فهرست کتاب


خاطرات استاد قرائتی جلد اول

حاج شیخ محسن قرائتی

وظیفه كدام است

وقتى دوره سطح را در حوزه تمام كردم، متحیّر مانده بودم كه چه برنامه اى براى خودم داشته باشم. دوستانم به درس خارج فقه رفتند، امّا من سرگردان بودم. بالاخره تصمیم گرفتم جوان هاى محل را به خانه ام دعوت كنم وبراى آنان اصول دین بگویم. تخته سیاهى تهیه كردم ومقدارى هم میوه وشیرینى خریدم وشروع به دعوت كردم. بعد دیدم كار خوبى است ولى یك دست صدا ندارد، طلبه ها مشغول درس هستند و جوانها رها و مفاسد بسیار، در فكر بودم كه آیا كار من درست است یا كار دوستان، من درس را رها كرده به سراغ جوانها رفته ام و آنها جوانها را رها كرده به سراغ درس رفته اند. تا اینكه یكى از فضلاى محترم روزى به من گفت: در خواب دیدم كه به من گفتند: لباست را بپوش تا خدمت امام زمان علیه السلام برسى. به محضر آقا رسیدم، امّا زبانم گرفت، به شدّت ناراحت شدم تا اینكه زبانم باز شد. از آقا سؤال كردم: الآن وظیفه چیست؟ فرمودند: وظیفه این است كه هر كدام از شما تعدادى از جوانها را جمع كنید و به آنها دین بیاموزید. با این مطلب، امیدوار شدم و به كارم ادامه دادم.

قرارداد با امام رضاعلیه السلام

یك سال براى زیارت به مشهد مقدّس رفتم. در حرم با حضرت رضاعلیه السلام قرار گذاشتم كه من یك سال مجّانى براى جوانها واقشار مختلف كلاس برگزار مى كنم و در عوض امام رضاعلیه السلام نیز از خدا بخواهد من در كارم اخلاص داشته باشم. مشغول تدریس شدم، سال داشت سپرى مى شد كه روزى همراه با جمعیّت حاضر در جلسه از مسجد بیرون مى آمدم، طلبه اى كه جلو من راه مى رفت نگاهى به عقب كرد، با آنكه مرا دید ولى به راه خود ادامه داد! من پیش خود گفتم: یا به پشت سر نگاه نكن یا اگر مرا دیدى تعارف كن كه بفرمایید جلو! ناگهان به یاد قرار با امام رضاعلیه السلام افتادم، فهمیدم اخلاص ندارم، خیلى ناراحت شدم. با خود گفتم كه قرآن در مورد اولیاى خدا مى فرماید: «لا نرید منكم جزاءً و لا شكوراً»(انسان 9) آنان نه مزد مى خواهند و نه انتظار تشكر دارند. من كار مجّانى انجام دادم، ولى توقّع داشتم مردم از من احترام كنند! خدمت آیة اللَّه میرزا جواد آقا تهرانى رسیدم و ماجراى خود را تعریف كرده و از ایشان چاره جوئى خواستم. یك وقت دیدم این پیرمرد بزرگوار شروع كرد به گریه كردن، نگران شدم كه باعث اذیّت ایشان نیز شدم، لذا عذرخواهى كرده و علّت را پرسیدم. ایشان فرمود: برو حرم، خدمت امام رضاعلیه السلام و از حضرت تشكّر كن كه الآن فهمیدى مشرك هستى واخلاص ندارى، من از خود مى ترسم كه در آخر عمر با ریش سفید در سنّ نود سالگى مشرك باشم و خود متوجّه نباشم.

توّسل به امام رضاعلیه السلام

سال هاى قبل از انقلاب كه تازه براى جوانان كلاس شروع كرده و در كاشان جلسه داشتم، به قصد زیارت امام رضاعلیه السلام به مشهد رفتم. در حرم به امام عرض كردم: چه خوب بود این چند روزى كه اینجا هستم جلسه و كلاسى مى‌داشتم. در همین حال یكى از روحانیون آشنا پیش من آمد و گفت: آقاى قرائتى! دبیران تعلیمات دینى جلسه اى دارند، شما نیز با ما بیا. با هم رفتیم، دیدم جلسه اى است با عظمت كه افرادى مثل آیة اللَّه خامنه اى، شهیدان مطهرى و باهنر و بهشتى نیز تشریف داشتند. من اصرار كردم تا اجازه دهند پنج دقیقه اى صحبت كنم، اجازه دادند. من نیز مطالبى را همراه با مثال بیان كردم. خیلى پسندیدند. حتّى موقع سخنرانى من، آنقدر شهید مطهرى خندید كه نزدیك بود صندلى اش بیافتد! مرحوم شهید بهشتى فرمود: من خیلى وقت بود فكر مى كردم كه آیا مى شود دین را همراه با مَثل و خنده به مردم منتقل كرد كه امروز دیدم. در پایان جلسه، رهبر معظم انقلاب كه در آن زمان امامت یكى از مساجد مهم مشهد را به عهده داشتند، مرا به منزل دعوت كردند و پس از پذیرائى، اطاقى به من دادند و بعد مرا به مسجد خودشان بردند كه البتّه مسجد ایشان زنده، پر طراوت و خیلى هم جوان داشت، فرمودند: آقاى قرائتى! شما هر چند وقت كه مشهد هستید در اینجا بمانید و براى مردم و جوانان كلاس داشته باشید.