فهرست کتاب


خاطرات استاد قرائتی جلد2

حاج شیخ محسن قرائتی

ایثار یك مبلّغ

طلبه اى مى گفت: به روستایى رفتم كه آب آشامیدنى نداشتند و هر روز زن و مرد با الاغ و قاطر به چند كیلومترى مى رفتند تا از چشمه اى آب بردارند. من این صحنه را كه دیدم خیلى دلم سوخت، به قم آمده خانه مسكونى خود را فروختم و پولش را خرج لوله كشى فاصله چشمه تا روستا كردم. خانه را فروختم اما یك روستا داراى آب شد. ایشان تا پایان عمر خانه نداشت.
بعد از مرگش من این داستان را در تلویزیون تعریف كردم، یكى از بینندگان داوطلب شد كه براى فرزندانش خانه اى بخرد.

كیفر بى ادبى

ایام سوگوارى حضرت رضاعلیه السلام بود. چند جوان براى عیاشى به طرف دشت و صحرا حركت كردند.
یكى از آنان گفت: امروز روز شهادت امام رضاعلیه السلام است، بیائید حریم نگهداریم. دو نفر از جوانها با جسارت وبددهنى بدنبال بدمستى رفتند.
همین كه مشغول تفریح و عیّاشى شدند، صاعقه اى آمد و آن دو را سوزاند و بقیه مریض شدند و تنها جوان اوّلى جان سالم بدر برد.

استدلال عوام

ماه محرم بود. هیئت حضرت ابوالفضل در حسینیه مشغول عزادارى بودند. جمعیّت زیاد اما فرش كم، رئیس هیئت به امام جماعت گفت: حاج آقا نمى شود فرشهاى مسجد را به حسینیه برد؟
آقا گفت: این فرشها وقف مسجد است و چیزى كه وقف است نمى شود در جاى دیگر استفاده كرد. رئیس هیئت گفت: برو آشیخ، ابوالفضل دو دستش را براى خدا داد، خدا دوتا زیلویش را براى ابوالفضل نمى دهد؟!