فهرست کتاب


خاطرات استاد قرائتی جلد اول

حاج شیخ محسن قرائتی

پُز عالى، جیب خالى

عازم تهران بودم، قباى نوى پوشیدم و فراموش كردم پولهایم را از لباس قبلى بردارم. در اتوبوس نشستم و به سوى تهران حركت كردم. اواسط راه شاگرد راننده آمد كه كرایه ها را جمع كند، متوجّه شدم جیبم خالى است، به راننده گفتم واقع قصه این است كه من لباسم را عوض كرده ام و پول همراهم نیاورده ام. راننده گفت: مهمان من باشید گفتم: فایده ندارد چون به تهران هم كه برسم پولى ندارم! لطفاً همین جا مرا پیاده كنید. راننده بامعرفت گفت: خرج تهرانت هم با من!

شعور پرنده ها

از یكى از محلات تهران مى گذشتم كه به حجله شهیدى برخوردم، به دوستان گفتم: بدون اطلاع قبلى برویم به خانه این شهید. پس از اجازه وارد شدیم، پدر شهید گفت: شما آقاى قرائتى هستى؟ گفتم: بله، دوید خانمش را صدا زد و گفت: بیا قصّه را براى حاج آقا تعریف كن! مادر شهید گفت: فرزندم به دلیل علاقه اش به كبوتر، تعدادى كبوتر داشت. یك روز گفت: چرا من كبوترها را در قفس نگه داشته ام، باید آزادشان كنم. او كبوترهاى خود را آزاد كرد و پس از چند روز در بسیج ثبت نام كرد و راهى جبهه شد. مدّتى گذشت، روزى یكى از كبوترها وارد خانه ما شد، داخل اتاق شد و كنار قاب عكس پسرم نشست و بالهاى خود را به عكس او مى مالید. همان ساعت به دل من گذشت كه فرزندم شهید شده است، پس از چند روز خبر شهادت او را آوردند و بعد از پرس وجو معلوم شد كه در همان روز و همان ساعت، پسرم به شهادت رسیده است.

طبابت نمونه!

براى مداوا به دكترى مراجعه كردم، آقاى دكتر دستور دادند: شما باید صبح ها زرده تخم مرغ، ظهرها كباب برگ و شب ها كره عسل بخورید. گفتم: آقاى دكتر! لطفاً آدرس منزلتان را بنویسید. با تحیّر آدرس را نوشت و نمى دانست قصّه چیست؟ به او گفتم: چون این رژیمِ غذایى تنها در خانه شما پیدا مى شود. دكتر گفت: به خدا در خانه ما هم این خبرها نیست!