فهرست کتاب


خاطرات استاد قرائتی جلد2

حاج شیخ محسن قرائتی

آمدن براى خدا، رفتن براى خدا

براى یكى از علماى نجف مهمانى آمد. آیت اللّه دو اتاق داشت كه یكى آفتاب و دیگرى در سایه بود. هوا هم خیلى گرم بود و خانم آیت اللّه مریض و در اتاق سایه مشغول استراحت بود. آیت اللّه از خانم خواست به اتاق آفتاب برود. مهمان گفت: من مشتاق دیدار شما بودم و براى خدا به زیارت شما آمده ام.
آیت اللّه گفت: اگر به خاطر خدا آمده اى به خاطر خدا هم برو، چون زن مریضم را در اتاق آفتاب گیر نگه داشته ام. «اِذا قیلَ لَكُمْ اِرْجعُوا فارْجعوا»

هیچى به هیچى؟!

یكى از دوستان طلبه مى گفت: رفته بودم تبلیغ. هرچه منبر مى رفتم كسى پول نمى داد.
روزى به میزبان گفتم: استاد ما در حوزه علمیه به ما گفته هرجا كه براى تبلیغ مى روید پول نگیرید. آیا به شما هم گفته پول ندهید؟! گفت: نه. گفتم: حالا ما چیزى نمى گوئیم شما هم هیچى به هیچى!

هر وقت كار ندارى به درس مى آیى؟

یكى از اساتید حوزه علمیه قم مى گفت: به طلبه اى گفتم: دیروز كجا بودى كه در درس حضور نداشتى؟ گفت: دیروز كار داشتم.
گفتم: پس تو هر وقت كار ندارى به درس مى آیى؟!