فهرست کتاب


خاطرات استاد قرائتی جلد اول

حاج شیخ محسن قرائتی

كارت شناسایى

در جبهه كارت شناسایى نداشتم. به اطمینان اینكه فرد شناخته شده اى هستم، بدون كارت در هر پادگانى وارد مى شدم؛ تا اینكه در یك پادگان یكى از بچه هاى بسیج مانع ورود ما شد و گفت: نمى گذارم داخل شوید.
اطرافیان گفتند: ایشان آقاى قرائتى است. گفت: هركه مى خواهد باشد. از او پرسیدم: اهل كجائى؟ گفت: فلان روستا. گفتم: برق و تلویزیون دارى؟ گفت: نه. گفتم من را مى شناسى؟ گفت: نه. گفتم: امام خمینى را مى شناسى؟ گفت: بله. گفتم: امام را دیده اى؟ گفت: نه. پرسیدم: عكس او را دیده اى؟ گفت: بله. او گرچه امام را ندیده بود؛ ولى خداوند به خاطر حقیقت راه امام، مهر امام را در دل او انداخته و او را به راه جهاد و حمایت از دین كشانده بود.

مادرى قهرمان

در سفرى به جزیره هرمز، زنى را دیدم كه هشت شهید داده بود. از او پرسیدم: چه انتظارى دارى؟ گفت: هیچى. الآن هم اگر پسرى داشتم تقدیم اسلام مى كردم.

حساب مال از خون جداست

یكى از بازارى ها به من گفت: با توجّه به خدمات بازارى ها، چرا شما كمتر از آنها تجلیل مى كنى؟ گفتم: درست است كه شما پشتوانه انقلاب بوده اید، امّا در جنگ این جوانها هستند كه با خون خویش حرف اوّل را مى زنند. آنگاه مثالى زدم و گفتم: هم حضرت خدیجه به اسلام خدمت كرده هم حضرت على اصغر، امّا شما براى على اصغر بیشتر گریه كرده اى یا حضرت خدیجه؟ حساب مال از خون جداست.