فهرست کتاب


خاطرات استاد قرائتی جلد2

حاج شیخ محسن قرائتی

انسان، بنده احسان است

پیرمرد ریش سفیدى مى گفت: در ماشین نشسته بودم كه دختر بدحجابى كنار من نشست. مردم داخل اتوبوس خندیدند. دیدم نشستن منِ ریش سفید در كنار این دختر بدحجاب مناسب نیست. خواستم بلند شوم، دیدم صندلى خالى نیست. براى اینكه ثابت كنم او با من نیست، پشتم را به او كردم.
بلیط اتوبوس دستم بود، شاگرد راننده بلیطها را جمع مى كرد، دستم را دراز كردم كه بلیط بدهم، گفت: خانم بلیط شما را حساب كردند.
دیدم بد شد. كمى كتفم را چرخاندم و گفتم: خانم ببخشید. گفت: اختیار دارید، شما پدر ما هستید و احترام شما برما واجب است.
پیش خود گفتم: «الانسان عبید الاحسان» انسان بنده محبّت و احسان است و با اندكى محبّت مى توان در دلها نفوذ كرد.

حمایت از حیوان

یكى از علماى بزرگ كنار باغچه نشسته بود و مطالعه مى كرد. بعد از ساعتى به طبقه دوّم منزل رفت، آنجا دید مورچه اى روى قباى اوست. دامن قبا را نگه داشته پائین آمد و مورچه را كنار باغچه رها كرد و گفت: ترسیدم اگر در طبقه بالا رهایش كنم، لانه اش را گم كند.

با ابوالفضل قهر نكن

شیخ عبدالرحیم شوشترى یكى از شاگردان شیخ انصارى قدس سره در نجف مشكل مسكن داشت، براى حل این مشكل گاهى مى آمد حرم حضرت على علیه السلام و گاهى حرم حضرت ابوالفضل علیه السلام. روزى در حرم حضرت ابوالفضل علیه السلام، عربى بیابانى را دید كه بچه فلجش را آورد كنار ضریح و گفت: یا ابوالفضل بچه ام را خوب كن، بچه شفا پیدا كرد و خوب شد و رفت.
عالم شوشترى گفت: یا ابوالفضل پس ما چه؟ این عرب دیر آمد وزود رفت، من كه دیگر به حرمت نمى آیم. این حرف را زد و در حالى كه هیچ كس از حاجت او اطلاعى نداشت، راهى نجف شد.
وقتى وارد جلسه درس شیخ انصارى شد، شیخ دو كیسه پول به او داد و گفت: این پول را بگیر و براى خود خانه اى بخر، امّا با ابوالفضل قهر نكن!