فهرست کتاب


اخلاق در خانه جلد 2

آیت الله حسین مظاهری‏‏

3 - یقین

قسم سوم یقین است. یقین آن چیزی است که از ایمان حرفی و تقلیدی گذشته و به ایمان استدلالی رسیده است. از باور عقلی هم گذشته است و دل باور کرده است. یعنی ایمان در دل رسوخ کرده است و دل باور کرده است. به این می گویند یقین.
یقین یعنی ثبات، یعنی رسوخ در دل. دل باور کرده. وقتی دل باور کرده باشد دیگر نتیجه اولش این است که کاربرد عجیبی دارد. یک نیروی کنترل کننده ای است برای انسان در گناه. دیگر گناه نمی کند. وقتی گناه جلو بیاید، مثل بید می لرزد.
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم رسمشان این بود که وقتی می خواستند به جنگ بروند، چند نفر از جوانها را برای سرپرستی خانواده های رزمندگان، در مدینه باقی می گذاشتند. در یکی از جنگها، جوانی سرپرستی چند خانه را به عهده گرفته بود. یک روز صبح که این جوان آمد و در یکی از خانه ها را زد، زن صاحبخانه، زنی که زنی که شوهرش رفته بود برای جهاد پشت در آمد. مرد از او پرسید چه لازم داری؟ آن زن هم آنچه را لازم داشت، گفت.
نمی دانم چه شد؛ اما بالأخره شهوت آن جوان تحریک شد. اما چرا؟ نمی دانم. آیا آن زن بد حرف زد؟ آیا این مرد چشمش به آن خانم افتاد؟ نمی دانم. خانمها! آقایان! سفارش می کنم وقتی که به یکدیگر برخورد کردید، بدانید که شیطان در آن وقت خیلی کار می کند. شیطان به حضرت نوح گفت: ای نوح! بدان وقتی با یک زن تماس پیدا کردی، وقتی یک زن و مرد نامحرم مقابل هم شدند، من آنجا خیلی کار می کنم. خانم! بدان یک جمله شهوت انگیز تو، آقا! یک چشم چرانی تو، ممکن است به جاهای بدی بکشد. بالأخره این مرد وارد خانه شد و دستش را به سینه خانم گذاشت.
مرادم اینجاست. مرادم یقین خانم است؛ آن یقینی که در دلش رسوخ کرده بود و باور کرده بود خدا هست، بهشت هست، جهنم هست.
ناگهان لرزید! رنگش تغییر کرد؛ و با یک حالتی که حرف از دل برآید و بر دل بنشیند گفت: چه می کنی؟! النار! النار! النار! گفت این کار تو آتش است، آنهم آتش جهنم.
حرف خانم آمد و بر دلی که او هم خدا و بهشت و جهنم را باور داشت، و باور داشت اگر دستی به سینه نامحرم بخورد، این دست، بدون توبه، جهنمی است، نشست. ناگهان این مرد هم فریاد زد: النار! النار! النار! روز اول، روز دوم، کم کم نتوانست در مدینه بماند؛ به بیابان رفت تا پیامبر بیاید.
در آنجا ریاضت دینی می کشید و عبادت می کرد؛ و مرتب می گفت: النار! النار! تا اینکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به مدینه بازگشتند. به ایشان خبر واقعه را دادند. پیغمبر فرستادند آن مرد را آوردند. به او گفته شد که توبه تو قبول شد؛ اما چیزی که برای او مشکل است این است که صورتش در صورت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیفتد.
زن و مرد! این جلسه ما الآن در محضر خداست. در محضر مقدس پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم است. در محضر مقدس حضرت ولی عصر علیه السلام است. آقا! بدان که چشم چرانی تو در مغازه، خانم! بدان که رو نگرفتن تو و بی حجابی و بد حجابی تو در کوچه، در محضر مقدس امام زمان علیه السلام است. ببین امام زمان از دست تو راضی است یا نه؟ ببین از این حرفها راضی است یا نه؟
وقتی آن جوان آمد، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نماز می خواندند. جوان منتظر شد. بعد از نماز پیامبر به منبر رفتند. این جوان سرش پایین است و خجالت می کشد. اتفاقاً پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم سوره تکاثر را شروع کردند:
بسم الله الرحمن الرحیم الهیکم التکاثر حتی زرتم المقابر کلا سوف تعلمون ثم کلا سوف تعلمون کلا لو تعلمون علم الیقین لترون الجحیم ثم لترونها عین الیقین ثم لتسئلن یومئذ عن النعیم
اتفاقاً این سوره درباره یقین هم صحبت می کند.
فرمود: دنیا مردم را مشغول کرده است. ای کاش این مردم یقین داشتند و می دانستند جهنمی است، می دانستند روز قیامت این جهنم را ملاقات می کنند و می بینند. ای کاش می دانستند که گناه انسان را به جهنم می برد؛ و در جهنم از اینها سؤال می شود که آقا! ولایت داشتی و در محضر امام زمان علیه السلام بودی، اما باز گناه می کردی؟
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مشغول خواندن این سوره بودند و جوان هم داشت فکر می کرد. ناگهان جوان صیحه ای زد و غش کرد و نقش بر زمین شد. اطرافش را گرفتند، دیدند از خجالت مرده است. به این می گویند یقین، آن هم مرتبه اول یقین.
وقتی که یقین برای انسان پیدا شد، اگر خانم دستش به دست نامحرم بخورد، بدنش تا شب می لرزد. ناراحت است. اگر از او بپرسند چرا ناراحتی؟ می گوید: در مغازه خواستم از کاسب جنس بگیرم، دستم به دستش خورد. می گویند که عمدی نبود، گناه نکردی. می گوید بله؛ اما دست نامحرم به دستم خورد. وای وای! این را می گویند یقین.
زن اگر ایمان نداشته باشد، ایمانش حرفی باشد، در مغازه با کاسب حرف می زند؛ خنده می کند؛ حتی مثلاً برای خریدن چادر در مقابل آئینه می ایستد؛ و این کار را در مقابل کاسب انجام می دهد. این را می گویند مسلمان حرفی. و آن را می گویند مسلمانی که ایمان در دلش رسوخ کرده است.

جلسه پنجم: فضیلت یقین

در جلسه قبل گفتیم که ایمان به اصول دین، به سه قسم تقسیم می شود:
1- ایمان تقلیدی یا حرفی.
2- ایمان استدلالی یا ایمان عقلی.
3- ایمان عاطفی یا قلبی؛ و گفتیم آن نیروئی که کنترل کننده انسان ایمان قلبی است نه ایمان حرفی و عقلی. گرچه ایمان استدلالی هم عالی است؛ و هر کس به فراخور حالش، مخصوصاً جوانها، باید ایمان استدلالی داشته باشد.
در روایات می خوانیم که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با اصحاب رد می شدند. برخورد کردند به پیرزنی که با دوک خودش مشغول نخ ریسی بود. پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از او سؤال کردند که به چه دلیل خدا را شناختی؟ معلوم می شود که آن حضرت از پیرزن بی سواد هم دلیل می خواهند؛ ایمان استدلالی می خواهند. پیر زن جواب خوبی داد. جواب داد که این چرخ کوچک من برای گردش خود به دست من احتیاج دارد. اگر دست من نباشد، این چرخ از حرکت می ایستد. آیا عالم به این پهناوری احتیاج به یک محرک ندارد؟ پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: علیکم بدین العجائز که این دو تا معنی دارد. یک معنایش این است که شما هم باید ایمان استدلالی داشته باشید. یکی هم اشاره به برهان حرکت دارد. و شاید بعد از برهان نظم و برهان صدیقین؛ بهترین برهانها باشد. ولی در هر حال استفاده می کنیم که هر کس به فراخور حالش باید برا اصول دین دلیل داشته باشد. اگر چه همان طور که قبلاً توضیح دادیم کاربرد ندارد. نمی تواند انسان را در بن بست ها، در طوفانها، در امتحانها نجات بدهد. به قول شاعر:
پای استدلالیان چوبین بود - پای چوبین سخت بی تمکین بود
لذا، ایمان منحصر می شود به ایمان عاطفی؛ و از قرآن فهمیده می شود که خداوند این ایمان را از ما می خواهد.
در سوره حجرات می خوانیم: عده ای به خدمت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آمدند و به آن حضرت گفتند: یا رسول الله ایمان به تو داریم. فرمود: شما ایمان ندارید، بلکه اسلام آورده اید. برای اینکه ایمان شما ایمان حرفی و ایمان استدلالی است. هنوز ایمان در دل شما رسوخ نکرده است. ایمان، کسی دارد که در دل او رسوخ کرده باشد و شک و شبهه ای برای او نباشد.
قالت الاعراب امنا قل لم تؤمنوا ولکن قولوا اسلمنا ولما یدخل الایمان فی قلوبکم(47)
گفتند: ایمان داریم. بگو: نه، ایمان ندارید. فقط تسلیمید. زیر پرچم اسلامید. برای اینکه ایمان در دل شما وارد نشده است. بعد می فرماید:
انما المؤمنون الذین امنوا بالله ورسوله ثم لم یرتابوا(48)
ایمان کسی دارد که ایمانش قلبی باشد؛ اگر یقین نباشد نقطه جهل و شک در او موجود است؛ و همانها هم که ایمان استدلالی دارند از شبهه و جهل و توهم و وسوسه نجات پیدا نکرده اند. ایمانی که به درد ما می خورد قرآن آن را می خواهد بلکه با کلمه انما می گوید می خواهم، ایمان یقینی و قلبی است؛ ایمان عاطفی است.

مراتب یقین

یقین، مراتبی دارد. یقین مثل نور است. همین طور که نور مراتب دارد. یک لامپ بیست شمعی و یک لامپ هزار شمعی یا بیشتر است. یقین هم مثل نور است. وقتی تابید در دل، گاهی دل را روشن می کند. اما نظیر لامپ صد شمعی که یک اطاق را روشن می کند. گاهی هم به یک مرتبه ای می رسد - نظیر یک لامپ هزار شمعی که در یک اطاق روشن بشود - فضای دل را خیلی روشن می کند. لذا یقین به گفته فلاسفه، ذات تشکیک است یعنی مراتب دارد؛ همه مراتبش خوب است. مرتبه ای که فعلاً در نظر ماست مرتبه اول است. اما معلوم است هر چه بالا رود بهتر.
علمای علم اخلاق یقین را سه مرتبه دانسته اند:
علم الیقین؛ عین الیقین؛ حق الیقین؛ و معلوم است هر کدام از این سه قسم خود مراتب دارد. که الآن مورد بحث ما نیست. مرتبه اول یقین، انسان را از گناه باز می دارد. او را به انجام واجبات وا می دارد. نماز اول وقت او و روزه او بجاست. اجتناب از گناه بجاست؛ و بالأخره به طور خودکار، به طور ناخودآگاه، اهمیت به واجبات می دهد؛ اجتناب از گناه می کند. این مرتبه اول یقین که همان مرتبه اول ایمان عاطفی است. در مرتبه بعدش به مستحبات و مکروهات نیز اهمیت می دهد. شبهات را به جا نمی آورد. اگر در چیزی شک کرد که آیا چنین است یا نه، نمی کند. به طور مسلم شایعه در زبان او نیست. حرفهای بدون استدلال نیست. اگر می گوید با استدلال می گوید. و اگر می شنود با استدلال می شنود؛ و بالأخره هر چه که شبهه است در زبان او نیست. در قسم سوم کم کم می رسد به یک مقامی که می تواند ادعا بکند اگر دنیا یک طرف و گناه یک طرف، من گناه را انجام نمی دهم و به دنیا پشت پا می زنم. همان جمله ای که امیر المؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه دارد. این جمله فقط مال آن حضرت نیست. شیعیان علی علیه السلام اگر یقینشان به مرتبه عالی رسیده باشد، اگر یقینشان لااقل به مرتبه عین الیقین رسیده باشد، می توانند این ادعا را بکنند.
امیر المؤمنین علیه السلام می فرماید:
والله لو اعطیت الاقالیم السبعة بما تحت افلاکها علی ان اعصی الله فی نملة اسلبها جلب شعیرة ما فعلته(49)
می فرماید: به خدا قسم، اگر عالم هستی را به من بدهند و بگویند گناه بکن؛ آن هم گناه کوچک؛ که پوسته جو را بدون جهت از دهن مورچه بگیر؛ این کار را نمی کنم. این جمله حضرت به دلیل عصمتش نیست. برای مقام امامتش نیست. و به آن حضرت یا سایر ائمه یا پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم امثال اینها اختصاص ندارد. این جمله سرمشق است برای ما. یعنی باید شما ایمانتان به مقام بالا برسد. باید کار بکنید تا ایمان شما، نور دل شما، شما را به مقامی بلند برساند که اگر همه دنیا را به شما بدهند برای اینکه شما یک گناه کنید. یقین داشته باشید نمی کنید. نیروی کنترل کننده می تواند به این اندازه قوی باشد. از نظر تاریخ و تجربه برای ما اثبات شده است. در تاریخ خوانده ایم و از بزرگان دیده ایم که حاضرند تمام دنیا را فدا کنند برای خاطر اینکه دو رکعت نماز از آنها از بین نرود.