فهرست کتاب


خاطرات استاد قرائتی جلد2

حاج شیخ محسن قرائتی

هدیه یتیم به جبهه

در ایّام جنگ، نامه اى از دخترى 9 ساله خطاب به رزمندگان به دستم رسید كه مضمونش چنین بود:
با سلام به امام زمان علیه السلام و رهبر كبیر انقلاب، اسم من زهرا است، این هدیه را كه مقدارى نان خشك و بادام است براى شما مى فرستم، پدرم مى خواست به جبهه بیاید ولى تصادف كرد و جان سپرد. من 9 سال دارم، نصف روز به مدرسه مى روم و نصف روز قالیبافى مى كنم. من و مادرم روزه مى گیریم تا خرجى خود را تهیه كنیم.
ما پنج نفر هستیم كه همگى كار مى كنیم، من 92 روز كار كرده ام تا توانستم براى شما رزمندگان نان و بادام بفرستم. از خدا مى خواهم كه این هدیه را از یك یتیم قبول كند، سلام مرا به كربلا برسانید.

ایثار یك مبلّغ

طلبه اى مى گفت: به روستایى رفتم كه آب آشامیدنى نداشتند و هر روز زن و مرد با الاغ و قاطر به چند كیلومترى مى رفتند تا از چشمه اى آب بردارند. من این صحنه را كه دیدم خیلى دلم سوخت، به قم آمده خانه مسكونى خود را فروختم و پولش را خرج لوله كشى فاصله چشمه تا روستا كردم. خانه را فروختم اما یك روستا داراى آب شد. ایشان تا پایان عمر خانه نداشت.
بعد از مرگش من این داستان را در تلویزیون تعریف كردم، یكى از بینندگان داوطلب شد كه براى فرزندانش خانه اى بخرد.

كیفر بى ادبى

ایام سوگوارى حضرت رضاعلیه السلام بود. چند جوان براى عیاشى به طرف دشت و صحرا حركت كردند.
یكى از آنان گفت: امروز روز شهادت امام رضاعلیه السلام است، بیائید حریم نگهداریم. دو نفر از جوانها با جسارت وبددهنى بدنبال بدمستى رفتند.
همین كه مشغول تفریح و عیّاشى شدند، صاعقه اى آمد و آن دو را سوزاند و بقیه مریض شدند و تنها جوان اوّلى جان سالم بدر برد.