فهرست کتاب


خاطرات استاد قرائتی جلد اول

حاج شیخ محسن قرائتی

كوخ نشینان در جبهه

در جبهه كردستان از جوانى پرسیدم: بابات چكاره است؟ گفت: نابینا و خانه نشین. گفتم: برادرت چكار مى كند؟ گفت: 6ساله كه اسیر است. گفتم: مادرت؟ گفت: مریض است. گفتم: خودت براى چه به جبهه آمده اى؟ گفت: آمده ام تا از دین و مرز كشور اسلامیم حفاظت كنم. راستى كه ما چقدر به این بچه ها مدیون و بدهكاریم!

كارت شناسایى

در جبهه كارت شناسایى نداشتم. به اطمینان اینكه فرد شناخته شده اى هستم، بدون كارت در هر پادگانى وارد مى شدم؛ تا اینكه در یك پادگان یكى از بچه هاى بسیج مانع ورود ما شد و گفت: نمى گذارم داخل شوید.
اطرافیان گفتند: ایشان آقاى قرائتى است. گفت: هركه مى خواهد باشد. از او پرسیدم: اهل كجائى؟ گفت: فلان روستا. گفتم: برق و تلویزیون دارى؟ گفت: نه. گفتم من را مى شناسى؟ گفت: نه. گفتم: امام خمینى را مى شناسى؟ گفت: بله. گفتم: امام را دیده اى؟ گفت: نه. پرسیدم: عكس او را دیده اى؟ گفت: بله. او گرچه امام را ندیده بود؛ ولى خداوند به خاطر حقیقت راه امام، مهر امام را در دل او انداخته و او را به راه جهاد و حمایت از دین كشانده بود.

مادرى قهرمان

در سفرى به جزیره هرمز، زنى را دیدم كه هشت شهید داده بود. از او پرسیدم: چه انتظارى دارى؟ گفت: هیچى. الآن هم اگر پسرى داشتم تقدیم اسلام مى كردم.