فهرست کتاب


خاطرات استاد قرائتی جلد2

حاج شیخ محسن قرائتی

عاقبت خسیس

تاجرى تهرانى منشى متدینى داشت. ساعت هاى آخر عمر تاجر رسیده بود. منشى از روى دلسوزى حضرت آیت اللّه العظمى خوانسارى را بر بالین تاجر آورد تا بلكه نفسش اثر كند و خوش عاقبت بمیرد.
آیت اللّه خوانسارى هرچه پیرمرد را موعظه كرد و فرمود: در آستانه مرگ هستى این همه سرمایه دارى، این همه فقیر و محروم چشم انتظارند، كارى براى خودت بكن. تاجر گفت: آقا هركارى مى كنم نمى توانم ازپول دل بكنم.
آیت اللّه خوانسارى هنوز از منزل آن شخص بیرون نرفته بود كه تاجر مُرد.

نابیناى روشندل

یكى از شاگران شهید قدوسى از ایشان نقل مى كرد كه نابینایى را دیدم كه وقتى نوشته اى به دستش مى دادى، دستش كه به آیات قرآن مى خورد مى گفت: این آیه قرآن است. از او پرسیدند: از كجا مى فهمى؟ گفت: خداوند نورى به من مرحمت فرموده كه آیات نورانى قرآن را در میان هزاران كلمه پیدا مى كنم.

ارزش سوادآموزى

با مادرى كه در كلاس نهضت سوادآموزى شركت كرده بود مصاحبه كردند كه علّت آمدن شما به كلاس چه بود؟ گفت: پسرم از جبهه نامه نوشته كه من در جبهه ها صدامیان را بیرون مى كنم، تو هم در شهر دیو جهل و بى سوادى را بیرون كن.
زبان حال او این بود كه من اسلحه دست مى گیرم، شما هم قلم بدست بگیرید. من جبهه مى روم، شما سركلاس بروید. من دشمن امروز را بیرون مى كنم، شما جهل را كه دشمن قدیمى است بیرون كنید.