فهرست کتاب


خاطرات استاد قرائتی جلد اول

حاج شیخ محسن قرائتی

به تو بودم!

در بازار كاشان دیوانه اى وقت نماز وارد مسجد شد و با صداى بلند به مردم گفت: همه شما دیوانه هستید. همه خندیدند. گفت: همه شما چه و چه هستید. باز همه خندیدند. رو كرد به پیشنماز و گفت: آقا به تو بودم. بعد از صف اوّل شروع كرد و یكى یكى گفت: به تو بودم، به تو بودم، این دفعه مردم عصبانى شده دیوانه را بغل كردند و از مسجد بیرون انداختند. از این دیوانه یاد گرفتم كه گاهى باید خصوصى گفت: به تو بودم و سخنرانى عمومى تاثیر ندارد!

عزادارى امام زمان علیه السلام

توفیقى بود چند عاشورا كربلا بودم. روز عاشورا مردم كربلا عزادارى را زود تمام كرده و به استقبال هیئت طویریج(شهری در چهار فرسخی کربلا) مى روند. من علماى زیادى را دیدم كه پابرهنه در این هیئت شركت كرده و به سر و سینه مى زدند، از جمله شهید محراب آیت اللّه مدنى. از ایشان پرسیدم: راز این قصه چیست؟ فرمودند: سیدبحرالعلوم كه از علماى بزرگ نجف بود، براى زیارت به كربلا آمده بودند. در مسیر راه حرم، به تماشاى هیئت عزاداراى طویریج مى ایستد. ناگهان مردم مى بینند سید بحرالعلوم عبا و عمّامه را به كنارى گذارده وبه داخل جمعیّت رفته و یاحسین! یاحسین مى كند. طلبه ها مى روند آقا را از داخل جمعیّت نجات دهند تا زیر دست و پا له نشود؛ امّا اجازه نمى دهند. بعد از عزادارى مى بینند سید در آستانه غش كردن است، علّت این حركت را مى پرسند؟ سید مى گوید: همین كه مشغول تماشاى هیئت بودم، حضرت مهدى علیه السلام را دیدم كه با پاى برهنه و سر بدون عمامه، در میان عزاداران به سر و سینه مى زند، من شرم كردم كه تماشاچى باشم.

یك امتحان

پس از اینكه كتاب امامت را تألیف كردم، به حرم امام رضاعلیه السلام رفتم و از امام خواستم تا مزد و پاداش مرا بدهد. وقتى كه از حرم بیرون مى آمدم، درهاى طلایى را بوسیدم امّا درهاى چوبى را حال نداشتم ببوسم، به خود گفتم: كتاب امامت نوشتى، امّا امامت تو با طلا مخلوط است!!