وجوه که مذکور شد یا مذکور خواهد شد، توریه فرمود که از ظاهر آنها این معنی بفهمند و غرض واقعی آن حضرت صحیح باشد، چنانچه در حدیث معتبر منقول است که از حضرت صادق علیه السلام سؤال کردند که: چگونه حضرت ابراهیم گفت من سقیمم؟
فرمود: ابراهیم سقیم نبود و دروغ نگفت، و غرضش آن بود که من بیمارم در دین خود و طلب دین حق می کنم یا طلب چاره ای می کنم که دین باطل را بر هم زنم. و در روایت دیگر وارد شده است: یعنی من بیمار خواهم شد و هر که در معرض مردن است در معرض بیماری است. و در روایت دیگر وارد است: چون در نجوم نظر کرد به علمی که خدا به او عطا کرده بود و مطلع شد بر واقعه کربلا و شهادت امام حسین علیه السلام پس گفت: من بیمارم، یعنی دلم زار و غمگین و بیمار است برای آن واقعه.(760)
سوم آنکه: چون ثابت شد که پیغمبران از اول عمر تا آخر عمر معصومند، پس چه معنی دارد قوم ابراهیم در وقتی که دید زهره یا مشتری و ماه و آفتاب را، قوم او می پرستیدند: (هذا ربی)(761) یعنی این پروردگار من است ؟ این سخن به حسب ظاهر کفر است، و این شبهه را به چند وجه می توان جواب گفت:
اول آنکه: این سخنی بود که در نفس خود در مقام تفکر می گفت، چنانچه کسی در مسأله ای فکر کند اول شقی از شقوق را مطمح نظر قرار می دهد که اگر چنین باشد چون خواهد بود، و بعد از آن فکر می کند تا صحت و بطلانش ظاهر گردد، و مؤید این وجه است آنچه از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: پرسیدند از آن حضرت که: آیا حضرت ابراهیم مشرک شد در آنکه گفت (هذا ربی) بغیر خدا؟ فرمود: اگر امروز کسی این سخن را بگوید مشرک می شود اما از حضرت ابراهیم شرک نبود زیرا که در طلب پروردگارش بود.(762)
و در حدیث معتبر دیگر فرمود: هر که غیر ابراهیم در مقام تفکر و طلب دین حق چنین چیزی بگوید مثل او خواهد بود،(763) و بر این وجه احادیث بسیار دلالت می کند.
وجه دوم آنکه: این سخنی بود که ظاهرش موهم تصدیق بود اما مراد فرض و تقدیر بود و بر سبیل مصلحت چنین فرمود، که اگر در اول انکار می فرمود قوم از او نفرت می کردند و حجت او را قبول نمی کردند، پس در اول حال با ایشان موافقت کرد و این سخن را ادا کرد و غرضش این بود که اگر فرض کنیم که این پروردگار ما باشد آیا می تواند بود، پس استدلال کرد که نمی تواند بود و حجت بر ایشان تمام کرد، و مؤید این وجه است آنچه از حضرت صادق علیه السلام منقول است که فرمود: آن سخن هیچ ضرر به ابراهیم علیه السلام نداشت زیرا که اراده کرد غیر آنچه گفت.(764)
وجه سوم آن است که: این سخن بر سبیل استفهام بود و سؤال، یا حقیقت یا بر سبیل انکار، یعنی: آیا شما می گوئید که این پروردگار من است؟
چنانچه به سند معتبر منقول است که: مأمون از حضرت امام رضا علیه السلام پرسید از تفسیر این آیه.
فرمود که: ابراهیم علیه السلام به سه طایفه رسید: یک صنف عبادت زهره می کردند، و یک صنف عبادت ماه می کردند و یک صنف عبادت آفتاب می کردند، و آن وقتی بود که بیرون آمد از غاری که او را در هنگام ولادت در آنجا پنهان کرده بودند، پس چون پرده شب بر او پوشیده شد زهره را دید گفت: این پروردگار من است؟! بر سبیل انکار و استخبار نه بر وجه تصدیق و اقرار، پس چون کوکب پنهان شد و فرو رفت گفت: من فرو روندگان را دوست نمی دارم، زیرا که فرو رفتن و پنهان شدن از صفات محدث است و از صفات قدیم و واجب الوجود بالذات نیست.
پس چون ماه را نورانی و طالع دید گفت: این خدای من است؟! بر سبیل انکار و استخبار، چون فرو رفت گفت: اگر هدایت نکند مرا پروردگار من هر آینه خواهم بود از گروه گمراهان. فرمود: یعنی اگر خدا هدایت نکرده بود از گروه گمراهان بودم.
پس چون صبح شد و آفتاب طالع شد گفت: این خدای من است؟! این بزرگتر است از زهره و ماه! بر سبیل انکار و استخبار و سؤال بود نه بر وجه خبر دادن و اقرار کردن، پس چون آفتاب نیز فرو رفت به هر سه صنف که عبادت زهره و ماه و آفتاب می کردند گفت: ای قوم من! بدرستی که من بیزارم از آنچه شما شریک خدا می گردانید، بدرستی که من گردانیدم روی جان و دل خود را بسوی خداوندی که از عدم به وجود آورده است آسمانها و زمین را میل کننده از همه دینهای باطل و خالص گردیده از برای خدا و نیستم من از مشرکان.
و نبود غرض حضرت ابراهیم به آنچه گفت در اول مگر آنکه هویدا گرداند برای ایشان باطل بودن دین ایشان را، و ثابت گرداند نزد ایشان که پرستیدن سزاوار و لایق نیست برای چیزی که به صفت زهره و آفتاب و ماه باشد، بلکه سزاوار است عبادت کردن کسی را که آفریده است اینها را و آفریده است آسمانها و زمین را، و این حجت که او بر قوم خود تمام کرد از جمله آنها بود که حق تعالی او را الهام کرد و به او عطا نمود، چنانچه بعد از ذکر این قصه حق تعالی فرموده است: و این است حجت ما که عطا کردیم آن را به ابراهیم بر قوم خود.(765)
مأمون گفت: خدا تو را جزای خیر دهد ای فرزند رسول خدا، چنانچه این عقده را از دل ما گشودی.(766)
و در حدیث معتبر دیگر منقول است که: حضرت ابراهیم علیه السلام متولد شد و در زمان نمرود پسر کنعان. و مالک جمیع روی زمین شدند چهار نفر، دو مؤمن و دو کافر: سلیمان و ذوالقرنین، نمرود و بخت النصر.
گفتند به نمرود که: امسال پسری متولد خواهد شد که هلاک تو و هلاک دین تو و هلاک بتهای تو بر دست او باشد، پس او قابله ها بر زنان گماشت و امر کرد که هر پسری که در این سال متولد شود او را بکشند، و مادر ابراهیم علیه السلام به آن حضرت در این سال حامله شد و خدا حمل او را در پشت او قرار داد نه در شکمش، و چون متولد شد مادرش او را در سوراخی در زیر زمین پنهان کرد و سر آن را پوشید و او بزرگ می شد بزرگ شدنی که شبیه اطفال دیگر نبود، و مادرش گاهی از او خبر می گرفت، پس ابراهیم از زیر زمین بیرون آمد و اول نظرش به زهره افتاد و ستاره ای از آن نیکوتر ندیده بود گفت: این پروردگار من است، پس اندک زمانی که گذشت ماه طالع شد، چون نظرش بر آن افتاد گفت: این بزرگتر است، این پروردگار من است. چون پنهان شد گفت: دوست نمی دارم پنهان شوندگان را پس چون روز شد و آفتاب طالع شد گفت: این پروردگار من است، این بزرگتر است از آنچه دیدم، چون آن نیز فرو رفت رو از همه گردانید و رو بسوی پروردگار عالمیان.(767)
مؤلف گوید: این حدیث احتمال وجوه سابقه را هم دارد، و وجوه دیگر نیز هست که در بحارالانوار ایراد کردیم،(768) و اما استدلال آن حضرت به فرو رفتن کوکب بر آنکه قابل خدائی نیست به اعتبار این است که چون از کواکب در هنگام طلوع نوری و ضیائی ساطع می شود، و هر چند به غروب نزدیکتر می شود کمتر می شود، و چون پنهان شود اثر نور و روشنیش از اجسام زایل می شود لهذا ایشان در هنگام طلوع آنها را می پرستیدند، حضرت ابراهیم علیه السلام استدلال کرد بر بطلان مذهب ایشان به آنکه چیزی که گاهی نفعش رسد و گاهی نرسد و گاهی هویدا باشد و گاهی ناپیدا باشد قابل پرستیدن نیست، چیزی را باید پرستید که فیض وجود و کمالات همیشه از او فایض است و در افاضه خیرات مشروط به شرطی نیست و ظهور و هویدائی او در وقتی زیاده از وقتی نیست، یا به اعتبار آنکه چیزی که منفک از حوادث نباشد او حادث است، یا به اعتبار آنکه ایشان منجم بودند و ستاره را در وقت طلوع تأثیرش قوی می دانستند، و چون مایل به انحطاط و غروب می شد تأثیرش را ضعیف می دانستند استدلال می فرمود به اینکه چیزی که راه عجز و نقص در آن باشد او صانع اشیا نمی تواند بود چنانچه همه عقول هم به این شهادت می دهد. و وجوه در این باب بسیار است که این کتاب محل ذکر آنها را نیست.
چهارم آنکه: حضرت ابراهیم چگونه فرمود: بزرگ بتها آنها را شکسته است و حال آنکه خود شکسته بود، و این دروغ است، و دروغ بر پیغمبران روا نیست؟
این شبهه را به چند وجه جواب می توان گفت:
اول آنکه: کلام آن حضرت مشروط به شرطی بود، زیرا که چنین فرمود بل فعله کبیرهم هذا فاسئلوهم ان کانوا ینطقون(769) یعنی: بلکه بزرگ ایشان کرده است، پس از ایشان سؤال کنید اگر حرف می زنند، پس معنیش این است که: اگر ایشان حرف می توانند زد و شعور دارند و قابل پرستیدن هستند پس ممکن است از ایشان صادر شده باشد، پس از ایشان بپرسید که کی کرده است؟ و در این کلام نهایت رسوائی ایشان را حاصل شد که چیزی که حرف نزند و هیچ حرکتی و فعلی را به آن نسبت نتوان داد و دفع ضرری از خود نتواند کرد، چگونه سزاوار معبودیت تواند بود و از او متوقع نفعی یا دفع ضرری تواند بود؟
چنانچه به سند معتبر منقول است که: از حضرت صادق علیه السلام از تفسیر این آیه پرسیدند، حضرت فرمود: ابراهیم علیه السلام گفت در آخر سخنش (ان کانوا ینطقون)، معنیش این است که: اگر ایشان سخن گویند پس بزرگ ایشان کرده است، و ایشان سخن نگفتند و بزرگ ایشان نکرده بود و ابراهیم علیه السلام دروغ نگفت.(770)
دوم آنکه: نسبت به فعل به بزرگ ایشان دادن بر سبیل مجاز بود، چون باعث ابراهیم بر شکستن اینها بود که قوم تعظیم ایشان می کردند؛ و چون تعظیم بت بزرگ بیشتر می کردند، پس آن بیشتر دخل داشت در شکستن آنها، لهذا به آن نسبت داد، و این میان عرب شایع است که فعل را به اسباب دیگر غیر فاعل نسبت می دهند.
سوم آنکه: کبیر هم ابتدای سخن باشد، و فاعل فعل مقدر باشد، یعنی کرده است هر که کرده است اگر راست می گوئید که اینها خدایند بزرگشان حاضر است بپرسید از او که کی کرده است؟
چهارم آنکه: دروغ، کلام خلاف واقعی است که در آن مصلحتی نبوده باشد، و این را ابراهیم علیه السلام برای مصلحت فرمود که ایشان را در حجت عاجز گرداند، چنانچه در حدیث معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که فرمود: دروغ نمی باشد بر کسی که در مقام اصلاح باشد، پس این آیه را خواند و فرمود: و الله که ایشان نکرده بودند و ابراهیم علیه السلام دروغ نگفت.(771)
در حدیث دیگر فرمود: خدا دوست می دارد دروغ را در اصلاح، و ابراهیم علیه السلام (بل فعله کبیرهم) را برای اصلاح گفت و اظهار آنکه ایشان صاحب عقل نیستند.(772)