فهرست کتاب


خاطرات استاد قرائتی جلد اول

حاج شیخ محسن قرائتی

مسلمان واقعى

در سفرى در محضر رئیس جمهورِ وقت، حضرت آیت اللَّه خامنه اى، به چند كشور آفریقایى وارد شدیم و شرط این بود كه هنگام پذیرائى و سر سفره نباید شراب باشد. در یكى از مساجدى كه براى من برنامه سخنرانى گذاشته بودند، قبل از سخنرانى شخصى بلند شد و گفت: مسلمان واقعى ایرانى ها هستند. گفتم: چطور؟ گفت: چون ما بیاد داریم بارها رهبران كشورهاى اسلامى به كشور ما آمده اند، امّا جرأت نكرده اند با قاطعیّت بگویند نباید شراب باشد، امّا مسئولین ایرانى این كار را كردند.

پُز عالى، جیب خالى

عازم تهران بودم، قباى نوى پوشیدم و فراموش كردم پولهایم را از لباس قبلى بردارم. در اتوبوس نشستم و به سوى تهران حركت كردم. اواسط راه شاگرد راننده آمد كه كرایه ها را جمع كند، متوجّه شدم جیبم خالى است، به راننده گفتم واقع قصه این است كه من لباسم را عوض كرده ام و پول همراهم نیاورده ام. راننده گفت: مهمان من باشید گفتم: فایده ندارد چون به تهران هم كه برسم پولى ندارم! لطفاً همین جا مرا پیاده كنید. راننده بامعرفت گفت: خرج تهرانت هم با من!

شعور پرنده ها

از یكى از محلات تهران مى گذشتم كه به حجله شهیدى برخوردم، به دوستان گفتم: بدون اطلاع قبلى برویم به خانه این شهید. پس از اجازه وارد شدیم، پدر شهید گفت: شما آقاى قرائتى هستى؟ گفتم: بله، دوید خانمش را صدا زد و گفت: بیا قصّه را براى حاج آقا تعریف كن! مادر شهید گفت: فرزندم به دلیل علاقه اش به كبوتر، تعدادى كبوتر داشت. یك روز گفت: چرا من كبوترها را در قفس نگه داشته ام، باید آزادشان كنم. او كبوترهاى خود را آزاد كرد و پس از چند روز در بسیج ثبت نام كرد و راهى جبهه شد. مدّتى گذشت، روزى یكى از كبوترها وارد خانه ما شد، داخل اتاق شد و كنار قاب عكس پسرم نشست و بالهاى خود را به عكس او مى مالید. همان ساعت به دل من گذشت كه فرزندم شهید شده است، پس از چند روز خبر شهادت او را آوردند و بعد از پرس وجو معلوم شد كه در همان روز و همان ساعت، پسرم به شهادت رسیده است.