فهرست کتاب


اخلاق در خانه جلد 2

آیت الله حسین مظاهری‏‏

سوء ظن و منفی بافی حق الناس است

قبل از شروع در بحث یک تذکر مهمی بدهم و آن این که سوء ظن به دیگران، بدی دیگران را دیدن و خوبی دیگران را فراموش کردن، خود یک مرتبه ای از حق الناس است نه حق الله. حق الناس مراتب دارد. یک مرتبه اش راجع به مال مردم است، که در مال مردم لاابالی گری کند. مرتبه دیگر حق الناس راجع به عرض مردم، راجع به ناموس و آبروی مردم است؛ و مسلم است که اهمیت ندادن به آبروی مردم، اهمیت ندادن به جان مردم، گناهش بزرگتر خواهد بود. از اینرو سوء زن به دیگران، بدبینی به دیگران، و همچنین جنبه های مثبت فرد یا جامعه را فراموش کردن و منفی های آن را گرفتن و روی آن تکیه کردن، این خود یک نحوه حق الناس است و گناهش هم خیلی بزرگ است.
اهل دل راجع به حق الناس حرفها دارند که انسان متوجه می شود که اگر کسی راجع به حق مردم بی توجه باشد، به هیچ جا نمی رسد. نه در دنیا و نه در آخرت.
فقیه بزرگوار، مرحوم آیة الله العظمی درچه ای، استاد استاد بزرگوار ما، مرحوم آیة الله العظمی بروجردی بود. کسی مرحوم درچه ای را برای شام دعوت کرد. آقا رفتند شام خوردند وقتی که می خواستند از منزل بیرون بیایند، صاحبخانه قباله ای می آورد و می گوید این را امضاء کن. ناگهان رنگش مرحوم درچه ای تغییر می کند. می بیند شبهه رشوه در کار است. یعنی این شام را داده تا این قباله امضاء شود. بدنش بنا می کند به لرزیدن. با التماس به صاحب منزل می گوید: مگر من به تو چه کرده بودم که این زهر مار را به من خوراندی؟ بعد بلافاصله می آیند لب باغچه، انگشت به گلویشان زدند و آنچه خورده بودند بر می گردانند.
حتی بعضی نقل می کنند که کسی زمینی زراعتی داشت. یک گاوی هم داشت که از شیر آن استفاده می کرد. اتفاقاً یک روز افسار گاو بریده شد و رفت به زمین مردم. مقداری از علف مردم را خورد، و با پای پر از گل صحرای مردم، به زمین صاحبش برگشت. این مرد خیلی ناراحت شد گاو را فروخت. گفت: گاوی که از علف مردم گوشتش روئیده شود، شیرش به درد من نمی خورد. زمین را هم فروخت و گفت: زمینی که خاک غصبی در آن باشد، دیگر کشت آن هم به درد من نمی خورد. البته هضم اینجور مطالب برای ما مشکل است. اما برای اهل دل آسان است.
من هیچ فراموش نمی کنم که استاد بزرگوار ما، بنیانگذار جمهوری اسلامی، حضرت امام، رضوان الله علیه، به مسجد سلماسی قم جهت درس آمدند. نفس ایشان به شماره افتاده بود. زبان ایشان لکنت پیدا کرده بود. درس نتوانست بگوید. از قبل تب داشتند رفتند منزل و سه روز تب ایشان عود کرد و نیامدند درس بگویند. برای اینکه شنیده بودند یکی از شاگردانش بر نفع ایشان و به ضرر یکی از مراجع تقلید، یک غیبت کرده بود. یک نصیحت تندی هم به ما کردند. یعنی مثل حضرت امام قده اسم غیبت را می شنود، به خود می لرزد. رنگش تغییر می کند. برای خاطر این است که روایات ما، قرآن ما، راجع به حق الناس خیلی پافشاری دارد. برای اینکه روز قیامت که می شد، ما باید از گردنه ها و پیچ و خم های مشکلی بگذریم. یکی از آن پیچ و خم ها مرصاد است که قرآن می فرماید: ان ربک لبالمرصاد که در آنجا خدا از حق مردم سؤال می کند؛ و قسم خورده است به عزت و جلالش که از حق مردم نخواهم گذشت.
یکی از رفقا برایم تعریف می کرد که یک آقائی مستأجر آستان قدس رضوی بود. هر سال یک مرتبه مشرف می شد به مشهد که هم مال الاجاره را بدهد و هم زیارتی بکند. این شخص سگی داشت که پاسبانی می کرد. یک سال این سگ زائید و چون به بچه هایش مشغول بود نمی توانست خوب پاسبانی بکند. لذا این مرد بچه هایش را برد در روستائی دیگر. این سگ چند روزی به خودش می پیچید و ناله می کرد. تا کم کم به حال عادی برگشت. این شخص می گفت: وقتی آن سال به مشهد مشرف شدم، بعد از زیارت حضرت اندکی خوابیدم. در خواب دیدم که به حرم مشرف شدم و حضرت رضا علیه السلام را دیدم. جلو رفتم و سلام کردم. آقا رویش را از من برگردانید. دو دفعه، سه دفعه سلام کردم و گفتم: آقا! من رعیت شما هستم، خیانت هم نکردم. چرا از من قهرید؟ حضرت با تندی فرمودند: ناله های آن سگ دل مرا به درد آورده است.
آن که دل امام زمان علیه السلام را به درد می آورد، آه دیگران است، حق الناس است. ولو اینکه بین سگی و بچه هایش فاصله بیندازی.
یکی از اهل دل می گفت که روزی رد می شدم. دیدم بچه ها با یک بچه گنجشکی بازی می کنند. من نادیده گرفتم و رد شدم. تا اینکه این بچه گنجشک کشته شد. فردای آن روز دیدم حال قبضی برای من پیدا شد. این حال قبض، یک اصطلاح عرفانی است. یعنی بی توفیقی دیدم. دیگر حال نماز شب را نداشتم؛ دیگر حال نماز اول وقت را نداشتم؛ و بالأخره رابطه با خدا با بی حالی توأم است. خیلی تعجب کردم که چرا این حال به من دست داد. شب در خواب دیدم به من گفتند: شکت عنک عصفورة فی الحضرة یک گنجشک پیش خدا از دست تو شکایت کرده است. خیلی ناراحت شدم و توبه کردم. زیاد تضرع و زاری کردم. به اهلبیت علیهم السلام متوسل شدم. روزی از ناراحتی به صحرا رفتم. ناگهان دیدم بچه گنجشکی در دهن ماری است. عصا را بلند کردم. مار، بچه گنجشک را انداخت و فرار کرد. من آن را گرفتم. نوازش کردم و به مادرش رساندم. شب خواب دیدم که به من گفتند: شکرت عنک عصفورة فی الحضرة بچه گنجشکی از تو پیش خدا تشکر کرد. می گفت: آن حال بی توفیقی من برگشت. نظیر اینها فراوان است. اهل دل در این باره چیزها دارند.
گناه، انسان را به سقوط می کشاند. هر چه باشد؛ کوچک یا بزرگ. اما گناهی که اگر انسان آن را جبران نکند، توجه نکند، آدم را بیچاره می کند، حق الناس است و خیلی مشکل است.
عبدالرحمن بن سیابه، یکی از اصحاب امام صادق علیه السلام از دنیا رفت. دوستان او جمع شدند و پولی به پسر او به عنوان امانت دادند تا با آن کار کند؛ و گفتند که ما این پول را به تو قرض می دهیم و تو کار کن. وقتی سرمایه ای پیدا کردی، پول ما را پس بده. اتفاقاً خدا هم به او برکت داد و توانست در یکسال قرضش را بدهد و یک مکه هم برود. اینها مکه می رفتند برای اینکه خدمت امام علیه السلام برسند. می گوید رفتم مکه و برگشتم. به مدینه خدمت امام صادق علیه السلام من و آن حضرت تنها بودیم. امام علیه السلام فهمیدند پدرم از دنیا رفته متأثر شدند. بعد به من گفتند چکار می کنی؟ من هم قضیه را برای آقا عرض کردم. هنوز حرف من تمام نشده بود فرمود: با مال مردم چه کردی؟ گفتم: آقا! اول مال مردم را رد کردم بعد مکه و الآن خدمت شما آمدم. امام علیه السلام تبسم کردند و فرمودند بارک الله. و فرمودند مواظب حق مردم باش تا شریک مال مردم باشی. نظیر این چیزها فراوان است. بنابراین تقاضائی که از شما زن و مرد دارم این است که گناه نکنید. به خصوص مواظب باشید حق الناس به گردن شما نباشد که حق الناس مشکل است مشکل.

سوء ظن

سوء ظن به دیگران یک مرتبه ای از حق الناس است. یعنی انسان به مردم بدبین باشد. حالا این بدبینی خانم به شوهرش باشد یا شوهر به خانمش؛ رفیق به رفیقش یا اینکه یک بیگانه به یک بیگانه. این سوء ظن، راجع به ناموس باشد، راجع به مال باشد، راجع به چیزی عرفی باشد، یا هر چیز دیگر. بدبینی یا بدگمانی گناه بزرگی است. گناه به اندازه ای بزرگ است که قرآن شریف می فرماید:
اذ تلقونه بالسنتکم وتقولون بافواهکم ما لیس لکم به علم وتحسبونه هیناً وهو عند الله عظیم(96)
می گوید سوء ظن به دیگران پیدا می کنی. این قدر هم بی حیا هستی که به زبان می آوری. خیال می کنی کار کوچکی کردی. در حالی که این گناه بزرگی است پیش خدا. یعنی گناه کبیره است. در جای دیگر می فرماید:
و لا تقف ما لیس لک به علم ان السمع والبصر والفؤاد کل اولئک کان عنه مسئولاً(97)
بد گمان مباش. از تخیل ها پیروی نکن. از توهم ها پیروی نکن. برای اینکه در روز قیامت از چشم تو، از گوش و از دل تو، سؤال می شود. و گوش و دل تو علیه تو جواب می دهند. یعنی آدم بدگمان، در روز قیامت، دلش علیه او شهادت می دهد. چنانچه اگر چیزی گفته باشد، زبان او علیه او شهادت می دهد. اگر هم کاری کرده باشد دست و پایش علیه او شهادت می دهند.
امیر المؤمنین علیه السلام نصیحت می کند و می فرماید: ضع امر اخیک علی احسنه(98) هر چه از دیگران دیدی، برای آن محمل خوب درست بکن. مواظب باش به دیگران گمان بد نبری. امیر المؤمنین و امام صادق علیه السلام می فرمایند: انسان باید تا می تواند گفتار و کردار دیگران را حمل بر خوبی کند تا هفتاد محمل. و اگر بعد از هفتاد محمل دیگر نتوانست، نگوید بد است، بگوید من چقدر بدم که نتوانستم محمل درست کنم.
و امیر المؤمنین علیه السلام می فرماید: ... هر سخنی که از دهان کسی خارج شد تا احتمال درستی و نیکی در آن می یابی حمل بر فساد مکن(99) تا می شود محمل درست کن و اگر نتوانستی خود را ملامت کن، بدان خودت سلامت نفس نداری، و الا اگر سلامت نفس داشتی، اگر مهذب بودی، اگر یک انسان بودی، سوء ظن به دیگران نداشتی.
بعضی اوقات این سوء ظن مفسده ها بار می آورد مثلاً شما می بینید کسی دارد کسی را نگاه می کند، سوء ظن می بری که نگاه به نامحرم می کند. به این هم اکتفا نمی کنی. تفسیق می کنی؛ شیطان هم که به کم قانع نیست. این سوء ظن تو کم کم گناه روی گناه؛ بعد هم می گوئی اصلاً مسلمان نیست! اگر یک بررسی بکنید می بینید افرادی نظیر گروه فرقان، نظیر منافقین و امثال اینها، که امثال مطهری را کشتند، از همین جا شروع کردند. یعنی سوء ظن به مطهری بردند و آن مرد کم نظیر، و آن عالم عامل، و آنکه نماز شبش ترک نشد تا مرد، و آنکسی که دلش می تپید برای اسلام، او را با همین سوء ظن تفسیق کردند و بعد تکفیر و با همان تکفیر مطهری را کشتند. قضیه مرحوم بهشتی مگر چنین نشد؟ آن مردی که لیاقت همه چیز را داشت. آن مردی که در سیاست، در علم، در درایت، بسیار بالا بود. آن مردی که راستی یک فرد فوق العاده بود. مردی که امام قده برای شهادتش گریه نمی کردند برای مظلومیتش گریه می کردند. یعنی اینقدر مظلوم واقع شده بود که حضرت امام رضوان الله تعالی علیه می فرمودند: من دلم برای مظلومیت دکتر بهشتی می سوزد. شهادت هفتاد و دو تن در حزب جمهوری اسلامی؛ اینها از باب نمونه است. این قضیه سوء ظن در میان مردم فراوان است. مخصوصاً در میان مردهای خشک مقدس نادان. یعنی مثلاً با خانمش دارد می رود و خانمش نگاه به مغازه می کند؛ یک دفعه به ذهنش می آید که خانمش به نامحرم نگاه کرده. همین، یک خاری در ذهن و روحش می شود. همین جا می گوید معلوم می شود خانم من آن عفت را ندارد. برای اینکه چشم چرانی می کند. این خار مرتب صدمه می زند و شیطان هم مرتب دامن به آتش می زند. یک دفعه می رسد به آنجائی که همین سوء ظن کم کم به یقین تبدیل می شود و یقین پیدا می کند که خانمش بی عفت است؛ و بعد هم منجر به طلاق می شود. یا اینکه شوهر خانم یکی دو ساعت دیر می آید. این دیر آمدن باعث می شود که حسادتش گل می کند. اینجا دیگر غیرت یا خشک مقدسی هم نیست؛ و همین خاری می شود در روح این خانم. وقتی شوهر می آید، اگر خانم پرخاشگر باشد، پرخاشگری شروع می شود؛ که گناهش به اندازه ای است که زن پرخاشگر اگر بدون توبه از دنیا برود، با زبان در جهنم آویزان می شود. یا اینکه اگر زن توداری باشد آن خار، روحش را اذیت می کند. کم کم یقین پیدا می کند که شوهرش دنبال ازدواج است. اینجا است که کم کم منجر به مفاسد بزرگ می شود. بعضی اوقات خانم، برای همین بدگمانی خود، برای اینکه از شوهرش انتقام بگیرد، بی عفت می شود. شوهرش پاک است اما سوء ظن خانم کار را به جای باریک می کشاند. من تقاضا دارم به یکدیگر سوء ظن نداشته باشید. مخصوصاً زن راجع به شوهر و شوهر راجع به زن. این سوء ظن حرام است و گناهش بزرگ است. گاهی منجر به طلاق می شود. گاهی منجر به جنایت بچه ها می شود. بچه ها را عقده ای بار می آورد.

منفی بافی

صحبت دیگر راجع به منفی بافی است. یعنی انسان بعضی اوقات اینطور است که خوبیها را نمی بیند. آنچه که می بیند بدیها است. حالت مگس برای او پیدا می شود.
مثلاً مرد وارد خانه می شود. خانمش از صبح تا شب هم بچه داری کرده و هم خانه داری. غذا پخته و خودش را مهیا کرده است برای آمدن شوهرش. شوهر وارد می شود و آن همه زحمتهای خانمش را نمی بیند. می گردد اینطرف و آن طرف یک چیزی را پیدا کند، و بالأخره پیدا می کند. می بیند چادر خانمش آن گوشه افتاده، دادش بلند می شود که چرا اینقدر نامرتبی. با این حرف زحمتهای فراوان از صبح تا شب خانم از بین می رود. شوهر هم با این جمله اش حتماً جهنمی می شود؛ و اگر توبه نکند با این زبان در جهنم آویزان می شود. این زبان در قیامت به اندازه ای بلند می شود که اهل محشر آن را پایمال می کنند. به اندازه ای گناه، بزرگ است که اگر بدون توبه از دنیا برود، فشار قبر دارد. زیر منگنه الهی، شب اول قبر له می شود. و نتیجه دنیایی اش، سردی خانم در خانه داری و شوهرداری و بچه داری است.
گاهی زن منفی باف است. مثلاً شوهرش از صبح تا عصر زحمت کشیده خرج خانه را اداره کند. وقتی شوهرش به خانه می آید، حواسش پرت است، دستهایش را نمی شوید و یا کاری دیگر مثل این. اما این زن همه خوبیها را فراموش می کند و همین کار بد را می گیرد. دادش بلند می شود. به این می گویند منفی بافی. به این می گویند خانم پرخاشگر جهنمی.
راجع به اجتماع هم همینطور است. رفیقش کارهای خوب فراوانی دارد؛ اما هیچ کدام را نمی بیند. ولی اگر از او یک نافرمانی ببیند، همین را علم می کند؛ هم رو در رویش هم پشت سرش؛ اینطرف و آنطرف می گوید. یا وقتی چند نفر در مجلسی نشسته اند غیبت شروع می شود. غیبت پشت سر یکی از رفقایشان. مثلاً رفیقی در میانشان هست، وقتی بلند می شود و می رود، فوراً شروع می کنند به غیبت کردن! و تا مجلس هست گوشت مرده می خورند. تا مجلس هست گناه بدتر از زنا می کنند.
وقتی که حساب می کنیم می فهمیم که همه اینها منفی بافند. آن آقائی که غیبتش را می کردند، خوبی های زیادی داشته؛ اما به جای تعریف کردن از او، غیبت می کنند. لذا افرادی که غیبت می کنند، بدانند منفی بافند؛ بدانند از نظر دل خرابند؛ بدانند صفت رذیله ای به نام تخیل و توهم و صفت رذیله ای به نام منفی بافی در دلشان حکم فرماست. و این صفت اگر در دلی رسوخ کرد، باید آتش جهنم آن را پاک کند. افرادی که غیبت می کنند چرا خوبی دیگران را نمی گویند؟
یک وقت حضرت عیسی علیه السلام با حواریون رد می شدند. به یک بز مرده ای رسیدند. یکی دم بینی اش را گرفت و تند رد شد و گفت بوی گندی می دهد. دومی یک عیب دیگر آن را گفت. هر کسی یک چیزی می گفت. اما حضرت عیسی علیه السلام نگاهی به این بز مرده کردند و فرمودند: به به! چه دندانهای سفیدی دارد! یعنی حضرت عیسی علیه السلام عملاً به ما می گوید: آقا مثبت باف باش، نه منفی باف. بالأخره افراد، خوبی های زیادی دارند. چرا خوبیها را رها می کنی و بدیها را می گیری؟ چرا حالت بلبل را نداری؟ بلبل وقتی وارد باغ می شود، اگر در تمام این باغ فقط یک گل باشد، می رود روی آن گل. هیچ وقت نزدیک جاهای کثیف و بدبو نمی رود. چرا مثل زنبور عسل نیستیم که وقتی وارد باغ می شود دنبال گل خوب می گردد؟ حتی اگر روی گل مناسب ننشست، زنبورهای نگهبان او را دم کندو دو نصفش می کنند. چرا بلبل نباشیم تا اهل بهشت باشیم؟ چرا مگس باشیم تا جای ما در جهنم باشد؟ همین طوری که جای مگس در کثافتها است، آدم منفی باف هم جایش در جهنم است. بگردید خوبیهای مردم را پیدا کنید. به خصوص زن راجع به شوهر و شوهر راجع به زن.
آقا! از شما تقاضا دارم وقتی که وارد خانه شدی، از خانمت تشکر کن. خانم! تو هم سعی کن از شوهرت تشکر کنی. ندیده بگیرید بدیهای یکدیگر را. نکات مثبت یکدیگر را در نظر بگیرید. بی وفا نباشید. انسانهائی که خود را نساخته اند بی وفا هستند.
قرآن می فرماید:
قتل الانسان ما اکفره(100)
مرگ بر این انسان که اینقدر بی وفاست.
یک خانمی چند سال به شوهرش خوبی می کند، حالا یک روز بدی کند، یک روز بدون اجازه از خانه بیرون برود، تمام خوبیها فراموش می شود. نمی شود گفت که این مرد است، بلکه این نامرد است؛ و همچنین بعضی از زنها.
بنابراین تقاضا دارم با عینک خوش بینی وارد جامعه بشوید. انسان با عینک سیاه، همه جا را سیاه می بیند. با عینک سیاه به مردم نگاه نکنید. در روایات آمده است که رفیق خوب آنکسی است که خوبیهائی را که به دیگری می کند نمی بیند، اما خوبی های دیگران را فراموش نمی کند.
امیدواریم این دو نکته مهم اخلاقی را به کار گیرید و این صفت رذیله تخیل اجتماعی را، اگر داشته باشید، به مروز زمان رفع کنید و با دل پاک وارد صف محشر بشوید.
قرآن می فرماید:
یوم لا ینفع مال ولا بنون الا من اتی الله بقلب سلیم(101)
در روز قیامت هیچ چیز به درد نمی خورد مگر دل پاک.