فهرست کتاب


خاطرات استاد قرائتی جلد اول

حاج شیخ محسن قرائتی

هر گروهى نیازمند چیزى

شب احیاى ماه رمضان به مسجدى دعوت شدم. جمعیّت زیاد بود، آنها را بر اساس سن و سال از هم جدا كردم: پیرمردها را براى خواندن دعاى جوشن به یك گوشه و میانسال ها را براى درست كردن نماز وحمد وسوره به گوشه اى دیگر و جوانان ونوجوانان را براى آموزش اصول عقائد در گوشه دیگرى قرار دادم. رئیس هیئت گفت: مجلس ما را بهم زدى! گفتم: بنا نیست در سنّت هاى نادرست خورد شویم، باید تسلیم روشهاى درست واصلاحى باشیم.

اعتراف به گناه

وارد حرم امام رضاعلیه السلام شدم، جوانى را دیدم كه زنجیر طلا به گردن كرده بود. متذكّر حرمت آن شدم، او در جواب گفت: مى دانم و به زیارت خود مشغول شد. من ابتدا ناراحت شدم، زیرا او سخنم را شنید و اقرار به گناه كرد و با بى اعتنایى دوباره مشغول زیارت شد. بعد به فكر فرو رفتم كه الآن اگر امام رضاعلیه السلام نیز از بعضى خلافكارى هاى من بپرسد، نمى توانم انكار كنم و باید اقرار كنم! با خود گفتم: پس من در مقابل امام رضاعلیه السلام و آن جوان در مقابل من، اگر من بدتر نباشم بهتر نیستم! بعد از چند لحظه همان جوان كنار من نشست و گفت: حاج آقا! به چه دلیل طلا براى مرد حرام است؟ من دلیل آوردم و او قبول كرد. پیش خود فكر كردم كه چون روح من در مقابل امام رضاعلیه السلام تسلیم شد، خداوند هم روح این جوان را در مقابل من تسلیم كرد.

دوش آب سرد در منا

در ایام حج و یكى از سالهاى كم آبى، در منى خیمه را گُم كردم. مقدارى گشتم و پیدا نكردم، خیلى اذیّت شدم. یكى از دوستان به من رسید وگفت: اینجا چه مى كنى؟ داستان را گفتم، گفت: خوب الآن چه مى خواهى؟ من از روى مزاح گفتم: یك دوش آب سرد و یك انار یزد! دست مرا گرفت و به خیمه خودشان برد كه در آن خیمه دوش آب بود، پس از دوش گرفتن، وقتى در خیمه نشستم، آن سیّد، انارى را جلوى من گذاشت و گفت: به جدّم این انار یزد است!!