فهرست کتاب


حیوة القلوب جلد 1(تاریخ پیامبران علیهم السلام و بعضی از قصه های قرآن )

علامه محمد باقر مجلسی رحمة الله علیه

فصل پنجم: در بیان احوال اولاد آدم علیه السلام و کیفیت بهم رسیدن نسل از ذریه آدم

به سند معتبر از زراره منقول است که از حضرت صادق علیه السلام پرسیدند که: چگونه بود ابتدای بهم رسیدن نسل از ذریت آدم علیه السلام؟ بدرستی که نزد ما جمعی هستند می گویند که: خدا وحی کرد بسوی آدم علیه السلام که تزویج نماید دختران خود را به پسران خود، و اصل این خلق همگی از برادران و خواهرانند.
فرمود: حق تعالی منزه است از این، و بلند مرتبه است از آنکه چنین چیزی از او صادر گردد، و می گوید کسی که این را می گوید که خدا اصل برگزیدگان خلقش را و دوستان و پیغمبرانش را و مؤمنان و مسلمانان را از حرام قرار داده است و قدرت نداشت که ایشان را از حلال بیافریند و حال آنکه پیمان ایشان را بر حلال و طاهر و طیب گرفته است؟ و الله خبر به من رسیده است که بعضی از بهایم خواهر خود را نشناخت و بر آن جست، پس معلومش شد که خواهرش بوده است، ذکر خود را به دندان خود کند و مرد، و دیگری مادرش را نشناخت و چنین کاری کرد و باز چنین خود را هلاک نمود، پس چگونه انسان راضی شود به این عمل، و او را روا باشد با مرتبه انسانیت و فضل و علمش؟ و لیکن گروهی از آن خلق که می بینید ترک کرده اند علم اهل خانه های پیغمبران خود را و از جائی چند علم را اخذ می کنند که مأمور نشده اند از جانب خدا که از آنجا اخذ نمایند، پس چنین جاهل و گمراه گردیده اند و نمی دانند کیفیت ابتدای خلق و آنچه را بعد از این حادث می شود، وای بر ایشان! چرا غافلند از آنچه اختلاف نکرده اند در آن فقیهان اهل حجاز و نه فقیهان اهل عراق که حق تعالی امر کرد قلم را که جاری شود بر لوح محفوظ به آنچه خواهد بود تا روز قیامت پیش از آنکه آدم را خلق کند به دو هزار سال، و کتابهای خدا همه داخل است در آنچه قلم در آن جاری شد، و در همه کتابهای خدا حرام بودن خواهران بر برادران هست، و اینک ما می بینیم این کتابهای چهار گونه را در این عالم مشهورند، یعنی تورات و انجیل و زبور و قرآن، حق تعالی آنها را از لوح محفوظ بر پیغمبرانش فرستاده است از آن جمله: تورات را بر موسی و زبور را بر داود و انجیل را بر عیسی و قرآن را بر محمد صلی الله علیه و آله و سلم فرستاده است، در هیچیک از آنها حلال بودن اینها نیست، و نخواسته است هر که این را می گوید مگر آنکه قوت دهد حجت گبران را، چه باعث است ایشان را بر این گفتار؟ خدا بکشد ایشان را!
پس فرمود: حضرت آدم از برای او متولد شد هفتاد شکم، در هر شکمی پسری و دختری تا آنکه کشته شد هابیل، چون قابیل هابیل را کشت جزع نمود آدم بر هابیل جزعی که او را قطع نمود از مقاربت زنان، و پانصد سال نتوانست که با حوا مقاربت نماید، پس بعد از این مدت که جزع او تسکین یافت با حوا نزدیکی کرد و حق تعالی شیث را به او بخشید تنها که جفتی با او نبود، و نام شیث هبة الله بود، و او اول وصیی بود که وصیت بسوی او کردند از آدمیان در زمین؛ پس بعد از شیث، یافث متولد شد تنها بی آنکه با او جفتی باشد، پس چون هر دو بالغ شدند و خدا خواست که نسل بسیار شود چنانچه می بینید و اینکه بوده باشد آنچه قلم به آن جاری شده است از حرام گردانیدن آنچه حرام کرده است از خواهران بر برادران، خدا فرستاد بعد از عصر روز پنجشنبه حوریه ای را از بهشت که نامش نزله بود، و امر کرد خدا آدم را که او را به شیث تزویج نماید، پس او را به شیث تزویج نمود، پس بعد از عصر روز دیگر حوریه ای از بهشت نازل کرد که نامش منزله بود، و خدا امر کرد آدم را که او را به یافث تزویج نماید، و آدم چنین کرد، پس برای شیث پسری بهم رسید و برای یافث دختری بهم رسید، و چون هر دو بالغ شدند حق تعالی امر کرد آدم را که دختر یافث را به پسر شیث تزویج نماید، و چنین کرد، پس متولد شدند برگزیدگان از پیغمبران و مرسلان از نسل ایشان، و معاذ الله چنین باشد که ایشان می گویند که از خواهران و برادران بهم رسیده اند.(430)
و به سند معتبر از امام محمد باقر علیه السلام منقول است که: حق تعالی حوریه ای از بهشت بسوی آدم فرستاد پس او را تزویج نمود به یکی از پسرهایش، و به پسر دیگر زنی از جن را تزویج نمود، و هر دو با هم فرزند آوردند، پس آنچه در مردم از جمال و نیکی خلق هست از حوریه است، و آنچه در ایشان از بدی خلق هست از دختر جن است.
و انکار نمود آن حضرت این را که آدم دخترانش را به پسرانش تزویج نموده باشد.(431)
و به سند معتبر منقول است که امام محمد باقر علیه السلام پرسید که: چه می گویند مردم در تزویج کردن آدم فرزندانش را؟
راوی گفت: می گویند حوا در هر شکم برای آدم پسری و دختری می آورد، پس هر پسری را به دختری که از شکم دیگر بود تزویج می نمود.
حضرت فرمود که: چنین نبود و لیکن چون هبة الله متولد شد و بزرگ شد، از خدا سؤال کرد که به او زنی بدهد، پس خدا حوریه ای از برای او از بهشت فرستاد و آدم به او تزویج نمود، پس از آن حوریه چهار پسر متولد شد، پس از برای آدم پسری دیگر متولد شد، و چون بزرگ شد دختر از اولاد جان خواست، و چهار دختر از برای او بهم رسید، پس پسران شیث این دختران را خواستند پس هر حسن و جمال که در میان اولاد آدم هست از جهت حوریه است، و هر حلمی که هست از جهت آدم علیه السلام است، و هر سبکی و سفاهتی که هست از جهت جان است، پس چون فرزندان بهم رسیدند حوریه به آسمان رفت.(432)
و به سند معتبر دیگر فرمود که: از برای آدم علیه السلام چهار پسر متولد شد، پس خدا بسوی ایشان چهار نفر از حور العین فرستاد، پس هر یک از ایشان را به یکی از پسرهای خود داد، و چون فرزندان از ایشان بهم رسید خدا آن حوریان را به آسمان برد، و به این چهار نفر، چهار نفر از جن تزویج کرد و نسل از ایشان بهم رسید، پس هر حلمی که در مردم هست از آدم است، و هر حسن و جمالی که هست از حور العین است، و هر بد صورتی و بد خلقی که هست از جن است.(433)
و به سند معتبر منقول است که سلیمان بن خالد به حضرت صادق علیه السلام عرض کرد: فدای تو شوم، مردم می گویند که آدم علیه السلام دختر خود را به پسر خود تزویج کرد.
فرمود: بلی، مردم چنین می گویند و لیکن ای سلیمان! مگر نمی دانی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: اگر می دانستم که آدم دخترش را به پسرش نکاح کرده است هر آینه من زینب را به قاسم نکاح می کردم و دین آدم را ترک نمی کردم؟
سلیمان گفت: فدای تو شوم، ایشان می گویند: قابیل، هابیل را برای این کشت که برای خواهر خود غیرت برد که به هابیل دادند.
فرمود: ای سلیمان! تو هم این را می گوئی؟ شرم نمی کنی که چنین امر قبیحی را برای پیغمبر خدا آدم روایت می کنی؟!
گفت: فدای تو شوم، پس به چه سبب قابیل، هابیل را کشت؟
فرمود: به سبب آنکه آدم هابیل را وصی خود گردانیده بود.
پس فرمود: ای سلیمان! بدرستی که خدا وحی کرد به آدم که وصیت و اسم اعظم خدا را به هابیل بدهد. و قابیل از او بزرگتر بود، پس چون قابیل این را شنید به خشم آمد و گفت: من اولی و احقم به کرامت و وصیت، پس امر کرد آدم به وحی خدا که هر یک از ایشان قربانی به درگاه خدا ببرند، چون چنین کردند قربانی هابیل را خدا قبول کرد، پس حسد برد قابیل بر او و او را کشت.
گفت: فدای تو شوم، پس نسل آدم از کجا بهم رسید؟ آیا بود زنی بغیر از حوا و مردی بغیر از آدم؟
فرمود: ای سلیمان! اول خدا از حوا قابیل را به آدم بخشید و بعد از او هابیل را، پس چون قابیل بالغ شد حق تعالی برای او زنی از جنیان را ظاهر گردانید و وحی نمود بسوی آدم که او را به قابیل تزویج نماید، پس آدم چنین کرد و قابیل راضی شد به او و قانع شد، و چون هابیل بالغ شد حق تعالی برای او حوریه ای را ظاهر گردانید و وحی کرد بسوی آدم که او را به هابیل تزویج نماید، پس آدم چنین کرد؛ و چون هابیل کشته شد، حوریه حامله بود و پسری از او متولد شد و آدم او را هبة الله نام کرد، پس خدا وحی کرد بسوی آدم که: دفع کن بسوی او وصیت و اسم اعظم را، پس از حوا پسری بهم رسید و آدم او را شیث نام کرد، و چون بالغ شد خدا حوریه ای فرستاد و وحی کرد به آدم که او را تزویج نماید به شیث، و از آن حوریه دختری بهم رسید و آدم او را حوره نام کرد، و چون آن دختر بالغ شد آدم او را به هبة الله پسر هابیل تزویج نمود و نسل آدم از ایشان بهم رسید، پس هبة الله فوت شد و خدا وحی نمود به آدم که: وصیت و اسم اعظم خدا را و آنچه بر تو ظاهر گردانیده ام از علم پیغمبری و آنچه به تو تعلیم کرده ام از نامها همه را تسلیم کن به شیث علیه السلام؛ این است حدیث ایشان ای سلیمان.(434)
مترجم گوید: جمع میان این احادیث در نهایت اشکال است، و ممکن است که همه واقع شده و نسل از این جهات متعدده بعمل آمده باشد.
و در حدیث معتبر از ابوحمزه ثمالی منقول است که حضرت امام زین العابدین علیه السلام فرمود: چون حق تعالی توبه آدم را قبول کرد، با حوا مجامعت کرد و از ایشان مجامعت صادر نشده بود از روزی که خلق شده بودند مگر در زمین بعد از آنکه توبه آدم علیه السلام مقبول شد، و حضرت آدم تعظیم کعبه و نواحی و اطراف کعبه می نمود، و چون می خواست که با حوا مقاربت نماید، حوا را از حرم بیرون می برد و در بیرون حرم با او مجامعت می کرد و غسل می کردند و داخل حرم می شدند برای تعظیم حرم، پس بر می گشتند به نزدیک خانه کعبه، پس از برای آدم از حوا بیست فرزند نر و بیست فرزند ماده بهم رسید که در هر شکم یک پسر و یک دختر می آمد، پس اول شکمی که فرزند آورد حوا، هابیل بود و با او دختری بود که اقلیما نام کردند، و در شکم دویم، قابیل آمد و با او دختری بود که اورا لوزا نام کردند، و لوزا مقبول ترین دختران آدم بود؛ پس چون ایشان بالغ شدند، آدم علیه السلام بر ایشان ترسید که به فتنه و زنا افتند و ایشان را بسوی خود طلبید و گفت: ای هابیل! می خواهم تو را نکاح کنم با لوزا، و ای قابیل! می خواهم تو را نکاح کنم با اقلیما.
قابیل گفت: من به این راضی نمی شوم، می خواهی خواهر هابیل را که بد روست با من نکاح کنی، و خواهر من که خوش روست به هابیل نکاح کنی؟
آدم گفت: قرعه می اندازم میان شما، اگر سهم تو ای قابیل بر لوزا بیرون آید و سهم تو ای هابیل بر اقلیما بیرون آید هر یک را هر که به اسم او آمده است به او تزویج خواهم کرد. و هر دو به این راضی شدند.
پس چون آدم قرعه انداخت سهم هابیل بر لوزا و سهم قابیل بر اقلیما بیرون آمد، پس ایشان را به همین نحو که قرعه از جانب خدا بیرون آمد تزویج کرد، پس نکاح خواهران را بعد از آن حرام کرد.
مردی از قریش حاضر بود، پرسید که: فرزندان از ایشان بهم رسید؟
فرمود: بلی.
گفت: این فعل گبران است.
فرمود: مجوس این کار را بعد از آن کردند که خدا حرام کرده بود.
پس فرمود: این را انکار مکن، آیا نه چنین بود که خدا زوجه آدم را از بدن آدم خلق کرد و حلال گردانید بر او؟ و در شرع ایشان چنین بود و بعد از آن حرام شد.(435)
و در حدیث دیگر از امام محمد باقر علیه السلام منقول است که: چون قابیل نزاع کرد با هابیل از برای لوزا، آدم ایشان را امر کرد که هر یک قربانی ببرند و به این راضی شدند، پس هابیل که صاحب گوسفندان بود از بهترین گوسفندانش کره و شیری گرفت، و قابیل که صاحب زراعت بود از بدترین زراعتش قدری گرفت، و هر دو به کوه بالا رفتند و هر یک قربانی خود را بر سر کوه گذاشتند، پس آتشی آمد و قربانی هابیل را خورد و قربانی قابیل به حال خود ماند، و آدم علیه السلام نزد ایشان نبود و به امر خدا به مکه رفته بود که زیارت کعبه بکند، پس قابیل گفت: من در دنیا عیش و زندگانی نمی کنم با این حال که قربانی تو مقبول شود و قربانی من مقبول نشود، و تو خواهی که خواهر نیکوی مرا بگیری و من خواهر زشت رو تو را بگیرم، پس هابیل آن جواب گفت که خدا در قرآن یاد کرده است و قابیل سنگی بر سر او زد و او را کشت.(436)
و به سند صحیح منقول است که از حضرت امام رضا علیه السلام پرسیدند که: نسل از آدم چگونه بهم رسید؟
فرمود که: حوا حامله شد به هابیل و خواهر او در یک شکم، و در شکم دوم به قابیل و خواهر او، پس هابیل را به خواهر قابیل و قابیل را به خواهر هابیل تزویج نمود، و بعد از آن نکاح خواهران حرام شد.(437)
مؤلف گوید: چون این احادیث موافق روایات اهل سنت است، بر تقیه حمل کرده اند، و روایات سابقه محل اعتمادند.
و از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام منقول است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: چون خدا آدم را به زمین فرستاد، زوجه اش را با او فرستاد، و شیطان و مار به زمین آمدند و زوجه ای نداشتند، پس شیطان با خود لواط کرد و ذریتش از خودش بهم رسیدند، و همچنین مار؛ و ذریت آدم از زوجه اش بهم رسید، و خبر داد خدا آدم و حوا را که مار و ابلیس دشمن ایشانند.(438)
مترجم گوید: ممکن است که تخم گذاشتن شیطان به سبب این عمل قبیح بوده باشد تا منافات نداشته باشد با آنکه گذشت.
و اما قصه شهادت هابیل علیه السلام:
حق تعالی فرموده است در آیه ای چند که ترجمه لفظشان این است: بخوان بر ایشان خبر دو پسر آرام را به حق و راستی در وقتی که نزدیک بودند قربانی، پس مقبول شد از یکی از ایشان و مقبول نشد از دیگری، گفت آنکه از او مقبول نشد، البته تو را می کشم، دیگری گفت: قبول نمی کند خدا مگر از پرهیزکاران، اگر بگشائی بسوی من دست خود را برای اینکه بکشی مرا، من گشاینده نیستم دست خود را بسوی تو برای اینکه تو را بکشم، بدرستی که من می ترسم از خداوندی که پروردگار عالمیان است، من می خواهم که برگردی با گناه من و گناه خود، پس بوده باشی از اصحاب آتش جهنم، و این است جزای ستمکاران.
پس زینت داد برای او نفس او کشتن برادرش را، پس گردید از زیانکاران، پس فرستاد خدا غرابی(439) را که می کاوید در زمین تا بنماید به او که چگونه پنهان کند عورت یا بدن بدبو شده برادر خود را، گفت: ای وای بر من! آیا من عاجز بودم از آنکه بوده باشم مثل این غراب پس پنهان کنم بدن برادر خود را، پس گردید از جمله پشیمان شدگان.(440)
و به سند معتبر از حضرت امام زین العابدین علیه السلام منقول است که: چون دو فرزند آدم قربانی به درگاه خدا بردند، یکی بهترین قوچی که در میان گوسفندانش بود برد و دیگری دسته ای از خوشه گندم برد، پس از صاحب گوسفند مقبول شد و او هابیل بود، و از دیگری که قابیل بود مقبول نشد، پس در غضب شد قابیل و به هابیل گفت: و الله که البته تو را می کشم.
هابیل گفت: خدا قبول نمی کند مگر از پرهیزکاران، تا آخر آنچه گذشت در آیه. پس چون خواست برادرش را بکشد ندانست که چگونه باشد تا آنکه ابلیس علیه اللعنه آمد و به او تعلیم کرد که: سرش را در میان دو سنگ بگذار و بکوب؛ پس چون او را کشت ندانست که با او چه کند، پس دو کلاغ آمدند و بر یکدیگر زدند تا آنکه یکی از آنها دیگری را کشت پس آن که زنده بود زمین را گود کرد به چنگال خود و آن کلاغ کشته را دفن کرد، پس قابیل نیز گودی کند و هابیل را دفن کرد، پس این سنتی شد که مردگان را دفن کنند. پس قابیل برگشت بسوی پدرش، و چون آدم هابیل را با او ندید پرسید که: پسرم را کجا گذاشتی؟
قابیل گفت: مرا نفرستاده بودی که او را نگاهبانی کنم و محافظمت نمایم.
آدم علیه السلام در دل خود یافت آنچه او نموده بود، پس به او گفت: بیا تا برویم به آنجا که قربانی بردید، چون به محل قربان رسیدند بر آدم علیه السلام ظاهر شد که هابیل کشته شده است، پس لعنت کرد زمینی را که خون هابیل را قبول کرده بود، و خدا امر کرد آدم را که لعنت کند قابیل را، و از آسمان ندائی به قابیل رسید که: ملعون شدی چنانچه برادر خود را کشتی. و چون آدم زمین را لعنت کرد که خون هابیل را خورد، دیگر زمین خون کسی را فرو نبرد. پس آدم برگشت و چهل شبانه روز بر هابیل گریست، پس چون جزعش بر او زیاد شد، شکایت کرد حال خود را بسوی خدا، پس وحی نمود خدا بسوی او که: من می بخشم به تو پسری که خلف هابیل باشد، پس متولد از حوا پسر پاکیزه مبارکی، و چون روز هفتم شد خدا وحی نمود به او که: ای آدم! این پسر هبه ای است که از من برای تو، پس نام کن او را هبة الله، پس آدم علیه السلام او را هبة الله نام کرد.(441)
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: هابیل راعی گوسفندان بود، قابیل زارع بود، چون هر دو بالغ شدند آدم علیه السلام گفت: من می خواهم که شما قربانی به درگاه خدا نزدیک برید شاید حق تعالی از شما قبول کند، پس هابیل رفت و بهترین گوسفندی که در میان گوسفندانش بود گرفت و برای قربانی آورد از برای محض رضای خدا و خشنودی پدر خود، و قابیل رفت و خوشه های زبون که در خرمنش مانده بود و گاو نمی توانست که آنها را خرد کند دسته ای از آن را آورد و غرضش رضای خدا و خوشنودی پدر خود نبود، پس خدا قربانی هابیل را قبول کرد و قربانی قابیل را رد کرد، پس شیطان به نزد قابیل آمد و گفت: اگر فرزندان از هابیل بوجود آیند فخر خواهند کرد بر فرزندان تو که قربانی پدر ایشان مقبول شده است، او را بکش تا از او فرزند بهم نرسد.
پس او را کشت و حق تعالی جبرئیل را فرستاد و هابیل را در خاک پنهان کرد، پس در آن وقت قابیل گفت یا ویلتا اعجزت ان اکون مثل هذا الغراب(442) آیا عاجز بودم از آنکه بوده باشم مثل این غراب؟!، فرمود: یعنی مثل این غراب که او را نمی شناختم و آمد و برادر مرا دفن کرد و من نمی دانستم که چگونه دفن کنم، و ندا رسید از آسمان بسوی قابیل که: ملعون شدی چون برادر خود را کشتی، و گریست آدم علیه السلام بر هابیل علیه السلام چهل شب و روز.(443)
و به سند حسن از آن حضرت منقول است که: چون آدم علیه السلام وصیت کرد به هابیل و او را وصی خود گردانید، حسد برد بر او قابیل و او را کشت، پس خدا هبة الله را به آدم بخشید و امر کرد که او را وصی خود گرداند و پنهان دارد، پس سنت چنین جاری شد که وصیت را پنهان دارند، پس قابیل به هبة الله گفت که: دانستم پدرت تو را وصی گردانیده است، اگر این را اظهار می کنی یا از اینگونه سخن می گوئی تو را می کشم چنانچه برادرت را کشتم.(444)
و در حدیث معتبر دیگر فرمود که: چون فرزند آدم علیه السلام خواست که برادرش را بکشد، ندانست که چگونه او را بکشد تا شیطان به نزد او آمد و گفت: سرش را میان دو سنگ بگذار و بکوب.(445)
و به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است که: چون دو پسر آدم علیه السلام قربانی کردند و از هابیل مقبول شد و از قابیل مقبول نشد، رشک بسیار قابیل را عارض شد و پیوسته در کمین او می بود و در خلوتها از پی او می رفت تا آنکه روزی او را از آدم تنها یافت و او را کشت.(446)
و به سند معتبر منقول است از حضرت امام رضا علیه السلام که: مردی از اهل شام از امیرالمؤمنین پرسید از قول خدا که: روزی که مرد از برادرش بگریزد(447)، فرمود: قابیل است که از دست برادرش هابیل خواهد گریخت.
و پرسید از نحوست روز چهارشنبه، فرمود: آن چهارشنبه آخر ماه است که در تحت الشعاع واقع شود، و در چنین روزی قابیل هابیل را کشت.
و پرسید: که بود اول کسی که شعر گفت؟ فرمود: آدم علیه السلام بود.
پرسید که: چه چیز بود شعر او؟ فرمود: چون از آسمان به زمین آمد و تربت زمین و پهناوری و هوای آن را دید و قابیل هابیل را کشت، آدم علیه السلام گفت شعری چند که مضمونش این است: دگرگون شدند شهرها و آنچه در آنها بود، پس روی زمین گرد آلوده و زشت است، و متغیر شده هر رنگ و مزه و کم شد بشاشت روی نمکین و نیکو.
پس ابلیس علیه اللعنه در جواب گفت: دور شو از شهرها و از آنها که در شهرها ساکنند، پس به سبب من در بهشت مکان گشاده آن بر تو تنگ شد، بودی تو و جفت تو در بهشت در قرار و دلت از آزار دنیا در راحت بود، پس جدا نشدی از فریب و مکر من تا آنکه از دست تو رفت آن قیمت سودمند، و اگر نه رحمت خدای جبار شامل حال تو می شد از بهشت خلد بجز بادی در دست نمی ماند و بهره ای از آن نداشتی.(448)
و در حدیث موثق از امام محمد باقر علیه السلام منقول است که: در عقب بلاد هند شخصی هست که او را برپا بازداشته اند و پلاس پوشیده است و موکلند به او ده نفر، هرگاه که یکی از آن ده نفر می میرند اهل آن قریه بدل او را بیرون می فرستند، پس مردم می میرند و آن ده نفر کم نمی شوند، و چون آفتاب طلوع می کند روی او را بسوی آفتاب می گردانند و همچنین پیوسته روی او را مقابل آفتاب می گردانند تا آفتاب غروب کند، و در هوای سرد آب سرد و در هوای گرم آب گرم بر او می ریزند، پس مردی بر او گذشت و گفت: کیستی تو ای بنده خدا؟
پس نظر کرد بسوی او و گفت: آیا احمق ترین مردمی یا عاقل ترین مردمی؟ از اول دنیا تا حال من در اینجا ایستاده ام و غیر از تو کسی از من نپرسید تو کیستی.
پس فرمود: می گویند او پسر آدم است که برادرش را کشت.(449)
و در حدیث معتبر دیگر همین مضمون از آن حضرت منقول است و در آنجا اشعار فرمود که خود به آنجا رفته بودند و او را دیده بودند و از او سؤال کرده بودند، و در آنجا مذکور است که در تابستان در دورش آتش می افروزند و در زمستان آب سرد بر او می ریزند.(450)
و به سند معتبر دیگر از آن حضرت منقول است که: شخصی به خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمد و گفت: یا رسول الله! امر عظیمی مشاهده کردم.
فرمود: چه چیز دیدی؟
گفت: بیماری داشتم و برای او آبی نشان دادند از چاه احقاف که مردم از آن شفا می طلبند در وادی برهوت، پس بر من مهیا شدم و با خود مشکی و قدحی برداشتم، چون خواستم که از آن آب بگیرم و در مشک بریزم ناگاه چیزی دیدم که فرود آمد از آسمان مانند زنجیر و می گفت که: مرا آب ده که در همین ساعت می میرم، پس سر بالا کردم و قدح را بسوی او بلند کردم که او را آب دهم، ناگاه مردی دیدم که زنجیری در گردن او بود، چون رفتم که قدح را به او دهم کشیده شد تا به چشمه آفتاب رسید، باز چون رفتم که آب بردارم فرود آمد و می گفت: العطش العطش مرا آب ده که می میرم، پس چون قدح را بلند کردم کشیده شد تا آویخته شد به چشمه آفتاب، تا آنکه سه مرتبه چنین کرد و من مشک را بستم و او را آب ندادم.
حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمود که: او قابیل پسر آدم است که برادرش را کشت، و این است معنی قول خدا و الذین یدعون من دونه لا یستجیبون لهم بشی ء الا کباسط کفیه الی الماء لیبلغ فاه و ما هو ببالغه و ما دعاء الکافرین الا فی ضلال(451) که ترجمه اش این است: آنان که می خوانند خدایان بغیر از خدا، استجابت نمی نمایند آن خدایان ایشان را به چیزی مگر مانند کسی که دراز کننده باشد دستهایش را بسوی آب برای اینکه برسد آب به دهان او و نتواند رسانید، و نیست خواندن کافران مگر در گمراهی.(452)
و به چندین سند منقول است که: روزی حضرت امام محمد باقر علیه السلام در مسجد الحرام نشسته بود و طاووس یمانی به رفیق خود گفت: می رویم که از او مسأله بپرسیم، نمی دانم که جوابش را می داند یا نه؟
پس آمدند به خدمت آن حضرت و سلام کردند و طاووس پرسید که: آیا می دانی کدام روز بود که ثلث مردم مرد؟
حضرت فرمود: هرگز ثلث مردم نمرد، غلط کردی، خواستی بگوئی ربع مردم، ثلث مردم گفتی.
گفت: این چگونه بود؟
فرمود: روزی که در دنیا آدم و حوا و قابیل و هابیل بودند، و قابیل هابیل را کشت چهار یک مردم مرد
گفت: راست گفتی.
حضرت فرمود: آیا می دانی که با قابیل چه کردند؟
گفت: نه.
فرمود: او را در چشمه آفتاب آویخته اند و آب گرم بر او می ریزند تا روز قیامت.
پس پرسید: کدام یک پدر مردمند؛ کشنده یا کشته شده؟
فرمود: هیچیک نبودند، بلکه پدر مردم شیث پسر آدم است.(453)
مؤلف گوید: ممکن است که خواهرهای ایشان که با ایشان متولد شدند پیشتر مرده باشند و قابیل کیفیت دفن ایشان را ندیده باشد، یا آنکه متولد شدن خواهرها با ایشان محمول بر تقیه بوده باشد، یا این جواب موافق علم سائل بوده باشد چنانچه در حدیث دیگر منقول است که طاووس در مسجد الحرام گفت: اول خونی که بر زمین ریخت خون هابیل بود و در آن روز ربع مردم کشته شد، حضرت امام زین العابدین علیه السلام فرمود: چنین نیست که او گفت: اول خونی که زمین ریخت خون حوا بود در وقتی که حایض شد و در آن روز شش یک مردم مرد، زیرا که در آن روز آدم و حوا و قابیل و هابیل و دو خواهرش بودند، بعد از آن فرمود: خدا دو ملک را موکل گردانیده است به قابیل که چون آفتاب طالع می شود او را با آفتاب بیرون می آورند، و چون آفتاب فرو می رود او را با آفتاب فرو می برند، و آب گرم با گرمی آفتاب بر او می پاشند تا روز قیامت.(454)
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: بدترین مردم از جهت عذاب در قیامت هفت نفرند: اول ایشان پسر آدم است که برادرش را کشت؛ و نمرود؛ و فرعون؛ و دو کس از بنی اسرائیل که یکی یهود را گمراه کرد و دیگری نصاری را؛ و دو کس که این امت را گمراه کردند -(455) یعنی ابوبکر و عمر علیهم اللعنه -.
و عامه از حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت کرده اند که: بدترین خلق خدا پنج کسند: ابلیس؛ و قابیل؛ و فرعون؛ و شخصی از بنی اسرائیل که ایشان را از دین خود برگردانید؛ و شخصی از این امت که بر کفر در باب او(456) بیعت خواهند کرد در شام(457)، یعنی معاویه.
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: چون قابیل دید که قربانی هابیل را آتش قبول کرد و قربانی او را قبول نکرد، شیطان به او گفت: هابیل این آتش را می پرستید، برای این قربانی او را قبول کرد.
قابیل گفت: من آتشی را که هابیل آن را می پرستیده است، عبادت نمی کنم و لیکن آتش دیگر را عبادت می کنم و قربانی به نزد آن می برم که قربانی مرا قبول کند. پس آتشکده ها ساخت و قربانی برای آنها برد، و پروردگار خود را نمی شناخت و به فرزندانش میراث نداد چیزی بغیر از آتش پرستی.(458)
و در حدیث معتبر دیگر فرمود که: در زمان حضرت آدم علیه السلام وحشیان و مرغان و درندگان و هر چه خدا خلق کرده بود همه با هم مخلوط بودند و آمیزش می کردند، چون پسر آدم علیه السلام برادرش را کشت از یکدیگر نفرت کردند و ترسیدند و هر حیوانی بسوی شکل خود و نوع خود رفت.(459)
و به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است که: قابیل پسر آدم علیه السلام به موی سرش آویخته است در چشمه آفتاب، می گرداند او را هر جا که می گردد در سرما و گرمای خود تا روز قیامت، چون روز قیامت شود خدا او را به آتش برد.(460)
و به روایت دیگر منقول است که از آن حضرت پرسیدند که: فرزند آدم حالش در جهنم چون خواهد بود؟
فرمود: سبحان الله! خدا از آن عادلتر است که جمع کند بر او عقوبت دنیا و آخرت را.(461)
مؤلف گوید: این حدیث مخالف سایر احادیث است، و شاید مراد آن باشد که عذاب دنیا برای او سبب تخفیف عذاب آخرت می گردد، یا آنکه برای کشتن، او را در آخرت عذاب نمی کنند که وی برای کافر بودن به جهنم برود.
و به سند معتبر از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام مروی است که: فرزند آدم که برادر خود را کشت قابیل بود که در بهشت متولد شده بود.(462)
مؤلف گوید: این حدیث موافق روایات عامه است، و ظاهر احادیث شیعه آن است که از حضرت آدم در بهشت فرزندی بهم نرسید.
و در کتب معتبره از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام منقول است که: اول کسی که بغی و طغیان کرد بر خدا عناق دختر آدم بود، حق تعالی بیست انگشتر برای او خلق کرده بود و در هر انگشتی دو ناخن بلند داشت مانند دو داس بزرگ، و جای نشستن او در زمین یک جریب بود، چون بغی کرد خدا فرستاد برای او شیری مانند فیل، و گرگی مانند شتر، و کرکسی مانند خر، و این جانوران در اول آفرینش چنین بزرگ بودند، پس خدا اینها را بر او مسلط گردانید تا او را کشتند.(463)
و در بعضی از روایات منقول است که: عوج پسر عناق جباری بود دشمن خدا و دشمن اسلام، و جثه عظیمی داشت، و دست می زد و ماهی را از ته دریا می گرفت و بلند می کرد بسوی آسمان و در حرارت آفتاب بریان می کرد و می خورد، و عمر او سه هزار و ششصد سال بود، و چون نوح علیه السلام خواست که به کشتی سوار شود عوج به نزد او آمد و گفت: مرا با خود به کشتی ببر.
نوح گفت که: من مأمور نشده ام به این، پس آب از زانوهای او نگذشت و ماند تا ایام حضرت موسی علیه السلام، و حضرت موسی علیه السلام او را کشت.(464)
و حق تعالی در سوره مبارکه اعراف فرموده است که هو الذی خلقکم من نفس واحدة اوست آن کسی که آفریده است شما را از یک نفس (و جعل منها زوجها) و آفریده است از او یا از جنس او یا از برای او جفت او را (لیسکن الیها) تا انس گیرد با او فلما تغشیها حملت حملا خفیفا فمرت به پس چون با او جماع کرد حامله شد حمل سبک، پس مستمر شد بر این حال فلما اثقلت دعوا الله ربهما پس چون سنگین شد از بار حمل، خواندند پروردگار خود را لئن آتیتنا صالحا لنکونن من الشاکرین(465) اگر عطا کنی به ما فرزند شایسته هر آینه خواهیم بود از شکرکنندگان (فلما آتیهما صالحا) پس عطا کرد به ایشان فرزند شایسته جعلا له شرکاء فیما آتیهما گردانیدند از برای او شریکها در آنچه به ایشان عطا کرده بود (فتعالی الله عما یشرکون)(466) پس خدا بلندتر است از آنچه ایشان به او شریک می گردانند.
و به سند حسن از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است که: چون حامله شد حوا از آدم علیه السلام و فرزندش به حرکت آمد به آدم گفت که: چیزی در شکم من حرکت می کند.
آدم گفت: آنچه در شکم تو حرکت می کند نطفه ای است از من که در رحم تو قرار گرفته است و حق تعالی از آن خلقی خواهد آفرید که ما را امتحان نماید در او.
پس شیطان به نزد حوا آمد و گفت: چونید شما؟
حوا گفت که: فرزندی از آدم در شکم من حرکت می کند.
شیطان گفت که: اگر نیت کنی که او را عبدالحارث نام کنی، پسر خواهد شد و زنده خواهد ماند، و اگر نیت نکنی، بعد از زائیدن به شش روز خواهد مرد، پس در خاطر حوا از گفته شیطان چیزی افتاد و به آدم علیه السلام نقل کرد سخن شیطان را، حضرت آدم علیه السلام گفت: آن خبیث به نزد تو آمده است که تو را فریب دهد، سخن او را قبول مکن که من امید دارم که این فرزند از برای ما باقی بماند و خلاف گفته او بعمل آید. و در نفس آدم نیز از سخن آن ملعون چیزی بهم رسید.
پس از حوا فرزندی متولد شد و بعد از شش روز فوت شد، حوا به آدم گفت که: آنچه حارث ملعون گفت به حصول پیوست. و شکی در خاطر هر دو بهم رسید، پس در آن زودی حمل دیگر حوا را از آدم بهم رسید، پس شیطان آمد به نزد حوا و گفت: چونید شما؟
حوا گفت که: پسری زائیدم و در روز ششم مرد.
آن ملعون گفت که: اگر نیت می کردی که او را عبدالحارث نام کنی زنده می ماند، و آنچه الحال در شکم توست جانوری خواهد شد از چهارپایان یا شتر یا گاو و یا گوسفند یا بز. پس در دل حوا میلی بهم رسید که تصدیق او نماید، و چون به حضرت آدم نقل کرد در دل آدم علیه السلام نیز چنین چیزی بهم رسید، پس چون بار حمل بر حوا سنگین شد دعا کردند آدم و حوا که: اگر فرزند شایسته به ما بدهی ما تو را شکر خواهیم کرد، پس چون خدا فرزند شایسته به ایشان داد، یعنی شتر و گاو و گوسفند و بز نبود، پس شیطان به نزد حوا آمد پیش از زائیدن و گفت: چونید شما؟
حوا گفت که: سنگین شده ام و زائیدنم نزدیک شده است.
شیطان گفت که: بزودی پشیمان خواهی شد و خواهی دید از فرزندی که در شکم توست آنچه نخواهی، و چون فرزند تو شتر یا گاو یا گوسفند یا بز باشد آدم را از تو و از فرزند تو انحرافی بهم خواهد رسید.
پس چون مایل گردانید حوا را به اینکه او را اطاعت کند و سخن او را قبول نماید گفت: بدان که اگر نیت کنی که او را عبد الحارث نام کنی و از برای من بهره ای در او قرار دهید پسری مستوی الخلقه از تو بوجود خواهد آمد و از برای شما باقی خواهد ماند.
حوا گفت: من نیت کردم برای تو در او نصیبی قرار دهم.
آن ملعون گفت: آدم نیز می باید که برای من در او نصیبی قرار دهد و نیت نماید که او را عبدالحارث نام نهد.
پس حوا به نزد آدم آمد و سخن شیطان را به آدم نقل کرد، پس در دل آدم از آن سخن خوفی بهم رسید و میلی به آن اورا حادث شد، پس حوا به آدم گفت: اگر نیت نکنی که این فرزند را عبد الحارث نام کنی و حارث را در آن نصیبی قرار دهی نخواهم گذاشت که نزدیک من آئی و با من مقاربت نمائی و میان من و تو دوستی نخواهد بود.
چون آدم این سخن را از حوا شنید گفت: تو سبب معصیت اول ما شدی و در اینجا نیز تو را فریبی خواهد بود، و من متابعت تو کردم و نیت نمودم که او را عبدالحارث نام کنم.
پس فرزند مستوی الخلقه ای متولد شد و ایشان شاد شدند و ایمن گردیدند از آنچه می ترسیدند و امید بهم رسانیدند که از برای ایشان باقی بماند و در روز ششم نمیرد، و در روز هفتم او را عبدالحارث نام کردند.(467)
و در دو حدیث دیگر منقول است که: از امام محمد باقر علیه السلام پرسیدند از تفسیر قول حق تعالی فلما آتیهما صالحا جعلا له شرکاء فیما آتیهما(468)، فرمود: ایشان آدم و حوا بودند و شرک ایشان شرک طاعت بود که اطاعت شیطان کردند در آنکه برای او نصیبی در خلق خدا قرار دادند و او را عبدالحارث نام کردند، نه شرک عبادت که غیر خدا را پرستیده باشند.(469)
مترجم گوید: این احادیث به حسب ظاهر مخالف اصول مقرره شیعه و موافق روایات و اصول عامه اند، و شاید بر وجه تقیه وارد شده باشند، بلکه مشهور میان شیعه آن است که ضمیر تثنیه در (جعلا له شرکاء) راجع است به ذکور و اناث از فرزندان آدم، یعنی چون خدا فرزندان شایسته و مستوی الخلقه به آدم و حوا داد بعضی از ذکور و بعضی از اناث فرزندان ایشان به خدا شرک آوردند. و وجوه دیگر نیز در تفسیر این آیه گفته اند که در کتاب بحارالانوار(470) ذکر کرده ایم، و این وجه ظاهرتر است.
چنانچه در حدیث معتبر وارد شده است که مأمون از حضرت امام رضا علیه السلام سؤال کرد از تفسیر این آیه، آن حضرت فرمود: حوا برای آدم علیه السلام پانصد شکم فرزند آورد، در هر شکم پسری و دختری، و آدم و حوا عهد کرده بودند با خدا که اگر فرزندان شایسته ای به ما بدهی البته خواهیم بود از شکرکنندگان، پس نسل شایسته ای مستوی الخلقه بی مرض و عیب و علت به ایشان عطا فرمود؛ آنها دو صنف بودند: صنفی نر و صنفی ماده، پس آن دو صنف از برای خدا شریکان قرار دادند در آنچه خدا به ایشان عطا کرده بود، و شکر نکردند خدا را مانند شکری که پدر و مادر ایشان کردند.(471)
و مسعودی که از علمای شیعه است در کتاب مروج الذهب ذکر کرده است که: چون هابیل کشته شد، جزع کرد آدم علیه السلام، پس خدا به او وحی کرد که: من بیرون می آورم از تو نوری را که می خواهم آن را جاری گردانم در صلبهای پاکیزه و اصلهای شریف، و مباهات کنم به آن نور با سایر نورها، و او را آخر پیغمبران گردانم، و از برای او بهترین امامان و خلیفه ها قرار دهم تا ختم کنم زمان را به مدت دولت ایشان، و فراگیرم زمین را به دعوت ایشان، و روشن گردانم زمین را به پیروان ایشان، پس کمر ببند و مهیا شو و غسل کن و خدا را به پاکی یاد کن و با زوجه خود جماع کن در حالتی که او نیز غسل کرده باشد که امانت من منتقل خواهد شد از شما بسوی فرزندی که در میان شما بهم خواهد رسید.
پس آدم با حوا جماع کرد و در همان ساعت حامله شد، و حسن حوا زیاده شد و نور از سر تا پایش ساطع شد تا آنکه حضرت شیث علیه السلام از او متولد شد با نهایت استواء خلقت و اعتدال و غایت حسن و جمال و هیبت و وقار و مجلل به ضیاء انوار با کمال سکینه و مهابت و عظمت و جلال، پس منتقل شد آن نور از حوا بسوی او و از جبین او ساطع و لامع گردید، پس او را شیث نام کردند. و بعضی گفته اند: او را هبة الله نام کردند. و چون به سن شباب رسید و بینا و دانا گردید، حضرت آدم علیه السلام اظهار نمود به او وصیت خود را، و شناساند به او محل و منزلت آن علومی را که به او می سپارد، و اعلام نمود او را که حجت خداست بعد از او و خلیفه خداست در زمین، و باید که ادا کند حق خدا را بسوی وصی خود و وصی تو که دومین منتقل شدن ذریت طاهره پاکیزه خواهد بود، یعنی انوار پیغمبر آخر الزمان صلی الله علیه و آله و سلم و اوصیای آن حضرت.
پس چون حضرت شیث علیه السلام وصیت را اخذ نمود، ضبط کرد و آنچه بایست، پنهان داشت، و آدم علیه السلام در روز جمعه ششم ماه نیسان در همان ساعت که مخلوق شده بود به رحمت الهی واصل شد، و عمر مبارک آن حضرت نهصد و سی سال بود، و حضرت شیث وصی پدر خود بود بر سایر فرزندان او.
و روایت کرده اند که در وقت وفات آن حضرت چهل هزار کس از فرزندان و فرزندزادگان او بهم رسیده بودند.
پس شیث علیه السلام در میان مردم حکم کرد به صحیفه ها که بر پدرش و بر خودش نازل شده بود و شیث با زوجه خود مقاربت کرد و او حامله شد به انوش، پس نور پیغمبر آخر الزمان صلی الله علیه و آله و سلم منتقل شد به انوش، و چون متولد شد آن نور از او ساطع بود، و چون به حد وصایت رسید، شیث امانتها را به او سپرد و به او شناسانید بزرگی مرتبه آنها را، و وصیت کرد که به فرزندان خود اعلام نماید شرافت و جلالت این وصیت را، و همچنین این وصیت جاری بود و نور منتقل می شد تا رسید آن نور به عبدالمطلب و فرزندش عبدالله.
بعضی گفته اند: نسل آدم همگی از شیث علیه السلام بهم رسید، و بعضی گفته اند که: از فرزندان دیگر بهم رسید.
و وفات حضرت انوش علیه السلام در سوم تشرین الاول بود، و عمرش نهصد و شصت سال بود؛ و از آن حضرت قینان بهم رسید و نور در روی او هویدا شد و عهد وصیت از او گرفت، و عمرش صد و بیست سال بود،(472) و گویند که: در ماه تموز وفات یافت؛ و از او مهلاییل بوجود آمد و هشتصد سال عمر کرد و نور از او ساطع بود؛ و لود از او بهم رسید و نور از او ساطع گردید و وصیت به او تسلیم شد، و گویند: بسیاری از سازها را فرزندان قابیل در زمان او بهم رسانیدند، و عمرش نهصد و شصت و دو سال بود(473) و وفاتش در ماه آذار بود، و از او حضرت ادریس علیه السلام بهم رسید.(474)

فصل ششم: در بیان وحی هائی که به آدم علیه السلام نازل شد

در اول کتاب، بیان عدد صحف بر حضرت آدم علیه السلام شد، و سید ابن طاووس گفته است که: در صحف ادریس علیه السلام دیدم که در ثلث آخر شب جمعه بیست و هفتم ماه رمضان حق تعالی کتابی به لغت سریانی در بیست و یک ورق بر آدم علیه السلام فرستاد، و آن اول کتابی بود که خدا از آسمان به زمین فرستاد، و حق تعالی جمیع زبانها و لغتها را بر او فرستاد، و در آن هزار هزار لغت بود که اهل هر لغتی لغت دیگر را بی تعلیم ندانند، و در آن کتاب دلایل خدا و واجبات و احکام او و شریعتها و سنتها و حدود او بود.(475)
و به سندهای معتبر از حضرت امام محمد باقر علیه السلام و حضرت امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که: حق تعالی وحی نمود به حضرت آدم علیه السلام که: من جمع می کنم برای تو سخن حق و خیر و نیکی را در چهار کلمه که یکی از من است و یکی از توست و یکی میان من و توست و یکی میان تو و مردم است؛ اما آنچه از من است آن است که مرا عبادت کنی و هیچ چیز را با من شریک نگردانی؛ و آنچه از توست آن است که تو را جزا می دهم بعمل تو در وقتی که محتاج ترین احوال باشی به او؛ و آنچه میان من و توست این است که بر توست دعا و بر من است است مستجاب کردن؛ و آنچه میان تو و مردم است آن است که بپسندی از برای مردم آنچه را برای خود می پسندی.(476)

فصل هفتم: در بیان وفات حضرت آدم علیه السلام، و مدت عمر شریف آن حضرت و وصیت نمودن به حضرت شیث علیه السلام، و احوال آن حضرت است

به اسانید صحیحه و معتبره از حضرت امام محمد باقر و امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که حق تعالی عرض کرد بر آدم علیه السلام نامهای پیغمبران و عمرهای ایشان را، پس رسید به نام حضرت داود علیه السلام، ناگاه عمر او را چهل سال یافت، گفت: پروردگارا! چه بسیار کم است عمر داود، و چه بسیار است عمر من! پروردگارا! اگر من زیاده کنم از عمر خود سی سال بر عمر داود - و در روایت دیگر شصت سال(477) - آیا از برای او ثبت می نمائی؟
پس وحی به آدم رسید: بلی ای آدم!
گفت: پس من از عمر خود سی سال - یا شصت سال - زیاد کردم بر عمر داود، از برای او بنویس و از عمر من بینداز. و خدا چنین کرد.
پس چون عمر آدم علیه السلام تمام شد، ملک الموت برای قبض روح او نازل گردید، پس آدم علیه السلام گفت که: ای ملک الموت! از عمر من سی سال - یا شصت سال - مانده است.
ملک الموت گفت: ای آدم! آیا از برای فرزند خود داود قرار ندادی و از عمر خود نیانداختی در وقتی که نامهای پیغمبران از ذریت تو را و عمرهای ایشان را بر تو عرض می کردند و تو در وادی دجنا(478) بودی؟
آدم علیه السلام گفت: بخاطر ندارم این را.
ملک الموت گفت: ای آدم! انکار مکن، تو سؤال نکردی از خدا که از عمر تو بیرون کند و بر عمر داود ثبت کند، و خدا ثبت نمود در زبور و محو نمود از ذکر؟
آدم گفت: تا به یادم بیاید.
حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمود: آدم راست می گفت که در خاطر نداشت و فراموش کرده بود، پس از آن روز خدا مقرر فرمود که هرگاه قرض به کسی دهنند یا معامله کنند تا مدتی، نامه ای بنویسند که انکار نکنند.(479)
و در حدیث حضرت صادق علیه السلام چنان است که: حق تعالی در اول فرمود به جبرئیل و میکائیل و ملک الموت که: نامه در این باب بنویسید که او فراموش خواهد کرد، پس نامه نوشتند و به بالهای خود از طینت علیین مهر کردند، و چون آدم علیه السلام انکار کرد ملک الموت نامه را بیرون آورد.(480)
پس حضرت صادق علیه السلام فرمود: به این سبب است هرگاه نامه قرض را بیرون می آورند، قرض دار را مذلتی حاصل می شود.(481)
مؤلف گوید: چون این احادیث منافات دارد با آنچه مشهور است میان علمای شیعه که سهو بر انبیا روا نیست، اکثر حمل بر تقیه کرده اند.
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: حضرت آدم را بیماری عارض شد و حضرت شیث را طلبید و گفت: ای فرزند! اجل من رسیده است و من بیمارم، و پروردگار من فرستاده است از سلطنت خود آنچه می بینی، و بتحقیق که عهد کرد بسوی من در آنچه عهد کرد که تو را وصی خود گردانم، و می گردانم تو را خزینه دار آنچه به من سپرده است، و اینک کتاب وصیت در زیر سر من است و در او اثر علم و نام بزرگ خدا هست، چون من بمیرم بگیر صحیفه را و زنهار که کسی را بر آن مطلع مگردان و نظر مکن در آن تا سال آینده مثل این روز که وصیت به تو داده شد، و در آن صحیفه هست جمیع آنچه به آن احتیاج داری از امور دین و دنیای خود، و آدم آن صحیفه را از بهشت با خود آورده بود.
پس آدم به شیث گفت: ای فرزند! خواهش میوه ای از میوه های بهشت دارم، پس بالا رو به کوه حدید(482) و نظر کن، هر که از ملائکه را ببینی سلام من به او برسان و بگو: پدرم بیمار است و از شما هدیه می طلبد از میوه های بهشت.
پس چون شیث به کوه بالا رفت، جبرئیل را دید با قبیلهای ملائکه، و جبرئیل ابتدا کرد به سلام و گفت: به کجا می روی ای شیث!
شیث گفت: تو کیستی ای بنده خدا؟
گفت: منم روح الامین جبرئیل.
شیث گفت: پدرم بیمار است و مرا بسوی شما فرستاده است و شما را سلام می رساند و از شما میوه های بهشت هدیه می طلبد.
جبرئیل گفت: بر پدرت سلام باد ای شیث! بدرستی که او از دنیا مفارقت کرد و ما برای او نازل شده ایم، پس خدا در این مصیبت اجر تو را عظیم گرداند و صبری نیکو تو را کرامت فرماید و وحشت تو را به قرب خود به انس مبدل گرداند، برگرد.
پس شیث با ایشان برگشت و ایشان با خود آورده بودند از بهشت آنچه در کار بود برای تهیه آدم، پس چون به نزد آدم رفتند اول کاری که شیث کرد آن بود که صحیفه وصیت را از زیر سر آدم برداشت و بر شکم خود بست، پس جبرئیل گفت: کیست مثل تو ای شیث، خدا عطا فرمود به تو سرور کرامت خود را، پوشانید بر تو لباس عافیت خود را، به جان خودم سوگند می خورم که خدا تو را مخصوص گردانید از جانب خود به امر بزرگی.
پس جبرئیل و شیث شروع نمودند در غسل دادن آدم علیه السلام، و جبرئیل به شیث تعلیم نمود که چگونه او را غسل بدهد تا آنکه فارغ شد، و تعلیم او نمود که چگونه او را کفن کند و حنوط کند تا آنکه فارغ شد، پس او را تعلیم نمود که چگونه قبر را بکند، پس جبرئیل دست شیث را گرفت و پیش داشت که بر آدم نماز کند چنانچه ما می ایستیم، و گفت: هفتاد تکبیر بر پدر خود بگو، و به او تعلیم نمود که چگونه نماز کند، پس جبرئیل امر کرد ملائکه را که صف بکشند در عقب شیث چنانچه ما امروز در عقب پیشنماز صف می کشیم.
پس شیث گفت: آیا درست است که من پیشنمازی شما کنم با آن منزلتی که تو را نزد خدا هست و با تو بزرگواران ملائکه هستند؟
جبرئیل گفت: ای شیث! مگر نمی دانی که چون خدا پدرت آدم را آفرید او را در میان ملائکه باز داشت و ما را امر فرمود که او را سجده کنیم، پس او امام ما شد تا آنکه سنتی باشد در فرزندانش، و امروز او از دنیا رفته است و تو وصی اوئی و وارث علم و قائم مقام اوئی، پس چگونه ما بر تو تقدم جوئیم و تو امام مائی؟
پس نماز کرد با ایشان بر آدم علیه السلام چنانچه جبرئیل او را امر کرد، پس جبرئیل به او نمود که چگونه پدر خود را دفن کند.
چون از دفن آدم فارغ شدذ و جبرئیل و ملائکه روانه شدند که بالا روند، حضرت شیث گریست و فریاد کرد: یا وحشتاه!
پس جبرئیل گفت: چون خدا با توست، تو را وحشتی نیست، بلکه ما به امر پروردگار تو بر تو نازل خواهیم شد و خدا مونس توست، اندوهگین مباش و گمان نیک به پروردگار خود داشته باش که او با تو در مقام لطف است و بر تو مهربان است.
پس جبرئیل و ملائکه بالا رفتند بسوی آسمان، و قابیل از کوه پائین آمد چون از پدر خود به کوه گریخته بود در ایام حیات او و نمی توانست آدم علیه السلام که او را ببیند، پس شیث را ملاقات کرد و گفت: ای شیث! من هابیل برادر خود را برای این کشتم که قربانی او مقبول شد و قربانی من مقبول نشد و ترسیدم که آن مرتبه بهم رساند که تو امروز بهم رسانیده ای و وصی و جانشین پدر خود شوی، و آنچه نمی خواستم امروز از برای تو حاصل شد، اگر یک کلمه از آنچه پدرت به تو گفته است اظهار نمائی هر آینه تو را بکشم چنانچه هابیل را کشتم.(483)
و نزدیک به این مضمون از حضرت امام زین العابدین علیه السلام به سند معتبر منقول است، و در آنجا مذکور است که شیث بر آدم علیه السلام هفتادو پنج تکبیر گفت: هفتاد از برای آدم و پنج برای فرزندانش.(484)
و به سند معتبر از امام محمد باقر علیه السلام مروی است که: چون آدم علیه السلام مطلع شد بر کشته شدن هابیل، جزع بسیاری کرد و شکایت کرد حال خود را بسوی خدا، پس حق تعالی وحی نمود به او که: من می بخشم به تو پسری که خلف و عوض هابیل باشد. پس شیث از حوا متولد شد، و چون روز هفتم شد او را شیث نام کرد، پس خدا وحی کرد به او که: ای آدم! این پسر بخششی است از من بسوی تو پس او را هبة الله نام کن، پس آدم او را هبة الله نام گذاشت. و چون هنگام وفات آدم شد خدا وحی فرمود که: من تو را از دنیا به جوار رحمت خود می برم، پس وصیت کن بسوی بهترین فرزندانت که او بخششی است که به تو بخشیدم، و او را وصی خود گردان و تسلیم نما به او آنچه را به تو تعلیم کردم از نامها، زیرا که من دوست می دارم که زمین خالی نباشد از عالمی که علم مرا داند و به حکم من حکم کند و او را حجت خود گردانم بر خلق خود.
پس آدم علیه السلام جمیع فرزندان خود را از مردان و زنان جمع کرد و به ایشان گفت: ای فرزندان من! بدرستی که حق تعالی وحی فرمود بسوی من که: تو را از دنیا می برم، و امر فرمود مرا که وصیت کنم بسوی بهترین فرزندان خود که او هبة الله است، و بدرستی که خدا او را پسندیده و اختیار فرموده است برای من و شما بعد از من، پس بشنوید سخن او را و اطاعت نمائید امر او را که او وصی و خلیفه من است بر شما.
پس همه گفتند: می شنویم و اطاعت می نمائیم و مخالفت او نمی کنیم.
و امر فرمود آدم علیه السلام که تابوتی ساختند و علم خود را و اسماء وصیت را در آن گذاشت و به هبة الله علیه السلام سپرد و گفت: هرگاه من بمیرم ای هبة الله، پس مرا غسل ده و کفن کن و نمازگزار بر من و مرا در قبر بنه، و چون نزدیک وفات تو شود و آن حالت را در خود بیابی طلب نما از پسران خود هر که نیکوتر و مصاحبتش با تو بیشتر و فاضلتر باشد، پس وصیت کن بسوی او به آنچه من وصیت کردم بسوی تو و زمین را مگذار بی عالمی از ما اهل بیت.
ای فرزند! خدا مرا به زمین فرستاد و خلیفه خود گردانید در آن و حجت خود گردانید بر خلق خود، و من تو را حجت خود گردانیدم در زمین بعد از خود، پس از دنیا بیرون مرو تا حجتی از خدا بر خلق و وصیی بعد از خود قرار دهی، و تسلیم کن به او تابوت را و آنچه در آن هست چنانچه من تسلیم کردم بسوی تو، و اعلام کن به او که بزودی از فرزندان من پیغمبری بهم خواهد رسید که اسم او نوح باشد و قوم او به طوفان غرق خواهند شد، و وصیت نما به وصی خود که تابوت را و آنچه در آن هست حفظ نماید و امر کن او را که چون وقت وفات او شود بهترین فرزندان خود را وصی خود گرداند، و هر وصیی وصیت خود را در تابوت گذارده و هر یک دیگری را به این امور وصیت نماید، و هر یک از ایشان که نوح را دریابد با او به کشتی سوار شود و باید که تابوت را و آنچه در آن است به کشتی برند و هیچکس از او تخلف ننماید، و حذر کن ای هبة الله و حذر کنید ای سایر فرزندان من از قابیل ملعون.
پس چون روزی شد که خدا خبر داده بود که در آن روز آدم را از دنیا خواهد برد. مهیا شد آدم برای مردن و بر خود قرار داد؛ و چون ملک الموت نازل شد آدم گفت: شهادت می دهم به وحدانیت خدا و اینکه او را شریک نیست، و شهادت می دهم که من بنده خدا و خلیفه اویم در زمین، ابتدا کرد با من به احسان خود و امر کرد ملائکه خود را به سجده من و تعلیم کرد به من جمیع اسماء را، پس مرا در بهشت خود ساکن گردانید و بهشت را دار قرار من و خانه توطن من نگردانیده بود و خلق نکرده بود مرا مگر برای آنکه ساکن شوم در زمین برای آنچه خواسته بود و اراده کرده بود از تقدیر و تدبیر.
و جبرئیل کفن آدم را با حنوط و بیل از بهشت آورده بود، با جبرئیل هفتاد هزار ملک نازل شده بودند که در جنازه آدم علیه السلام حاضر شوند، پس هبة الله به معونت جبرئیل آدم را غسل داد و کفن و حنوط کرد، پس جبرئیل به هبة الله گفت: پیش رو و نماز کن بر پدرت و هفتاد و پنج تکبیر بر او بگو، پس کندند ملائکه قبر او را و او را داخل قبر کردند.
پس هبة الله در میان سایر فرزندان آدم به طاعت الهی قیام نمود، چون هنگام وفات او شد وصیت کرد بسوی پسر خود قینان و تابوت را به او تسلیم کرد، پس قیام نمود قینان در میان برادرانش و فرزندان آدم به طاعت خدا؛ پس چون وقت وفات او شد پسرش یرد را وصی نمود و تابوت و آنچه در آن بود به یرد تسلیم کرد و پیغمبری نوح علیه السلام را به او گفت؛(485) چون وقت وفات یرد شد وصیت کرد کرد بسوی پسرش اخنوخ که او ادریس علیه السلام است و تابوت و آنچه در آن بود با وصبت به او داد، و اخنوخ قیام به آن نمود؛ چون وقت وفات او شد حق تعالی وحی کرد به او که: من تو را به آسمان بالا خواهم برد پس وصیت کن به پسر خود خرقائیل،(486) پس او چنین کرد و خرقائیل به وصیت اخنوخ قیام نمود؛ چون وقت وفات او شد وصیت کرد بسوی پسر خود نوح علیه السلام و تابوت را بسوی او تسلیم کرد، پس پیوسته تابوت نزد نوح بود تا آنکه با خود به کشتی برد؛ و چون وقت وفات او شد وصیت کرد به پسر خود سام و تابوت را و آنچه در آن بود به او تسلیم کرد.(487)
مؤلف گوید: تمام این حدیث با احادیث دیگر به این مضمون، در کتاب امامت مذکور خواهد شد انشاء الله تعالی.
و به سند معتبر دیگر از امام محمد باقر علیه السلام منقول است که: حضرت آدم پسرش را فرستاد بسوی جبرئیل و گفت: به او بگو که پدرم می گوید: مرا طعام ده از زیت درخت زیتون که در فلان موضع است از بهشت.
پس جبرئیل او را ملاقات کرد و گفت: برگرد بسوی پدرت که او وفات یافته است و ما مأمور شده ایم به کار سازی او و نماز کردن بر او.
پس چون غسل را تمام کردند جبرئیل گفت: پیش بایست ای هبة الله و نماز کن بر پدرت، پس پیش ایستاد و هفتاد و پنج تکبیر گفت: هفتاد تکبیر برای تفضیل آدم و پنج تکبیر برای سنت.
و فرمود: آدم پیوسته عبادت خدا می کرد در مکه، پس چون خدا خواست روح او را قبض نماید ملائکه را فرستاد تا تختی و حنوطی و کفنی از بهشت بیاورند، و چون حوا ملائکه را دید رفت که حایل شود میان آدم و ایشان.
آدم گفت: بگذار مرا با رسولان پروردگارم، پس ملائکه او را قبض روح کردند و غسل دادند او را به سدر و آب، و از برای قبر او لحد قرار دادند و گفتند: این سنت فرزندان اوست بعد از او. پس عمر حضرت آدم علیه السلام نهصد و سی و شش سال بود و در مکه مدفون شد، و میان آدم و نوح هزار و پانصد سال بود.(488)
و به سند صحیح از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: چون حضرت آدم علیه السلام فوت شد و وقت نماز بر آن حضرت شد، هبة الله به جبرئیل گفت که: پیش رو ای فرستاده خدا و نماز کن بر پیغمبر خدا.
جبرئیل گفت: خدا ما را امر کرد که پدر تو را سجده کنیم، پس ما پیشی نمی گیریم بر نیکان فرزندان او، و تو از نیکوکارترین ایشانی.
پس پیش ایستاد و پنج تکبیر گفت بر آدم علیه السلام عدد نمازهائی که خدا بر امت محمد صلی الله علیه و آله و سلم واجب گردانیده است، و این سنت جاری شد در فرزندان او تا روز قیامت.(489)
و در حدیث معتبر دیگر از آن حضرت منقول است که: حضرت آدم خواهش میوه کرد و هبة الله رفت که آن میوه را تحصیل نماید، جبرئیل او را ملاقات کرد و گفت: به کجا می روی؟
گفت: آدم بیمار است و میوه می خواهد.
جبرئیل گفت: برگرد که خدا قبض روح او کرد.
چون برگشت، آدم علیه السلام را دید که قبض روحش شده است، پس ملائکه او را غسل دادند و گذاشتند و امر کردند هبة الله را که پیش رود و بر او نماز گزارد، و وحی کرد خدا به او که پنج تکبیر بر او بگوید و او را سراشیب به قبر برند و قبرش را مسطح کنند.
پس گفت: چنین کنید با مرده های خود.(490)
و در حدیث معتبر دیگر فرمود: سی تکبیر بر آدم علیه السلام گفته شد، بیست و پنج تکبیرش برداشته شد و پنج تکبیر باقی ماند.(491)
مؤلف گوید: شاید حدیث سی تکبیر محمول بر تقیه باشد، و پنج تکبیر محمول بر واجب باشد، و هفتاد تکبیر زیادتی برای فضیلت حضرت آدم مستحب بوده باشد، و به این نحو میان احادیث جمع می توان کرد.
و به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است که: قبر آدم علیه السلام در حرم خداست.(492)
و از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم منقول است که: وفات حضرت آدم در روز جمعه بود.(493)
و اکابر علمای اسلام روایت کرده اند که: چون حق تعالی آدم علیه السلام را از جنة المأوی بر زمین فرستاد، از مفارقت بهشت وحشت بهم رسانید، پس از خدا سؤال کرد که او را انس دهد به درختی از درختان بهشت، پس بسوی او درخت خرمائی فرستاد که مونس او بود در حیات او، چون وقت وفات او شد به فرزندان خود گفت: من انس می گرفتم به او در حیات خود و امید دارم که بعد از وفات نیز مونس من باشد، چون من بمیرم ترکه ای از آن بگیرید و دو حصه کنید و هر دو را در کفن من بگذارید، پس فرزندان آدم چنین کردند و پیغمبران بعد از او متابعت او کردند و در جاهلیت مندرس شده بود، پس حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم آن را احیا کرد و سنت گردید.(494)
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: چون آدم علیه السلام از دنیا رحلت فرمود، شماتت کرد به او شیطان و قابیل، پس جمع شدند در زمین و سازها و ملاهی را پیدا کردند از برای شماتت به موت آدم علیه السلام، پس هر چه در زمین هست از این قسم چیزها که مردم به لهو و باطل از آن لذت می یابند از آن است که آنها پیدا کردند.(495)
و عامه و خاصه از وهب بن منبه روایت کرده اند که: شیث، آدم علیه السلام را در غاری که در کوه ابوقبیس است که آن را غار الکنز می گویند دفن کرد و در آنجا بود تا زمان غرق شدن، و در زمان غرق، نوح علیه السلام آن را بیرون آورد در تابوتی و با خود به کشتی برد.(496)
و به سندهای معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: حق تعالی وحی نمود به نوح علیه السلام در وقتی که در کشتی بود که هفت شوط بر دور خانه کعبه طواف کند، چون از طواف فارغ شد از کشتی فرود آمد به میان آب و آب تا زانوهای او بود، پس تابوتی بیرون آورد که استخوانهای حضرت آدم علیه السلام در آن بود و تابوت را داخل کشتی کرد و طواف بسیار بر دور کعبه کرد و کشتی روانه شد تا به کوفه رسید، پس خدا امر فرمود زمین را که آبهای خود را فرو برد، پس آبها را از مسجد کوفه فرو برد چنانچه ابتدایش از آن مسجد شده بود، پس نوح علیه السلام تابوت آدم را گرفت و در نجف اشرف دفن نمود.(497)
مؤلف گوید: احادیث مستفیض است در آنکه آدم و نوح علیهما السلام در نجف اشرف در عقب امیرالمؤمنین علیه السلام مدفونند، پس آن احادیث که وارد شده است که آدم در مکه مدفون است محمول است بر آنکه اول در آنجا مدفون شده بوده است.
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: عمر شریف آدم علیه السلام نهصد و سی سال بود.(498)
و سید ابن طاووس رضی الله عنه گفته است که در صحف ادریس علیه السلام خوانده ام که حضرت آدم علیه السلام ده روز بیماری تب کشید و وفاتش در روز جمعه یازدهم محرم بود، و در غاری که در کوه ابوقبیس بود رو به کعبه مدفون شد، و عمرش از روزی که روح در او دمیدند تا وفات او هزار و سی سال بود، و حوا بعد از او به یک سال و پانزده روز بیمار شد و فوت شد و در پهلوی آدم مدفون شد.(499)
و سید ابن طاووس رضی الله عنه گفته است که: در سفر سوم تورات یافتم که عمر حضرت آدم علیه السلام نهصد و سی سال بود، و محمد بن خالد برقی در کتاب بدا از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده: عمر آدم نهصد و سی سال بود.(500)
مؤلف گوید: میان مورخان و مفسران در عمر آدم علیه السلام خلاف است، بعضی گفته اند: هزار سال برای او مقدر شده بود، شصت سال را به داود علیه السلام بخشید و انکار کرد و باز عمرش هزار سال شد؛ و بعضی گفته اند که: نهصد و سی و شش سال بود؛ و بعضی گفته اند که: نهصد و سی سال بود.(501) و از احادیث سابقه معلوم شد که یکی از دو قول آخر صحیح است، و ممکن است که نهصد و سی و شش سال باشد، و در بعضی از احادیث کسر را که آحاد باشد ذکر نکرده باشند و اکتفا به مئات و عشرات نموده باشند، و در عرف این قسم تعبیر کردن شایع است.
و به سند معتبر از امام حسن علیه السلام منقول است که: اول کسی که بعد از آدم علیه السلام مبعوث گردید، حضرت شیث بود و عمر او هزار سال و چهل روز بود.(502)
و در حدیث ابوذر رضی الله عنه گذشت که: لغت شیث سریانی بود و پنجاه صحیفه بر او نازل شد.(503)
و اکثر ارباب تاریخ گفته اند که: دویست و سی و پنج سال که از عمر آدم علیه السلام گذشت، شیث متولد شد و عمرش نهصد و دوازده سال بود و در غار ابوقبیس در پهلوی پدر و مادرش مدفون شد.(504)
و سید ابن طاووس ذکر کرده است که: در صحف ادریس دیدم که حق تعالی شیث را پیغمبر کرد و پنجاه صحیفه بر او فرستاد که در آنها دلایل خدا و فرایض و احکام و سنن و شرایع و حدود الهی بود، پس در مکه معظمه ماند و این صحیفه ها را بر فرزندان آدم می خواند و تعلیم ایشان می نمود و عبادت خدا می کرد و کعبه را معمور می کرد و حج و عمره بجا می آورد تا آنکه عمر او نهصد و دوازده سال شد، پس بیمار شد و پسر خود ایوس را طلب کرد و او را وصی خود گردانید و امر فرمود او را به تقوی و پرهیزکاری از خدا، و چون فوت شد ایوس او را غسل داد با قینان، پس ایوس و مهلائیل پسر قینان، پس ایوس پیش ایستاد و بر او نماز کرد و دفن کردند او را در جانب راست آدم در غار ابوقبیس.(505)