فهرست کتاب


خاطرات استاد قرائتی جلد اول

حاج شیخ محسن قرائتی

توكّل بر خدا

مى خواستم در قم براى طلبه ها كلاسى به سبك جدید بگذارم، كسى نبود تبلیغ كند و خودم هم معتقد بودم كه این روش كلاسدارى براى آنها مفید است. لذا اطلاعیه اى را روى كاغذ نوشتم و چند كپى از آن گرفته و آمدم درب فیضیه تا به دیوار بچسبانم. یكى از اساتید دلش براى من سوخت، با اصرار اطلاعیه را از من گرفت كه بچسباند، طلبه ها وقتى آن استاد را دیدند، همه برگه ها را از من گرفتند و پخش كردند. پس از آن بحمداللَّه كلاس برگزار گردید.

تبلیغ ناموفّق

اوائل طلبگى ام به روستایى جهت تبلیغ اعزام شدم، آنها مقیّد بودند كه مبلّغ باید خوب و خوش صدا مصیبت بخواند و چون من نمى توانستم، عذر مرا خواستند و من نیز آنجا را ترك كردم.

به دارایى خود تكیه نكنیم

در سنین جوانى و اوائل طلبگى خواستم از نجف اشرف به مكه بروم. توصیه شد كه براى بین راه و آنجا مقدارى نان خشك كنم، به نانوائى 40 نان سفارش دادم. شب كه خواستم تحویل بگیرم به ذهنم رسید یك نان هم براى استفاده امشب بگیرم، امّا گفتم: كسى كه 40 نان دارد گرسنگى نمى خورد. خلاصه نانها را آوردم وچون حجره خودم كوچك و حجره دوستم بزرگ بود، نانها را در حجره او براى خشك شدن پهن كردم. شب كه خواستم شام بخورم دیدم نان در حجره ندارم، به حجره دوستم رفتم تا از آنجا نان بردارم، دیدم او درب را بسته و رفته است، خلاصه براى تهیه نان به حجره هاى دیگر رفتم تا چند تكّه نانِ خشك بدست آوردم. آن شب كه 40 نان داشتم، به گدائى افتادم!