فهرست کتاب


منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

خاتمه در ذكر مقتل عبداللَّه بن الحسن بن الحسن [بن ] على بن ابى طالب(علیه السلام)

و مقتل پسران او محمّد و ابراهیم بر حسب آنچه وعده كردیم در هنگام تعداد فرزندان امام حسن(علیه السلام) :
مخفى نماند كه چون ولید بن یزید بن عبدالملك بن مروان كشته شد و سلطنت بنى امیّه رو به ضعف و زوال آورد جماعتى از بنى عبّاس و بنى هاشم كه از جمله ایشان بود ابو جعفر منصور و برادران او سفّاح و ابراهیم بن محمّد و عموى او صالح بن على و عبداللَّه محض (913) و دو پسران او محمّد و ابراهیم و برادرش محمّد دیباج و غیر ایشان در ابواء جمع گشتند و اتّقاق كردند كه با پسران عبداللَّه محض بیعت كنند و یك تن از ایشان را به خلافت بردارند از میانه محمّد بن عبداللَّه را اختیار كردند؛ چه او را مهدى گفتند و از خانواده رسالت گوشزد ایشان گشته بود كه مهدى آل محمّد(علیهم السلام) كه همنام پیغمبر است مالك ارض شود و شرق و غرب عالم را پر از عدل و داد كند بعد از آنكه از ظلم و جور مملوّ شده باشد. لاجرم ایشان دست بیعت با محمّد دادند و با او بیعت كردند پس كس فرستادند و عبداللَّه بن محمّد بن عمر بن على(علیه السلام) و حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) را طلبیدند، عبداللَّه محض گفت كه حضرت صادق(علیه السلام) را بیهوده طلبیدید، زیرا كه او رأى شما را به صواب نخواهد شمرد. چون آن جناب وارد شد عبداللَّه موضعى برایش گشود و آن جناب را نزد خود نشانید و صورت حال را مكشوف داشت. حضرت فرمود این كار نكنید؛ چه آنكه اگر بیعت شما به محمّد به گمان آن است كه او همان مهدى موعود است این گمان خطا است و این مهدى موعود نیست و این زمان، زمان خروج او نیست و اگر این بیعت به جهت آن است كه خروج كنید و امر به معروف و نهى از منكر نمائید باز هم بیعت با محمّد نكنیم؛ چه آنكه تو شیخ بنى هاشمى چگونه تورا بگذاریم و با پسرت بیعت كنیم؟ عبداللَّه گفت: چنین نیست كه تو مى گوئى لكن حسد ترا از بیعت با ایشان باز مى دارد، و حضرت دست بر پشت سفّاح گذاشت و فرمود: به خدا سوگند كه این سخن از در حسد نیست بلكه خلافت از براى این مرد و برادران او و اولاد ایشان است نه از براى شماها؛ پس دستى بر كتف عبداللَّه محض زد و فرمود: به خدا قسم كه خلافت بر تو و پسران تو فرود نخواهد آمد همانا هر دو پسران تو كشته خواهند شد، این بگفت و برخاست و تكیه فرمود بر دست عبدالعزیز بن عمران زهرى و بیرون شد و با عبدالعزیز فرمود كه صاحب رداى زرد یعنى منصور را نگریستى؟ گفت: بلى، فرمود: به خدا سوگند كه او عبداللَّه را خواهد كشت. عبدالعزیز گفت: محمّد رانیز خواهد كشت؟ فرمود: بلى. عبدالعزیز گفت: در دل خود گفتم به پرودگار كعبه كه این سخن از روى حسد است و از دنیا بیرون نرفتم تا دیدم چنان شد كه حضرت خبر داده بود.
بالجمله؛ اهل مجلس نیز بعد از رفتن آن حضرت متفرّق شدند، عبدالصمد و منصور در عقب آن حضرت رفتند تا به آن جناب رسیدند گفتند: آیا واقع دارد آنچه در مجلس گفتى؟ فرمود: بلى، واللّه و این از علومى است كه به ما رسیده. بنى عبّاس سخن آن حضرت را استوار دانستند و از آن روز دل بر سلطنت بستند و در اِعداد كار شدند تا هنگامى كه ادراك كردند.
رَوى شَیْخُنَا الْمُفید عَنْ عَنْبَسَةِ بْنِ نَجادِ الْعابِدِ قالَ: كانَ جَعفَرُ بْنُ محمّد(علیهماالسلام) اِذا رَاى مُحَمَّدَ بْنَ عَبْدِاللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ تَغَرْغَرَتْ عَیْناهُ ثُمَّ یَقُولُ:« بِنَفْسی هُوَ اِنَّ النّاسَ لَیَقُولُونَ فیهِ وَاِنَّهُ لَمَقْتُوُلٌ لَیْسَ هذا فی كِتابِ عَلىٍ (علیه السلام) مِنْ خُلَفآءِ هذِهِ الاُمَّةِ(914)
مؤلف گوید: اگر چه از مخاطبات عبداللَّه محض با حضرت صادق(علیه السلام) سوء رأى او ظاهر گشته لكن اخبار بسیارى در مدح ایشان وارد شده و بعد از این مذكور خواهد شد كه حضرت صادق(علیه السلام) براى ایشان بسیار گریست هنگامى كه ایشان را از مدینه اسیر كرده به جانب كوفه مى بردند و در حق انصار نفرین فرمود و از كثرت حزن و اندوه تب كرده و هم تعزیت نامه براى عبداللَّه و سایر اهل بیت او فرستاد و از عبداللَّه تعبیر فرمود به عبد صالح و دعا كرده در حق ایشان به سعادت و آن تعزیت نامه را سیّد بن طاوس (رضى الله عنه) در «اقبال» ایراد كرده آنگاه فرموده كه این مكتوب حضرت صادق(علیه السلام) براى عبداللَّه و اهل بیت او دلالت مى كند بر آنكه ایشان معذور و ممدوح و مظلوم بوده اند و به حقّ امام، عارف بوده اند و هم فرموده كه اگر در كتب حدیثى یافت شد كه ایشان از طریق آن حضرت مفارق بوده اند آن حدیث محمول بر تقیّه است به جهت آنكه مبادا خروج ایشان را به جهت نهى از منكر نسبت به ائمّه طاهرین(علیهم السلام) دهند و مؤیّد این مقال آنكه خلّاد بن عمیر كندى روایت كرده كه شرفیاب خدمت حضرت صادق(علیه السلام) شدم آن حضرت فرمود: آیا از آل حسین(علیه السلام) كه منصور ایشان را از مدینه بیرون برده خبر دارید؟ ما خبر داشتیم از شهادت ایشان لكن نخواستیم كه آن حضرت را به مصیبت ایشان خبر دهیم، گفتم: امیدوارم كه خدا ایشان را عافیت دهد، فرمود: كجا عافیت براى ایشان خواهد بود این بگفت و صدا به گریه بلند كرد و چندان گریست كه ما نیز از گریه آن حضرت گریستیم. آنگاه فرمود كه پدرم از فاطمه دختر امام حسین(علیه السلام) حدیث كرد كه گفت: از پدرم حسین بن على(علیهماالسلام) شنیدم كه مى فرمود: اى فاطمه! چند نفر از فرزندان تو به شطّ فرات مقتول خواهند شد كه: ما سَبَقَهُمُ الاَْوَّلوُنَ وَلَمْ یُدْرِكْهُمُ الآخِروُنَ.
پس حضرت صادق(علیه السلام) فرمود كه اینك از فرزندان فاطمه بنت الحسین(علیه السلام) جز ایشان كه در حبس شدند كسى دیگر نیست كه مصداق این حدیث باشند لاجرم ایشانند آن كسانى كه به شطّ فرات مقتول شوند؛ پس سیّد بن طاوس چند خبرى در جلالت ایشان و در بیان آنكه ایشان را اعتقاد نبود به آنكه مهدى ایشان همان مهدى موعود(علیه السلام) است ایراد فرموده هر كه خواهد رجوع كند به اعمال ماه محرم «اقبال الاعمال»(915)
بالجمله؛ محمّد و ابراهیم پسران عبداللَّه همواره در هواى خلافت مى زیستند و اِعداد خروج مى كردند تا هنگامى كه امر خلافت بر ابوالعبّاس سفّاح درست آمد این وقت فرار كردند و از مردم متوارى شدند امّا سفّاح، عبداللَّه محض را بزرگ مى داشت و فراوان اكرام مى كرد.
سبط ابن الجوزى گفته كه یك روز عبداللَّه گفت كه هیچگاه ندیدم كه هزار هزار درهم مجتمعاً در نزد من حاضر باشد. سفّاح گفت: الآن خواهى دید و بفرمود هزار هزار درهم حاضر كردند و به عبداللَّه عطا كرد.(916)
وابوالفرج روایت كرده كه چون سفّاح بر مسند خلافت نشست، عبداللَّه و برادرش حسن مثلّث بر سفّاح وفود كردند سفّاح ایشان را عطا داد و رعایت نمود و به زیاده عبداللَّه را تكریم مى نمود ولكن گاه گاهى از عبداللَّه پرسش مى كرد كه پسران تو محمّد و ابراهیم در كجایند و چرا با شما نزد من نیامدند؟ عبداللَّه مى گفت كه مستورى ایشان از خلیفه به جهت امرى نیست كه باعث كراهت او شود و پیوسته سفّاح این سخن را با عبداللَّه مى گفت و عیش او را منغص مى نمود تا یك دفعه با وى گفت كه اى عبدالله! پسران خود را پنهان كرده اى هر آینه محمّد و ابراهیم هر دو تن كشته خواهند شد؛ عبداللَّه چون این سخن بشنید به حالت حزن و كئابت از نزد سفّاح به منزل خود مراجعت كرد. حسن مثلث (در «عمدة الطالب» مكان حسن ابراهیم الغمر، برادرش را ذكر نموده) چون آثار حزن در عبداللَّه دید پرسید كه اى برادر سبب حزن تو چیست؟ عبداللَّه مطالبه سفّاح را در باب محمّد و ابراهیم براى او نقل كرد. حسن گفت: این دفعه كه سفّاح از حال ایشان پرسش كند بگو عمّ ایشان از حال ایشان خبر دارد تا من او را از این سخن ساكت كنم. این دفعه كه سفّاح صحبت پسران عبداللَّه را به میان آورد و عبداللَّه گفت كه عمّ ایشان از حال ایشان خبر دارد. سفّاح صبر كرد تا هنگامى كه عبداللَّه از منزل او بیرون شد حسن مثلث را بخواند و از محمّد و ابراهیم از او پرسش كرد، حسن گفت: اى امیر با شما چنان سخن گویم كه رعیّت با سلطان گوید یا چنان گویم كه مرد با پسر عمّ خود سخن مى گوید؟ گفت: چنان گوى كه با پسر عمّ خود گوئى، گفت: یا امیر! با من بگوى كه اگر خداوند مقدّر كرده كه محمّد و ابراهیم ادراك منصب خلافت كنند تو و تمامت مخلوق آسمان و زمین مى توانند ایشان را دفع دهند؟ گفت: لاواللّه! آنگاه گفت: اگر خداوند مقدّر نكرده باشد خلافت را براى ایشان تمام اهل ارض و سما اگر اتّفاق كنند مى توانند امر خلافت را بر ایشان فرود آورند؟ سفّاح گفت: لاوالله! حسن گفت: پس براى چه امیر از این پیرمرد این همه در این باب مطالبه مى كند و نعمت خود را بر او منغص مى فرماید؟ سفّاح گفت: از پس این دیگر نام ایشان را تذكره نخواهم نمود. و از آن پس تا زنده بود دیگر نام ایشان را نبرد پس سفّاح عبداللَّه را فرمان كرد كه به مدینه برگردد.
و این بود تا زمانى كه سفّاح وفات یافت و كار خلافت بر منصور دوانیقى راست آمد و منصور به جهت خبث طینت و پستى فطرت خویش یكباره دل بر قتل محمّد و ابراهیم بست و در سنه یك صدو چهلم سفر حجّ كرد و از طریق مدینه مراجعت نمود چون به مدینه رسید عبداللَّه را بخواست و از امر پسرانش از او پرسش كرد، عبداللَّه گفت: نمى دانم در كجایند. منصور سخنى چند از راه شتم و شناعت با عبداللَّه گفت و امر كرد تا او را در دار مروان در مدینه حبس نمودند و زندانبان او ریاح بن عثمان بود و از پس عبداللَّه جماعتى دیگر از آل ابوطالب را به تدریج بگرفتند و در محبس نمودند مانند حسن و ابراهیم و ابوبكر برادران عبداللَّه و حسن بن جعفر بن مثنّى و سلیمان و عبداللَّه و على و عبّاس پسران داود بن حسن مثنى و محمّد و اسحاق پسران ابراهیم بن حسن مثنّى و عبّاس و على عابد پسران حسن مثلّث و على فرزند محمّد نفس زكیه و غیر ایشان كه در ذكر اولاد امّام حسن(علیه السلام) بدین مطلب اشاره شد.
بالجمله؛ ریاح بن عثمان جماعت بنى حسن را در زندان در قید و بند كرده و بر ایشان كار را سخت تنگ كرده بود، و در این ایّامى كه در زندان بودند گاه گاهى ریاح بعضى از ناصحین رابه نزد عبداللَّه محض مى فرستاد كه او را نصیحت كند تا شاید عبداللَّه از مكان فرزندانش اطلاع دهد، چون ایشان این سخن را با عبداللَّه به میان مى آوردند و او را در كتمان امر پسرانش ملامت مى نمودند عبداللَّه مى گفت كه بلیّه من از بلیّه خلیل الرحمن بیشتر است؛ چه او مأمور شد به ذبح فرزند خود و آن ذبح فرزند طاعت خدا بود ولكن مرا امر مى كنند كه فرزندان خود را نشان دهم تا آنها را بكشند و حال آنكه كشتن ایشان معصیت خداى مى باشد.(917)
بالجمله؛ تا سه سال در مدینه در حبس بودند تا سال صد و چهل و چهارم رسید، منصور دیگر باره سفر حجّ كرد و چون از مكّه مراجعت نمود داخل مدینه نشد و به رَبَذه رفت چون به ربذه وارد شد ریاح بن عثمان به جهت دیدن منصور از مدینه به ربذه بیرون شد منصور هنگامى كه او را بدید امر كرد برگرد به مدینه و بنى حسن را كه در محبس مى باشند در این جا حاضر كن. پس ریاح بن عثمان به اتّفاق ابوالأزهر زندانبان منصور كه مردى بد كیش و خبیث بود به مدینه رفتند و بنو حسن را با محمّد دیباج برادر مادرى عبداللَّه محض در غل و قید كرده و سلاسل و اغلال ایشان را سخت تر نموده و به كمال شدت و سختى ایشان را به جانب ربذه حركت دادند و هنگامى كه ایشان را به ربذه كوچ مى دادند حضرت صادق(علیه السلام) از وراء سترى ایشان را نگریست و سخت بگریست چندانكه آب دیده اش بر محاسن شریفش جارى گشت و بر طائفه انصار نفرین كرد و فرمود كه انصار وفا نكردند به شرایط بیعت با رسول خدا(صلى الله علیه و آله) ؛ چه آنكه با آن حضرت بیعت كردند كه حفظ و حراست كنند او را و فرزندان او را از آنچه حفظ مى كنند خود را و فرزندان خود را. پس از آن بنا به روایتى آن حضرت داخل خانه شد و تب كرد و تا بیست شب در تب و تاب بود و شب و روز مى گریست تا آنكه بر آن حضرت ترسیدند.
بالجمله؛ بنى حسن را با محمّد دیباج در ربذه وارد كردند و ایشان را در آفتاب بداشتند و زمانى نگذشت و مردى از جانب منصور بیرون آمد و گفت: محمّد بن عبداللَّه بن عثمان كدام است؟ محمّد دیباج خود را نشان داد آن مرد او رابه نزد منصور برد. راوى گفت: زمانى نگذشت كه صداى تازیانه بلند شد و آن تازیانه هائى بود كه بر محمّد مى زدند چون محمّد را برگردانیدند دیدیم چندان او را تازیانه زده بودند كه چهره و رنگ او كه مانند سبیكه سیم بود به لون زنگیان شده بود ویك چشم او به واسطه تازیانه از كاسه بیرون شده بود؛ آنگاه محمّد را بیاوردند و در نزد برادرش عبداللَّه محض جاى دادند. و عبداللَّه، محمّد را بسیار دوست مى داشت در این حال تشنگى سخت بر محمّد غلبه كرده بود طلب آب مى كرد و مردمان به جهت حشمت منصور از ترحّم بر ایشان حذر مى كردند تا هنگامى كه عبداللَّه گفت كه كیست پسر رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را سیراب كند؟ این وقت یك تن از مردم خراسان او را به شربتى از آب سقایت كرد. و نقل شده كه جامه محمّد از صدمت تازیانه و آمدن خون چنان بر پشت او چسبیده بود كه از بدن او كنده نمى شد نخست او را با روغن زیت طلى كردند آنگاه جامه را با پوست از بدن او باز كردند.(918)
وسبط ابن جوزى روایت كرده كه چون محمّد را به نزد منصور بردند منصور از او پرسید كه دو كذّاب فاسق محمّد و ابراهیم در كجایند؟ و دختر محمّد دیباج رقیّه زوجه ابراهیم بود، محمّد گفت: به خدا سوگند كه نمى دانم در كجایند. منصور امر كرد تا چهارصد تازیانه بر وى زدند آنگاه امر كرد كه جامه درشتى بر اوپوشانیدند و به سختى آن جامه را از تن او بیرون كردند تا پوست تن او از بدن كنده شد. و محمّد در صورت و شمایل اَحْسَن ناس بود و بدین جهت او را «دیباج» مى گفتند و یك چشمش به صدمت تازیانه بیرون شد آنگاه او را در بند كردند و به نزد عبداللَّه جاى دادند و محمّد در آن وقت سخت تشنه بود و هیچ كس را جرئت آن نبود كه او را آب دهد عبداللَّه صیحه زد كه اى گروه مسلمانان آیا این مسلمانى است كه فرزندان پیغمبر از تشنگى بمیرند و شما ایشان را آب ندهید؟(919)
پس منصور از ربذه حركت كرد و خود در محملى نشسته بود و معادل او ربیع حاجب بود و بنو حسن را با لب تشنه و شكم گرسنه و سر و تن برهنه با غل و زنجیر بر شتران برهنه سوار كردند و در ركاب منصور به جانب كوفه حركت دادند. وقتى منصور از نزد ایشان عبور كرد در حالى كه در میان محملى بود كه روپوش آن از حریر و دیباج بود عبداللَّه بن حسن كه او را بدید فریاد كشید كه اى ابو جعفر! آیا ما با اسیران شما در بَدر چنین كردیم؟ و از این سخن اشارتى كرد به اسیرى عبّاس جد منصور در روز بدر و رحم كردن جدّ ایشان رسول خدا(صلى الله علیه و آله) به حال او هنگامى كه عبّاس از جهت بند و قید ناله مى كرد و حضرت فرمود كه ناله عبّاس نگذاشت امشب خواب كنم و امر فرمود كه قید و بند را از عبّاس بردارند.
ابوالفرج روایت كرده كه منصور خواست كه صدمه عبداللَّه به زیادت باشد امر كرد كه شتر محمّد را در پیش شتر او قرار دادند، عبداللَّه پیوسته نگاهش بر پشت محمّد مى افتاد و آثار تازیانه مى دید و جزع مى كرد و پیوسته ایشان را با سوء حال به كوفه بردند و در محبس هاشمیّه در سردابى حبس نمودند كه سخت تاریك بود و شب و روز معلوم نبود و عدد ایشان كه در حبس شدند موافق روایت سبط بیست تن از اولاد حسن(علیه السلام) بودند(920) و مسعودى فرموده كه منصور سلیمان و عبداللَّه فرزندان داودبن حسن مثنّى را با موسى بن عبداللَّه محض و حسن بن جعفر رها كرد و مابقى در حبس بماندند تا بمردند و محبس ایشان بر شاطى فرات به قرب و قنطره كوفه بود. والحال مواضع ایشان در كوفه در زمان ما كه سنه سیصد و سى و دو است معلوم است و زیارتگاه است و تمامى در آن موضع مى باشند و قبور ایشان همان زندان است كه سقف آن را بر روى ایشان خراب كردند و هنگامى كه ایشان در زندان بودند ایشان را براى قضاء حاجت بیرون نمى كردند لاجرم در همان محبس قضاء حاجت مى نمودند و به تدریج رائحه آن منتشر گشت و بر ایشان از این جهت سخت مى گذشت.
بعضى از موالى ایشان مقدارى غالیه بر ایشان بردند تا به بوى خوش او دفع بویهاى كریهه كنند. و بالجمله؛ به سبب آن رائحه كریهه و بودن در حبس و بند، وَرَم در پاهایشان پدید گشت و به تدریج به بالا سرایت مى كرد تا به دل ایشان مى رسید و صاحبش را هلاك مى كرد و چون محبس ایشان مظلم و تاریك بود اوقات نماز را نمى توانستند تعیین كنند لاجرم قرآن را پنج جزء كرده بودند و به نوبت در هر شبانه روز یك ختم قرآن قرائت مى كردند و هر خمسى كه تمام مى گشت یك نماز از نمازهاى پنجگانه به جا مى آوردند و هر گاه یكى از ایشان مى مرد جسدش پیوسته در بند و زنجیر بود تا هنگامى كه بو بر مى داشت و پوسیده مى گشت و آنها كه زنده بودند او را بدین حال مى دیدند و اذیّت مى كشیدند.(921)
و سبط ابن جوزى نیز شرحى از محبس ایشان بدون ذكر آوردن غالیه بر ایشان نقل نموده و ما نیز در سابق در ذكر حال حسن مثلّث و تعداد فرزندان او اشاره بدین محبس كردیم در میان ایشان على بن الحسن المثلّث كه معروف به علىّ عابد بوده در عبارت و ذكر و صبر بر شدائد ممتاز بود.
و در روایتى وارد شده كه بنو حسن اوقات نماز را نمى دانستند مگر به تسبیح و اَوْراد على بن الحسن؛ چه او پیوسته مشغول ذكر بود و بحسب اوراد خود كه موظف بود بر شبانه روز مى فهمید دخول اوقات نماز را.(922)
ابوالفرج از اسحاق بن عیسى روایت كرده كه روزى عبداللَّه محض از زندان براى پدرم پیغام داد كه نزد من بیا، پدرم از منصور اذن گرفت و به زندان نزد عبداللَّه رفت. عبداللَّه گفت: ترا طلبیدم براى آنكه قدرى آب براى من بیاورى؛ چه آنكه عطش بر من غلبه كرده؛ پدرم فرستاد از منزل سبوى آب براى عبداللَّه آوردند. عبداللَّه چون سبوى آب را بردهان نهاد كه بیاشامد ابوالأزهر زندانبان رسید دید كه عبداللَّه آب مى خورد، در غضب شد چنان پا بر آن سبو زد كه بر دندان عبداللَّه خورد و از صدمت آن دندانهاى ثنایاى او بریخت.(923)
و بالجمله؛ حال ایشان در زندان بدین گونه بود و به تدریج بعضى بمردند و بعضى كشته كشتند، و عبداللَّه با چند تن دیگر از اهل بیت خود زنده بود تا هنگامى كه محمّد و ابراهیم پسران او خروج كردند و مقتول گشتند و سَر ایشان را براى منصور فرستادند و منصور سر ابراهیم را براى عبداللَّه فرستاد آنگاه ایشان نیز در زندان بمردند و شهید گشتند.
سبط ابن الجوزى و غیره نقل كرده اند كه پیش از آنكه محمّد بن عبداللَّه كشته شود عامل منصور ابوعون از خراسان براى او نوشت كه مردم خراسان بیعت ما را مى شكنند به سبب خروج محمّد و ابراهیم پسران عبدالله، منصور امر كرد محمّد دیباج را گردن زدند و سر او را به جانب خراسان فرستاد كه اهل خراسان را بفریبند و قسم یاد كرد كه این سر محمّد بن عبداللَّه بن فاطمه بنت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) است تا مردم خراسان از خیال خروج با محمّد بن عبداللَّه بیفتند(924) اكنون شروع كنیم به مقتل محمّد بن عبداللَّه محض.

ذكر مقتل محمّد بن عبداللَّه بن الحسن بن على بن ابى طالب(علیه السلام) ملقّب به «نفس زكیه»

محمّد بن عبداللَّه مُكَنّى به ابو عبداللَّه و ملقّب به «صریح قریش» است؛ چه آنكه یك تن از امّهات و جدّات او امّ ولد نبودند، مادر او هند دختر ابى عبیدة بن عبداللَّه بن زمعة بن أسود بن مطلّب بوده و محمّد را از جهت كثرت زهد و عبادت «نفس زكیّه» لقب دادند و اهل بیت او به استظهار حدیث نبوى(صلى الله علیه و آله) : اِنَّ المَهْدِىَّ مِنْ وُلدْى اِسْمُهُ اِسْمى. او را مهدى مى گفتند و هم او را مقتول به احجار زیت گفته اند و او را به فقه و دانائى و شجاعت و سخاوت و كثرت فضائل ستایش نموده اند و در میان هر دو كتف او خالى سیاه به مقدار بیضه بوده و مردمان را اعتقاد چنان بوده كه او همان مهدى موعود از آل محمّد است«صلوات اللَّه علیهم اجمعین»؛ لهذا با وى بیعت كردند و پیوسته مترصّد ظهور و منتظر خروج او بودند و ابوجعفر منصور دو كرّت با او بیعت كرده بود: یك مرتبه در مكّه در مسجد الحرام و چون محمّد از مسجد بیرون شد ركاب او را بداشت تا بر نشست و زیاد احترام او را مرعى مى داشت مردى با منصور گفت: كه این كیست كه چندین حشمت او را نگاه مى دارى؟ گفت: واى بر تو مگر نمى دانى این مرد محمّد بن عبداللَّه محض و مهدى ما اهل بیت است و كرّت دیگر در ابواء با او بیعت كرد چنانكه در بیان حال عبداللَّه مرقوم گشت.
ابوالفرج و سیّد بن طاوس(رضى الله عنه) اخبار بسیارى نقل كرده اند كه عبداللَّه محض و سایر اهل بیت او انكار داشتند از آنكه محمّد نفس زكیّه مهدى موعود باشد و مى گفتند مهدى موعود(علیه السلام) غیر او است.(925)
بالجمله؛ چون خلافت بر بنى عبّاس مستقر شد محمّد و ابراهیم مخفى مى زیستند و در ایّام منصور گاهى چون یك دو تن از عرب بادیه پوشیده به نزد پدر در زندان آمدند و گفتند اگر اذن فرمائى آشكار شویم؛ چه اگر ما دو تن كشته شویم بهتر از آن است كه جماعتى از اهل بیت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) كشته شوند، عبداللَّه گفت: اِنْ مَنَعَكُما اَبُو جعفر اَنْ تَعیشا كَریمَیْن فَلا یَمْنَعكُما اَنْ تَمُوتا كَریْمَیْنِ.(926)
اگر ابوجعفر منصور رضا نمى دهد كه شما چون جوانمردان زندگانى كنید منع نمى كند كه چون جوانمردان بمیرید. كنایت از آنكه صواب آن است كه شما در اعداد كار بپردازید و بر منصور خروج كنید اگر نصرت جوئید نیكو باشد و اگر كشته شوید با نام نیك نكوهش نباشد. بالجمله؛ در ایّامى كه محمّد و ابراهیم مخفى بودند منصور را جز یافتن ایشان همى نبود و عیون و جواسیس در اطراف قرار داده بود تا شاید بر مكان ایشان اطلاع یابد.
ابوالفرج روایت كرده كه محمّد بن عبداللَّه گفته هنگامى كه در شعاب جبال مخفى بودم روزى در كوه رَضْوى جاى داشتم با امّ ولد خویش و مرا از وى پسرى رضیع بود ناگاه مكشوف افتاد كه غلامى از مدینه به طلب من مى رسد من فرار كردم اُمّ ولد نیز فرزندم را در آغوش كشیده و مى گریخت كه ناگاه آن كودك از دست مادرش رها شد و از كوه در افتاد و پاره پاره شد و نقل شده كه این وقت كه طفل محمّد از كوه بیفتاد و بمرد محمّد این اشعار را بگفت:
مُنخَرِق الخُفَّیْن یَشْكُو الْوَجى ----- تَنْكبُهُ (927) اَطْرافُ مَرْوٍ حِدادٍ
شَرَّدَهُ الْخَوْفُ فَاَزْرى بِهِ ----- كَذاكَ مَنْ یَكرَهُ حَرَّ الْجِلادِ
قَدْ كانَ فِی المَوْتِ لَهُ راحَةٌ ----- وَالمَوْتُ حَتْمٌ فی رِقابِ الْعِبادِ(928)
بالجمله؛ محمّد در سنه یك صد و چهل و پنج خروج كرد و به اتّفاق دویست و پنجاه نفر در ماه رجب داخل مدینه شد و صدا به تكبیر بلند كردند و رو به زندان منصور آوردند و در زندان را شكستند و محبوسین را بیرون كردند و ریاح بن عثمان زندانبان منصور را بگرفتند و حبس كردند آنگاه محمّد بر فراز منبر شد و خطبه بخواند و مقدارى از مثالب و مطاعن و خبث سیرت منصور را تذكره نمود مردمان از مالك بن انس استفتا كردند كه با آنكه بیعت منصور در گردن ما است ما توانیم با محمّد بیعت كنیم؟ مالك فتوى مى داد بلى؛ چه آنكه بیعت شما با منصور از روى كراهت بوده. پس مردم به بیعت محمّد شتاب كردند و محمّد بر مدینه و مكّه و یمن استیلا یافت ابوجعفر منصور چون این بدانست براى محمّد مكتوبى از در صلح و سِلم فرستاد او را امان داد؛ محمّد مكتوب او را جوابى شافى نوشت و در آخر نامه رقم كرد كه ترا كدام امان است كه بر من عرضه داشتى آیا امانى است كه به ابن هبیره دادى؟ یا امانى است كه به عمویت عبداللَّه بن على دادى؟ یا امانى است كه ابومسلم را به آن خرسند ساختى؟ یعنى بر امان تو چه اعتماد است چنانكه این سه نفر را امان دادى و به مقتضاى امان خود عمل نكردى.
ثانیاً ابوجعفر او را مكتوبى فرستاد و برخى از در حسب و نسب طریق معارضه سپرد و این مختصر را گنجایش ذكر این مكاتیب نیست طالبین رجوع كنند به «تذكرة سبط» و غیره و چون منصور مأیوس گشت از آنكه محمّد به طریق سلم و صلح در آید لاجرم عیسى بن موسى برادر زاده و ولیعهد خود را به تجهیز جنگ محمّد فرمان داد و در باطن گفت هر كدام كشته شوند باكى ندارم؛ چه آنكه منصور طالب حیات عیسى نبود به سبب آنكه سفّاح عهد كرده بود بعد از منصور، عیسى خلیفه باشد و منصور از خلافت او كراهت داشت. پس عیسى با چهار هزار سوار و دو هزار پیاده به دفع محمّد بیرون شد و منصور او را گفت كه اوّل دفعه قبل از قتال او را امان ده شاید بدون قتال او سر در طاعت ما آورد، عیسى كوچ كرد تا به «فید» كه نام منزلى است در طریق مكّه برسید كاغذى به سوى جماعتى از اصحاب محمّد نوشت و ایشان را از طریق یارى محمّد پراكنده كرد و محمّد چون مطلّع شد كه عیسى به دفع او بیرون شده در تهیّه جنگ برآمده و خندقى بر دور مدینه كند و در ماه رمضان بود كه عیسى با لشكر خود وارد شدند و دور مدینه را احاطه كردند.
سبط ابن جوزى روایت كرده كه چون لشكر منصور بر مدینه احاطه كردند محمّد را همّى نبود جز آنكه جریده اسامى كسانى كه با او بیعت كرده بودند و او را مكاتبه نموده بودند بسوزاند پس نامه هاى ایشان را سوزانید آنگاه گفت: الآن مرگ بر من گوارا است و اگر این كار نكرده بود هر آینه مردم در بلاء عظیم بودند؛ چه آنكه اگر آن دفتر به دست لشكر منصور مى رسید بر اسامى كسانى كه با او بیعت كرده بودند مطلّع مى شد و ایشان را مى كشتند.(929)
و بالجمله؛ عیسى بیامد و بر «سلع» كه اسم جبلى است در مدینه بایستاد و ندا كرد كه اى محمّد! از براى تو امان است، محمّد گفت كه امان شما را وفائى نیست و مردن به عزت بِه از زندگى به ذلّت و این وقت لشكر محمّد از دور او متفرّق شده بودند، و از صد هزار نفر كه با او بیعت كرده بودند سیصد و شانزده نفر با او بود به عدد اهل بدر. پس محمّد و اصحاب او غسل كردند و حنوط بر خود پاشیدند و ستوران خود را پى نمودند و حمله كردند بر عیسى و اصحاب او و سه دفعه ایشان را منهزم ساختند، لشكر عیسى اعداد كار كردند و به یك دفعه تمامى بر ایشان حمله نمودند و كار ایشان را ساختند و ایشان را مقتول نمودند، و حمید بن قحطبه، محمّد را شهید كرد و سرش را نزد عیسى برد و زینب خواهر محمّد و فاطمه دخترش جسد او را از خاك برداشتند و در بقیع دفن نمودند؛ پس سر محمّد را حمل داده به نزد منصور بردند منصور حكم كرد كه آن سر را در كوفه نصب كردند و در بُلدان بگردانیدند. و مقتل محمّد در اواسط ماه رمضان سنه یك صد و چهل و پنج واقع شد و مدت ظهور او تا وقت شهادتش دو ماه و هفده روز بوده و سنین عمرش به چهل و پنج رسیده بود و مقتل او در احجار زیت مدینه واقع شد؛ چنانكه امیرالمؤمنین(علیه السلام) در اخبار غیبیّه خود به آن اشاره فرموده بقولِهِ: وَاِنَّهُ یُقْتَلُ عِنْدِ اَحْجارِ الزَّیْتِ.(930)
ابوالفرج روایت كرده كه چون محمّد كشته گشت و لشكر او منهزم شدند ابن خضیر كه یك تن از اصحاب محمّد بود در زندان رفت و ریاح بن عثمان زندانبان منصور را بكشت و دیوان محمّد را كه مشتمل بر اسامى اصحاب و رجال او بود بسوزانید پس از آن به مقاتلت عبّاسیّین بیرون شد و پیوسته كار زار كرد تا كشته شد.(931)
و هم روایت كرده هنگامى كه وى را بكشتند چندان زخم و جراحت بر سر وى وارد شده بود كه ممكن نبود او را حركت دهند و مثل گوشت پخته و سرخ كرده شده بود كه بر هر موضع از آن كه دست مى نهادى متلاشى مى شد.

ذكر مقتل ابراهیم بن عبداللَّه بن الحسن بن الحسن بن على بن ابى طالب(علیه السلام) معروف به «قتیل باخمرى»

در «مروج الذهب مسعودى» نگارش یافته كه هنگامى كه محمّد بن عبداللَّه محض داعیه خروج داشت برادران و فرزندان خود را در بلاد و اَمصار متفرّق كرد تا مردم را به بیعت او بخوانند از جمله پسرش على را به بصره فرستاد و در مصر كشته گشت.
و موافق روایت «تذكره سبط» در زندان بمرد و فرزند دیگرش عبداللَّه را به خراسان فرستاد و لشكر منصور خواستند او را مأخوذ دارند به بلاد سِنْد گریخت و در همانجا شهید گشت و فرزند دیگرش حسن را به جانب یمن فرستاد او را گرفتند و در حبس كردند تا در حبس وفات یافت.(932)
فقیر گوید: این كلام مسعودى است، لكن آنچه از كتب دیگر منقول است حسن بن محمّد در وقعه فخّ در ركاب حسین بن على بود و عیسى بن موسى عبّاسى او را شهید ساخت؛ چنانكه در سابق در ذكر اولاد امام حسن(علیه السلام) به شرح رفت. و برادر محمّد، موسى به بلاد جزیره رفت، و برادر دیگرش یحیى به جانب رىّ و طبرستان سفر كرد و آخر الأمر به دست رشید كشته گردید؛ چنانچه در سابق به شرح رفت و برادر دیگر محمّد، ادریس به جانب مغرب سفر كرد و جماعتى را در بیعت خویش در آورد، آخر الامر رشید كس فرستاد و او را غلیةً بكشت پس از آن ادریس بن ادریس به جاى پدر نشست و بلد ایشان را به نام او مسمى كردند و گفتند: بلد ادریس بن ادریس، و مقتل ادریس نیز در سابق گذشت.
و برادر دیگر محمّد، ابراهیم به جانب بصره سفر كرد و در بصره خروج كرد و جماعت بسیارى از اهل فارس و اهواز و غیره و جمع كثیرى از زیدیه واز معتزله بغدادیین و غیرهم با او بیعت كردند، و از طالبیین عیسى بن زید بن على بن الحسین(علیهماالسلام) نیز با او بود.
منصور، عیسى بن موسى و سعید بن مسلم را با لشكر بسیار به جنگ او فرستاد، در زمین باخمرى كه از اراضى طفّ است و در شش فرسخى كوفه واقع است ابراهیم را شهید كردند و از شیعیان او از جماعت زیدّیه چهار صد نفر و به قولى پانصد تن كشته گشت، و كیفیّت مقتل ابراهیم چنانچه در «تذكره سبط» مسطور است بدین نحو است كه در غرّه شهر شوال و به قولى شهر رمضان سنه یك صد و چهل و پنج ابراهیم در بصره خروج كرد و جماعتى بى شمار با او بیعت كردند و منصور نیز در همین سال ابتداء كرده بود به بناء شهر بغداد و در این اوقاتى كه مشغول به عمارت بغداد بود او را خبر دادند كه ابراهیم بن عبداللَّه در بصره خروج كرده و بر اهواز و فارس غلبه كرده و جماعت بسیارى دور او را گرفته اند و مردمان نیز به طوع و رغبت با وى بیعت مى كنند و همّى جز خونخواهى برادرش محمّد و كشتن ابو جعفر منصور ندارد.
منصور چون این بشنید جهان روشن در چشمش تاریك گردید واز بناء شهر بغداد دست بكشید و یك باره ترك لذّات و مضاجعت با نِسوان گفت و سوگند یاد كه كرد كه هیچگاهى نزدیك زنان نروم و به عیش و لذّت مشغول نشوم تا هنگامى كه سر ابراهیم را براى من آورند، یا سر مرا را به نزد او حمل دهند.
و بالجمله؛ هول و هربى عظیم در دل منصور پدید آمد، چه ابراهیم را صد هزار تن لشكر ملازم ركاب بود و منصور به غیر از دو هزار سوار لشكرى حاضر نداشت و عساكر و جیوش او در ممكلت شام و اَفریقیّه و خراسان متفرّق شده بودند، این هنگام منصور عیسى بن موسى بن على بن عبداللَّه بن عبّاس را به جنگ ابراهیم فرستاد و از آن طرف نیز ابراهیم فریفته كوفیان شده از بصره به جانب كوفه بیرون شد؛ چه آنكه جماعتى از اهل كوفه در بصره به خدمت ابراهیم رسیدند، و معروض وى داشتند كه در كوفه صد هزار تن انتظار مقدم شریف ترا دارند و هر گاه به جانب ایشان شوى جانهاى خود را نثار رهت كنند.
مردمان بصره ابراهیم را از رفتن به كوفه مانع گشتند لكن سخن ایشان مفید نیفتاد. ابراهیم به جانب كوفه شد، شانزده فرسخ به كوفه مانده در ارض طفّ معروف به با خَمرى تلاقى شد ما بین او و لشكر منصور، پس دو لشكر از دو سوى صف آراستند و جنگ پیوسته شد، لشكر ابراهیم بر لشكر منصور ظفر یافتند و ایشان را هزیمت دادند(933) و به روایت ابوالفرج هزیمتى شنیع كردند و چنان بگریختند كه اوایل لشكر ایشان داخل كوفه شد.
و به روایت «تذكره» عیسى بن موسى كه سپهسالار لشكر منصور بود با صد تن از اهل بیت خویش و خواصّ خود پاى اصطبار محكم نهادند و از قتال رو بر نتافتند و نزدیك شد كه ابراهیم نیز بر ایشان ظفر یابد و ایشان را به صحراى عدم راند كه ناگاه در غلواى جنگ تیرى كه رامى آن معلوم نبود و هم معلوم نگشت كه از كجا آمد بر ابراهیم رسید، ابراهیم از اسب بر زمین افتاد و مى گفت:
وَكانَ اَمْرُ اللَّهِ قَدَراً ----- اَرَدْنا اَمْراً وَاَرادَ اللَّهُ غَیْرَهُ (934)
و ابوالفرج روایت كرده كه مقتل ابراهیم هنگامى بود كه عیسى نیز پشت به معركه كرده بود و فرار مى نمود، ابراهیم را گرمى و حرارت معركه به تعب افكنده بود، تكمه هاى قباى خود را گشود و جامه از سینه باز كرد تا شاید كسر سورت حرارت كند كه ناگاه تیرى مَیْشوم از رامى غیر معلوم بر گودى گلوى وى آمد، بى اختیار دست به گردن اسب درآورد و طایفه زیدیّه كه ملازم ركاب او بودند دور او را احاطه كردند، و به روایت دیگر بشیر رحّال او را برسینه خود گرفت.(935)
و بالجمله؛ به همان تیر كار ابراهیم ساخته شد و وفات كرد، اصحاب عیسى نیز از فرار برگشتند و تنور حرب افروخته گشت تا هنگامى كه نصرت براى لشكر منصور شد، و لشكر ابراهیم بعضى كشته و بعضى به طریق هزیمت شدند و بشیر رحّال نیز مقتول شد.
آنگاه اصحاب عیسى سر ابراهیم را بریدند و به نزد عیسى بردند، عیسى سر به سجده نهاد و سجده شكر به جاى آورد و سر را از براى منصور فرستاد.
و قتل ابراهیم در وقت ارتفاع نهار از روز دوشنبه ذى حجه سنه یك صد و چهل و پنج واقع شد، و به روایت ابونصر بخارى و سبط ابن جوزى در بیست و پنجم ذیقعده روز دَحْوالأرض واقع شد و سنین عمرش به چهل و هشت رسیده بود.(936)
و حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام) در اخبار غیبیه خود از مآل ابراهیم خبر داده در آنجا كه فرموده: بِبا خَمْرى یُقْتَلُ بَعدَ اَنْ یَظْهَرَ وَیُقْهَرُ بَعدَ اَنْ یَقْهَرَ.
و هم در حق او فرموده:
یَأتیهِ سَهْمٌ غَرْبٌ یَكوُنُ فیهِ مَنِیَّتُهُ فَیا بُؤس الرّامىِ شَلَّتْ یَدُهُ وَوَهَنَ عَضُدُهُ.(937)
و نقل شده كه چون لشكر منصور منهزم شدند و خبر به منصور بردند جهان در چشمش تاریك شد و گفت:
اَیْنَ قَوْلُ صادِقِهِمْ اَیْنَ لَعْبُ الْغِلمانِ وَالصِبیانِ؛
یعنى چه شد قول صادق بنى هاشم كه مى گفت كودكان بنى عبّاس با خلافت بازى خواهند كرد و كلام منصور اشاره است به اخبارات حضرت صادق(علیه السلام) از خلافت بنى عبّاس و شهادت عبداللَّه و پسران او محمّد و ابراهیم. و پیش از این نیز دانستى كه چون بنى هاشم و بنى عبّاس در «ابواء» جمع گشتند و با محمّد بن عبداللَّه بیعت كردند، چون حضرت صادق(علیه السلام) وارد شد رأى ایشان را تصویب نكرد و فرمود: خلافت از براى سفّاح و منصور خواهد بود و عبداللَّه و ابراهیم را در آن بهره نیست و منصور ایشان را خواهد كشت. منصور از آن روز دل بر خلافت بست تا هنگامى كه ادراك كرد و چون مى دانست كه آن حضرت جز به صدق سخن نگوید این هنگام كه هزیمت لشكرش مكشوف افتاد در عجب شد و گفت: خبر صادق ایشان چه شد و سخت مضطرب گشت كه زمانى دیر نگذشت كه خبر شهادت ابراهیم بدو رسید و سر ابراهیم را به نزد او حمل دادند و در پیش او نهادند، منصور چون ابراهیم را نگریست سخت بگریست چندانكه اشك بر گونه هاى آن سر جارى شد و گفت به خدا سوگند كه دوست نداشتم كار تو بدین جا منتهى شود.
و از حسن بن زید بن حسن بن على بن ابى طالب(علیهماالسلام) مروى است كه گفت: من در نزد منصور بودم كه سر ابراهیم را در میان سپرى گذاشته بودند و به نزد وى حاضر كردند، چون نگاه من بر آن سر افتاد غصّه مرا فرا گرفت و جوشش گریه راه حلق مرا بست و چندان منقلب شدم كه نزدیك شد صدا به گریه بلند كنم لكن خوددارى كردم و گریه سر ندادم كه مبادا منصور ملتفت من شود كه ناگاه منصور روى به من آورد و گفت: یا ابا محمّد! سر ابراهیم همین است؟
گفتم: بلى، یا امیر و من دوست مى داشتم كه اطاعت تو كند تا كارش بدین جا منتهى نشود. منصور نیز سوگند یاد كرد كه من دوست مى داشتم كه سر در اطاعت من در آورد و چنین روزى را ملاقات ننماید، لكن او از در خلاف بیرون شد خواست سر مرا گیرد چنان افتاد كه سر او را براى من آوردند.(938)
پس امر كرد كه آن سر را در كوفه آویختند كه مردمان نیز او را مشاهده بنمایند پس از آن ربیع را گفت كه سر ابراهیم را به زندان براى پدرش بَرَد، ربیع آن سر را گرفت و به زندان برد، عبداللَّه در آن وقت مشغول نماز بود و توجّه او به جانب حق تعالى بود، او را گفتند كه اى عبداللَّه! نماز را سرعت كن و تعجیل نما كه تو را چیزى در پیش است؛ چون عبداللَّه سلام نماز را بداد نگاه كرد سر فرزند خود ابراهیم را دید سر را بگرفت و برسینه چسباند و گفت:
رَحِمَكَ اللَّهُ یا اَبَاالْقاسِمِ وَاَهْلاً بِكَ وَسَهْلاً لَقَد وَفَیْتَ بِعَهْدِاللَّهِ وَمیثاقِهِ.
اى نور دیده من ابراهیم خوش آمدى خدا ترا رحمت كند هر آینه توئى از آن كسانى كه خدا در حق ایشان فرموده: «الذَینَ یُوفُونَ بِعَهْدِاللَّهِ وَلایَنْقُضُونَ المیثاقَ....»(939)
ربیع، عبداللَّه را گفت كه ابراهیم چگونه بود؟ فرمود: چنان بود كه شاعر گفته:
فَتىً كان تَحْمیهِ مِنَ الذُّلِ نَفسُهُ ----- وَیَكْفیهِ سَوْءاتِ الذُّنُوبِ اجتِنابُها
آنگاه با ربیع فرمود كه با منصور بگو كه ایّام سختى و شدّت ما به آخر رسید و ایّام نعمت تو نیز چنین است و پاینده نخواهد ماند و محل ملاقات ما و تو روز قیامت است و خداوند حكیم ما، بین ما و تو حكم خواهد فرمود.
ربیع گفت: وقتى كه این رسالت را به منصور رسانیدم چنان شكستگى در او پدیدار گشت كه هیچگاهى او را به چنین حالى ندیده بودم. و بسیار كس از شعراء محمّد و ابراهیم را مرثیه گفته اند.
و دِعبِل خزاعى در «قصیده تائیّه» كه جماعتى از اهل بیت رسول خدا صلوات اللَّه علیه وآله را مرثیه گفته اشاره بدیشان نموده چنانكه گفته:
قُبُورٌ بِكُوفانٍ وَاُخرى بِطیْبَةٍ ----- وَاُخرى بَفَخٍّ نالَها صَلَواتی
وَاُخرى بِاَرْضِ الْجَوْزِجانِ مَحِلُّها ----- وَ قَبْرٌ بِباخَمْرى لَدَى الْقُرُباتِ (940)
و ابراهیم را پنجه قوى و بازوئى توانا بوده و در فنون علم صاحب مقامى معلوم بوده و هنگامى كه در بصره پوشیده مى زیست در سراى مفضّل ضبّى بود و از مفضّل كتبى طلب نمود كه با او انس گیرد، و مفضّل دواوین اشعار عرب را به نزد او آورد و او هفتاد قصیده از آنها برگزید و از بر كرد و بعد از قتل او، مفضّل آن قصاید را جمع كرد و «مفضلیّات و اختیار الشعراء» نام كرد.
و مفضّل در روز شهادت ابراهیم ملازمت ركاب او را داشته و شجاعتهاى بسیار از ابراهیم و اشعار چند از او نقل كرده كه مقام را گنجایش ذكر آن نیست و ابراهیم هنگامى كه خروج نمود و مردم با او بیعت كردند به عدالت و سیرت نیكى با مردمان رفتار مى كرد و گفته شده كه در واقعه باخَمْرى شبى در میان لشكر خود طواف مى كرد صداى ساز و غنا از ایشان شنید همّ و غمّ او را فرو گرفت و فرمود: گمان نمى كنم لشكرى كه اینگونه كارها كنند ظفر یابند.
و جماعت بسیارى از اهل علم و نقله آثار با ابراهیم بیعت كردند و مردم را به یارى وى تحریص مى نمودند مانند عیسى بن زید بن على بن الحسن(علیها السلام) و بشیر رحّال و سلام بن ابى واصل و هارون بن سعید فقیه با جمعى كثیر از وجوه و اعیان و اصحاب و تابعیین او و عبّادبن منصور قاضى بصره و مفضّل بن محمّد و مسعر بن كدام و غیر ایشان.
و نقل شده كه اعمش بن مهران مردم را به یارى ابراهیم تحریص مى كرد و مى گفت اگر من اعمى نبودم خودم نیز در ركاب او بیرون مى شدم.
«و لنختم الكلام بذكر قصیدة غرّاء لبعض الأدباء رثّى بها الحسن المجتبى(علیه السلام) »
اَتَرى یَسُوغُ عَلَى الظَّمالِىَ مَشْرَعٌ ----- وَارَى اَنابیبَ الْقِنا لاتَشْرَعُ
ما انَ اَنْ تَغْتادَها عَرَبیةٌ ----- لایَسْتَمیلُ بِهَا الرَّوى (941) وَالمَرْتَعُ
تَعْلُوا عَلَیْها فِتْیَةٌ مِن هاشمٍ ----- بِالصَّبْرِ لا بالسّابِغاتِ تَدَرَّعُوا
فَلَقَدْ رَمَتْنا النّائِباتِ فَلَمْ تَدَعْ ----- قَلْباً تَقیهِ اَدْرُعٌ اَوْ اَذْرُعٌ
فَاِلى مَ لا الْهِنْدىّ مُنْصَلِتٌ ولا ----- الْخَطّى فى رَهْجِ الْعِجاجِ مُزَعْزَعٌ
وَ مَتى نَرى لَكَ نَهْضَةً مِنْ دُونِها ----- الْهاماتِ تَسْجُدُ لِلْمَنُونِ وَتَرْكَعُ
یَابنَ الْأولى وَشَجَتْ برابیهِ الْعُلى (942) ----- كَرَماً عُروُقَ اُصُولِهم فَتَفَرَّعُوا
جَحَدَتْ وُجُودَكَ عُصْبَة فَتتابَعَت ----- فِرقاً بِها شَمْلُ الضَّلالِ مُجَمَّعٌ
جَهِلَتْكَ فَاْنبَعَثَتْ وَدائدُ جَهْلِها ----- اَضْحى عَلى سَفَهٍ یَبُوعُ وَیَذْرَعُ
تاهَتْ عَنِ النَّهَجِ الْقَویمِ فَضایعٌ ----- لاتَسْتَقیمُ وَعاثِرٌ لایُقْلَعُ
فَاَنِرْ بِطَلْعَتِكَ الْوُجُودَ فَقَدْ دَجى ----- وَالْبَدْرُ عادَتُهُ یَغیبُ وَیَطْلَعُ
مُتَطَلِّباً اَوْ تارَكُمْ مِنْ اُمَّةٍ ----- خَفُّو الداعِیَةِ النِّفاقِ وَ اَسْرَعوا
خانُوا بِعِتْرَةِ اَحْمَدَ مِنْ بَعْدِهِ ----- ظُلْماً وَما حَفَظُوا بِهِمْ مَااسْتُودِعُوا
فَكَاَنَّما اَوْصى النَّبىُّ بِثِقْلِهِ ----- اَنْ لایُصانَ فَمارَعَوْهُ وَضَیَّعُوا
جَحَدُوا وَلاءَ المُرْتَضى وَلكُمْ وَعى ----- مِنْهُمْ لَهُ قَلْبٌ وَاَصغى مَسْمَعُ
وَبما جَرىَ مِن حِقْدِهِمْ وَنِفاقِهِمْ ----- فی بَیْتِهِ كُسِرَتْ لِفاطِمَ اَضْلُعُ
وعَدَوْا(943) عَلَى الْحَسَنِ الزَّكِىِّ بِسالف ----- الْاَحقادِ حینَ تَاَلَّبُوا وَتَجَمَّعُوا
وَتَنَكّبوا سُنَنَ الطَّریقِ وَاِنّما ----- هامُوا بِغاشِیَةِ الْعَمى وَتَوَلَّعُوا
نَبَذوا كِتابَ اللَّهِ خَلْفَ ظُهُورِهِمْ ----- وَسَعَوْا لِداعِیَةِ الشِّقا لَما دُعُوا
عَجَباً لِحِلمِ اللَّهِ كَیفَ تَاَمَّرُوا ----- جَنَفاً وَاَبْناءِ النُّبُوَةِ تُخْلَعُ
وَتَحَكَّمُوا فىِ المُسْلمینَ وَطالَما ----- مَرَقُوا عَنِ الدّینِ الْحَنیفِ وَاَبْدَعُوا
اَضْحى یُؤَلَّبُ (944) لاِبْن هِنْدٍ حِزْ بُهُ ----- بَغْیاً وَسِرْبُ ابْنُ النَّبِّىِ مُذَعْذَعُ (945)
غَدَروُا بهِ بَعْدَ الْعُهُودِ فَغُودِرَتْ (946) ----- اَثْقالُهُ بَیْنَ الِلّئامِ تُوَزَّعُ (947)
اَللّهُ اَىُّ فَتىً یُكابِدُ مِحْنَةً ----- یَشْجى لَهَا الصَّخْرُ الاَْصَمُّ وَیَجْزَعُ
وَرَزیَّةٌ حَزَّتْ لِقَلْبِ محمّد ----- حُزْناً تَكادُ لَهَا السَّما تَتَزَعْزَعُ
كَیْفَ ابْنُ وَحْىِ اللَّهِ وَهُوَ بِهِ الهُدى ----- اَرْسى فقامَ لَهُ الْعِمادُ الاَْرْفَعُ
اَضْحى یُسالِمُ عُصْبَةً اُمَویَّةً ----- مِنْ دوُنِها كَفَروُاثَمُودَ وَتُبَّعُ
ساموهُ (948)قَهْراًاَنْ یُضامَ وَمالَوى (949) ----- لَوْلاَ الْقَضاءُ بِهِ عِنانٌ طَیِّعُ
اَمْسى مُضاما تُسْتَباحُ حَریمُهُ ----- هَتْكاً وَجانِبُهُ الاَْعَزُّ الاَْمْنَعُ
وَیَرى بَنى حَرْبٍ عَلى اَعْوادِها ----- جَهْراً تَنالُ مِنَ الْوَصِىّ وَیَسْمَعُ (950)
مازالَ مُضْطَهِداً یُقاسى مِنْهُمُ ----- غُصَصاً بِهِ كَاْسُ الّرِدى یَتَجَرَّعُ
حَتّى اِذا نَفَذَ الْقَضاُء مَحَتَّماً ----- اَضْحى یُدَسُّ اِلَیْهِ سَمٌ (951)مُنْقَعُ
وَغَدا بِرَغْمِ الدّین وَهُوَ مُكابِدٌ ----- بِالصَّبْرِ غُلَّةُ مُكْمَدٍ لا تُنْقَعُ
وَتَفَتَّتَتْ بِالسَّمِّ مِنْ اَحْشائِهِ ----- كَبِدٌ لَها حَتَّى الصَّفا یَتَصَدَّعُ
وَقَضى بِعَیْنِ اللّهِ یَقْذِفُ قَلْبَهُ ----- قِطَعاً غَدَتْ مِمّا بِها تَتَقَّطَعُ
وَسَرى بِهِ نَعْشٌ تَوَدُّ بَناتُهُ ----- لَوْیَرْتَقى لِلْفَرْقَدَیْنِ وَیُرْفَعُ
نَعْشٌ لَهُ الرّوُحُ الاَْمینُ مُشَیِّعٌ ----- وَلَهُ الْكِتابُ الْمُسْتَبین مُوَدِّعُ
نَعْشٌ اَعَزَّ اللَّهُ جانِبَ قُدْسِهِ ----- فَغَدَتْ لَهُ زُمَرُ الْمَلائِكَ تَخْضَعُ
نَعْشٌ بِهِ قَلْبُ الْبَتُولِ وَمُهْجَةُ ----- الْهادِى الرَّسُولِ وَ ثِقْلُهُ الْمُسْتَوْدَعُ
نَثَلُوا لَهُ حِقْدَ الصُّدُورِ فَما یُرى ----- مِنْها لِقَوْسٍ بِالْكِنانَةِ مُنْزَعُ
وَرَمَوْا جَنازَتَهُ فَعادَ وَجِسْمُهُ ----- غَرَضٌ لِرامِیَةِ السَّهامِ وَمَوْقِعُ
شَكّوهُ (952) حَتى اَصْبَحَتْ مِنْ نَعْشِهِ ----- تُسْتَلُّ غاشیة النِّبالِ وَتُنْزَعُ
لَمْ تَرْمِ نَعْشَكَ اِذْ رَمَتْكَ عِصابَةٌ ----- نَهَضَتْ بِها اَضْغانُها تَتَسَرَّعُ
لكِنَّها عَلِمَتْ باَنَّكَ مُهْجَةُ ----- الزَّهْراءِ فَابْتَدَرَتْ لِحَرْبِكَ تَهْرَعُ
وَرَمَتْكَ كَىْ تُصْمی (953) حَشاشَةَ فَاطِم ----- حَتّى تَبیتَ وَقَلْبُها مُتَوَجَّعُ
ما اَنْتَ اِلاّ هَیْكَلُ الْقُدْسِ الَّذی ----- بِضَمیرِهِ سِرُّ النُّبُوَّةِ مُودَعُ
جَلَبَتْ عَلَیْهِ بَنُوا الدَّعىِّ حُقُودَها ----- وَاَتَتْهُ تَمْرَحُ بِالضَّلال وَتَتْلَعُ (954)
مَنَعَتْهُ عَنْ حَرَمِ النَّبِىِّ ضَلالَةً ----- وَهُوَ ابْنُهُ فَلاَىِّ اَمْرٍ یُمْنَعُ
وَكَاَنَّهُ رُوحُ النَّبِىّ وَقَدْرَاَتْ ----- بِالْبُعْدِ بَیْنَهُما الْعَلائق تَقْطَعُ
فَلِذا قَضَتْ اَنْ لا یَحُطَّ لِجِسْمِهِ ----- بِالْقُربِ مِنْ حَرَمِ النُّبُوَّةِ مَضْجَعُ
لِلّهِ اَىُّ رَزِیَّةٍ كادَتْ لَها ----- اَرْكانُ شامِخَةِ الهُدى تَتَضَعْضَعُ
رُزْءٌ بَكَتْ عَیْنُ الْحُسَیْنِ لَهُ وَمِنْ ----- ذَوْبِ الْحَشاعَبَراتُهُ تَتَدَفَّعُ
یَوْمَ اْثنَتى یَدْعُو وَلكِنْ قَلْبُهُ ----- راوٍ وَمُقْلَتُهُ تَفیضُ وَتَدْمَعُ
اَتَرى یَطیفُ بِىَ السُّلُوُّ وَناظِرى ----- مِنْ بَعْدِ فَقْدِكَ بِالْكَرى لا یَهْجَعُ
ءَ اُخَىَّ لا عَیْشی یَجُوسُ خِلالَهُ ----- رَغَدٌ وَلا یَصْفُو لِوردِی مَشْرَعُ
خَلَّفْتَنى مَرْمَى النَّوائِبِ لَیْسَ لی ----- عَضُدٌ اَرُدُّبِهِ الخُطُوبَ و اَدْفَعُ
وَتَرَكْتَنى اَسَفاً اُرَدِّدُ بِالشَّجى ----- نَفْساً تُصَعِّدُهُ الدُّمُوعُ الهُمَّعُ (955)
اَبْكیكَ یارَىَّ الْقُلوُبِ لَوْاَنَّهُ ----- یُجْدی البُكاءُ لِضامِى ءٍ اَوْ یَنْفَعُ
تمام شد احوال حضرت ثانى ائمّة الهدى سبط اكبر سید الورى جناب امام حسن مجتبى صلوات اللَّه علیه و بعد از این شروع مى شود به ذكر احوال سید مظلومان حضرت ابوعبداللَّه الحسین صلوات اللَّه علیه
* * *
كَتَبَ هذِهِ الكلمات بِیُمناهُ الوازِرَة المتمسّك بِأذیالهم الطاهرة عبّاس بن محمّد رضا القمى فی رجب الأصَبّ مِنْ سَنَة 1353 ه ق. ملتمس از برادران دینى كه این حقیر را در حیات و ممات از دعاى خیر فراموش نفرمایند. إن شاء اللَّه تعالى.