فهرست کتاب


خاطرات استاد قرائتی جلد اول

حاج شیخ محسن قرائتی

اخلاص در عبادت

كنار ضریح حضرت على بن موسى الرضاعلیه السلام مشغول دعا بودم. حالى پیدا كرده بودم كه كسى آمد و سلام كرد و گفت: آقاى قرائتى! این پول را بده به یك فقیر. گفتم: آقاجان خودت بده. گفت: دلم مى خواهد تو بدهى. گفتم: حال دعا را از ما نگیر، حالا فقیر از كجا پیدا كنم. خودت بده. او در حالى كه اسكناس آبى رنگى را لوله كرده بود و به من مى داد دوباره گفت: تو بده. آخر عصبانى شدم و گفتم: آقاجان ولم كن. بیست تومن به دست گرفتى و مزاحم شدى. گفت: حاج آقا! هزار تومانى است، دلم مى خواهد شما به فقیرى بدهى. وقتى گفت: هزار تومانى است، شل شدم و گفتم: خوب، اینجا مؤسسه خیریه اى هست، ممكن است به او بدهم. گفت: اختیار با شما. وقتى پول را داد و رفت، من فكر كردم و به خودم گفتم: اگر براى خدا كار مى كنى، چرا بین بیست تومانى و هزار تومانى فرق گذاشتى؟! خیلى ناراحت شدم كه عبادت من خالص نیست و قاطى دارد.

گفتگو كنار ضریح پیامبرصلى الله علیه وآله

به دنبال فرصتى بودم كه ضریح پیامبرصلى الله علیه وآله را ببوسم كه یكى از وهابى ها متوجّه شد وگفت: این آهن است و فایده اى ندارد! گفتم: ضریح پیامبر آهن است ولى آهنى كه در جوار پیامبرصلى الله علیه وآله باشد، اثر خاصى دارد. مگر شما قرآن را قبول ندارید؟ قرآن مى گوید: پیراهن یوسف چشمان یعقوب را شفا داد. پیراهن یوسف نیز مانند پیراهن دیگران بود، امّا چون در جوار یوسف بود این اثر را گذارد و شفا داد.

الصّلح خیر

در خیابان هاى مدینه قدم مى زدم كه رفتار یك ایرانى نظرم را به خود جلب كرد. او با یكى از كاسب هاى مدینه بر سر جنگ ایران و عراق جرّ و بحثش شده بود. مرد كاسب مى گفت: حالا كه صدام پیشنهاد صلح داده، چرا شما صلح را نمى پذیرید؟ قرآن مى گوید: «والصلح خیر»! زائر ایرانى نمى توانست او را قانع كند. دیگر زائران ایرانى كه نگاهشان به من افتاد گفتند: آقاى قرائتى! بیا جواب این آقا را بده. من به یكى از ایرانى ها گفتم: یكى از طاقه هاى پارچه را از مغازه اش بردار و فرار كن. او همین كار را كرد. صاحب مغازه خواست فریاد بزند، گفتم: «والصلح خیر»! خواست ایرانى را تعقیب كند گفتم: «والصلح خیر»! گفت: پارچه ام را بردند. گفتم: حرف ماهم با صدام همین است. دزدى كرده و خسارت زده، مى گوئیم جبران كند، بعد صلح كنیم. گفت: حالا فهمیدم.