فهرست کتاب


خاطرات استاد قرائتی جلد2

حاج شیخ محسن قرائتی

بى سواد حكیم

یكى از دوستان روحانى مى گفت: با اتوبوس در حال مسافرت بودم، افكار گوناگون به من هجوم آورده بود، با حالتى خاص این شعر را زمزمه كردم:
«الهى جسم و جانم خسته گشته *** درِ رحمت به رویم بسته گشته »
فرد به ظاهر بى سوادى كه در كنارم نشسته بود رو كرد به من وگفت: جسم وجانت خسته گشته برو بخواب، ضمناً درِ رحمت خدا هم بر كسى بسته نگشته. از حرف خود خجالت كشیدم.

خادم مردم

در یكى از شهرها در ایام انتخابات خربزه فروشى با بلندگوى خود براى یكى از نامزدهاى مجلس تبلیغ مى كرد. گفتند: تو برو خربزه ات را بفروش، چكارت به این كارها. گفت: اگر من ماشینم را هم بفروشم باید او به مجلس برود! گفتند: مگر از اقوام شماست و یا وعده اى به شما داده است؟ گفت: هیچكدام، فرزندم به جبهه رفت و مجروح شد و الآن در خانه بسترى است و این نامزد مجلس، معلّمى است كه هفته اى دو روز به عیادت فرزندم مى آید و درسهاى عقب افتاده اش را جبران مى كند و این بیانگر آن است كه او در خدمت نیازمندان و خدمتگزار مردم است.

سعه صدر

به یكى از مراجع تقلید گفتند: فلان طلبه كه از شما شهریه مى گیرد، شما را دوست ندارد! گفت: مى دانم ولى باز به او شهریه مى دهم، چون از شرائط گرفتن سهم امام دوست داشتن نیست، بلكه شرطش نیاز است.