فهرست کتاب


خاطرات استاد قرائتی جلد2

حاج شیخ محسن قرائتی

حقّاً كه تو محقّقى

عالم بزرگوار شیعه مرحوم محقّق در خواب دید كه كسى به او مى گوید: فردا صبح، به اوّلین كسى كه وارد مسجد مى شود احترام كن.
از خواب برخاسته هنگام صبح به مسجد رفت، دید سگى وارد شد. آقا، سگ را از مسجد بیرون راند. شب بعد مجدداً در خواب به او گفتند: مگر به تو نگفتیم اوّلین موجودى كه وارد مسجد مى شود احترام كن؟ روز دوّم كه وارد مسجد شد باز سگى آمد او هم سگ را از مسجد راند. تا چند روز این واقعه تكرار شد و محقّق به وظیفه اش عمل مى كرد و مى فرمود: من بیدارى را فداى خواب نمى كنم، از نظر فقهى سگ نجس است و نباید گذاشت وارد مسجد شود.
پس از آن به او خطاب شد: حقّا كه تو محقّقى.

بى سواد حكیم

یكى از دوستان روحانى مى گفت: با اتوبوس در حال مسافرت بودم، افكار گوناگون به من هجوم آورده بود، با حالتى خاص این شعر را زمزمه كردم:
«الهى جسم و جانم خسته گشته *** درِ رحمت به رویم بسته گشته »
فرد به ظاهر بى سوادى كه در كنارم نشسته بود رو كرد به من وگفت: جسم وجانت خسته گشته برو بخواب، ضمناً درِ رحمت خدا هم بر كسى بسته نگشته. از حرف خود خجالت كشیدم.

خادم مردم

در یكى از شهرها در ایام انتخابات خربزه فروشى با بلندگوى خود براى یكى از نامزدهاى مجلس تبلیغ مى كرد. گفتند: تو برو خربزه ات را بفروش، چكارت به این كارها. گفت: اگر من ماشینم را هم بفروشم باید او به مجلس برود! گفتند: مگر از اقوام شماست و یا وعده اى به شما داده است؟ گفت: هیچكدام، فرزندم به جبهه رفت و مجروح شد و الآن در خانه بسترى است و این نامزد مجلس، معلّمى است كه هفته اى دو روز به عیادت فرزندم مى آید و درسهاى عقب افتاده اش را جبران مى كند و این بیانگر آن است كه او در خدمت نیازمندان و خدمتگزار مردم است.