فهرست کتاب


خاطرات استاد قرائتی جلد2

حاج شیخ محسن قرائتی

كمك پدر یا لطف مولى

یكى از طلبه هاى ایرانى كه در نجف درس مى خواند، وضع معیشتى سختى پیدا كرده بود، به حرم امیرالمومنین علیه السلام مشرف شد و گفت: یاعلى! دستم به دامانت، تو آن امام مهربانى هستى كه به فقرا سر مى زدى، منهم در آتش فقر مى سوزم، آقایى بفرما، لطفى كن تا همین لحظاتى كه در حرم هستم یك نفر صدتومانى به من بدهد!
دقایقى نگذشته بود كه تازه واردى از ایران او را دید و سلام و علیك كردند. پرسید از ایران چه خبر؟ زائر گفت: روز آخرى كه مى آمدم پدرت مرا دید و صدتومان برایت فرستاده است.
طلبه ایرانى صدتومان را گرفت و به كنار ضریح آمد و عرض كرد: یاعلى! این صدتومان از پدرم مى باشد، منتظر صدتومانِ شما هستم.
وقتى به منزل رسید متوجّه شد صدتومانى نیست، به سمت حرم دوید دید حرم بسته است. فرداى آن روز به كفشدارى ها و مغازه ها اعلام كرد، ولى خبرى از صدتومان نشد.
ماجرا را براى استادش تعریف كرد استاد گفت: تو به مولایت توهین كرده اى. گرچه صدتومان را پدرت فرستاده بود، ولى هزار شرط لازم داشت تا او در همان ساعت تو را پیدا كند و به دستت بسپارد. وضو بگیر و براى عذرخواهى به حرم برو.
طلبه به حرم آمد و عذرخواهى كرد. در همان حال زن عربى جلو آمد و گفت: من چند شب پیش به حرم مى آمدم كه مبلغى پول پیدا كرده ام، طلبه نشانى پول خود را كه داد، زن پول را به او داد. پس از دریافت پول در حالى كه از مولا تشكّر مى كرد، از حرم خارج شد.

انتخاب رشته

پدر داروین پزشك بود و به داروین گفت: دوست دارم تو نیز پزشك شوى. او هم دنبال پزشكى رفت، ولى شكست خورد و از طرف خانواده اش مورد سرزنش قرار گرفت. این دفعه به پیشنهاد خانواده اش تصمیم گرفت روحانى كلیسا شود، بازهم شكست خورد و دوباره سرزنش شد. بعد از دو مرتبه شكست به سراغ رشته علوم طبیعى رفت و صاحب نظریه اى مشهور شد.
آرى بسیارند كسانى كه در رشته اى شكست مى خورند، ولى اگر تغییر شغل، حرفه و رشته علمى بدهند موفّق مى شوند.

الهام پزشك از دستفروش

پزشكى در حالى كه براى استفاده از تلفن عمومى دنبال 2 ریالى مى گشت، از دستفروشى كه ظرفى از دو ریالى جلویش بود، دو ریالى گرفت. وقتى خواست به او پول بدهد دستفروش امتناع كرد و از او نگرفت. پزشك گفت: پس انگیزه ات از اینكار چیست؟
دستفروش گفت: من برنامه اى بین خودم و خدا دارم كه هر روز صبح مبلغى مى دهم و براى عابرین دو ریالى مى گیرم تا ذخیره آخرتم باشد.
پزشك از این خصلت خوشش آمد و خواست براى تشویق پول خوبى به او بدهد، امّا او قبول نكرد. دستفروش پرسید شما چكاره هستید؟ گفت: پزشك هستم. گفت: توهم اگر مى خواهى كارى انجام بدهى، هفته اى یك روز به خاطر خدا مردم را رایگان ویزیت كن.
پزشك تابلویى نصب كرد كه شب هاى جمعه ویزیت بیماران مجانى است.