فهرست کتاب


خاطرات استاد قرائتی جلد اول

حاج شیخ محسن قرائتی

به شما حجره مى دهیم

سال هاى اوّل طلبگى ام در قم، خواستم در مدرسه علمیه آیةاللَّه گلپایگانى قدس سره حجره بگیرم ودرس بخوانم. گفتند: به كسانى كه لباس روحانیّت نپوشیده اند حجره نمى دهند. خودم خدمت ایشان رسیدم، فرمودند: شما كه لباس ندارید معلوم است كم درس خوانده اید. به ایشان عرض كردم گرچه به من حجره نمى دهید، ولى اجازه بدهید یك مثال بزنم! اجازه فرمودند: عرض كردم: مى گویند فردى در كاشان به حمام رفت، وقتى لباس هایش را بیرون آورد همه به او گفتند: اَه، اَه، چه آدم كثیفى! وقتى این برخورد را دید دوباره لباسهایش را پوشید تا از حمام بیرون برود، گفتند: كجا مى روى؟ گفت: مى روم حمّام تا بیایم حمّام! حال حكایت شماست كه مى گوئید برو درس بخوان بعد بیا اینجا درس بخوان، برو روحانى شو بعد بیا اینجا روحانى شو. وقتى این مثال را زدم ایشان خیلى خندید و فرمود: به شما حجره مى دهیم، شما اینجا بمانید.

دانشمند بد سلیقه

سالهاى اوّل طلبگى ام به خانه عالمى رفتم، پرسید: چه مى خوانى؟ گفتم: ادبیات عرب. گفت: بگو ببینم «اُشترتُنّ» چه صیغه اى است؟ یك كلمه قلمبه سلمبه از من پرسید كه نفهمیدم چیست، بعد پرسید: اگر خواهرزن كسى پسر دائى خواهرش را شیر بدهد آیا به او محرم مى شود یا نه؟! پیش خود گفتم: آدم باید فرهنگ داشته باشد. این استاد علم دارد، امّا فرهنگ نه.

شرایط ازدواج

مى خواستم ازدواج كنم، ولى پدرم مى گفت: هر موقع در تحصیل به مدارج بالاترى رسیدى و مقدمات و سطح حوزه را گذراندى و به درس خارج فقه و اصول رفتى، ازدواج كن. دیدم به هیچ صورت قانع نمى شود، اثاثیه را از قم برداشتم و به كاشان نزد پدرم آمدم. او گفت: چرا آمدى؟ گفتم: درس نمى خوانم! شما حاضر نمى شوى من ازدواج كنم. خلاصه هر چه به خیال خویش مرا نصیحت كرد اثر نگذاشت. حتّى به بعضى آقایان سفارش كرد كه مرا براى درس خواندن نصیحت كنند، من هم بعضى را واسطه كردم كه او را براى موافقت با ازدواج من نصیحت كنند! تا اینكه یك روز به پدرم گفتم: یا بگو كه من مثل حضرت یوسف هستم و دچار گناه نمى شوم، یا بگو گناه كنم یا بگو ازدواج كنم. به هر حال سرانجام موفّق شدم و نظر موافق پدرم را كسب كردم.