فهرست کتاب


اخلاق در خانه جلد 2

آیت الله حسین مظاهری‏‏

اخلاص حضرت علی علیه السلام

پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
ضربة علی یوم الخندق افضل من عبادة الثقلین(135)
آن شمشیری که امیر المؤمنین علیه السلام به سر عمرو بن عبدود زد، آن شمشیر زدن ثوابش از عبادت جن و انس بالاتر است. یعنی اگر عبادت همه انس و جن را یک طرف و ثواب آن شمشیر زدن را یک طرف بگذاریم، ثواب آن شمشیر زدن بیشتر است. برای اینکه رنگ خلوص، آن هم خلوص امیر المؤمنین علیه السلام، دارد. این قضیه را مولوی و دیگران نقل می کنند که وقتی که مولا علی علیه السلام عمرو را به روی خاک انداخت تا سرش را جدا کند، او به حضرت بی احترامی کرد. حضرت بلند شدند. در آن صحنه عجیب که همه مسلمانها می لرزیدند؛ در آن صحنه ای که امیر المؤمنین علیه السلام وقتی به میدان رفت، پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:
برز الایمان کله الی الشرک کله(136)
یعنی ایمان و شرک رو به رو شده. یعنی اگر علی شکست بخورد، مسلمانها شکست خورده اند و اگر عمرو شکست بخورد مشرکین شکست خورده اند. در آن صحنه عجیب و استثنائی، مولا امیر المؤمنین علیه السلام عمرو را رها کرد. مقداری قدم زد و بعد سرش را جدا کرد. پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از مولا علی علیه السلام علت تأخیر در جدا کردن سر عمرو را پرسیدند: گفت یا رسول الله! به من اهانت کرد و من ناراحت شدم. اگر در آن وقت سرش را جدا می کردم همه اش برای خاطر خدا نبود. قدری هم برای انتقامجویی شخصی بود. می خواستم همه اش برای خاطر خدا باشد. از این رو بلند شدم و مقداری قدم زدم تا آن حالت غضب آلودگی من از بین رفت؛ آنگاه سر را جدا کردم تا صد در صد برای رضای خدا باشد. ضربت یک شمشیر بیشتر نبوده، اما افضل من عبادة الثقلین است. زیرا رنگ خلوص به آن خورده. آن هم خلوص امیر المؤمنین علیه السلام.

نزول آیه ولایت

علاوه بر این، سیصد آیه در قرآن وجود دارد که همه، یعنی شیعه و سنی، قائل هستند که در شأن علی علیه السلام است. در میان این آیات آیه ای است به نام آیه ولایت که بهتر از آن آیه در قرآن نداریم، که فخری است برای شیعه، و این آیه شریفه از نظر شیعه و بسیاری از علمای اهل تسنن، دلیل خوبی برای امامت امیر المؤمنین علیه السلام، و خلیفه بلا فصل بودن آن حضرت است. و آن آیه شریفه این است:
انما ولیکم الله ورسوله والذین امنوا الذین یقیمون الصلوة ویوتون الزکوة وهم راکعون(137)
سرپرست شما، ولی شما، خداست و پیغمبر است و آن کسی است که ایمان دارد؛ علاوه بر ایمان، نماز هم می خواند؛ علاوه بر نماز، به فقراء و ضعفا رسیدگی می کند و در حال رکوع زکات می دهد. این آیه شریفه، که ولایت امیر المؤمنین علیه السلام را پهلوی ولایت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و پهلوی ولایت خدا گذاشته، در شأن امیر المؤمنین علیه السلام نازل شده است. وقتی که آن حضرت در حال خواندن نماز مستحبی بودند، فقیری به مسجد آمد. کسی به او چیزی نداد. خواست مأیوسانه از مسجد بیرون برود. مولا امیر المؤمنین علیه السلام در رکوع بود. دستش را دراز کرد. آن گدا فهمید و انگشتر را از دست آن حضرت بیرون آورد. در این موقع آیه ولایت نازل شد.
من فکر می کنم این انگشتر ارزان قیمت بوده است. چون در آن زمان مسلمانان در مضیقه عجیبی بودند و معلوم است که امیر المؤمنین علیه السلام انگشتر قیمتی دست نمی کردند. اصلاً رسم آن حضرت این نبود که چیز قیمتی در بر کند. لباس او از کرباس بود. بسیار ساده، کفش او بسیار ساده، فقط چیزی که از آن حضرت ساده نبود شمشیرش بود به نام ذوالفقار؛ که جبرئیل از عالم غیب آورده بود؛ و الا همه وسائل امیر المؤمنین علیه السلام فوق العاده ساده بود. از جمله انگشترش. اما رنگ اخلاص به این انگشتر خورده بود و به اندازه ای به این انگشتر ارزش داده بود که عمر گفته بود که من حاضر بودم اگر دنیا را داشتم، اگر قطارهای شتر داشتم، بدهم و این آیه در شأن من نازل بشود.
بعد از این قضیه خیال می کردند هر کسی در رکوع چیز بدهد آیه برایش می آید! لذا مرتب در رکوع به فقیر چیزی می دادند. نمی دانستند که حساب، حساب دیگر است. حساب رکوع نماز و انگشتر نیست، حساب خلوص امیر المؤمنین علیه السلام است.
انصافاً اگر کسی بگوید که آیه ولایت به دو جهان ارزش دارد اشتباه نکرده. اگر کسی بگوید که آیه ولایت به بهشت ارزش داده، اشتباه نکرده. خداوند این آیه را به علی علیه السلام پاداش داده است برای اینکه آن حضرت برای پاداش کار نکرد؛ و پاداش کسی که فقط کار برای خدا کند نه برای پاداش، خیلی بزرگ است. کار کردن برای پاداش خوب نیست. اگر کسی بتواند عبادتش، کارهای خانه اش، کارهای اجتماعش، مخلصانه و برای رضای خدا باشد، بسیار مهم است.
درباره این حدیث که:
تفکر ساعة خیر من عبادة سنة
یا آن چه که استاد بزرگوار ما حضرت امام قده نقل کردند که: تفکر ساعة خیر من عبادة ستین سنة یا سبعین سنة یعنی یک روایت می گوید یک لحظه فکر کردن، علم جویی و علم یابی، حقیقت جویی، حقیقت یابی، با یک سال عبادت برابر است؛ روایت دیگر می گوید با شصت سال و روایت دیگر با هفتاد سال عبادت برابر است؛ این اختلاف برای چیست؟ برای اینکه در میزان اخلاص، اختلاف است. خلوص هر چه بیشتر باشد، ارزش آن بالاتر می رود؛ تا برابر شصت یا هفتاد سال عبادت می شود. یک وقت می رسد به آنجائی که: افضل من عبادة الثقلین می شود.
استاد بزرگوار ما، علامه طباطبایی ره می فرمودند: این خلوص، رنگ عجیبی است. اگر به چیز کوچکی بخورد، چیزی که به حسب ظاهر اصلا ارزش نداشته باشد، کبزیت احمر می شود؛ و اگر هم این رنگ به چیزی نخورد، آن چیز هر چه به حسب ظاهر پر ارزش باشد، بال مگسی ارزش ندارد. حرف علامه طباطبائی ریشه روایی و قرآنی دارد.

روایتی از منیة المرید درباره اخلاص

مرحوم شهید در منیة المرید روایتی نقل می کند. می فرماید: کسی را به صف محشر می آورند. به این آقا می گویند که چه کاره بودی؟ می گوید من هفتاد سال ترویج دین کردم. قال الباقر و قال الصادق گفتم و بالأخره مطالعه دینی داشتم و عالم و دانشمند شدم. هفتاد سال در راه خدا زحمت کشیدم. موهایم را در راه دین سفید کردم.
خطاب می شود بله، اما برای این بود که به تو بگویند که به به چه عالمی! هفتاد سال عمرش صرف شده اما اخلاص نداشته. خطاب می شود این شخص را به آتش جهنم بیندازید. می فرماید فرد دیگری را صف محشر می آورند. می گویند چه کاره بودی؟ می گوید: من یک عمری پول جمع کردم. اما هر چه جمع کردم به فقرا و ضعفا دادم. هفتاد سال به خلق خدا خدمت کردم. خطاب می شود بله، آدم خیری بودی و مردم از دست تو خیلی خیر می دیدند. اما برای کی و برای چی؟ برای این بود که مردم به تو بگویند بارک الله، عجب آدم خیر خواهی هستی! تظاهر بود؛ ریا بود؛ و بالأخره کارت برای خدا نبود. این هم باید به آتش جهنم برود.
فرد سوم را جلو می آورند. می گویند: تو چکاره بودی؟ می گوید که من به خط مقدم جبهه رفته بودم؛ زدم، کشتم تا بالأخره شهید شدم. خطاب می شود که بله به جبهه رفتی و دشمن را کشتی و خود هم کشته شدی، اما برای کی و برای چی؟ برای این بود که بگویند عجب شجاعی هستی! بله، این آقا هم که جبهه رفته بود اینجا می بیند که راستی برای خدا نبود و آن رنگ را نداشته است. خطاب می شود که این را هم در آتش بیندازید. اما گناهکاری را به صف محشر می آورند. وقتی حساب و کتابش را نگاه می کنند می بینند که جهنمی است زیرا اعمالش سبک و گناهش سنگین است. اما یک قطره اشک در دل شب برای خدا ریخته است. برای گناهش گریه کرده و در عزای امام حسین علیه السلام، فقط برای آن حضرت نه برای خودش، قطره ای اشک افشانده است، زیرا گریه هائی که ما می کنیم برای خودمان است نه برای امام حسین علیه السلام. از اینرو او را می بخشند و به بهشت می برند.
معمولاً وقتی روضه ها، مسجدها، و شبهای احیاء را بسنجیم، می بینیم هر کسی برای گرفتاری خودش آمده است. کسی که برای خدا آمده باشد، خیلی کم است.
در روایت داریم که اگر کسی حقیقتاً دو رکعت نماز برای خدا بخواند بهشت برای او واجب می شود. اگر کسی بتواند در روز قیامت عملی را تحویل بدهد و بگوید خدایا! این کار برای تو بود، هم دنیایش آباد است و هم آخرتش.
یک کسی که اهل دل و کشف و شهود بود می گفت: سر قبر امام حسین علیه السلام با آن حضرت درد دل می کردم. یک جوان وارد شد و سلام کرد. آقا جوابش را دادند و به این جوان تعظیم کردند. ولی آن جوان ندید. من تعجب کردم که امام علیه السلام، هم جواب سلامش را داد و هم تعظیمش کرد. با خود گفتم باید بدانم این جوان چه کرده که به این مقام رسیده است.
وقتی زیارت تمام شد، جوان بیرون رفت. من هم به دنبالش بیرون رفتم. به او گفتم: جوان! تازگی ها چه کار کردی که به اینجا رسیده ای؟ و قضیه را به او گفتم: جوان گفت: راستش این است که من دختر عمویی داشتم که پدرم می گفت با او ازدواج کن. من نمی خواستم اما برای خاطر خدا حرف پدرم را گوش کردم و با او ازدواج کردم. شب عروسی متوجه شدم که آن دختر، از نظر بدنی، ناقص است؛ ولی من برای خدا و برای اینکه آبرویش نرود و پدرم هم ناراحت نشود، صبر کردم و به کسی نگفتم. همچنین برای خاطر خدا پدرم را به دوش گرفتم و از روستای خودم به کربلا آوردم. چند روزی او را به حرم می آوردم و دیروز مرد و او را دفن کردم. حالا آمده ام با امام حسین علیه السلام خداحافظی کنم.
این آقای اهل دل می گفت: متوجه شدم که دیدار با آقا امام حسین و دیگر ائمه علیهم السلام، نزدیک بودن به خدای بزرگ، خیلی به کربلا رفتن و مشهد رفتن نیست. مسأله چیز دیگر است:
گر در یمنی و با منی، پیش منی - ور پیش منی و بی منی، در یمنی
اویس قرنی، اصلاً پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را ندید. اما عشق آن حضرت به اندازه ای در دلش رسوخ کرده بود که وقتی پیشانی و دندان مبارک حضرت شکسته شد، در فاصله دور، یعنی در یمن، دندان اویس هم شکست. رابطه عجیبی بین اویس و پیامبر بود. مولوی نقل می کند که اویس به مدینه آمد و پیغمبر به جبهه رفته بود. اویس برگشت. زیرا مادرش گفته بود زود برگردد. تا پیامبر وارد شهر شد فرمود: نور خدا را اینجا می بینم و بوی خدا را می شنوم.
یعنی اویس قرنی نور خدا و بوی خدا است. این حرفها را نه من می فهمم و نه بالاتر از من و نه شما. اما چیزهایی در این عالم هست که ما نمی فهمیم. غوغایی است در این عالم.
ما سمیعیم و بصیریم و هشیم - با شما نامحرمان ما خامشیم
اما می دانیم که اویس قرن به خاطر خلوصش به آنجایی رسید که پیامبر فرمود من نور خدا را در مدینه می بینم. زیرا اویس قرن به قول حضرت امام قده پا را گذاشت روی شهوت عقلش؛ از شتر پیاده نشد و پیغمبر را ندیده برگشت.
آیا ما می توانیم مرتبه اول خلوص را پیدا کنیم؟ کاری را که می کنیم راستی برای خدا باشد. آن وقت توقعمان هم کم می شود. منتظر نیستیم کسی به ما آفرین و بارک الله بگوید. ولی آن کس که کارش برای خدا نباشد، جوری است که اگر به او بارک الله نگویند ناراحت می شود و فریاد می زند که چقدر برای شما کار کردم ولی شما یک احسنت نگفتید! اما اگر کار برای خدا باشد، خود خدا به او احسنت می گوید. و هر کس که خدا به او احسنت بگوید، بداند که همه عالم به او می گویند احسنت.
ان الذین امنوا وعملوا الصالحات سیجعل لهم الرحمن وداً(138)
می فرماید: کسانی که راستی برای خدا باشند و بر طبق ایمان، عمل بکنند، پروردگار عالم محبت آنها را در دلها می ریزد تا همه او را دوست داشته باشند.
امام صادق علیه السلام می فرماید:
من اراد عزاً بلا عشیرة وغنی بلا مال وهیبة بلا سلطان فلینتقل عن ذل معصیة الله الی عز طاعته(139)
اگر می خواهی در میان دوستان عزیز باشی و اگر می خواهی در دل دشمن ابهت داشته باشی، لباس ذلت معصیت را بکن و لباس عزت اطاعت را بپوش. متصل شو به نور خدا.