فهرست کتاب


خاطرات استاد قرائتی جلد2

حاج شیخ محسن قرائتی

الهام پزشك از دستفروش

پزشكى در حالى كه براى استفاده از تلفن عمومى دنبال 2 ریالى مى گشت، از دستفروشى كه ظرفى از دو ریالى جلویش بود، دو ریالى گرفت. وقتى خواست به او پول بدهد دستفروش امتناع كرد و از او نگرفت. پزشك گفت: پس انگیزه ات از اینكار چیست؟
دستفروش گفت: من برنامه اى بین خودم و خدا دارم كه هر روز صبح مبلغى مى دهم و براى عابرین دو ریالى مى گیرم تا ذخیره آخرتم باشد.
پزشك از این خصلت خوشش آمد و خواست براى تشویق پول خوبى به او بدهد، امّا او قبول نكرد. دستفروش پرسید شما چكاره هستید؟ گفت: پزشك هستم. گفت: توهم اگر مى خواهى كارى انجام بدهى، هفته اى یك روز به خاطر خدا مردم را رایگان ویزیت كن.
پزشك تابلویى نصب كرد كه شب هاى جمعه ویزیت بیماران مجانى است.

عاقبت خسیس

تاجرى تهرانى منشى متدینى داشت. ساعت هاى آخر عمر تاجر رسیده بود. منشى از روى دلسوزى حضرت آیت اللّه العظمى خوانسارى را بر بالین تاجر آورد تا بلكه نفسش اثر كند و خوش عاقبت بمیرد.
آیت اللّه خوانسارى هرچه پیرمرد را موعظه كرد و فرمود: در آستانه مرگ هستى این همه سرمایه دارى، این همه فقیر و محروم چشم انتظارند، كارى براى خودت بكن. تاجر گفت: آقا هركارى مى كنم نمى توانم ازپول دل بكنم.
آیت اللّه خوانسارى هنوز از منزل آن شخص بیرون نرفته بود كه تاجر مُرد.

نابیناى روشندل

یكى از شاگران شهید قدوسى از ایشان نقل مى كرد كه نابینایى را دیدم كه وقتى نوشته اى به دستش مى دادى، دستش كه به آیات قرآن مى خورد مى گفت: این آیه قرآن است. از او پرسیدند: از كجا مى فهمى؟ گفت: خداوند نورى به من مرحمت فرموده كه آیات نورانى قرآن را در میان هزاران كلمه پیدا مى كنم.