فهرست کتاب


خاطرات استاد قرائتی جلد اول

حاج شیخ محسن قرائتی

دعاى پدر

خداوند به پدرم فرزندى عطا نكرده بود و سنّ او از چهل سال مى گذشت كه همسر دوّمى انتخاب كرد، بازهم بچه دار نشد. یكى از همسایه ها كه وضعیّت ما را مى دانست روزى یك گونى بچه گربه را كه تازه در خانه آنان متولد شده بودند، به منزل ما آورد و در حالى كه آنها را وسط حیاط پرت مى كرد به پدرم گفت: حال كه اجاقت كور است و بچه ندارى این بچه گربه ها را بزرگ كن!
پدرم مى گفت: بسیار ناراحت شدم و دلم شكست. بچه گربه ها را كه جمع كردم و شمردم 11 تا بودند.
امّا پدرم مأیوس نبود تا اینكه خداوند سفر حجّ را قسمت او كرد. ایشان در طواف و نماز به سایرین كمك مى كرد و از آنان مى خواست در كنار كعبه براى فرزنددار شدنش دعا كنند. مرحوم پدرم مى گفت: من همانجا از خداوند خواستم نسل من مبلّغ دین باشد. به هر حال از سفر حج كه برگشت، خداوند دوازده فرزند به او داد؛ یك فرزند از همسر اوّل و یازده فرزند از مادرم كه همسر دوّم او بود.
با لطف الهى در سن چهارده سالگى به حوزه علمیه رفتم، یك سال در كاشان، هفده سال در قم، یك سال در نجف و یك سال نیز در حوزه مشهد بودم و پس از پیروزى انقلاب در مقیم تهران شدم.
توفیقاتم را از خداوند مى دانم كه پس از اشك پدرم در كنار كعبه و دعاى مردم نصیب من فرموده است، همان گونه كه نشر سخنانم از صدا وسیما را مرهون رهبرى امام خمینى قدس سره و خون شهدا و تلاش و پیگیرى علامه بزرگوار شهید مطهرى مى دانم و تمام نواقص و ضعف ها را از خود دانسته و از خداوند طلب مغفرت و از مردم عزیز عذرخواهى مى كنم.

خاطره تلخ

هفت ساله بودم كه به یكى از مساجد كاشان رفتم، در صف اوّل نمازجماعت ایستاده بودم كه مردى مرا به عقب هل داد و گفت: بچه صف اوّل نمى ایستد! و این در حالى بود كه با بى احترامى هم جایى را غصب كرد و هم ذهن كودكى را نسبت به نماز و مسجد منكدر كرد.
پس از گذشت سالها هنوز آن خاطره تلخ در ذهنم مانده است.

معلّم بد اخلاق

یادم نمى رود در كودكى وقتى معلّم سركلاس مى آمد، مشق ها را چنان خط مى زد كه گاهى كاغذ پاره مى شد و ما همین طور مات و مبهوت نگاه مى كردیم كه آقا! ما تا نصف شب مشق نوشته ایم و شما اصلاً نگاه نكردى كه ما چه نوشته ایم؟ آن قدر معلّمما بداخلاق بود كه اگر یك روز لبخند مى زد تعجّب مى كردیم.