فهرست کتاب


خاطرات استاد قرائتی جلد اول

حاج شیخ محسن قرائتی

كجا بودیم؟!

در زمان طاغوت مرا به دبیرستانى بردند تا سخنرانى كنم. به من گفتند: اینجا دبیرستانى مذهبى است. وقتى وارد جلسه شدم وگفتم: «بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم» سر و صدا كردند و هورا كشیدند، قدرى آرام شدند گفتم: «بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم» باز هورا كشیدند، مدّت زیادى طول كشید هر چه كردم حتّى موفّق نشدم یك بسم اللَّه بگویم. شگفت زده بودم، حتّى حاضر نبودند شخصى مذهبى براى آنان سخن بگوید. دوستان گفتند: آقاى قرائتى چرا تعجّب مى كنى؟ آیا مى دانى كه برخى معلّمان غیر مسلمان مسئولیّت آموزش تعلیمات دینى دانش آموزان ما را به عهده دارند؟!

ذلّت یك ملّت

در سفرى كه سال 58 به خوزستان داشتم از دادستان خوزستان پرسیدم: چه خبر؟ ایشان گفت: چند ماهى از حركت انقلابى ملّت مسلمان ایران نگذشته بود كه مستشاران آمریكایى احساس خطر كرده یكى پس از دیگرى ایران را ترك مى كردند. یكى از مهره هاى آمریكایى نیز كه كارشناس مسائل ایران در مسجد سلیمان بود، تصمیم به بازگشت گرفت. از تهران سفارش شده بود كه از او احترام شود و با بدرقه رسمى او را تا پاى پلكان هواپیما همراهى كنید. ضمناً یك تخته قالى قیمتى توسط استاندار خوزستان به عنوان هدیه از طرف شخص شاه به او داده شود. مستشار آمریكایى هم به هنگام خداحافظى جعبه اى كادوپیچى شده را به استاندار داد تا به شخص شاه بدهد. بعد از پرواز هواپیما خبر دادند كه كادویى توسط مستشار آمریكایى داده شده است گفتند: باز كنید و ببینید چیست؟ وقتى كادو را باز كردند دیدند مقدارى دستمال كاغذى است كه مستشار آمریكایى در مستراح از آن استفاده كرده است. امّا چند ماه پس از پیروزى انقلاب هنگامى كه شهید رجایى نخست وزیر وقت به سازمان ملل رفت، رئیس جمهور امریكا از او وقت ملاقات خواست، ایشان فرمود: از طرف ملّتم اجازه ندارم با كسى كه این همه به ما ظلم كرده ملاقات كنم و او را نپذیرفت.

تعصّب بى جا

جوانى به من گفت: آقاى قرائتى! شما خیلى به گردن من حق دارید! پیش خود فكر كردم شاید دلیلش این است كه او از برنامه هاى من حدیث و آیه و مطلبى یاد گرفته است، امّا او ادامه داد: شما حقّى بر من دارید كه هیچ كس ندارد. گفتم: موضوع چیست؟ گفت: در ابتداى ازدواج و ایام نامزدیم، پدرزنم به خاطر تعصّب بى جا اجازه نمى داد ما همدیگر را ببینیم و مى گفت: در زمان عقد نباید داماد به خانه ما بیاید! ما مى خواستیم همدیگر را ببینیم، امّا پدر نمى گذاشت. نقشه اى كشیدیم، عروس خانم به پدرش مى گفت: به كلاس آقاى قرائتى مى روم، من هم به همین بهانه از خانه بیرون مى آمدم و همدیگر را مى دیدیم!