فهرست کتاب


خاطرات استاد قرائتی جلد2

حاج شیخ محسن قرائتی

خادم مردم

در یكى از شهرها در ایام انتخابات خربزه فروشى با بلندگوى خود براى یكى از نامزدهاى مجلس تبلیغ مى كرد. گفتند: تو برو خربزه ات را بفروش، چكارت به این كارها. گفت: اگر من ماشینم را هم بفروشم باید او به مجلس برود! گفتند: مگر از اقوام شماست و یا وعده اى به شما داده است؟ گفت: هیچكدام، فرزندم به جبهه رفت و مجروح شد و الآن در خانه بسترى است و این نامزد مجلس، معلّمى است كه هفته اى دو روز به عیادت فرزندم مى آید و درسهاى عقب افتاده اش را جبران مى كند و این بیانگر آن است كه او در خدمت نیازمندان و خدمتگزار مردم است.

سعه صدر

به یكى از مراجع تقلید گفتند: فلان طلبه كه از شما شهریه مى گیرد، شما را دوست ندارد! گفت: مى دانم ولى باز به او شهریه مى دهم، چون از شرائط گرفتن سهم امام دوست داشتن نیست، بلكه شرطش نیاز است.

مرجع خبیر

یكى از تجّار تهران فرزند نابابى داشت. چون سنّى از او گذشته بود به قم آمد و خدمت آیةاللَّه العظمى بروجردى قدس سره رسید و گفت: پسرى دارم هرزه و نمى خواهم عصاره عمرم یعنى دارایى و اموالم به دست آدم فاسدى مثل او بیفتد و تمام اموالش را به آقا داد و پس از مدتى از دنیا رفت.
فرزند او به قم آمد و خدمت آیة اللَّه بروجردى رسید و گفت: پدرم اموالش را به شما سپرده تا بدست من نرسد، درست است كه من گذشته بدى داشته ام، ولى اگر پولها را به من بدهید من رفتارم را عوض مى كنم. آقا دستور دادند پولها را به او بدهند. بعضى از اطرافیان از این كار ناراحت شدند، آقا فرمودند: شما مى گوئید من با این پولها حوزه علمیه بسازم، طلبه تربیت كنم و در بین طلبه ها بعضى مبلّغ و اثرگذار شوند و به تبلیغ بروند و براى مردم سخنرانى كنند تا بعضى عوض شوند، خوب این آقا از همین الآن مى گوید من مى خواهم عوض شوم.