فهرست کتاب


خاطرات استاد قرائتی جلد اول

حاج شیخ محسن قرائتی

از امام حسین چه بخواهم؟

در بعضى شب هاى جمعه كه در نجف بودم توفیقى بود كه به كربلا مى رفتم و در حرم امام حسین علیه السلام به مناجات مى پرداختم. از آنجا كه دعا زیر گنبد امام حسین علیه السلام مستجاب است، از استادم پرسیدم: در آنجا چه دعا و درخواستى از خدا داشته باشم؟ ایشان فرمودند: دعا كن هر چه مفید نیست، علاقه اش از دل تو بیرون رود. بسیارند كسانى كه علاقمند به كارى هستند كه بى فایده است. در دعا نیز مى خوانیم: «اعوذ بك مِن عِلم لاینفع» خداوندا! از علم بدون منفعت به تو پناه مى برم. خدا را شاكرم كه به جز قرآن و تفسیر، به بسیارى از علوم غیر مفید علاقه اى ندارم.

وظیفه كدام است

وقتى دوره سطح را در حوزه تمام كردم، متحیّر مانده بودم كه چه برنامه اى براى خودم داشته باشم. دوستانم به درس خارج فقه رفتند، امّا من سرگردان بودم. بالاخره تصمیم گرفتم جوان هاى محل را به خانه ام دعوت كنم وبراى آنان اصول دین بگویم. تخته سیاهى تهیه كردم ومقدارى هم میوه وشیرینى خریدم وشروع به دعوت كردم. بعد دیدم كار خوبى است ولى یك دست صدا ندارد، طلبه ها مشغول درس هستند و جوانها رها و مفاسد بسیار، در فكر بودم كه آیا كار من درست است یا كار دوستان، من درس را رها كرده به سراغ جوانها رفته ام و آنها جوانها را رها كرده به سراغ درس رفته اند. تا اینكه یكى از فضلاى محترم روزى به من گفت: در خواب دیدم كه به من گفتند: لباست را بپوش تا خدمت امام زمان علیه السلام برسى. به محضر آقا رسیدم، امّا زبانم گرفت، به شدّت ناراحت شدم تا اینكه زبانم باز شد. از آقا سؤال كردم: الآن وظیفه چیست؟ فرمودند: وظیفه این است كه هر كدام از شما تعدادى از جوانها را جمع كنید و به آنها دین بیاموزید. با این مطلب، امیدوار شدم و به كارم ادامه دادم.

قرارداد با امام رضاعلیه السلام

یك سال براى زیارت به مشهد مقدّس رفتم. در حرم با حضرت رضاعلیه السلام قرار گذاشتم كه من یك سال مجّانى براى جوانها واقشار مختلف كلاس برگزار مى كنم و در عوض امام رضاعلیه السلام نیز از خدا بخواهد من در كارم اخلاص داشته باشم. مشغول تدریس شدم، سال داشت سپرى مى شد كه روزى همراه با جمعیّت حاضر در جلسه از مسجد بیرون مى آمدم، طلبه اى كه جلو من راه مى رفت نگاهى به عقب كرد، با آنكه مرا دید ولى به راه خود ادامه داد! من پیش خود گفتم: یا به پشت سر نگاه نكن یا اگر مرا دیدى تعارف كن كه بفرمایید جلو! ناگهان به یاد قرار با امام رضاعلیه السلام افتادم، فهمیدم اخلاص ندارم، خیلى ناراحت شدم. با خود گفتم كه قرآن در مورد اولیاى خدا مى فرماید: «لا نرید منكم جزاءً و لا شكوراً»(انسان 9) آنان نه مزد مى خواهند و نه انتظار تشكر دارند. من كار مجّانى انجام دادم، ولى توقّع داشتم مردم از من احترام كنند! خدمت آیة اللَّه میرزا جواد آقا تهرانى رسیدم و ماجراى خود را تعریف كرده و از ایشان چاره جوئى خواستم. یك وقت دیدم این پیرمرد بزرگوار شروع كرد به گریه كردن، نگران شدم كه باعث اذیّت ایشان نیز شدم، لذا عذرخواهى كرده و علّت را پرسیدم. ایشان فرمود: برو حرم، خدمت امام رضاعلیه السلام و از حضرت تشكّر كن كه الآن فهمیدى مشرك هستى واخلاص ندارى، من از خود مى ترسم كه در آخر عمر با ریش سفید در سنّ نود سالگى مشرك باشم و خود متوجّه نباشم.